10452
¹⁴⁰⁰ آرمین، شاعر، دکلماتور . به در نگـاه میکـنم پنـجره اه میـکشد تو از ڪـدام راه مـیایی جوانیـم در این امـید پیر شـد نـیامدی دیر شـد. 𝐈𝐃 ;) - @Shaher_malang - " BOTS - " @Bio_font1_bot - " @Almasi_creat - " @EveryToolsThingRobot -
برای همیشه نفرستاده ماند ...
مثال نامه های دیگرم...
بیا که چون تو بیایی، به وقتِ دیدنِ تو
ز دیدگان، قدمت را نثارها دارم
بیا که بیرخِ گلرنگ و زلفِ گلبویت
شکسته در دل و در دیده خارها دارم
بیا که در پسِ زانو ز چند روزِ فراق
هزارساله فزون انتظارها دارم...
نامهای پنجم ...
" پیش از تو نمیدانستم قلب ِ آدم میتواند یک نفر را این همه عمیق در خودش جا بدهد.
نمیدانستم که میشود کسی آنقدر در جانت بنشیند که نبودنش هم شکل ِ خاصی از حضور باشد .
حالا اگر تمام ِ جهان را از من بگیرند،
هنوز وقتی که بتو فکر میکنم چیزی در من باقی است که هیچ دستی به آن نمیرسد ..
دوست داشتنت تنها چیزیاست که جهان نتوانسته است از من پس بگیرد . "
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
میشود یکبارشعرم رابخوانی...یاکه نه؟
لااقل اندازه ی شعرم بمانی…یاکه نه!؟
هیچ میدانی غزال بیشه ی شعرم تویی
لُعبتِ لب غنچه ی ابرو کمانی…یاکه نه!؟
آی موخرماییِ دل نازک ِلب صورتی
بازهم داری همان شیرین زبانی…یا که نه!؟
با توهستم! تک درختِ سرو بی همتا؛هنوز
فنچ از دور سر خود می پرانی یا که نه!؟
راه می رفتی تمام شهر محوت می شدند
وقت رفتن باز لیمو می تکانی …یا که نه!؟
من همان قالیچه ی پاخورده ام یادت که هست -
_رد شدی از روی قلبم یک زمانی…یا که نه!؟
تازگیها یک روانی شاعر چشمت شده
می شناسی؟ آشنا هست این روانی…یاکه نه؟
می شود امشب برای دلخوشیِ من فقط
یک غزل ازشعرهایش رابخوانی…یاکه نه...!؟
#سیدعباس_محسنزاده
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
تاب نفرینت ندارم، روزگارت خوش، ولی بشکند دستی که مویت را نوازش میکند.
Читать полностью…
بله دوستان.
اگر خواهانِ آرامشِ اعصاب و روان هستید، این کلام حضرت رسول را آویزهی گوش کنید:
کَلِّمِ النّاسَ عَلیٰ قَدرِ عُقولِهِم.
با مردم به اندازهی فهم و خردِ آنان سخن بگوی.
#مولانایجان میگوید:
آنچه میگویم به قدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست...
این نگارنده، بارها در طوفانِ بیقراری، خود را بابت فراموشی این موضوع ملامت کرده است.
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
ابر های تیره آمد سایه بر میدان گرفت
غرشی کرد آسمان و ناگهان طوفان گرفت
دیدمش... احساس کردم قلبم از جا کنده شد
دیدمش... آن خاطراتَ مُرده در من جان گرفت
عطرش از آن سوی میدان هم به این سوی می رسید
سست شد، عقلَ من و باز از دلم فرمان گرفت
یادم آمد روز هایی که هر ناممکنی
در جهان من به عشقش معنی امکان گرفت
بار ها از دست او شد خیس چشمانم ولی...
بر سر او دست هایم چتر در باران گرفت
حال می دیدم که او سخت میخواهم هنوز!
گرچه از من هرچه را میخواستم، آسان گرفت
آمدم سمتش روم با شوق ؛ اما ناگهان
برق یک حلقه در انگشتش مرا یک آن گرفت
زیر باران یکنفر آمد برایش چترا را...
زیر باران رد شدند و ماجرا پایان گرفت.
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
تو شبیه یک میراث به جا مانده خراسان باستان بودی. بیآنکه خودت بدانی، عطری از ایام قدیم داری. در محدودهی خیالت، غزلی آهسته جان میگیرد و قاصدکی رقصکنان آواز بهار سر میدهد.
Читать полностью…
ديگری از نظرم گر بِرود باکی نيست
تو که معشوقی و محبوبی و منظور، مَرو
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
هزار روز به شب، شب به روز آوردیم
میانِ ما و فراقِ تو ماجراست هنوز...
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
شعر میگویم ولی معشوقه ای درکار نیست
آه! من دیوانه ام! و دیوانه بودن عار نیست
خواستم چون مصرع اول تورا مخفی کنم
باختم دل را حقیقت قابل انکار نیست...
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
یکنفر بی اسلحه آمد اسیرم کرد و رفت
در اتاق کوچک خود گوشه گیرم کرد و رفت
از سر دیوار قلبم وارد این خانه شد
دل ربود و با همین سرقت فقیرم کرد و رفت
شکل جنگلهای گیلان بودم و مازندران
آخرش مانند شنهای کویرم کرد و رفت
من برای خود کسی بودم بقرآن سابقا
ذره ذره بین مردم خاکشیرم کرد و رفت
حمل دلتنگی برای شانه شاعر؟..نگو
زیر بار عاشقی خرد و خمیرم کرد و رفت
خواهشا از روی عکسم سن و سالم را نسنج
من جوان بودم که او یکباره پیرم کرد و رفت
شمس تبریزی اگرچه رفته اما بد نشد
مثل مولانای بلخی بی نظیرم کرد و رفت
#علی_قهرمانی
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
📩 • نـامـه هـای کـه هـرگـز ارسـال نـشدنـد ..
" عزیزجانم،نمیدانم چطور باید از دوستداشتنت بنویسیم؛وقتی هر کلمه ای که پیدا میکنم،در برابر چیزی که در دلم میگذرد کوچک است!فقط میدانم از روزی که دوستت داشتم،جهان فقط جهان قبل نمانده؛انگار کسیچراغی را در دور ترین اتاق تاریکَ جانم روشن کرد.از آن روز هر قدر هم شب آمد، دیگر نتوانست مرا به آن تاریکی پیش از تو برگرداند.. "
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
خیامَ زمانم به تو پرتَ هواسم🤍
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
سـلام وقــت بخــیر 📲✨
در کـنـار کـوشـش هـای مـتعدد همــیشـگـی مـا بـرای اجــرای بـهــتـریـن کـیفـیـت ربـات سـازی و ربــات هـا بـه شـمـا خـوبـانَ عـزیز امـروز یـک ربات بشــدت کاربــردی معــرفی میشود🎖!
ربات دریــافت شماره مــوبایـــل 📞🏌♀️•
این یــک ربــات عــالی و تضـــمینی برای دریافــت شمـــاره مــوبایــل دیــگـران است ✅️
فـقــط با داشـتــن 5 سـکـه در ربــات شــماره موبــایل هـرکســی را کـه دوسـت داشتـید پیـدا کـنیــد!🧭
جــهـت مــعـلـومـات بیــشتر وارد ربــات شـوید 👇🏻
@EssentialNumBot 💯•
توجه تـیم ما هـیچ مســوولــیت در مقــابل استــفاده نــادرسـت ایــن ربــات را نــدارد ⚖•
نامهای ششم...
" باید از کلمهی «یار» کهکشانی بسازم که دائم به دور خورشید چشمانت بگردد.
آبیِ قَلبِ کوچکم؛ در مصاف با عشقی که عطر لالههای واژگونِ زاگرس داد میداد، بردن جان ما روا بود.
مرا چه به قضاوت اغیار، وقتی که آغوشت پناهگاهـم باشد به وقت دلتنگـی و غزلهایی در که گوشم نجوا میکنی آرامِ جان من است.
اکنون هرچقدر بیشتر میبینمت، میبوسمت و میان شعرهایمان نوازشت میکنم پی میبرم که تو انتهای عاشق شدنی و پس از تو هیچگاه این چنین قلبم نخواهد لرزید "
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
یار شدم، یار شدم، با غمِ تو یار شدم
تا که رسیدم برِ تو، از همه بیزار شدم
-مولوی
و من هم نیز با غمِ تو یار شدم ...
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
در قیامت ، عابدی را دوزخش انداختند
هر چه فریادش، جوابش را نمی پرداختند
داد میزد خوانده ام هفتاد سال، هرشب نماز
پس چه شد اینک ثواب ِآن همه رازونیاز
یک ندا آمد چرا تهمت زدی همسایه ات
تا شود اینگونه حالت، این جهنم خانه ات
گفت من در طول عمرم گر زدم یک تهمتی.
ظلم باشد زان بسوزم، ای خدا کن رحمتی
آن ندا گفتا همانکس که زدی تهمت براو
طفلکی هفتاد سال، جمع کرده بودش آبرو
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
نتیجه تواضع بیش از حد
شنیدن نصیحت از یک ابله است.
- ابن خلدون
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
نامهای چهارم...
" گاهی فکر میکنم دوست داشتنت
شبیه اتفاقیست که یکبار نمیافتد؛
هر بار که صدایت را میشنوم، دوباره آغاز میشود.
گاهی فقط با این فکر ِ ساده
که جایی در این جهان تو نفس میکشی.
و من هر بار
باز همان آدم ِ اولین روزم؛
همان قدر بی دفاع، همان قدربی قرار،
و هنوز با همان قلبی که راه برگشتن از تو را یاد گرفته است.. "
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
نامهای سوم ...
" دوستت دارم ؛
برای خندهایت، برای صدایت،
برای آن نگاه آشنایی که هنوز نمیدانم
چطور می تواند این همه آرام ویرانم کند،
اما بیشتر از همه خودت را دوست دارم؛
همان تویی که اگر روزی تمام این ها را از تو بگیرند، باز هم قلب من از میانِ تمام ادم های جهان راه تورا پیدا خواهد کرد
انگار قلبم آدرسَ تورا پیش از من بلد بوده است. "
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
لبآنت قند مصری، گونههایت سیب لبنان را
روایت میکند چشمآنت آهوی خراسان را
من از هر کجای دنیا هرکه باشم عاشقت استم
به مهرت بسته ام دلرا، به دستتداده ام جان را
چنانت دوست میدارم که با شوق تو میخواهم
بسازم وقف چشمت تاک های مستِپروان را
بگویی سرمه دانت میکنم بازار کابل را
بگویی فرش راهت میکنم لعلَ بدخشان را
تورا من میپرستم بعد از این تاهر زمانکه باشم
نمیسازم دگر در بامیان بودایِ ویران را ..
🫠♥️:
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
نخستم دانه میدادی که در دام آوری ناگه
به سنگم میزنی اکنون، که ممکن نیست پروازم
-اوحدی
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
بوی موی تو اگر به خیابان برسد!
روزه ای شیخ بعید است به اذان برسد 😅
لحظهای گوشهای از روسری ات باز شود
مثل این است که خورشید به طغیان برسد
تازه چشمم به تو افتاده و نگذار که زود
ماجرای من و چشم تو به پایان برسد
با تو این حادثه را بار دگر میخواهم
آسمان ابری و تو باشی و باران برسد
موی تو در جهتَ باد برهم ریخته است
دستم ایکاش به آن موی پریشان برسد
مدتی ست که چوپان بچه دلبسته شده
شاید این بار و به او دختر یک خان برسد
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
نامهای دوم...
" من تو را فقط در روز های خوبت دوست ندارم؛د.
در خستگی هایت،
در سکوت هایت،
در آن روز های که حتی خودت
حوصلهی دوست داشتنِ خودت را نداری
دوستت دارم ...
دلم میخواهد کنارت بنشینم
و بی آنکه بخواهم چیزی را درست کنم،
آرام بگویم : " بیا امروز را با هم از سر بگذرانیم "
شاید عشق همین باشد؛
اینکه آدم دلش بخواهد
حتی غم های کسی را هم تنها نگذار
"
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃
دیشب غزلی خواندم و آزار کشیدم
هی ضجه زدم و پنجه به دیوار کشیدم
آن قدر به هم ریختم از درک که انگار
صد بار خودم را به سرِ دار کشیدم
در حنجرهام، بغض ترک خورد و کمی بعد
ترکید و دراین شعر فقط جار کشیدم
اشعار پر آوازه ای عاشق شدنت بود!
بامستی تو یکسره سیگار کشیدم
درد است فقط از دل و دلبر بنویسی
تلخ است و من از قهوه ای قاجار کشیدم
شاعر نشدی تا کمی درک نمایی
زجری که در این برهه از اشعار کشیدم
بنویس که چه آمد به سرمردمت اینجا
بنویس...اگر شعر تورا تار کشیدم!
تا شعر تکانت بدهد...واژه به واژه
از گُرده ای بی جانقلم کار کشیدم..
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
گفت: شما هم دلتنگ میشدید؟
گفتم: بله، تا دلتان بخواهد دلتنگ میشدم؛ اما نمیشد، یعنی نباید نزدیکش میشدم.
-𝐁𝐨𝐲 🌘>>
جایزه ي اسکار بهترین تعریف از غربت
میرسه به مولانا که میگه:
"غربت آن است که با جمعی و جانانت نیست…"
گفتم از بیمهریات گفتی که حالا بگذریم
حق که بیتردید با من بود اما بگذریم
معجزه از عشق میخواهی بمان ثابت کنم
بی عصا هم میشود از قلب دریا بگذریم
من اسیر تُنگ باشم یا که قلابت یکیست
عشق میآید که ما از هر تقلا بگذریم
جنگ برپا کردهای اما نمیدانی چرا
یا بکش یا عاشقی کن مثل من یا بگذریم
حیف از این دنیا که گورستان احساس من است
ای دل عاشق بیا از خیر فردا بگذریم
هر زمان که از تو گفتم شعر رنگ غم گرفت
آخرِ این شعر از اول بود پیدا، بگذریم
#زهرا_سلیم
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
آمدم سمتش روم با شوق اما ناگهان ؛
برق یک حلقه در انگشتش، مرا یک آن گرفت..
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •