3290
ترجمه بدون سانسور مجموعه بلادونا ⚰️💜🫐 کتاب های بهار. م: @LunariaBooks ناشناسم: https://t.me/SendHarfBot?start=2da666f7b284
#فوکس_گلاو
#پارت_338
#فصل_چهل_و_سوم
بلایث هاثورن چهار بار سرنوشت را به زانو درآورده بود.
در حالی که فیت دست چپش را به سینه چسبانده بود و حلقهای درخشان بر انگشتش میدرخشید، سیگنا اجازه داد دث او را بگیرد و به آن سوی اتاق بکشد. بلایث نیز حلقهای مشابه داشت که کسی متوجهش نشده بود، تا اینکه رشتهای نورانی بین آنها ظاهر شد و دو حلقه را به هم پیوند داد.
در حالی که فیت با سه گام بلند به سوی بلایث میرفت و آماده بود تا دستانش را دور گلوی او حلقه کند، سیگنا نجوا کرد: «باید بهش کمک کنیم.»
اما دث، سیگنا را محکم نگه داشت و گفت: «اون با تو پیمان بسته.» با صدایی که ملایمتر شده بود، ادامه داد: «تا زمانی که وجود داره، نمیتونه به بلایث هاثورن آسیبی بزنه.»
تنها آنگاه بود که حتی با وجود اینکه فیت فاصله خود با بلایث را پر کرد، تنِش سیگنا آرام گرفت و اشکهای رهایی از چشمانش جاری شد.
فیت که آماده کشتن بود، غرید: «هیچ ایدهای نداری که الان چیکار کردی.»
بلایث عقب ننشست، بلکه خودش را به سینه فیت چسباند و سرش را کج کرد تا به او پوزخند بزند. سپس گفت: «برعکس، فکر میکنم تازه به یه قول عمل کردم. به هوش همسرت افتخار نمیکنی؟»
سوراخهای بینی فیت گشاد شد و گفت: «تو همسر من نیستی.»
بلایث پاسخ داد: «فکر کنم این ثابت میکنه که هستم.»
انگشتش را بالا گرفت و تکان داد. حالت چهرهی فیت طوری بود که انگار میتوانست خون را در رگهای او ببیند. از بلایث فاصله گرفت و به سوی دث و سیگنا چرخید.
#فوکس_گلاو
#پارت_336
سیگنا هرگز تصور نمیکرد بلایث آنقدر بیپروا باشد که با نگاهی خشمگین به فیت خیره شود.
بلایث محکم گفت: «نه.»
سیگنا چاقوی ضامندار را محکم در مشت فشرد، اگر فیت قصد حمله به دخترعمهاش را داشت، او آماده میبود. برخلاف دث، فیت نه تنها از سایهها ساخته نشده، بلکه صاحب بدنی انسانی بود که نیاز به نفس کشیدن و غذا خوردن داشت. شاید در برابر تیغه آسیبپذیرتر از دث میبود.
فیت با فشردن دندانهایش تکرار کرد: «اون رو بذار زمین. ما یه پیمان بستیم.»
بلایث در حالی که انگشتش را روی نخهای بافته میکشید، نگاهش را از فیت برنداشت و گفت: «نیازی نیست پیمان رو بهم یادآوری کنی اریس. من موقع بستنش اونجا بودم.»
فیت در میانه راه ناگهان یخ زد.
بلایث بافته را تا سطح چشمش بالا آورد و آرام گفت: «تا وقتی که سیگنا خونش رو روی بافته بریزه و خودش رو به تو وصل کنه، تو نه تنها اجازه میدی دث رو ببینه، بلکه میتونه بدون آسیب بهش دست بزنه. همچنین قول دادی که پدرم رو به محض بسته شدن پیوند و گرفتن عروست آزاد کنی. درست گفتم؟»
فیت تأیید کرد: «درست گفتی. حالا بافته رو بذار زمین تا معاملهمون سر جاش بمونه.»
سیگنا میدانست باید حرکت کند. میدانست باید بافته را از دستان بلایث بگیرد و او را از چنگ فیت نجات دهد. اما انرژی عجیبی در فضا او را در جای خود میخکوب کرده و چاقو را در مشتش منجمد ساخته بود. سرش را به سمت دث چرخاند، اما فقط دید که او با احتیاط و بیصدا، درحالیکه مراقب بود توجه برادرش را جلب نکند، به سمتش میخزد.
دث در ذهنش زمزمه کرد: «تکون نخور.»
حتی فیت هم در قدمهایش به سمت بلایث تردید داشت. با هر قدمی که به جلو برمیداشت، بلایث به سمت شعلههای خروشان شومینه عقب مینشست.
#فوکس_گلاو
#پارت_334
چهرهاش جدی بود و با دقت لباس سیگنا را برانداز میکرد.
پیش از آنکه سیگنا پاسخی بدهد، دث گفت: «مشغول بودیم.»
سیگنا دست او را به نشانه اعتراض فشار داد، اما کنترل دث مانند مهار کردن طوفان بود. با هر قدمی که به سمت اتاق پذیرایی برمیداشتند، ابرها تیرهتر میشدند. وقتی به اندازه کافی نزدیک شدند تا بافته پهن شده روی میز را ببینند، سیگنا فهمید بهترین کار این است که تلاشش برای کنترل دث را رها کند.
فیت آماده بود. وقتی دث او را به دیوار کوبید، نوری طلایی از پوستش ساطع شد. نور، سایههای دث را شکافت و فیت همسطح برادرش ایستاد و گلویش را گرفت. سپس با آرامشی خطرناک گفت: «من شبت رو بهت دادم. سیگنا و من یه پیمان خونی بستیم، برادر. تو بیشتر از اون چیزی که لیاقتش رو داشتی به دست آوردی.»
پلهها پشت سرشان جیرجیر کردند. سیگنا وقتی بلایث را دید که از گوشهای نظارهگر است، بیحرکت ماند. بلایث هنوز لباس شب گذشته را به تن داشت. دیدن او باعث شد گلوی سیگنا بند آید. آرزو کرد دخترعمهاش به اتاقش برگردد، اما چشمان خونآلود بلایث توجهش را جلب کرد. پیش از آنکه سیگنا بتواند مانع شود، بلایث با عجله از پلهها پایین آمد و دستهایش را گرفت.
بلایث با در نظر گرفتن عمویش و ویکفیلدها که هنوز در طبقه بالا خواب بودند، آهسته گفت: «خیلی متاسفم. نباید این بار رو روی دوش تو میگذاشتم. نباید اجازه میدادم اریس اون بافته رو بهم بده.»
سرش را برگرداند تا به آن شیء نگاه کند، آنقدر نفسنفس میزد که سیگنا مجبور شد محکمتر دستش را بگیرد تا تعادلش را حفظ کند. سپس گفت: «اشکالی نداره.»
و واقعاً همینطور فکر میکرد. این فداکاری برای هاثورنها ارزشش را داشت.
فیت با دقت با بافته رفتار کرده، و یک کاغذ پوستی را زیر نخها قرار داده بود تا خون را جذب کند. سیگنا وقتی چاقوی ضامندار کوچکی را کنار آن دید و بوی الکل ضدعفونی کننده را حس کرد، بیحرکت ماند.
#فوکس_گلاو
#پارت_332
دث دستش را محکم دور کمر سیگنا حلقه زد و در حالیکه لگنش به گودی کمر او چسبیده بود، سیگنا را نزدیکتر کشید. ادامه داد: «میتونیم راهی پیدا کنیم که برادرم رو بکشیم.»
سیگنا باید میدانست که این امیدی بیهوده است.
پرسید: «پس تکلیف الیجا چی میشه؟ ولش کنیم تا دارش بزنن؟»
این پرسش را از سر مهربانی مطرح کرده بود.
دث پاسخ داد: «میتونیم یه نفر دیگه رو پیدا کنیم تا تقصیرها رو بندازیم گردنش...»
سیگنا پرسید: «و یه نفر دیگه رو محکوم کنیم؟»
دروغ میگفت اگر ادعا میکرد به این فکر نکرده، اما... نه. راهی برای حل این مشکل وجود داشت که فقط گریبانگیر خودش و دث میشد. به اندازه کافی دیگران را در این ماجرا درگیر کرده بود. ادامه داد: «من و تو اسیر زمان نیستیم، دث. و فیت اونقدر مغروره که به کسی که ازش متنفره، وابسته بمونه.»
مهم نبود چه خاطراتی به یادش بیاید؛ فیت همیشه همان خیانتکاری بود که او را مجبور به ازدواج کرده بود.
دث پاسخ داد: «بلایث واقعاً ارزش این فداکاری رو داره؟ فیت همونقدر که مغروره، لجوج هم هست. هر کاری میکنه تا منو عذاب بده سیگنا. نمیتونی تصور کنی که به این راحتی از معامله صرف نظر کنه.»
با وجود صراحت کلامش، سوال درستی بود. در مقایسه با عمر طولانیاش، سیگنا مدت زیادی نبود که هاثورنها را میشناخت. اما حس میکرد به آنها تعلق دارد، گویی برای همیشه در تار و پود این خانواده که او را به فرزندی پذیرفته بودند، تنیده شده بود. آخرین چیزی که میخواست این بود که سالها شاهد خاموش شدن آتش وجود بلایث باشد، یا بداند میتوانست از مرگ الیجا جلوگیری کند، آن هم وقتی تازه زندگی واقعیاش شروع شده بود.
#فوکس_گلاو
#پارت_330
وقتی اریس دست بلایث را محکم فشرد، نگاه تیزش مانند ضربهای به گلویش بود: «دخترداییت کشتش...»
بلایث گفت: «اون قسمتش رو میدونم.»
مدتها بود که نرقصیده بود، اما بدنش به راحتی با حرکات اریس هماهنگ شد، گویی این رقص در استخوانهایش حک شده بود. ادامه داد: «میخوام بدونم چرا. حقیقت رو بگو اریس. خواهش میکنم.»
وقتی چشمان اریس طوری به اطراف چرخید که انگار دنبال راه فراری میگشت، بلایث آرزو کرد میتوانست در خود فرو رود و هرگز بیرون نیاید. چون در آن لحظه فهمید چرا گریه نکرده بود، چرا سیگنا پرسی را کشته بود، و فهمید حرفهای دث در باغ حقیقت داشت.
پرسی کسی بود که قصد کشتن بلایث را داشت. یعنی پرسی مادرشان را کشته بود.
همزمان با اوج گرفتن موسیقی و رسیدن به پایان پرسر و صدا، بلایث خود را عقب کشید. سردردش شدت گرفت و حتی وقتی او از حرکت ایستاد، دنیا به چرخیدن ادامه داد. اریس با نگاهی تیز که حاکی از نگرانی بود، او را از دور تماشا میکرد.
اشتباه کرده بود. اشتباهی هولناک و جبرانناپذیر.
اریس صدا زد: «دوشیزه هاثورن؟»
فاصله بینشان را پر کرد و بازوی بلایث را گرفت. پرسید: «دوشیزه هاثورن، چی شده؟»
گرمایی از درون بلایث زبانه کشید و بازویش را از چنگ اریس رها کرد. باید از آنجا فرار میکرد. به فضایی نیاز داشت تا نفس بکشد، فکر کند و... خدایا، چه کرده بود؟
با نفسهای بریده گفت: «همه رو از اینجا بیرون کن.»
کلماتش گویی از دوردست میآمدند، انگار اصلاً از دهان او خارج نشده بودند. تکرار کرد: «همه رو بیرون کن.»
و پیش از آنکه اریس فرصت اعتراض پیدا کند، بلایث از سالن رقص گریخت.
پایان فصل چهل و یکم
#فوکس_گلاو
#پارت_328
سیگنا فارو عاشق دروگر مرگ شده بود. عاشق بود، اما حاضر بود فقط به این دلیل که بلایث از او خواسته بود، تمام شادیاش را فدا کند.
آیا سیگنا سزاوار این بود؟ به خاطر همه آسیبهایی که به خانواده هاثورن وارد کرده بود؟ گذشته از این، زنان همیشه با غریبهها ازدواج میکردند و مطمئناً اریس بهتر از تجسم مرگ بود... مگر نه؟
سالن رقص گرم و پر از جمعیتی بود که بیخبر از وقایع اطراف، مشغول رقص و شادی بودند. چرا هنوز آنجا بودند؟ چرا با آن لباسهای مسخره میچرخیدند و میخندیدند، در حالی که دنیای بلایث در حال فروپاشی بود؟
پدرش محکوم به اعدام بود. برادر مردهاش یک فرزند متولد نشده به جا گذاشته بود. سیگنا، دختری که بلایث سخت میکوشید از او متنفر باشد اما نمیتوانست، قرار بود با مردی ازدواج کند که بلایث کوچکترین اعتمادی به او نداشت. و اگر سردردش به زودی تسکین نمییافت، وسوسه میشد سرش را از تن جدا کند.
هر نفس بلایث مانند کشیده شدن ناخن بر گلو بود. تنها آرزویش پایان یافتن مهمانی و رفتن مهمانان بود. بایرون، شارلوت و اورت را مأمور مراقبت از الیزا کرده بود و تنها کسی که هنوز قابل اعتماد به نظر میرسید، اریس بود. حتی طرز جرعهجرعه نوشیدن شامپاینش هم متکبرانه به نظر میرسید. پیش از آن که متوجه شود، با خشم به سمتش حرکت کرد و وقتی به او رسید، پرسید: «مطمئنی که نیتش شومه؟»
تا وقتی که این پرسش ناگهان بر زبانش جاری شد، نمیدانست که در ذهنش بوده. با گذاشتن جامش، نگاه تیزی از اریس دریافت کرد. نیازی به توضیح نبود که منظورش چه کسی است.
اریس پاسخ داد: «اون خود مرگه، دوشیزه هاثورن. فکر کنم خودت جواب این سوال رو میدونی.»
#فوکس_گلاو
#پارت_326
در حالی که دث او را میبوسید، سیگنا پاهایش را دو طرف دروگر گذاشت و دستانش را دور گردنش گره زد. لبهای دث از گردن به دهان و سپس به پایین سینهاش لغزید. چشمانش بسته شد و با وجود سرمای همیشگی دث، بدنش زیر لایههای لباس احساس خفگی میکرد. وقتی دستان دث بندهای لباسش را گشود، لرزش بر اندامش افتاد؛ انگار ذهنش را میخواند. دث همیشه اینگونه بود؛ توانایی شگفتانگیزی در دانستن افکار و خواستههایش داشت.
خدایا، چقدر دلتنگ این ویژگیاش خواهد شد.
سیگنا لباسش را درآورد و به دث کمک کرد تا آن را روی زمین بیندازد. دث با حوصله دستش را روی اندامش کشید و با انگشت شستش الگوهایی روی لگن سیگنا ترسیم کرد. سیگنا سرش را به عقب انداخت و از هر تماس لذت برد. در حالی که سایههایی که دث احضار کرده بود، دستانش را دنبال کرده و بر روی پوست سیگنا حرکت کرده و مسیری از یخ را حک میکردند که او را از درون میسوزاند، به دث کمک کرد تا پیراهن و سپس شلوارش را درآورد.
دث وقت گذاشت تا او را بچشد؛ در حالی که سیگنا را روی کمرش خوابانده بود، لبهایش روی سینههای او، نافش و پایینتر تا حساسترین قسمت بدنش میرفت.
وقتی نامش را در شب زمزمه کرد، طعمش شبیه شراب عسلی بود. لگنش به او برخورد میکرد، اما وقتی سیگنا چشمانش را بست تا از تنِش فزاینده لذت ببرد، سایهها پشت گردنش ظاهر شده و سرش را به سمت دث بالا بردند.
دث نه با زمزمه، بلکه با فرمانی توجهش را به خود جلب کرد: «به من نگاه کن.»
سیگنا متوجه شد که این یک امتیاز است که بعد از این همه مدت بتواند به او نگاه کند و خودش را در آغوش او ببیند، آن هم در حالی که او را تحت سلطه دارد. دستانش در ملحفههای تخت پیچیده شدند و این گرسنگی درون چشمان دث بود که به عمق وجود سیگنا کوبیده شد تا بدنش با رهاییای که او را فرا میگرفت، به لرزه در آید.
سپس دث به عقب تکیه داد و سیگنا لحظهای را غنیمت شمرد تا تنها از تماشای او در مقابلش لذت ببرد؛ آن هم در حالیکه لگنش در ملحفهها گره خورده بود و نگاهش به هیچ وجه از نگاه سیگنا جدا نمیشد. او تقریباً هر چیزی میداد تا بقیه عمرش را اینگونه در اینجا با این مرد بگذراند. در حالی که چشمانش در چشمان دث قفل شده بود، خودش را روی پاهای او کشاند.
میخواست امشب تا زمانی که هنوز میتوانست، هر ذره از وجود او را بچشد و احساس کند.
دث با همان میلی که در سراسر وجود سیگنا موج میزد، نالید. سیگنا میخواست لایق آن صدا باشد. میخواست بارها و بارها آن را از لبان دث بیرون بکشد. در حالی که بدنهایشان به هم متصل میشدند و لگنش را بر روی لگن دث حرکت میداد، بازوهایش را دور گردنش حلقه کرد و او را در آغوش گرفت. یکی از دستان دث دور گردن سیگنا آمد و او را در برابر خود ثابت نگه داشت در حالی که دست دیگر روی رانش قرار گرفته و انگشتان شستش به پوستش فشرده میشد.
دث گفت: «تو مال منی.» این کلمات نه تملک، بلکه یک قول بودند. ادامه داد: «تا زمانی که من رو بخوای، تو مال منی، سیگنا فارو. قبل از اینکه اجازه بدم کسی تو رو از من بگیره، این دنیا رو خاکستر میکنم.»
وقتی خورشید طلوع میکرد، زمان با هم بودنشان به پایان میرسید. اما برای امشب، آنها از این خداحافظی نهایت استفاده را میبردند. سیگنا قرار بود تمام وجود دث را کاوش کند و امیدوار بود که وقتی سپیدهدم فرا رسید و تنها خاطرات برایشان باقی ماند، این شب را برای همیشه به یاد بیاورند.
پایان فصل چهلم
#فوکس_گلاو
#پارت_324
در حالی که به دیوار راهرو تکیه میداد، محکمتر دست سیگنا را گرفت و او را به سوی خود کشید. با وجود خالی بودن راهرو، سیگنا نمیتوانست از احساس نگاه خیرهای که او را زیر نظر داشت، رها شود. اما حالا دیگر چه اهمیتی داشت؟ اگر مردم او را در حال صحبت با سایهها میدیدند، چه پیامدی میتوانست داشته باشد؟ فردا، فوکس گلاو دیگر خانه او نبود و همسایههای فضول او را به دردسر نمیانداختند.
آهسته گفت: «وقت نداریم.»
دلش میخواست دث عجله کند و دنبالش بیاید. آرزو میکرد دست از مقاومت بردارد. اما دث او را محکم نگه داشت و پیشانیاش را به پیشانی او چسباند. در شکل انسانیاش بود و چشمان تیرهاش برق میزد. با تماس پوست خنک او، چشمان سیگنا که هنوز از گرمای قلب تپندهاش داغ بود، به آرامی بسته شد.
دث نجوا کرد: «ما میتونیم تمام وقت دنیا رو داشته باشیم، پرنده کوچولو. مجبور نیستی این کارو بکنی.»
سیگنا هیچ آرزویی جز حقیقت یافتن این جمله نداشت. اگر شرایطشان اجازه میداد، یک ابدیت را با مرگ میگذراند. و آه، چقدر خوشحال میبود.
صورتش را بالا آورد و لبهایی را بوسید که گویی برای لبهای او ساخته شده بودند. زمزمه کرد: «خودت میدونی که مجبورم.»
سپس لب پایین دث را میان لبهایش گرفت و دوباره بوسید.
دث هردو بازویش را گرفته بود و بدون هیچ نشانهای از رها کردن، به سمت خود میکشید. او گفت: «پس ما راهی پیدا میکنیم که وقتی الیجا آزاد شد، این پیمان رو بشکنیم.»
زمانی که دث صورت سیگنا را میان دستهایش گرفت، دختر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. چه کسی میتوانست حدس بزند وقتی خونش روی آن بافته بریزد، چقدر طول میکشد تا معاملهاش با فیت را نقض کند یا او ممکن است این را چطور تلافی کند؟
#فوکس_گلاو
#پارت_323
سیگنا بیاعتنا به نگاههای فیت و بلایث، به سمت دث برگشت. برایش مهم نبود که در وسط سالن رقص تاریک، با ارواح کنجکاو و عروسکهای خیمهشببازی فیت محاصره شده است. صورت دث را در میان دستانش گرفت و لبهای او را بوسید.
از این که اولین فکرش حفظ جزئیات این بوسه بود نه خود بوسه، متنفر بود. میخواست شکل لبهای دث، برجستگیهای پوستش و سرمای وجودش را برای همیشه در حافظه بسپارد. با کشیده شدن به آغوش دث و حلقه شدن دستانش به دور او، تنش از بدنش رخت بربست.
در حالی که انگشتانش را با انگشتان دث در هم میتنید، زمزمه کرد: «بیا...»
روی نوک پا ایستاد و بار دیگر او را بوسید. سپس ادامه داد: «بیا از اینجا بریم.»
به محض این که سیگنا دست در دست دث از سالن رقص خارج شد، موسیقی دوباره آغاز شد. صدای خنده در فضا پیچید و رقص از سر گرفته شد. گویی هیچکس به خاطر نمیآورد که چراغها خاموش شده یا دو جاودانه در میانشان با هم گلاویز شده بودند.
سیگنا به مهمانان خانهاش توجهی نکرد؛ اجازه داد فیت و بلایث به آنها رسیدگی کنند. وقتی به زودی و با همان سرعتی که به فوکس گلاو آمده بود، آنجا را ترک میکرد، دیگر چه اهمیتی داشت؟
این افکار با خود غمی طاقتفرسا به همراه داشتند؛ غمی که اگر اجازه میداد، او را کاملاً در بر میگرفت. پس چارهای جز این نبود که در همان حال که با دث در پی خود، از پلهها پایین میرفت، آنها را از ذهنش بیرون کند. باید پیش از آن که احساساتش هر لحظه او را غرق کنند، تمام افکار را از سر دور میکرد. اگر این قرار بود آخرین شبش با دث باشد، ترجیح میداد آن را با گریه سپری نکند.
دث نامش را زمزمه میکرد و صدا میزد، اما سیگنا نمیایستاد. با عجله به سمت طبقه دوم و به اتاقی که مال خودش کرده بود، میرفت.
دث که این بار لحنش فوریت داشت، دوباره صدا زد: «سیگنا... این مسخرهبازی رو تموم کن و باهام حرف بزن.»
#فوکس_گلاو
#پارت_321
به محض اینکه این کلمات از لبهایش بیرون آمدند، احساس کرد که دنیایش به پایان رسیده است. ادامه داد: «مطمئن باش که قرار نیست این یه پیوند خوشحال کننده باشه فیت. هر روز تا آخر عمرم، برای رهایی از دستت مبارزه میکنم. اما اگر قول بدی که الیجا رو آزاد کنی و اجازه بدی هاثورنها با آرامش به زندگیشون ادامه بدن، من این معامله رو با میل و رغبت انجام میدم.»
دث با ناباوری صدا زد: «سیگنا...»
به دنبال نگاه سیگنا بود، اما سیگنا از ترس تغییر عقیده، از نگاه کردن به او خودداری کرد. به دلیلی که پشت این وعده نهفته بود، تنها میتوانست به بلایث خیره شود. دلیلی که او را آماده کرده بود تا از همه چیزهایی که دوست داشت دست بکشد تا از خانوادهای که زمانی او را پذیرفته و دوست داشتند، آن هم درحالیکه هیچکس دیگری چنین نکرده بود، محافظت کند.
دث نجوا کرد: «لطفاً این کارو نکن. تو بهم قول دادی دیگه هیچ معاملهای نکنی.»
و چقدر آرزو میکرد مجبور به این کار نباشد. چقدر دلتنگ بود که بتواند در آغوش دث جمع شود و وانمود کند صدای شکستن قلب او، قلب خودش را از هم ندریده است. این تصمیم تا پایان عمر او را آزار میداد.
سیگنا به فیت گفت: «من یه شب دیگه با اون میخوام.»
فیت حداقل این قدر متانت داشت که وقتی سیگنا به او نزدیک میشد، نامطمئن به نظر برسد، گویی میترسید هر لحظه از چنگش فرار کند.
سیگنا ادامه داد: «یه شب دیگه بهم بده. نه برای توطئه یا پیدا کردن راه فرار، فقط برای خداحافظی. فردا صبح، خونم رو روی اون بافته میریزم و خودم رو به تو پیوند میدم. اما اول، یه شب بدون مریضی بهم بده. بدون محدودیت زمانی.»
فیت دندانغروچهای کرد و گفت: «من تو رو با کسی شریک نمیشـ...»
جا داره بگم: چه خفنناک! 🤤
Читать полностью…
#فوکس_گلاو
#پارت_318
اون یهویی از ناکجاآباد پیداش شده و میخواد با من ازدواج کنه؟ و تا وقتی ما قبول نکنیم، بهمون کمک نمیکنه؟»
بلایث پاسخ داد: «اون در مورد سایههایی که دنبالتن میدونه. نمیخواد تو نزدیکشون باشی.»
در همین لحظه بود که سیگنا دست دراز کرد و بافته را از دست بلایث قاپید. با تمام قدرت تلاش کرد زانو نزند، چون سوزش در تمام وجودش پیچید.
هیسی کشید و گفت: «مطمئنم که اینطور نیست...»
و در حالی که دوباره بررسی میکرد که دستش به زغال تبدیل نشده باشد، ادامه داد: «تو اصلاً میدونی اون سایهها چی هستن؟»
برای کوتاهترین لحظه، سیگنا میتوانست قسم بخورد که چهره بلایث نرم شده و چشمانش نمناک شده است. اما این نرمی زودگذر بود و در عرض چند ثانیه محو شد.
بلایث گفت: «حتی اسمش هم خطرناکه. جرأت نمیکنم اون رو با صدای بلند بگم.»
سیگنا انتظار نداشت او حقیقت را بداند. انتظار نداشت باور کند. دهانش بیحس شده بود و کلمات به سختی شکل میگرفتند، چه برسد به اینکه بیان شوند. تنها توانست بگوید: «اون جونت رو نجات داد. اون بارها ازت محافظت کرد. به من اجازه داد نجاتت بدم.»
چین و چروکهای پیشانی بلایث عمیقتر شده بود. هرآنچه فیت به او گفته بود، قطعاً این نبود. بلایث با ترکیبی از خشم و غم عقب کشید و در آن لحظه، شباهت عجیبی به مادرش پیدا کرده بود.
گفت: «برام مهم نیست. نمیتونم به این چیزا اهمیت بدم سیگنا. این تنها گزینهست. این تنها راه نجاتشه و خودت هم میدونی.»
همانطور که سیگنا اجازه داد بافته به پوستش بچسبد، با تمام وجود فهمید که بلایث حق دارد. شاید میتوانست از قدرتهای لایف استفاده کند، اما آیا ارزش به خطر انداختن جان الیزا را داشت؟ آیا ارزش داشت آشوبی که فیت وعده داده بود بر سرشان نازل شود؟
#فوکس_گلاو
#پارت_316
#فصل_چهلم
قلب سیگنا، با دیدن آن بافته که پیش رویش گسترده بود و دست بلایت هنوز بر آن قرار داشت، سنگینیای را تجربه میکرد که پیش از آن هرگز حس نکرده بود. در چشمان دخترعمهاش چالشی موج میزد؛ چالشی که سیگنا، فارغ از خستگیای که تمام وجودش را فراگرفته بود، نمیتوانست نادیده بگیرد. زمزمه کرد: «از کی میدونستی این چیه؟»
بلایث دستش را عقب کشید و با چهرهای جدی پاسخ داد: «نه به اندازهی مدتی که میدونم تو چی هستی.»
در حالیکه چشمانش به چشمان سیگنا دوخته شده بود، طوری که انگار این یک بازی شطرنج است، پلک نزد و منتظر حرکت بعدی او ماند.
پشت سر بلایث، دث چنان خشمگین بود که درختان به لرزه افتادند و سیگنا مجبور شد پیش از آغاز طوفان در آسمان، نگاهی تند به او بیندازد.
خشم او فوران کرده بود و کلماتش به تیزی یک نیزه بود: «این راهش نیست! ما یه راه دیگه پیدا میکنیم.»
شاید... هرچند با توجه به هشدار فیت درباره بازگرداندن روح از مرگ، سیگنا نه راهی میدید و نه فرصتی برای یافتنش داشت. بلایث حق داشت این را اشتباه سیگنا بنامد، و او مسئول بود که از این خانواده محافظت کند. از آنجا که حضور دث در این مکالمه به هیچکدامشان کمکی نمیکرد، به او گفت: «برو. باید باهاش تنها حرف بزنم.»
سپس شانههایش را صاف کرد و زیر نگاه سنگین دخترعمهاش، استوار ایستاد.
دث گفت: «سیگنا...»
سیگنا اصرار کرد: «برو. لطفاً.»
به نظر میرسید دث با خود درگیر است. رعد و برق میزد و سایههای شب خشمگینانه میلرزیدند. تنها وقتی توجهش به سمت فوکسگلاو جلب شد، فشار هوا کاهش یافت.
#فوکس_گلاو
#پارت_314
سیگنا گفت: «تو هر کاری کردی تا از خودت و بچهت محافظت کنی. من نمیتونم تو رو به خاطر این سرزنش کنم.»
او هیچ مسیر درست و کاملی را نمیدید، اما این راه، درستترین احساس را به او میداد.
الیزا برای مدتی طولانی به او خیره شد و در نهایت دستش را دراز کرد تا دست سیگنا را بگیرد. زمزمهوار گفت: «ممنونم.»
به نظر میرسید قصد دارد بیشتر حرف بزند که ناگهان صدای کوبش سنگینی از پشت سرشان به گوش رسید.
سیگنا قدمهای بایرون را پیش از دیدنش تشخیص داد. عصایش را محکم در دست گرفته بود و نگاهش به الیزا چنان خام و بیپرده بود که سیگنا نگران شد شاید او را با دیگری اشتباه گرفته است. بایرون با عجله از میان باغ عبور کرد و خشخاشها زیر چکمههایش خرد شدند. وقتی به آنها رسید، شانههای الیزا را گرفت. بایرون احمق نبود؛ نگاهی به خون و گلولای روی لباس الیزا کافی بود تا چشمانش پر از اشک شود. لبهایش لرزیدند و برای یافتن کلمات باز ماندند که ناگهان الیزا دستش را روی دست مشتشده بایرون که عصا را محکم گرفته بود، گذاشت و زمزمه کرد: «ما خوبیم.» سپس دست آزادش را به سمت شکمش برد و اضافه کرد: «هردومون.»
خدا را شکر که نزدیک یک درخت بودند، زیرا بایرون مجبور شد برای حفظ تعادل خود دستش را به آن تکیه دهد، زیرا سنگینی آسودگی، او را تهدید به از پا افتادن میکرد.
بایرون با خونسردی پرسید: «اونا خبر دارن؟»
الیزا در پاسخ سری به نشانه تایید تکان داد و گفت: «خبر دارن. و به خاطر همونهاست که من خوبم، پس مراقب حرفهات باش بایرون.»
بلایث و سیگنا نگاهی به یکدیگر انداختند، اما بلایث به سرعت روی برگرداند. بایرون در حالی که کتش را درمیآورد تا دور الیزا بپیچد، با صدایی آرام و صمیمانه قول داد: «یه خدمتکار میفرستم تا بهت کمک کنه خودتو تمیز کنی. هیچکس چیزی از این ماجرا نمیفهمه.»
به نظر میرسید حتی مردی به سرسختی بایرون نیز با وجود یک نوزاد میتواند از هم بپاشد.
#فوکس_گلاو
#پارت_312
بلایث اصرار کرد: «فکر نمیکنی خوب باشه بهش بگی؟ شاید بخواد کمک کنه.»
الیزا با لحنی تقریباً تند گفت: «چه ایده نابی! فکر نمیکنی اگه میتونستم بهش گفته بودم؟ فکر میکردم تا حالا باید باهم ازدواج کرده باشیم، ولی نتونستم پیداش کنم. بایرون داره کمکم میکنه پیداش کنم، و پیشنهاد داده اگه لازم شد خودش با من ازدواج کنه. اون آدم خوبیه.»
سیگنا با سنگینی باری در دل، به برگههای درون اتاق کار بایرون اندیشید؛ به نقشههایی با نام شهرهای خطخورده و یادداشتهای سرسری. ماهها پیش، الیزا برای پرسی عشوه میآمد و او نیز بیش از حد مشتاق توجهاتش بود.
پنج ماه پیش... این زمانبندی درست به نظر میرسید و همزمان با آنکه سیگنا برگشت تا نگاهی دزدانه به بلایث بیندازد، از برق چشمان او آشکار بود که او نیز متوجه شده است.
بلیث زمزمهوار گفت: «پرسی پدرشه. واسه همینه که بایرون پیشنهاد ازدواج داده.»
همین کلمات باعث شد که عزم الیزا در هم شکسته شود و او با خم شدن به جلو و چنگ زدن به دست بلایث، به گریه افتاد. با ناله گفت: «چرا هیچکس نمیدونه اون کجاست؟ اگه میخواست مسئولیت من و این بچه رو قبول کنه چرا باید فرار میکرد؟»
سیگنا به شیشه میانشان خیره شد. او به غرور و نزاکت پرسی فکر کرد و با خود اندیشید که اگر او از این وضعیت خبر داشت، چه فکری میکرد. آیا یادآوری مارجری برایش غیرقابل تحمل میشد؟ یا با الیزا ازدواج میکرد و در انتظار تولد فرزندش میماند؟
هر چه که بود، او هرگز پاسخی برای این سوالات پیدا نخواهد کرد. الیزا هرگز پرسی را نخواهد یافت و او هرگز پدر این کودک نخواهد بود. همه اینها به خاطر سیگنا بود.
دث صدا زد: «سیگنا...»
زمانی که سایههای دث پشت سر او خزیدند، سیگنا از او روی برگرداند. دث با لحنی ترغیبکننده گفت: «تو مقصر نیستی. به پرسی یا زندگیای که گرفتی فکر نکن. در عوض، به کسی نگاه کن که بهش زندگی بخشیدی. اگه کاری نمیکردی، اون بلایث رو میکشت.»
#فوکس_گلاو
#پارت_337
بلایث شروع به صحبت کرد: «تو از من سوءاستفاده کردی. کاری کردی بدترین فکرها رو درباره دخترداییم داشته باشم. ولی الان حقیقت رو میدونم اریس. اگه بذارم اون این پیمان رو انجام بده، هرگز نمیتونم خودم رو ببخشم.»
فیت با خشم گفت: «دوشیزه هاثورن، اگه یه قدم دیگه برداری...»
بلایث حرفش را قطع کرد و پرسید: «چیکار میکنی؟»
بافته را طوری نگه داشت که شعلهها نزدیک به لمس کردنش بودند. سپس ادامه داد: «با من چیکار میکنی اریس؟ باهوشی، ولی من بیشتر از این ازت انتظار داشتم.»
در حالی که نگاه فیت بین بلایث و آتش جابهجا میشد، سینهاش با نفسهای حساب شده بالا و پایین میرفت. واضح بود که داشت محاسبه میکرد آیا میتواند بافته را بگیرد یا نه. اما هر بار که نزدیک میشد، بلایث بافته را به سمت شعلهها پایین میآورد و فیت مجبور میشد عقب بنشیند و دستانش را از عصبانیت در موهایش فرو ببرد.
بلایث با بیرحمی بیسابقهای اصرار کرد: «زود باش. نمیخوای بپرسی چرا بیشتر ازت انتظار داشتم؟»
فیت با وجود خشم شدید، چارهای جز ادامه دادن مکالمه نداشت. پس پرسید: «چرا دوشیزه هاثورن؟ چرا از من بیشتر انتظار داشتی؟»
اگر کلمات میتوانستند کسی را بکشند، این کلمات قطعاً چنین میکردند.
بلایث بدون هیچ هشداری کف دستش را روی میله آهنی کنار شومینه کشید و سپس با نگاهی مستقیم به چشمان فیت گفت: «چون تو هیچوقت نگفتی عروست باید چه کسی باشه.»
و با لبخندی پیروزمندانه، خونش را روی نخهای طلایی بافته ریخت.
پایان فصل چهل و دوم
#فوکس_گلاو
#پارت_335
دث و فیت همچنان گلوی هم را گرفته بودند. سیگنا میدانست فرصت زیادی ندارند. اگر عجله میکرد، دث نمیتوانست مانعش شود. مجبور نبود شاهد این صحنه باشد.
سیگنا خود را وادار کرد کلمات را از دهانش بیرون ریخته و توجه بلایث را به خود جلب کند: «باید بدوني كه هميشه بهترين رو براي خانوادهت خواستم. هيچوقت نميخواستم به پرسي آسيب بزنم. دوستش داشتم بلایث، واقعاً دوستش داشتم. ميخواستم اون هم جزو خانوادهم باشه.»
بلایث دستش را محکمتر فشرد و پرسید: «پس چرا اين كار رو كردي؟»
سیگنا با لبخندی مصنوعی اجازه داد دست بلایث رها شود و ادامه داد: «چون تو لياقت زنده موندن رو داشتي. تو لياقت اين دنيا رو داري بلایث، و اميدوارم ازش استفاده كني.»
این حقیقت ساده و روشن بود. سیگنا برگشت و پیش از آنکه اشکهای بلایث را ببیند، به سمت میز رفت تا چاقو را بردارد. دسته چاقو زیر انگشتانش سرد و صاف بود. وقتی تیغه را باز کرد، خاطره شب مرگ پرسی و حملهاش با چاقویی مشابه در ذهنش زنده شد.
چاقو را محکم در مشت گرفت و سعی کرد خاطره را از ذهنش بیرون کند. پشت سرش، مردان متوجه حرکاتش شده بودند. دث فریادی نامفهوم کشید و به سمتش دوید، اما زمانی که سیگنا نوک تیز تیغه را به انگشتش فشار داد و پوست را شکافت، کلماتش در هیاهو گم شدند.
وقتی خون ظاهر گشت، دنیا برای لحظهای ساکت شد. سیگنا فقط به این فکر میکرد که چقدر عجیب است که یک قطره خون میتواند همه چیز را تغییر دهد. یک قطره کافی بود تا زندگی او برای همیشه دگرگون شود.
با این حال، به نظر میرسید که قرار نبود در آن روز، تغییری در برنامههای او رخ دهد.
وقتی کسی او را به کناری پرت کرد، سیگنا به زمین افتاد، نفسش بند آمد و خونش کفپوش چوبی را لکهدار کرد. بلایث بالای سرش ایستاده بود، با چشمانی وحشی که نه به سیگنا، بلکه به بافتهای که جلویش قرار داشت خیره شده بود. او بافته را از روی میز کند و به سینهاش چسباند.
فیت فریاد نزد، اما با جدیتی که هزار برابر تهدیدآمیزتر بود، قدمی به جلو برداشت و گفت: «دوشیزه هاثورن، باید اون رو بذاری زمین.»
#فوکس_گلاو
#پارت_333
هاثورنها خانواده او بودند و سیگنا با تمام وجود آنها را دوست داشت. پس دست دث را گرفت و انگشت شستش را روی پوست او کشید، سپس پاسخ داد: «کاش اینطور نبود. واقعاً آرزو میکنم اینطوری نبود، چون میدونم چی رو از دست میدم و هر لحظهای که از تو دورم، عذاب میکشم. اما ما قراره فرصت خودمون رو داشته باشیم و وقتی اون روز برسه، قسم میخورم که دیگه هرگز ترکت نمیکنم... عشق من به تو محدود به زمان یا سرنوشت نیست. عشقیه که تا ابد با خودم نگهش میدارم. به همين دلیله که نمیترسم. قول میدم همیشه مال تو میمونم، حتی وقتی که کنارت نیستم.»
تصویر دث در آینه محو شد و رشتههای سایه شیشه را لکهدار کردند. دث گفت: «خیلی احمقی اگه فکر میکنی به این راحتی میذارم بری.»
فکش را محکم فشرد و انگشتش را در میان موهای ریز گردنش چرخاند. همان انگشت را روی بازویش لغزاند تا انگشتانشان در هم گره خورد. وقتی دث او را به سمت در هدایت میکرد، چهرهاش سخت شده بود و عزمی راسخ در نگاهش موج میزد. ادامه داد: «بیا، پرنده کوچولو. وقتشه برای آخرین بار با هم به دیدن برادرم بریم.»
اگرچه سیگنا میدانست این نتیجهای خوشایند در پی نخواهد داشت، چارهای جز پیروی از او نداشت.
فوکس گلاو هنوز از جشن شب گذشته به هم ریخته بود. جامهای شامپاین روی نردههای چوب ماهون رها شده و فرشها با لبههای تا خورده، این سو و آن سو پخش شده بودند. او و خدمه ماه گذشته را صرف آمادهسازی فوکس گلاو کرده بودند، اما برای چه؟ تا غریبهها به خانهاش بیاحترامی کنند و او آن را از دست بدهد؟ سیگنا با این فکر دندانهایش را به هم فشرد.
وقتی فیت را در پایین پلهها دید که منتظرش است، تمام وجودش منقبض شد. اگرچه خشم دث کف زمین را یخزده کرده بود، اما فیت حتی نگاهی هم به برادرش نینداخت و فقط گفت: «صبح شده.»
#فوکس_گلاو
#پارت_331
#فصل_چهل_و_دوم
صبح، به سرعت فرا رسید. سیگنا شاهد بود که سپیدهدم از لای پردهها به درون خزیده و نوارهای نارنجی تیرهای اتاق را تکه تکه میکردند.
او در آغوش دث پیچیده شده بود، سرش بر سینه او قرار داشت و کاملاً در پیلهای از ملافهها که بر روی خود کشیده بودند، احساس آرامش میکرد. آنها سکوت خود را حفظ کرده، و هیچکدام جرأت شکستن دروغ صلحآمیزی را که برای خود ساخته بودند، نداشتند. با این حال، همانطور که پرندگان آواز میخواندند و نور خورشید آنها را وادار میکرد تا برای محافظت از چشمانشان عمیقتر در ملافهها فرو روند، سیگنا میدانست که چاره دیگری نیست. اگر آنها بلند نمیشدند، فیت به زودی آنها را پیدا میکرد. پیش از اینکه خود را از دث جدا کند تا لباس بپوشد، بوسههایی بر طول گردن و سینهاش زد.
شاید انتخاب احمقانهای بود، اما از کمد لباس عزای سیاه یکدستش را بیرون آورد. وقتی آن را به تن میکرد، نه او و نه دث، درباره این انتخاب نظری ندادند.
همزمان با برخاستن دث، سایهها از گردنش بالا خزیدند و مانند ردایی تاریک او را پوشاندند. درحالیکه سیگنا مشغول جمع کردن موهایش بود، انگشتی بر گردن او کشید و سپس دستش را به کمرش لغزاند.
گفت: «گزینه دیگهای هم هست.»
صدایش چون شهد شیرین بود، چنان دلنشین که سیگنا آرزو کرد در آن گم شود. نمیخواست امیدوار باشد، از ناامیدی میترسید. با این حال به او نگاه کرد و برای شنیدن کلمات نجاتبخش دعا کرد.
#فوکس_گلاو
#پارت_329
مشکل همین بود. بلایث نمیتوانست پاسخ دهد. سیگنا همیشه قضاوت درستی درباره آدمها داشت و عشقش به دث انکارناپذیر بود. ادعا کرده بود که دث، بلایث را هم نجات داده. اگر همه اینها حقیقت داشت و هر دو واقعاً طرفدار بلایث بودند...
جام نیمهخالی اریس را برداشت و یکنفس سر کشید که باعث شد صورتش در هم برود. پرسید: «مواظبش هستی، مگه نه؟»
خدایا، چقدر راحتتر بود اگر میتوانست سیگنا را فقط به عنوان قاتلی که خانوادهاش را نابود کرده ببیند.
اریس گفت: «البته که هستم.»
دستش را دراز کرد و بلایث ناخودآگاه آن را گرفت. اریس او را به سمت پیست رقص هدایت کرد و دستش را دور کمر بلایث حلقه زد. ادامه داد: «مطمئن باش که قرار نیست هیچ کمبودی داشته باشه. حداقلش اینه که دیگه قرار نیست دخترداییت مدام در محاصره دث باشه.»
همین موضوع بیشتر از هر چیز بلایث را آزار میداد. خواه بلایث درک میکرد یا نه، نمیشد انکار کرد که بودن با دث دقیقاً همان چیزی بود که دخترداییاش عمیقاً میخواست. بلایث هرگز سیگنا را با آن نگاه سرشار از مهر و ستایش ندیده بود. این هوس یا کنجکاوی نبود، عشقی واقعی بود که بلایث قصد داشت آن را از سیگنا بگیرد. همهچیز به خاطر اریس بود. به خاطر سرنوشت.
بلایث با صدایی لرزان گفت: «میدونم تو کی هستی.»
از این لحن ضعیف متنفر بود. اما همچنان ادامه داد: «و میدونم از چیزایی باخبری که هیچکس نباید بدونه. میخوام حقیقت رو بهم بگی... میدونی چه بلایی سر برادرم اومد؟»
#فوکس_گلاو
#پارت_327
#فصل_چهل_و_یکم
بلایث
بلایث در حالی که دستش را روی سینهاش فشار میداد، با صورت سرخ شده و نفسهای بریده به سالن رقص بازگشت.
نمیتوانست بگوید چه انگیزهای باعث شد او سیگنا را دنبال کند. همچنین نمیدانست اگر دخترداییاش در سالن، در حالی که مشغول صحبت با مه غلیظی بود که هر لحظه بیشتر خودنمایی میکرد، متوجه نگاه خیرهی او میشد، چه واکنشی نشان میداد.
شاید قصد داشت با سیگنا صحبت کند. شاید میخواست احساس گناه شدیدی را که درونش میجوشید و او را میخورد، آرام کند.
یا شاید در جستجوی پاسخ بود.
«اون بلایث رو میکشت... اون بلایث رو میکشت...»
او صدای مرگ را وقتی که آن کلمات را در باغ به سیگنا گفت، شنیده بود؛ صدایش مثل دود و عسل بود، و بلایث نمیتوانست آن صدا را از ذهنش پاک کند.
«اون بلایث رو میکشت...»
قطعاً دث به کسی که در فکر بلایث بود اشاره نمیکرد. این غیرممکن بود. با این حال... بلایث هنوز گریه نکرده بود. هفتهها از مرگ برادرش میگذشت، اما هنوز نتوانسته بود برایش سوگواری کند.
این وضعیت چندان با زمانی که حقیقت را درباره سیگنا فهمیده بود تفاوت نداشت. واقعیت از همان ابتدا آشکار بود، فقط باید آن را باور میکرد.
بلایث بیش از آنچه بتواند بیان کند دلتنگ پرسی بود، اما به جای غم، فقط احساس گناه گلویش را میفشرد. نه به خاطر از دست دادن برادرش یا ناتوانی در گریستن، بلکه به خاطر ناتوانی در فراموش کردن نگاه شکسته سیگنا و نرمی تماسش وقتی دث را در آغوش گرفته بود.
#فوکس_گلاو
#پارت_325
سیگنا کف دستهایش را دو طرف صورت دث گذاشت و گفت: «گوش کن ببین چی میگم... من عاشقتم. تو منو خوشحالتر از چیزی که بودم کردی. اگر فقط یه شب دیگه داشته باشیم، میخوام چیزی باشه که همیشه بتونیم بهش فکر کنیم.»
دستهایش به پایین لغزید و انگشتانش با انگشتان دث در هم تنید. دست دث را به لبهایش برد و بند انگشتانش را بوسید. دث ساکت ماند، اما وقتی سیگنا جدا شد و به سوی اتاقی که روزی امید داشت با او شریک شود برگشت، اعتراضی نکرد.
این آرزو چیزی بیش از یک خیال کودکانه نبود. با وجود مسائل میان آنها که به بزرگی زندگی و مرگ بود، سیگنا باید میدانست که چنین رویایی هرگز به واقعیت نخواهد پیوست.
حتی وقتی وارد اتاق شدند و در را پشت سرش بست، دست دث را رها نکرد. میترسید اگر لحظهای دستش را رها کند، او برای همیشه ناپدید شود و این پایان داستانشان باشد. بنابراین دث را نزدیک خود نگه داشت، به سمت تخت رفت و رو در روی او ایستاد.
هیچ نشانی از شادی در چشمان دث نبود. آن خونسردی همیشگی و دودیرنگ که سیگنا به آن خو گرفته بود نیز وجود نداشت. در عوض، وقتی روی تخت نشست و سیگنا را روی پاهایش نشاند، فقط غم و اندوه در نگاهش موج میزد.
گفت: «تو دنیای منی، سیگنا فارو.»
نرمی صدایش تهدید میکرد که عزم سیگنا را در هم بشکند. مجبور شد سرش را برگرداند و چشمانش را در برابر بوسههای نرمی که روی گردنش فرود میآمد، ببندد.
دث ادامه داد: «هر اتفاقی که فردا بیفته، بدون که این آخرین شب ما با هم نیست. قسم میخورم هیچ چیز نمیتونه مانع جنگیدنم برای رسیدن به تو بشه.»
سیگنا گفت: «میدونم که همینطوره.»
این کلمات زیباترین نغمه برایش بودند و آنها را چون وعدهای گرانبها در دل نگه داشت. اجازه میداد فیت گمان کند پیروز شده است. نه او و نه دث هیچگاه از جنگیدن دست نمیکشیدند.
این لعنتی اشکمو درآورد😭😭😭
به شدت یاد دث بیچارهم افتادم😢
#فوکس_گلاو
#پارت_322
سیگنا حرفش را قطع کرد: «من مال تو نیستم!»
برایش مهم نبود چه خاطراتی بینشان بود. اهمیتی نمیداد در زندگی دیگری چه معنایی برای هم داشتهاند. حالا فیت همان شروری بود که قسم خورده بود هرگز نباشد. ادامه داد: «من و تو به هم پیوند نخوردیم و نخواهیم خورد، مگه اینکه شرایط منو قبول کنی. من یه شب دیگه میخوام.»
از چهره تا حالت بدن فیت، همهچیز نشان از آشفتگیاش داشت. با این حال حتماً دریافته بود که سیگنا هر کلمهاش را جدی میگوید.
او گفت: «این بیشتر از چیزیه که اون لیاقتش رو داشته باشه، ولی من شبت رو بهت میدم. فقط یه شب، برای خداحافظی.»
این کافی نبود. هرگز کافی نخواهد بود. با این حال خم شد و تکهای شیشه شکسته را برداشت، به انگشت شستش فشار داد و پس از جمع شدن خون، دستش را به سمت فیت دراز کرد و گفت: «قبل از اینکه با هم پیوند بخوریم، باید قبول کنی نه تنها هر وقت خواستم دث رو ببینم، بلکه بتونم بدون اینکه آسیب ببینم بهش دست بزنم. به این قسم بخور و اینکه به محض بسته شدن پیمان، الیجا رو آزاد میکنی... و بعد تو یه عروس برای خودت داری.»
دث دستش را به سوی او دراز کرد و گفت: «سیگنا...»
و وقتی سیگنا از کنارش رد شد، قلبش تقریباً از هم پاشید.
فیت لبخند نزد و فقط به سیگنا خیره شد. سوزنی از جیب جلیقهاش بیرون آورد، آن را در انگشت شست خود فرو کرد و سپس به انگشت شست سیگنا فشار داد تا پیمان خونین را مهر کند. گفت: «با شرایطت موافقم.»
اگر فیت فکر میکرد با این کار میتواند پیروز شود، سخت در اشتباه بود. سیگنا نمیدانست چقدر طول میکشد، اما بالاخره از چنگش میگریخت. دیر یا زود، دوباره دث را پیدا میکرد، چه در این زندگی و چه در زندگی بعدی.
پ.ن: هیچوقت فک نمیکردم یه روز واسه دروگر مرگ گریه کنم. ینی دلم کباب شد واسش😭💔
#فوکس_گلاو
#پارت_320
غرید: «نمیتونی کسی رو مجبور کنی باهات بمونه.» هوای اطرافش چنان سنگین بود که گویی فیت به خس خس افتاده و صورتش کبود شده بود. ادامه داد: «اون قراره تا ابد از تو متنفر باشه، و منم همینطور.»
فیت به سختی توانست زمزمه کند: «من کسی رو مجبور نمیکنم. هر پیمانی هم که ببندیم، سیگنا با اراده خودش بهش متعهد میشه.»
رشتههای طلایی که در سراسر سالن رقص میدرخشیدند، روشنتر و روشنتر شدند تا اینکه دث کمی از فشار خود کاست تا فیت نفسی عمیق بکشد. فیت نیازی به کلمات برای روشن ساختن تهدید خود نداشت؛ رشتههای او به همه چیز متصل بودند، و سیگنا قبلاً یک بار دیده بود که او به چه آسانی میتوانست آنها را دستکاری کند.
سیگنا برای ایستادن در مقابل دو مرد، از عرض سالن رقص عبور کرد و پرسید: «برای همین بود که بهم گفتی یه مهمونی بگیرم؟ نه برای اینکه کمکم کنی، بلکه برای اینکه بفهمم هیچ راهی برای نجات الیجا ندارم جز اینکه به تو تکیه کنم؟»
فیت در حالی که خودش را از چنگال دث رها میکرد، با لحنی تیره گفت: «من فقط قطعات رو کنار هم گذاشتم تا تماشا کنم داستان چطور پیش میره. مگه وقتی گفتم حاضرم هر کاری لازم باشه انجام بدم، منظورم رو واضح بیان نکردم؟ مگه جوابهایی رو که قول داده بودم بهت ندادم؟»
سیگنا از همان اول میدانست که اعتماد کردن به فیت چقدر غیرعقلانی است، با این حال، هیچ گزینه دیگری وجود نداشت. او آزاد بود که پیشنهاد او را بپذیرد یا نه، اما وقتی دزدکی به بلایث نگاه کرد و دید که چقدر رنگ پریده است و چقدر محکم بازوهایش را دور خودش حلقه کرده، فهمید که هیچ انتخاب دیگری وجود ندارد. حداقل نه انتخابی که از الیزا و خانواده هاثورن محافظت کند.
دث یک بار قول داده بود که این دنیا را برای سیگنا به آتش میکشد، و با این حال به نظر میرسید که سیگنا نمیتواند متقابلاً همین کار را برای او انجام دهد؛ زیرا هاثورنها ادعای خود را بر قلب او کرده بودند و او هر کاری که میتوانست برای محافظت از آنها انجام میداد. وقتی سیگنا بمیرد، هر چقدر که بخواهد در کنار دث خواهد بود. اما در حال حاضر، او مستقیماً به چشمان فیت نگاه کرد و تنها چیزی را که میتوانست گفت: «قبول میکنم.»
#فوکس_گلاو
#پارت_319
او قول داده بود هر کاری برای دور نگه داشتن سیگنا از دث انجام خواهد داد و حالا داشت به وعدهاش عمل میکرد. چون برای نجات الیزا، چارهای جز پذیرفتن پیشنهاد فیت وجود نداشت.
....................................................................................................................................................................................
فیت کنار محوطه رقص لم داده بود و با یک دست پتیفور میخورد و با دست دیگر شامپاین مینوشید که پنجره بالکن شکست و دث در میان طوفانی از سایهها فرود آمد. فیت که مشغول گاز زدن به شیرینیاش بود، به زحمت موفق شد پیش از اینکه چراغهای فوکس گلاو خاموش شوند، برادرش را ببیند و دث دستش را دور گلوی فیت حلقه کرد.
جام شامپاین فیت در همان لحظه که دث آن را از دستش بیرون کشید، به دیوار برخورد کرد و خرد شد. در حالی که دث او را به دیوار میکوبید و ساعدش را به گلوی فیت فشار میداد، شیرینی در گلویش پرید و برای یافتن نقطهای برای چنگ زدن دست و پا زد.
دث غرید: «شاید تو جنگها رو شروع کنی برادر، اما همیشه منم که تمومشون میکنم.»
دستش را دراز کرد تا داسش را احضار کند، اما به نظر میرسید یا نمیتوانست یا نمیخواست آن را علیه برادرش بلند کند، چون در نهایت دستش خالی ماند.
درحالیکه سیگنا و بلایث با عجله وارد سالن رقص میشدند، فیت با خشم تف کرد: «دستتو بکش!»
خودش را از چنگ دث آزاد کرد و ادامه داد: «خدای من، سر تا پا گلی هستی! اینجا یه مهمونیه برادر. یه ذره متانت داشته باش.»
سپس لباسهایش را تکاند و تنها در همین لحظه بود که سیگنا متوجه شد بدنهای اطرافشان دوباره بیحرکت شدهاند، آن هم با دهانهایی که بعضی در میانه فریاد باز مانده بود. کنارش، بلایث دستش را روی دهان گذاشت، زیرا دث برادرش را از یقه گرفته بود.
پ.ن: پتیفور یا petit four که با نامهای مینیاردایز و در انگلستان به فنسی نیز شناخته میشود، به شیرینیهای کوچک یا پیشغذاهای شور یکلقمهای اطلاق میگردد. این نام از زبان فرانسوی، گرفته شده و به معنای «فر کوچک» است.
#فوکس_گلاو
#پارت_317
دث پیش از ناپدید شدن به آن سمت، فقط گفت: «کار احمقانهای نکن.»
و سیگنا بدون هیچ شکی میدانست که او و برادرش گفتوگوی خودشان را خواهند داشت.
حالا که تنها بودند، بلایث فاصلهی محتاطانهای را حفظ کرده بود که به سیگنا این حس را میداد که انگار چاقویی در پهلویش فرو رفته است. دیگر اثری از آن دختری که در برف با او میخندید و شبهای طولانی پای چای غیبت میکردند نبود. دیگر آن دوستی که او را مانند خواهر میدانست حضور نداشت و به جای او زنی ایستاده بود که سیگنا نمیشناخت.
سیگنا درحالیکه دعا میکرد بتواند کلمات مناسب را بیابد، شروع به صحبت کرد: «نمیدونم اریس در مورد من بهت چی گفته... نمیدونم در مورد خودش هم چی گفته، اما اعتماد کردن بهش امن نیست.»
بلایث در حالی که بافته را به شکمش میفشرد، گفت: «برام مهم نیست امن باشه یا نه.»
صدایش به طرز عجیبی آرام و عاری از آن تندی که سیگنا انتظار داشت، بود. ادامه داد: «تو هم امن نیستی سیگنا. من دیدم که چطور با یه لمس، یه نفر رو کشتی. تو برادر منو هم کشتی. اون قرار بود بچه دار بشه! حالا اون بچه پدری نداره، ما هیچ مدرکی برای اثبات بیگناهی نداریم و پدرم داره تو سلول از بین میره و تا یه هفته دیگه اعدام میشه. من نمیذارم به خاطر چنین چیزی بمیره.»
وقتی بلایث بافته را به سوی سیگنا دراز کرد، گرمای آن به طرف او ساطع شد و سیگنا با تمام وجود مقاومت کرد تا خودش را عقب نکشد.
بلایث گفت: «میدونم اریس شاهزاده نیست. اما هرچی که هست، قدرت داره. اون قبول کرده در ازای ازدواج تو باهاش، پدرم رو آزاد کنه.»
حالا گرما به پوست سیگنا نفوذ میکرد و کمکم احساس میکرد گویی در حال سوختن است. نفسهایش به بیرمقی خاطراتی شده بود که در ذهنش حک شده بودند.
سیگنا که به مه طلایی رنگ احاطهکننده بافته خیره شده بود، به سختی توانست کلمات را ادا کند، زیرا نور آن چنان درخشان بود که دردناک به نظر میرسید: «فکر نمیکنی این عجیبه؟
#فوکس_گلاو
#پارت_315
سیگنا پیشنهاد کرد: «دوشیزه بارتلی رو پیدا کن. اون چیزی رو که دیده به کسی نمیگه.»
بایرون سری به نشانه تایید تکان داد، سپس منتظر ماند تا الیزا تعادل کافی برای گرفتن بازویش را پیدا کند. آنها در حالی که مه مانند دهانی حریص آنها را در بر میگرفت، پیاده به سمت فوکس گلاو بازگشتند. هر امیدی که سیگنا داشت، با بلعیده شدن کامل پیکرشان در مه، محو شد.
پس این واقعاً پایان کار بود. بدون یافتن مقصر، الیجا به دار آویخته میشد.
به نظر میرسید بلایث نیز همین فکر را میکند، زیرا قدمی به جلو گذاشت و گفت: «نمیشه اجازه بدیم پدرم مقصر شناخته بشه.»
هر اثری از احساسات در زیر نقاب سنگی چهرهاش ناپدید شده بود. او دستش را داخل کرستش برد و تکهای پارچه طلایی بیرون آورد و با جدیت تمام به سمت سیگنا گرفت. ادامه داد: «ما فقط یه راه برای درست کردن این اوضاع داریم.»
در آن لحظه، در حالی که بلایث به چشمان دخترداییاش خیره شده بود، دث جهان را به یخ تبدیل کرد.
این نمیتوانست چیزی باشد که او تصور میکرد... و با این حال، وقتی سیگنا آن بافته را گرفت، حرارت آن چنان سوزاننده بود که آن را رها کرد و دستش را روی سینهاش فشرد تا زخم نامرئی را تسکین دهد.
سیگنا پرسید: «این چیه؟»
بلایث نفسی عمیق کشید و با بازدمش، چنان تغییر کرد که گویی به شخص دیگری تبدیل شده بود... فردی آنقدر سرد و بیاحساس که وقتی چشمانش را تنگ کرد، تقریباً به انسان شباهت نداشت. او پاسخ داد: «این طوری گندت رو جمع میکنی. تو قراره با اریس ازدواج کنی.»
پایان فصل سی و نهم
#فوکس_گلاو
#پارت_313
به سختی یک ثانیه طول کشید تا سیگنا قسم بخورد که توجه بلایث به سمت دث جلب شده است. او فکر کرد که دید چشمان دخترک گشاد شدهاند، اما دیری نپایید که بلایث به سمت الیزا خم شد تا دستش را بگیرد.
سیگنا حس کرد انگار آهن داغی به سینهاش برخورد کرده است. آنها تا داشتن یک شاهد برای نجات عمویشان تنها چند ثانیه فاصله داشتند. اما نمیتوانستند الیزا را تحویل دهند؛ نه وقتی که او مادر فرزند پرسی و آخرین بخش از وجود او بود که هنوز در این دنیا وجود داشت. سیگنا نمیتوانست این را نیز از خانواده هاثورن بگیرد.
تلاش کرد لحن آشنای دث را تقلید کند، همان لحنی که برای آرام کردن ارواح ناآرام به کار میبرد، با این حال، صدای لرزانش باعث میشد چندان موفق نباشد: «همهچی درست میشه. اگه تصمیم گرفتی بچه رو نگه داری، به اورت بگو. اون آدم خوبیه. ولی اگه به هر دلیلی تصمیم گرفت دیگه آدم خوبی نباشه، اگه تو و بچهت نیاز داشتین میتونین اینجا توی فوکس گلاو بمونین. و اگه تصمیم گرفتی بچه رو نگه نداری، ما یه راه امنتر و بدون اون گیاهها واسه کمک بهت پیدا میکنیم.»
سیگنا ایستاد، مچ دست الیزا را گرفت و به او کمک کرد تا روی پاهایش بایستد. بدن الیزا به سبکی پر بود و با وجود بهبودی چشمگیر، هنوز با هر قدم میلرزید.
در حالی که خاک را از پیشانی الیزا پاک میکرد، به روشی نامحسوس برای انتقال امن او به سوئیت مهمان فکر کرد و قول داد: «ما مطمئن میشیم که اورت نگران تو نشه. بدون که حال تو و بچهت خوب خواهد بود الیزا. تو رو تنها نمیذاریم.»
الیزا که بیشتر از درخواست، دستور میداد، با جملاتی منقبض و بریده پرسید: «چرا از من محافظت میکنی؟ هر چقدر هم که بخوایم تظاهر کنیم، ما با هم دوست نیستیم. من باعث شدم عموی تو زندانی بشه.»
پرسیدن این سؤال منصفانه بود، هرچند سیگنا پاسخی برای آن نداشت. اگر پدر این کودک شخص دیگری بود، آیا باز هم از الیزا محافظت میکرد؟ بلایث احتمالاً او را برای نجات پدرش به کام گرگها میانداخت و آیا این هم منصفانه نبود؟
#فوکس_گلاو
#پارت_311
الیزا از اختصار کلام سیگنا به خود لرزید و پاسخ داد: «خدمتکار مخصوصم، سورشا. از اول بارداری مدام مریض بودم و نمیشد اینو از کسی که هر روز کمکم میکنه لباس بپوشم، پنهون کنم. وقتی فهمید، شروع کرد به آوردن گیاه برای کم کردن درد و گرفتگی عضلاتم.»
شاید این اشتباهی ناخواسته بود، اما سیگنا نمیتوانست احتمال توطئه را نادیده بگیرد. گفت: «این گیاهها در مقدار کم بیضررن. اما کاربرد دیگهای هم دارن الیزا. میدونستی بین زنانی که بارداری ناخواسته دارن محبوبن؟»
آنها هم قوی بودند هم خطرناک، هم برای جنین مضر بودند هم برای مادر. اما این به ندرت زنی مستأصل را از استفاده بازمیداشت.
دنیا اغلب زنان را نه به عنوان انسان، که به عنوان پلکانی برای مردان میدید. زنی که از مسیر تعیین شده خارج میشد، طرد شده و در جهانی با فرصتهای اندک، به حال خود رها میگشت. سیگنا آرزو میکرد گزینه امنتری وجود داشت، اما نمیتوانست الیزا را بابت انتخابش سرزنش کند.
الیزا گفت: «من فقط اونا رو برای تسکین درد میخوردم.»
باور الیزا آنقدر قوی بود که باعث شد بلایث تکان بخورد. او ادامه داد: «البته میدونستم چیکار میتونن بکنن، و میخواستم این گزینه رو داشته باشم. اصلاً نمیخواستم عموم بمیره، اما نمیتونستم با مردی که اون برام انتخاب کرده بود ازدواج کنم. خدایا، اصلاً نمیخواستم اینجوری بشه.»
سیگنا با اصرار پرسید: «بعد با سیانید چیکار کردی؟ کسی تو رو باهاش دید؟»
الیزا قسم خورد: «هیچکس... من دستپاچه شدم و انداختمش دور.»
بلایث که ساکت مانده بود، رگههایی از اندوه روی پیشانیاش نقش بست و آرام پرسید: «عموی من توی این ماجرا چه نقشی داره؟ بایرون پدر بچهست؟»
این سؤال چنان گونههای الیزا را سرخ کرد که در شرایط دیگر سیگنا مسخرهاش میکرد. الیزا پاسخ داد: «بایرون از وضعیت من خبر داره، اما پدر بچه دخیل نیست. اصلاً نمیدونه باردارم.»