14460
یه جایی بین تاریکی و فکر… جایی که حتی سکوت هم حرف میزنه. تبلیغات و تبادل https://t.me/Ecolineee
به زندگی مردمان کشورهای دیگر که نگاه میکنم عصبی میشوم، حسادت به بندبند وجودم نفوذ میکند.
مشکل همه جا هست اما فاصله کهکشانی میان دغدغههای ما با آنها وجود دارد.
آنها را که میبینم متوجه میشوم غم میتواند ساده هم باشد! لازم نیست به استخوان برسد تا بتوان اسمش را غم گذاشت.
مگر این خاک برای این سیاره نیست؟
پس چرا نباید یک بار زخمهای ما سطحی باشد؟
چرا باید همیشه خونِ این زخمها به خاک برسد؟
نه مرگ انقدر ترسناک است و نه زندگی انقدر شیرین که انسان برای این دو شرفش را بدهد.
Читать полностью…
شاید هزار بار اینو شنیده باشی و من دوباره برای بار هزار و یکم تکرارش میکنم:
هیچوقت تحت هیچ شرایطی از تصمیمات و هدفات و کارایی که داری انجام میدی به کسی چیزی نگو حتی نزدیکترین آدمای دور و برت!
چیزی که درمورد خودم همیشه دوست داشتم، عزت نفسم بود..
اونقدر به خودم باور داشتم که برام مهم نباشه نظر بقیه درمورد تصمیماتم چیه و از اون به بعد چه نظری درموردم خواند داشت..
راضیام از اینکه راحت به یه سری چیزا که مناسبم نیست “نه” میگم و واکنش طرف مقابل اصلا برام مهم نیست چون اون بله گفتن چارچوب زندگیم رو بهم میریزه..
راضیام از اینکه هیچوقت خودمو به زور تو زندگی کسی جا نکردم و بلافاصله بعد اینکه دیدم حضورم اهمیتی نداره کشیدم کنار
راضیام از اینکه حاضر نیستم به خاطر تنها بودنم هر کس و ناکسی رو وارد حریم زندگیم کنم حتی برای یه پیادهروی ساده!
آره من همیشه به این خصوصیاتم افتخار کردم چون روز به روز قویترم کرد!
و ما هنوز زندهایم
حتی اگر استخوانِ شب در گلویمان مانده باشد.
گرچه خستهایم
و از آیندهی نامعلومِ پیش رو ترسیده…
اما نفس هست
و همین دلیلیست برای دوام آوردن.
شاید در آن سوی ابرها
خوشحالی، از راه برسد. خدا را چه دیدی؟
اگر شد که هیچ؛ اما اگر نشد،
بند کفشهایم را محکمتر میبندم و انجامش میدهم
این بار با موهای سفید بیشتر؛
چون آنچه اهمیت دارد پیروزی نیست، پایداریست.
|آلبر کامو|
حتی اگر روزی این جوانی را به من برگردانند،
نمیدانم چطور باید به آن نگاه کنم.
ورقش خواهم زد،
اما هرگز آن را نمیخوانم.
من هرگز برای گذشته دلتنگ نخواهم شد؛
بد بود و مدام بدتر شد…
پارسال همین موقعها یه کسایی لیست اول تماسا و پیامام بودن ولی الان نمیدونم مردن یا زندهان که هر چند اهمیتی هم نداره فرقش
ولی زمان واقعا چیز عجیبیه، دست همه رو به وقتش رو میکنه..
همیشه لبخند زدن و سکوت کردن راحتتر از این بود که توضیح بدم چرا ناراحتم…
Читать полностью…
تو این روزای سخت قدر کسایی که همیشه پیشمون بودن رو باید بیشتر دونست و اگه کسیو “رفیق” خطاب کردن لیاقت میخواست، تو با لیاقتترین آدمی بودی که من میتونستم همیشه رفیق صداش کنم[P🫂]
Читать полностью…
همیشه به قلبت بگو که ترس از رنج،
از خود رنج بدتر است،
و تاریک ترین لحظهٔ شب
لحظهٔ پیش از برآمدن آفتاب است…
ای خاک!
با عزیزانی که به آغوشت سپردهایم،
مهربان باش
که در این وطن،
نامهربانی بسیار دیدهاند.
اول سال یاد گرفتیم چجوری تو اسنپ مقاومت کنیم تا سلاخی نشیم.
تونستیم فرق صدای پدافند و موشک رو تشخیص بدیم.
فهمیدیم مکان امن یعنی جایی که دیرتر میمیری.
یاد گرفتیم بدون آب و برق دووم بباریم.
فهمیدیم ارتباط هم سهمیه بندیه، بعضیها با سیمکارت سفید همیشه باخبرن.
دیدیم از ترسِ حرفهامون صدامون رو قطع کردن.
امسال در وجب به وجب این خاک ما را کشتند.
خطاب به آیندگان:
اگر اوضاع الان خوب است، قدرش را بدانید.
نسل ۷۰ و ۸۰ در اوج جوانی تاوانش را داد؛
با جان، مال و سلامت روان…
سال نوی همگی مبارک🤍
امیدوارم امسال همون سالی باشه که رنج و سختیهامون به پایان برسه و بتونیم یه نفس راحت بکشیم…
همهٔ آدمها باهم برابرند؛ اما پولدارها محترمترند؛ اما دخترها پرطرفدارترند؛ اما بچهها واجبترند؛ اما خانمها مقدمترند؛ اما سفیدها برترند و سیاهها بدبختترند.
البته تبعیضی در کار نیست؛ در کل همهٔ آدمها باهم برابرند؛ اما بعضیها برابرترند.
از هیچ قطع ارتباطی پشیمون نیستم و نخواهم بود؛ درختی که ریشهاش خرابه رو قطع کنی، باغت رو نجات دادی…
Читать полностью…
یکی از دلایلی که من هیچوقت از مسائل و مشکلات اصلیم با هیچکسی حرف نمیزنم حتی خانواده و صمیمی ترین رفیقم و فقط مسائل جزئی رو به اطرافیانم میگم اینه که همه آدما برام یه بعد ترسناک دارن که میتونن تو دعوا یا بحث اون مسئله رو به روی آدم بیارن و سرکوفت بزنن.چیزی که من ازش متنفرم…
Читать полностью…
حس اولیهای که از آدمها میگیری،
هیچوقت دروغ نمیگه!
شاید فکر کنی اون اول اشتباه قضاوت کرده بودی،
ولی هرگز! بعدا میفهمی که
دقیقا دقیقا دقیقا همون حس اولیهات درست بود.
بعضی اتفاقا مثل دریان؛
غرقت میکنن و بعد جنازتو برمیگردونن به زندگی..
کاش میتونستم باقی عمرم رو بدم به کسایی که واقعا دوست دارن زندگی کنن..
Читать полностью…
دلم میخواست اهل یک کشور حاشیهای باشم.
یک گوشهی نقشهی دنیا؛
گمنام، خنثی، سر به لاک خودش.
از آن کشورها که نشسته یک گوشه ماستش را میخورد.
نه نفت میفروشد نه مسلسل می خرد.
شیرینی صادر میکند، شکلات میگیرد.
نه تهدید میکند نه تهدید میشود.
سالی یک بار هم اسمش در اخبارهای بین المللی نمی آید.
تحریم نیست تحریم نمیکند.
قرار نیست بجنگد، قرار نیست باهاش بجنگند.
سیاست مدارهاش نمیخواهند دنیا را نجات دهند،
تغییر دهند بکوبند از نو بسازند.
حکومتش فقط به دنبال خوشبختی مردم است.
با کشورهای همسایه اش فقط یک سلام و علیک دارند.
دلم میخواست در حاشیه امن چنین کشوری بنشینم
و ندانم خاورمیانه کجاست.
یه روزی از خودت ممنون میشی
برای همون کاری که با دلهره شروع کردی،
برای همون تصمیمی که با شک گرفتی،
برای همون مسیری که با سختی شروع کردی،
برای همون شبایی که با زحمت بیدار موندی،
برای همون لحظهای که کم آوردی
اما جا نزدی و ادامه دادی.
من تو این چند سال اخیر بنا به شرایط و جاهایی که بودم با آدمای مختلفی آشنا شدم..
همیشه به خودم میگفتم اینا بالاخره یه جایی خودِ واقعیشونو نشونت میدن و همین که کارشون باهات تموم شه حسابی ناامیدت میکنن پس حداقل تو این مسیر آدمِ خوبی باش..تا جایی که میشه هر کاری از دستت برمیاد براشون انجام بده و همیشه دست دوستیت رو نشونشون بده تا بالاخره یه روزی تو آینده وقتی یادت میوفتن چیزِ بدی از خودت تو خاطرشون نذاشته باشی…
ولی با همه این تفکرات بازم میشه گفت اکثر این آدما آشغالتر و حرومزادهتر از این حرفا بودن که تو حتی بخوای خاطره خوبی از خودت براشون بجا بذاری..
پس دوستِ من بیخیال حرف و نظرای بقیه شو
یکی دو تا آدمِ امن برای خودت پیدا کن و کنار بزار و دلت رو به حرفای قشنگ آدمای دوزاری دور و برت خوش نکن.
اگرم کسی رو نداری تنهاییتو سفت بچسب عوض اینکه رو هر زبالهای اسم دوست و رفیق بزاری!
اما ای کاش میتوانستیم واقعا زندگی کنیم،
نه اینکه مثل همیشه درگیر التیام زخمهایی باشیم که مقصرش خودمان نبودیم…
گفت: بادهای زمستانی، برف میآورند
و برف اگرچه سرد و استخوانسوز
اما نجات بخش است…
برای رسیدن به بهار، باید مصیبتهای زمستان را تحمل کنی.
بهار جوانیام که از آن حرف میزدند، پاییز بود.
و حتی آن هم؛ نه خزان داشت و نه باران.
تابستانِ مردهای بود، نه گرم و نه سرد؛
پر از ابرهایی که نمیدانستند چطور ببارند…
حتی دشمن باشکوهی هم نیستید
بیسر و پا، بیقید و بند، بیرحم و بیافتخار