10452
¹⁴⁰⁰ آرمین، شاعر، دکلماتور . به در نگـاه میکـنم پنـجره اه میـکشد تو از ڪـدام راه مـیایی جوانیـم در این امـید پیر شـد نـیامدی دیر شـد. 𝐈𝐃 ;) - @Shaher_malang - " BOTS - " @Bio_font1_bot - " @Almasi_creat - " @EveryToolsThingRobot -
اونجا که عراقی میگه:
نگارا، وقتِ آن آمد که یکدم ز آنِ من باشی
دلم بیتو به جان آمد، بیا، تا جانِ من باشی
دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدارِ من باشی
مرا جان، آن زمان باشد که تو جانانِ من باشی
♥️🌒:
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
پیگیر احوالم نشو، راضی به زحمت نیستم
دیگر ترحم هم نکن، محتاج رحمت هم نیستم
زخم تنت تا بسته شد،گفتی که دارم می روم
حالا که زخمی آمدی، من چسپ زخمت نیستم
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
من از همان اول هم به تو امیدی نداشتم.
آدم عاشق که عزیزش را فراموش نمیکند.
آدم عاشق هرگز بیاحترامی را بلد نیست،
و اگر چیزی خراب شد، ترمیم میکند،
نه اینکه کولهاش را بردارد و
پشت سرش هم نگاه نکند.
بیلیاقت بودی، سرت به تنت نمیارزید،
و همیشه هشتِ زندگیات گِرو نُه بیذات بودنت بود.
باختی این امتحان قشنگ را.
روحت ناشاد و یادت پر از فحشهای عاشقانه
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما بیخبر شدیم که دیدیم حسن او
او خود ز حال بیخبر ما خبر نداشت
#خاقانی
پیشنهادی به آیندگان
بد نیست در کتابهای تاریختان،
فصلِ مربوط به ما را با این بیتِ #صائب آغاز کنید:
«صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس
صد تاک، خشک گشت و شرابی ندید کس»
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
اونجا که شیوا الله وردی میگه:
وصله نمی شود دگر، این دو هزار و یک ترک...
- malek
از: کسی که رهایش کردی
به: تویی که رنجهایم را نادیده گرفتی
تو برنگشتی.
از پستچی خبری نشد.
دیگر هیچوقت نامهات نیامد.
کسی زنگ درِ خانهام را نزد.
باران بارید.
قهوهام ریخت کفِ آشپزخانه.
هیچکس از تو خبری نداشت.
قناریام دق کرد و مُرد.
و ماهیهای حوض همگیشان تمام کردند.
این همه بدبختی ریخته است روی سرم؛
تو هم که نیستی...
کابل شده بازیچه ی موهای بلندت
یک شهر نشستند تماشا بکنندت
مجموعه ی شعری که خدا شاعر آن است
تضمین شده در باغچه ها بند به بندت
با طعم لبت صنف شکر خانه خراب است
این مرتبه هم قند لغمان گله مندت.
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
شعر هایم جز خودش دستِ همه چرخید و حیف
آن که بایستی بخواند مصرعی از من، نخواند
#زهرا_عسگری
🫠👋🏻
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
نامهای ششم...
" باید از کلمهی «یار» کهکشانی بسازم که دائم به دور خورشید چشمانت بگردد.
آبیِ قَلبِ کوچکم؛ در مصاف با عشقی که عطر لالههای واژگونِ زاگرس داد میداد، بردن جان ما روا بود.
مرا چه به قضاوت اغیار، وقتی که آغوشت پناهگاهـم باشد به وقت دلتنگـی و غزلهایی در که گوشم نجوا میکنی آرامِ جان من است.
اکنون هرچقدر بیشتر میبینمت، میبوسمت و میان شعرهایمان نوازشت میکنم پی میبرم که تو انتهای عاشق شدنی و پس از تو هیچگاه این چنین قلبم نخواهد لرزید "
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
یار شدم، یار شدم، با غمِ تو یار شدم
تا که رسیدم برِ تو، از همه بیزار شدم
-مولوی
و من هم نیز با غمِ تو یار شدم ...
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
در قیامت ، عابدی را دوزخش انداختند
هر چه فریادش، جوابش را نمی پرداختند
داد میزد خوانده ام هفتاد سال، هرشب نماز
پس چه شد اینک ثواب ِآن همه رازونیاز
یک ندا آمد چرا تهمت زدی همسایه ات
تا شود اینگونه حالت، این جهنم خانه ات
گفت من در طول عمرم گر زدم یک تهمتی.
ظلم باشد زان بسوزم، ای خدا کن رحمتی
آن ندا گفتا همانکس که زدی تهمت براو
طفلکی هفتاد سال، جمع کرده بودش آبرو
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
نتیجه تواضع بیش از حد
شنیدن نصیحت از یک ابله است.
- ابن خلدون
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
نامهای چهارم...
" گاهی فکر میکنم دوست داشتنت
شبیه اتفاقیست که یکبار نمیافتد؛
هر بار که صدایت را میشنوم، دوباره آغاز میشود.
گاهی فقط با این فکر ِ ساده
که جایی در این جهان تو نفس میکشی.
و من هر بار
باز همان آدم ِ اولین روزم؛
همان قدر بی دفاع، همان قدربی قرار،
و هنوز با همان قلبی که راه برگشتن از تو را یاد گرفته است.. "
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
نامهای سوم ...
" دوستت دارم ؛
برای خندهایت، برای صدایت،
برای آن نگاه آشنایی که هنوز نمیدانم
چطور می تواند این همه آرام ویرانم کند،
اما بیشتر از همه خودت را دوست دارم؛
همان تویی که اگر روزی تمام این ها را از تو بگیرند، باز هم قلب من از میانِ تمام ادم های جهان راه تورا پیدا خواهد کرد
انگار قلبم آدرسَ تورا پیش از من بلد بوده است. "
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
ناز بوی من مبادا نا کسان بویت کنند
با بدان کمتر نشین ترسم که بد خویت کنند
بوی عطر زلف تو دیوانه سازد عالمی
بشکند دستی که قصد لمس گیسویت کند.
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
احساس میکنم یه چیزی توی دلم هست که نمیتونم کامل براش اسم پیدا کنم ، نه کاملا غمه ، نه کاملا آرامش ، یه حس مبهمه که بعضی روز ها سنگین تر میشه و بعضی روز ها فقط گوشه ای از ذهنم میشینه. احساس میکنم خیلی چیز ها رو تحمل کردم بدون اینکه دربارشون حرف بزنم ، خیلی مسیر ها رو رفتم بدون اینکه مطمئن باشم به کجا میرسم و با این حال هنوز یه جایی درونم هست که نمیخواد دست از ادامه دادن بکشه ، همون جایی که با وجود تمام خستگی ها هنوز آروم زیر لب میگه شاید فردا کمی بهتر باشه.
Читать полностью…
دلم مى خواست اهل يك كشور حاشیه اى باشم
یک گوشه ی نقشه دنيا؛
گمنام، خنثی، سر به لاک خودش
از آن كشورها كه نشسته يک گوشه ماستش رامى خورد
نه معدن مى فروشد، نه مسلسل مى خرد.
شيرينی صادر ميكند، شكلات مى گيرد.
نه تهديد مى كند، نه تهديد مى شود.
سالى يک بار هم اسمش در اخبار هاى بين المللى نمى آيد.
تحريم نيست، تحريم نمى كند.
قرار نيست بجنگد، قرار نيست باهاش بجنگند.
سياست مدارهاش نمى خواهند دنيا را نجات دهند،
تغيير دهند، بكوبند از نو بسازند.
حكومتش فقط به دنبال خوشبختی مردم است.
با كشور هاى همسايه اش فقط يک سلام وعليك دارند.
دلم ميخواست در حاشيه امن چنين كشورى بنشينم
و ندانم خاورميانه كجاست
آنجا که فاضل نظری می گوید:
مرا روز قیامت با غمت از خاک میخوانند
چه محشر میشود مستی که از خواب تو برخیزد!!
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
«خال هندوی تو در کنج لبات، نقطه کفر
که به یک جلوه ز ایمان برباید دین را»
-صائب
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
تکیه کردم بر وفای او غلط کردم ، غلط
باختم جان در هوای او غلط کردم، غلط
عمر کردم صرف او فعلی عبث کردم ، عبث
ساختم جان را فدای او غلط کردم ، غلط
دل به داغش مبتلا کردم خطا کردم ، خطا
سوختم خود را برای او غلط کردم ، غلط
اینکه دل بستم به مهر عارضش بد بود بد
جان که دادم در هوای او غلط کردم ، غلط
همچو وحشی رفت جانم درهوایش حیف ، حیف
خو گرفتم با جفای او غلط کردم ، غلط
#وحشیبافقی
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃
🏺🏺🏺
💎معرفی برترین کانالهای تلگرام:
🌱بیو ادبی تک خطیتو از اینجا بردار
@toranjam_7
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
برای همیشه نفرستاده ماند ...
مثال نامه های دیگرم...
بیا که چون تو بیایی، به وقتِ دیدنِ تو
ز دیدگان، قدمت را نثارها دارم
بیا که بیرخِ گلرنگ و زلفِ گلبویت
شکسته در دل و در دیده خارها دارم
بیا که در پسِ زانو ز چند روزِ فراق
هزارساله فزون انتظارها دارم...
نامهای پنجم ...
" پیش از تو نمیدانستم قلب ِ آدم میتواند یک نفر را این همه عمیق در خودش جا بدهد.
نمیدانستم که میشود کسی آنقدر در جانت بنشیند که نبودنش هم شکل ِ خاصی از حضور باشد .
حالا اگر تمام ِ جهان را از من بگیرند،
هنوز وقتی که بتو فکر میکنم چیزی در من باقی است که هیچ دستی به آن نمیرسد ..
دوست داشتنت تنها چیزیاست که جهان نتوانسته است از من پس بگیرد . "
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
میشود یکبارشعرم رابخوانی...یاکه نه؟
لااقل اندازه ی شعرم بمانی…یاکه نه!؟
هیچ میدانی غزال بیشه ی شعرم تویی
لُعبتِ لب غنچه ی ابرو کمانی…یاکه نه!؟
آی موخرماییِ دل نازک ِلب صورتی
بازهم داری همان شیرین زبانی…یا که نه!؟
با توهستم! تک درختِ سرو بی همتا؛هنوز
فنچ از دور سر خود می پرانی یا که نه!؟
راه می رفتی تمام شهر محوت می شدند
وقت رفتن باز لیمو می تکانی …یا که نه!؟
من همان قالیچه ی پاخورده ام یادت که هست -
_رد شدی از روی قلبم یک زمانی…یا که نه!؟
تازگیها یک روانی شاعر چشمت شده
می شناسی؟ آشنا هست این روانی…یاکه نه؟
می شود امشب برای دلخوشیِ من فقط
یک غزل ازشعرهایش رابخوانی…یاکه نه...!؟
#سیدعباس_محسنزاده
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
تاب نفرینت ندارم، روزگارت خوش، ولی بشکند دستی که مویت را نوازش میکند.
Читать полностью…
بله دوستان.
اگر خواهانِ آرامشِ اعصاب و روان هستید، این کلام حضرت رسول را آویزهی گوش کنید:
کَلِّمِ النّاسَ عَلیٰ قَدرِ عُقولِهِم.
با مردم به اندازهی فهم و خردِ آنان سخن بگوی.
#مولانایجان میگوید:
آنچه میگویم به قدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست...
این نگارنده، بارها در طوفانِ بیقراری، خود را بابت فراموشی این موضوع ملامت کرده است.
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •
ابر های تیره آمد سایه بر میدان گرفت
غرشی کرد آسمان و ناگهان طوفان گرفت
دیدمش... احساس کردم قلبم از جا کنده شد
دیدمش... آن خاطراتَ مُرده در من جان گرفت
عطرش از آن سوی میدان هم به این سوی می رسید
سست شد، عقلَ من و باز از دلم فرمان گرفت
یادم آمد روز هایی که هر ناممکنی
در جهان من به عشقش معنی امکان گرفت
بار ها از دست او شد خیس چشمانم ولی...
بر سر او دست هایم چتر در باران گرفت
حال می دیدم که او سخت میخواهم هنوز!
گرچه از من هرچه را میخواستم، آسان گرفت
آمدم سمتش روم با شوق ؛ اما ناگهان
برق یک حلقه در انگشتش مرا یک آن گرفت
زیر باران یکنفر آمد برایش چترا را...
زیر باران رد شدند و ماجرا پایان گرفت.
𝒜𝓇𝓂𝒾𝓃 •