2993
من روانپزشک هستم. قسمتهایی از كتابهایی كه میخوانم را همرسان میکنم و برايشان پینوشت مینويسم. تلفن تماس برای گرفتن نوبت ویزیت دارویی و رواندرمانی آنلاین 09120743890 @HafezB
من یه نکتهی پشمریزون در مورد سیستم اتونوم (سمپاتیک-پاراسمپاتیک) کشف کردم!
آدم وقتی در معرض استرسهای زیاد قرار بگیره، ممکنه سیستم سمپاتیکش کم کم حساسیتش رو از دست بده و این طور میشه که آدمیزاد به بیتفاوتی میرسه. خب اینو من میدونستم و چیز جدیدی نیود. ولی الان فهمیدم که سیستم اتونوم درمورد هشدار پایین افتادن قند خون هم در معرض چنین خطریه. به صورت معمول وقتی قند خون افت میکنه، تحریک سیستم سمپاتیک باعث ایجاد علایم هشداردهنده مثل بیقراری، لرزش دست و تعریق میشه و اون شخص میفهمه که قندش افتاده و باید یه چیز شیرین بخوره. اما در کسانی که به صورت طولانیمدت دیابت تیپ ۱ دارن و به دلیل بیمبالاتی به صورت مکرر دچار افت قند خون شدن، سیستم سمپاتیک دیگه بیخیال کشیدن آژیر خطر میشه. در این بیماران ممکنه یک هایپوگلیسمی شدید (کاهش قند خون) بدون علایم هشدار دهنده اتفاق بیفته و بیمار یههویی و بدون هیچ علامتی بره تو کما.....بله، داستان اینه که ما تا یه جایی در برابر استرسها- چه فیزیکی، چه روانی- واکنش نشون میدیم. از یه جایی به بعد ول میکنیم و بیتفاوت و بیاحساس و بی واکنش میشیم. همینه دیگه. زندگی همینه. این همه دشواری داره، اینهم روش.
@hafezbajoghli
لیلی برایم تعریف کرد که چطور سالها کار کرده تا شوهرش برود دانشگاه و چطور وقتی شوهرش درجهی استادی گرفته، او را درجا طلاق داده.
گفتم: خیلی نامردیه.
(زنها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز)
پ.ن: کسانی که رابطهی زناشویی را از یک حد معمول امنتر میدونن در اشتباه عظیمی به سر میبرن. این احساس امنیت صد درصدی از کجا میاد؟! کدوم لنگرگاهی در دنیا این قدر امنه که شما از ازدواج این امنیت رو انتظار دارید؟!
@hafezbajoghli
رقص سرخپوستی، رقص شکم و رقص کون درهوا برایشان اجرا کردم. وقتی آدم میرقصد، عرقخوری مشکل است. وقتی هم که آدم عرق میخورد، رقصیدن سخت میشود.
(زنها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز)
پ.ن: بوکوفسکی چه مشکلات پیچیدهای تو زندگیش داشته!
@hafezbajoghli
یه پیرزنی مسوول جلسه[ شعرخوانی] است....پیردختر خیلی نازیه، فقط هنوز فکر میکنه شعر یعنی غروب دلانگیز آفتاب و پرواز کبوتر.
(زنها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز)
پ.ن: من معتقدم ضربهای که سهراب سپهری به درک جامعهی ایرانی از شعر زد و گندی که به سلیقهی شعری ما وارد کرد، در تاریخ ادبیات ایران منحصر به فرده. سالها باید بگذره که تاثیر "من قطاری دیدم روشنایی میبرد" شسته بشه و بره.
@hafezbajoghli
من یه کشف زبانشناسی کردم!
وقتی با یه نفر کار خیلی بد کردیم، مثلن در حد خیانت، نمیگیم "ببخشید" میگیم "منو ببخش"
@hafezbajoghli
دختر مو سیاهی از آن طرف اتاق گفت: آقای چیناسکی، من ترجمهی کتابهاتون رو تو آلمان خوندم. شما تو آلمان خیلی طرفدار دارین.
گفتم: چه خوب. کاشکی این طرفدارا یهخورده جیره مواجیب هم واسمون میفرستادن.
(زنها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز)
پ.ن: خیلی قشنگ بیفایده بودن شهرت رو داره توصیف میکنه. حالا گیرم تو یه شهر دیگه یا حتا کشور دیگه هم آدمو بشناسن. که چی؟! این لذت توهم محضه. درسته که تمام لذتهای دنیا متوهمانه است. مثل ثروت. آدمهای ثروتمند از ۹۰ درصد ثروتشون تا آخر عمر هیچ استفادهای نمیکنن. این یعنی حداقل ۹۰ درصد این ثروت توهم بوده. چیزی که خیرش به آدم نمیرسه یعنی توهمه. اما در مورد شهرت صد در صدش توهمه. هیچ فایدهای نداره وقتی پشت چراغ قرمز وایسادی، ماشین بغلی شیشه رو بکشه پایین و بگه من تو رو میشناسمتا!
@hafezbajoghli
https://ketabcloud.com/index.php/fa/landing-page
Читать полностью…
(ادامهی پست قبلی)
نسترن یاد حرف نورولوژیست میفته که گفت مشکل پوریا شوک عصبیه. به ذهنش میرسه که بهتره برادرش توسط یک روانپزشک ویزیت بشه. به پوریا میگه به نظرم خوبه پیش دکتر کتی جون هم بریم. خیلی تعریف دکترش رو میکرد.
با کتی جون تماس میگیره و آدرس دکترش رو ازش میگیره.
- من با منشیش دوستم. خودم برای پوریا وقت میگیرم.
هفتهی بعد در مطب روانپزشک کتی جون.
- روانپزشک: خیلی خوشحالم میبیننتون. چه مشکلی داشتید؟
- هفتهی پیش داشتم مسواک میز م، صدای دعوای شدید پدر و مادرم اومد. خیلی وقتها با هم دعوا میکنن ولی اون شب خیلی شدید بود. پدرم مادرم رو کتک زد. صدای مادرم رو که شنیدم زانوهام شل شد و از حال رفتم.
- کاهش هوشیاری هم داشتی؟
- نه اصلن.
- متوجه هیچ حرکت اضافی توی دستها و پاهات نشدی؟ یا مثلن از دهانت کف بیاد؟
- نه این جوری نشدم.
-اولین بار بود این طوری میشدی؟
-بله. اولین بار بود.
-برای من مهمه که در این یک ماه اخیر خلقت چطور بوده؟
- خوشحال نیستم. انرژیم هم کم شده.
- خواب شبت چطوره؟
-تقریبن ۸ ساعت رو میخوابم.
-صبح که از خواب بیدار میشی سرحالی؟
- نه، انگار شب تا صبح کتک خوردم. اصلن سر حال نیستم.
- دیر خوابت میبره؟
- نه، اتفاقن سرم رو بذارم روی بالش خوابم میبره. ولی چندین بار بیدار میشم.
روانپزشک همان طور که با او مشغول صحبت بود یک دفعه جرقهای در ذهنش شعلهور میشه. به چیزی در ذهنش فکر میکنه و مسیر سوال پرسیدنش رو عوض میکنه.
-تا حالا تجربهی عجیب توی خواب داشتی؟
- مثل چه تجربهای؟
- مثلن دچار توهم بشی. یا احساس فلج بودن بکنی.
- بله خیلی زیاد. فکر نمیکردم مهم باشه. خیلی وقتها وقتی میخوام بخوابم احساس میکنم کسی اسمم رو صدا میکنه. بارها شده صبح که بیدار میشم برای چند دقیقه دست و پام کاملن فلج هستن و تکون نمیتونم بخورم.
- آیا شده در موقعیتهای نامتعارف خوابت ببره؟
- بله شده. چند بار توی کلاس خوابم برده. توی کتابخونه هم پیش اومده. دو ماه پیش توی یه مهمونی با بچهها داشتیم صحبت میکردیم که نفهمیدم چی شد روی مبل خوابم برد.
روانپزشک یک لبخند رضایتآمیز از تشخیص درست میزند و در کسری از ثانیه از چهرهاش ناپدید میشود اما از چشمان پوریا پنهان نمیماند.
- شما به احتمال زیاد نارکولپسی (حملهی خواب) داری. اون شل شدن عضلات زانو و زمین خوردنت هم به احتمال زیاد مربوط به کاتاپلکسی است که در کسانی که نارکولپسی دارن دیده میشه. به دنبال یک اتفاق احساسی، که میتونه مثبت یا منفی باشه، تون عضلات به صورت ناگهانی کم میشه که بهش کاتاپلکسی گفته میشه. برای تایید تشخیص به کلینیک خواب معرفیت میکنم. پوریا هفتهی بعد پاسخ پلی سومنوگرافی را به روانپزشک نشان میدهد. تشخیص او درست بوده. روانپزشک برای پوریا مدافینیل و ونلافاکسین مینویسد. مدافینیل تا حد زیادی خواب آلودگی روزانهاش را برطرف میکند و ونلافاکسین هم جلوی حملات کاتاپلکسی را در او میگیرد.
پ.ن: این اتفاق برای من نیفتاده، اما اگر من به جای آن روانپزشک بودم، با شناختی که از خودم دارم حتا یک درصد هم به تشخیص کاتاپلکسی فکر نمیکردم و به خاطر بیسوادیم چنین تشخیص مهمی را در مراجعم میس میکردم. حافظ باجغلی، روانپزشک.
@hafezbajoghli
یه چیز دیگهت که ازش خوشم میاد، اینه که خونهت کثافته. روی زمین پره از
بطری آبجو. همهجا آشغال ریخته. ظرفات کثیفه، یه حلقهی گهی هم توی توالتت افتاده. داخل وان حمومت کبره بسته. دور و بر سینک دستشویی پره از تیغای کهنهی زنگزده. شک نداشتم کسمو میخوری.
-پس تو آدما رو از قیافهی خونهشون قضاوت میکنی، هان؟!
- آره. وقتی میبینم خونهی یه مردی مرتبه، میفهمم که یه جای کارش میلنگه. اگه خیلی تر و تمیز باشه، حتمن کونیه.
(زنها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز)
@hafezbajoghli
(ادامهی پست قبلی):
- کتی جون: قوانین بیمارستان رو میدونم. ولی این حق ماست که بخواهیم نظر یه دکتر دیگه رو هم داشته باشیم.
- با سوپروایزر باید صحبت کنید.
کتی جون با سوپروایزر صحبت میکند و درخواست مشاورهی روانپزشکی دوم میدهد.
روانپزشک دوم با نازنین صحبت میکند. نازنین همان پاسخها را تکرار میکند.
-روانپزشک دوم: به هیچ عنوان نباید مرخص بشه. تحت نظر باشه. من دو ساعت بعد باید دوباره ببینمش.
-پرستار: ارزیابی خطر خودکشی از نظر شما مثبته؟
-نه مثبت نیست. ولی وقتی بیمار مسته ارزیابی خطر خودکشی هیچ ارزشی نداره. ارزیابی خطر خودکشی فقط در حالت هوشیاری کامل ارزش داره.
دو ساعت بعد روانپزشک دوم با نازنین صحبت میکند و متوجه قصد جدی او برای خودکشی میشود. همچنین متوجه میشه که داروهایی که قصد خودکشی با آنها دارد را در خانه دارد.
روانپزشک دوم دستور بستری میدهد.
پ.ن: این اتفاق برای من نیفتاده، اما اگر من هم به جای روانپزشک اول بودم حضور ذهن نداشتم که ارزیابی خطر خودکشی در بیماری که حتا به درجات کمی مست است هیچ ارزش بالینی و قانونی ندارد و همان برخورد آن روانپزشک اول را داشتم و به خاطر بیسوادیم ممکن بود بیمارم را در معرض چنین خطر بزرگی قرار دهم. حافظ باجغلی، روانپزشک.
@hafezbajoghli
من فقط وقتی میتونم بنویسم که هوا تاریک شده باشه. هیچوقت نمیتونم تو روز بنویسم.
(زنها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز)
پ.ن: جدی چرا خیلی کارها رو نمیشه توی روز کرد و باید صبر کنیم هوا تاریک بشه؟!
به گفتهی حافظ:
روز در کسبِ هنر کوش که مِی خوردنِ روز/ دلِ چون آینه، در زنگِ ظَلام اندازد/ آن زمان وقتِ میِ صبح فروغ است که شب/ گِردِ خَرگاهِ افق پردهی شام اندازد
@hafezbajoghli
من یه کشفی کردم!
دکترای تمام رشتههای فنی، علوم پایه و علوم انسانی میشه PhD. ولی در کادر درمان از اونجایی که خیلی ادایی هستن، دکترای هر رشته برای خودش یه اسم جداگانه داره:
دکترای پزشکی میشه MD. دکترای دندانپزشکی میشه DDS (من تا حالا فکر میکردم دندانپزشکها هم MD دارن). دکترای داروسازی میشه pharmD و دکترای اپتومتری میشه OD.
کشف جالب انگیزناکی بود به نظرم.
@hafezbajoghli
من روز به روز بیشتر به این نتیجه میرسم که یکی از امیال بنیادین انسانی میل به دیوانگی و میل به بیشعوری است. علت شیفتگی من به ادبیات همینه. هیچجا غیر از فضای ادبیات نمیتونم میل به دیوانگیم رو ارضا کنم. حالا اگه نویسنده یک دیوانهی عجیب مثل بوکوفسکی باشه دیگه حرف نداره. من از بوکوفسکی خوشم میاد چون اون بخش دیوانه و بیشعور درونم با این نویسنده سینکرونایز میشه. بخش دیوانه و بیشعور درونم را در تمام کانتکستهای زندگیم غیر از ادبیات خاموش میکنم و اجازهی بروز بهش نمیدم. فقط در فضای ادبیات به خودم اجازهی تجربهی این رهایی، بیقیدی و بیپروایی رو میدم. بقیهی جاها آدم حسابیم. بیایید با هم این کتاب را بخوانیم و دربارهاش صحبت کنیم.
@hafezbajoghli
- به جنگ اعتقاد داری؟
- نه
-اگه جنگ بشه میری؟
-«بله!»
قصدم این بود که از سنگر بزنم بیرون و خودم را در مقابل آتش دشمن بگیرم تا بمیرم.
(حکایتهایی از دیوانگیهای روزمره، بوکوفسکی، نظامآبادی)
پ.ن: آقا ما به جنگ هم اعتقاد نداشته باشیم، به غریزهی مرگ که نمیتونیم اعتقاد نداشته باشیم! مثل اینه که به کسی که PhD در رشتهای داره، بگی تو به این رشته که خوندی اینقدر اعتقاد داشتی که تا PhD رفتی جلو؟! پاسخ صادقانه اینه که به این رشته اعتقاد چندانی نداشتم، ولی به مازوخیسم و بگایی اعتقاد داشتم.
@hafezbajoghli
آقا من یه چیزی بگم که یه چیزی گفته باشم!
هیچ مادهی غذایی یا مکملی هنوز در دنیا نیومده که HDL رو بالا ببره، ولی LDL رو بالا نبره.
روغن گردو و زیتون و روغن کرمانشاهی اگه HDL رو بالا میبرن، LDL رو هم بالا میبرن.
دلخوش به این مقدار بالا رفتن HDL نباشید!
پ.ن: خوش به حال خانمها که به خاطر داشتن استروژن HDL بالاتری دارن. ما جنس لو اچ دی الی هستیم! خدایا قربون کرم و حکمتت بشم. ما بندهی ناشکری نیستیم.
@hafezbajoghli
دندانهایش خیلی قشنگ جلو آمده بود. لبها را به اطراف رانده بودند و شکل یک غنچهی گل شهوانی به دهان داده بودند. میخواستم دهانم روی آن دهان باشد......
[صبح] چنان بوی بدی از دهانش میآمد که دیگر عطای گل و غنچه را به لقایش بخشیدم. رفتم رویش. نالهی ضعیفی کرد. خیلی حال میداد.....
(زنها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز)
پ.ن: سرتاسر تاریخ ادبیات ایران رو که بگردید چنین واقعگرایی در توصیف همهجانبهی زیبایی پیدا نمیکنید. مسوولیت ادبیات در فرهنگ ما لاپوشانی واقعیت است، نه رویارویی با واقعیت. ادبیات ما مخصوصن شعر- به جز موارد بسیار استثنایی- دامن زدن به توهمات و هذیانهاست.
@hafezbajoghli
- نظرت راجع به آلن گینزبرگ (شاعر صاحبسبک آمریکایی) چیه؟
- ببین، موضوع رو عوض نکن دیگه. لباتو، پاهاتو، ....نتو میخوام.
گفت: باشه.
(زنها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز)
@hafezbajoghli
- چرا رفتین دنبال نویسندگی؟
- سوال بعدی لطفن
.......
چندتایی امضا دادم و رفتیم خانهی پیت، مهمانی.
(زنها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز)
پ.ن: بوکوفسکی خیلی خوب جواب کسی رو که ازش پرسید چرا رفتین دنبال نویسندگی داد. تا حالا خیلیها از من پرسیدن چرا روانپزشکی رو انتخاب کردی. من هم همیشه آسمون رو به ریسمون میبافتم که میخواستم انسان رو بهتر بشناسم، پل بزنم بین پزشکی و علوم انسانی و از این مزخرفات. گاهی که درجهی بیصداقتیم بیشتر میشه مسالهی خدمت به خلقالله رو هم میچپونم تو کار. الان دارم فکر میکنم بهترین پاسخ اینه که پاسخی ندی. یا مثلن بگی خودم هم نمیدونم این چه گهی بود خوردم یا چرا این گه رو خوردم. بالاخره هرکسی باید یه جوری بشاشه تو زندگیش. شیوهی شاشیدن من تو زندگیم اینجوری بود. کاری بود که از دستم برمیومد. آی کیوم، امکاناتم، آگاهیم، درک و شعورم در همین حد بود. وسع ما در این حد بود.
@hafezbajoghli
بزرگترینِ مردان، تنهاترینشان است.
(زنها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز)
@hafezbajoghli
من یه کشف زبانشناسی کردم!
در زبان فارسی یک فعل هست که چه مخاطب ما جمع باشه، چه مفرد و چه وقتی که با مخاطب صمیمی صحبت میکنیم و چه وقتی که با احترام با مخاطب مفرد صحبت میکنیم این فعل را جمع بهکار میبریم و معمولن مفردش بهکار برده نمیشه.
فعل "ببخشید"
@hafezbajoghli
وقتی زن و شوهرها میان زوجدرمانی و داخل جلسه به جای اینکه اسم طرف مقابل رو بگن، همدیگه رو "این آقا" یا "این خانم" خطاب میکنن، احتمال اینکه بشه برای رابطهشون کاری کرد خیلی کمه.
@hafezbajoghli
گفت حالا ببین، ماهی رو اینطوری میخورن. من بچهی دهاتم. تماشا کن.
(زنها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز)
پ.ن: من عاشق ماهیخوردن شمالیهام که با دست میخورن. البته شمالیهای قدیم.... چرا پیتزا و سیبزمینی سرخشده و شیشلیک و جوجهکباب استخوانی رو میشه با دست خورد، ماهی رو نمیشه؟!
@hafezbajoghli
پوریا دانشجوی مهندسی مکانیک است. با پدر و مادرش زندگی میکند. آخر شب در دستشویی داشت مسواک میزد که متوجه دعوای پدر و مادرش میشود. دعوای آنها بالا میگیرد. پدر، مادر را کتک میزند. پوریا با شنیدن صدای ضجهی مادرش پایش سست میشود و زمین میخورد.
نسترن، خواهر پوریا این صحنه را میبیند و سریع خودش را به پوریا میرساند. صورت پوریا بیحالت است و پلکهایش افتادهاند. نسترن تلاش میکند به پوریا کمک کند که بلند شود ولی نمیتواند. نسترن با صدای بلند به پدرش میگه بس کنید دیگه پوریا حالش خوب نیست. مادر برای پوریا شربت میاره، پوریا شربت رو میخوره و حالش جا میاد. از روی زمین بلند میشه، از یخچال آب میخوره و میره بخوابه.
نسترن به فکر فرو میره. ذهنش از دعوای پدر و مادرش آشفته است، اما الان نگرانی اصلیش برادرشه. نسیم، خواهر بزرگشون MS داره و نسترن نگرانه که پوریا هم MS داشته باشه.
فردا به پوریا میگه حتمن باید بریم پیش یک نورولوژیست تو رو ببینه.
نسترن از یک نورولوژیست وقت میگیره و با پوریا میرن پیش دکتر.
دکتر شرح حال دقیق میگیره. رفلکس چهار اندام رو معاینه میکنه که کاملن طبیعی هستن. اعصاب دوازدهگانهی مغزی رومعاینه میکنه که همگی طبیعی هستن. هیچ مشکلی در تعادل و معاینهی مخچه دیده نمیشه. برای پوریا MRI مغز و نخاع مینویسه. فرداش MRI روبه دکتر نشون میدن. کاملن نرماله و هیچ نشانهای از پلاک MS به چشم نمیخوره. دکتر یک EEG (نوار مغزی) هم از پوریا میگیره که کاملن نرماله.
-نورولوژیست: شما هیچ مشکل نورولوژیک ندارید.
-پس این چه اتفاقی بود برای برادرم افتاد؟
- شوک عصبی بوده. از نظر من هیچ مشکلی نیست.
پوریا و نسترن از مطب دکتر بیرون میرن. ولی دل نسترن آروم نمیگیره. یاد نسیم میفته که اولش هیچ دکتری MS او را تشخیص نداده بود.
-پوریا: بریم پالادیوم شلوار جین بخریم؟ شلوار جینم رو باید عوض کنم.
نسترن خوشحال میشه که فکر برادرش درگیر بیماری نیست. از پیشنهاد پوریا استقبال میکنه که یکمی ذهن خودش هم آروم بشه.
-عه کتی جون اینجا چی کار میکنی؟
- اومدم خرید درمانی! به روانپزشکم به شوخی گفتم خرید برای من شبیه تراپیه. فکر کردم میگه این چه حرف مزخرفیه میزنی، ولی گفت احتمالن داری خرید درمانی میکنی!
- دکتر بامزهایه. آدم باهاش راحته. نگران نیستی چرت و پرت بگی.
-چقدر خوبه با دکترت راحتی.
- آره خیلی به من کمک کرده. یه جاهایی زندگیم رو عوض کرده.
با کتیجون خداحافظی میکنن و میرن شلوار جین بخرن.
(ادامه در پست بعدی)
@hafezbajoghli
لیدیا گفت: اولین چیز تو که ازش خوشم اومد، این بود که تو خونهت تلویزیون
نبود. شوهر قبلیم هر شب و کل آخر هفته پای تلویزیون بود. حتا برنامههای
عشقیمون رو باید با برنامهی تلویزیون تنظیم میکردیم.
(زنها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز)
پ.ن: پارتنری که اهل تلویزیون باشه یعنی آلودگی صوتی دائمی در خانه.
@hafezbajoghli
آقای جوانی با پلیس و اورژانس تماس میگیرد و میگوید دوست دخترم در شرایط اضطراری است و میخواهد خودش را بکشد.
اورژانس به همراه پلیس خانم ۲۵ ساله را به بیمارستان روانپزشکی میبرند.
-روانپزشک: چه مشکلی پیش اومده؟
-آقای جوان: با دوست دخترم دعوامون شد. تهدید به خودکشی کرد. من ترسیدم بلایی سر خودش بیاره.
-خانم جوان: این آقا دیوونه شده و توهم زده من به خاطر این تحفه خودمو میکشم!
-روانپزشک: شما تهدید به خودکشی کردید؟
- من الکی گفتم خودمو میکشم. تهدید نبود. نمیدونم چرا این قدر توهم برش داشته و جدی گرفته. من فردا صبح کلی کار دارم باید برم. گیر این دوونهی روانی افتادم.
-روانپزشک: قبل از هر تصمیمی لازمه یک شرح حال دقیق از شما بگیرم.
-خب بگیرید.
روانپزشک از آقای جوان خواهش میکند از اتاق بیرون برود.
-به من بگید دقیقن چه اتفاقی افتاده؟
- دقیقن هیچ اتفاقی نیفتاده. ما با هم دعوامون شد. عصر مهمونی بودیم. اتفاقی رفتم توی بالکن دیدم این آقا دست دوست منو گرفته و این جوری داره نازش میکنه. وقتی منو دیدن هر دوشون از جا پریدن. مدتی بود حس کرده بودم یه چیزی بینشون هست. صبر کرده بودم مطمئن بشم که از این مرتیکهی هوسباز جدا بشم. الان هم همین کارو میکنم.
-ولی دوست پسر شما گفته که شما تهدید به خودکشی کردید.
- گفتم که همین جوری الکی گفتم. من زندگی رو دوست دارم. نمیخوام خودمو بکشم.
-وقتی دیدی دوست پسرت دست دوستت رو گرفته چی کار کردی؟
-چی کار کردم؟ هیچی فقط نگاهشون کردم. بعد رفتم برای خودم یکمی شراب ریختم که اعصابم آروم بشه. الان هم منطقی و آرومم. فقط دقیقن میدونم میخوام چی کار کنم.
-قبلش هم شراب خورده بودی؟
- آره یک لیوان هم قبلش خورده بودم. تازگیها کمتر میخورم. به معدهم نمیسازه.
- من متوجه شدم وقتی که داشتی میومدی تو اتاق یکمی تعادلت رو از دست داده بودی.
- خب آدم مشروب میخوره این طوری میشه دیگه. فکر کردی میخواستم با شراب خودکشی کنم؟! گفتم که من زندگیم رو دوست دارم به شرطی که دیگه رنگ این عوضی رو نبینم.
-تا حالا افکار خودکشی داشتی یا در گذشته اقدام به خودکشی کردی؟
- نه هیچ وقت.
- تا حالا متنی نوشتی که شبیه یادداشت وصیتنامه باشه؟
- میشه بپرسم این سوالهای مزخرف چیه میپرسید؟ شما هر کسی که از دهنش کلمهی خودکشی بیرون بیاد رو به زور با پلیس میارید بیمارستان و بستری میکنید؟ آزار دارید؟ یه دعوای خانوادگی بوده، ربطی هم به شما نداره. من فردا یه جلسهی مهم دارم. باید برم بخوابم که فردا توی جلسه چرت نزنم.
- با کی زندگی میکنید؟
-با خانوادهم.
-میتونم باشون صحبت کنم؟
- اینجا نیستن. چند ماه در سال میرن آمریکا.
-میتونم باشون تلفنی صحبت کنم؟
الان تلفنشون جواب نمیده.
-میشه خواهش کنم باهاشون تماس بگیرید؟
خانم جوان با موبایلش تلفن مادرش را میگیرد ولی کسی پاسخ نمیدهد.
-اکی، اشکالی نداره. در گذشته سابقهی اختلال اعصاب داشتی که لازم باشه براش دارو بخوری؟
- ممکنه این سوالهای مسخرهی شما منو روانی کنه. ولی تا حالا روانی نبودم. ولم کنید برم بخوابم فردا به کار و زندگیم برسم.
روانپزشک در ارزیابی که انجام میده هیچ عامل خطری مبنی بر خطر جدی خودکشی نمیبینه. با دوست پسرش صحبت میکنه و میگه از نظر من مشکلی نیست. ولی قوانین بیمارستان به من اجازه نمیده مرخصش کنم. شما خودت رضایت شخصی بده و ببرش.
-آقای دکتر ولی من واقعن نگرانشم بلایی سر خودش بیاره.
- فقط چند روز حواست بهش بیشتر باشه. ولی ارزیابی خطر من در حدی نیست که نیاز به بستری باشه.
در راهروی بیمارستان کتی جون که برای عیادت یکی از دوستانش به بیمارستان آمده بود او را میبیند.
-پیمان اینجا چی کار میکنی؟
-با نازنین دعوامون شد. تهدید به خودکشی کرد. ترسیدم نکنه بلایی سر خودش بیاره. اوردمش اینجا.
-خب چی شد؟
- هیچی دکتر میگه رضایت شخصی بده مرخصش کن.
-نه این کارو نکن. بهتره روانپزشکی که دکتر دوست منه هم نازنین رو ببینه. خیلی روانپزشک خوبیه. بیا بریم با پرستار صحبت کنیم.
-کتی جون: خانم ما میخواهیم یه روانپزشک دیگه هم مریض ما رو ببینه.
- نمیشه خانم. قوانین بیمارستان اجازه نمیده. (ادامه در پست بعدی)
@hafezbajoghli
پنجاه سالم بود و چهار سالی میشد که با هیچ زنی توی یک تخت نخوابیده بودم. هیچ دوست مؤنثی نداشتم. توی خیابان یا هر جای دیگری نگاهشان میکردم و رد میشدم، نه با حسرت و اشتیاق، نگاهم سرشار بود از حس پوچی
و بیتفاوتی. مرتب جلق میزدم، اما حتا فکر ایجاد رابطه با یک زن، حتا رابطهی غیرجنسی، برایم تصورناپذیر بود.
(زنها، بوکوفسکی، گنجشک قرمز)
پ.ن: مردهایی که شخصیت جقی دارن جالبن. منظورم کسانی که گاهی جق میزنن نیست. منظورم مردهاییه که جق را به رابطهی واقعی با یک زن ترجیح میدن. شاید هم حوصلهی دردسرهای یک رابطهی واقعی رو ندارن. شاید هم خیالات خودشون رو به واقعیت ترجیح میدن. شاید ترس از زندگی دارن. شاید خیلی خودشیفته هستن و با خودشون نرد عشق میبازن. در هر صورت اینکه ادعا میکنن نتونستیم یک رابطهی خوب پیدا کنیم تو کت من نمیره. از نظر من این مردها شخصیت جقی دارن.
@hafezbajoghli
- عزیزم آزمایش عموت رو که نوشتی جوابش آماده شده. برات واتساپ کردم. میشه ببینیش؟
- سلام زنعمو. آره دیدم الان. آنزیمهای کبدی بالا رفته. احتمالن کبد چرب گرفتن. هنوزمشروب میخورن؟
- میگه ترک کردم. ولی من متوجه میشم که بعضی وقتها بازم میخوره عموت رو که میشناسی. سیادتیه دیگه. سیادتیها همهشون لجبازن.
- اگه بفهمه رو کبدش تاثیر گذاشته میترسه و ترک میکنه. درسته سیادتیها لجبازن ولی ترسو هم هستن....حتمن پیش فوق تخصص گوارش باید ببریدش....
- من میخواستم پیش متخصص ریه ببرمش. مگه تنگی نفسش مال ریهش نیست؟
- درسته، ممکنه مربوط به ریه باشه. ولی پیش متخصص گوارش هم لازمه ببریدشون....راستی سدیم عمو هم یکمی پایینه. ۱۳۲ است. یکمی نمک غذاشون رو بیشتر کنن.
-ممنونم عزیزم. امیدمون به توئه. خیلی خوبه آدم یه دکتر تو فامیلش داشته باشه.
(هفتهی بعد در مطب فوق تخصص گوارش)
دکتر ریهی اورا گوش میده. صدا در ریهی سمت راست کاهش داره. دکتر با انگشتش قفسهی سینه را دق میکند. صدا در سمت راست بم است....شکمتون هم که بزرگ شده. چه مدته؟
- ناپرهیزی کردم. چاق شدم.
دکتر در معاینه متوجه علامت fluid shift میشه....آقا بزرگ شدن شکمتون به خاطر چاقی نیست. دچار آسیت شدید.
-آسیت چیه دیگه؟
- شکمتون آب اورده. آنزیمهای کبدی هم که بالا رفته.
- یعنی کبدم چرب شده؟
- نه جانم. مشکل شما پیشرفته تر از کبد چربه. کبد چرب رو خیلی وقته احتمالن دارید. الان به احتمال زیاد دچار سیروز شدید. نفس تنگیتون هم احتمالن به خاطر سیروزه. آب فضای شکم وارد فضای اطراف ریه شده. بهش میگیم hepatic hydrothorax. همین الان باید بستری بشید. براتون نامهی بستری مینویسم. خودم به بیمارستان تلفن میزنم و دستورات لازم رو میدم. من به بیمارستان اطلاع میدم ولی خودتون هم حواستون باشه نمک نخورید.
-عه وا! من این چند روزه به توصیهی برادرزادهی شوهرم بهش کلی نمک دادم!
-خیلی کار اشتباهی کردید. نمک آسیت و مایع ریه رو بیشتر میکنه.
-آخه سدیمشون پایینه.
-خانم با من بحث نکنید. باید محدودیت نمک داشته باشن. از همینجا مستقیم برید بیمارستان.
پ.ن: این اتفاق برای من نیفتاده. اما اگر من هم به جای آن پزشک بودم هیچ اطلاعی از هیدروتوراکس کبدی نداشتم و نمیدانستم در این موارد با وجود سدیم پایین، بیمار باید محدودیت نمک داشته باشه. به دلیل سدیم پایین توصیه به مصرف نمک میکردم و به خاطر بیسوادیم شرمندهی خانوادهام میشدم. حافظ باجغلی، روانپزشک.
@hafezbajoghli
به هر حال چهارشنبهی دیگه ما یه پارتی داریم که دکترها و هنرمندها و نویسندهها جمع میشن. میخوام دعوتت کنم. میای؟
-«نه!»
(حکایتهایی از دیوانگیهای روزمره، بوکوفسکی، نظامآبادی)
پ.ن: من به این نتیجه رسیدم که بهترین مهمونیها اونهایی هستن که توش دکترها و هنرمندها و نویسندهها جمع بشن. بقیهی آدمها خسته کنندهان. رییس شعبهی بانک، مدیر پروژهی شرکت عمرانی، طلافروش، فرش فروش، راننده اسنپ، دبیر جغرافیا، دبیر ریاضی و پیمانکار برج تجاری اداری چه جذابیتی تو یه مهمونی دارن؟! فقط همصحبتی با پزشکها و هنرمندها و نویسندهها خوبه. تامام.
@hafezbajoghli
آقا من یه نکتهی نغز تغذیهای بگم!
هرچقدر خوبی در مورد اثر مثبت غذاهای دریایی روی چربی خون شنیدید درسته ولی در مورد میگو درست نیست. ناسالمترین غذای دریایی میگو است.
@hafezbajoghli
درسته که معمولن ۸۰ درصد موارد خودکشی در زمینهی افسردگی اتفاق میفتن، ولی این معنیش رابطهی خطی بین خودکشی و افسردگی نیست. منظورم اینه که خودکشی علامت افسردگی شدید نیست. مثل ادم ریه نیست که نشانهی نارسایی قلبی شدیده. بیشتر کسانی که خودکشی کردن و البته تشخیص افسردگی هم داشتن، افسردگیشون چیزی در حد خود ما بوده. فکر نکنید افسردگی خیلی شدید اونها رو به خودکشی سوق داده. از طرف دیگه خیلی از کسانی که افسردگی شدید دارن هم هیچ وقت اقدام به خودکشی نمیکنن. خودکشی ریشههای متفاوتی از افسردگی داره.
@hafezbajoghli