gord_afarid | Unsorted

Telegram-канал gord_afarid - مجله گُردآفرید

1004

کجا نام او بود گردآفرید زمانه ز مادر چنین ناورید

Subscribe to a channel

مجله گُردآفرید

ادامه مطلب؛

مائوئیست‌ها (مانند سازمان پیکار و رنجبران) نیز صراحتاً دموکراسی را «دیکتاتوری پرولتاریا» می‌نامیدند که هدفش حذف فیزیکی دشمنان طبقاتی بود [نشریه پیکار، شماره ۱۲، ۱۳۵۸: «دموکراسی یعنی اعمال اراده مسلحانه توده‌ها علیه ضدانقلاب لیبرال»].
این‌ها عملاً جاده صاف‌کن استبدادی شدند که اول یقه‌ی خودشان را گرفت. آنان با هرچه جنبه فردی داشت، مشکل داشتند. حق یا با خلق بود یا با امت. توسعه و آزادی فردی مفاهیمی بی مایه بودند. باید قدرت، عدالت و سیاست را از راه قهر انقلابی به جریان انداخت و هرآنچه مانع و یا عامل دشمنان است را نابود کرد. اعدام افسران ارتش را داخل همین مورد جستجو کنید.
اما ۵۷ همچنان ادامه دارد. به گونه‌های جدیدی بازتولید شده است. امروز و در وضعیت حساس ایران، ژن ۵۷ همچنان فعال است. گروه‌هایی که با فردیت، حاکمیت قانون و ملی و توسعه مشکل دارند یا می‌خواهند میان مردم، خطوط ایدئولوژیک بکشند یا آن‌ها را مقابل هم قرار دهند، ۵۷ی هستند. آنان که ملت را تجزیه می‌کنند، زنان را مقابل مردان قرار می‌دهند، حاشیه را مقابل مرکز، بقایای ۵۷ در لباس‌های جدید هستند. آنان که مدعی دموکراسی‌اند اما ایرانی را از مفهوم شهروند، ملت و حکومت قانون، تهی می‌سازند، همان‌قدر با دموکراسی میانه دارند که پدرانشان در انقلاب ۵۷ داشتند.
امروز این ژن در قالب سیاست‌های هویتی بازتولید شده است؛ جریانی که مانند سلف خود در ۵۷، دموکراسی را نه به معنای حاکمیت قانون بر شهروندان، بلکه به معنای سهم‌خواهی قبیله‌ای، جنسی و... می‌بیند. این چپ نوی بازسازی‌شده، دقیقاً منطبق بر نظریه‌های منفی‌باف عمل می‌کند؛ نظریاتی که با رد فردگرایی و شهروندمحوری، انسان را نه یک فرد صاحب‌حق، بلکه تنها قطعه‌ای از یک گروه هویتی می‌بیند. آنان با حقیقت‌ستیزی و واسازی مفهوم ملت، به دنبال اقلیت‌سازی و فراچنگ آوردن قدرت هستند. در این دیدگاه، قدرت‌محوری جایگزین قانون‌مداری شده است. قانونی که ضد اقلیت‌سازی‌ست، یعنی اجازه نمی‌دهد ایرانی، از رده‌ی شهروند خارج شود. این همان رویکرد جمهوری اسلامی در مقابل ایرانیان با مذهب متفاوت است، ساخت دشمن داخلی برای ایدیولوژی حکومتی.
همان‌طور که در ۵۷، دموکراسی فدای «ضدامپریالیسم» شد، امروز دموکراسی فدای «قبیله‌گرایی/هویت گرایی سیاسی» می‌شود. این گروه‌ها با استفاده از مفاهیمی چون فمینیسم، تناقضی آشکار را حمل می‌کنند؛ در حالی مدعی رهایی زن هستند که در ساختار درونی‌شان، همچنان «قبیله‌گرایی» و «سلسله‌مراتب عشیره‌ای» حاکم است. زن در نگاه این‌ها نه یک فرد مستقل، بلکه ابزاری برای تبلیغات چریکی/هویتی برساخته است. جریانی که به‌جای تکیه بر «حقوق یکسان برای همه ایرانیان»، به دنبال سهم‌خواهی گروهی بوده، میراث‌دار همان نگاهی است  که در سال ۵۸، حاکمیت ملی را فدای «خلق» و «امت» کرد.
برخی از آن بقایای 57، مانند احزاب چریک کرد و مجاهدین خلق، همچنان آن انقلاب را ستایش می‌کنند. در مقابل جریان مشروطه‌خواه هم ایستاده‌اند که حتی اگر نظام برآمده از انقلاب‌شان بماند، دموکراسی و آزادی به ایران برنگردد، اما سفره‌ی انقلاب همچنان پهن باشد؛ سفره‌ای که سابقاً از روی آن بیرون‌شان کردند. گروه‌هایی که هنوز در ادبیاتشان «قهر انقلابی» و «هویت‌های ساختگی» بر «حاکمیت صندوق رای و قانون ملی» می‌چربد.
از دموکراسی بگو؟ می‌گویم. اولین اصل و ضرورت رسیدن به دموکراسی در ایران این است که از ۵۷ عبور کنیم؛ جریانی که مفاهیم و انسان ایرانی ابزار ایدولوژی‌شان است. عبور از ۵۷ یعنی بازگشت به این اصل که دموکراسی بدون ایران و ایران بدون حاکمیت قانون، تنها کلماتی پوچ در دست قدرت خواهان جدید خواهد بود.

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

رویافروشان خون‌خواه؛ آخرین تیر ترکش بازندگان سیاسی:

در این مدت کوتاه عمر، تمام تلاشم را صرف این کردم که مفاهیم اساسی مانند مدرنیته، لیبرالیسم و واقعیت‌های سیاسی_تاریخی را در کردستان جا بندازم. مقولاتی که اساسا به علت هژمونی اردوگاه چپ و به‌توسط احزاب چپ کردی با جامعه کردزبان بیگانه بودند؛ یعنی سانسور یا تحریف و در بدترین حالت حذف می‌شدند. از اساسی‌ترین تلاش‌های من این بود که «زمین سفت سیاست» را جایگزین «رمانتیسیسم سیاسی» کنم. البته چیزی جز «فاشیست» گیرم نیامد. البته بگذارید یکبار دیگر با یک نمونه، کوتاه، شفاف و سریع بگویم به چه کسانی فاشیست می‌گفتند. ترین بحرانی که سال‌ها دغدغه من بوده، بر افروختن آتش جدال قومی‌ست. اخلاق لیبرال و سیاست واقع‌گرایانه اجازه نمی‌دهد ملتی را که سال‌های سال باهم به‌شکل تاریخی و مسالمت آمیز زندگی کرده‌اند به جهنم جنگ بکشانم. ایده‌ی دولت‌سازی، فدرالیسم و هرچیزی چه بخواهد میان مردم خطی سیاسی برای منافع ایدیولوژیک ترسیم کند، فراتر از اینکه یک رویا بیش نیست و با امکان ژئوپلتیک، پشتوانه حقوقی_سیاسی و حمایت دیپلماتیک سنخیتی ندارد، بستر شعله‌ور شدن جنگ میان همین مردم خواهد بود. هزینه‌ی این رویافروشی را نه سیاستمدار حزبی، بلکه مادران و کودکان در ارومیه، کرمانشاه و ایلام خواهند داد. جایی که همه بازنده خواهند بود. این صحبت من خارج از انتزاع‌های فکری این‌هاست. مثال‌هایی ملموس در طول تاریخ معاصر دارد. اما جای دوری نخواهم رفت. همین سوریه آیینه‌ی تمام آن‌چیزی‌ست که این جریان‌ها می‌خواهند. سوریه نشان داد تنش قومی_قبیله‌ای محور پاکسازی، جنگ و عدم ثبات و توسعه است. من سوریه را همین‌جا می‌بینم. در منطقِ حاکم بر احزابی که می‌خواهند ارومیه را به حلبِ دیگری تبدیل کنند. آن‌ها که از دور بر طبلِ جدایی و تقابل می‌کوبند، هزینه‌ی گلوله ها را نمی‌دهند هزینه‌ی اصلی را آن کشاورز و کاسبی می‌دهد که یک‌شبه می‌فهمد همسایه‌ی ده‌ها ساله‌اش، تبدیل به دشمن شده است، بدون آنکه خود دلیلش را متوجه شوند. دقیقاً فاشیسم همین‌جا ظهور می‌کند. جایی‌که «ساخت دولت» یا «خودمختاری» بدون جغرافیا و سیاست را به جوان می‌فروشید که نه الفبای سیاست را می‌داند و نه درکی از اثرات آن دارد، جایی‌که متوجه نمی‌شود قربانی منافع ایدئولوژیک است. من فاشیست هستم؟ آن‌ها چنین می‌گویند. اما من من آموخته‌ام که در سیاست، فضیلت در برانگیختن احساسات توده‌ها نیست در مواقع بحرانی نیست، بلکه در «نه» گفتن به پروژه‌هایی است که بوی خون می‌دهند. خونی که ناشی از جدال حق و ناحق یا خیر و شر نیست، ناشی از جدال ایدیولوژی‌های بازنده و شکست‌خورده‌ی حزبی‌ست. رمانتیسیسم سیاسیِ چپ، با کلمات زیبایی چون «رهایی» و «حق تعیین سرنوشت»، جاده‌صاف‌کنِ فجایعی خواهد شد که در آن، مرزهای خیالی روی نقشه‌ها با خون من و دیگری ترسیم می‌شوند. آن هم در جایی که این مردم در طول تاریخ مدافعش بوده‌اند، جایی که همواره بر مرزهای تاریخی‌اش تکیه داده است. هدف من شرح جایگزین مناسب نیست. اما راه‌حل را یک ایران یکپارچه، لیبرال و شهروند‌محور می‌دانم. اساس لیبرالیسم همین است. اجازه نمی‌دهد کُرد یا غیرکُرد قربانی ایده‌های جمع‌گرایانه شوند. صیانت از فرهنگ‌ها و زبان‌ها را نیز درون چنین نظمی می‌جویم. جایی که با توسعه اقتصادی و رشد شهرنشینی و دید شهروندی هرکس می‌تواند به زندگی بهتری دست پیدا کند. نمی‌دانم تا کی می‌توانم در این راه قدم بردارم، اما رسالت امثال من همین است و بس. نکته‌ی پایانی را بگویم که از برچسب‌ها نخواهیم ترسید. یک زمانی در دوره دعوای مورخان در آلمان به فاشیسم‌پژوه بزرگی مانند نولته، فاشیست می‌گفتند. ما که باشیم؟ بماند به یادگار به هرحال «سعادت سرزمین پدری را بیش از رستگاری روحم دوست می‌دارم».

پ‌ن:
از بختیار خوشم نمی‌آید و  هیچوقت نیز نیامده. اما در پاسخ به قاسملو گفته بود: خودمختاری برای ایران، دموکراسی برای کردستان.


/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

داستان هنگاو؛ ابزار تشکیلاتی فاشیسم:

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

با تلاش فراوان توانستم شبکه‌های مختلف و روزنامه‌های مختلف جهانی را ببینیم یا از طریق دوستانم از آن‌ها مطلع شوم. از کمدین‌ها تا سیاسی‌ها و اجتماعی‌ها. از فرانسه تا آمریکا تا اسرائیل و کشورهای عربی و سرتاسر اروپا. نکته‌ی اساسی این است که غلبه بر ارتجاع سرخ‌و‌سیاه به مرکزیت ایران در حال رقم خوردن است. جدال ما با آن ارتجاع سرخ‌وسیاه تبدیل به یک مسئله‌ی جهانی شده که راست‌گرایان جهان را به‌شدت به هم متمایل کرده و جبهه‌ی قدرتمندی را شکل داده است. ایران نیز در نبرد حاضر که نبرد نهایی‌ست باید یک جبهه راست قدرتمند داشته باشد. از همه‌ی آنان که به اصول شاه باور دارند یا حداقل ایران را می‌خواهند از چنگال ارتجاع سرخ‌وسیاه در بیاورند، درخواست دارم متحد و شانه به شانه بمانند. نبرد ما در داخل با رژیم و در خارج با بازوان آن و بقایای 57 و متحدان جهانی‌اش است. پاینده ایران

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

بهروز چمن‌آرا؛ تحقیر شده‌ای پرخاشگر:

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

سقوط حکومت ونزوئلا، ناگزیر است؛

در تحلیل جامعی که از NSS2025 نوشتم و بخش‌هایی از آن را داخل استوری‌ها پ تلگرام منتشر کردم، این مورد را تذکر دادم که متمم ترامپ تحت هیچ شرایطی انزواگرایی نیست. بلکه رویکردهای جکسونی با رگه‌های همیلتونی دارد. همچنین متمم ترامپ بر دکترین مونرو، صریحا ترکیبی از وضعیت این دکترین در دو دوره ریاست جمهوری روزولت و مک‌کینلی هست. یعنی رویکردهای تدافعی مک‌کینلی و به‌نوعی پلیس‌محور روزولت. اولین قدم ترامپ برای نمود استراتژیک آن سند در زمینه تسلط بر قاره آمریکا و اهمیت معادلات انرژی، امروز و بعداز مدت‌ها انتظار به وقوع پیوست؛ حمله به ونزوئلا. این برخلاف تحلیل‌های برخی که می‌گفتند آمریکا از مداخله دوری خواهد کرد، بود. به واقع چیزی که آن‌ها در تحلیل‌هایشان نیاورده بودند، اهمیت انرژی و مناطق استراتژیک و همچنین کنترل و تأمین امنیت زنجیره تأمین بود. با توجه به اهمیت ذخایر هیدروکربنی خاورمیانه برای آمریکا که در سند NSS به‌شکل صریح و گاه غیرمستقیم آمده بود، این کشور تلاش خواهد کرد که از تسلط قدرت‌های دیگر بر این در خاورمیانه و همچنین آبراههای مهمی مانند باب المندب و تنگه هرمز جلوگیری کند. این یعنی بیشینه فشار را به روی جمهوری اسلامی می‌آورد که علیه چین بر طبق اصول ضدچینی ترامپ نیز اعمال شود. اگر حکومت فاسد، سوسیالیستی و خطرناک مستقر در ونزوئلا سقوط کند، با تغییرات اساسی در بازار نفت و احتمالا بازگشت روسیه، تغییرات راهبردی در حوزه نفت اعمال می‌شود که فشار را به روی جمهوری اسلامی در حوزه فروش نفت مخصوصا به چین زیاد خواهد کرد. سقوط حکومت ونزوئلا داخل ایران نیز تأثیر خواهد گذاشت. الگوهایی که قطعاً سقوط جمهوری اسلامی را نیز خواهند گرفت. دیدار چند روز پیش ترامپ با نتانیاهو و حملات اخیرا اسراییل به حزب‌الله و مواضع نیابتی‌ها، ما را به این تحلیل نزدیکتر خواهد کرد.

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

#NSS_2025

ادامه بررسی سند امنیت ملی آمریکا بعد از یک وقفه؛

صفحه 5 این سند، بحثی مهم در مورد دکترین مونرو دارد. این دکترین در قالب ایده‌های ترامپ و تحت نام متمم ترامپ باززایی شده است. برخلاف برخی از تحلیل‌گران که دکترین مونرو را، انزواگرایی می‌دانند و می‌نامند، این دکترین تفاوت‌های اساسی با انزواگرایی دارد و همچنین انواع مختلفی را در دوره‌های مختلف از آن دیده‌ایم. به نوعی در هر دوره که تمایل دولت آمریکا به دکترین مونرو وجود داشته، آن دکترین به شیوه‌های جدیدی بازتولید شده است. حداقل سه مورد از این گوناگونی تکیه بر این دکترین را می‌توانیم نام ببریم. اولین مورد مک‌کینلی، دوم روزولت و سوم ترامپ. تفاوت‌ها و شباهت‌های زیادی میان این سه گرایش به دکترین مونرو وجود دارد. این دکترین از اساس مبتنی بر هشدار به دول و قدرت‌های اروپایی در مسئله دخالت در نیمکره غربی به‌شکل تدافعی بود. آن‌ها معتقد بودند که دول آمریکای لاتین باید مستقل بمانند. اما در دوره مک‌کینلی ما شاهد گذار از حالت هشدارگونه و تدافعی به تهاجمی هستیم. منظور از تهاجم این است که آمریکا همراه اینکه نفوذ دول اروپایی را کم میکند، همزمان نفوذ خود را جایگزین سازد. این نوع نگاه اساس اولین حضورهای آمریکا در آن‌سوی قاره بود. در این زمان ما شاهد جنگ آمریکا با اسپانیا و تسلط آمریکا و نفوذش در مناطقی مانند فیلیپین و گوام هستیم. این دکترین به‌مرور به‌سمت «رهبری جهانی» توسط روزولت رفت. یعنی نه‌تنها رویکرد تهاجمی داشت بلکه مداخله‌گرایانه نیز بود. این را می‌توان داخل متن متمم روزولت که در دسامبر 1904 به کنگره ارائه شد دید. در آن متمم روزولت صراحتا اعلام میکند در صورتیکه کشورهای نیمکره غربی از موازین خاصی تخطی کنند، آمریکا در آنجا مداخله خواهد کرد. البته بحث فقط تخطی از موازین خاص نبود، بلکه وضعیت قدرت کشورهای نیم‌کره غربی بسیار اهمیت داشت. روزولت معتقد بود در صورتیکه قدرت کشورهای جغرافیای مذکور سست باشد یا بدهی‌های مالی زیادی داشته باشند یا وضعیت داخلی بی ثبات باشد، کشورهای اروپایی با همین بهانه رو به مداخله و حضور در آن‌جا خواهند آورد و برای جلوگیری از این امر، ما زودتر، حاضر خواهیم شد. این رویکرد روزولت به لحاظ اقتصادی و استراتژیک بسیار هوشمندانه بود. برای درک این مسئله به قضیه‌ی ساخت کانال پاناما باید نگاه کنیم. در آن دوره پاناما جزئی از کلمبیا بود. کلمبیا به‌علت شورش مداوم پانامایی در وضعیت داخلی سستی قرار داشت و نتوانست کاملاً آن‌ها را سرکوب کند. از طرفی کلمبیا با رد درخواست قرارداد آمریکا مبنی بر ساخت کانال، اشتباهی استراتژیک انجام داد. آمریکا عدم توانایی کلمبیا در ساخت کانال و همچنین وضعیت آشوبناک داخلی که در متمم ذکر شده بودند را بهانه‌ای برای حمایت از پانامایی‌ها قرار  داد. که حتی نیروی دریایی آمریکا برای حمایت از این شورشیان به آن‌جا رفتند. با موفقیت شورشیان پانامایی و تشکیل کشور پاناما، قرارداد میان این کشور با آمریکا امضا شد که حق انحصاری ساخت و کنترل کانال را به آمریکا میداد. این حرکت باعث شد آمریکا بتواند به لحاظ دریایی و استراتژیک و هم اقتصادی خود را توسعه دهد. اولی به این علت که این امکان را به نیروی دریایی می‌داد تا میان اقیانوس اطلس و آرام به‌سرعت جابجا شود و جایگزین تنگه ماژلان شد. این امکان عملاً باعث می‌شد که دست دول اروپایی از آن کانال کوتاه بماند و در صورت وقوع درگیری، پاسخ‌های سریعی داده شود. به لحاظ اقتصادی نیز آمریکا توانست ضمن دریافت حق عبور از کانال، تسلط ویژه‌ای بر بازارهای نوظهور آسیا و اقیانوسیه داشته باشد. اینجا دکترین مونرو در سطح تهاجمی به اوج خود رسید را و آمریکا را به یک قدرت فراقاره‌ای تبدیل ساخت. به واقع روزولت توانست با هسته‌ی همیلتونی یعنی تاکید بر قدرت دریایی_تجاری و حمایت از بازرگانی بین‌المللی و اهمیت به بازارهای جهانی با رویکردی جکسونی که معتقد به اعمال زور هنگام مواجهه با سدها و موانع بود، این دکترین را گسترش داد. با این اوصاف می‌پردازیم به دکترین مونرو نزد ترامپ.

ادامه دارد...

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

#NSS_2025

پیش از اینکه بخش بعدی سند امنیت ملی آمریکا را بررسی کنیم. در بخش اول یک نکته‌ی حیاتی وجود دارد. تأکید بر طبقه متوسط و پایه‌های صنعتی. این تیم اعتقاد دارد که ستون برتری آمریکا در جنبه نظامی و اقتصادی این دو هستند. صریحا این بخش میان جهانی‌سازی تجارت و افول پایه‌های صنعتی آمریکا ارتباطی مستقیم می‌بیند و همچنین این ارتباط میان صنعت و طبقه متوسط نیز حاکم است. مسیر صنعتی شدن آمریکا در قرن 19 و سپس انتهای آن باعث ایجاد مشاغل زیادی شد. صنایع بزرگ با تولیدات فولاد، ماشین و نفت، آمریکایی‌های زیادی را به خدمت گرفتند با دستمزد خوب و عدم نیاز به تخصص و مهارت بالا. همین امر باعث گسترش طبقه متوسط آمریکا شد. این گسترش همچنان در قرن 20 و مخصوصاً بعد از جنگ جهانی دوم ادامه داشت. ورود و رشد صنایع جدیدی مانند حوزه هواپیما و استفاده از وسایل الکترونیکی از جدی‌ترین عوامل این توسعه طبقه متوسط بودند. این گسترش باعث شد که طبقه متوسط را بعنوان عامل ثبات اقتصادی_صنعتی در آمریکا بشناسند. اما بعد از دهه 1960 و در میانه جنگ سرد با گسترش جهانی‌سازی تجارت که یکی از سیاست‌های آمریکا برای گسترش نظم لیبرال بود، طبقه متوسط آمریکا رو به محدودیت رفت. بخش انبوهی از شغل‌ها به دلیل اینکه نیروی کار ارزان‌تری در کشورهای دیگری وجود داشت، از آمریکا خارج شد. از طرفی اقتصاد آمریکا با گذار از وجوه صنعتی به خدماتی که دستمزد و مزایا و فرصت شغلی کمتری داشت، طبقه متوسط تضعیف شد، یعنی عملاً قدرت خرید آن‌ها، سوداگری و پول آزادشان کمتر شد و طبقه متوسط با مفهوم رکود دستمزدی مواجه شد. از طرفی دیگر، چنین سیاست‌هایی باعث ظهور کشورهایی بود که به سرعت رو توسعه بودند و از جایی به بعد خود منشاء تولید می‌شدند، کشورهایی مانند چین یا کشورهای شرق آسیا از همین سنخ‌اند. در نتیجه تضعیف صنعت و طبقه متوسط از این جهت برای دولت فعلی آمریکا مسئله است. نگرانی و نقد سیاست‌های گذشته توسط دولت فعلی آمریکا از تأمین حداکثر منفعت ملی آمریکا و تلاش برای حفظ جایگاه شماره یک تولید ثروت و منشاء تجارت با استفاده از حفظ و تسلط بر مسیرهای تجارت به واسطه اعمال قدرت نظامی جهت تأمین امنیت آن مراکز و همچنین قدرت سیاسی برای جلوگیری از نفوذ آمریکاستیزی اقتصادی و تجاری در آن حوزه‌ها است. (نمود رویکرد جکسونی_همیلتونی). همچنان رویکرد انزواگرایی نمی‌بینم.

در پستی که تحت عنوان «هجوم به بانی وضعیت، عین دفاع از ایران است» نوشته بودم، ریشه‌ی این نگاه ترامپ را به جهانی‌سازی و تجارت جهانی به شکل مختصر، خیلی پیش‌تر از انتشار این سند، نوشته بودم. در لینک زیر می‌توانید آن را بیابید.
/channel/chshmeiran/366

ادامه دارد...
/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

«تهران قصبۀ معتبری است و آب و هوایش خوش‌تر از رِی است. و در حاصل محصولات کشاورزی مانند آن…»

این اولین اشاره به آب و هوای تهران در متون تاریخی است.


«نزهةالقلوب»، حمدالله مستوفی، به کوشش دبیرسیاقی، ص ۵۷ تا ۵۹

عکس از مسعود شهرستانی

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

در مورد حوادث قطر؛

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

https://irandiskurs.de/storage/2025/08/5-Saekularismus.pdf


شماره جدید ایران‌دیسکورس به زبان آلمانی.
با موضوعاتی چون ژئوپلتیک ایران، وضعیت بین‌الملل و اقتصادی همراه با پرونده ویژه در باب سکولاریسم و اسطوره‌زدایی از مصدق.

خسته نباشید به عوامل این مجله مهم مخصوصاً سردبیر خانم رامندی که این مجله در آلمان بسیار جا باز کرده است.

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

نکته‌ی اساسی:

اینکه سال‌هاست جمهوری اسلامی و رفراندوم‌ش را غیر قانونی می‌خوانیم و می‌دانیم از صدقه سر قانون اساسی مشروطه‌ست. دوستان گرامی با دور زدن قانون اساسی مشروطه و کنار نهادن آن و همچنین حملات غیراصولی به متمم و تغییرات‌ش، پیروزهای تاریخی خود را زیر سوال نبریم.

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

پهلوی‌ستیزی شگفت‌انگیزترین پدیده سیاسی در ایران معاصر ـ محمد محبی
https://bonyadhomayoun.com/?p=24025
عشق محمدرضا شاه پهلوی به میهن و توسعه و تعالی ایران در تاریخ بی‌نظیر بود. کارنامه سیاسی او در مجموع مثبت و خوب بود. بدون هیچ تبصره و اما و اگری، می‌توان او را یکی از دل‌سوزترین و وطن‌پرست‌ترین و شایسته‌ترین شهریاران ایران‌زمین در پانزده قرن اخیر دانست. و دشمنانش را در ردیف روسیاه‌ترین افراد تاریخ این سرزمین قرار داد.

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

گفت و گوی ارنست نولته با توماس مان در فرانسه؛
ترجمه از فرانسوی: اشکان زارع
قرار بود که در مجله ای چاپ شود گویا دوستان اصلاح‌طلب درباره نظریاتم‌ در باب مجلس موسسان و گفت‌و گوی اخیرم با مسعود کوهستانی نژاد ناراحت شده و‌ آن را منتشر نکردند.
تقریبا ممنوع الکاری‌ام در رسانه‌های ج ا آغاز شده است. اما‌ فضای مجازی هست و زین پس این فضا را مجله خواهم کرد.
این گفت‌وگو قرار بود به مهدی تدینی عزیزم تقدیم شود؛ پس تقدیم به مهدی عزیزم

/channel/iranpazhohi

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

معمای اصلاحات: چرا خطرناک‌ترین لحظه برای یک حکومت بد، آغاز اصلاحات آن است؟
نگاهی به فروپاشی نظام‌های تمامیت‌خواه از منظر معمای توکویل
اشکان زارع
تاریخ قرن بیستم با یک تناقض مبهم به پایان رسید؛ این تناقض فروپاشی کشور شوراها بود. اتحاد جماهیر شوروی، آن امپراتوری پولادین که به نظر می‌رسید تا پایان تاریخ بر نیمی از جهان سیطره داشته باشد، نه در اوج استبداد استالینیستی و نه در دوران رکود برژنف، بلکه دقیقاً در لحظه‌ای که رهبرش، میخائیل گورباچف، تلاش می‌کرد آن را انسانی‌تر و کارآمدتر کند، از هم فروپاشید. این رویداد، هر چنبسیاری را شگفت‌زده کرد، در واقع تاییدی برجسته بود  بر یکی از عمیق‌ترین و نافذترین مشاهدات در علوم سیاسی بود: معمای توکویل.
الکسی دو توکویل، اشراف‌زاده و متفکر فرانسوی قرن نوزدهم، در اثر کلاسیک خود، «رژیم قدیم و انقلا ب، با مطالعه ریشه‌های انقلاب فرانسه به این نتیجه متناقض رسید که انقلاب فرانسه  نه در بدترین دوران سرکوب، بلکه در دورانی رخ داد که سلطنت لویی شانزدهم در حال انجام اصلاحات و کاهش سخت‌گیری‌ها بود. او نوشت: «تجربه نشان می‌دهد که خطرناک‌ترین لحظه برای یک حکومت بد، معمولاً زمانی است که شروع به اصلاحات می‌کند.» این پارادوکس، کلیدی برای فهمیدن این مسئله است که چرا نظام‌های تمامیت‌خواه، این غول‌های به ظاهر شکست‌ناپذیر، در برابر کوچک‌ترین نسیم تغییر، این‌چنین شکننده و آسیب‌پذیرند. آن‌ها نمی‌توانند خم شوند؛ فقط می‌شکنند. و این نسیم­ها پس از وزیدن به ما نشان می­دهند که پشت آن تنه­های غول­پیکر هیولا چهره چیزی جز لانه موریانه­ها نبوده است.
شاید بد نباشد برای درک این پدیده، ساختار این رژیم‌ها را کالبدشکافی کنیم. پس از جراحی پیکر مرحوم این نوع نظام­های سیاسی دو نتیجه می­توان از آنها گرفت؛ آن‌ها بر دو ستون اصلی استوارند که هرگونه اصلاحات، این دو ستون را به لرزه درمی‌آورد: انحصار حقیقت و انحصار ترس.
ستون اول: فروریختن دیوار «حقیقت مطلق»
نظام‌های تمامیت‌خواه، بیش از هر چیز، نظام‌هایی ایدئولوژیک هستند. آن‌ها ادعا می‌کنند که به یک حقیقت غایی و بی‌نقص (مانند کمونیسم یا فاشیسم) دست یافته‌اند و حزب حاکم، یگانه مفسر و مجری این حقیقت خطاناپذیر است. این ادعای «علمی بودن» و «تاریخی بودن» و حتی دیده شده برخی­شان به »قدسی بود» ادعا می­کنند، شالوده مشروعیت آن‌هاست. هرگونه شکاف در این دیوار ایدئولوژیک، به معنای شکاف در مشروعیت کل نظام است.
وقتی گورباچف سیاست گلاسنوست (شفافیت) را معرفی کرد، قصدش تقویت سوسیالیسم با زدودن «اشتباهات گذشته» بود. اما از منظر توکویل، این دقیقاً همان گام مرگبار لویی شانزدهم بود. توکویل مشاهده کرد: «رنجی که مردم آن را اجتناب‌ناپذیر می‌پنداشتند، به محض اینکه ایده رهایی از آن به ذهنشان خطور کند، تحمل‌ناپذیر می‌شود.» تا پیش از گلاسنوست، مردم شوروی دروغ‌های سیستماتیک (از پاکسازی‌های استالین گرفته تا فاجعه چرنوبیل) را به عنوان بخشی از واقعیت تلخ اما تغییرناپذیر زندگی پذیرفته بودند.
اما اعتراف گورباچف به جنایات استالین و پنهان‌کاری در چرنوبیل، یک واکنش زنجیره‌ای ویرانگر را به راه انداخت. این اعتراف، سپاسگزاری به همراه نداشت؛ بلکه بذرهای تردید را در ذهن مردم کاشت. سوالاتی که تا دیروز در خفا پرسیده می‌شد، علنی شد: اگر در این موارد دروغ گفته‌اند، پس در مورد چه چیزهای دیگری دروغ گفته‌اند؟ اگر اقتصاد برنامه‌ریزی‌شده یک اشتباه بود، پس کل دکترین مارکسیسم-لنینیسم چیست؟ «حقیقت» رسمی که هفتاد سال تبلیغ شده بود، ناگهان بی‌اعتبار شد و نظام، عریان و بدون پشتوانه ایدئولوژیک باقی ماند. اصلاحات به جای ترمیم، تمام ترک‌های ساختاری را به نمایش گذاشت.
ستون دوم: تبخیر «ترس» به عنوان چسب اجتماعی
دومین ستون، سرکوب سیستماتیک است. پلیس مخفی، سانسور و ارعاب، جامعه را به مجموعه‌ای از افراد منفرد و «اتمیزه»تبدیل می‌کند که از ابراز هرگونه مخالفت یا ایجاد پیوندهای افقی مستقل از حزب، وحشت دارند. ترس، چسبی است که جامعه را در سکوت و انفعال نگه می‌دارد.
اصلاحات گورباچف، با آزاد کردن زندانیان سیاسی، کاهش سانسور و محدود کردن قدرت KGB، این عنصر ترس را تضعیف کرد. اما همان‌طور که توکویل اشاره می‌کند، کاهش فشار سرکوب به وفاداری منجر نمی‌شود؛ بلکه به عنوان نشانه‌ای از ضعف حکومت تفسیر می‌شود. رنجی که زمانی بهای سنگینی داشت، اکنون قابل اعتراض به نظر می‌رسید.تیجه آن، انفجار «جامعه مدنی» بود. گروه‌هایی که سال‌ها سرکوب شده بودند، ناگهان سر برآوردند: جنبش‌های استقلال‌طلبانه در جمهوری‌های بالتیک (لیتوانی، استونی، لتونی)، گروه‌های زیست‌محیطی، و فعالان حقوق بشر. این نهادهای تازه متولد شده، به سرعت به مراکز قدرت رقیب برای حزب کمونیست تبدیل شدند و انحصار قدرت آن را در عمل به چالش کشیدند.

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

از دموکراسی بگو؟ خواهم گفت؛
ضرورت عبور از 57:


ایران در برهه انقلاب ۱۳۵۷ در شرایطی قرار داشت که حوزه سیاست و قدرت تبدیل شده بود به‌جایی که مفاهیم در آن ابزاری ایدئولوژیک بودند. اغلب مفاهیمی که آن انقلابیان سرخ‌و‌سیاه بکار می‌بردند، نه تنها در معنای مدرن، شهروند‌محور و برای رسیدن به آزادی و توسعه نبود بلکه دقیقاً خلاف آن‌ها قرار داشتند. یکی از آن مفاهیم و واژگانی که پیش از ۵۷ و پس از آن از دهان و قلم این‌ها نیفتاد، دموکراسی بود. به واقع در آن مقطع، ایران شاهد ائتلافی از گروه‌هایی بود که اگرچه واژه «دموکراسی» را بر زبان داشتند، اما در لایه‌های زیرین فکری خود، دشمنان قسم‌خورده‌ی زیربناهای آن، یعنی حاکمیت قانون، حقوق فردی، توسعه و آزادی بودند. دیدگاهی که آن‌ها به دموکراسی و زیربناها و دستاوردهایش داشتند، آنقدر مخرب بود که نظم برون آمده از انقلاب‌شان، شد آن‌چه که می‌بینیم.
به واقع جمهوری اسلامی تجمیع همه‌ی آن چیزی‌ست که انقلابیان ۵۷ می‌خواستند. انقلابی که دقیقاً علیه آزادی لیبرال، فرد-شهروندمحور و حاکمیت قانون و دموکراسی بود. درک آنان از آزادی، رهایی از شیطان بود؛ دشمنی که ایدئولوژی‌شان ترسیم کرده و به آن امپریالیسم می‌گفتند. آنان هرچیزی که سبب توسعه می‌شد و در دراز مدت می‌توانست وضعیت سیاسی پایداری بسازد را عامل امپریالیسم و سلطه بیگانگان می‌خواندند. دست‌کم تمامی رهبران جریان‌های مهم ۵۷، این مفهوم را قبول داشتند و خمینی؛ آن حضرت امام‌شان را رهبر انقلاب ضدامپریالیستی و ضد بیگانه می‌دانستند. می‌شود مثال‌های زیادی از این مورد آورد:
قاسملو (دبیرکل حدکا) در سخنرانی‌اش در شهر نقده در فروردین ۱۳۵۸، علناً خمینی را با ستایش زیاد، رهبر انقلاب ضد امپریالیستی خلق‌های ایران معرفی می‌کند [روزنامه کیهان، ۱ اردیبهشت ۱۳۵۸، ص ۳: «مبارزه خلق کرد در چهارچوب انقلاب ایران به رهبری امام خمینی و علیه امپریالیسم است...»].
کیانوری خمینی را دشمن شماره یک امپریالیسم و متحد توده‌های تحت ستم معرفی می‌کرد [پرسش و پاسخ با حزب توده، ج ۱، ص ۲۳: «ما لبه تیز حمله را متوجه امپریالیسم و متحدین آن می‌دانیم و در این راه پشت سر امام هستیم»].
مجاهدین خلق می‌گفتند پدر گرامی‌شان (خود را فرزندان راستین او می‌دانستند) کمر امپریالیسم و استعمار را شکسته است [نشریه مجاهد، شماره ۱، مرداد ۱۳۵۸].
سازمان‌های رادیکال‌تری مانند کومله، رهبری او را پذیرفته و برای شکستن امپریالیسم و کمر سلطه آمریکا ضروری می‌دیدند. این را فواد مصطفی سلطانی در میتینگ سنندج هم بارها اشاره کرده بود [سخنرانی مرداد ۵۸ در مریوان: «رهبری قاطعانه امام در مبارزه ضدامپریالیستی مایه امید خلق‌های تحت ستم است»].
اما امپریالیسم چه بود؟ هرآنچه غرب بگوید و شاه عامل آن باشد، یعنی: سرمایه‌داری، فردمحوری، آزادی و دموکراسی غربی. بد نیست نگاهی به اندیشه‌ی آن انقلابیان در باب دموکراسی بندازیم. رهبر انقلاب‌شان در کتاب ولایت فقیه، حاکمیت را نه حق مردم، بلکه حق الهی می‌دانست که از طریق فقیه اعمال می‌شود [ولایت فقیه، ص ۵۲: «حکومت اسلام، حکومت قانون الهی بر مردم است... فرقی که میان حکومت اسلامی با حکومتهای مشروطه سلطنتی و جمهوری است در همین است»]. همچنین علی شریعتی در امت و امامت، دموکراسی لیبرال را دموکراسی رأس‌ها نامید و دموکراسی متعهد را پیشنهاد داد که در آن یک پیشوا جامعه را به زور به سمت تکامل هدایت می‌کند [مجموعه آثار ۲، ص ۴۷۶: «امامت یک نظام رهبری انقلابی است... که می‌خواهد توده را به سوی هدف‌های مطلقی که دارد راه ببرد، نه اینکه به میل توده خود را تغییر دهد»].
در دیدگاه این‌ها، مشروعیت از حق الهی یا رسالت تاریخی ناشی می‌شد که رای مردم تنها وظیفه‌ی کشف یا بیعت با آن را داشت. برای توده‌ای‌ها و مائوئیست‌ها، دموکراسی صرفاً فریب بورژوایی بود و استفاده از اصطلاح دموکراسی را برای دیکتاتوری حزبی خود به‌کار می‌بردند. این را می‌شود در ادبیات مارکسیست-لنینیستی حزب دموکرات کردستان هم دید. جایی‌که قاسملو دموکراسی را نه دفاع و صیانت از حقوق شهروند، بلکه راهی برای تقسیم قدرت میان جریان‌های انقلابی می‌دید و تثبیت قدرت را از راه دموکراسی انقلابی ضروری می‌دانست [کتاب "کردستان و کرد" قاسملو، ص ۱۹۴: «دموکراسی برای ما یعنی مشارکت در قدرت برای نابودی بقایای سیستم سرمایه‌داری و امپریالیستی»]. این دیدگاه سرکوبگرانه را کیانوری هم داشت؛ او دموکراسی را برای جبهه ضد امپریالیسم و مخصوصاً دیکتاتوری حزب رهبر می‌خواست [بیانیه کمیته مرکزی حزب توده، خرداد ۱۳۵۹: «دموکراسی نباید ابزاری در دست لیبرال‌ها برای تضعیف خط قاطع امام باشد»].

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

داستان هنگاو: ابزار تشکیلاتی فاشیسم:

وقتی نام هنگاو می‌آید من را بیشتر یاد سازمان مجاهدین خلق می‌اندازد تا یک رسانه حقوق بشری. دقیقاً همان اندازه که مجاهدین خلق با حقوق بشر مرتبط است، هنگاو نیز. سال‌ها سازمان مجاهدین خلق از کودکان و افراد زیر 18 سال سواستفاده کرد و کودک-سرباز ساخت و آن‌ها را که باید زندگی می‌کردند و مشغول آموختن علم و دانش و مهارت اجتماعی می‌بودند، تبدیل به ابزارهای ایدئولوژی ضد انسانی‌شان کرد. بعد هم که عده‌ای از این کودک-سربازها به دستان نظام برآمده از انقلاب محبوب‌شان اعدام شدند، نقش خود را در این جنایت پنهان نموده و رو به مظلوم‌نمایی آوردند. از آن طرف هنگاو تقریباً وضعی شبیه به مجاهدین دارد. نقش آن‌ها بیش از آنکه در زمینه‌ی ساخت کودک-سرباز باشد، در مورد پنهان کردن آن نزد گروه‌های چریکی کرد است. هنگاو که خود را حقوق بشری معرفی می‌کند از عوامل اصلی سانسور این مسئله در کردستان است. زمانی‌که پژاک، کودکان زیر 15 سال را می‌زدید یا با فریب خانواده‌هایشان، آنان را از چنگ خانه بیرون می‌آورد، هنگاو سکوت می‌کرد. سکوتی که از رضایت به‌نسبت سربازگیری از طریق کودکان نشأت می‌گرفت. و اگر در کوهستان‌ها اتفاقی برای آن کودکان رقم می‌خورد، فریاد وافاشیستا سر می‌دادند. تو گویی آن‌ها نقشی در این جنایت ندارند. هنگاو بیش از آنکه یک سازمان حقوق بشری باشد، سازمانی ضد بشر است. این‌ها که فریاد «فاشیست» را به بقیه نسبت می‌دهند، بیش از هرکسی به فاشیست‌ها شبیه‌اند. گردان‌های کودک-سرباز فاشیست‌ها در تاریخ بسیار معروف‌اند. آنان که تاریخ جنگ جهانی را خوانده‌اند حتماً نام لشکر 12 اس‌اس نازی‌ها به گوش‌شان خورده؛ لشکری متشکل از افراد زیر 18 سال در نبرد نرماندی. نازی‌ها جز این، ساختاری داشتند که کودکان را از 10 سالگی آموزش ایدیولوژیک می‌دادند، تا برای جان‌باختن آماده شوند و رسانه‌ها نیز سکوت میکردند. هنگاو هم چنین است. هم‌دست یا بهتر است بگویم بخشی از تشکیلات فاشیست‌های کودک‌دزد در ترویج تروریسم و چریکیسم میان کودکانی‌ست که باید زندگی می‌کردند، کودکانی که زیبایی‌هایشان در کوهستان فدای ایدیولوژی حزبی شد. با این اوصاف چه انتظاری از این ابزار تشکیلات فاشیستی دارید که در مورد اعتراضات ملت ایران، سنگ‌اندازی نکند و مرزهای قومی-عشیره‌ای نکشد؟! فاشیسم نیز از این مرزکشی‌ها ظهور کرد.

پ‌ن: به سایت هنگاو یا صفحه توییتر آن‌ها رجوع کنید و برخی واژه‌ها مانند «پژاک»، «مجاهد خلق» و ... را سرچ بزنید.

پ‌ن2: ده‌ها و شاید صدها پرونده کودک‌دزدی در مناطق کردنشین از پژاک موجود است. آن‌ها می‌گفتند خانواده‌ی آن کودکان رضایت دادند بچه‌هایشان را ببریم. خانواده‌هایشان غلط کردند. زمانش برسد، نام‌شان را خواهم گفت.

پ‌ن3: کودک-سربازی میان گروه‌ها و حکومت‌های کمونیست هم باب بوده است. من از اشاره‌ به فاشیست‌ها قصدی داشتم. به این قصد که هنگاو به افرادی مثل مهدی تدینی که در راه شناخت و شناساندن فاشیسم شماره یک ایران و شاید منطقه‌ست، گفته بودند فاشیست.

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

نقاب‌هایشان جایی افتاد که دیگر نتوانستند جلوی موج ایران‌خواهی را بگیرند. آن‌ها با تصور اینکه مجدد می‌توانند اعتراضات مردم ایران را که هدفی واضح و مشخص داشت- سرنگونی رژیم 57‌ و بازگشت پهلوی- منحرف سازند، آمده بودند. آن‌ها تصور می‌کردند که می‌توان مجدد سانسور و جعل کرد تا ایرانیان زیر ماشه‌ی رژیم 57ی کشته شوند و خودشان فاند بگیرند و اسم مبارز حقوق بشری دریافت کنند. تصور میکردند که می‌شود مجدد خواسته‌های مردم را از نخواستن جمهوری اسلامی و خواستن پهلوی به مواردی چون حجاب و انقلاب فمینیستی و جنبش‌های اصلاح‌طلبانه تقلیل دهند یا تحریف کنند. دقیقاً اینجا نقاب‌هایشان افتاد. جایی که جوان ایرانی جاوید‌شاه‌ گفت، سینه سپر کرد و گلوله به گلویش خورد و درجا رفت و کاری هم از دستان ما برنیامد. دقیقاً صورت واقعی‌شان جایی مشخص شد که مردم با خون‌هایی که از تن‌شان می‌ریخت به روی در و دیوار می‌نوشتند که رژیم خواهد رفت و شاهزاده بازخواهد گشت. آن‌ها فکرش را نمیکردند که ما می‌آیم. آن‌ها معنی «می‌جنگیم، می‌میریم، ایرانو پس می‌گیریم» را نمی‌دانستند. نقاب‌شان اینجا افتاد. آن ارتجاع سرخ‌وسیاه، آن نیروهای سرکوب، آن سنگ‌اندازهای رژیم اینجا راه‌شان را علنی کردند. راه این‌ها، همان راه جمهوری اسلامی است. واضح‌تر بگویم: راه هردسته از ملا، چپی، مجاهد راه جمهوری اسلامی‌ست. ده‌ها هزار نفر جانباخته‌اند. این حاصل انقلابی‌ست که مجاهدین، چریک‌ها، حدکایی‌ها کومله‌ای‌ها، توده‌ای‌ها جبهه ملی و اسلامی‌گرایان و ملاها به راه انداختند. و امروز نقاب‌شان افتاده است. مبارزه با جمهوری اسلامی را کنار گذاشتند، تنها دغدغه‌شان این است: پهلوی نیاید حتی اگر جمهوری اسلامی بماند. ایران به شکوه برنگردد حتی اگر جمهوری اسلامی بماند. مردم بمیرند اما جمهوری اسلامی بماند. این حاصل ترس از مفهوم متوهمانه بازگشت اقتدار و استبداد نیست، حاصل این است که نمی‌خواهند سفره‌ای که در انقلاب 57 پهن شده بود، برچیده شود، ولو اینکه خودشان از آن نخورند. جمهوری اسلامی چه هم‌سفره‌هایی دارد، هم‌پیاله‌هایی که پیک عرق‌شان را روی زمین میگذارند تا رفیق‌های انقلابی‌شان بالاتر به سلامتی بزند و با هر پیک، مردم را قتل‌عام کند و خودشان نیز شادمان شوند.
اما این‌بار فرق دارد، آخرین نبرد است. یا زنده می‌مانیم، یا زنده می‌مانید. نمی‌خواهم در جهانی که شما هستید، بمانم. یا خواهید رفت، یا می‌رویم.

چشم پادشاه
/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

بهروز چمن‌آرا؛ تحقیر شده‌ای پرخاشگر:

بهروز چمن‌آرا این استاد پانکرد و امنیتی سابق دانشگاه کردستان(دانشگاهی که میراث پهلویسم است) در پستی جریان پهلویسم را انگل توصیف کرده است. خلاصه کلام او این است که: «جریان پهلوی اعتبار دیگران را می‌دزدد، محبوبیت این جریان حاصل دوپینگ رسانه‌ای است، این جریان ریشه اجتماعی ندارد، این جریان بر جعل استوار است و...». به واقع بهروز با نوشته‌های متعدد خود در مورد پهلوی، نوعی اعتراف روانشناختی را بروز می‌دهد.
اول؛ یونگ به‌درستی گفته  که وقتی کهن‌الگویی در سطح ملی فعال می‌شود، تلاش برای سرکوب یا تحقیر آن با کلمات منطقی یا پرخاشگرانه، مانند سد ساختن در برابر سیل با قاشق است. این نیروها از اعماق تاریخ می‌آیند و ریشه در نیاز جامعه به نظم و هویت دارند. چیزی که برای بهروز غیرقابل درک است، امتداد کهن‌الگوی شاه در ایران است. بهروز از جایی می‌آید که حقارت ناشی از نادیده گرفته شدن و نداشتن پایگاه علمی و اجتماعی باعث می‌شود به پایگاه رقیبان جریان فکری‌اش که ریشه در جامعه دارند حمله‌ور شود. به واقع بهروز که دچار به تورم روانی گشته، چون نمیخواهد واقعیت میدانی جامعه را ببیند همه چیز رقیب را جعل و دزدی می‌پندارد تا از فروپاشی ذهنی خود جلوگیری نموده اندکی تسکین یابد.
دوم؛ این پرخاشگری ناشی از حقارت بهروز باعث می‌شود که او سازوکار پلتفرم‌های مجازی را نیز نادیده بگیرد و به شعور مردم توهین کند. بهروز جان، اگر پهلوی حاصل دوپینگ رسانه‌ای است و استوار بر جعل، چگونه پست فراخوان او بالای 50 میلیون لایک خورده است؟! گویا نمی‌دانی که اگر چنین چیزی حاصل فعالیت ربات‌ها بود، الگوریتم هوشمند این پلتفرم‌ها، تشخیص می‌داد و پست با مشکل روبرو می‌شد. بهورز با فریب‌خورده دانستن میلیون‌ها آدم واقعی، در واقع به شعور مردمی توهین می‌کند که آگاهانه انتخاب کرده‌اند.
سوم؛ تناقض بهروز جایی بالا می‌گیرد که او از طرفی مدعی می‌شود پهلوی فاقد پایگاه اجتماعی است و از طرفی دیگر می‌گوید این‌ها گذار دموکراتیک را مسموم می‌کنند. چگونه کسی که پایگاهی ندارد، می‌تواند روند یک انقلاب را تغییر دهد؟ این نشان می‌دهد که بهروز ترسیده است. هراسان از عمق نفوذ این جریانی که منکر آن می‌شود. به واقع در اعتراضات اخیر حتی شبکه‌هایی مانند BBC هم نتوانستند شعارهای مردم در کف خیابان را سانسور کنند، شما که عددی نیستید. شعارهای نظیر جاویدشاه و رضاشاه روحت شاد حاصل بخشنامه و بیانیه نیستند، حاصل بازگشت مردم بعد نقطه‌ای هستند که در آن‌جا شکوه و عزت خود را می‌یابند. جالب است این شعار در کرمانشاه، ایلام و لرستانی که تو مدعی‌شان هستی، بسیار زیاد سر داده شده است. مخصوصاً کرمانشاه، شهری که کتیبه داریوش بزرگ آنجاست. همان سالی که بهروز در دانشگاه کردستان تدریس می‌کرد، مردم فریاد رضاشاه روحت شاد سر میدادند و جوانان این مملکت بابت این مسئله از دانشگاه اخراج می‌شدند. دیدگاه بهروز همان دیدگاهی‌ست که فاجعه 57 را رقم زد و نظمی اسلامی بر سر کار آورد. دیدگاهی که واقعیت‌ها را انکار می‌کرد و برای جبران حقارت خود دست به پرخاش می‌زد. مگس جان، عرصه سیمرغ نه جولانگه توست.

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

چگونه محمدرضاشاه جان بیش از 180 هزار کُرد را نجات داد؟

داستان مربوط می‌شود به پیش و پس از انعقاد قرارداد الجزایر. ایران در کنار آمریکا و اسرائیل و در دکترین نیکسون علیه شوروی کمونیستی در خاورمیانه بهینه‌ترین روش‌ها را برای جلوگیری از نفوذ بیشتر شوروی انتخاب میکردند. یکی از کارهای آن‌ها، بازی با کارت کردها علیه صدام حسین بود. نمی‌خواهم به چگونگی و ماهیت قرارداد الجزایر بپردازم و شیوه کمک‌رسانی محمدرضاشاه به کردهای عراق و ملامصطفی بگویم. اما این را بدانید که هم ماهیتی سیاسی داشت و هم انسانی. که بعد از قرارداد الجزایر، شمایلی سرتاسر انسانی و کرد دوستی به خود گرفت. پیش و پس از اینکه ایران با عراق بر سر اروند رود توافق کند، بیش از 180 هزار کرد از عراق به داخل ایران آمدند. مرزها به روی آن‌ها به فرمان شخص محمدرضاشاه با وجود فشارهایی که عراق می‌آورد و همچنین نظر آمریکایی که مبنی بر اینکه دیگر ما مسئولیتی در قبال کردها نداریم، گشوده شد. این در حالی رخ داد که پس از آن قرارداد، آمریکا کمک‌های خود را به کردها قطع نمود و در زمانی‌که تصور می‌شد فاجعه‌ای انسانی با بمباران شهرهای کردنشین در عراق در حال وقوع است، محمدرضاشاه به یاری آنان رسید. زمانیکه مرزها باز شده بودند سیلی از جمعیت به ایران می‌‌آمدند. محمدرضا شاه دستور داد هرکاری که برای اسکان، زندگی، بهداشت، خوراک و پوشاک و آموزش آن‌ها لازم است، انجام شود. ارتش و شیر و خورشید سرخ  مأمور شدند تا در کوتاه‌ترین زمان ممکن، در مناطقی مانند کرج، اصفهان، یزد و شهرهای مرزی کردستان، کرمانشاه و آذربایجان غربی و... اردوگاه‌هایی مجهز برای اسکان بیش از 180 هزار کرد که از دست صدام گریخته بودند، فراهم کنند. برایشان مدرسه فراهم شد تا بچه‌هایشان درس بخوانند، بیمارستان فراهم و خوراک و پوشاک‌شان را تأمین کرد. برای پیشمرگه‌های بارزانی خانه سازمانی تهیه و خود ملامصطفی در کرج ساکن شد. به بهداشت و سلامت آن‌ها رسید و برای‌شان مستمری در نظر گرفت. جالب است بدانید کشورهای مرفه دنیا در حال حاضر برای چنین بحران‌هایی کمتر از یک‌دهم درصد از تولید GDP خود را اختصاص می‌دهند اما برای ایران آن زمان با لحاظ کمک‌های تسلیحاتی به هشت‌دهم درصد می‌رسید. یعنی از 50 میلیارد دلار GDP ایران حدود 400 میلیون دلار آن زمان صرف کمک به کردها شد. این کمک‌ها در ضمن این بود که می‌توانستند داخل ایران به بخش صنایع بروند و کار کنند. معلمانی که شاه برای کودکان کردها انتخاب کرده بود از خود کردها بودند که بتوانند با شیوه‌های خود درس بیاموزند. این کار محمدرضاشاه چنان بزرگ بود که در گزارش کمیته پایک که کمیته تحقیقاتی کنگره آمریکا بود در آن زمان، آمده است که ایران و شخص محمدرضاشاه پهلوی، باری عظیم را برای نجات کردها از نسل‌کشی صدام به دوش کشیدند. عباسعلی خلعتبری وزیر خارجه آن زمان در خاطرات خود صراحتا بیان می‌کند که چه اندازه شاه نگران کردها بود و می‌گفت که اگر حتی یک ریال در خزانه باقی بماند، نباید اجازه دهیم این مردم گرسنه باشند. استانداردهای کمپ‌های ساخته شده آنقدر بالا بود که سازمان صلیب سرخ در گزارش سالانه خود و در بخش خاورمیانه صراحتا از وضعیت بسیار عالی اردوگاه‌ها می‌نویسند. گزارش‌های  ویکی‌لیکس نیز روایت جالبی دارند. در یکی از تلگراف‌های ارسالی از سفارت آمریکا در تهران به تاریخ مارس ۱۹۷۵، دیپلمات‌های آمریکایی گزارش می‌دهند که شاه در دیدار با آن‌ها تاکید کرده است که: «ایران هزینه‌های مالی گزافی را برای اسکان کردها متقبل شده تا از نابودی آن‌ها جلوگیری کند، زیرا آمریکا و دیگران رهایشان کردند.» قضیه زمانی جالب‌تر می‌شود که بدانید ملامصطفی به سرطان ریه دچار می‌شود. بعد از اینکه تلاش پزشکان ایرانی داخل کشور نتیجه نمی‌دهد، شاه با هماهنگی با نیروهای ساواک و موساد و سازمان سیا، ترتیب انتقال ملامصطفی را به آمریکا می‌دهند. دلیل اینکه نیروهای امنیتی دست به کار می‌شوند، صدام بود. صدام به دنبال ملامصطفی بود و ایران نمی‌خواست برای او و خانواده‌اش اتفاقی بیفتد. هزینه‌های درمان ملامصطفی در آمریکا داخل مرکز مایو کلینیک و بیمارستان جورج تاون واشنگتن و همچنین مخارج همراهان او را نیز دولت ایران و شخص محمدرضاشاه پرداخت نمود. کاری که محمدرضاشاه برای کردهای عراق انجام داد هیچ رهبر و کشوری در جهان انجام نداده است. او از فاجعه‌ای انسانی جلوگیری کرد، فاجعه‌ای که می‌توانست چیزی مانند انفال بسازد، بسیار زودتر از وقوع آن حادثه. شما کدام کشور و سیاستمداری را سراغ دارید که این‌چنین از افرادی که به او پناه آورده‌اند، پذیرایی کند؟! به واقع اگر شاه و هم‌پیمانانش نبودند در همان زمان جنبش ملامصطفی در عراق، نیروهای ملا شکست می‌خوردند. این توپ‌ها و تسلیحات نظامی ایران و شخص شاه بود که آن‌ها را برابر صدام نگه داشت. نمک‌نشناس نباشید...

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

نکته‌ی اساسی در مورد اهمیت بازار؛

فراتر از همه نقش‌هایی که بازار می‌تواند در جامعه داشته باشد، ویژگی هماهنگ‌کننده بازار و همکاری درون بازار بسیار اساسی‌ست. در حالت عادی بازار مجموعه‌ای از پیوند چندجانبه میان واردات، عرضه و توزیع و تقاضا است. این مجموعه بیش از آنکه بازار را تعریف یک مکان صرف بداند، بر مفهوم نظم خودجوش مبتنی بر کشف، به‌تعبیر هایک استوار است. یعنی بازار به‌شکل طبیعی باعث می‌شود هزاران فرد که آشنایی با هم ندارند مبتنی بر مناسبات و عوامل و پارامترهای مختلف، باهم همکاری کرده و متناسب با یکدیگر به حرکت در آیند. این را می‌شود در مفاهیم پایه‌ای اقتصاد مانند عرضه و تقاضا دید. به‌تعبیر فریدمن بازار واقعی‌ترین نمود سیستم نمایندگی تناسبی است. یعنی در بازار آرا افراد به‌شکل دقیقی در قالب تقاضا ظاهر می‌شوند. برای مثال هر بار که فرد انتخاب می‌کند چه چیزی را استفاده نماید، کل مجموعه تحت تأثیر قرار می‌گیرد. این ویژگی بازار به آن، قدرتی بنادین می‌دهد. این قدرت برای حکومت‌های تمامیت‌خواه و دیکتاتور بسیار خطرناک است. از این رو، شوروی را می‌توان نمونه آورد که برای رفع خطر قدرت بازار و همچنین پیشبرد اهداف ایدئولوژیک خود، بازار را از کار انداخت و دولت را جایگزین ساخت. در موارد دیگر، اغلب یک حکومت برای اینکه خطر را رفع کند، واردات و توزیع را به کنترل در می‌آورد. با کنترل این کانال، می‌تواند با توزیع رانت، شبکه‌ای از وفاداران رانتی بازار را به وجود آورد. این شبکه سال‌های زیادی عامل عدم شکل‌گیری اعتراضات و اعتصابات گسترده می‌شد. اما بازار، این نظم خودجوش هیچوقت بیکار نمی‌نشیند و روزی متحول خواهد شد. این تحول به چندین عامل از نظر من بستگی دارد. در شرایط بحران اقتصادی، و حداقلی شدن قدرت خرید مردم و حداقلی شدن فروش، تحولات دستگاهی درون مفاهیم صورت می‌گیرد. یکی از اساسی‌ترین این تحولات، تبدیل تقاضا از کنشی اقتصادی به کنش سیاسی است. زمانی که عدم خرید یا تحریم و اعتصاب صورت می‌گیرد، بقای مالی سیستم مورد هدف قرار گرفتع و متزلزل می‌شود. این وضعیت باعث می‌شود که بازار تحت تأثیر قرار گیرد و فشار وارد شده به خریداران به درون بازاریان سرایت کند. اگر این فشار باعث شود که بازار به اعتصاب و اعتراض روی آورد، پیوند توزیع در سطح وسیعی با قطعی مواجه می‌شود. این وضعیت عامل از کار افتادن سیستم ارسال و دریافت سیگنال زنجیره تأمین می‌شود که آسیب فراوانی به یک حکومت وارد می‌سازد و جلوی گسترش رانت را می‌گیرد. این آسیب از آن جهت اهمیت دارد که آن حکومت در مسئله بازتولید منابع برای وفادارن خود (شما بخوانید سرکوب‌گرانش) تضعیف می‌شود(یعنی نمی‌تواند رانت بدهد). در این وضعیت، هرگونه ایجاد دگرگونی حکومت در مسئله‌ی رانت یا منابع وفادارنش، بیش از آنکه وضعیت را سر و سامان بخشد، در بلندمدت قطعی و در کوتاه‌مدت به‌شکل احتمالی اوضاعش را بحرانی‌تر می‌کند. از این جهت که باید امتیازات برخی از ارکان قدرت خود را بگیرد. این امتیازات می‌تواند شامل بودجه یا امکانات بنادین باشد. انتقال هرکدام از این‌ها باعث ریزش بیشتر بدنه متصل به حکومت خواهد شد.
هنگامی‌که آن زنجیره سیگنال‌هایش مختل شد، اگر اعتصاب و اعتراض ادامه‌دار شود، بنا بر ویژگی تبادلاتی بازار، این وضعیت از پایتخت بعنوان مرکز تجارت، خریدوفروش در سطح جزئی و گسترده و... به دیگر کلان‌شهرها با بازارهای اساسی نیز منتقل خواهد شد. اگر دقت کرده باشید وضعیت تهران به‌سرعت به شهری مانند اصفهان انتقال یافت. این انتقال از همین ویژگی هماهنگ‌کنندگی و همکاری بازار می‌آید. در هر نقطه و هرمکان که فرایند اقتصادی بازار در هر پله(تأمین کالا یا فروش یا...) مختل شود، به سرعت کل سیستم را تحت تأثیر قرار می‌دهد. اگر این اختلال ادامه‌دار باشد می‌تواند یک سیستم سیاسی را فلج کند. این فلج شدن الزاما به معنای سقوط یک حکومت نیست. اما تا حد زیادی می‌تواند آن را تسهیل کند. یکی از دلایل عدم موفقیت جنبش‌های اعتراضی در سالهای قبل، همین پیوند بود. بازار را نباید رها کرد.

پ‌ن: این نوشته مبتنی بر این دیدگاه است که بازار در ایران در سطح زیادی همچنان سنتی است. البته این به معنای نادیده گرفتن پلتفرم‌های نوین نیست، چه‌بسا نقش آنان نیز بسیار اهمیت دارد. بحث این‌ها را نیز باز خواهم کرد تا پیوندشان را با نوشته شرح دهم. این را هم در نظر بگیرید که نویسنده، بازار را یک مجموعه می‌بیند که در آن زنجیره توزیع و تأمین هم وجود دارد. در نتیجه بازار صرفاً مغازه‌ها یا حجره ها نیستند.

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

#NSS_2025

در بخش دوم، سند بر سه مسئله‌ی اساسی تأکید می‌ورزد. مسئله‌ی بقا ذیل امنیت ملی، قدرت صنعتی و ارزش‌های آمریکایی. تأکید بر ارتش و نیروهای ماهر برای مهار هرگونه خطر علیه آمریکایی‌ها. تأکید بر قدرت فناوری نظامی. آمادگی برای دفع خطرات ناشی از مسئله‌ی قاچاق مواد مخدر و انسان و همچنین حملات سایبری و نفوذ خارجی‌ها. تأکید بر امنیت مرزها و ثبات مرزی و همچنین تأکید بر اینکه کشورهای دیگر نیز باید در این زمینه همکاری کنند تا بی ثباتی ناشی از مهاجرت زیاد و غیرقانونی رفع شود. مجدد در این بخش می‌بینیم که اولویت اول اقتصاد را توسعه بخش صنعتی می‌دانند. توسعه ظرفیت صنعتی تا جایی که بتواند بخش مناسبی را به تولیدات نظامی بپردازد. تأکید بر صادرات انرژی، اهمیت فناوری و علم برای توسعه و حفظ جایگاه ابرقدرتی در جهان. در بخش آخر تأکید بسیاری زیادی بر قدرت نرم شده است. چون منطق این سند بر رویکرد جکسونی_همیلتونی استوار است، الزامی‌ست میان این رویکرد با رویکرد ویلسونی توضیحاتی ارائه دهم. در سنت ویلسونی مسئله‌ی اصلی تبدیل جهان به یک فضای ایده‌آل و امن است. یعنی رسالت آمریکا گسترش دموکراسی و ارزش‌های لیبرال در جهان است. این وضعیت به یک وظیفه برای آمریکا مبدل شده است که بتواند جهان را از شر برهاند و ارزش‌هایش را گسترش دهد. حال این گسترش گاهی با اصلاح ارزش‌های داخل یک کشور باشد یا با تغییر رژیم در آن‌ها. البته ابزار اصلی در این رویکرد سازمان‌های جهانی هستند تا با آموزش و تبادل فرهنگی، ارزش‌ها را پراکنده کنند. به واقع این رویکرد، به وظیفه اخلاقی آمریکا برای گسترش دموکراسی، حقوق بشر و ... در جهان تاکید می‌ورزد. اما در رویکرد جکسونی_همیلتونی با یک سنت ترکیبی روبرو هستیم. ابتدا حضور در حوزه بین‌الملل باید بر اساس تقدم سنجش سود و ضرر آمریکا بر هرچیزی باشد. «اول آمریکا»، مقدم بر معیارهای اخلاقی‌ست. اخلاقی که می‌گوید ما باید جهان را نجات دهیم و محافظ آن باشیم. این رویکرد مبتنی بر یک جنبه همیلتونی در حوزه اقتصاد و جکسونی در حوزه سیاست و فرهنگ است. آن‌ها بر قدرت‌نمایی اقتصادی تأکید دارند برای منافع داخلی و همچنین به افتخار و عشق ورزیدن به کشور، یعنی تاریخ آن، فرهنگ آن و جامعه آن می‌پردازند. این به نوعی، پیامش این است که آمریکا صرفاً باید الگو باشد و فرهنگ‌های دیگر به روشنی از آن الگوبرداری کنند تا اینکه خود آن را بپراکند. جالب است که تحقق این امر را در مقبولیت عظمت آمریکا می‌بینند.

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

#NSS_2025

در این مقدمه بسیار دقیق، حرف‌هایی که در عمل و با ارقام پیش از انتشار این سند انجام شده بودند، آورده شده، از جمله اینکه برخلاف تحلیل برخی، آمریکا، اروپا و ناتو را تنها نخواهد گذاشت. صرفا نوع رابطه آمریکا با ناتو بر یک منطق دیگر استوار شده است. اگر تا پیش از این آمریکا خود را به‌عنوان وکیل‌مدافع نظم لیبرال جهانی می‌دید و هزینه و بار سنگینی را به دوش می‌کشید، امروز با کاهش هزینه‌های خود، خواستار افزایش نقش ناتو در بازتوانی دفاعی و نظامی است که هم هزینه‌های سابق آمریکا را کاهش داده و هم سود او را بیشتر می‌کند. دقت کنید که صراحتاً می‌گوید ما ناتو را متعهد کردیم که هزینه‌های دفاعی‌اش را از دو درصد به پنج درصد تولید ناخالص داخلی افزایش دهد. این یعنی بخش انبوه بازتوانی متمرکز است بر هزینه‌های خود ناتو.

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

چند نکته در مورد قتل کرک؛

به روی یکی از پوکه تیرهای باقی مانده و شلیک نشده‌ی رابینسون قاتل کرک، نوشته شده بود: فاشیست، بگیر که اومد... آن‌چه که بسیار پر اهمیت است در این میان، چگونگی زایش احساس تنفری‌ست که نسبت به یک فرد، طبقه، گروه ارائه می‌شود. تنفری که قصد جان دارد و غایتش پاکسازی‌ست. آن‌هم فرد، طبقه یا گروهی که آسیبی به حقوق شخصی نمی‌زند، بلکه صرفاً با مناظره، گفتگو و بحث سعی بر دفاع در مقابل ایده‌های ضد آمریکایی دارد. ایده‌هایی که علیه آمریکا، پرچم آمریکا و بنیان‌های آمریکا فعالیت می‌کند یا با استفاده از اقلیت‌ها(اقلیت البته صرفاً از جنبه آمار جمعیتی) می‌‌خواهند جنبش‌های سیاسی راه‌اندازی کنند یا بهره‌ی سیاسی بگیرند. اما برگردیم به مسئله‌ی تنفر؛ زایش تنفر به این شکل که عرض کردم، هم پایه‌ی فاشیسم است و هم پایه‌ی کمونیسم و حتی پایه‌ی اسلام‌گرایی. جنگیدن در جنگ جهانی اول برای سربازان از جنگ برگشته مقدس بود. اما در شهرها مردم به زندگی عادی، ثروت‌اندوزی و تجارت مشغول بودند، اینجا بود که پایه‌های فکری فاشیسم چیده شد، آن‌ها از چنین مردمانی که می‌خواستند عادی زندگی کنند متنفر بودند و در نهایت علیه سرمایه‌داری، زندگی عادی و این‌جهانی، فعالیت کردند. آن‌ها یهودیان را بخاطر همین تمایل به زندگی دنیوی زیر تیغ می‌فرستادند. کمونیست‌ها نیز با تلقین مفهوم ستم به خلق، خواسته‌شان دشمنی و زایش تنفر میان طبقات تعریف شده‌شان بود. طبقه‌ی سرمایه‌دار و خود سرمایه فاسدند و ستمکار، در نتیجه باید با تنفر تمام از میان برداشته شوند، هم جانی هم مالی. احتمالاً داستان محمد فاتح یزدی سرمایه‌دار معروف پیش از ۵۷ را شنیده‌اید که بعد از ترورش چریک‌های فدایی خلق در اعلامیه‌ای می‌گویند: فاتح خونخوار به سزای اعمال ننگینش رسید...  اعمال ننگین او از دید چریک‌ها، ستم طبقاتی بود و این ترور حاصل زایش تنفر. قضیه فاشیست خواندن آدم‌هایی که هیچ سنخیتی با فاشیسم ندارند نیز ریشه در همین‌جا دارد. آن‌ها با تنفر نسبت به اشخاص و گروه‌های فاقد ضرر حقوقی، برای اعمال خود می‌خواهند مشروعیتی اجتماعی و سیاسی بسازند. درست مانند فاشیست‌ها که دلایل روانی‌شان را درون جامعه مبنای مشروعیت قرار دادند. پوکه جا مانده از قاتل کرک نیز همین قصد را دارد. جمله‌ی نوشته شده فقط ساخت مشروعیت برای این عمل حیوانی‌ست. فکر، ذات عمل و البته رفتار از سر تنفر به این شکل، خود فاشیستی‌ست. اسکروتن در کتاب متفکران چپ نو می‌نویسد که متفکران چپ، زمانی‌که می‌گویند راست، بدون تعریف راست، هرآن‌چیزی که غیر ایده‌های آن‌ها باشد را راست معرفی می‌کنند. و در این تقسیم‌بندی بدون تعریف‌شان گروه‌هایی با خلوص بالای ااز ایده‌های مخالف را جا می‌دهند. امروز دقیقاً اصطلاح فاشیسم نیز همین است. هرکسی که این اصطلاح را به کار می‌برد نه تعریفی از فاشیسم دارد و نه هیچ دید تاریخی و سیاسی نسبت به سبقه و کاربرد این مفهوم. هرکس که درون ایده‌های من نیست، فاشیست است. جمله و حرکت این قاتل به‌نوعی پیامی برای آن دسته از فعالان مخالف با ایده‌های آنان است. ممکن است این «فاشیست، بگیر که اومد» ادامه پیدا کند. همانطور که نوشته شد، غایت این ایده‌ها و حرکات، پاکسازی و نابودی‌ست. جهان نو، جهانی‌ست که یک فرد با ایده‌های ارتجاعی می‌تواند شما را به اتهام فاشیسم بکشد. کاری که چپ ایرانی و گروه‌های مسلح چپ(از کومله تا مجاهدین) امروز انجام می‌دهند، همین است. باری ما باید خود، گرگِ انسان باشیم.

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

مکانیسم ماشه.

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

این داستان؛ توجیهی از بیگدلی، دیواری کج:

صادق بیگدلی در توجیه این عبارت که «قوانین ج.ا پیش‌فرض و مبناست» نوشته: «قانون مدنی جمهوری اسلامی در اساس همان قانون مدنی مصوب ۱۸ اردیبهشت ۱۳۰۷ (جلد اول، مواد ۱ تا ۹۵۵) با اضافات مصوب از ۶ بهمن ۱۳۱۳ تا ۸ آبان ۱۳۱۴ (جلد دوم و سوم، مواد ۹۵۶ تا ۱۳۳۵) است که بخش‌های جزئی از آن پس از ۱۳۵۷ دستکاری شده است».
در این میان یک پرسش بسیار ساده وجود دارد: وقتی بخش زیادی از قوانین مدنی مربوط به پیش از ۵۷ است، و پیشنهاد شما هم بازگشت به قانون مجازات ۵۲ است، آیا منطقی‌تر و عاقلانه‌تر نبود که به‌جای این‌که بنویسند «قوانین ج.ا پیش‌فرض دوره گذار است»، قوانین پیش از ۵۷ را پیش‌فرض می‌گرفتند و در استثنائات ضروری به قانون ج.ا رجوع می‌کردند؟
متأسفانه صادق بیگدلی هیچگونه پاسخی به این پرسش اساسی نداد و حتی این مبحث را در پلتفرم‌های مختلف پنهان کرد. علاقه‌ای به زدن انگ و برچسب به شخص یا اشخاصی ندارم اما پاسخ به چرایی این پرسش از نظر من واضح است. آن هم اینکه این دوستان از قصد و عمد نمی‌خواهند نامی از قانون مشروطه و ساختار حقوقی و حتی مدنی برآمده از آن در میان باشد. و اگر هم نتوانستند پنهانش کنند، در توضیحاتی که ممکن است معدود افرادی به آن توجه کنند، این موارد را بنویسند که هرگز چنین هم نکردند. و صرفا در توجیهات پساانتشار دفترچه این مباحث را مطرح کردند.

پ‌ن:
جریان ملی برای این‌که یکپارچه بماند و علیه جمهوری اسلامی به‌خوبی بجنگد، باید از خود پویایی نشان دهد. گفتگو و پویایی در گفتمانی که امروز به ما رسیده است را از گذشته یاد بگیریم. اشتباهات را بپذیریم یا اگر هم نپذیریم حداقل حاضر به گفتگو در باب آن باشیم.

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

در باب فمینیست ایرانی:

غالب جریانات فمنیستی که در فضای سیاسی و اجتماعی امروز ایران فعالیت می کنند، نگاه نقادانه ی تند و تیزی به اصلاحات دوران پهلوی در حوزه ی زنان دارند. شاید برای کسانی که چندان با جنبش های فمنیستی و نظریه های موجود در این حوزه آشنایی نداشته باشند این مساله بی نهایت عجیب  به نظر برسد. زیرا حکومت پهلوی با انجام اصلاحات کلان همچون اعطای حق رای به زنان، تصویب قانون حمایت از خانواده، گسترش آموزش عالی برای دختران، فراهم آوردن بستر حضور زنان در عرصه های قضایی و سیاسی، مقابله با حجاب اجباری و بسیاری از اقدامات دیگر، عملا زمینه ساز مشارکت زنان در حوزه های عمومی شد و تاثیرات ارزنده و مثبتی بر زندگی زنان ایرانی بر جای گذاشت.
اما دلایل مخالفت ها و ستیز این دسته از فمنیست ها در این مساله نهفته است که فمنیسم معاصر ایرانی، تحت تاثیر نظریه های پست مدرن، پساساختارگرا و پسااستعماری قرار دارد و با تقلیدی طوطی وار از جنبش های موج سوم و چهارم فمنیستی، با عللی چون انجام اصلاحات بدون مشارکت زنان، تحمیل سبک زندگی غربی به جامعه ی سنتی ایران، حذف گفتمان بومی و عاملیت زنانه(agency) و آمرانه دانستن مدرنیزاسیون دوران پهلوی، زنان را صرفا ابزاری در دست بازوهای تبلیغاتی حکومت وقت قلمداد می کنند.
و بدین گونه، نتایج عینی و ملموس اصلاحات را  نادیده می گیرند. از جانبی دیگر نیز عمده ی این فمنیست های معاصر، در نقد حکومت پهلوی و نظام پادشاهی توسعه گرای دو شاه آن دودمان، صدای بلندتری دارند تا در نقد پسرفت هایی که بعد از سرنگونی آن حکومت به وقوع پیوست.
پس از انقلاب ۵۷، اولین قانونی که ملغا شد، قانون حمایت از خانواده بود. از سوی دیگر با اجباری کردن حجاب و طرز پوشش و ایجاد محدودیت در طلاق، حضانت کودکان، اشتغال در بسیاری از حوزه ها و بسیاری اقدامات دیگر، بخش بزرگی از دستاوردهای حقوقی زنان در دوران پهلوی لغو یا محدود شد.
اما این تعارضات آشکار و گاه طنزآلود، صرفا به فمنیست های ایرانی محدود نمی شود. همانطور که گفته شد نسل جدید فمنیست ها به ویژه ی از دهه ۹۰ میلادی به این طرف، متاثر از گفتمان های پست مدرنیستی و پسااستعماری بوده اند. در این گفتمان ها، و در مسائل مرتبط با حوزه ی زنان، بحث دیگر تنها به تساوی حقوقی زنان و مردان و رفع تبعیض ها برای زنان محدود نمی شود بلکه در دوگانه ای رادیکال، هر آن چه که به مرد سفیدپوست بورژوای غربی ارتباط دارد، شر مطلق است و هر آن چه در مقابلش باشد خیر مطلق. حال چگونه می توان هم بر حقوق زنان تاکید داشت و هم فرهنگ و تمدن غربی، که به شکل مدون و پیشتازانه، چنین پشتوانه ی حقوقی ای را برای زنان(و سایر گروه های مثلا اقلیتی مثل همجنس گراها و گروه های نژادی و...) فراهم کرده، مورد حمله قرار داد. در بسیاری از فرهنگ ها(که گفتمان پسااستعماری و پست مدرن، مدافع آن ها در مقابل غرب شرور است)، زنان از حقوق اولیه نیز برخوردار نیستند و قوانین سختگیرانه و خشونت آمیزی همچون ختنه یا سن پایین برای ازدواج، بر آن ها اعمال می شود. حال یک فمنیست پست مدرن(یا موج نویی یا فمنیست چپ؛ که در اصل تفاوت چندانی ندارند)، چگونه می تواند هم غرب ستیز باشد و هم مدافع حقوق زنان سراسر جهان.
پیامد چنین تعارضات آشکاری، تنها و تنها آسیب رساندن و چشم پوشی از حقوق واقعی زنان بوده که فمنیست مقلدِ کم خرد ما، همچون نوع غربی اش به آن دچار است و دستاوردهای تاریخی حکومت پیشین در حوزه ی زنان را نفی و انکار می کند و به ظلم ها و تبعیض های بسیار از سوی خرده فرهنگ ها و سنت های مذهبی بعضا دگم و متعصب، اشاره ای نیز نمی کند.

بهنام کریم میرزا

/channel/chshmeiran

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

کارگاه «بررسی مرزهای ایران و مشکلات ژئوپلتیک و... برای آینده ایران با تکیه بر توسعه اقتصادی» را به‌شکل آنلاین در ۴ الی ۵ جلسه نهایتاً یک ساعته و بستر گوگل میت برگزار خواهیم کرد.

همچنین دو موضوع بعدی را هم، به‌شکل آفلاین و رایگان در اختیار همگان قرار خواهیم داد. اولویت با موضوع سوم است.

برای ثبت‌نام و اطلاع از چگونگی برگزاری به آیدی زیر پیام دهید:

@Amini_admin1

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

سیستم تمامیت‌خواه که برای نابودی هرگونه نهاد مستقل طراحی شده بود، هیچ ابزاری برای گفتگو، مصالحه یا رقابت با این بازیگران جدید نداشت.
فروپاشی حقیقت و تبخیر ترس، به پدیده‌ای منجر می‌شود که قلب معمای توکویل است: انقلاب انتظارات فزاینده.تا زمانی که نظام سرکوبگر و بسته است، انتظارات مردم پایین است؛ آن‌ها تنها به دنبال بقا هستند. اما به محض اینکه رهبر اصلاح‌طلب، دریچه‌ای به سوی آینده‌ای بهتر باز می‌کند، انتظارات به صورت تصاعدی افزایش می‌یابد. سیاست پرسترویکا (بازسازی اقتصادی) گورباچف نمونه کاملی از این تله بود. او به مردم وعده بهبود وضعیت اقتصادی را داد. اما اصلاحات اقتصادی در کوتاه‌مدت، اغلب به آشفتگی، تورم و کمبود بیشتر کالا منجر می‌شود.در این نقطه، منطق توکویل به شکلی بی‌رحمانه عمل می‌کند. پیش از پرسترویکا، صف‌های طولانی و کمبود کالا یک واقعیت تلخ اما عادی بود. اما پس از وعده اصلاحات، همین صف‌ها به نماد شکست حکومت در تحقق وعده‌هایش تبدیل شد. ناگهان، وضع موجود که بدتر از گذشته نبود، به دلیل امید به آینده‌ای بهتر، «تحمل‌ناپذیر» شد.
یک نسخه همیشگی: رهبر اصلاح‌طلب در یک دوراهی مرگبار گرفتار می‌شود
۱. اگر به سرعت اصلاحات را پیش ببرد، هرگز نمی‌تواند انتظارات روزافزون مردم را برآورده کند و به بی‌کفایتی متهم می‌شود.
۲. اگر سرعت اصلاحات را کم کند یا عقب‌نشینی کند، به عنوان یک خائن به آرمان‌های اصلاحات تلقی شده و خشم مردمی را برمی‌انگیزد که طعم آزادی را چشیده‌اند.گورباچف دقیقاً در همین تله گرفتار شد. تندروهای حزب او را به خاطر «تخریب سوسیالیسم» و به قول ورژن ایرانی­ آن به نقل و ترجمه و تفسیر و انشا و تخیل رفیق محمد علی عمویی «خیانت به سوسیالیسم» محکوم می‌کردند و اصلاح‌طلبان رادیکال (مانند بوریس یلتسین) او را به خاطر کندی و تردید مورد حمله قرار می‌دادند. او حمایت هر دو جناح را از دست داد.
نظام‌های تمامیت‌خواه، به قول توکویل، ساختارهایی هستند که «با حذف هر بخش معیوب، خطر فروپاشی کل بنا را به جان می‌خرند.» آن‌ها برای مقاومت در برابر هرگونه تغییر طراحی شده‌اند، نه مدیریت آن. آن‌ها فاقد هرگونه انعطاف‌پذیری هستند. تراژدی رهبرانی مانند گورباچف این نیست که نیت بدی داشتند، بلکه این است که تلاش کردند ساختاری را به آرامی اصلاح کنند که ذاتاً غیرقابل اصلاح بود. آن‌ها با اولین گام‌های خود به سوی بهبود، ناخواسته نیروهایی را آزاد کردند که دهه‌ها سرکوب شده بود؛ نیروهایی که دیگر نه قابل کنترل بودند و نه قابل ارضا. دولت های تمامیت خواه نه به دلیل قدرت مخالفانشان، بلکه به دلیل ضعف ذاتی خودشان فروپاشیده­اند.این را از توکویل می­توان آموخت؛  زمانی که یک حکومت ستمگر تلاش می‌کند نفسی تازه کند، همان نفس، آخرین نفس او خواهد بود.
/channel/iranpazhohi

Читать полностью…

مجله گُردآفرید

گفت و اختصاصی با رجب صفراف رئیس مرکز مطالعات تاریخ ایران معاصر روسبه درباره جنگ روسیه و اکران و در ادامه نگاه روسیه به آینده جنگ امشب در کانال ashkan_zare">یوتیوب تأملات منتشر می‌شود.
/channel/iranpazhohi

Читать полностью…
Subscribe to a channel