-
🕊در اندیشه پروازم🕊 🕊از عشق رهی سازم🕊 🕊با نغمه و آوازم🕊 🕊شوری دگر آغازم🕊 ✍دریا کانال دوم👇 @Ehsas_Ehsass
آرزوی پایان یافتن همهی سنتهایی را دارم که در حق افراد، برای مستقل اندیشیدن مداخله میکنند.
📘مسئله اسپینوزا
#اروین_دیالوم
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
سگه توله هاشو از دست داده، گربهها مامانشونو
قلبهای شکسته همدیگرو پیدا کردن:((((((
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
غمگینم؛
برای مرد یا زنی که تا پایان عمر کنار آدمِ اشتباه زیست، در حالی که میتوانست معشوقهی آدمِ درستی باشد.
من غمگینم؛
برای تمامِ لبخندهای نزده و دوستت دارمهای نشنیده و سفرهای نرفته و چشمهای از برق اشتیاق ندرخشیده و یک عمر انتظار و حسرت و آرزوی نزیسته!
#نرگس_صرافیان_طوفان
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
زندگی در جایی که
یک مشت نادان دور و برت باشند، سخت است؛
اما زندگی در جایی که
قدرت دست همان نادانها باشد، وحشتناک است.
#آلبر_کامو
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
اگه بخوام بگم بلوغ فکری از کجا شروع میشه، میگم:
«یه روز آدمایی که میترسیدی از دست بدی رو خودت حذفشون میکنی..!»
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
کمتر کسی پیدا میشود که وقتی به دنبال موضوعی برای سرگرمی میگردد، به موضوعات پنهان و رازآلودِ دوستان نپردازد.
📘انسانی_بسیار_انسانی
#فردریش_نیچه
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
وقتی عشق در زندگیِ مشترک رنگ میبازد، بچهها نقشِ ملات برای روی هم نگهداشتنِ آجرهای زندگی را بازی میکنند. وقتی بچهها میروند، این آجرها بدون هیچ ملاتی روی هم میمانند.
📘اولین_تماس_تلفنی_از_بهشت
#میچ_آلبوم
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
@zhuanchannel
نسل شما فقط از طریق دخترتان ادامه مییابد، نه پسرتان! با این حال، هنوز هم اکثر مردم دقیقاً عکس این را باور دارند...
این دختر شماست که ادامهدهنده واقعی نسل شماست.
بر اساس پژوهشی از Max Planck Institute در سال ۲۰۱۸، نرخ جهش در DNA میتوکندریایی آنقدر پایین است که میتوکندریهای دختر شما شباهت بسیار زیادی به میتوکندریهای انسانهای ۱۰ هزار سال پیش دارند.
او در واقع یک کپسول زنده زمان است؛ حامل میراثی که هزاران نسل، بیوقفه، از مادری به دختر دیگر منتقل شده است.
دخترتان، حامل تداوم نسل شماست؛ نه پسرتان!
با وجود باورهای رایج، حقیقت علمی این است که رشتهای ناگسستنی ژنتیک، در طول ۲۰۰ هزار سال گذشته، تنها از طریق زنان منتقل شده است.
دخترت، جاودانگی شماست.
وقتی دیگر نباشید و نامتان به فراموشی سپرده شود، نوهی نوهی دخترتان هنوز همان میتوکندریهایی را حمل میکند که شما به او هدیه دادهاید.
نه نام خانوادگی، نه ارث و دارایی.
بلکه آن پژواک ژنتیکی گسست نشدهای که فقط میان مادران و دختران جریان دارد و نسل به نسل ادامه پیدا میکند.
حدود ۱۶٬۵۶۹ جفتباز که در خارج از هستهی سلولهای شما قرار دارند.
طبق تحقیقات دانشگاه کمبریج در سال ۱۹۸۸، این بخش از دیانای فقط از مادر به فرزند منتقل میشود.
پسران: دیانای میتوکندریایی را از مادر میگیرند، اما این زنجیره با آنها به پایان میرسد و به نسل بعد منتقل نمیشود.
دختران: دیانای میتوکندریایی را دریافت کرده و آن را بدون تغییر و بهصورت پیوسته برای نسلهای بعدی حفظ میکنند.
پسرتان، این زنجیره را قطع میکند.
ازدواج؛ فرزندان پسرتان، حامل دیانای میتوکندریایی همسرش خواهند بود، نه شما.
ممکن است نام خانوادگی، کسبوکار یا داراییهای شما از طریق پسر منتقل شود، اما قدیمیترین میراث ژنتیکی شما، با او به پایان میرسد.
درون هر زن، مادر، مادربزرگ و مادرِ مادربزرگش زندگی میکنند.
عصر یخبندان
آنها زنده ماندند و این زنجیره را حفظ کردند.
طاعون و قحطی
آنها با سختی جنگیدند تا این تبار باقی بماند.
دختر شما همین حالا، بازتاب ژنتیکی تمام آنها را در تکتک سلولهایش حمل میکند.
دخترت درست مثل تو بینیش را جمع میکند.
همان خندهها، نحوهی گرفتن فنجان در دستش، و حتی زاویهی سرش؛ درست مثل مادربزرگتان در عکسهای قدیمی...
این فقط یک شباهت ظاهری ساده نیست.
یک رد مولکولی است که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده؛ اثری که در مسیرهای عصبی بدن رمزگذاری شده و با همان امضای میتوکندریایی مشترک، نسلها را به هم پیوند میدهد.
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
بعد از چهل دقیقه منتظر ماشین بودن بالاخره یکی قبولم کرد و تا نشستم تو ماشین با خنده گفت: از ۸:۳۰ میدیدم داری درخواست میدی ولی حال نداشتم،گرفتم خوابیدم.
الان باز پاشدم دیدم هنوز هستی گفتم بذار ببرمش :)))
امروز لطیفه ای بودم برای آقای راننده
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
ترزا وقتی شصتساله شد برای اولین بار در زندگیاش تولدش را درست همانطور جشن گرفت که خودش دوست داشت…
بدون کیکهای خامهایای که هیچوقت دوستشان نداشت…
بدون مهمانیهای شلوغ و حرفهای تکراری…
بدون سفرههایی که همیشه برای خوشحال کردن دیگران آماده میشدند…
و شاید مهمتر از همه،
بعد از سالها، برای اولین بار واقعاً احساس خوشبختی میکرد.
ترزا تمام عمرش زنی بود که همیشه «هوای همه را داشت.
همهچیز را هماهنگ میکرد، جمعوجور میکرد، به فکر همه بود…
اما خواستههای خودش را همیشه آخر از همه میگذاشت.
چهل سال، تولدهایش شبیه هم گذشته بود.
همان کیک خامهای موردعلاقهٔ دخترش کریستینا…
همان موسیقیهایی که دامادش پخش میکرد…
فامیل، همسایهها، میزهای شلوغ…
و در میان همهٔ اینها، کسی که برای جشن تولد خودش در آشپزخانه میدوید، باز هم ترزا بود.
هیچکس آدم بدی نبود.
همه نیت خوبی داشتند.
اما هیچکس حتی یکبار هم از او نپرسیده بود:
تو خودت چی دوست داری؟
چند هفته مانده به تولد شصتسالگیاش، یک صبح آرام، وقتی تنها در خانه قهوه مینوشید، ناگهان این حقیقت به دلش نشست.
کشف سادهای بود…
اما درد عجیبی داشت.
چهل سال گذشته بود و هیچکس نپرسیده بود او دلش چه جور تولدی میخواهد.
برای همین این بار چیزی نگفت.
نه برنامهای چید،
نه کسی را دعوت کرد.
یک روز مانده به تولدش چمدان کوچکی بست و سوار قطار شد.
تنها…
به مقصد بارسلونا.
در محلهٔ ائیشامپل اتاق کوچکی در هتلی رو به خیابان گرفت.
نه لوکس بود،
نه تجملی…
اما کاملاً متعلق به خودش بود.
وقتی دخترش کریستینا تماس گرفت، صدایش پر از تعجب بود:
مامان، فردا چه ساعتی میرسی؟
نمیآیم، عزیزم.
یعنی چی نمیای؟ فردا تولدته!
میدانم… من بارسلونا هستم.
چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
تنهایی رفتی؟
آره… تنهایی.
صبح روز بعد، ترزا بدون صدای آلارم بیدار شد.
شاید برای اولین بار بعد از چند دهه…
هیچ عجلهای وجود نداشت.
قرار نبود کسی را برساند یا به کاری برسد.
نه سفرهای بود،
نه لیست خریدی،
نه آشپزخانهای که منتظرش باشد.
در کافهای کوچک صبحانه خورد.
نان گوجهفرنگی با روغن زیتون و یک لاتهٔ گرم سفارش داد.
روزنامهاش را آرام ورق زد،
مردم را تماشا کرد
و اجازه داد زمان آرام بگذرد.
بعد به موزهٔ پیکاسو رفت؛ جایی که سالها دلش میخواست ببیند اما همیشه به تعویق افتاده بود.
مدتها روبهروی تابلوها ایستاد.
کسی نگفت:
زود باش…
هیچکس عجله نداشت.
شب، در رستورانی دنج در یکی از کوچههای باریک شهر نشست.
کروکت، ماهی باکالائو و کمی شراب سفید سفارش داد.
و این بار،
بهجای کیک تولد،
برای خودش یک تارت سفارش داد.
چون حقیقت این بود که همیشه تارت را بیشتر دوست داشت.
اما سالها فقط کیکهایی را فوت کرده بود که دیگران دوست داشتند.
وقتی آرامآرام تارتش را میخورد و بیرون را نگاه میکرد، چشمانش پر از اشک شد.
این اشک، از غم نبود…
بیشتر شبیه حسِ پیدا کردنِ بخشی گمشده از خودش بود.
آن شب، هنگام برگشتن به هتل، کریستینا دوباره تماس گرفت.
روزت چطور گذشت؟
فوقالعاده بود.
احساس تنهایی نکردی؟
ترزا چند ثانیه سکوت کرد و بعد با لبخند گفت:
نه… حتی یک لحظه.
صدای دخترش لرزید:
فکر کنم خواستی ما را تنبیه کنی…
ترزا نفس عمیقی کشید و آرام جواب داد:
نه کریستینا…
من شما را تنبیه نکردم.
فقط بعد از چهل سال،
برای اولین بار به خودم هدیهای دادم…
دخترش ساکت ماند.
بعد آرام پرسید:
امروز چه کار کردی؟
ترزا برایش تعریف کرد…
از موزه،
از قهوهاش،
از کروکتها،
و از آن تارت کوچک.
تارت؟! تو تارت دوست داری؟
آره… من همیشه تارت را دوست داشتم.
دوباره سکوتی بینشان نشست.
اما این بار،
سکوت، نرم و مهربان بود.
کریستینا آهسته گفت:
من این را نمیدانستم…
ترزا چشمهایش را بست و آرام پاسخ داد:
میدانم…
فردای آن روز، در راه بازگشت به ساراگوسا، از پشت پنجرهٔ قطار به دشتهایی که میگذشتند خیره شد.
و به تمام چیزهایی فکر کرد که سالها به خودش گفته بود:
الان وقتش نیست…
شصت سال گذشته بود…
و یک تارت کوچک به او یاد داده بود:
آدم گاهی آنقدر برای دیگران زندگی میکند،
که خودش بودن را فراموش میکند.
در حالی که خوشبختی…
گاهی فقط در همان چیز کوچکی پنهان شده
که بالاخره یک روز،
برای دل خودت انتخابش میکنی…
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
درد عبور میکند و ردِ آن درد،
معنای ما را تغییر میدهد…
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
تمام راههای فرار، از مستی گرفته تا «خدا»، یکساناند. زیرا فرد در حال فرار از «آنچه هست» است. که فرار از خودش است، از فقر درونی خویشتن خودش.
#کریشنامورتی
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
از که دورم که به خود ساختنم دشوار است؟
#بیدل
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
بعضی آدمها بیشتر از اینکه بخوان بهت کمک کنن، میخوان ناجی باشن. برای همین کمکشون با منت، تحقیر یا یادآوریِ مداوم همراهه. چون چیزی که براشون ارزشمنده، خودِ کمک کردن نیست؛ دریافتِ حسِ برتری و قهرمان بودن در چشمِ دیگریه.
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
آنکه از دشمن سخن میگوید، خودِ دشمن است...
#برتولت_برشت
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
🔺پلنگ ماده سه روز در طول ماه رو خشنتر، عصبی تر و گرسنه تر میشه برای همین پلنگ نر دو برابر بیشتر شکار میکنه، سهم خودشم میده به ماده اون سه روز هم از ترس بالای درخت زندگی میکنه...
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
نه از دنیا غماندیشم، نه عقباییست در پیشم
مقیم حیرت خویشم، از این پسکوچهها دورم
#بیدل
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
یکبار از زنِ هرزهنگاری خواستم آمیزش جنسی را برایم تعریف کند. او پاسخ داد:《این عمل همان اصطکاک و مالش دو چیز به یکدیگر است!》
بهراستی اگر زنی به هنگام آمیزش جنسی در به کارگیری جنبهی مادونای شخصیتش شکست بخورد، آنوقت نتیجهی این آمیزش همانچیزی خواهد بود که ذکر آن رفت.
چنانچه همخوابگی با عشق همراه نباشد، آنوقت روشهای بسیار زیادی وجود خواهد داشت که مرد و زن میتوانند از طریق آنها درگیر این نوعِ خاصِ اصطکاک شوند و در عین حال آنرا سرگرم کننده بیابند.
وقتی میان یک مرد و زن محبت و رابطهی عاشقانه و معنوی وجود داشته باشد آنگاه پاسخگویی به نیازهای جنسی صرفاً یک اصطکاک نخواهد بود، بلکه کشف بیپایانی میباشد که موءید عشق است.
📘زن_بودن
#تونی_گرنت
مترجم: فروزان گنجیزاده
توضیح: مادونا، یکی از چهار الگوی روانی زنانه است که نماد زنی وفادار و با وقار برای مرد است.
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
چیزی که
خیلیا نمیفهمن اینه که
لغت "ببخشید" پاک کن نیست..
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
اگه زیاد در معرض امواج موبایل هستین و از اینستا و تلگرام و فضای مجازی زیاد استفاده میکنین
ماکارونی زیاد بخورین
تاثیری نداره ولی خوشمزهس میچسبه :)
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
تکیه کردﻥ،
ﺑﻪ آدمها ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ !
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ میﺗﺮﺳﻢ ...
نگاه انسانها ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻥﻫﺎی نگاهشان میﺗﺮﺳﻢ
ﺩﺳﺘﺎنشان ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﺎلی ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺳﺘﺎﻧﻢ میﺗﺮﺳﻢ
ﺁﻏﻮششان ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭباﺭﻩ بیﭘﻨﺎﻩ ﺷﺪﻥ میترﺳﻢ ...
ﺑﺎ کسی ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
" ﺍﻣﺎ " ﺍﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺭﻓﺘﻦﻫﺎ میﺗﺮﺳﻢ ...
ﻗﺼﻪ کوتاه میکنم ...
عشق ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ، ﺍﻣﺎ .!!
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ همه " ﺍﻣﺎ " ﻫﺎ میﺗﺮﺳﻢ ...
#حسین_پناهی
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
بسیاری از ما تصور میکنیم که عبور بدون گریه و خشم از یک بحران یا تروما، نشانه سرسختی و قدرت ماست. اما کارل گوستاو یونگ به ما هشدار میدهد که این آرامش ناگهانی را جشن نگیریم؛ این یک آرامش طبیعی نیست، بلکه مکانیزم “انفکاک روانی” است.
وقتی حجم درد از آستانه تحمل روان فراتر میرود، «روح خود را بیحس میکند تا منِ روانی (ایگو) بتواند به زندگی ادامه دهد.» در واقع روان ما کلید خاموش پنهانی را میزند تا فرو نپاشیم. ما به ظاهر زنده میمانیم، کار میکنیم، میخندیم و معاشرت میکنیم، اما حقیقت این است که بخش مهمی از وجود ما زنده به گور شده است.
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
همیشه با کسی
قرار ملاقات دارم
که نمیآید ...
نام او در خاطرم نیست.
#عباس_کیارستمی
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
اگر نیاز داری که الکل بخوری تا از بودن با کسی یا انجام دادن کاری لذت ببری معنیش اینه که نه با اون آدم حال میکنی نه انجام اون کار رو دوست داری!
🕊 @Andishe_parvaz 🕊
خیال پردازی تصرّف از راه دور است که باعث می شود بدون لمس کردنِ دیگری لذّت بیآفریند، درد انگیزد، شرم آورد، خشمگین کند و حریم بدرد.
میتوانی از راه دور، با خیالت با او رابطه برقرار کنی، خودت را غرق خیال کنی و به سوی او روانه کنی، یا آهوی نگاهاش را که بیخیال میخرامد به یک خیز تیز شکار کنی.
تنها در غلبهی شور، یعنی لحظههای محرمیت و هیجان، است که رویا پردازی، لباسهایش را به دور میریزد، برهنه میشود و پردهدری میکند. تجسم خیال هنر است، هنری که غالباً خوب نمیدانیمش!
«در خیال هم گم شدن» از وضعیتهای بشری پیچیده است:
گاهی نشانهی عشق است، گاهی جستجوی گمشده است، گاهی لحظهی آرامش در غیاب دیگری اما با رویای اوست.
ما با گم شدن در خیال هم، دنیای مشترک میآفرینیم و گاه آن دنیای مشترک را ویران میکنیم بی هیچ داوری اخلاقی.
🕊 @Andishe_parvaz 🕊