7446
کانال پا بر جاست و میتوانید عضو شوید اما بخوانید: https://t.me/Bukowski_Pub/4251 و https://t.me/Bukowski_Pub/4700
«هرگز نمیدانی بداقبالیِ امروزت،
تو را از چه مصیبتِ بزرگتری رهانیده است.»
#کورمک_مک_کارتیЧитать полностью…
از کتاب #جایی_برای_پیرمردها_نیست
روح بیهمتای من که به اندازهٔ تمام دنیاست،Читать полностью…
حتی نمیخواهد دنیا را بشناسد.
شاید همیشه انگار در حال جنگیدن بوده،
و نمیخواهد هیچجا آرام بگیرد...
منتظر یه زن خوب نمون. همچین زنی وجود نداره. زنهایی هستن که میتونن با روح و بدنهاشون احساس بهتری به تو بدن. اما همین زنها کسایی هستن که جلوی جماعتی چاقویی رو درونت فرو میکنن. البته من انتظار همچین چیزی رو دارم. اما چاقو به هرحال میبره. زنها عاشق اینن که مردا رو بندازن به جون هم. و اگر زنی همچین موقعیتی گیرش بیاد؛ از انجام این کار خودداری نمیکنه.
مردها به دلیل تمایل به ستایش شدن و عطششون طرف وفادار قضیهان. کسایی که معمولا عشقو احساس میکنن. زنها تو خیانت کردن استادن. و همینطور شکنجه و لعن و نفرین.
هیچوقت به مردی، به خاطر زنی که متعلق به اونه حسادت نکن. پشت تموم اینها یه جهنم سوزان جریان داره.
"از نامهای به استیون ریچموند"Читать полностью…
#چارلز_بوکفسکی
ترجمه: #شکیبا_یزدی
«دوباره تنها»
به هرکدامشان فکر میکنم؛
که حالا جایی دیگر زندگی میکنند،
جایی دیگر نشستهاند،
جایی دیگر ایستادهاند،
جایی دیگر خوابیدهاند؛
یا شاید دارند به بچهای غذا میدهند،
روزنامهای میخوانند،
یا سرِ مرد تازهشان فریاد میکشند...
اما خوشبختانه
پروندهی تمام زنانی که در گذشتهام بودند،
برای من،
در آرامش بسته شده.
بااینحال، بیشتر آدمها انگار باور دارند
که رابطهی تازهای حتماً جواب میدهد؛
اینکه رابطهی قبلی
فقط حاصل اشتباه در انتخاب
یک آدم نامناسب بوده است.
فقط سلیقهی بد،
بختِ بد،
تقدیرِ بد بود است.
و بعد عدهای هم هستند
که خیال میکنند میشود
رابطههای قدیمی را دوباره زنده کرد
و از نو ساخت.
اما خواهش میکنم،
اگر چنین فکری میکنید،
زنگ نزنید،
نامه ننویسید،
سراغم نیایید.
و در این میان،
از این شعر به دل نگیرید؛
چون این شعر
بسیار بیشتر از آنچه ما دوام آوردیم،
دوام خواهد آورد.
و حقش هم همین است؛
میدانید،
قدرتش در این است
که اصلاً
در جستوجوی
هیچ
یاوری
نیست.
#چارلز_بوکفسکیЧитать полностью…
از کتاب: Come On In
ترجمه: #آزاد_رهامنش
«حالم خوب نیست؛ بد غمی افتاده به جانم.
تمام چیزی که میخواهم گاییدن توست...»
#چارلز_بوکفسکی
ترجمه: #آزاد_رهامنشЧитать полностью…
«دست خودم نیست؛
گاهی هنوز از خودم میپرسم
که چرا بوکفسکی
بهخاطر سرطان خون مرد،
نه چیزی که عاشقش بود.»
تصویر چارلز بوکفسکی به همراه همسرش لیندا لی بیگل اواخر دسامبر ۱۹۹۳ و چند ماه پیش از مرگ او در آخرین کریسمس ۷۳سالگیاشЧитать полностью…
«اما آنهایی که از جهنم جان سالم به در میبرند، هیچوقت دربارهاش حرفی نمیزنند
و بعد از آن، دیگر چیز زیادی نیست
که بتواند آشفتهشان کند.»
#چارلز_بوکفسکیЧитать полностью…
«شب بر شما» یک جملهی ناقص نیست.
شب بر شما یعنی شب تقدیم تو؛ یعنی شب از آنِ تو، یعنی سهم تو از این جهان، همین چند ساعت تاریکی و سکوت.
نه لزوماً شبِ خوش، نه شبِ آرام؛ فقط شب بر شما.
«عزیزم، من نابغهام. فقط هیچکس جز خودم از این موضوع خبر نداره!»
#چارلز_بوکفسکیЧитать полностью…
«عاشقم»
او جوان است
گفت: اما به من نگاه کن،
مچ پاهای زیبایی دارم،
به مچ دستهایم هم نگاه کن،
مچ دستهای زیبایی دارم.
خدای من،
فکر میکردم همهچیز داشت درست پیش میرفت،
و حالا باز سروکلهی او پیدا شده،
هر بار که زنگ میزند، دیوانه میشوی،
به من گفته بودی تمام شده،
گفته بودی دیگر کار تمام است،
گوش کن،
من آنقدر زندگی کردهام
که به یک زن خوب تبدیل شوم،
پس چرا به یک زن بد احتیاج داری؟
دلت میخواهد شکنجه شوی، نه؟
فکر میکنی اگر کسی با تو بدرفتاری کند،
زندگی هم به گند کشیده میشود،
همهچیز به هم میآید،
اینطور نیست؟
بگو، قضیه همین است؟
میخواهی با تو مثل یک تکه آشغال رفتار کنند؟
و پسرم،
قرار بود پسرم تو را ملاقات کند.
به پسرم گفته بودم.
تمام مردهای زندگیام را کنار گذاشته بودم.
در کافه از جا بلند شدم و فریاد زدم:
«عاشقم!»
و حالا تو مرا احمق جلوه دادهای...
«ببخشید.» گفتم:
«واقعاً ببخشید.»
«بغلم کن.» گفت:
«خواهش میکنم بغلم کن.»
«من هیچوقت گرفتار چنین چیزی نشدهام،» گفتم،
«این مثلثها...»
از جایش بلند شد و سیگاری روشن کرد،
تمام بدنش میلرزید.
وحشی و آشفته،
بالا و پایین میرفت.
جثهی کوچکی داشت.
بازوهایش لاغر بودند،
خیلی لاغر،
و وقتی فریاد زد
و شروع کرد به کتک زدنم،
مچ دستهایش را گرفتم
و آنوقت بود که از چشمهایش فهمیدم:
نفرت،
به عمق قرنها،
واقعی و بیپرده.
من اشتباه کرده بودم،
بیظرافت بودم و بیمار.
تمام چیزهایی که یاد گرفته بودم
به هدر رفته بود.
هیچ موجود زندهای
به اندازهی من پست و پلید نبود
و تمام شعرهایم
دروغ بودند.
#چارلز_بوکفسکیЧитать полностью…
از کتاب: Run With the Hunted
ترجمه: #آزاد_رهامنش
حتی شاید این متن را لایک نکنید؛ چون گاهی تأیید کردن یک حرف، شبیه اعتراف به آن است.
و اعتراف به تنهایی، شکست و نیاز به دوست داشته شدن، برای مردی که تمام عمر یاد گرفته قوی باشد، کار سادهای نیست.
لایکت را کسی نمیبیند، اما شاید حتی پیش خودت هم نخواهی اعتراف کنی که این حرفها، حرفهای تو هم هستند.
میفهمم.
«نادیدهاش نگیر. به تخمت! از ته دل گریه کن. بعدشم دوباره به تخمت!»
#چارلز_بوکفسکیЧитать полностью…
Selected Letters, Volume 4: 1987–1994
ترجمه: #آزاد_رهامنش
من توی تنهاییِ خودم خواهم مرد، مثل زندگیم.
#چارلز_بوکفسکیЧитать полностью…
از کتاب #عشق_سگیست_از_جهنم
#مهیار_مظلومی
لطفاً هنگام مطالعه، فاصلهی ایمن خود را با نویسنده حفظ کنید.
Читать полностью…
ﺩﺭﺑﺎﺭهی ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺟﺰ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﯽﺭﻭﺩ. ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ. ﻣﺮﺩﻡ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﺁﺗﺶﺑﺲ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ. ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﺩ ﺑﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭهی ﭘﺴﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﺶ ﻣﯽﮔﺬﺭﺩ. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﯾﮑﯽﺷﺎﻥ ﺑﻪ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﻧﺮﻡ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: «ﺣﺎﻻ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻧﮑﻦ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﻫﻢ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ.» ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻟُﺐّ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺁﻥﻫﺎ ﺗﻤﮑﯿﻦ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺭابطهی ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﭘﯿﺶ نمیﺭﻭﺩ، ﺍﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺩﺭ ﺷﺮﻭﻉ همهی ﻣﺎ ﺩﻟﺮﺑﺎﺋﯿﻢ.
ﯾﺎﺩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﯿﻠﻢﻫﺎﯼ ﻭﻭﺩﯼ ﺁﻟﻦ ﻣﯽﺍﻓﺘﻢ – ﺍﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ ﺍﻣﻮﺭ، ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ- ﺯﻥ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻔﺖ: «ﻣﺎ شبیه ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﻭﻟﻤﻮﻥ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻭنﻮﻗﺘﺎ ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩی!»
ﻭ ﺍﻭ ﻣﯽﮔﻔﺖ: «ﻣﯽﺩﻭﻧﯽ، ﺍﻭﻥﻭﻗﺖ ﻓﻘﻂ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﻣﻮﺭ ﺟﻔﺖ ﺷﺪﻧﻮ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩﻡ، همهی ﺍﻧﺮﮊﯼﻣﻮ ﺑﮑﺎﺭ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻡ، ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﻣﯽﺷﺪﻡ!» ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﺁﺷﻨﺎیی ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﺎﻫﻮﺵﺍﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﺍﻧﺮﮊﯼ. ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﻧﻮﺑﺖ ﺧﺰﯾﺪﻥ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖﻫﺎﺳﺖ.
«ﺧﺪﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ، ﺟﻮﺭﺍﺑﺎﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﭘﺨﺶ ﻭ ﭘﻼ ﮐﺮﺩﯼ، ﺩﯾﻮﺍنهی ﺍﺣﻤﻖ! ﺳﯿﻔﻮﻧﻮ ﮐﺸﯿﺪﯼ ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯ گهت ﺗﻮﯼ ﺗﻮﺍﻟﺘﻪ!» ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺭﺍبطهی ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﯽﺭﻭﺩ، ﻫﯿﭻﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﯽﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ. ﻫﺪﻑ ﻫﻢ ﭘﯿﺶﺭﻓﺘﻦ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪﻭﻗﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﻧﯿﻤﻪﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ.
[مصاحبهی نیویورک تایمز با #چارلز_بوکفسکی]
«ریسمانی را بکش، عروسکی تکان میخورد»
هر مردی باید درک کند که
همهچیز میتواند بهسرعت از بین برود:
گربه، زن، شغل،
چرخ جلوی ماشین
تخت، دیوار، اتاق،
و همه چیزهای ضروری مثل عشق،
بر پایههای شنی استوارند.
و هر دلیلی، حتی غیرمرتبط
مثل مردن پسری در هنگکنگ
یا کولاکی در اوماها
میتواند کارت را تمام کند.
ظروف چینی بر کف آشپزخانه خرد شدهاند
یارت وارد میشود
تو آنجا در میان خردهها، مست ایستادهای
یارت میپرسد: ای وای، چه شده؟
و تو میگویی: نمیدانم، نمیدانم.
#چارلز_بوکوفسکیЧитать полностью…
ترجمه: #مهیار_مظلومی
«به خودم خیانت کردم؛ با باورهایم،
خودم را با عشق فریب دادم و با سکس به بازی گرفتم.
بطری لعنتی وفادار است؛ دروغ نمیگوید...»
#چارلز_بوکفسکیЧитать полностью…
از کتاب:
Play the Piano Drunk Like a Percussion Instrument Until the Fingers Begin to Bleed a Bit
نمیتونی زندگی رو کنترل کنی.
زندگی هیچوقت اونطور که میخوای پیش نمیره.
فقط هنره که میتونی کنترلش کنی؛
هنر و خودارضایی. دو حوزهای که توشون متخصصم.
#وودی_آلنЧитать полностью…
از فیلم Stardust Memories 1980
مت سلینجر، در مصاحبهای در ژوئیهٔ ۲۰۲۶، اعلام کرد که آمادهسازی آثار منتشرنشدهٔ پدرش به مراحل پایانی رسیده است.
از سال ۲۰۱۳، زمانی که خبر وجود دستنوشتههای منتشرنشده و احتمال انتشار آنها در سالهای آینده مطرح شد، طرفداران جی. دی. سلینجر چشمانتظار خواندن آثار تازهای از او هستند.
حالا، پس از سیزده سال انتظار، این پرسش همچنان باقی است:
«آیا سرانجام قرار است دوباره کتابی تازه از نویسندهٔ «ناتور دشت» بخوانیم؟»
#جی_دی_سلینجرЧитать полностью…
«نه استعداد ویژهای دارم، نه پیشه و مهارتی؛
زنده ماندنم هم بیشتر شبیه به معجزه است.»
#چارلز_بوکفسکی
از کتاب: دربارهی نوشتن
ترجمه: #آزاد_رهامنشЧитать полностью…
حالا دیگه مشکلات زیادی توی زندگیم دارم و گمونم بیشترشون رو خودم به وجود آوردم. منظورم مشکلاتم با زنها، قمار و حس دشمنیم با مردم هستش.
و هرچی تعداد این مردم بیشتر باشه، میزان دشمنی منم بیشتر میشه.
میگن که منفی، غمگین و کج خلقم.
یادم میاد زنهایی رو که چپ و راست سرم داد میزدن: «لعنتی تو بیش از حد منفینگری. زندگی میتونه قشنگیهایی هم داشته باشه.»
به گمونم همینطوره مخصوصاً با جیغ و داد کمتر.
#چارلز_بوکفسکیЧитать полностью…
از کتاب: #جنوب_بی_شمال
ترجمه: #مازیار_ناصری
"همه میدونن"
از نقاشها توی پیادهروهای پاریس بپرس،
از آفتابی که روی یه سگِ خفته افتاده بپرس،
از سه خوک بپرس،
از پسرک روزنامهفروش بپرس،
از موسیقیِ دونیتزتی بپرس،
از سلمونی بپرس،
از قاتل بپرس،
از مردی که به دیوار لم داده بپرس،
از آخوند بپرس،
از کابینتساز بپرس،
از جیببر و سمسار و شیشهگر و کودفروش و دندونپزشک بپرس،
از انقلابی بپرس،
از اون مردی که کلهشو توی دهن شیر میکنه بپرس،
از کسی که بمب اتمی بعدی رو رها میکنه بپرس،
از کسی که فکر میکنه مسیحه بپرس،
از پرندهآبی که شبها به خونهش برمیگرده بپرس،
از چشمچرونها بپرس،
از کسی که داره از سرطان میمیره بپرس،
از کسی که باید حموم بره بپرس،
از کسی که یه پا داره بپرس،
از آدم کور بپرس،
از کسی که نوکزبونی حرف میزنه بپرس،
از کسی که تریاک میندازه بالا بپرس،
از جراحی که لقوه داره بپرس،
از برگهایی که روشون راه میری بپرس،
از آدم متجاوز، راننده اتوبوسبرقی، یا پیرمردی که علفهای هرز رو از باغچهش درمیاره بپرس،
از زالو بپرس،
از آموزشدهنده حشرات بپرس،
از کسی که آتیش قورت میده بپرس،
از بدبختترین آدم توی اوج بدبختیش بپرس،
از مربی جودو بپرس،
از فیلبان بپرس،
از جذامی و محکوم به ابد و مسلول بپرس،
از یه استاد تاریخ بپرس،
از کسی که هیچوقت ناخنهاشو تمیز نمیکنه بپرس،
از یه دلقک یا اولین کسی که در روز میبینی بپرس،
از بابات بپرس،
از پسرت و پسرش بپرس،
از من بپرس،
از یه لامپِ سوخته توی کیسه مقوایی بپرس،
از آدمهای اغواشده، نفرینشده، ابله، خردمند و چاپلوس بپرس،
از سازندگان معابد بپرس،
از کسایی که هیچوقت کفش نپوشیدن بپرس،
از عیسیمسیح بپرس،
از ماه بپرس،
از سایههای توی کمد بپرس،
از شاپرک، راهب و دیوونه بپرس،
از کسی که برای نیویورکر کاریکاتور میکشه بپرس،
از ماهیقرمز بپرس،
از سرخسی که با ضربات رقصپا حرکت میکند بپرس،
از نقشهی هند بپرس،
از یه آدم مهربون بپرس،
از کسی که زیر تختت قایم میشه بپرس،
از کسی که بیشتر از همه ازش متنفری بپرس،
از کسی که با دیلان توماس همپیاله شد بپرس،
از کسی که بندِ دستکشهای جَک شارکی رو بست بپرس،
از مرد عبوسی که قهوه مینوشه بپرس،
از لولهکش بپرس،
از کسی که هر شب خوابِ شترمرغ میبینه بپرس،
از بلیطفروش نمایشگاه عجایب بپرس،
از یه جاعل بپرس،
از مردی که توی کوچه زیر یه کاغذ میخوابه بپرس،
از فاتحان ملل و سیارات بپرس،
از کسی که تازه انگشتش رو قطع کرده بپرس،
از نشانهگذار لای انجیل بپرس،
از آبی که از ظرفشویی میچکه وقتی تلفن داره زنگ میزنه بپرس،
از سوگندِ دروغ بپرس،
از رنگ آبی تیره بپرس،
از چترباز بپرس،
از کسی که دلدرد داره بپرس،
از چشم خیس و براق خداوند بپرس،
از پسری که در مدرسهای گران شلوار تنگ میپوشه بپرس،
از کسی که توی حمام سر خورده بپرس،
از کسی که کوسه گازش گرفته بپرس،
از کسی که به من دستکشهای لنگهبهلنگه فروخت بپرس،
از اینها و همه کسایی که نگفتم بپرس،
از آتش آتش آتش بپرس،
حتی از دروغگوها بپرس،
از هرکی دوست داری هروقت که دوست داری هر روزی که دوست داری بپرس، چه بارونی باشه چه برفی، یا گرم.
از این و اون بپرس،
از کسی که پرنده روی سرش ریده بپرس،
از کسی که حیوانات رو آزار میده بپرس،
از کسی که توی اسپانیا تعداد زیادی گاوبازی دیده بپرس،
از صاحبان کادیلاکهای نو بپرس،
از آدمهای معروف بپرس،
از آدمهای ترسو بپرس،
از آدمهای زال و سیاستمداران بپرس،
از صاحبخونهها و کسایی که بیلیارد بازی میکنن بپرس،
از آدمهای حقهباز بپرس،
از آدمکشهای حرفهای بپرس،
از کچلها و چاقها و درازها و کوتاهها بپرس،
از آدمهای یکچشم بپرس،
از کسایی که کم گاییدن یا کسایی که زیاد گاییدن بپرس،
از کسایی که تمام سرمقالههای روزنامهها رو میخونن بپرس،
از کسایی که گلسرخ پرورش میدن بپرس،
از کسایی که هیچ دردی رو حس نمیکنن بپرس،
از کسایی که در حال مرگن بپرس،
از کسایی که چمن میزنن و تماشاچیهای فوتبال بپرس،
از هرکدوم اینها یا از همهشون بپرس،
بپرس بپرس بپرس
و همهشون بهت خواهند گفت:
یه زن غرغرو که به نردههای بالکن تکیه داده غیرقابل تحمله.
#چارلز_بوکفسکیЧитать полностью…
ترجمه #مهیار_مظلومی
از کتاب #لذتهای_نفرین_شده
آرزو دارم که گریه کنم،
اما غم احمقانه است.
#چارلز_بوکفسکیЧитать полностью…
نقاشی اثر: #ادوارد_مانه
هیچی که در ادامهی یک هیچ است
حتی به مرگ نیز دلم خوش نیست
آن کهنهام که عید نمیخواهم
آینده و امید نمیخواهم
من کشور جدید نمیخواهم
اینجا به هیچچیز دلم خوش نیست
#سید_مهدی_موسویЧитать полностью…
از کتاب #در_ستایش_نا_امیدی
جمعهها مردان بیشتری را کشته تا بمبها
#چارلز_بوکفسکیЧитать полностью…
چرا حدود ۷۵ درصد مخاطبان ما مردها هستند؟
شاید پاسخ را باید در تنهایی مردها جستوجو کرد؛ در رنجهایی که اغلب جایی برای گفتنشان ندارند. مرد از کودکی یاد میگیرد محکم باشد، خودش مشکلاتش را حل کند، محتاج به نظر نرسد و حتی وقتی از درون فرو میریزد، طوری رفتار کند که انگار اتفاقی نیفتاده است. انگار حق دارد خسته باشد، اما نه برای مدت طولانی؛ حق دارد شکست بخورد، اما نه آنقدر که کسی متوجه شود.
شاید برای همین است که بوکفسکی برای بسیاری از مردان چیزی فراتر از یک نویسنده است. او از بخشهایی از زندگی حرف میزند که معمولاً پنهان میمانند: تنهایی، تحقیر، شکست، طردشدن، نیاز به دوست داشته شدن و ناتوانی از اعتراف به همین نیاز. او قهرمان نمیسازد؛ مردی را نشان میدهد که گاهی بدجنس، گاهی مضحک، گاهی درمانده و اغلب بهطرز دردناکی واقعی است.
شاید مردها در نوشتههای او چیزی را پیدا میکنند که در زندگی روزمره کمتر به دست میآورند: اجازهای برای اعتراف به اینکه همیشه قوی نیستند؛ اینکه گاهی از پس زندگی برنمیآیند و آنها هم، درست مثل هر انسان دیگری، به محبت، فهمیدهشدن و جایی برای فروریختن احتیاج دارند.
البته این رنج مختص مردان نیست و زنان نیز شکلهای دیگری از تنهایی و سرکوب را تجربه میکنند. اما شاید بخشی از مسئله این باشد که مردها اغلب برای بیان رنجشان زبان و فضای امن کمتری در اختیار دارند.
شاید ما اینجا جمع نشدهایم چون همهمان شبیه هم فکر میکنیم؛ شاید فقط بعضی از ما آنقدر تنها بودهایم که حرفهای یک پیرمرد مست و عاصی در لسآنجلس، از فاصله چند دهه و چند هزار کیلومتر، شبیه حرفهای خودمان به نظر میرسد.
تمامش به طرز وحشیانهای لذتبخش بوده است
این رودخانهی خروشان دیوانه
این جنون غارتگر بلعنده
که آن را برای کسی جز خودم آرزو نخواهم کرد
آمین.
از کتاب: #شعرهای_آخرین_شب_زمینЧитать полностью…
#چارلز_بوکفسکی
مترجم: #آزاد_رهامنش
چشمانش،
آن چشمان لعنتی،
مرا تا ابد به گا دادند...
#چارلز_بوکفسکی
با توجه به اینکه در نظرسنجی قبلی مشخص شد به صورت تقریبی حدود ۸۰ درصد از مخاطبان ما را مردان تشکیل میدهند، قصد داریم با بررسی گروههای سنی، شناخت دقیقتری از جامعهی آماری خوانندگان بوکفسکی به دست بیاوریم. مشارکت شما در این نظرسنجی برای ما اهمیت ویژهای دارد.
لطفاً در نظرسنجی شرکت کنید تا بتوانیم به تصویر روشنتری از ترکیب مخاطبان این مجموعه برسیم.
مهم: نظرسنجیها ناشناس هستند.