🔘 باد خشماگین بود و باران خوفناک. زمین چنگ به روی آسمان میکشید و آسمان شلاق بر شانه زمین میکوبید. نعره ابر بود و ناله آب. باد بود و باران بود و بلا بود و بیچارگی. «سُویْنْ»۱ها به ستوه آمدند. «کُچیلْ»۲ها کم آوردند. «داوِرْ»۳ها واژگون شدند. بادِ بیداد و باران بی بنیاد آبادی را در هم کوبید. زنها به زاری مشغول و مردها به گرفتاری مسئول. سهم و سزای ما بچهها، بُهت بود و بیچارگی. هر چه را باد انداخته بود سیلاب با خود برد! «رِمیا و دِرّیا و بَریا»۴.
🔘 میان سیلابِ سقوط و سرنگونی تنها چیزی که از آبادی سر پا مانده بود مطبخ کاهگلی ما بود. پناه بردیم به سقف و ستون آویزان و لرزان مطبخ. ده دوازده آدم مات و مصیبت زده، هر کدام به اندیشهای گرفتار و به مصیبتی مبتلا. حال و حواس هیچ کس سر جایش نبود. جماعتی گرفتار میان گیرها و گرهها. حسرت رَفتهها و رُفتهها یک سو، هراسِ سیاهی شبی که در پیش بود و میرفت که مصیبت را مکرر کند سوی دیگر. سیلاب و سیاهباد تاب از جان و توان از جسممان گرفته بود.سرها در گریبان بودند و چشمها گریان. آینده روی آب بود و امید بر دوش باد. نفیر باد و ناله باران و زوزه زمین و آه آسمان کم بود نعره نکرهای هم سربار بارِ بدبختیهایمان شد.
پاپی حسن!
پاپی حسن!
صدای بَختو بود! بختو بختت بسوزد چه وقت صدا زدن است! مگر نشنیدهای که گریه و روز خوش!
🔘رخت و لباس عمو خیس بود. یک لنگه از کفشهایش را آب برده بود. باد «مِهزَر»۵ از سرش ربوده و هر تار مویش فتیلهای آبچکان. عمو فقط توانسته بود بچهها را از چنگال آب و عذاب بقاپد و آنها را به زیر سقف مطبخ بکشاند. کم هنری هم نکرده بود. عمو به دنبال صدا سر از دروازه مطبخ بیرون برد. هااااا بختو.....هاااااا
🔘 بختو هیچ درکی از درد و داغ دیگران نداشت. چشم داشت اما نمیدید. گوش داشت اما نمیشنید. کسی که نبیند و نشنود لاجرم نمیفهمد هم! زمان و مکان و موقعیت سرش نمیشد. خانهها را میدید اما خرابی خانهها را نه. سُویْنْهای به ستوه امده و کچیلهای شکسته به چشمش نمیآمدند. صدای بدبختی و بانگ بیچارگی را نمیشنید. خانههای واژگون و سوینهای سرنگون مسئله بختو نبودند. با مصیبت ما بیگانه بود. توانایی تجسم مصیبتهای مهیب را نداشت. بزرگی فاجعه را نمیفهمید. ذهنش کوچک بود و ظرفیتش کم. دید که زندگی ما روی آب است و زیر آوار اما، نپرسید چه شده؟ چگونهاید؟ چه میکنید؟ چه میخواهید. بختو به جای آن که باری از دوش درمانده ما بردارد بار سنگینی بر دوس ما گذاشت وقتی که بی مِهر و ملاحظه گفت؛ «پاپی حسن چرا قاطرت را نمیبندی تا یله نشود میان قُرُق و قَدَغَن ما»؟!
🔘 رگ عمو را میزدی خون از آن بیرون نمیزد. هالهای از حرص و حیرت صورتش را پوشانده بود. پلکش شروع به پریدن کرده بود. خشم چون گرهای از گلویش پایین میرفت. شاید شنیدم بر زبانش هم آمد که گفت لااله الیالله! نگاهی به خانههای خراب و رختخوابهای مانده زیر سیلاب کرد و گفت؛ «اَر مِه یَه سیر ئِه دُشمین کَمْ سو یَکی موشی پاپی حسن دَنگَه ماتی»۶. گفت و خشمآلود سرش را به زیر طاق مطبخ کشید.
🔘 بختوها همه جا هستند. خروسهای بی محلی که برایشان عیش و عزا تفاوتی ندارد. خوشی و خرابی برایشان علیالسویه است. دنیا اگر ویران شود، سیلاب راه بیفتد، سیاهباد بوزد، رعد بزند و برق بِبُرّد بختوها فقط راه خودشان را میروند و روزی خودشان را میجویند. آنها فقط به فکر قرق و قدغن خودشان هستند. وحشت و ویرانی دیگران برایشان ذرّهای اهمیت ندارد. سوگ دیگران را میبینند اما سکوت میکنند. صدای شیون را میشنوند، خود را به کرّی میزنند. میان سوگ همگانی بساط روزمَرّگیهایشان را پهن میکنند. کارشان انکار عذاب دیگران است. رنج دیگران را با روزمرّگی به ابتذال میکشانند. سوگ را سبک میکنند!
🔘برای بختوها انگار نه انگار که آب عذاب از سر دیگران گذشته است. انگار نه انگار که دیگران تا زانو در خون نشستهاند. عین خیالشان نیست که مردم سوگوارند و سیاهپوش. نمیفهمند مردم هنوز از فاجعه فاصله نگرفته است. میبینند که کلاه از سر مردم افتاده، لنگه کفششان در ازدحام عذاب گم شده. میان موجاموج بدبختی و بیچارگیِ همراه و همسایه بختوها به فکر قرق و قدغن خویشاند. در لابه لای آوارها و عذابها دنبال سهم و سزای خود میگردند. آنها نمیخواهند بفهمند که وقتی سیل راه بیفتد دیگر هیچ مرز و معنا و قرق و قدغنی سر جای خود نمیماند. بختت بسوزد بختو!
پ.ن
۱، ستون چادر.
۲، تیر اصلی چادر
۳، سیاهچادر.
۴، واژگون شده و پاره شده و از دست رفته!
۵، پوششی که بر سر بسته میشود.
۶،اگر من این این آدم را دشنام بدهم فردا کسی میگوید پاپی حسن بددهن است!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 بزرگترها میگفتند نهاوندی است. عدهای میگفتند تُرکِ همدان است. شاید هم کُرد بود. از حسن زیرک ترانه میخواند. عکس ناصر رزازی را زده بود روی دیوار کاهگلی. جمعی معتقد بودند آدم بی بلایی نیست! یا خون ریخته یا «خیزی»۱ کرده. مردم هم که میدانید برای «قازمَه»۲ نداشته دسته میتراشند. نامش «عَوْدِلا»۳ بود. مردم او را «عَوْدی لوئینه»۴ صدا میکردند چون متولی آرد و آسیاب آبادی بود. آدم سر به راهی نبود. کم و درهم حرف میزد. نگاهش نامیزان بود. همیشه دو گلوله پنبه داخل گوشهایش بود.چون خوب نمیشنید خوب هم نمیگفت. از دست و پا و گوش و چشم و سر و گردن کم و کسری نداشت اما جوری بود که مانده و منتر به نظر میآمد. تنها بود. کس و کاری نداشت. امورات مکینه را راست و ریس میکرد. نوبت «باریَرّی»۵ مردم دستش بود. سهم و سرانهها را میگرفت. مواظب آب و روغن موتور مکینه بود. شبها در همان مکینه میخوابید.
🔘 خوب با مردم جور شده بود. با لر لری حرف میزد با لک، لکی. نشانهای از آن که فهم و فراستش سر جا بود و منگی و ماندگیاش شاید تعمدی. شریک خیر و شرّ مردم بود. در شادی و شیون مردم حضور داشت. وقتی عِیزلا خان مُرد حرمت گذاشت و دو روز مکینه را بست و شد متولی ساو و سیفل مجلس ترحیم عیزلا خان. چای میگرداند. سیگار تعارف میکرد. با تیغه چاقو و دستمال گِل از شانه عزادارها میتکاند! اگر کسی او را نمیشناخت فکر میکرد یکی از پسران یا برادرزادههای عیزلاخان است. با مردم همزبان نبود اما همدلشان بود. همدست نبود اما میتوانست هم داستان باشد. همه صد و صداقتش را وسط میگذاشت اما به قدر مِهری که میورزید محبتی نمیدید.
🔘 مردم ممکن است بیگانه را به خانه بخوانند و برایش چاشت و چای فراهم کنند اما بیگانه را هیچگاه هم خون و خودی نمیدانند. مردم با بیگانه هم خوی میشوند اما هم خون هرگز. آنها هیچ ابایی ندارند که یک بیگانه بیچاره را سنگ بزنند و سر بدوانند. دست بیندازند و برایش دست بگیرند. مردم عادت دارند که با بیگانه هم نان شوند اما هزار سال هم همسفرگی آنها را هم نام نمیکند. عودلا اگر چه در خانه مردم بود اما هم خون آنها نبود. هم نانشان شده بود اما هم نامشان نه. عودلا با سرِ مردم میآمد و با پایشان میرفت اما مردم گاهی برایش کم میگذاشتند. تحقیرش میکردند. عذابش میدادند. مردم معتقد بودند اوّل خودم دوّم کسی. منظورشان از خودم هم خونشان بود. تیره و تبارشان. ایل و آل. نیا و نژاده. حرفی بود اوّل با خودیها. تصمیمی بود با هم خونها. تعارف اوّل برای تیره و تبار. مجمع و مجلسی اگر میبود بالای مجلس جای خودیها و خونیها. پایین مجلس برای عودلا لوئینه. شاید فکر میکردند عودلا لوئینه چون کم حرف است کم فهم هم هست. درست و نادرست را ملتفت نیست. هیچ وقت و هیچ کس برای عودلا صدش را وسط نمیگذاشت!
🔘 پسر میرخاص بعد از سه سال حبس عفو گرفت و آزاد شد. میرخاص آبادی را ولیمه داد. عودلا هم دعوت بود. مهمان زیاد شد. حساب و کتابها به هم خورد. چای تمام شد. غذا هم میرفت که کم بیاید. یک پیاله چای سردِ کم رنگِ بیرونق گذاشتند جلوی عودلا. موقع تقسیم ولیمه تکههای گوشت و جگر را چیدند داخل دُوری و گذاشتند جلوی خانها و خودیها! سهم عودلا از ولیمه شد یک بشقاب جگر سفید و پیه و پسله! عودلا را یک آدم درجه دو حساب کردند. درجه یکها خودی و از خودشان بودند.
🔘 مهمانها شام خورده و خلالش کشیده لم دادنده بودند. میرخاص میان آن همه آدم عودلا را صدا زد و گفت «لوئینه سیرت هوئارد»۶؟ عودلا دستها را به نشانه سپاس روی سینه گذاشت. کمی رو به جلو خم شد و گفت، خان! سفرهات همیشه برقرار و خانهات شب و روز پر از سور و سرور. اشکمم پر شد. سنگین شدم اما، سیر نشدم! میرخاص روی دو زانو نشست و گفت؛ چرا سیر نشدی لوئینه؟ مگر کم برایت چاشت کشیده بودند؟ عودلا که زخمیِ تیغ تبعیض و تفاوت بود گفت نه، نه! خیلی هم زیاد بود اما خانهاش خراب آن که دل به پُف و پیه خوش کند!
🔘 ما مردم عودلا لوئینه بودیم. آدمهای درجه دو که در پایین مجلس نشستیم. چای سرد بی رنگ و رونق خوردیم. در ولیمه سیاست سهم و سزای خودشان و خودیهایشان گوشت و گُردالَه بود سهم ما پف و پیه! در کنش سیاسی انتخابات ما فقط اشکممان سیر شد و بار مسئولیتمان سنگین. واقعیت آن است که بخش بیشتر سیری مربوط به کیفیت سفره است. در ولیمه انتخابات چای تمام شده بود. چاشت کم آمده بود که پُفِ پزشکیان را در دوری ما گذاشتند و به قول عودی لوئینه خانهاش خراب آن که دل به پف خوش کند!
پ.ن
۱، رسوایی، بدنامی.
۲،کلنگی که یک تیغه دارد.
۳،عبدالله.
۴، عبدی آسیابان.
۵،فرایند آرد کردن گندم.
۶،آسیابان سیر خوردی؟
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 فرود فرزند سیاوش، برادر ناتنی کیخسرو است. نوه دختری پیران، پهلوان تورانی. با مادرش جریره در قلعه کلات زندگی میکند. لشکر ایران برای خونخواهی سیاوش حرکت میکند. فرود خبر لشکرکشی را میشنود و از مادر کسب تکلیف میکند. مادر میگوید خفتان رومی بپوش و به خونخواهی برو. نه فرود بزرگان ایران را میشناسد و نه برگزیدگان ایرانی فرود را. فرود با کمک پهلوانی به نام تخوار بسیار جد و جهد میکند تا ایرانی بودن خود را به ایرانیها ثابت کند. نشان سیاوش را که بر بازوی خود دارد به بهرام نشان میدهد. بهرام دوست و رفیق سیاوش، پدر فرود بوده است. فرود گرز فیروزه نشان خود را بعنوان پیشکش برای طوس میفرستد. اما طوس که پهلوانی زورمند و کم خِرَد است فرود را بیگانه میخواند. او را به جاسوسی برای توران و خبرچینی از سپاه ایران متهم میکند.
🔘 اندیشه پاکِ فرودِ جوان حریف اوهامِ پیران پریشان پندار نشد. فرود ناخواسته وارد جنگ با همخون خود شد. ایرانی برابر ایرانی. فرود ریونیز، داماد و زرسب، پسر طوس را کشت. اسب طوس را پی کرد و سوار سرنگون شد. سپاهی که برای جنگ با بیگانه و خونخواهی سیاوش حرکت کرده بود با کم خِرَدی و کینهتوزیِ طوس به جنگی بین فرزندان ایران مشغول شد. فرود پسر سیاوش، برادر کیخسرو، یکسو، پهلوانان سپاه ایران سوی دیگر. جنگ شدت گرفت. بیژن اسب فرود را کشت و گیو بازوی فرود را قلم کرد.
🔘 فرودِ زخمی به قلعه کلات پناه برد. جریره وقتی پسر را خونین و خسته دید روی خراشید و سینه تراشید. هنوز فرود زنده بود که جریره سوگواری را شروع کرد. سوگ سیاوش را ناتمام گذاشت. رخت سیاه برای فرود پوشید. همه زنان و زیبارویان قلعه را وادار کرد از دیوار قلعه خود را پایین اندازند. شعلهای گیراند و قلعه کلات را به آتش کشید. خنجر به دست به طویله اسبها رفت و همه را شکم درانید. جریره از کار ویرانی که فارغ شد کنار پیکر بیجان پسر نشست. صورت بر صورت فرود گذاشت و با خنجر پهلوی خود را شکافت. از سوگی به سوگی. از سوگ سیاوش به سوگ پسر سیاوش. سپاهی که با گَوان و گُردان نامدار برای خونخواهی سیاوش به راه افتاده بود سپر برگرفت و سنان در سینه پور سیاوش فرو کرد.
🔘ایران سرزمین شگفت انگیزی است. تاریخ این سرزمین از جغرافیا هم شگفتانگیزتر است. در این سرزمین حقیقت مانند افسانه است و افسانه از حقیقت بسی روشنتر و رنگینتر. سرانجام نسلها و نژادهها در این سرزمین یکسان و یک سویه است. یا پدر جگرگاه پور میشکافد یا خون پسر به خونخواهی پدر ریخته میشود و مادران، چشمههای بی پایان مِهر، در این سرزمین همیشه یا سوگوار همسرند یا سیاهپوش پسر.
🔘 در این سرزمین شگفتانگیز پیش از آن که دشمنان از پای درآیند فرزندان و فرزندزادگان میهن به قتلگاه کشانده میشوند. فرزندان این سرزمین برای اثبات ایرانی بودن و فرزند ایران بودن دلیل و دستاویزی محکمتر و معتبرتر از خونشان ندارند. مِهرها و مُهرها نمیتوانند ایرانی بودن فرزندان ایران را ثابت کنند. فرزندان این سرزمین تا زندهاند، بیگانهاند. وقتی که خون فرود ریخته شد تازه طوسها و گیوها و بیژنها و زرسبها متوجه شدند که فرود فرزند راستین سیاوشِ شهید است. رستم تا جگرگاه سهراب را ندریده بود فکر میکرد با یک بیگانه تورانی در ستیز است. در این سرزمین دلبستگی به گرز و گلوله بسیارتر از وابستگی به گوش و گفتگو است. وقتی گام به گفتگو میگذارند که گلولهها بر پهلوها و گرزها بر پیشانیها نشسته باشند.
🔘 فرود فرزند ایران بود. به نام تورانی او را کشتند. از سهراب ایرانی تر کس نبود، رستم جگرگاه او را به بهانه انیرانی بودن بردرید.
ایران فرزندانش را نه با شمشیر و شلیک که با تیغ تهمت میکُشد. ریختن خون فرزندان ایران به نام بیگانه مظلومانهترین مرگ است. تیغ بیگانه گوشت و پوست را میدرّد. استخوان را میشکند. خون را میریزد. تیغ تهمتِ هم خون اما مرگ امید و آینده را رقم میزند. مصیبت همخون جانکاهتر از هر مصیبتی است. بیگانه شاخ و برگ را میکُشد هم خون اما ریشهها را میبُرَّد.
🔘 تاریخ این سرزمین از جغرافیای آن غمانگیزتر است. گذشته این سرزمین مثل آینده آن است و آیندهاش پژواک گذشته. در سرزمینی که دشمنکُشی به برادرکُشی میرسد و برادرکُشی به خویشتنکُشی البته که تاریخ از جغرافیا همیشه غمانگیزتر است. اینک ما همه جریرهایم نشسته بر بالین کشتگان برادرکشی. با دشنهای در دست و به اندیشه خویشتنکشی. تهمینگانیم، روی خراشیده و موی آشفته که نمیدانیم به سوگ فرزند بنشینیم یا به سرافکندگی پدر بیندیشیم.
مباد که در این جغرافیای شگفت دگر بار خشم برادرکُشی به خویشتنکُشی رسد!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 چطور ممکن است یک ماه که سی روز است در آن واحد هم آنقدر کوتاه باشد که انگار فاصله بستن و باز کردن پلکی بوده و هم آنقدر دور و دیر که گویی سالها گذشته و غبار غم بر طاقچهها نشسته و زندگی را زنگار گرفته. چرا؟
🔘 فاجعه، درک ما را از زمان مخدوش میکند. وقتی فاجعه اتفاق میافتد زمان دیگر یک مولفه خطی صاف و رام و مطیع نیست. میشود یک پدیده موّاج متغیر. فاجعه که میآید، زمان رم میکند. مثل ماهی لیز میخورد و میگریزد. بیصدا و ساکت. در روزهای مصیبت اما جوی روان و کم عمق زمان میشود باتلاق بلا. هر لحظه که میگذرد مثل گامی است که در باتلاق برمیداریم. گام برداشتن و فرورفتن. تلاش برای رفتن اما نتیجه ماندن در مانداب. وقتی فاجعه اتفاق میافتد هر ساعتِ سبک و سیار وزنی پیدا میکند به سنگینی یک سال. در زمان فاجعه دقیقهها انقدر کش میآیند و کش میآیند که حسابشان از دست میرود.
🔘 فاجعه، زمان را نمیکُشد آن را میکِشَد. زمان را زخمی میکند. زمانِ زخمی، نمیگذرد، میخزد. با خراش با خوردگی. فاجعه زمان را میجَوَد. مثل دندان کُند و کرمو که لقمه را نمیبُرّد. له میکند. میساید. میفرساید. فاجعه لقمه تلخ را آن قدر میکِشد و میکِشد و میساید تا یک شب، به ندازهی یک عمر طول بکشد.تا یک روز به به درازای عمر آدمی شود. تا شب آن قدر طول بکشد که هیچ وقت صبح نشود!
🔘 ما در زمان فاجعه میان دو زمان زندگی میکنیم، زمانِ تقویم، که میگوید سی روز گذشته است. سی بار رنج تکرار شده است. و زمان تقدیر که در یک لحظه منجمد شده است. سکته در یک ثانیه. ایستایی در یک آن. زمان تقدیر رنج را پراکنده میکند. یک روز میشود هزار سال. زمان تقدیر مصیبت را مثل مه در سراسر جغرافیا میگستراند.. اندوه را مثل باد بیداد از هر راه و روزنی به قلبهای اندوهگین وارد میکند.
🔘 زمان چیزی نیست مگر تجربه آگاهی. فاجعه این تجربه را زخمی میکند. آگاهی که زخم بردارد زمان در هم میشکند. گم و گنگ میشود. آیند و روند مخدوش میشود. آگاهی زخمی مثل آینه شکسته تصویر را یکپارچه و یک دست نشان نمیدهد. تکه تکه، کج و معوج و نازیبا و ناشناسا مثل این روزهای ما. بعد از فاجعه ما نه در ساعتها زندگی میکنیم، نه در روزها. ما میان امید و ناامیدی غوطهور میشویم. وقتی امید میمیرد. وقتی ناامید میشویم زمان فراموش میشود. گذشته را از آینده تمیز نمیدهیم. ناامیدی ایستایی آینده است. آدم ناامید ممکن است راه برود. گام بردارد. حرکت کند اما رو به گذشته. دور شدن از آینده. غبار غمی که روی طاقچهها مینشیند از خاک ناامیدی است. ناامیدی مثل حرکت تلماسه است در بیابان. آرام و بیصدا میآید. پا میگیرد و پایدار میشود. راهها را گم میکند. دروازهها را میبندد. دلها را خالی میکند از خون. از خواستن. از برخاستن. بی امیدی همه رنگها و روشنیها و صداها و صورتها را مات و مکدر میکند. آدم ناامید از پشت شیشه کدر به جهان نگاه میکند.
🔘 زمان، بیرحم و بیاعتنا است. کار خودش را میکند. کارش گذشتن است. زمان نه کُند میشود، نه تند. این تندی و کندی که ما در کار زمان میبینیم از آن جهت است که ما درون فاجعه گم شدهایم. به رهگذری میمانیم که راه را گم کرده است، هر چه راه میرویم نمیرسیم و خیال میکنیم راه کش آمده است.
🔘فاجعه آگاهی ما را زخمی کرده است. آگاهیِ زخمی زمان را گم میکند. فاجعه وقتی که گسترده است «حالِ» جمعی را میگیرد. اکنون را خطخطی میکند. لحظه را از زندگی بیرون میاندازد. فاجعه کاری با روح و روان ما میکند که ما احساس میکنیم نه در آیندهایم و نه در گذشته و حالِ خودمان را هم نمیفهمیم. معلق میان هراس و هوس. آونگ بین امید و بیامیدی. ماه کِش نیامده است. سی روز هنوز هم سی روز است اما این ایستایی و شتاب که ما را درگیر کرده از آن جهت است که ما هنوز میان فاجعه ایستادهایم. هروله کنان بین امید و ناامیدی.
@Khapuorah
#ماشااکبری
نه حرفی برای گفتن مانده است و نه جملهای برای نوشتن. زمانِ زبان به سر آمده است. کلمهها سر به نیست شدهاند. جملهها در جهل و جمود یخ زدهاند. گفتن و نوشتن برای احساسهای عقیم و اندیشههای اخته و اشکهای ابتر مسخرهترین کاری است که یک آدم میتواند انجام دهد. عقلم از توصیف تباهی عاجز است. توانایی تبدیل احساس به جمله و اندیشه به عبارت را ندارم. به این باور رسیدهام که زور قلم به قناسه نمیرسد!
خشم همانند افعی زخمی در چشمهایم چنبره زده است. موریانه مرگ در استخوانهایم راه میرود. دارکوب درد بی ایستایی در سرم ضربه میزند. رطیلها در رگهایم راه میروند. خرچنگها خنجرها را در جگرگاهم فرو میکنند. من حریف زخمها و زالوها نمیشوم.
در پوست خودم پوسیدهام. سرم را به هر طرف میچرخانم مشت محکم مصیبت به صورتم زده میشود. جام تَرَک خوردهای هستم که آب امید از شکاف و شیارهایم نشت میکند و نیست میشود. شبها خواب خون میبینم. صبحها از بستری پر از خونابه و خون برمیخیزم. روزها در طشتی از سرگیجه غوطهورم. سینهام قفس نفس شده است.
در شطی از شرم شناورم. خجالت میکشم بخندم. گریه را هم گم کردهام. زمانه مهتری ماشه و مرگ است. ترس از مرگ بی معنا شده است. من از زنده بودن بیشتر از مردن میترسم. وقتی که مهمان مرگ به همه خانهها سرک کشیده است زنده ماندن اتهام کوچکی نیست!
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ سالها پیش جمع شدیم و انجمن کردیم که برویم کوه. بهزاد بود و بِنی، رَسی و رحمان، من و عمو. عمو پای ثابت همه جمجاخهای ماست. حکم نمک روی « گِلَه بِریژ»۱ دارد عمو. اگر نباشد، هیچ گوشت و گردشی دلچسب و خوشمزه نمیشود. کولهها و کمرها را بستیم. هر کس خودش را به رنگی و روشی برای فتح قله تیار کرد. بهزاد لباس گرم پوشید با کفش وِرّنی! عینک آفتابی هم که فقط شبها از چشم بهزاد میاُفتد. بِنی شلوار و پیراهنِ لیِ سنگ شورِ تَنگ تنش کرد با کتانی نایک سفید. پنج سانت بین پیراهن و شلوارش خالی مانده بود و پوستش پیدا. خم که میشد فاصله خالی به ده سانت می رسید. رَسی تی شرت سفید گشادی تنش کرد با یک اِسْلَش فسفری سبزرنگ و دمپایی انگشتی! رحمان پیراهن و شلوارَکَش را با هم سِت کرد. یکی از این گوشیهای خلبانی هم گذاشت روی گوشش. من لباس معمولی و پوتین برداشتم و یکی از این « مُوزبِرَه»۲ چینیها که در لوازم ورزشیها میفروشند.
✍ جمع عجایب بودیم و انجمن غرایب. از آن جمع تنها عمو ساز و برگ و ابزار و یراقی در خور کوه و کمر تهیه دیده بود. مادر وقتی که بچهها را با آن سر و ساز و پا و پوشیدنی دید گفت؛ « مَری مِه بِچینُونَه داوَت»؟۳. پدر در حالی که بِرٓنُو جوازدار را از جلد برزنتی بیرون میکشید گفت؛ سر و وضع آدم کوهگَرد این نیست. پارک که نمیخواهید بروید؟ کوه است. خار دارد. مار دارد. « بَرد»۴ هست. بلا هست. بدتری هست. سربالایی میروید. سرازیری میآئید. شاید نیاز شد بپرید. بدوید. معلوم است کوه نرفتهاید و کوه را نمیشناسید. دلسوزانه گفت؛ « نَچِن، نِمَه رَسینو»۵.
✍ جماعت حرف پدر را گوش نکردند و از سمت چُل خَزینَه سینه به سینه کوه شدیم. نرسیده به «چالْ چِِرآوا»۶ کشیدیم به چپ و دامنه پر گَوَنِ « کَش وَلیجُو»۷ را به سمت « آوْتافْ»۸ ادامه دادیم. نرسیده به آوتاف حلقه دمپایی رَسی کنده شد. عمو با مکافاتی دمپایی رسی را سر هم کرد. راه افتادیم اما سرعتمان کُند و حرکتمان کم شده بود. به « شَنْ کُو»۹ که رسیدیم داد بهزاد درآمد. قوزکش تاول زده بود به قدر تخم کبوتر. هندزفری خلبانی شده بود وبال گردن رحمان. بِنی در تنگی و تنگنای لیِ سنگ شور قدم از پی قدم نمیتوانست بردارد. «گَلی گَلی»۱۰راه رفتنش موجب خِفَت و خنده بود. توقف کردیم. دقیقتر این است که بگویم زمینگیر شدیم. شَن کو کجا و قله « آوْبید»۱۱ کجا؟ برنامه کوهگردی متوقف شد. بسنده کردیم به خوردن چای و گرفتن عکس. ناکام و نارسیده، کفری و کوفتی، شَل و پَل، زخمی و زده برگشتیم. برنامهای که ریخته بودیم بعلت ساز و برگ نامناسب بجای عیش مایه طیشمان شد. خُلقمان تنگ شد و وقتمان تباه!
✍ شکل و شیوه و تم و ترکیب دولتمردان و ایدهها و ابزارهایشان برای حل مشکلات ایران و رسیدن به قله ثبات و سامان مرا یاد بنی و بهزاد و رسی و رحمان و پاپوش و پوششان می اندازد. از «هُوماری»۱۲ هُرّو تا قله آوبید صدها درد و درّه و معبر و مسیل و مشکل وجود دارد که عبور از هر کدام ابزار و امکان و آدم خودش را میخواهد. سادهسازی مسیر سخت و صعب آوبید را صاف و سر راست نکرد!
✍ دردها و دغدغههای ایران ما کمتر از سختیهای رسیدن قله آوبید نیستند. دولتمردانی که گاهی اراده و انجمن میکنند برای درمان دردها و زدودن دغدغههای ایران مثل من و بنی و بهزاد و رسی و رحمان ساز و برگ و پا و پاپوشی در خور خارزارها و سنگلاخهای کش ولیجو و آوتاف تدارک ندیدهاند. امر حکومت و تدبیر مُدُن مجموعهای از آدمها و امکانات و ارتباط چند وجهی است که هیچ کدام در دولتمردان ما دیده نمیشوند. نه ادم این عرصه هستند. نه امکاناتش را دارند و نه از روابط و بزنگاههای ملی و بین المللی شناخت درست و دقیق دارند. این ادمها قصدشان شاید خیر باشد اما قامتشان اصلن خوب نیست. عبور از میان انبوه گَوَنها و گرفتاریها با دمپایی انگشتی میسر و ممکن نیست. با خامی و خیالپردازی و شعر و شعار راههای صعب پیموده و چاههای تعب پر نمیشوند. برای کوفتن خرمن خارها نه گاو نری دیده میشود و نه مرد کهن. سپهر سیاسی ما در تصرف «بورَه پیا»۱۳هاست!
✍ سیاستورزی همانند کوهگردی ابزار و اندیشه میخواهد. علم باید داشت. اندازه باید گرفت. یاران یارا میخواهد. بقول پدر گَلی گَلی نمیشود به کوه زد. بِرٓنو را با شنگ و قطار و شال و ستره و سربند میباید حمایل کرد. بِرٓنویی که با تی شرت روی ناف و اسلش فسفری و دمپایی انگشتی بر شانه برود نزد آدمهای اهل از پشه کُش دست بچه هم کم خطرتر است. نه ما آن کاره بودیم و نه شما این کاره!
پ ن:
۱، تکه گوشت کبابی.
۲، عصا. چوبدست.
۳، انگار میخواهید بروید عروسی؟
۴،سنگ.
۵، نروید. نمی،رسید.
۶، چاله چارپایان. اسم مکان.
۷، دامنه ولیجان. اسم مکان.
۸، آبشار. آب جاری از بلندا.
۹،محل رویش درختان شن. اسم مکان.
۱۰،گشادگشاد راه رفتن.
۱۱، قلهای در کوه بلومان.
۱۲، دشت هموار.
۱۳، مرد کم ارزش!
@Khapuorah
#ماشااکبری
صنمبر سوئلو!
🔘 ما انتخابهای دیگری هم داشتیم آنگونه که مظفر هم انتخابهای دیگری داشت. مظفر سه خاله داشت و هشت دختر خاله. سیما و سنا و سروناز دختران خاله گُلی. اختر و افسر دختران خاله مِلی که البته نامش ملیحه بود اما دخترانش در رقابت با گُلی صدایش میزدند مِلی. صنم و سُرمه و سودا هم دختران خاله زَری. زَری البته نام خودمانی مادر صنم و سرمه بود. نام اصلیاش زَرَمبانو بود! دخترخالههای مظفر یکی از یکی زیباتر و زرنگتر. سیما از سنا خوشگلتر بود و سروناز از هر دو آراستهتر. اختر نهایت تناسب و تقارن بود اما در جمال و کمال انگشت کوچک افسر نمیشد. سُرمه در وجاهت آهویی بود سرمه سوده. سیاهی چشم و گیرایی چهره سودا مُرده را زنده و زنده را سودایی میکرد. در این میان فقط صنم طالعش خوابیده و بختش پیچیده بود. ناگفته نماند که نام اصلی صنم، صنمبر بود! صنمبر نه آن که زشت و زننده باشد اما صورتش طوری بود که برای یک زن زمخت و زبر به نظر میآمد. دندانهایش برای یک دختر بیشتر از اندازه بزرگ بودند. موهای صورت و پشت لب و زیر چانهاش چنان زبر و زیاد بود که معروف شده بود به «صنمبر سوئلو»۱.
🔘 پرویندخت بانو مادر مظفر و خواهر گُلی و مِلی و زَری بود. البته پرویندخت بانو را در خانه پَری صدا میکردند. هنوز پشت لب مظفر بور نشده بود که پرویندخت اینجا و آنجا گفت مظفر داماد خالهاش میشود. مُصطَفا پدر مظفر که به اختصار مِصبا صدایش میکردند از آن ذلیل و زمین خوردههایی بود که در برابر مادر بچهها پیشاپیش سپر انداخته و سفید افراشته بود! مِصبا همنوا با پری پایش را در یک کفش کرد که الا و بلا مظفر باید از دختر خالههایش یکی را انتخاب کند. هر چه مظفر انکار کرد و استدلال آورد و بهانه جست مصبا و پری اما مرغشان یک پا داشت. از دوّم دبیرستان تا سوّم دانشکده پدر و مادر شدند سنگ و سوهان و روان و روح مظفر را تراشیدند. بس که فشار آوردند و فتنه ساختند عاقبت مظفر از پوست به در شد. اعلام کرد میخواهم زنگ بگیرم و حتمن حتمن باید یکی از دخترخالهها را بگیرم. کدام یکی را؟ صنمبر سوئلو!
🔘 هر چه مصبا و پرویندخت اصرار و التماس کردند که هر دختر خالهای غیر از صنم مظفر بیشتر سماجت کرد که یا صنمبر یا هیچ کدام. مظفر یک روز از دانشکده مستقیم رفت پیش خاله زری و صنمبر را از او خواستگاری کرد.خاله و دختر خاله هم از خدا خواسته سه بار پشت سر هم بله را گفتند. پری و مصبا در مقابل کار انجام شده قرار گرفتند. نمی دانم لجاجت بود، حماقت بود، شجاعت بود، انتقام بود، امتحان بود، هر چه بود مظفر صنمبر سوئلو را انتخاب کرد. مظفر با این انتخاب آتش به بخت خودش و صنمبر زد!
🔘 ما هم انتخابهای دیگری داشتیم. میتوانستیم درخت دوستی بنشانیم و نهال دشمنی برکَنیم اما دردا و دریغا که وارونه بر اسب نشستیم و پشت به آینده اسب را هی کردیم. ما درخت دشمنی کاشتیم و نهال دوستی را از بیخ و بُن برکَندیم!
🔘 میتوانستیم دوستی را انتخاب کنیم و در سایه درخت دوستی سهم و سزای خود را از میادین مشترک برداریم. میتوانستیم حقابه خود را از هیرمند بگیریم. تکلیفمان را با گرد و غبارها یکسره کنیم! خیلی کار سختی نبود می توانستیم به جای انرژی هستهای فرش را انتخاب کنیم. زعفران را یا پسته را برداریم.اما بدسلیقگی کردیم و میان این همه ظرافت و زیبایی دست صنمبر سوئلو را گرفتیم. انرژی هستهای را انتخاب کردیم!
🔘میتوانستیم نفت بفروشیم و پولش را خرج صنعت فرش کنیم. میتوانستیم پژوهشکده جهانی زعفران ایجاد کنیم. ما اما مثل مظفر دار و ندارمان را بستیم به گردن شتر هستهای و خودمان را از هستی و نیستی ساقط کردیم! چرا انتخاب کردیم دنیا ما را با بُرد و قدرت تخریب موشکهایمان بشناسد؟ مگر زعفران نمیتوانست ما را آن گونه که هستیم به جهان معرفی کند؟
🔘چرا شرایط را برای خودمان و دیگران این همه پیچیده کردیم؟ چه زحمتی داشت اگر همین گردشگری را حق مسلم خودمان اعلام میکردیم؟ از ایرانی مهماننوازتر مگر در دنیا هست؟ چرا ظرفیت و زیبایی و ظرافت سیما وسنا و سرمه و سودا را رها کردیم و چسبیدیم به زمختی و ضخامت صنم؟! چه کسی به ما گفت که برویم دنبال گرفتن توریستها؟ چرا فکر کردیم پول و درآمد در زندانی کردن آدمهای موطلایی چشم رنگی است؟
🔘میتوانستیم زندگی را انتخاب کنیم.خنده را و خوشحالی را. رنگارنگی قالیها و قالیچهها را. میتوانستیم مرغوبترین پسته جهان را انتخاب کنیم. خوبترین خاویار را هم. ما پا جای پای مظفر گذاشتیم. با انتخاب صنمبر سوئلو مرگِ زندگی خود را انتخاب کردیم. آتش به آرامش و آسودگی خودمان زدیم. ما مرگ را بیشتر از زندگی دوست داشتیم هم برای خودمان هم برای دیگران. کاش میشد فهمید چرا ما و چرا مظفر از بین بهترین انتخابها، بدترین را انتخاب کردیم؟
حالا خوب شد آقا مصطفا!
دلت خُنک شد پرویندخت بانو!
پ.ن
۱، صنمبر سبیلو.
@Khapuorah
#ماشااکبری
😳 ترسهای ما تمامی ندارد. آونگیم میان چاه و چاله. از چاله درمیآییم میافتیم توی چاه. از چاه درنیامده سقوط میکنیم در چاله. تسبیح ترس دستمان گرفتهایم و دانه دانه ترسها را زیر انگشت میلغزانیم. سرمان را کردهایم داخل صندوقچه شهرفرنگ و ترسها و دلواپسیها پیاپی از جلوی چشممان میڱذرند. تماشاگر تکرار ترسها هستیم. نگرانی مثل پوست به تنمان چسبیده. کارمان شده است جابجایی از ترسی به ترس دیگر. ما با ترسهایمان زندهایم. برای ما ترس نه یک واکنش فیزیولوژیک که تقدیر آسمانی است. پیشانی نوشت ما نگرانی است. گاهی فکر میکنم کسانی عمدی و آگاهانه ما را به وسیله ترسهایمان کنترل میکنند. از ترس ما کلیدی ساختهاند برای به بازی گرفتن ما. دلواپسیها برای ما سلسله و صف به صف ایستادهاند.
😳 همین گران کردن بنزین را ببینید! هزار ترس و دلواپسی را ریخته در کاسه کله ما. سنگی افتاده است در مرداب ملهتب زندگی مردم. خیزاب برای برهم زدن زندگی ما خیز برداشته است. این موج از تمام کنج و کنارههای مرداب زندگی ما گذر خواهد کرد. گران کردن بنزین مثل موج راه خواهد افتاد و زندگی معمولی و فقیرانه ما را متلاطم خواهد کرد. این خیزاب گرانی وقتی که به زندگی ما مردم معمولی و مانده برسد دیگر موج نیست، طوفان ویرانگر است!
😳 مگر کم ترس و تباهی دارد گران شدن بنزین؟ گران کردن بنزین یعنی گرانی کرایه اتوبوس و هواپیما و قطار و تاکسی و اسنپ. بنزین که گران شود جو و ذرّت و کاه و کنجاله و تفاله هم گران میشود که آن هم خود سبب گرانی گوشت و مرغ و سوسیس و کالباس و پنیر و شیر و ماست و دوغ و بستنی و خامه و کیک و شکلات خواهد شد. موج بعدی خیزاب بنزین به کفش و کلاه و پیراهن و پوشش و پوشک و پرده و شهریه مدرسه و دانشگاه و باشگاه و آموزشگاه و خدمات پزشکی و دندانپزشکی و دارو و دواخانه و آرایشگاه و روتین پوست و ضد آفتاب و استخر و ساندویجی و تاناکورا و گچ و سیمان و پلیکا و پشم شیشه و میز و مبل و نان و چای و قند و کفن و دفن و سنگ قبر و مداح و مردهکِش و مسکن و آشپز و تالار و دلاک و سمساری و روضه خوان خواهد رسید! جنبش سلسله ترس!
😳 ترس واکنش طبیعی بدن است در برابر استرسها و بحرانها. ترس اگر در همین سطح بماند معمول و منطقی است اما لعنت به ذهن زایا و ضعیف من! نفرین بر خر خیال! یک جایی خواندهام که آدمهای خیالباف رنجها و ترسها و دلواپسیها را دو بار تجربه میکنند. یک بار در خیال و بار دیگر در واقعیت! خیر نبینی خر خیال!
😳 ترس من از گران شدن گذران عمر در این جغرافیا نیست. من دلواپس تباهی دیگری هستم! میگویم نکند تا ما مشغول بحث بر سر سهمیه داشتن و نداشتن پلاکهای قدیم و جدید و چرا و چون تصمیمهای خندهدار و خلاف عقل دولت هستیم حضرات لیست سهم و سزای خود را از بنزین یامفت نبندند و برای وردستها و پادوهای خود سهمیه سفید بنزین در نظر بگیرند! ترس من از این است که نکند تا ذهن و ضمیر ما درگیر رسوایی سیم کارتهای سفید آدمهای سیاه است و تا افکار عمومی در حال تحلیل و تفسیر این است که فلان اصلاحطلب با سیمکارت سفید مشغول سیاهنمایی بوده و یا بهمان اصولگرا در حالی که گره گرفتاری مردم و فیلترینگ همگانی را سفت و سخت میکرده دزدکی و زیر جلکی گره فیلترینگ را برای خودش گشوده و با فراغت بال و سلامت حال و فراوانی مال در چمنگاه اینترنت چرخیده و چریده ، حضرات برای خودشان و خودیهایشان کارت سفید سوخت سفارش بدهند و چندین سال دیگر پرده و پوشش کنار برود و معلوم شود همین آدمهایی که از گرانی بنزین های و هوارشان بلند بوده و یا آنهایی که قیمت بنزین را در این مملکت کمتر از آب جو میدانستهاند همه برای خودشان سهم و سزا و سهمیه بنزین رانتی و راحتی داشتهاند. اوضاع جوری شده است که به هیچ چیز نمیتوان اعتماد کرد و هر غیرممکنی هم ممکن است!
👌 خاک بر سر خر خیال! من از همین الان سوار خر خیال شدهام و دارم ترس و تباهی آن روزی که تشت رسوایی سهمیههای بنزین یامُفت از بام به زیر میافتد را به تلخی تجربه میکنم!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 جهانی که من میبینم دیگر آن دنیای امن و آرام خوابیده در نقشههای رنگی کتاب جغرافیای کلاس هشتم نیست؛ این جِلفِ جَلَبِ جُلمبُر آن جِنتِلمَن خوش بر و رویی نیست که من روی کُرهٔ جغرافیایی دفتر مدرسه راهنمایی عباس ملکی دیدم! از آن جهان رنگین و رویایی، لاشهای زشت و زخمی بر زمین مانده است. مرداری متعفن که کِرمِ کراهت از سر و کولش بالا میرود. پیکرهای لت و پار که هر روز اندامی از آن بریده یا عضوی از آن دریده میشود. جهان ما، جهانِ رودها و راهها و رویاها بود. دنیای دارها و خارها. دیار دُرّناها و «دیدو»۱ها و «دُمدینَکْ»۲ها. داوْ و دایره «دارتُرکِنَکْ»۳ها. جهانی که در خاطر من خوابیده است خانه خوابها و خیالها بود. آن خانه خوش و خُنُک حالا سلاخخانه کَلْها و پَلْها شده است. پَستوی پاک پروانهها و پرستوها مجلس و مَسکَنِ تارتَنَکهاست.
🔘 این جهان، دیگر آن خانه امن و آرامی نیست که خندههای شاد و شیرین کودکانه در طاق و اتاقهایش انعکاس مییافت. خانهای که در پناه درها و دیوارهایش امنیت و آرامش تجربه میشد خراب شده است. دنیای آدمها و آهوها گم شده است. دنیا برای دیوها و ددها و بدهاست. جهان به «سِرودُونِ»۴ سیاست تبدیل شده است. فرشتهها از جهان رفتهاند و دیوها درهای دنیا را از پشت کُلون کردهاند. ولیشناسان رفتند از این ولایت! دوره، دوره غولها و پولهاست. تیغها سر میبُرّند. تیشهها سینه میدرّند. تبرها گردن میشکنند. داسها قشنگی را قلم میکنند. قدارهبندها قانون را قُرُق کردهاند تا آبها را ببرند و آبروها را بریزند! جهان جوری عوض شده است که برای به دست آوردن صلح جنگ راه میاندازند! دامن دنیا چنان اَخ و آلوده است که برای ساختن امنیت ناامنی تولید میکنند! به دورهای از درماندگی رسیدهایم که گناه جای گیاه را در طینت و طبیعت گرفته است!
🔘 جهانی درست شده است که ابری در آسمانش نیست. بارانی بر خاکش نمینشیند. درختها در جنگل دار زده میشوند. زمین از خجالت در خودش فرو میرود! رودها در مسیر رسیدن به دریا یکی یکی گم میشوند. دارها از دارستان رفتهاند. این چه دنیایی است که ابر در آن «مَزا»۵ و باد قضا و برف مَپا و خاک سراسر «دَخا»۶ است. خاک این دنیا خوار است و زمینش زار است و هوایش هار است و دلش داغدار. داغدار دریاها و دریاچهها. جهان بی دریا و دریاچه جهان نیست، جهنم است!
🔘 در مرکز این دنیای نوّین، زیر نور نئونها و نمایشگرها سیاستمداران عهدنامهها را با خودنویسهای طلا امضا میکنند. نشسته بر صندلیهای مخمل پیمانها و پیوستها را مبادله میکنند تا آبها را ببرند و نَفَسها را بِبُرّند. عهدنامه مینویسند آبروی ابر و آسمان انسان را یکجا ببرند. به «تونْ و تَوَسْ»۷ که عدهای را خوش نیاید اگر بگویم به جای توسعه مشغول تدفین این سرزمین هستند. ما گرفتار دنیایی شدهایم که تباهی را توسعه میدهد! خرابی را خاص انجام میدهند.
🔘 بی «قاژْدَرّ»۸ و «قُمْقُمَکْ»۹ دنیا دوست داشتنی نیست. دنیا بی کَلْ و کُلتَه و کبوتر دلخوشی ندارد. جهان بی رود جسم بی رگ است. جسم بی رگ دیر یا زود مردار متعفن میشود. رودها راهنمای رویاها هستند. هر رودی که راهش بسته شود رویایی را در عطش و عذاب رها میکند. چشمهها چراغهای جهانند که یکی یکی بی فرّ و فروغ میشوند. دنیایی که در آن چشمه کوهرنگ کور شود خانهای است که فانوس آویخته به آستانش خاموش است! دنیایی که در آن به جای برف، بدبختی بر سر و شانه پهلوان پیر ایران- دماوند - بنشیند دنیا نیست، دیولاخ درد و دژم است. «یافته»۱۰ بی تاک و «تاوْی»۱۱ و تمشک و تیهو و «تنگِز»۱۲ شیر بی یال است و شاه بی شال. «کَوَرْ»۱۳ بی بلوط و «بِلالِکْ»۱۴ کدخدایی کهنسال است که خردینگان سبیل و صورتش را تیغ انداخته و بی سیرت و صولتش کردهاند. چه بیگانه جهانی است که پیر را سبکسر و میر را بی «مِئْزَر»۱۵ میخواهد!
🔘 جهان بی ابر و باران و برف و رود و راه و رویا و باد و بنفشه و چشمه و چشمک شاید جهان باشد اما این جهان دیگر خانه امن هیچ کس نیست. در چنین خانهای میشود زنده ماند اما نمیتوان زندگی کرد! این خانه نه برای پلنگ نه برای پروانه نه برای پرستو و نه برای «پِه نومَه»۱۶ خانه نیست، خرابه است!
پ.ن
۱، دیدومک، پرندهای صحرایی.
۲، سنجاقک.
۳، دارکوب.
۴، زباله دان.
۵،عقیم.
۶،علف هرز.
۷، نفرینی معادل به جهنم!
۸، پرندهای گوشتخوار.
۹،آفتاب پرست.
۱۰،کوهی در جنوب خرمآباد.
۱۱،درخت داغداغان.
۱۲،بادام کوهی.
۱۳،رشته کوهی بین لرستان و ایلام.
۱۴، آلبالوی کوهی.
۱۵، سربند.
۱۶، آوندول، بوتهای یکساله.
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ آقای رضوانی آموزگار زحمتکشی بود. تعلیمات دینی درس میداد. تعلیمات دینی بعدها نامش شد معارف اسلامی! آقای رضوانی خیلی تلاش کرد از میان خُل و چِلهای مدرسه شهید عباس ملکی آدمهای دیندارِ درست و درمان دربیاورد. میخواست از ما یاغیهای یلغوز مومنهای غلیظ و دو قبضهای بسازد. بنده خدا سفت و سخت پای این ایده و ایمان ایستاده بود.
✍ آقای رضوانی هر روز سر صبحگاه نیم ساعت برای ما سخنرانی میکرد. متواتر موعظه میکرد. پیوسته پند میداد. مسابقه احکام برگزار میکرد. جایزههای خوبی هم میداد. کتاب برایمان تهیه میکرد و میداد که بخوانیم. کتابهایی با موضوعات دینی و ایمانی. به گمانم کتابها را از جایی میگرفت. صفحه بعضی از کتابها تاخورده بود. گاهگاهی نوشته یا نشانهای لای ورقهای کتابها بیرون میافتاد. برای همین میگویم شاید کتابها دست دوّم بودند!
✍ از کتابهایی که از آقای رضوانی گرفتم یکی هم کتاب «قصههای قرآن» بود. کتابی با جلد سبز و کاغذ کاهی. اگر اشتباه نکنم جمالی نامی کتاب را نوشته بود. سرگذشت همه پیامبران از اوّل تا آخر. هر کدام از فرستادگان خدا برای خودش راه و روایتی داشت خواندنی و شنیدنی. داستان یوسف پیامبر امّا از همه جذابتر و جالبتر بود. یک داستان کامل از نظر اصول و ارکان قصه نویسی. ملودرامی ایمانی و اجتماعی و عاشقانه.
✍ قصه یوسف فراز و فرود بسیار داشت. یکی از فرازهای داستان وقتی بود که عزیزی و عزتِ یوسف نزد یعقوب بر برادرانش گران آمد. برادران جمع شدند برای چارهجویی. برادران به شور نشستند برای زمین زدن برادر دیگر. قدیمی دنیا نیکو گفته است که کینه برادری بسیار سخت است!
✍قصه یوسف و به ویژه همین جلسه شور و مشورت برادرانه در قرآن هم آمده است. در آن جلسه یکی از برادران یوسف پیشنهاد کرد برای خلاص شدن از شرّ یوسف« یا او را بکشید، یا به سرزمینی دور بفرستید و بعد از آن مردمانی درستکار باشید». دیالوگی که پژواک آن در تاریخ سیاسی و اجتماعی بشر فراوان دیده و شنیده شده است. حرف برادر یوسف فقط یک گفتوگوی خام خانوادگی در داستانی کهن نیست. این حرف قدیمیترین روش استفاده از دین برای به دست آوردن دنیا است. راهنمای ریاکاری است. پوشیدن پیراهن پارسایی برای پنهان کردن پستی و پلشتی. کتمان کردن کراهت و کثافت. این حرف مانیفست کسانی است که معتقدند است هر گَند و گناهی که میخواهید انجام دهید و بعد از آن دیندار و درستکار باشید. حذف کنید. بَکُشید. در چاه بیندازید. دار بزنید. تبعید کنید. بدزدید. بِبَرید. بِبُرّید. جنایت کنید. خیانت کنید امّا بعد که جای پایتان محکم شد ادعا کنید و ادای آدم حسابیها را در بیاورید! خون ناحق بریزید، مال حرام بخورید اما بعد دستها و دهانتان را آب بکشید و بنشینید جای آدمهای درست و دیندار!
✍ این تصویر نقابی است بر چهرهی چندگونه انسان. شرح و بسطی از آنسو و اینسوی پرده پلشتیهای اخلاقی. دیالوگ آدمهایی که دین را در پای منافع خود به مسلخ میبرند. قصه گندمنمایان جو فروش است این حرف. راه و روش کسانی که گنجشکها را رنگ کرده و به جای قناری میفروشند. حکایت برادران یوسف داستان دیندارانی است که برای ریختن خون برادران خود توجیههای عجیب و غریب دینی و اخلاقی میتراشند. اخلاق را آغشته به مسئولیت و مصلحت میکنند و با آن ریشه اخلاق را میخشکانند. پیشنهاد برادر یوسف روش و رویه بدکارانی است که لباس تقوا بر تن میکنند اما به راه تباهی میروند.
✍ خدا کند آقای رضوانی از خوانندگان این نوشته باشد تا مطمئن شود که تلاشهایش برای ما آنقدر هم بیهوده نبوده است!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 اقای گلهداری مثل خرچنگ با هفت سر و در هفت جهت راه میرفت. آدمی بود که بین اندیشه و عملش فاصلهای نبود. تا فکری به ذهنش میرسید بلافاصله آستینها را بالا میزد و فکر را به فعل تبدیل میکرد.یک روز آمد و گفت میخواهم مَکینَه راه بیندازم. فردا اوّل وقت بیل و کلنگ داد دست کارگر و بنّا و فرستاد پی کندن پی و پایه مَکینَه. آن روزها مثل حالا نبود که هزار ناظر و نادر و باقر بیایند بالای کار و هر کدام ایراد و آئین نامهای رو کنند و کار را بخوابانند و پروژه را زمینگیر کنند. خبری از مجوز و مستند هم نبود. بتن و میلگرد و سیمان و تیرچه کیلویی چند؟! همه علم و عمل ساختمان خلاصه میشد در پنجاه سانت خراش دادن زمین. تهیه یک کمپرسی آهک.درست کردن ترکیبی از آب و خاک و آهک به نام شِفته و شفته را ریختن داخل پی و چند ساعت بعد شروعِ دیوار چینی.
🔘 پی و پایه که محکم شد آقای گلهداری دو بار آجر ملایر ریخت سر کار و اُوسا برانازار را خبر کرد. کمتر از یک هفته مَکینَه سر پا شد. دیوارها بالا آمدند. اوسا برانازار تیرهای سقف را کار گذاشت. کار رسید به طاق زدن سقف. من و یونس و فرضی و نورالله نَه کارگر، که کودکان کارِ وردستِ اوسا برانازار بودیم. نورالله از همه ما بزرگتر بود. بنده خدایی که در همه عمر چوب چوپانی از دستش نیفتاده بود حالا از بد روزگار گله را رها و دستش به دسته بیل رسیده بود. نورالله آدم زمخت و زورمندی بود اما، فرق ماله و کمچه را نمیدانست. به استامبولی میگفت طشت! نه چارک را میشناخت نه کلوک را. نیمه را از سه خط تشخیص نمیداد. سرزده را به جای پولکی میداد دست اوسا برانازار. در کار ساختمان از بیخ و بن عرب بود!
🔘 روز قبل حسنبگ با کمپرسی هینوی سفیدش یک بار گچ خالی کرده بود سر ساختمان. آن موقع گچ را فلهای هم میفروختند. اوسا برانازار تقسیم کار کرد. قرار شد فرضی وردست اوسا باشد و گچ بمالد. من برای اوسا برانازار آجر و نیمه و پاره و کلوک بالا بیندازم. یونس هم یک طشت آب گذاشته بود و آجرها را داخل طشت میزد تا خاک و خشکیشان گرفته شود و خوب به ملات بچسبند و طاق زودتر خودش را بگیرد. اوسا برانازار از نورالله پرسید میتوانی گچ بسازی؟ نورالله بی مکث و محابا گفت البته که بَلَدَم!
🔘 مشغول انجام مقدمات کار شدیم. هر کس رفت پی انجام وظیفهاش. من و فرضی و اوسا تختهها را گذاشتیم روی بشکهها. تیر و تختهها را محکم کردیم. یونس آجرها را داخل طشت آب میزد و بیرون میآورد. نورالله رفته بود آماده شود برای ساختن گچ. داربست که درست شد اوسا برانازار و فرضی از داربست بالا رفتند. برانازار آخرین توصیهها را به فرضی کرد. نه نازک بِمال نه خیلی کُلُفت. گچ را که مالیدی صافش نکن. گچ نه شل و آبکی باشد، نه سفت و ناچسب. وقتی همه چیز برای شروع کار مهیا شد برانازار صدا زد «نوری بِرا گچ بِساز». نورالله با پیشانی و زیر بغل عرق کرده از دروازه بی در سرک کشید و گفت اوسا گچ آماده است. اوسا برانازار که دستش را به تیر اهنی سقف بند کرده بود گفت کجاست گچ؟ استامبولیها که همه خالیاند! نورالله گفت گچ بیرون است. همه گچ را ساختهام. بیا ببین! برانازار از داربست پایین پرید. فرضی بالای داربست بلاتکلیف مانده بود. یونس آجرها را داخل طشت میزد و خاک و خشکیشان را میگرفت. من مشغول تعیین و تخمین فاصله بین خودم و اوسا برانازار بودم که فریاد اوسا برانازار بلند شد. «ئه کِه وَه تیر خِیْوْ گرفتار بُوئی»۱.
🔘نورالله واقعا در باغ نبود. چنان از مرحله پرت که فکر کرده بود ساختن گچ همان ملات ساختن است! تا ما مشغول ساخت و سفت کردن داربست بودیم، بیل دست گرفته و همه آن پنج تُن گچ را آخوره و آماده کرده و آب را گرفته بود به آخوره گچ. وقتی آب به گچ برسد بعد از چند دقیقه گچ شروع میکند به خوردن آب و سفت شدن. گچکارها به این وضعیت میگویند کُشته شدن گچ! گچ کشته تودهای سفت و سنگین و بی مصرف است. به درد هیچ کاری نمیخورد.حتا دور ریختنش هم مصیبت است!
🔘 اوضاع عجیب و غریبی که امروزه داریم دستپخت نوراللههاست. نوراللهها لزوما دشمن یا نفوذی دشمن نیستند. خائن بالفطره نیستند. قصد براندازی ندارند. هدفشان کور کردن گره گرفتاریها نیست. بسیاری از آنها به قصد ساختن و آراستن آستین بالا میزنند اما حیف که به قول علما جاهل به مسئله هستند! نوراللهها نادرست نیستند نادان هستند. خائن نیستند خاماند. اما مسئله این است که برای خرابی خامی کم از خائنی ندارد! نابودی، نابودی است چه از نادرستها باشد چه از نادانها. ما در سیاست و اقتصاد و فرهنگ و روابط بینالملل و سیاست داخلی و تورّم و رکود و افکار عمومی و حقوق شهروندی و مسئولیت اجتماعی گرفتار نوراللههایی هستیم که فرق بین آهک و گچ را نمیدانند اما مطمئن و محکم میگویند «ما بلدیم».خام و خائن و نادان و نادرست همه گچ را کشته میکنند!
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ حتا برای کارهای کوچک هم بارها زنگ میزد و مشورت میگرفت.تکیه کلامش بود؛ «هَماهَنگْْ بُویْمِنْ»۱.هر وقت موضوعی در میان بود آخرین سفارشش این بود؛ «خَوَرمُونِ یَکْ داشتُو»۲.عجیب به صلاح و مشورت اعتقاد داشت اگر چه همیشه رای و نظر خودش بهترین و بهنجارترین روش حل مسئله بود.میگفت درست است شما کم تجربهاید اما کتاب خواندهاید.هر کتاب مثل یک دنیا است.ما فقط یک دنیا را دیدهایم شما دهها و صدها دنیا را دیده و شنیدهاید.میگفت شما دنیا را خواندهاید!
✍ مهمان داشت برای امر خیر.خودش زنگ زد. گفت؛ «دِتَلْ بارْ ئُو بو»۳.یک فمنیست ایلیاتی که به روشهای سنتی مدافع حقوق زنها و دخترها بود.مهمانها قرار بود بعد از شام بیایند.ما اما شام مهمان پدر بودیم. وقتی که مهمان داشت شخصا بر همه کارها نظارت میکرد.حتا ریختن چای! پیاله نه پر باشد نه خالی.کف روی چای نباشد.تفاله چای را بگیرید. سرد بودن چای خط قرمزش بود! به مهمان تعارف کنید اما، اصرار نکنید.دو چیز را بسیار سخت میگرفت، اوّل قندان خالی، دوّم قند کوچک. قبل از مهمانی وظیفهها را تعیین میکرد.فلانی مسئول چای.کیکانی میوه بگرداند! عشقش بود پذیرایی از مهمان.
✍ قبل از آمدن مهمانها سفارشهایش را کرد. کمتر بگویید.بیشتر بشنوید.فچ فچ نکنید. حرفِ درِ گوشی ممنوع.گزاف موقوف.رُک و رسا حرف بزنید.یکی تمام کرد دیگری شروع کند.حرف هم را قطع نکنید.«کَلِیْنْ گُجَریَه ویرتو بو»۴.با دقت نگاهشان کنید.ظاهر ضامن باطن است.از ظاهر رخنه کنید به باطن.حریف هر کس حرفهای خودش است.اجازه بدهید تا میتوانند حرف بزنند.«حرف هُمالْْ آئیمَه»۵. هُمال زود عیب آدم را بیرون میاندازد.
✍ ساعتی از شب گذشته بود که مهمانها آمدند.چهار زن و هفت مرد.چنان که معمول چنین مجالس و مجامعی است بعد از خوش آمدگویی و ابراز تعارف و انجام تکالیف آدمها برای دقایقی سرگردان و ساکت میمانند.هر کس منتظر است تا دیگری چیزی بگوید و سکوت را بشکند.چشمهای ناآرام و نگاههای ناامن نشانه حجم فشاری است که بر سیستم عصبی آدمها در چنین لحظاتی وارد میشود. در آن فضای ساکت و سردِ ناآشنا شجاع آن است که دل به دریا بزند.خط را بشکند و زبان را از بستگی و ذهن را از خستگی وارهاند.
✍«چِه کَسینُو؟»۶.پرسش پدر روزنهای به روز و رهایی گشود.گره باز شد.گفتمان شکل گرفت. نامها و نشانها بر زبان آمد.تبارها و طایفهها معلوم شد.در جوامع محلی با کمی پیگیری و پرسش، حلقه اتصال زنجیره آدمها رو میشود.
✍مهمانها حسابی مجلس را در دست گرفتند. هر کدام به حیلت و حربهای آویزان که خوبی و خاصی خود را نشان دهند.در تکاپو که بهی و برتری خود را ثابت کنند.هنوز حرف اوّلی تمام نشده بود که دوّمی سخن را از زبانش میقاپید.زنها از پاکی و پیراستگی میگفتند، مردها از رشیدی و رشادت!پدران ما همه شجاع و بزن بهادر بودهاند.پدربزرگم سوار اسب در حال تاخت و تاز از زیر شکم اسب رفته و از طرف دیگر بالا آمده و بر زین نشسته! نسل گذشته ما همه تفنگچی و«تریدَه»۷بودهاند.نسل جدیدمان باسواد،اهل قرآن،اهل دین و دیانت.ما قدیم دارندهایم. شهریهایمان هر کدام سه حیاط دارند و چند ماشین و مغازه. هر کدام مالک بالای بیست هکتار زمین.تراکتور و ماشین آلات تا دلت بخواهد.هر که چوبدار است بالای سیصد راس دام در آغلش خوابیده.اگر کارمند و آدم دولت هستیم کمتر از مدیر و معاون نبودهایم. شناخته و سرشناسیم.ناگهان یکی از هفت مرد بی مقدمه و ملاحظه گفت فلان کس را که میشناسید؟همسایه سی ساله ما را میگفت. هم معاملهایم. سالها شریک بودهایم. فلانی البته سالها موّادفروش بود!
✍ پدر ساکت بود.روشنایی رنگینی در چشمهایش تلالو میکرد. نقشهاش گرفته بود.ششدانگ حواسش به حرفها بود.هیچ چیزی از نظرش دور نمیماند.در جواب یکی از مهمانها گفت؛ «شیرین فَرماشتَه مَکِی»۸. مهتر مهمانها حرف را از دیگری گرفت و گفت؛ « ئیسِه شما بوئیتْ بینِم چی داریتْ،کی داریتْ»۹.پدر لحظهای مکث کرد. مجلس که ساکت شد گفت؛ ما همینیم که میبینید.مثل همه بندگان خدا نان میخوریم، آب مینوشیم. میخوابیم، بیدار میشویم. به قدر تکاپویی که میکنیم داریم. گاهی دستمان خالی است، گاهی دلمان. یک روز ساق و سالمیم، یک روز ناخوش و ناکوک.ترسوییم! از شرّ بسیار میترسیم.خیرخواه خلق خداییم.بچههایمان مثل خودمان، خودمان مثل پدرانمان. باقی هم بماند برای بعد، این ساعت گوی گزاف در میانه افتاده است.کرامت البته به کلام نیست.اگر خدا قسمت کرد و قوم و خویش شدیم آن وقت روزگار معلوم میکند که «کُلاوْ کی بیشتر کُویْرْکْ دیری»۱۰.
پ.ن
۱، هماهنگ باشیم.
۲،از همدیگر باخبر باشیم.
۳،دخترها رابیاور و بیا.
۴،بزرگ و کوچکی فراموش نشود.
۵،حرف هُمال آدم است.
۶،کجایی هستید؟
۷،راهزن.
۸،شیرین میفرمایی.
۹،شما بگویید چه دارید،که هستید؟
۱۰، کلاه کی بیشتر پشم دارد!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 در این سرزمین، تاریخ میراث و ماندههای فراوانی بهجا گذاشته است. یکی همین احساسِ عجیبِ خودپادشاهبینی! همین سلیقهی سرِ خودِ سلطانسازی! هر کس در این سرزمین پادشاهی است قَدَرقدرتِ جلالتمآب! پادشاهی که درباری دارد و دیوان و دستگاهی؛ امیری که میپندارد پیوسته باید امر کند و ارادهاش بالاتر از هر امری باشد. هر حرف و هدفی جز ارادهی خود را مهمل و مزخرف میپندارد! سلطانی که چون اراده کند، به سرای میخوانَد و چون امر کند، از کوشک و کاخ بیرون میراند!
🔘 هر کس در این سرزمین پیرپادشاهی است که میلِ مفرط به مدح و مجیز دارد؛ مَلِکی که از خارشِ پاچهخاری خلاصی ندارد! صاحبدیوانی که دوست ندارد کسی روی حرفش حرف بزند، و اگر کسی امرش را امروز و فردا کند، آشفته میشود، به آشوب مینشیند! سلطانِ صاحبقرانی که ملیجکِ دربار میخواهد؛ دوست دارد همه شاعران سخن برای صله بگویند! عاشقِ مدیحهخوانی و ستایشسرایی! دلش به سیاهیلشکری خوش است که برایش دست بزنند و هورا بکشند!
🔘 هر کس در این سرزمین پادشاهی مادامالعمر است؛ امیرِ نامیری که تاجِ تفاخر از سرش نمیافتد؛ که تا دمِ مردن اریکهی امارت را ترک نمیکند، از تختِ تکبر پایین نمیآید. در این سرزمین، زندگیِ بیتخت، بیتاج، بیتکبر نه شیرین است و نه شدنی!
🔘در همهی ما پادشاهی خفته است. ما تاجِ این پادشاهِ خوابیده را بر سر گذاشتهایم، قبایش را پوشیده و قدّارهاش را حمایل کردهایم. تا وقتی بر تختِ شهریاری نشستهایم، هر گفتوگویی را به فرمان و هر آرزویی را به امری تبدیل میکنیم؛ هر انتقادی را شورش و هر «نه» و «نُچی» را براندازی تلقی میکنیم. طبع و تنِ ما گورستانی است پر از میراثِ ملوکانه! پادشاهِ درونِ ما اگر احساس خطر کند، میل در چشمِ شاهرخِِ خود خواهد کشید! وقتی بفهمد رعیت دوستش ندارند، از کلهها مناره خواهد ساخت! در وجودِ همهی ما قزاقِ قلدری کمین کرده است تا لبِ منتقد را بدوزد و کُلت بر شقیقهی معترض بگذارد! صدها میرغضب گوش به فرمان در کوشک و کاخهای درون ما پرسه میزنند! فرصت کنیم گوش میبرّیم و گردن میشکنیم و گره میزنیم و گرفتار میکنیم!
🔘 این سرزمین پر است از پادشاه؛ پادشاهانی نشسته بر تختِ تنهایی! سلاطینی که هر کدام در جزیرهای از غرور و غیظ، بیرعیت و بیرفیق، تنها با خود سخن میگویند؛ به خود امر میکنند و تنها از خویش فرمان میبرند! هر کدام از ما سلطانِ سیرتِ خود هستیم، غافل از آنکه زندگی دستگاهِ سلطنت نیست؛ نشستن در برجِ عاج و عُجب نیست! زندگی همنشینی با همگان است؛ خم شدن و برخاستن است؛ نیمی گفتن و نیمی شنیدن. زندگی فقط عرصهی دستور دادن نیست، صحنهی دست دادن هم هست. همیشه گران گرفتن و گزاف گفتن نشانهی گرمی و گیرایی نیست؛ گاهی هم بزرگی در سکوت است. سکوت نشانهی خرد است، نه علامتِ خُرد شدن.
این خاک و خانه سبز و سعادتمند نخواهد شد مگر روزی که ما از تخت و تاجِ پادشاهی پایین بیاییم!
@Khapuorah
#ماشااکبری
😳 کامپیوترها هم مثل ما آدمها پیر میشوند. فراموشی میگیرند. اختلال حواس میگیرند. روی و موی و رخسارشان تغییر میکند و بعد مدتی دیگر آن جلا و جلوه اولیه را ندارد! بعد از مدتی بعضی فرمانها را اجرا نمیکنند. تنبل میشوند و درخواستها را دیر انجام میدهند. رمزها و رازها را به یاد نمیآورند. تو آشنایی میدهی اما آنها نمیشناسند. میخواهی بازی کنی به هم میریزند .چهار تا عکس به پوشه عکسها اضافه میکنی سرگیجه میگیرند. گیج میشوند. کامپیوترها بعد از گذشت سالیانی دیگر نه ما را میشناسند نه خودشان را.
😳 اولین کامپیوتری که خریدم با میز و متعلقاتش بار یک وانت بود. تمام حجم و حصار یک اتاق دوازده متری را پر کرد. کامپیوتر کَذا بعد چند سال خسته شد و کم آورد. گفتند سیستم باید ارتقا پیدا کند! طی چهار سال شش بار قطعاتش را عوض کردم. آخرین قطعهای که تعویض کردم مانیتورش بود. آن لَش فرامرز را کنار گذاشتم و از مهندس عبادی یک مانیتور تخت با ضخامت سه سانت گرفتیم! بعد از آن همه تعویض و تکمیل و تعمیر اما کامپیوتر باز هم هنگ میکرد و تپق میزد. هر کاری میکرد سرش به سرانجام نمیرسید. مهندس عبادی گفت این سیستم فقط سختافزارش ارتقا پیدا کرده، نرمافزارش عقب مانده است! مانیتور و کِیس و کیبورد این سیستم مثل یک آدم سی ساله است اما فکر و عقل و ارادهاش در حد یک کودک سه ساله. شال و شلوار و پیراهن و پیژامه یک آدم سی و چند ساله را تن یک کودک چند ماهه کردهای. سخت افزار و نرم افزار این سیستم هماهنگ نیست! برای همین هنگ میکند. سرگیجه میگیرد و لنگ میزند.
😳 آدمها هم مثل کامپیوترها قسمتهای سختافزاری و نرمافزاری دارند. کفش و کت و دامن و شال و شلوار و مو و پوست و بِرْمْ و بالا و کیف و کوله و ماشین و مال و ساعت و خانه و خوراک و گوش و گوشواره و... قسمتهای سختافزاری انسان هستند. ایدهها، آداب، افکار و اندیشهها بخش نرمافزاری وجود آدمیزادند. مهندسین علوم رایانه میگویند در سیستمهای کامپیوتری اصالت با نرمافزار است! سختافزار خیلی اهمیت ندارد.
😳 بسیاری از آدمهای اطراف ما مجموعهای از سختافزارهای شیک و به روز هستند. این آدمها آن بخش از وجودشان را که قابل رویت است ارتقا دادهاند. کتف و کمر و کَپَل درشت کردهاند اما عقل و ادب و اندیشه بسیار لاغری دارند. آدمهایی که کت و شلوار و مانتو و ماکسی مارک و معتبر میپوشند، کفشهای آنچنانی میخرند. ماشین مدل بالا سوار میشوند، مهمانی شیک و شیرین راه میاندازند. هر روز به رنگی در میآیند و هر شب ریایی رو میکنند. این آدمها بخش سخت افزار وجودشان را که قابل دیدن است و میشود با آن پُز و پرستیژ داد نونوار میکنند. نرمافزار این آدمها اما از زمانه و زندگی عقب مانده است. از نظر سختافزاری نو و نوین شدهاند اما نرمافزارشان کهنه و کثیف و گرد گرفته است.
😳 آدمها مهارت آن را دارند که کلنگیها و کهنهها را بهسازی و نوسازی کنند. بر روی دیوارهای پوسیده و فروریخته لعابی از رنگ و سنگ و ماتیک و ماستیک بکشند. اما نمیتوانند افکار و آمال و امیال خود را به روز رسانی کنند. آدمهای سخت،افزاری مثل ساختمانهای بساز بفروشی هستند. پر رنگ و روغن اما بی پی و پایه این آدمها چندان ارزشمند نیستن. به اندازه ادعایشان نمیارزند. بساز بفروشها نماهای زیبا و دلفریبی برای ساختههایشان تدارک میبینند اما مشتریهای واقعی ساختههای اصیل و با اصالت را میپسندند. ارتقای سخت افزاری ممکن است آدم را به روز نشان دهد اما هرگز بِهروزی آدم را تضمین نمیکند. بهروزی آدمها در گروی به روز شدن ایدهها و اندیشههاست.
@Khapuorah
#ماشااکبری
🌸 دلم میخواهد شهروند یک کشور حاشیهای باشم. سرزمینی ساده و ساکت نشسته بر گوشهای از نقشهی پر نام و نشان دنیا. کشوری گمنام، خنثی، سر به لاک خودش. کشوری که یک کُنج دِنج گیر آورده و نشسته به خوردن تغار ماستش! مملکتی که نه نفت میفروشد، نه مسلسل میخرد. کشوری که شیرینی صادر و شکلات وارد میکند. در هیچ معاهده و معادلهای شریک نیست. نه تهدید میکند، نه تهدید میشود. سالی یک بار هم نامش در خبرها نمیآید. جایی که دنیا تحریمش نمیکند و جایی از دنیا را هم تحریم نمیکند!
🌸 کشوری که قرار نیست بجنگد. قرار نیست با او هم بجنگند. کشوری که اوّل با مردمش پیمان صلح بسته و بعد با همه مردم دنیا. سیاستمدارهایش نمیخواهند دنیا را نجات دهند. نمیخواهند جهان را تغییر دهند، قصد ندارند همه جا را بکوبند از نو بسازند. جایی که حکومتش فقط به دنبال خوشبختی مردم است. با کشورهای همسایهاش سلاموعلیکی دارد و بیا و بفرمایی. جایی که مرض مرزبندی در آن ریشه کن شده است.
🌸 دلم میخواهد بر کنارههای امن و آرام کشوری بنشینم و ندانم خاورمیانه کجاست و شرق دور چرا اینهمه دور است؟ کشوری بیادعا، در حاشیهی نقشه جهان. کشوری نه چون زخم که چون لبخند. نه در سودای قدرت باشد و نه در هوس سلطه. نه ستمگر و نه ستمگیر. نه از آن سرزمینهایی که جهان را به آتش میکشند از آن سرزمینهایی که آب آرامش بر آتش التهاب میپاشند. جایی که صبحهایش با صدای گنجشکها آغاز شود و شبهایش با چراغ عشق و امید به صبحگاهان روشن و رنگین میرسد.
🌸 میخواهم شهروند سرزمینی باشم که نه سرباز دارد نه سنگر. فقط در موزههایش تفنگ آویزان است. نه در صف تحریم ایستاده و نه در صف تهدید. جایی که قاب تلویزیونش نشیمنگاه اهل سیاست نیست و مردمش به جای بحث سیاسی در تاکسی و صف نانوایی و دورهمی حرف از لبخند و شادی و رقص و خوشحالی پیرمرد و پیرزن همسایه و مهربانی فروشنده نان و احوالپرسی کارگر پمپ بنزین بزنند. شهروند جایی باشم که در آنجا کسی برای وطن جان نمیدهد؛ همه برای وطن زندگی میکنند. جایی که نه قهرمان میپرستد، نه دشمن میسازد. جاییکه وعده جایش را به واقعیت میدهد. سرزمینی که خوشبختی را نه در دنیای دیگر که در همین خانه و کاشانه میداند. سرزمینی که به روی بیلبوردهایش نوشته است، سیری گام نخست سعادت است.
🌸 دلم میخواهد اهل یک جغرافیای محجوب باشم. یک گوشهی امن فراموششده از همه دستها و دهانها. جایی که از دور، فقط یک نقطه است بر روی نقشه. از نزدیک اما، جهانی است پر از زندگی و زیبایی.
جایی که در آن، نشنیدن نام خاورمیانه یک نعمت است، نه یک غفلت.
رویا است اما دلم میخواهد....
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 شارَّه شرّ به پا کرد. تفنگ برداشت و زد به کوه. یلخی بود یاغی هم شد. کارش شد آزار و اذیت مردم. آنگونه که راه و رسم یاغیان است چراغ اخلاق را خاموش کرد و آب آبرو را ریخت. عیان و عریان دست به نام و ناموس مردم دراز کرد. زنها از ترس او سر چشمه نمیرفتند. مردها کِشت و کار را وانهاده، دنبال چارهای برای بلای شارَّه میگشتند. بچهها با هول و هراس شارَّه به خواب میرفتند. سگها را با گلوله میکشت. خرمنها را آتش میزد. هر کس بز یا برّهای داشت هر آن احتمال داشت که شارَّه از چینه آغل داخل بپرد و به زور گلوله و گردن کلفتی آن را بر قلندوش بگذارد و ببرد. شارَّه شعله شرّی بود که در منطقه روشن شده بود. باد وحشت و ویرانی بود که بر خواب و خیال مردم وزیدن گرفته بود!
🔘میرولی نامی پلاس و پالان بر خر گذاشته و رفته بود مرکز بخش برای زندگی و زمستانش خورد و خوراک تهیه کند. از بخت بد و اقبال لنگ در برگشت با شارَّه روبرو شد. شارَّه پیرمرد را در تنگنای گرز و گلوله گذاشت. «گِلَمْ»۱ تفنگ را رها کرد و لوله تفنگ را گرفت رو به میرولی و گفت؛ کور شو، دور شو! شعار راهزنان و گردنه گیران! میرولی از بیم جان همیان و حمایل را گذاشت و دور شد. شارَّه اما مگر به کم و کوچک راضی میشد؟ صدایش را بالا برد و گفت؛ گیوههایت را در بیاور بگذار روی بقچه. میرولی از ناچاری و نایاری گیوهها را از پا درآورد و زمین گذاشت. ظالمِ زوردار اما مگر سیر میشود؟ کلاهت را هم. کلاهت را بگذار روی آن سنگ. زود. تند. سریع. حرفم را تکرار نکنم. اگر میخواهی زنده بمانی دست بجنبان پیرمرد. میرولی هول و هراسان کلاه را از سر برداشت و پرت کرد روی گیوهها. شارَّه مگر آدم بود که رحم و مروّت داشته باشد. ستمگر که نجابت ندارد. لوله تفنگ را نزدیک سینه میرولی کرد و گفت؛ تنپوشت را در بیاور. لخت شو. میرولی گرفتار تردید و ترس کُت را از تن درآورد و گذاشت روی زمین. شارَّه فریاد کشید لعنتی مگر نگفتم. خشمگینم نکن. آن روی سگم را بالا نیاور. میرولی معترض اما نه چندان بلند و رسا گفت «دِه چَه بِکَمْ»۱ پاپوشت را. پاپوشت را دربیاور و برو. از جلوی چشمم دور شو. راه بیفت تا گلولهای حرامت نکردهام. میرولی آخرین تکه تنپوش را هم کَند و کنار گذاشت. نه دل ماندن داشت و نه پای رفتن. کجا برود با آن ریخت و روش؟ چه بگوید؟ بعد از عمری آبروداری حالا با سر و پای برهنه و تنها میان یک «کُله رّونی»۲ برود میان آدمها و آبادی؟ مرگ هزار مرتبه از ماندن و رفتن خواستنیتر بود. شارَّه میرولی را نهیب زد که جانت را بردار و برو. برو تا آستان خانهات سرت را برنگردان. میفهمی؟ برنگردان. میرولی که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت گفت؛ کجا بروم بی انصاف؟ به چه رویی بروم شریک شیطان؟به چه راهی بروم ناجوانمرد؟ چه میدانم پیرمرد برو به همان خرابهای که از آن آمدهای. برو به جهنم!
🔘 میرولی گفت شارَّه؛ همیانم را بردی حلالت. توبرهام را خواستی دادم. کلاهم را ستاندی فدای سرت. گیوههایم را گرفتی باشد. کت و تن پوشم را بردی به جار جهنم. این ریخت و قیافه را دیگر بر من مپسند. راضی به بردن آبروی من مباش. مرا لخت کردهای بکن ناز شستت اما خفیفم نکن. خوارم مدار. برای یک بار هم که شده مرد باش و مردانگی کن. نیکی کن. نیکی نزد خدا گم نمیشود. یک جایی یک وقتی این نیکی به کارت میآید. نجاتت میدهد. از میرولی شِکوِه و شکایت از شارَّه تلخی و تندی. چه میگویی میرولی؟ چه میخواهی از جان من رهگذر. کتم و پاپوشم. کت و پاپوشم را بده. مرا لُخت روانه راه نکن. لعنت مردم را برای خود مخواه. شارَّه که دار و ندار پیرمرد را از او گرفته و او را غارت کرده بود عصبانی شد و بر سر پیرمرد فریاد زد؛ میرولی «مَر خارَتَه»۳؟ یا کت یا «شاوال»۴. بی انصافی دیگر که هم کت هم شاوال را میخواهی!
🔘حکایت شارَّه و میرولی حکایت ما و سیاستمداران است. دار و ندار ما را گرفتهاند. غارتمان کردهاند. ریالی در جیب و رختی بر تنمان نمانده. تورّم را به پنجاه درصد رساندهاند، آب و برق و گاز و مرغ و ماشین و اجاره و روغن و برنج و شیر و نان و دارو را چند برابر گران کردهاند، ما را درگیر فقر و فلاکت کردهاند، اینها همه ناز شستشان، گوارای وجودشان، فدای سرشان. اما همین که میگوییم این وضع و حال مناسب ما نیست مثل شارّه برنو را میگیرند رو به سینه ما و فریاد میزنند از جان ما چه میخواهید؟ بی انصافها مگر غارت است که هم کُت میخواهید هم شلوار؟! افزایش حقوق؟ ارزانی؟ یارانه؟ چه خبرتان است، مگر خارته؟
شارِتو بشیوی هوز شارَّه شرّ فروش.
پ.ن.
۱، گلنگدن.
۲،دیگر چکار کنم؟
۳،شلوارک کوتاه. شلواری تا روی ران.
۴،مگر غارت است؟
۵،شلوار
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ هر کدام از آفریدههای خدا خُلق و خو و خصوصیات خودش را دارد. خدا هیچ دو آفریدهای را مثل هم نیافریده است. یکی را نَکَره ساخته، یکی را نحیف.این «کُلْ»۱است و آن «دُرّ»۲. اسب نجیب است. گوسفند پخمه است. روباه مکار است. میمون و ملعبه! گرگ سرسخت است و گاو بیخیال. و خر!
به قول مهندس بهروز رحیمی خانِ خوارِس، «آخْ دِه چِنْگِ خر»۳.
✍ میان آفریدههای خدا، حساب و کتاب خر از همه خلایق جداست. خر فراموشکار است؛ بیخاطره است؛ مخلوق بی میراث. تلخ طالعتر و بدبختتر از خر، مخلوقی نیست.سنگینترین بارها را میبرد، سختترین چوبها را میخورد، سخیفترین ناسزاها را میشنود. حکم وَردستِ آفرینش را دارد؛ گماشتهٔ گمنام طبیعت. چیزی مثل دمپاییِ جلوِ در؛ هر که از راه میرسد، لگدی حوالهاش میکند. با رضا و رغبت زیر بار میرود. بهآسانی پا میدهد. بی منت پشت پَهْن میکند. عادت، بد عذابی است. خر به بارکِشی عادت کرده است. بار نَبَرَد، بارش بار نمیشود. خارشِ بار بردن دارد خر.
✍ قدیمیِ دنیا گفته است: «خَر ئِه بِناری مَکِپی، پیا ئِه باریکلا»۴. خر تا رو به بناری نشود متوجه بار و بدبختی خودش نیست. وقتی که رو به سربالایی میگذارد و زیر بار کم میآورد و کِنِف میشود، تازه یادش میآید که بار چه بلایی سرش آورده. خشم و خستگی، خر را به خویش برمیگرداند؛ خودش را پیدا میکند. سنگینی بار بیدارش میکند. زحمت زنگار از ذهنش میزداید. چشم و گوشش باز میشود. فراوان فکر میکند. بسیار میاندیشد. به خودش و آخر و عاقبت کار و کردارش.
✍ در آن حالِ خراب و خسته، با خودش عهد میکند که این بار را که زمین گذاشتم، دیگر هیچوقت شانه به زیر بار نبرم. هر گام که برمیدارد، با خودش میگوید: «این آخرین بارِ بار است. بعد از این، بار بی بار.» راه میرود. رنج میکشد و نقشه میریزد که چگونه نه بگوید و زیر بار نرود. هیچ سربالایی تا آسمان ادامه ندارد. هر راهی، هر چه هم طولانی، آخر به پایان میرسد. بالای هر بناری «هُماری تَختْ»۵ است. بعد از گذشتن از گردنهها و پشت سر گذاشتن گرفتاریها، هر کاروانی عاقبت به مقصد میرسد. در مقصد خر بار را پایین میگذارد. برای رفع خستگی، میان خاکها غلتی میزند. پشت به تنه درختی میساید و گردن به گوشه صخرهای میمالد. دیری نمیگذرد که خستگی خر را رها میکند. «تَزْ»۶ دست و پایش که رفت و اعصاب و عضلاتش که سرحال آمد و عرقِ تنش که خشک شد، رنج راه و بارِ آه را فراموش میکند. یادها و بادها!! از یادش میروند. حافظهاش پاک میشود. برمیگردد به تنظیمات کارخانه.
✍ هزاران خر، صدها هزار مرتبه زیر بار و با حال زار، قصد کرده و قسم خوردهاند که دیگر زیر بار و بدبختی نروند؛ اما هر بار، همین که بار از پشتشان پایین آمده و بادِ خنک عرقِ تنشان را برده و رنجشان به اندک رفاهی رسیده، آن حال خوش خرانه عارضشان شده و بیخیالِ خودشان و خیالشان شدهاند. چرخهٔ بار و بنار میلیونها بار است که در زندگی هزاران نسل از خرها تکرار شده و باز هم تکرار میشود. دور دردآور خستگی و خروش و خرده خوشی و بی خیالی!
✍ خر، مخلوق خارقالعادهای است. خارشِ بار دارد. بنار خستهاش میکند. به اندک آسایس و آسودگی فریب میخورد. خردهای خوشی فکر و فهمش را میبندد. پای پیمانش نمیماند. فراموش میکند که قسم خورده است که نباید دوباره زیر بار برود؛ اما میرود، و خوب هم میرود. خرها اگر فراموشکار نبودند میلیونها سال پیش از رنج باربری و بناررَوی خلاصی یافته بودند.
پ.ن
۱،کوتاه.
۲، بلند، دراز.
۳،آه از دستِ....
۴،سربالایی خر را ناتوان میکند و باریکلا مرد را.
۵، دشت هموار.
۶،گرفتگی. اسپاسم.
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ مصیبتهای اولاد آدم یکی و دو تا نیست. خرمن خرمن و خروار خروار است. دوالپایِ دنیا دهها درد و داستان دارد. یکی همین داستان خوابیدن. تا پلکهای پریشان و پفآلود روی هم بیایند باید صد بار جان بِجَویم و جسم بخراشیم. برای آن که به قدر ساعتی از قیل و مقال این دنیا آسوده شویم باید دهها طرح بچینیم و صدها ترفند طراحی کنیم. جوری شده است که متن خواب قربانی مقدمه آن میشود!
✍ وقتی با هزار حیله و حقه سر خودمان کلاه میگذاریم و مغزمان را فریب میدهیم و نازخاتون خواب را به خانه خراب چشمها میآوریم تازه ملتفت میشویم که شروع خواب ابتدای مصیبت است! مدخل اخلال و ادبار. همین که چشممان از نرما و گرمای خواب سنگین میشود، افکار فاسد و ارواح آشفته و امیال امْرَّد و اسرار هفت سر هجوم میآورند به خانه خوابها. وهم و وحشت از هر راه و روزنی رخنه میکنند در لحظهها. جنها و جنبندهها غریب و غُربتیوار از درزها و دَخَزها سرک میکشند در خلوتِ خواب. کاسه سرمان میشود خانه مارها و خارها و هارها. همراه با خواب خشخش ساقهها و خسخس سینهها شروع میشود.
✍ ساعتی نمیشود که از قیل و مقال دنیا آسودهایم که جسممان جولانگاه خاطرهها میشود. گذشته از چپ رخ مینماید و آینده از راست. باد از دِماغ و نور از چشم و سرما از پوست و درد از عصب و سوز از استخوان بالا میکشند برای شبنشینی. مارهای مهیب ایستاده و افراشته در خوابها راه میروند. مگر خانم ماهوتی معلم کلاس چهارم نمیگفت مارها دست و پا ندارند و روی زمین میخزند؟ اگر مارها دست و پا ندارند چطور در خوابها راق و راست سر پا ایستادهاند! در خوابهای ما همه چیز سوخته است بی آن که آتشی باشد. خاکها و بلوطها و بیابانها سوختهاند! آب سوخته است، آدم سوخته است و عالم همه سوخته است. یال مادیان هم سوخته است. پر کبوتر و پشت سمندر هم. چشمهها آتش گرفتهاند و چراغها در سوراخها و سیاهیها گم.
✍ مگر قرار نبود ترسها و اُمیدها و آرزوها و ارواح و امیال و اشباح به خانه خوابها راه نداشته باشند؟ مگر نمیگفتند خواب مثل خانه آدم است و کسی حق ندارد بی اذن و اجازه وارد آن شود؟ پس این مرگها و مارها و «مِژ»۱ها و مصیبتها در خانه خوابها چه میکنند؟ مگر قرار نبود خواب خانه خلأ و خلاصی باشد؟ مگر نگفته بودند خواب برادر مرگ است؟ مرز بین مردن و نمردن است. وقت بر زمین گذاشتنِ بار سنگین زنده بودن برای ساعتهایی. قرار بود خواب سرای سکوت و سکینه باشد، پس این های و هوار و هیاهو که از خانه خوابها میآید از کجاست؟ صدای کیست؟
✍ ما حتا در خوابهایمان هم سرگردانیم! بیداران بیچارهای که سرگردانی خود را به خوابها میبریم. ما سرگردانیم در سرنوشت و سرانجام. ما نه فقط در دنیا که در خودمان هم سرگردانیم. سرگردانی سرنوشت محتوم ماست. خوابها نه تنها ما را به آرامش نمیرسانند که آرامش را از ما میدزدند. خوابها برای ما خانههایی هستند با اتاقهای تاریک و درهای نیمه باز و پنجرههای بسته.
✍ اینها همه به جای خود، من اما، ترسم از خراب شدن خوابهایم نیست. خوابها کم و کوتاه و سبکاند. با خشخشی یا خرناسی از سر میپرند. بیم من اما از خوابِ مرگ است. خوابِ جاودانهیِ گوشه گورستان. من از آشفتگی آن آرامش ابدی بیم دارم. میگویم نکند افکار و امیال و ارواح و اشباح و مارها و خارها و هارها در مرگ هم نفوذ کنند؟ در مردن هم حاضر باشند. من ترسم از آن است که سکوت مرگ و خلوت مردگان هم ساختگی باشد. نکند مرگ هم یک خالی خیالی باشد؟ اگر مرگ هم ما را به سرانجام سرگردانی نرساند چه؟
۱، زغال افروخته.
@Khapuorah
#ماشااکبری
✅ هر روز صبح تکهها و ته ماندههای خودم را از رختخواب جمع میکنم و مثل اجزای پازلی پاشیده و پریشان کنار هم میگذارم. دستم را از کناری، پایم را از گوشهای، جانم را از جایی، ذهنم را از زاویهای میگیرم و خودم را شکل میدهم. میروم روبروی آینه. چشم در چشم آدمی میدوزم که نمیشناسم. آن که در آینه است آنی نیست که رو به روی آینه ایستاده است. آینه و دروغ؟ آینه هم بله!
✅ انگار که دو نفرم. یک نفر سرد و ساکت که مانند رُبات روزها را ادامه میدهد. شبها را از سر میگذراند و زندگی را پیش میبرد. مَنی مات و مبهوت. یک نابودعلی نابود!
و منی که ویران است و وحشتزده. یک پیکره پوک. خمرهای خالی. مجسمهای بی حجم و هوس. پیراهنی بر تن هراسهای. خوابهایم را دزدیدهاند. بیداریام را دزدیدهاند. رنجها و رویاهایم را دزدیدهاند. نامم را و نانم را و نشانم را بردهاند. خلوتها و خندههایم را دزدیدهاند. گریههایم را کش رفتهاند.
ادامه دادن عین عذاب است. مگر یک آدم چقدر میتوان کِش بیاید و کینه به دل بگیرد؟ کسی که تا کمرگاه در قیر شب فرو رفته است چگونه گام بردارد؟ چطور راه برود؟ دنیا را چگونه ادامه بدهد؟
✅ آدمی که امروز صبح در آینه به من خیره شده بود پرسید تو میدانی تهِ این تاریکی کجاست؟ میدانی چرا بعد از آن روزها دنیا تمام نشد؟ کسی که در آینه بود و مثل من نبود گفت تو میدانی سَرِ این سیاهی کجاست؟ تباهی اولاد آدم را میتوانی شمارش کنی؟
آن که در آینه بود تکههایی از آن بود که رو به آینه ایستاده بود!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘ما هر کدام سیزیف زندگی خود هستیم. محکوم به ناکامی. مجازات شده با نرسیدن. تباه شده با تکرار. سیزیف پادشاه کورینت بود. قهرمانی زیرک، نافرمان و بسیار با هوش. بارها خدایان را فریب داد. رازهای زئوس را فاش کرد. پرده و پنهان خدایان را کنار زد و حکم و حیله خدایان را عیان و آشکار جلوی چشم بندگان و بردگان قرار داد. سیزیف مرگ را به بند کشید تا نامیرایی انسان را ممکن کند. نافرمانی خشم خدایان را برانگیخت. زئوس خدایان را گرد هم آورد تا حیلهها و حقههایشان را روی هم بگذارند و سختترین مجازات را برای سیزیف در نظر بگیرند. خدایان حکم کردند که سیزیف تخته سنگ بزرگی را از پایین کوه تا قله کوه بغلتاند. خدایان برنامه را طوری چیدند که درست چند گام مانده به قله سنگ از دست سیزیف رها شود و به پایین کوه سقوط کند. سیزیف در تکرارِ تباه غلتاندن و سقوط سنگ گرفتار شد!
🔘 ما را محکوم به زندگی کردهاند. زندگی در جامعهای بی معنا. بی اعتبار. فرو رفته در تاریکی تعلیق. زندگی در جامعهای جعلی و جهلی که قادر نیست به پرسش ساده « چرا زندگی من چنین است»؟ جواب راست و روشنی بدهد. ما هم مثل سیزیف در چرخه تکراری زندگی، کار، تلاش، ناکامی، فریاد، سرکوب و خشم گرفتار شدهایم. ما را به زندگی محکوم کردهاند اما شرایطی پیش پایمان گذاشتهاند که نمیتوانیم سنگ را به قله برسانیم.
🔘 اراده و انتخاب را از ما گرفتهاند. به جای ما تصمیم میگیرند. از زبان ما حرف میزنند. هر وقت دلشان بخواهد ما را غیور و رشید و وطن پرست مینامند. ما را میبرند تا نزدیک قله اما مثل سیزیف در چند قدمی قله ناگهان میشویم نوکر اجنبی، فریب خورده، خائن وطن فروش و سنگ از دستمان رها میشود و سقوط میکند در ته درّه. تلاشمان تباه و تکاپویمان ضایع!
🔘 دموکراسی و جابجایی قدرت بخشی از زندگی است. قسمتی از همان مجازات ما. میز را آنچنان که میخواهند میآرایند. دعوتمان میکنند به مهمانی انتخابات. میرویم پای صندوق. رای میدهیم. فکر میکنیم اراده و انتخاب ما مهم است. موثر است. به چشم میآید اما درست آن لحظهای که میخواهیم آخرین غَلتِ سنگ را انجام دهیم میبینیم انتخاب شده ما عامل خودشان بوده و باز هم سنگ از دست ما رها میشود و باز هم سقوط است و سردی و سیاه روزی. میگویند اعتراض رسمیت دارد. انتقاد حق شهروندی است. کور از خدا چه میخواهد دو چشم بینا! اعتراض میکنیم برای نان. شعار میدهیم برای نَفْس! اما به محض اینکه سنگ اعتراض را تا چند قدمی قله میبریم میشویم خرابکار و شورشی و برنامه را طوری میچینند که سنگ از دستمان رها و با سر در درّه سرنگون شویم.
🔘 جان میکَنیم. دو جا و سه جا و چند جا کار میکنیم تا بار سنگین مجازات زندگی را به دوش بکشیم. ما عرق میریزیم و سنگ سنگین زندگی را به سمت قله میغلتانیم غافل از آن که خدایان بیکار ننشستهاند و قیمتها را آزاد و ارز ترجیحی را حذف کردهاند و درست چند گام مانده به قله ما زیر بار تخم مرغ و روغن و مرغ و مایحتاج «دو گَلْ»۱ می زنیم و زندگی از دستمان لیز میخورد و انچه که با خود آوردهایم با میدانداری دلار و دولت دود هوا میشود.
🔘 هر کدام از ما سیزیف زندگی خود است. محکوم به تکرار و تلاش و آخر سر تباهی. ما شبیه آدمهای جای مانده از یک کشتی غرق شده، وسط آبهای خروشان دست و پا میزنیم. هر کدام از ما گاهی تکه امیدی پیدا میکند و به آن چنگ میزند. لحظاتی سرش را از آب بیرون میآورد و نفسی در حد زنده ماندن میکشد و دوباره به زیر آب میرود. هر کدام از ما به تخته پارهای آویزانیم و درست آن وقت که باید دستمان به طناب نجات برسد دوباره در گرداب گرفتاریها غرق میشویم مثل همان لحظهای که خدایان برنامه ریختهاند که سنگ از دستهای سیزیف رها شود. ما و سیزیف بین امید رسیدن و ناامیدی نرسیدن آونگیم!
🔘آلبرکامو که «افسانه سیزیف» را نوشته است میگوید. نه مجازات مهندسی شده مهم است و نه تباهی تکرار. نه ناامیدی اصل قصه است و نه نارسیدن. کامو میگوید همه هنر سیزیف آن است که هر بار با چشمانی بازتر، با دلی امیدوارتر از قله به دامنه برمیگردد. کامو مینویسد سیزیف هر بار شاد از قله به پایین برمیگردد. این شادی نتیجه آگاهی و اطمینان است. اطمینان به پیروزی. کرامت سیزیف در ادامه دادن با شادی است. شعله شادی یخ ناامیدی را آب میکند. مهم نیست هر بار شکست بخوریم و ساکت بنشینیم مهم آن است که بار بعدی را آگاهانهتر و با شادی بیشتر ادامه میدهیم.
۱، خستگی مفرط.
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 روبروی من نشسته بود اما هوش و حواسش جای دیگری بود. زیر عبای آرامشی که بر ذهن و ضمیر خود کشیده بود آدم آشوبی در بند و بیچارگی مانده بود. گرهای در گلویش گم بود. چشمهایش پر پریشانی. نگاهش مملو ملال. برای آن که حرفی زده و فضا را عوض کرده باشم گفتم طلا باز هم رَم کرده! کمی در صندلی جابجا شد و گفت کاش فقط طلا بود. همه دنیا و مافیها رَم کردهاند. زندگی ما را بستهاند به دُم و دامن رمیدهها. همه کس و همه چیز رَم کرده است. دلار رم کرده، بنزین رم کرده، اجاره رم کرده، ماست و شیر و دوغ و کشک رم کردهاند. دارو رم کرده! طلا جُنب میخورد جهان زیر و رو میشود! کاش فقط رم میکردند. رم میکنند و به بخت و بیچارگی ما لگد میزنند!
🔘 آه عمیقی کشید و گفت، سه ماه است میخواهم لپ تاپ بخرم. نمیشود. نمیتوانم. میدوم اما نمیرسم. سه ماه پیش هشتاد میلیون بود من اما هفتاد میلیون داشتم. گفتم ماه دیگر پول کنار میگذارم و میخرم. پول هم کنار گذاشتم. وقتی پول من شد هشتاد و دو میلیون لپ تاپ شده بود نود و پنج میلیون. چارهای نبود باید بیشتر میدویدم. باید بیشتر جان میکَندم. از شکم خودم زدم. از پول تاکسی و اسنپ و قهوه و کیک زدم. رفتن به توّلد دوستم را کنسل کردم. باشگاه را تعطیل کردم و شهریهاش را کنار گذاشتم برای لپ تاپ. با صد و ده میلیون رفتم برای خرید لپ تاپ. فروشنده زنگ زد جایی و گفت شرکت میگوید صد و بیست و دو میلیون فاکتور میکنیم! دیگر جانی برایم نمانده است که دنبال لپ تاپ بدوم. لپ تاپ هم رَم کرده است. بی خیالش شدهام. مثل هزاران آرزوی بی خیال شده دیگر. زندگی ما همهاش ناکامی بود. این هم سربار همه ناکامیها.
🔘ناامید و نابود به نظر میآمد. گسسته و گم. خالی از انگیزه و انرژی. گفتم الان چه قیمت است؟ گفت دیجی کالا زده صد و سی و پنج میلیون! چقدر کم داری؟ گفت پانزده میلیون. گفتم من کم و کسری پولت را جور میکنم. لپ تاپت را بخر بعد سر فرصت پول مرا برگردان. خیلی ذوق کرد و خوشحال شد. شماره کارتش را گرفتم تا پول را برایش جابجا کنم. سه بار اقدام کردم. یکبار نوشت پاسخی از بانک صادر کننده نیامد! بار دیگر نوست اتصال اینترنت خود را بررسی کنید! و بار سوّم مدعی شد مشکلی در شبکه پیش آمده است مجددا تلاش کنید. بعد از پنج بار کلنجار و کوشش توانستم پول را به کارتش بریزم. گوشیاش را برداشت و دی جی کالا را باز کرد تا سبد خریدش را تکمیل کند که برای کاری صدایش زدند. جوان است و تازه شروع به کار کرده. هر کس خرده فرمایشی دارد او را صدا میزند!
🔘 یک ساعت بعد با بغضی در گلو و بُهتی در نگاه آمد. گفت من زورم به دلار و طلا نمی رسد. ما زورمان به گردن کلفتی بازار نمی رسد. زور من و تو روی هم حریف زور و زرنگی طلا نمیشود! طلا همه ما را شکست می دهد! من در برابر دلار درماندهام! با تعجب پرسیدم چرا؟ چه شده؟! گفت تا من رفتم و برگشتم دیجی کالا قیمت را زده صد و چهل و هفت میلیون!
🔘خیلی غمانگیز است که ما فقط یک بار زندهایم و یکبار زندگی میکنیم و یک بار جوانیم و تمام یک بارهایمان را در این برزخ بی پایان از دست میدهیم. عمر و آرزوهای ما مثل قطرههای آب از میان انگشتهایمان میریزند و میروند. زندگی ما مثل شال گردن کهنهای است که دست نامرئی نامردی نخش را کشیده و رج به رج آن را از هم میشکافد. سیلاب راه افتاده است و ما سرگردان میان موجهای مهیب دنبال یک تکه چوب برای نجات خود هستیم. زندگی ما یک برنامه کامل امداد و نجات است!
🔘در مترو، در اداره، در بیمارستان، در فروشگاه، در صف نان، در نوبت دکتر، در خانه، در تاکسی، با تلفن، به صورت حضوری، آنلاین دنبال نجات خودمان هستیم. زندگی ما گروگان و گرفتار طلا و دلار است. ما برای نجات خودمان از دست دلار و طلا همیشه در حال دویدنیم! ثانیه به ثانیه جیب ما زده میشود. هر ساعت که میگذرد بخشی از ما سرقت میشود. ما میلیونها آدمیم با رویاهای بر باد رفته. با آرزوهای سوخته. میلیونها زندگی تلف شده تلنبار هستیم. میلیونها زنده زندگی نکردهایم. میلیونها خواسته و خواهش به آینده موکول شده! میلیونها آینده از پیش خراب و خالی شده.
@Khapuorah
#ماشااکبری
پدر -یادش بخیر- میگفت؛ رفاقت را نوبتی نکنید. نوبتی رابطه را نابود و نفله میکند. نوبتی تماس نگیرید. نوبتی به هم سر نزنید. نوبتی مهمانی ندهید. نان و سفره را نوبتی نکنید. دوست داشتن «قَرت و فَرت»۱ نیست که یکی بدهد و دیگری پس بدهد. میگفت؛ رابطه آلاکلنگی عاقبتش سرنگونی است.
میگفت؛ نگویید او دو بار سلام کرده و من سه بار. نشمارید یکبار آنها آمدهاند و دو بار ما رفتهایم. میگفت حساب و کتاب برکت را از دوستی و رفاقت میبَرَد. نوبتی کفن رابطه است!
میگفت؛ آدم «آش میزونی»۲ نباشید. آش میزونی یعنی چه؟ یعنی آش فقط به اندازه آدمها! میگفت، برای دوست و رفیق و قوم و خویش بی حساب و کتاب باشید. برای رفاقت نشمارید. به پای رفاقت بریزید. رفاقت و ریخت و پاش. ده نفر اگر مهمان دارید به اندازه پانزده نفر میزبانی کنید.
میگفت؛ رابطه مثل نَفَس است. باید در هر لحظه جاری باشد. بی اجازه بجوشد. بی نوبت بیاید. سرزده برود. آدم برای نفس کشیدن که وقت و وعده نمیگذارد!
میگفت؛ منتظر نوبت نمانید. نوبتی دوست نداشته باشید. نوبتی دشمنی نکنید. نوبتی مهمانی ندهید. نوبتی احوال نپرسید. نان نوبتی نخورید. آدمها خستهاند. سرشان شلوغ است. دستشان بند است. پایشان گیر است. دلشان پر است. ذهنشان درگیر است. آدمها فراموشکارند. یک روز یکی نوبت را فراموش میکند و مرگ رابطه و رفاقت فرا میرسد!
پ.ن
۱، بده بستان.
۲، آشی که دقیق به اندازه مهمانها پخته شود. صفتی برای آدمهای آزمند و طماع.
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 ما آدمهای خستهای هستیم. خیلی خسته! نای نفس کشیدن نداریم. جانِ جنبیدن در وجودمان نیست. خستگی در رگ و روزنههایمان رسوب کرده است. حال ادامه دادن نداریم! نه دل برنده شدن برایمان مانده نه توان بازنده بودن. خستهایم از بلاتکلیفی. زالوی بیتصمیمی خون ما را مکیده است. سرگردانیم بین رفتن و آمدن. نه از رفتن به جایی میرسیم نه از آمدن. خستهایم از مردن، درماندهایم از ماندن!
🔘 از راهی که آمدهایم خستهایم. از راهی که پیش رو داریم هم. از باورها و بایدهایی که روی سرمان آوار شدند. از عقیدههای عاریتی. از تقواهای تزریقی! از مصیبتهای مداوم مبتلابه. از نابلدیها و نابودیها. از گمشدههایی که هرگز برنگشتند. از برگشتههایی که زیر و رو شده برگشتند. از شادی زورکی خستهایم. از شیون ساختگی خستهتر. از تاوان دادن برای شادی و شیون خستهایم. بارِ خستگی همه قلبها و قبرهای شکسته بر شانههای ما نشسته است!
🔘 از حل مسئلههای بی فایده خستهایم. از مسئلههای هیچ وقت حل نشده! از گلاویز شدن با گرفتاریهای بی دلیل. از باختن به بدبختیهای بیاهمیت. از تکیه کلامهای یکنواخت. از سخنرانیهای تکراری. از آدمهای همیشه همه جا حاضر. از سیاستمدارانی که حتا مرگ هم حضورشان را در چشم ما کمرنگ نمیکند! خستهایم از سیمای دیگران و صدای خودمان. صدایی که میان سر و صدای سیاستمداران گم شد. از آنهایی که دهان ما را بستند و گوشهای خودشان را. از موقعیتهای حساس بی پایان خستهایم. از جنگیدن با خودمان. با دشمنان فرضی. ما از جنگ و صلح و آتش و آتش بس خستهایم.
🔘 ما خستهایم از نخواستن. نخواستن آنچه دلمان میخواست. از پاییدنهای پیوسته. در خانه پدر و مادر. در مدرسه ناظم و مدیر. در دانشگاه کمیته انضباطی. در اداره حراست. در خیابان دوربین و داروغه. ما از فچ فچ و فالگوش بسیار خستهایم. از سبد و سهمیه. از زندگی کوپنی. از دهکهای بالا و پایین. از قانونهای نوشته اما اجرا نشده. از صفهایی که تمام نمیشوند. از نوبتهایی که هیچ وقت به ما نمیرسند. از وعدههایی که وفا نمیشوند. از رسواییهایی که رسم و راه عادی زندگی شدهاند!
🔘 از پیروزی خستهایم. پیروزیهایی که ما را شکست میدهند! از اوّل شدن خستهایم. از آخر شدن بیزار. از انتخاب کردن خستهایم. از انتخاب شدن بیمناک. خستهایم از نداشتن و نبودن. آب ما را خسته میکند. برق و گاز و نان و پنیر و شیر همچنین. حرف از بنزین که میشود برق از سرمان میپرد!
ما از شما و از کارها و کمکهای شما خستهایم. ما را رها کنید. دست از سر ما بردارید. بگذارید ما همانند چاهها و چشمهها خشک بشویم. مثل برق برویم پشت به پشت ماه صفر. برویم گم و گور بشویم مثل دریاچهها، تالابها. بگذارید ما هم همراه بلوطها و سروها و ارجنها و بُنهها و بِلالِکها بسوزیم و خاکستر شویم. رهایمان کنید تا مثل خاک خسته میهن در خودمان فرو برویم. دست از سر ما بردارید! ما خستهایم از چارههای شما. چاه بیچارگی ما را به حال خود رها کنید. برای بیچارگی ما نه دستی بیاورید نه دَلوی بیندازید!
بگذارید ما در ریزش دیواره چشمها و چشمههای خود دفن شویم.
@Khapuorah
#ماشااکبری
تنهایی تاریکی است.
⚫ تلویزیون روشن و شیر آب باز بود. صدای رنجیده و رگهدارش را خوب نمیشنیدم. مجبور شدم چند بار بپرسم «چَتْ وِتْ دائا»۱. استکانها را گذاشت روی سینی. شیر آب را بست. سینی و استکانها را گذاشت کنار سماور و گفت؛ «آوْلِهلَه مُوشِنْ چیئَه مَنُویْسِنی؟»۲. غافلگیر شدم! مادر هیچگاه در مورد نوشتههای من حتا به اشاره هم حرفی نزده بود! هیچ انتظار این پرسش را نداشتم. حس کردم حرفش بیشتر از آن که پرسش باشد گلایه است. نمیدانستم چه جواب بدهم؟ بگویم «ئَه یا نَه»۳. مانده بودم که کدام پاسخ را میپسندد. ئه را یا نه را. نوشتن را یا ننوشتن را؟
⚫ وقتی مکث و وادَرنگیدگیام را دید حرف را برگرداند و تلاش کرد بار غافلگیری را از روی دوشم بردارد. سر و صدای استکان و نعلبکیها را درآورد یعنی که بی خیال حرف! مادر هنوز به نعلبکی میگوید «ژیر پیالَه». به استکان میگوید «سرپیالَه». پیالهها را از چای پر کرد. قندان را گذاشت کنار استکانهای چای و سینی را هل داد طرف من و گفت، « تو چای را داغ دوست داری. از بچگی همینطور بودی.»
⚫ در ته چشمهایش رگههای رنج رسوب کرده بود. آوار اندوهی بر لبهایش سنگینی میکرد. چیزی در سینهاش میسوخت. هیمهای نیمسوز. اجاقی پر از خاکستر مانده از ایلی رفته! نگاه نجیبش آمیزهای از شرم و شِکْوِه. فضا تلخ بود و تفتیده. حرفش مثل ریگی بر روی مرداب موجاموج مکرری ساخته بود. استکان چای در تلالؤ نوری که از پنجره میتابید، خوشرنگ و زلال به نظر میآمد. پیشانی و پشت گوشهایم عرق کرده بود. حرفش مثل بار سنگینی روی شانههایم نشسته بود. در تکاپوی جابجا کردن بار روی شانهام بودم که گفت؛ چه خوب شد که....... استاد بریدن و برگردان حرف است مادر. میخواست قصه را بپیچاند و قصدش را پنهان کند. مثل پنهان کردن همه دردها و دلتنگیهایش. کارش انکار عذاب است. میسوزد بی شکایت از شعله. آب میشود بی اشاره به عذاب. پریدم میان حرفش و اجازه ندادم حرف را بگرداند! کدامیک از بچهها گفته که مینویسم؟ نگفت چه مینویسم؟ گفت؛ اینها که همیشه خدا سرشان توی گوشی است، دیدهاند و گفتهاند. گفتم؛ دروغ نگفتهاند. چیزهایی مینویسم. چشمهایش را تنگ و تُنُک کرد و گفت، «ئِی گِلْ ئِه زُوئن مِه بِنُویْسِن»۴.
⚫اندوه، مثل ابری که از تپهها بالا میرود، از چانهاش شروع و به لبها و گونهها و چشمهایش چنگ انداخته بود. داغهای بسیار و دردهای بیشمار در چهرهاش خوابیده. دلتنگی اگر میخواست شکل آدم شود حتما به شمایل مادر درمیآمد. سرم را به نشانه تائید تکان دادم؛ یعنی که مینویسم، چه بنویسم؟ گفت بنویس «دائامَه موشی»۵ تنها بودن غیر از تنها شدن است. تفاوت است بین تنها شدن با تنها بودن. چه تفاوتی مادر؟ گفت؛ تنها بودن مثل خراش برداشتن پوست است، تنها شدن اما، شکستن استخوان است. تنها بودن افتادن از پله اوّل است، تنها شدن اما، سقوط از بالای پشتبام. بنویس تنها بودن یک انتخاب است، تنها شدن اما یک اجبار. تنها بودن از اوّل و ابتدا نداشتن است. تنها شدن اما داشتن و از دست دادن است. تنها بودن خاطر بی خاطره است. تنها شدن خوابیدن بر تلی از خاطرهها. بنویس خراشیدگیِ پوست کسی را نکشته، اما استخوان شکسته آدم را زمینگیر میکند. آن که از یک پله میافتد قد راست میکند. اما آن که از بالای بام میافتد کمرش میشکند!
⚫️ استکانهای چای دست نخورده مانده بودند. استکانها را خالی کرد. چای دوّم را ریخت و گفت؛ سرد شده است. تو چای داغ دوست داری. بخور تا سرد نشده است. سینی چای را هُل داد جلوتر و گفت؛ بنویس مادر میگوید؛ آنکه تنهاست، شاید روزی، جایی، وقتی از تنهایی درآید، تنهایی رهایش کند. تنهایی را شکست بدهد اما کسی که تنها شده است، دیگر هیچوقت از تاریکی تنهایی رها نمیشود. برای همیشه شکسته است. شکست خورده است. بنویس تنها شدن تمام شدن است!
⚫ با گوشه پیراهن چشمهایش را مالید، اشکهایش را پاک و پنهان کرد و گفت؛ « تو چای را داغ دوست داری، از بچگی همینطور بودی».
پ.ن
۱، چه گفتی مادر؟
۲،بچهها میگویند هنوز مینویسی؟
۳،آره یا خیر؟
۴، این بار از زبان من بنویس.
۵، مادرم میگوید.
@Khapuorah
#ماشااکبری
کوروش خیری سالها بود که میان شعله میسوخت و هیچ کس سوختنش را نمیدید. آن گونه که همه ما این روزها بی خبر از هم میان «کُتَهَرّ»۱ کینهها بریانیم. ما را از هم دور کردهاند تا دردهای روزگار را به تنهایی بر دوش بکشیم. ما را «قُراقُرا»۲ و قبیله قبیله کردهاند تا قبله و قدرت خودشان حفظ شود. ما را دستهدسته کردهاند تا دستهایمان به هم نرسد!
کوروش خیری سالها بود که آتش گرفته بود. آتش هر روز اندکی از او را فرو میریخت. یک روز اعتمادش را از دست داد. روز دیگر امیدش را. آرزوهایش یکی یکی پیش چشمش خشکیدند. خوابها و خیالهایش را با وعدههای سر خرمن خراب کردند. پیشتازی پخمهها و پس افتان نخبهها را به چشم خود میدید. میدید که نابرابری و نابرادری زن و زمین و زندگیاش را از او میستاند. هر چه که به دنبال آب دوید به سراب رسید.
کوروش خیری سالها فریاد زد. گفت. نوشت. دوید. برای اندکی بهتر شدن شرایط اجتماعی هزار بار مرد و زنده شد. به امید ساختن فرداهایی که قرار بود بیایند و با خود عدالت و فرصتهای برابر بیاورند به هر امامزادهای که توانست دخیل بست اما همه بی باطن از آب درآمدند. فرداها آمدند اما عدالت نیامد. فقر آمد و ریشه زد. فلاکت رسید و فراگیر شد.
کوروش خیری روزی سوخت که فرصتهای برابر بر هیمه تبعیضها سوختند و خاکستر شدند. در تباهی تبعیض هر چه را داشت از دست داد. جانش مانده بود که به لبش رسید. سنگ هم اگر باشی تبعیض طاقتت را تباه میکند. هیچ کس در این سیاهی اندر سیاهی فریادهای او را نشنید. دویدنهای او را ندید. کوروش از آدمها ناامید شده بود. از دست آدمها به آتش پناه برد. آدمهایی که گفتند و نکردند. وعده دادند و وفا نشد. کوروش خیری نور شد تا در سیاهی شب دیده شود. «تُریسکه»۳ای بر پهنای شب بیداد! حالا همه ما کوروش را میبینند که چون شهابی از آسمان آرزوهای بر باد رفته گذر کرد. ققنوس وار، سیاووشسان نشسته در میان خاکسترهای جسم و جان خویش!
جان و جوانی کوروش سالها بود که از دست رفته بود. امروز فقط جسم کوروش از میان ما رفته است.
ای آنها که دستتان میرسید،
طنین نالههای کوروش را نشنیدید که گفت؛
وای از روزی که درد آدم به درماندگی برسد!
مصیبتا بر جامعهای که فقر فردی به فلاکت اجتماعی برسد،
امان از لحظهای که دست خالی دل آدم را خالی کند.
هیچ میشنوید آیا؟!
کوروش خیری نه برای نان،
نه برای نام،
که برای نجات به نابودی پناه بُرد!
پ.ن
۱، آتش شعلهور. هیزم برافروخته بی شعله.
۲، دسته دسته.
۳، کورسو، نوری در دور دستها
@Khapuorah
#ماشااکبری
✍ مولوی کتابی دارد به نام «فیه ما فیه». معنای واژه به واژهاش میشود در آن است آنچه که در آن است! مولوی از نوادر ادبیات ایران، ترکیبی است از آشفتگی و آسودگی. آمیزهای از عقل و عشق. معجونی از جذبه و جنون. در آنات و ایام آشوب و آشفتگی شعر سروده و در لحظات سکون و سکوت نثر نوشته. مثنوی معنوی و دیوان شمس حاصل شورش و شَتَکهای روحی مولوی هستند. کتابهای فیه ما فیه و مجالس سبعه و مکاتیب نتیجه ایام آرامش و التیام مولوی.
✍ فیه ما فیه در حقیقت نوشته خود مولوی نیست. شرح درسها و مباحثههای مولوی با شاگردان و مریدانش بوده است. شاگردانش از سی سال درس و بحث و کلاس و کلام او یادداشت برداشتهاند و حاصل این جمع آوری شده است کتاب فیه مافیه که البته نام دیگرش اسرار جلالیه است. موضوع کتابِ نقد و تفسیر است. سلسله گفتارهایی در باره اندیشه و حکمت و سیاست و جامعه و اخلاق و فلسفه. کتاب با جملهای درخشان و تاثیرگذار آغاز میشود. طلیعهای تند و تیز و گزنده. انتقادی که وزن و وجه سیاسی و اجتماعی بسیار سنگینی دارد. مولوی در مطلع فیه ما فیه گفته است؛ «شَرُّ الْعُلَماءِ مَنْ زَارَ الْاُمَراءَ». بدترین دانایان کسی است که به دیدار حاکمان میرود! این مطلع معلوم میکند که مولوی فقط کنشگری اهل سیر و سماع و سرودن نبوده است. او یک معترض اجتماعی سیاسی بوده است. کنشگری که قدرت و مراتب آن را به نیکی میشناخته و نقد و نفی میکرده است.
✍مولوی معتقد بوده است دانایان نباید جلوی حاکمان دست دراز کنند. حتا پا را فراتر میگذارد و میگوید به دیدار صاحبان قدرت رفتن برای اهل دانش و بینش کراهت و کاستی دارد. در اندیشه مولوی هنر از قدرت برتر و بالاتر است. آگاهی افضل از سلطه است. مولوی گفته و شأگردانش نوشتهاند که آگاهی از همه شئون شریفتر و شیرینتر است. او هنر را بالاتر از قدرت مینشاند و قدرت را به دیدار دانش اولیٰتر میشمارد!
✍ مولوی گفته است وقتی که دانش به دیدار قدرت برود دانش و هنر تحقیر و تخفیف میشود. وظیفه دانا اطاعت از قدرت نیست. آراستن قدرت هم نیست. کار صاحب فضیلت آفریدن قدرت و آزمودن آن است. هنرمند مامور نیست. مسئول است. مولوی به روشنی میدانسته است که وقتی قدرت به دانش و هنر لبخند بزند، قدرتمند یا دهان دانشمند را خریده، یا چشم هنرمند را کور کرده و یا پنبه در گوش اهل فضیلت تپانده است. مولوی گفته است ای مردم! آگاه باشید، هر گاه که دیدید عالِم و آگاهی به دیدار امیری میرود یا گرسنه نان است یا مشتاق نام است یا خریدار ننگ!
✍ چرا مولوی مطلع فیه ما فیه را با انذار علما و انکار امرا شروع کرده است؟ چون که مولوی معتقد بوده است دانش دشمن دروغ است و قدرت فرزند دروغ. زانو به زانو نشستن و چشم در چشم شدن این دو آشتی میان دروغ و دانش است. آشتی علما و امرا البته عیش صاحب دروغ است و عزای مالک دانش.
✍ مولوی در استفاده از واژه علما رندی ظریفی به کار برده است. علما اگر چه به معنای عام صاحبان همه علوم را گویند اما بین مردم آگاهان علوم دینی! به علما معروف هستند. مولوی بی پرده گفته است که زانو به زانو شدن عالِم دین با صاحب قدرت و قداره شرّ و شرارت است. امروزه اگر مولوی بود و میخواست مصادیق شرّ العلما را برای ما برشمارد حتمن میگفت هنر پیشگان، نویسندگان، شاعران، دانشگاهیان، متفکران، فوتبالیستها، ورزشکاران، روزنامهنگاران، سلبریتیها، نظامیها، نمازیها، حوزویها، اصولیها، اصلاحیها، معممها، مکلاها آنی و اندی که به دیدار اهل قدرت بروند مصداق شرّالعلما هستند. اهالی دانش و آگاهی همان لحظه که چشم به سلام و صله حاکمان باز کنند مرجعیت اجتماعی و مقبولیت اخلاقی خود را از دست میدهند.
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 بعد از مدتها بیخبری دیروز امیر زنگ زد و حالم را پرسید. بی منظور و ملاحظه در جواب امیر که پرسید این روزها را چگونه میگذرانی گفتم با کلنجار رفتن! از وقفهای که در حرفش افتاد فهمیدم که جا خورده است. بعد از مکثی طولانی حرفش را ادامه داد و گفت کلنجار چرا؟ معلوم بود انتظار این جواب را نداشته است. لابد انتظار داشته بگویم با کتاب خواندن. با ورزش کردن. با رفتن به طبیعت. در دور همیهای دوستانه و لذت بردن از باقی مانده عمر اما،
🔘واقعیت این است که این روزها بیشتر وقتم با کلنجار رفتن میگذرد! مینشینم پشت لپ تاپ و با نوشتن کلنجار میروم. با واژهها، کلمهها و جملهها گلاویز میشوم. با طرح داستانهایم کلنجار میروم. با شعرهایی که سرم را سنگین کردهاند. با کمالگرایی دیوانهواری که برای نوشتن دارم. با شروع کلنجار دارم. با ادامه دادن کلنجار میروم، با پایان بندی بیشتر از این هر دو.
🔘این روزها مدام با اندوه کلنجار میروم. با غم از دست دادن. هر ساعت دلتنگی کلافه کنندهای چنبره میزند روی قلبم و انبار کوچک امیدم را به آتش میکشد. ساعتها با خودم کلنجار میروم تا اندکی امید برای ادامه دادن پیدا کنم. روزها راه میروم تا به روزنهای رو به رهایی برسم. ادامه دادن این روزها کار آسانی نیست. برای جمع کردن ذرهای امید ساعتها کار و کلنجار نیاز است.
🔘 روزها آسان نمیگذرند. شبها بی دغدغه به سر نمیشوند. برای دو ساعت خوابیدن چهار ساعت باید با ذهن و ضمیرم کلنجار بروم. شوربختی دیگر آن است که برای بیدار شدن از آن دو ساعت خوابِ خراب و خیالاتی باید یک ساعت با جسم خسته و خمودهام کلنجار بروم. جلوی آینه با موهای سفیدی که هر روز تعدادشان بیشتر میشود کلنجار میروم. با دردهایی که ناگاه میآیند و از عضوی به اندامی مهاجرت میکنند. شب با تاریکی کلنجار میروم، روز با روشنایی. در خانه با خودم در خیابان با مردم. مردم بی امید و آیندهای که با چشمان وحشتزده گویی در انتظار عذاب نشستهاند!
🔘با گذشتهای دلخواه و دوست داشتنی که دست از سرم برنمیدارد یک جور در کلنجارم، با آینده ابری و پر ابهامی که هنوز نیامده و چه بسا که هرگز نیاید جور دیگر. میان آروارههای نیرومند کوسه کلنجار روزی صد بار میمیرم و زنده میشوم. کلنجار نام دیگر زیستن ماست. کلنجار هوو و هومال هم خانه ماست. ما را برای آرامش نساختهاند. ما را به سان سنگهای کف رودخانه برای کشمکش ساختهاند. ستیزِ سر با سنگ. کلنجار سینه با ساطور. خراشیدن درون. تراشیدن بیرون. ما در دل کلنجار زاده میشویم. در آغوشش بالیدن میگیریم و عاقبت روزی در درّه مهآلود کلنجار فرو میرویم.
کلنجار نام دیگر زندگی ماست!
@Khapuorah
#ماشااکبری
از پول تا پوپولیسم!
▪️دونالد ترامپ، چهلو هفتمین رئیسجمهور آمریکا، نه فقط یک سیاستمدار که نماد دوران سیاست ورزی بدون اخلاق است. دورانی که در آن گفتوگو، نزاکت، نظم اخلاقی و مسئولیتپذیری در عرصهٔ عمومی به سخره گرفته میشود. ترامپ شخصیتی پرحاشیه است. زبانی بیپرده، هتاک و رفتاری هجومی دارد. او با این ویژگیها الگویی لوده و آلوده از قدرت به نمایش گذاشته است. الگویی بی فضیلت، بدون تعهد و بسیار غیر قابل اعتماد.
▪️ ترامپ در مقام یک رهبر سیاسی با تکیه بر پوپولیسم اجتماعی خود را صدای «مردم » معرفی میکند، اما در عمل با تکیه بر شعارهای تند، رفتارهای هجومی، تصمیمهای هیجانی، حمله به مخالفان، بیاعتنایی به حقیقتها، قطبیسازی بیسابقهای در جامعه آمریکا ایجاد کرده است.این قطبیسازی در انتخابات ۲۰۲۰ و حوادث ژانویه ۲۰۲۱ مثل زخمی عفونی دهان باز کرد و سلامت و صحت سیاستهای ادعایی ترامپ و ساختار سیاسی آمریکا را به شدت زیر سوآل برد. رفتارهای او در مقام یک رهبر حزبی به تضعیف اعتماد عمومی و لکهدار شدن نهادهای دموکراتیک در جامعه آمریکا انجامید.
▪️از منظر اخلاق سیاسی، او استانداردهای سنتی حقیقتگویی، شفافیت و رعایت ادب سیاسی را که میراث دموکراسی آمریکا است به حاشیه راند و بهجای آن سیاستی هیجانی، رسانهمحور، شخصی و سطح پایین را جایگزین کرد. رسانهها و نهادهای رسمی که در دموکراسیهای پیشرفته بهعنوان ستونهای پاسخگویی اندیشههای سیاسی شناخته میشوند، در گفتمان ترامپ به «دشمنان» تبدیل شدند. چنین رفتاری مشروعیت این نهادها را فرسایش داده و بی اعتنایی اخلاقی را بعنوان یک شاخصه سیاسی دوران جدید رواج داده است.
▪️ترامپ مکرر و مرتب به رسانهها و خبرنگاران حمله کرده و آنها را «دشمن مردم» نامیده است. اقدامی که با عرفِ احترام به آزادی مطبوعات و گردش آزاد اطلاعات ناسازگار است. عدم پذیرش نتایج انتخابات ۲۰۲۰ و مطرح کردن گستردهٔ ادعای «تقلب» بدون شواهد معتبر، که به حملهٔ به کنگره آمریکا انجامید و نقض سنت انتقال مسالمتآمیز قدرت، از او در ساحت سیاسی آمریکا یک سیاستمدار بی تعهد به نمایش گذاشت. استفادهٔ بی رویه از توییتر برای اعلام سیاستهای رسمی و حزبی ترامپ را تا حد یک سلبریتی رسانهای پایین آورده است. ترامپ سیاستورزی را به شرّخرّی، سیاست را به بنگاه زد و بند و تلکه بازی و آمریکا و سازمانهای ملی و بینالمللی را به چاله میدان تبدیل کرده است. رفتار خارج از عرف ترامپ پیشبینیپذیری و رسمیت تصمیمگیری سیاسی را در ابعاد جغرافیایی و جهانی از بین برده است!
▪️زبان ترامپ در حیطه سیاست، زبان زورگیرها و قلدرهای قمه به دست است. او از بهکارگیری القاب تحقیرآمیز «جو خوابآلود» برای بایدن و «هیلاری فاسد» برای هیلاری کلینتون در کمپینها و سخنرانیهای رسمی ابایی نکرد. رهبر کره شمالی را فارغ از مشروعیت و محبوبیت بخاطر چاقی، زلنسکی را بخاطر نوع لباس و ملکه انگلیس را به سبب کهولت سن دست انداخت. همه اینها را نه در یک ضیافت دوستانه که در دیدارهای رسمی و مقید به پروتکلهای سیاسی انجام داد!
▪️زبان تحقیر و تمسخر در سیاست پدیده تازهای نیست اما ترامپ این رذیلت اخلاق سیاسی را به «استراتژی مرکزی قدرت» تبدیل کرد. او با لقبگذاری تحقیرآمیز به جای نقد ایدهها و اندیشههای مخالفان به شخصیت آنها هجوم میبَرَد. ترامپ اهانت را به عنوان بخشی از رفتار سیاسی مشروعیت بخشیده است. او سیاست را نه به عنوان علم مدیریت عرصه عمومی که به برنامه«نبرد شخصیتها» تبدیل کرده است!
▪️ ترامپ سیاست را از اتاقهای مذاکره و پشت میزهای گفتگو و سالنهای کنفرانس به میدان کُشتی کج انتقال داده است. جایی که قدرت نه در استدلال و استناد که در فریاد بلندتر و تحقیر بهتر و تبلیغ بیشتر سنجیده میشود. در این میدان هر کس دریدهتر است بهتر است!
▪️ترامپ سیاست را به نمایش تبدیل کرده است. نمایشی شلوغ و شلخته و موزیکال که در آن حقیقت کوچک و کم و قلبِ حقیقت بزرگ و بیشتر است. او با زبان تند و حرکات نمادین، سیاست را از گفتوگوی عقلانی به میدان جدال احساسی کشانده. جایی که پیروزی نه با ایده و اندیشه و برنامه و کارنامه، که با شدت و حدّت طعنه و مهارت و مهتری در تحقیر دیگران تعیین میشود.
▪️سیاستورزی اوباشی ترامپ تنها محدود به جامعه سیاسی آمریکا نیست. این رفتارها در سطح بینالملل پژواک یافته و پیروانی پیدا کرده است. شاگردان و شیفتگانی که به تقلید از آموزگار خود نزاکت سیاسی را زیر پای هیجان و منافع شخصی نابود میکنند. مانیفست سیاسی ترامپ این است که؛ « من دیوانه و دهن دریدهام پس حق با من است!». دیوانگی و دریدگی مجوز رفتار مشمئز کننده ترامپ است. پول و پوپولیسم و خودشیفتگی بیمارگونه وقتی که با قدرت سیاسی همنشین شوند ترامپ از آن متولد میشود!
@Khapuorah
#ماشااکبری
🔘 سروان ذبیحی افسر ششدانگ و شمردهای بود. اهل دیوان و دیسیپلین. صاحب سَبْک. دانشگاه رفته بود. درس خوانده بود. مدرک و مستند داشت. برای هر نشان و نمونهای که به سینهاش آویزان بود دورهها دیده و دردها کشیده. از آن افسرانی نبود که همین طوری از غیب و غارت دان و درجه میگیرند. منظورم این است که از آن آدمهایی نبود که از سر ناچاری و ناداری، تنها به خاطر لقمه نانی و داشتن نامی فانوسقه بر کمر و کاشکول به گردن میبندند. سروان تمام، مجید ذبیحی افسر تعلیمی بود نه ترفیع گرفته تطبیقی. نظامیها به خوبی تفاوت بین افسران تعلیمی و تطبیقی را میفهمند. سروان ذبیحی فرمانده گروهان ۱۱۴ مرکز آموزش صفر یک نیروی زمینی بود. فرماندهای کم حرف. متین و مگو.حرفهایش را با چشمهایش میزد. با نگاه فرمان میداد. سروان ذبیحی فقط با سکوت و نگاه صد و بیست و هشت لیسانس وظیفه «لِنتی» و «لَچَر » گروهان ۱۱۴ را کنترل میکرد.
🔘 در مراکز آموزشی سربازها را چند روز از پادگان بیرون میبرند و شرایط آموزشی را برایشان سخت میکنند. نظامیها به این کار میگویند اردو. اردوهای آموزشی مرکز آموزش ۰۱ در ارتفاعات شرق تهران موسوم به «تلو» برگزار میشدند. آذر ماه بود. برف سنگینی روی زمین نشسته بود که ما را بردند اردو. یکی از آموزشهای حین اردو تمرین تیراندازی بود. تیراندازی با تفنگ امیک انجام میشد. با بشمار سه سرگروهبان اسماعیلی در میدان تیر حاضر شدیم. سروان ذبیحی فرمانده میدان بود. با فرمان گروهان به جای خود هر کدام در موقعیت خود مستقر شدیم. گروهان! صدای بم بی خش سروان ذبیحی بود. اسلحهها روی زمین! اسلحهها را روی زمین گذاشتیم. گروهان به پشت بخوابید. فکر کردیم این هم بخشی از آزار و اذیتهای اردو است. غلت زدن با لباس سربازی در هر مکان و موقعیتی در ارتش امری عادی است. به پشت خوابیدیم. چشمها بسته. چشمها را بستیم. سکوت در میدان برقرار بود.
🔘 طولی نکشید که فرمانده میدان فرمان داد گروهان اسلحهها را بردارید! خواستیم بلند شویم برای برداشتن اسلحه که سروان ذبیحی گفت! در همان حال درازکش و با چشم بسته و در ذهن و فکرتان اسلحهها را بردارید. همه اسلحه را برداشتند؟! صدای بله گروهان ۱۱۴ در هوای سرد و برفی تلو چندان انعکاسی نداشت. نشانه بگیرید! فرمان بعدی فرمانده میدان بود. همه نشانه گرفتهاند؟ بــــــــــــــــــله! هر کدام پنج تیر شلیک کنید! صدای خنده لیسانس وظیفه حسن پیله ور برخاست. فرمانده با صدای محکمتری فریاد زد نخند. در فکر و ذهنت به هدف شلیک کن! شلیک اوّل....شلیک دوّم... شلیک پنجم که انجام شد فرمانده دستور بر پا داد. بلند شدیم. لباسهایمان را از برف تکاندیم، اسلحهها را برداشتیم و هر کس در موقعیت خود قرار گرفت.
🔘گروهان که مستقر شد سروان ذبیحی نگاهی به صف سربازها کرد و آمد کنار محمدرضا گودرزی و گفت چند تا از تیرها را به هدف زدی؟ محمدرضا خندید و گفت یکی، شاید هم دوتا. از سرباز کمیجانی همین سوال را پرسید و جواب شنید هیچی. حسن پیله ور در جواب پرسش سروان ذبیحی گفت کدام تیرها؟! چهارمی گفت یکی و پنجمین سرباز گفت سه تا. سروان ذبیحی بعد از سکوت کوتاهی گفت؛ میبینید؟ حتا توی فکر هم تیرهایتان به هدف نمیخورد. جایی که همه چیز مال خودتان است هم کم میآورید. جایی که تفنگ و تیر و نشانه و میدان و فرمانده میدان همه خودتان هستید چرا همه تیرها را به هدف نزدید؟! چه مانعی در مغزتان هست؟ چرا نباید بگویید هر پنج تیر را به هدف زدم؟! جایی که توی خیالتان همه تیرها به هدف نمیخورند چطور در واقعیت میخواهید تیرهایتان همه به هدف بنشینند؟ بیرون از فکر و فهم شما هزار و یک دلیل برای به هدف نخوردن تیرتان وجود دارد. ذهن صاف و صیقلی چرا نه؟ قبول دارید که بزرگترین مانع برای پیروزی در ذهنتان است نه در زمینتان. مانع اصلی ذهن شماست. وقتی که در خلوت ذهن و ضمیرتان بتوانید همه تیرهایتان را به هدف بزنید در میدان واقعی خواهید توانست نقش تیرانداز ماهری را بازی کنید. سکوتی طولانی برقرار شد. همه گروهان گویی از خواب اصحاب کهف بیدار شده بودند. هر کس با بهت و حیرت به کنار دستیاش نگاه میکرد.
🔘 همه ما اوّل در بطن باورهای خود شکست میخوریم بعد در برابر دشمنان و یگران تسلیم میشویم. شکست بیرونی حاصل فروپاشی درونی است. هر دیواری که فرو میریزد ابتدا در خیال و خلوت خودش تَرَک برمیدارد و بعد در با ضربههای بیل و کلنگ از هم میپاشد. هر پیروزیِ بیرونی امتداد و ادامه پیروزیِ پنهان در ذهن و ضمیر خودمان است. سروان ذبیحی با درسی که در میدان تیر به ما آموخت نشان داد که چه تفاوتهایی بین افسران تعلیمی با افسران تطبیقی وجود دارد. بعضی آدمها به شغلها و نامها اعتبار میدهند مثل سروان ذبیحی که به افسری ارتش اعتبار داده بود!
پ.ن
۱، دراز و دیلاق.
۲، لجباز. لجوج
@Khapuorah
#ماشااکبری
بوی کبــــــــــــــــــاب یا بود کبـــــــــــــــــاب؟
🔘 نامش حسن بود. خانواده پر عیال و آدمی داشت. هشت بچه داشت و دو زن. با خودش یازده نفر. یکی از اتاقهای خانه قدیمی حاج غلام را اجاره کرده بود. سیر کردن شکم ده نفر کار آسانی نیست. روزها کارگری میکرد. شبها نگهبانی میداد. بیل میزد. بار میبُرد. سیمان خالی میکرد. نخاله بار میزد. چند وقتی شد کارگر شهرداری. چنگک دستش گرفت و لباس لاستیکی سرتاپا پوشید و لای و لجنهای زیر پل بهداری را بار زد و بیرون ریخت.
🔘 همان روزها که در کار لای و لجن بود سر بوی لجن و کثیفکاری کوچه با یکی از همسایهها شاخ به شاخ شد. در جواب اولدرم بولدرم همسایه برگشت گفت؛ جوجه ماشینی به من میگویند حسن خَرکُش! بعد از آن روز حسن شد حسن خرکش!
🔘 امیربهادر پسر حسن خرکُش همکلاس ما بود. پسری آرام و آسوده. از آن آفریدههای زمینی که خدایان آسمانی نادیدهشان میگیرند. فقر و نداری از وجهه و وجناتش جاری بود. کاپشن ساییده و چرکمردهای با سرآستینهای ریش ریش همیشه تنش بود. دگمه دوّم پیراهنش افتاده بود و امیربهادر به جایش یک سنجاق کوچک گذاشته بود. شلوار سربازیاش هم گشاد بود هم بلند. خدا میداند مال نیمدار چه کسی بود که حالا پاپوش امیربهادر شده؟ خارک کمربندش یک تکه سیم بود!
🔘 فقر و فلاکت خانواده حسن خرکُش پنهان کردنی نبود. رنگ رخسارشان خبر میداد از سرّ درون. با این حال اما، دو سه روزی یکبار بوی کباب و دود کوبیده از جلوی اتاق حسن خرکُش بلند میشد و تمام کوچه و محله را فرا میگرفت. مایه حیرت و حسرت همسایهها بود که چطور خانواده حسن خرکُش با آن فقر و فلاکت عیان و عریان هر هفته بساط کباب و کوبیده راه میاندازند و شام شاهانه بار میگذارند؟
🔘 شیطان رفت زیر جلدم و یک روز از امیربهادر پرسیدم، خوب هر شب هر شب منقل میگذارید و کباب و کوبیده نوش میکنید. از کجا میآورید گوشت کیلویی خدا تومن میخرید؟ امیربهادر پوزخندی زد و گفت؛
از دور مردم را سوزاندهایم از درون خودمان را. کباب کجا بوده. مادرم از آقاجعفر قصاب یک کیلو روده خریده، هر چند وقت یکبار به قدر انگشتی «لَغَرو پینَه»۱ میاندازد روی زغال و بویش تمام کوچه را فرا میگیرد. «کورِ دو چَش بام»۲ اگر کباب یا کوبیده به چشم دیده یا چشیده باشم. همان شبهایی که بو و دود کباب راه افتاده است ما سیر شکممان نان خالی هم نمیخوریم، کجای کاری تو؟!
🔘 جناب فیلسوف!
این بو و دود از برای کباب و کوبیده نیست. مردم برای پنهان کردن فقر و فلاکت خودشان دنبه و دنبلان بر آتش میاندازند و نان خالی به دندان میکشند. حیرت انگیز است در روزگاری که شاخص و شناسه های معتبر علمی و دادههای دقیق برای سنجش رفاه اجتماعی و توسعه اقتصادی وجود دارد، اهالی فضل و فهم احساس و ادراک عاطفی بوی کباب را معیار سنجش رفاه اجتماعی برمیشمارند. بوی کباب اگر چه خوش و شامه نواز است اما هیچ نسبتی با رفاه همگانی ندارد. رفاه اجتماعی را با قدرت خرید، دسترسی به آموزش و بهداشت، شغل، امنیت اشتغال، درآمد کافی و پایدار، مسکن قابل دسترسی، آزادیهای مدنی، برخورداری از حقوق شهروندی، فرصتهای برابر برای همگان و کاهش نابرابری میسنجند نه با بو و دود کباب.
🔘جناب فیلسوف،
این بو بوی زننده شکاف طبقاتی است. بوی تعفن و تباهی نابرابری. این دود، دود دلگیر نابرادری است. رفاه اجتماعی یک «بود» است نه یک «بو». اگر عدالت بود، اگر فرصتها برای همگان و همیشه برابر بود، اگر آموزش برای همگان در دسترس بود، اگر مسکن مناسب با حقوق و درآمد پنج سال در دسترس بود آن وقت میتوان «بو»ی کباب را معادل «بود» کباب حساب کرد.
🔘 استاد فهم و فضل و فلسفه، وقتی که از هر دهانی فریاد فقر بلند است آویختن به بو و دود کباب غیر از تزئین فقر توسط روشنفکران نام دیگری ندارد.
👌در ضمن خرید مردم با چهاردست نشانه سطح رفاه نیست. نشانه اضطراب از آمدن فردا است. فردایی که ما مردم را از امروز فقیرتر میکند. علامت ناامنی اقتصادی است که از امروز تا فردا تمام شاخصهایش در جهت کاهش قدرت خرید مردم دگرگون میشوند. مردم مجبورند با چنگ و دندان خرید کنند چون ایمان دارند قدرت خریدشان دو ساعت دیگر ده درصد کمتر از همین ساعت است!
آقای فیلسوف!
عوام هم میدانند که بوی دنبه و دنبلان غیر از خوردن کوبیده و کباب است شما که از خوبان و خواصید چرا؟
پ.ن
۱، چربی روده گوسفند و دام.
۲، هر دو چشمم کور باد. سوگندی محکم و واقعی.
@Khapuorah
#ماشااکبری