.
#قشنگیات
امید
از آن کلمههایی شده
که تازگیها برای خیلی از ما
ناآشناست. بعضیها در مقابلش
مقاومت میکنند و بعضیها مثل پتو
آن را دور خودشان میپیچند.
اما برای من؟
مثل رویا درونم میخزد......
#کلر_وندرپول
ماه بر فراز مانیفست
🎬
این سکانس خودِ زندگی خیلی از ماهاست...
انگار زندگی اینجوریه که خیلی وقتا که چیزیو میخوای و دنبالش هستی بهت نمیده
و حتی ازت میگیرتش، اما درست وقتی که از داشتن و خواستنش قطع امید میکنی
و دیگه دنبالش نیستی اون موقع اتفاق میفته و بهت میدش...
سکانسی از فیلم تحسین شده «#رستگاری در شاوشنگ»
رتبه ۱ برترین فیلمهای تاریخ سینما
.
.
paeiz
Cinavaw
عشق یعنی
مرا جغرافیا درکار نباشد
تو را تاریخ درکار نباشد...!
یعنی تو با صدایم سخن گویی
با چشمانم ببینی..
و جهان را با انگشتانم
کشف کنی......!
نزار_قبانی
@Alkonosttt
☕️
دلم میخواست در عصر دیگری دوستت میداشتم
در عصری مهربانتر و شاعرانهتر
دلم میخواست تو را در عصرِ دیگری میدیدم
عصری که در آن گنجشکان،
پلیکانها و پریان دریایی حاکم بودند
عصری که از آنِ نقاشان بود،
از آنِ موسیقیدانها،
عاشقان
شاعران
کودکان
و دیوانگان!
ولی افسوس
که ما دیر رسیدیم
ما گل عشق را جستجو میکنیم،
در عصری که با عشق بیگانه است!.......
#نزار_قبانی
.
عشق بدترین خبرچین است چون به شما القا می کند که ابدی و پابرجاست.
تصور پایان زندگی تان راحت تر از تصور پایان عشق است
و از آن جایی که عشق بدون صمیمیت هیچ است و صمیمیت بدون شریک شدن هیچ است و شریک شدن بدون صداقت هیچ است،
باید تمام راز ها را برملا کنید چون بی صداقتی در صمیمیت همه چیز را زیر سوال می برد و به تدریج عشق باارزش شما را مسموم می کند.......
#جزء_از_کل
#استیو_تولتز
.
Quédate
Lara Fabian
قطعهی "Quédate" در سال 2001 به طور خاص برای کشورهای آمریکای لاتین (مثل برزیل، آرژانتین، مکزیک) منتشر شد و به عنوان یکی از سینگلهای برجستهی آلبوم، به لارا فابین کمک کرد تا بازار اسپانیاییزبان را فتح کند.
این آلبوم دو زبانه (انگلیسی و اسپانیایی) بیش از 1 میلیون نسخه در آمریکای لاتین فروخت و این قطعه نقش کلیدی و مهمی در این موفقیت ایفا کرد.
در "Quédate" لارا با صدای پراحساسش از بازگشت ناگهانی یک عشق قدیمی سخن میگوید که توسط سرنوشت هدایت شده، و همزمان ترس از تکرار جدایی گذشته را به زبان میآورد......
@Alkonosttt
.
این روایتی خواندنی و عجیبیست که دکتر باستانی پاریزی در کتاب کلاه گوشه نوشیروان، ص ۱۴۲ می گويد:
در سال ۱۳۱۰ کارخانه سیتروئن که خودروهای مخصوص جاده های سخت کوهستانی با تایر بدون باد ساخته بود. یک کاروان از این خودروها را برای تبلیغ از فرانسه براه انداخت که پس از اروپا و جاده های ترکیه به ایران رسید و با هزار زحمت از سرخس گذشت و بالاخره کوهستان ها دره های زیبای افغانستان و تاجیکستان نیز گذشتند و به تبت و سیبری رسیدند
پس از بازگشت این کاروان، در سینماهای جهان فیلم های عبور کاروان را از کوهستان های تبت تا قزاقزستان و پامیر را نشان دادند. در کوهستان های تبت یک رئیس قبیله به همراه دختر زیبارویش به پیشواز آمد و سپس خانِ قبیله که گویا موسیقی دان بود، در جلو چادر خود، برای اعضای کاروان یک آهنگ با نوعی تار نواخت! مرحوم دکتر بقائی که آنوقت در فرانسه دانشجو بوده و این فیلم را دیده بود، به من می گفت:
در همان حال، در فیلم، دختر رئیس قبیله با نوای سه تارِ پدرش شروع به آواز خواندن کرد و یک شعر با لهجه خودشان خواند که مردم قبیله نیز زمزمه میکردند. کلمات و آهنگ سرود آن دخترک برایم آشنا آمد و خوب که دقت کردم متوجه شدم کلمات فارسی را بزبان میاورد و چون بیشتر دقت کردیم، دیدیم که ای دل غافل! شعر فارسی است و طبق معمول، شعر حافظ!!
/همای اوجِ سعادت، به دام ما افتد
/اگر ترا گذری بر مقام ما افتد
آری، جائی که برق تبرزین خونریز نادر هم بدانجا نتوانست رسید، ابیات حافظ شیرازی با کمال راحتی، و بدون جنگ و بدون غارت سمرقند و بخارا بدانجا رسید! و بصورت الهام، بر لبهای دختر زیبای چشم بادامی نقش بست. گوئی، خود حافظ چنین منظره ای را به چشم دل دیده بود که یک روزی گفته بود:
/به شعر حافظ شیراز میکوبند و میرقصند
/سیه چشمانِ کشمیری و ترکان سمرقندی
نفوذ فرهنگ و آشتی بین ملت ها از طریق جنگ وخونریزی نیست، آنجا که الواح مانوی در تورفان ترکستان پیدا میشود، دلیل نفوذ یک فرهنگ تابناک است.......
.
.
«یک بار آن وقتها که خیلی کوچک بودم، از درختی بالا رفتم و از سیبهای سبز کال خوردم،
دلم باد کرد و مثل طبل سفت شد،
خیلی درد میکرد.
مادرم گفت اگر صبر میکردم تا سیبها برسند، مریض نمیشدم.
حالا هر وقت چیزی را از ته دل میخواهم، سعی میکنم حرفهای او را در مورد
"سیب کال" یادم باشد.......»
بادبادک باز / خالد حسینی
.
شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها
تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
می چکید از گل سیب.......
@Alkonosttt
.
شما و همهی آدمهایی که دوستشان دارید، روزی خواهید مُرد.
پس از مرگِ شما، فقط گروه کوچکی از افراد، مدتی بسیار کوتاه، از شما و کارها و حرفهایتان یاد میکنند.
این حقیقت تلخ زندگیست. افکار و کارهای شما، چیزی بهجز فراری ماهرانه از این حقیقت نیست.
ما مثل ذرات گردوخاکی هستیم که روی توپ آبیرنگ وسط کهکشانی بینهایت، پرسه میزنیم.
تصور میکنیم مهم هستیم. برای خودمان هدف اختراع میکنیم، ولی هیچچی نیستیم. از قهوهی لعنتیتان لذت ببرید.......
همهچیز به فنا رفته
#مارک_منسون
ترجمهی محمد خلعتبری
.
Chris Rea
نمیتوانید ارزشِ چیزی را بفهمید،
مگر اینکه احتمالِ از دستدادنِ آن را تجربه کنید......
#مارک_منسن
@Alkonosttt
.
خواندنی کوتاه
#خوشبختی
چگونه میفهمی خوشبخت هستی؟
توماس وِلوِیس احساس خوشبختی میکند. اما آیا واقعاً خوشبخت است؟
خواندنی کوتاهی دربارهی جستوجوی خوشبختی
نوشته: توماس وِلوِیس
گاهی از خودم میپرسم آیا واقعاً به همان اندازهای که احساس میکنم خوشبختم، خوشبخت هم هستم؟
میدانم عجیب به نظر میرسد، اما دلایل روشنی که برای خوشبختبودنم میتوانم نام ببرم—اینکه شغل خوبی دارم، خانهی زیبایی دارم و قرار است بهار ازدواج کنم—چیزهایی هستند که دیگران هم میتوانند داشته باشند، بیآنکه خوشبخت باشند.
پس شغل، خانه و محبوب داشتن شرط کافیِ خوشبختی نیست. اما پس چه چیزی هست؟ و اصلاً چطور ممکن است از خوشبختیِ خود مطمئن نباشم—آیا خوشبختی چیزی نیست که اگر داشته باشی، فوراً آن را تشخیص بدهی؟
از کجا میفهمی خوشبختی؟
پاتریشیا دِ مارتِلار در جایی میپرسد:
«آیا زندگی وقتی دربارهاش فکر نمیکنیم زیباتر نیست؟»
به نظر میرسد این گزاره بیش از همه دربارهی خوشبختی صدق میکند.
همانطور که کسی که با تمام قوا به دنبال خوشبختی میگردد آن را پیدا نمیکند، کسی هم که شروع میکند به فکرکردن دربارهی خوشبختیاش، ممکن است آن را از دست بدهد.
اما پس با این احساس خوشبختی که من دارم و ماههاست ادامه یافته، چه باید بکنم؟
در رمان دورهی شاگردی از آیریس مرداک، شخصیتی هست که دیوانهوار همسرش را دوست دارد، اما از سر غریزه با او سرد و محتاط رفتار میکند تا «حسادت خدایان را برنینگیزد».
شاید تردید من هم در بهکار بردن واژهی «خوشبختی» از همینجا میآید:
ترسی خرافی از اینکه غرور سرانجام به سقوط میانجامد؛ اینکه کسی که خوشبخت است، دیگر فقط راهِ پایینرفتن پیشِ رو دارد و در نهایت—به تعبیر شوپنهاور—«چون لاشهای بیدکل» وارد بندر میشود.
شاید خوشبختی را از ترسِ ازدستدادنش میشناسیم.
شاید بهتر باشد دیگر فکر نکنم.
امنتر است که به گذشته نگاه کنم و بگویم آیا در زمانی مشخص خوشبخت بودهام یا نه.
گاهی میشنویم که خوشبختی فقط وقتی معلوم میشود که تمام شده باشد.
اما این پاسخ قانعکننده نیست. خوشبختی فقط خاطرهای خوشایند نیست؛ تجربهای است مربوط به اکنون: عشقِ احساسشده، بیخیالی، رضایت. بسیاری از فیلسوفان از خوشبختی بهعنوان چیزی سخن میگویند که همیشه در تعقیبش هستیم.
اگر آنچه میخواهی را نداشته باشی، رنج میبری؛ و اگر داشته باشی، حوصلهات سر میرود—چنانکه آرتور شوپنهاور استدلال میکند.
از نظر او، خوشبختی نهایتاً در یک لحظهی بسیار کوتاه میان رنج و ملال جا میگیرد.
وقتی دوباره اینها را میخوانم، با خودم میگویم: چه پرسش عجیبی.
«در پرسشهای فلسفی چیزی مجانی، چیزی نامفهوم و نهبهندرت چیزی آشکارا مضحک وجود دارد»،
پاتریشیا دِ مارتِلار در مقالهی «دربارهی جستوجو و یافتن» مینویسد.
چیزهایی که اگر به حال خود رها شوند ساده و بدیهیاند، در فلسفه به مفاهیمی مسئلهدار بدل میشوند.
«آیا چنین نیست که زندگی وقتی زیباتر است که دربارهاش فکر نکنیم؟».......
.
.
میان این دو احساس در نوسانم:
اینکه فکر کنم دیوانهام،
و اینکه فکر کنم
به اندازهٔ کافی دیوانه نیستم.....
— جویس کارول اوتس
@Alkonosttt
.
وقتی یک خبر ساده، زخمی عمیق را یادآوری میکند...
#سپیده_صفاریان
.
ما أبي منك كثير
يا ابتساماتي يا فرحي
يا ضوى عيون الضرير
ما أبي منك سواك
شفني طيرٍ من رحلت
وأقصى حدودي سماك
از تو چیز زیادی نمیخواهم
ای تمام لبخندهایم ای تمام شادیهایم
ای که مانند نوری در چشمان نابینا هستی
از تو جز خودت چیزی نمیخواهم
پس از رفتنت ببین مانند پرنده ای سرگردان شدهام
نهایت مرز وجودم آسمان تو است(یعنی همه وجودم هستی).....
@Alkonosttt
.
این ما بودیم در بهار، پُشت پنجرهی خواب میایستادیم و تُخم بهارنارنج میپاشیدیم دَمِ دروازهی صبح و منتظر میماندیم.
این ما بودیم که مینشستیم کنار عصرانههای تابستان و چای دم میدادیم وُ گیلاسها را آبدیده میکردیم. حتی ما بودیم که دانستیم زمان از آذر فراتر نمیرود.
این هم، ما بودیم که زمستان را در زمهریر زهدانهامان با بوسهای کوچک معاوضه کردیم که شاید تسکینی باشد برای آسودن. برای آرَمیدَن.
امّا راستش را بخواهید فصلها فرق نمیکنند، فصلها شانه و آینه و مویِ بلند و کوتاه ندارند تا فرق کنند، تا فرقشان فضیلتشان باشد و آنها را از هم تمایز بدهد.
این ماییم که فرق میکنیم؛ ماییم که دستهامان آغوشی را نیمهکاره رها میکند و لبهامان گِردِ دهانی دیگر میگَردند.
فصلها فرقشان شبیه فرقِ سرِ ماست که نسیم کوچک بهار میتکاندش، که خنکیِ دَمِ شهریور بهم میریزدَش، که باد سَبُکِ پاییز میلولاندش و زمستان میگذاردش در انجمادِ کولاکها بِدَمَد.
میخواهم بگویمتان باور کنید فصلها فرق نمیکنند! این ماییم که فرق میکنیم......
#الهام_اسدی
.
اگه قرار بود برای جنگهای واقعی مدال بدن، سینه تو الان سنگینترین جای دنیا بود.
ما توی دنیایی زندگی میکنیم که معنا «خروجی» شده. توی رزومهها و بیوگرافیهای اینستاگرام مینویسیم: «مدیرعامل»، «فارغالتحصیل فلان دانشگاه»، «برندهی جایزهی ...». ما فکر میکنیم هویتمون یعنی همین تیترهای پرصدا.
اما باید رو راست باشیم.
سختترین کار تو، اون پروژهای نبود که تحویل دادی.
سختترین کار تو، اون شبی بود که از شدت اضطراب نمیتونستی نفس بکشی، اما صبحش بیدار شدی و بازم ادامه دادی. سختترین کار تو، اون لحظهای بود که حق داشتی فریاد بزنی و ویران کنی، اما سکوت کردی و ساختی.
رواقیون به این میگن: «پیروزی خصوصی».
استفان کاوی، نویسندهی مطرح حوزهی خودیاری، یه جملهی شاهکار داره:
«پیروزیهای عمومی، روی شالودهی پیروزیهای خصوصی بنا میشن.»
اما ما اغلب پیروزیهای خصوصیمون رو بیارزش میدونیم چون هیچ تماشاگرای براش دست نمیزنه.
این پست یه یادآوریه برای اینکه بدونی: «شخصیت» توی اون لحظاتی ساخته میشه که هیچکس نگاهت نمیکنه. وقتی که میتونستی جا بزنی و نزدی. وقتی که میتونستی خیانت کنی و نکردی.
وقتی که میتونستی ظالم باشی و مهربون بودی.
اینا توی هیچ رزومهای نوشته نمیشه، هیچکس بابتش بهت حقوق نمیده، و هیچ روزنامهای تیترش نمیکنه. اما دقیقاً همیناست که از تو یه «انسان» میسازه......
چکیدا
.
چه میشد اگر رهبران دنیا وادار میشدند روزانه در میان مردم پیادهروی کنند؟
برای آنها که بر مسند قدرتاند ممکن است کمی ناخوشایند بهنظر برسد. همیشه ماشین سیاهِ قشنگی منتظر است تا آنها را ببرد.
آدمهایی که در رأس امورند خود را از حیث جسمانی از واقعیتهای روزمرهی مردم عادی جدا میکنند یا به قول "کییرکگور": «دزدان و فرهیختگان درست در یک چیز اتفاق نظر دارند زندگی در خفا.»
فاصله انداختن میان خود و دنیای طبیعی، کوچه و خیابان و مردم تحتِ حکومت شما، امری غیردموکراتیک است. جای خوشبختیست که سیاستمداران برجستهی نروژ در میان رأی دهندگان راه میروند. ما را میبینند و ما هم آنها را میبینیم. از همان فروشگاهی که ما خرید میکنیم، چیز میخرند و در همان کافههایی قهوه میخورند که پاتوق رأی دهندگانشان است......
پیادهروی و سکوت در زمانهی هیاهو
#ارلینگ_کاگه
ترجمهی شادی نیکرفعت
.
موسیقی کارتون رابین هود
#جرج_برنز
#بیکلام
لذت شنیدن موزیک خاص
"لحظهای میرسد که آدم
از همه چیز دست میکشد،
چون عاقلانهترین کار همین است....."
#ساموئل_بکت
@Alkonosttt
.
با پای شکستهات راه برو.
و هیچ ردی از دستت، روی شانه کسی به جا نگذار........
-داستایفسکی.
🎨
Alisia
چقدر شکوهمند است که آدمی معشوق باشد و بر کُرسی ناز بنشیند؛ و چقدر با شکوهتر است که آدمی عاشق باشد و در محراب نیاز زانو بزند.
عشق آدمی را قهرمان میکند و عاشق از هیچ چیزی مرکّب نیست مگر آنچه پاک و پالوده است، و بر هیچ چیزی قرار ندارد مگر آنکه بلند و عظیم است.
روح در این هنگام بر اوج تعالی نشسته و در آرامش مطلق است و شهوات و عواطف فرودست به وی دسترسی ندارند. او بر فراز ابرها و سایههای تاریک جهان قرار دارد و از خطاها و دروغها و بیزاریها و غرورها و بیچارگیهای این جهان فراتر آمده است.
منزلگاه او، بلند آسمان آبی است......
#ویکتور_هوگو
.
و در نهایت عشق چیزی نبود جز یک انعکاس
انعکاس من در تنی دیگر
بازتابی از قلب تشنهی امیدوار من
در آینهی شکستهی کسی که خودم را
در بیرحمانهترین شکل به تصویر میکشید
مرا میخواند و میراند و باز میخواند
و در نهایت عشق یک بازدم کوتاه بود برای دمی که ناشناخته ماند......
#شیما_سبحانی
@Alkonosttt
☕️
هر توقعی،
حتی توقعِ آرامش
بیقراری میآورد!.......
#اشو
🌨
#استادشجریان
مرا چشمیست خون افشان ز دستِ آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلامِ چشمِ آن تُرکم که در خوابِ خوشِ مستی
نگارین گلشنش رویست و مشکین سایبان ابرو.....
#حافظ
.
صدایی که خاموش شد.....
کریستوفر آنتون ریا
Christopher Anton Rea (۱۹۵۱ – ۲۰۲۵)
خوانندهی فقید اهل انگلستان که بیش از ۷۲ میلیون آلبوم در سراسر جهان فروخته است......
.
☕️
جناب نزار قبانی چه قشنگ میگه:
تو را بر شانههایم حمل میکنم
و میگردانمت میان فصلها
در زمستان، کلاه پشمی قرمز رنگی
بر سرت خواهم گذاشت تا سردت نشود
در پاییز، تنها بارانیام را به تو خواهم داد که خیس نشوی
در بهار تو را بر سبزههای تازه روییده رها میکنم تا به خواب فرو روی
و با ملخها و گنجشکان صبحانه بخوری
و در تابستان
برایت تور کوچکی خواهم خرید
تا صدفها و مرغان دریایی
و ماهیهای گمنام را صید کنی
دوستت دارم...
و نمیخواهم تو را به حافظهی کارهای گذشته،
و نه به حافظهی قطارهایِ سفر کرده وصل کنم
تو آخرین قطاری که شبانهروز
روی رگهای دستانم در حال سفر است
تو آخرین قطار منی
و من آخرین ایستگاه تو......
.
☕️
و ما زمستان دیگرى را سپرى خواهیم کرد...
با عصیان بزرگى که درون مان هست
و تنها چیزى که گرم مان مى دارد،
آتش مقدس امیدوارى ست!.......
ناظم_حکمت