14460
یه جایی بین تاریکی و فکر… جایی که حتی سکوت هم حرف میزنه. تبلیغات و تبادل https://t.me/Ecolineee
آه خدای من!
چقدر ستاره باید افول کند؛ تا این صبح بدمد...؟
فکر کن شما چی هستین
که ملت میگه بزار اجنبی بزنه، اجنبی بگیره، اجنبی ببره ولی دست شما نباشه..
گویید به نوروز که امسال نیاید…
در کشور خونین کفنان ره نگشاید
بلبل به چمن نغمه شادی نسراید
ماتم زدگان را لب پرخنده نشاید
خون میدمد از خاک شهیدان وطن وای
ای وای وطن وای وطن وای…
اگر تاریخ را نخوانی، محکومی آن را تکرار کنی.
امروز دوباره در عصر شاه سلطان حسینایم؛ رئیس جمهوری که هر روز حرفی تازه میزند، تناقض و دروغ از سر و روی حکومت میبارد.
ملاها گرانی و فلاکت را بیحجابی ربط میدهند، درست همانطور که آن روزها اشرف و محمود افغان پشت دروازهها بودند و بهجای تدبیر، آش میپختند تا از اجنه کمک بگیرند و به دعا پناه میبردند.
تاریخ عوض نشده؛ فقط اسمها تغییر کردهاند
و این، نهایتِ سقوط است.
انگشت در حلقم کردم
و تمام خرافاتی را که
به نام اعتقادات به خوردم داده بودن
را بالا آوردم،
چیزی در من زنده شد به نام
انسانیت.....
صادق هدایت
از نظر دیکتاتور مردم دو دستهاند،
آنهایی که باید گول بخورند و آنهایی که باید گلوله بخورند.
جورجاورولЧитать полностью…
در تمام دورههای تاریخ،
ایرانیها با یک مشت مزخرفات موهوم دل خوش کردهاند یا زیر پای بیگانگان له شدند. آدمی که نه آزادی دارد، نه قوت، نه امید و نه فرهنگ زنده، تنها کاری که میکند این است که گذشته را بزرگ کند و حال را نفرین.
صادقهدایت|وغوغساهابЧитать полностью…
اگر اینقدر به دینت یقین داری،
چرا تردید من، اینقدر تو را آزار میدهد؟!
ژانلوروندلامبرЧитать полностью…
مبادا چنین هرگز آیین من
سزا نیست این کار در دین من
که ایرانیان را به کشتن دهم
خود اندر جهان تاج بر سر نهم
⠀
فردوسیЧитать полностью…
ما بدبختِ این هستیم که خوب طاقت میآوریم.
مثل قاطر کار میکنیم و مثل شتر صبوریم.
مثل گوسفند مطیع، مثل جغد ساکت و مثل مرغِ حق، شکرگزار!
بهرامبیضائیЧитать полностью…
جنگلی از کفِ پا تا به کمر سوخت ولی
دلِ ضحاک بر این جنگل بیچاره نسوخت!
هر چه ویران شدنی بود، به ویرانه کشید
آنچه ویرانه نمیگشت، به بیگانه فروخت!
گیریم که در باورتان به خاک نشستهایم و ساقههای جوانمان از ضربات تبرهایتان زخمدار است؛ با ریشه چه میکنید؟
گیریم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرندهاید و پرواز را علامت ممنوع میزنید؛ با جوجههای نشسته در آشیان چه میکنید؟
گیریم که میکُشید، میبرید، میزنید؛
با رویش ناگزیرِ جوانهها چه میکنید..؟
Early this morningЧитать полностью…
امروز صبح زود
When you knocked upon my door
وقتی در خونم رو زدی
Early this morning
امروز صبح زود
When you knocked upon my door
وقتی در خونم رو زدی
And I say, “Hello Satan”, I
و من گفتم “سلام ابلیس”، من
I believe it is time to go!
من معتقدم که وقت رفتنه!
هی دفن میکنم و دفن میکنم و دفن میکنم؛
امیدهای رفته پی روزهای رفته را،
هی قرض میکنم و قرض میکنم و قرض میکنم؛
از فردای خود امید.
بهرام بیضاییЧитать полностью…
از سنگ صدا آمد، از اهل صدا نهЧитать полностью…
در دین شما نام خدا هست، خدا نه
دشتمان گرگ اگر داشت، نمینالیدم
نیمی از گلهی ما را سگ چوپان خورده!
اگه خودت رو مذهبی و دوستدار امام و ائمه میدونی؛
اما امروز مقابل ظلم، کشتن مظلوم، بیعدالتی ساکتی!
بدون اگه اون زمان هم بودی؛
نه کنار حسین
که وسط لشکر شمر ایستاده بودی!
هر چه مرهم میگذارم بند میآید مگر؟
ای وطن خون تو از اروند میآید مگر؟
یاسرقنبرلوЧитать полностью…
Everybody knows that the boat is leakingЧитать полностью…
همه میدونن قایق داره غرق میشه
Everybody knows that the captain lied
همه میدونن کاپیتان دروغ گفته
Everybody got this broken feeling
همه این حس شکستگی رو دارن
گفته بودند که سازیم وطن همچو بهشت
دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند…!
فرخییزدیЧитать полностью…
با شیخ از شراب حکایت مکن که شیخ
تا خون خلق هست ننوشد شراب را
منتسب به شهریارЧитать полностью…
از آنجایی که نمیتوانیم به بعضیها بگوییم: تو یک احمقی، میگوییم: البته این نظر شماست.
Читать полностью…
در تاریخ،
ننگِ این دوره را با آب زمزم و کوثر هم نمیشود شست.
صادقهدایتЧитать полностью…
هیچ چیز به اندازهی نفرت از چیزی مشترک،
مردم را با هم متحد نمیکند.
نه عشق، نه دوستی، نه احترام
آنتوانچخوفЧитать полностью…
جوانیِ ما حکایت یخفروشیست که از او پرسیدند: فروختی؟
گفت: نه، ولی تمام شد.
چشمانم را باز کردم،
نمیدانم درست چه زمانی بود، چند سالم بود، انگار همان لحظه متولد شده بودم!
نامم را مدام تکرار میکردند، همبازیام شده بودند، دوستم داشتند و من با همان احساسات نصفه و نیمه احساسش میکردم.
روزهای قشنگ کودکی؛ چرا من آرزوی بزرگ شدن کردم؟
مگر یک انسان از این جهان چه میخواست جز جرعهای آرامش و پیمانهای توجه!
کاش قدری محکمتر آن روزهای رنگین را بغل میکردم، کاش زندگی در همان کودکیام متوقف میشد!
بزرگ شدن، بیمعنی ترین آرزوی من در آن روزها بود،
آرزویی که خیلی زود رنگ واقعیت به خود گرفت.
روزها در پی هم گذشتند
و امشب، من بیست و یک ساله شدم.
فائزهЧитать полностью…
الآن حس اون بچهای رو دارم که تو راه مسافرت هی میپرسه چقدر مونده!
Читать полностью…
چه کسی پیروز جنگ است؟
نمیدانم عزیزم، نمیدانم چه کسی پیروز است؛
اما بی شک کسانی که جوانی را باخته اند، ماییم...