1209
غزل غزل غزال من ! ترنمم از آن تو… https://t.me/joinchat/AAAAAFOZpxllrvRDrae5NA
یکی از نمایشنامههای عاشقانه ویلیام شکسپیر کتاب رومئو و ژولیت است که همچنین اولین نمایشنامهی غمانگیز او نیز هست، موضوع اصلی داستانهای شکسپیر بر پایهی عشق است و با مهارت خود توانسته است این حس را در مخاطبان کتابهایش ایجاد کند.
با اینکه این کتاب، داستان عشق دو جوان به نامهای رومئو و ژولیت است، اما رقابت بین خانوادههای میانسال است، با اینکه دشمنی میان دو خانوادهی کپیولت و منتیگو بسیار در کتاب مهم ذکر شده، اما هیچوقت دربارهی ریشه و فرآیند این کینه صحبتی نمیشود.
رومئو و ژولیت، این دو عاشق جوان با زیر پا گذاشتن تابوها، قوانین سختگیرانهی اجتماعی را به نفع خود کنار میزنند. این نافرمانی موجب رخداد فاجعهای میشود، ولی ویلیام شکسپیر میخواهد خواننده مقصر این اتفاقات را پیدا کند، دو خانواده باهم دشمنی و اختلاف قدیمی دارند و قهرمانان این کتاب رومئو و ژولیت از این دو خانواده هستند.
“أحب الخریف” قالت لی
ومن یومِها وأنا أتساقط...
به من گفت که عاشق پاییزم
و از آن روز در حال فرو ریختنم...
✍#سنان_انطوان
🔁#سعید_هلیچی
📗#خونت_جوهریست_برای_نقشههای_جدید
#نای_و_نوا
🎼🎵🎶🎤🎼🎵🎶
چشمای تو مال تو نیست
من سهم دارم از نگات....
«آدمی که عاشق مسیر است از آدمی که عاشق مقصد است، جلوتر خواهد رفت.»
اگر دورى بين ما به درازا كشيدЧитать полностью…
و غم در تو افزون گشت،
به من بازگرد…
با من نزاع كن، يا سرزنشم كن!
ولى به تنهايى غصه نخور
تو فارغی و عشقت بازیچه مینمایدЧитать полностью…
تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی
«دلم فقط يك چيز مىخواست: رفتن، راه رفتن…همه چيز برايم يكسان بود!
دلم مىخواست دور شوم، ديگر برنگردم، ناپديد شوم، توى جنگل گم و گور شوم، وسط ابرها، ديگر چيزى يادم نيايد، فراموشى...فراموشى...»
#آگوتا_کریستوف
مگر فایدهای هم دارد! به درختی که تبدیل به هیزم شده بگویی باغبان پشیمان است!🍁 Читать полностью…
کسی چه میداند من چقدر تلاش
کردهام که روحم زیبا بماند وقتی
جهان پر از رنج بود؟
زیرا در میان ویرانی و رنج
وظیفهی انسان این است که قلبش
را به زشتی نسپارد...
📗#برادران_کارامازوف
✍#داستایفسکی🌺
درج عطا شد پدید
غره دریا رسید
صبح سعادت دمید
صبح چه نور خداست
#مولانا
درود بر یاران جان
پگاهتان پدرام
دلتان به یاد دوست آرام 🌺🌿
صبر چیست؟
ابتدا ببینیم عجله چیست؟
تا به صبر برسیم
اما «عجله»
عجله آدم رو بیوقار میکنه.Читать полностью…
آرزو رو دست نیافتنی/ رفیق رو طرد/ عشق رو کلافه
و خانواده رو مضطرب…
اصلاً عجله، آدم رو از اصل خودش دور میکنه.
و فکر میکنم «صبر»، نقطهی مقابل «عجله»ست.
در لاک تو
رفتەاست قلبم
بدجور
کی خون من
از لاک تو در می آید؟
#واران
با جرعه ای
زِ بوی تو
از خویش می روم..
#حسین_منزوی
هرچند جهان وسعتِ یک گام ندارد
اما اگر از خویش برآیی، همه راه است
#بیدل_دهلوی
آفرینشگر اغلب در دههی ۳۰ تا ۴۰ زندگی یا بعد از پشت سر گذاشتن بحرانهای هویتی، خودش را نشان میدهد.
در این زمان، فرد توانسته بخشهایی از «من» را بپذیرد و حالا میخواهد آن را در قالب اثر، اندیشه یا زندگی اصیل بیان کند.
وقتی آفرینشگر درونت بیدار است:. Читать полностью…
احساس میکنی زندهای و زندگی جریان دارد.
بهجای تقلید، روش خودت را پیدا میکنی.
از شکستها ایده میسازی، نه بهانه.
اما وقتی این نیرو خاموش میشود، انسان دچار رکود، یکنواختی و خودسانسوری میشود. مدام کار میکند، اما درونش چیزی خلق نمیشود
«ليتني حجر؛
لا أَحنُّ إلي أيِّ شيءٍ..»
کاش سنگ بودم؛
دلم برای هیچچیز تنگ نمیشد..
#محمود_درویش
.
بر قله ایستادم ..
آغوش باز کردم ...
تن را به باد صبح ...
جان را به آفتاب سپردم ..!
روح يگانگی با مهر ..
با سپهر، با سنگ، با نسيم، با آب، با گياه ..
در تار و پود من جريان يافت ..!
موجی لطيف، بافته از جوهر جهان ..
تا عمق هفت پرده تن را ز هم شكافت ..!
من را ز تن ربود !
ما ماند ..!
راه يافته در جاودانگى .....
#فریدون_مشیری
#درود یاران جان
روزتان پدرام🌺
📚#تیکه_کتاب
هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست
که یک نفر احساست را بفهمد
بدون اینکه مجبورش کنی!
📕مثل همه عصرهاЧитать полностью…
#زویا_پیرزاد
خدا کُناد که ای دوست! بینِ ما چیزی،Читать полностью…
به هم اگر بخورد استکانِ ما باشد!...
هیچ "دیروزی" در کار نیست، هیچ "فردایی" در میان نیست.
تنها "اکنونی" وجود دارد که تو، در آن نفس میکشی."
زندگی جز نفسی نیست،
غنیمت شمرش
نیست امید که همواره نفس بر گردد
🔺 وقتی درباره پیری صحبت میکنیم، تصوراتی داریم که شاید واقعی نباشند! 🔍
#آرش_حیدری
بیاید با هم بررسی کنیم که آیا واقعاً باید به پیری به عنوان یک مشکل نگاه کنیم یا نه. آیا حقیقتاً به روزهای جوانی که مصرف فراوان داشتیم، برمیگردیم؟
.
برو ای باد بدانسوی که من دانم و تو
خیمه زن بر سر آن کوی که من دانم و تو
به سراپردهٔ آن ماهت اگر راه بود
برفکن پرده از آنروی که من دانم و تو
تا ببینی دل شوریدهٔ خلقی در بند
بگشا تابی از آن موی که من دانم و تو
در بهاران که عروسان چمن جلوه کنند
بشنو از برگ گل آن بوی که من دانم و تو
در دم صبح به مرغان سحر خوان برسان
نکهت آن گل خودروی که من دانم و تو
حال آن سرو خرامان که ز من آزادست
با من خسته چنان گوی که من دانم و تو
ساقیا جامهٔ جان من دردیکش را
بنم جام چنان شوی که من دانم و تو
چه توان کرد که بیرون ز جفاکاری نیست
خوی آن دلبر بدخوی که من دانم و تو
آه اگر داد دل خستهٔ خواجو ندهد
آن دلازار جفا جوی که من دانم وتو
#خواجوی_کرمانی
#نای_و_نوا
🎶🎵🎼🎶🎵🎼
حکایت باران بیقرار است
اینگونه که من
دوستت میدارم...
#شمس_لنگرودی
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم عجز نوشتند نشد....
شبتون آرام
⭐️🌙
#حافظ
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری Читать полностью…
وفای عهد من از خاطرت به درنرود
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
بیار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود
ای فلک تا نیمجانی هست سامانی بده
تا تو فکر نان کنی، مهمان ما برخاستهست..
#سلیم_تهرانی
هان ای نسیم صبح که بویت معطرست
همراه با تو خاک سرکوی دلبرست
محتاج نیست بر سر ره مشک ریختن
کانجا که اوست پای نهد خاک عنبرست
#سیف_فرغانی
درود بر یاران جان
پگاهتان پدرام
دلتان به یاد دوست آرام🌺🍃