75959
❌ کپی بدون ذکر منبع ممنوع هست Admin @hossein_mysticosm 🔴 دیگر کانال ها اشو @Oshocenterr دبی فورد @DebbieFord جیدو کریشنامورتی @JidduKrishnamurtii اکهارت تله @Ekharat_tolle وین دایر @WayneDyerr گرجیف @Gordjief
حقیقت تنها به ذهنی که خالی از دانسته ها باشد، وارد می شود و در حالتی وارد می شود که دانسته ها حضور ندارند و به کنش مشغول نیستند. ذهن انبار دانسته ها است؛ پس مانده دانسته هاست و برای آنکه ذهن در حالتی باشد که نادانسته ها اظهار وجود کنند، باید از خود و تجارب گذشته خود ـ چه خودآگاه و چه ناخودآگاه ـ واکنش ها، پاسخ ها و ساختار خویش آگاه باشد؛ وقتی که خودشناسی کامل وجود داشت، دانسته ها به پایان می رسند و آنگاه ذهن از آنها خالی می شود؛ آن وقت است که حقیقت ناخوانده وارد خواهد شد.
حقیقت به شما يا من تعلق ندارد. شما نمی توانید آن را ستایش کنید. در همان لحظه ای که دانسته شود، دیگر حقیقت نیست. نه نماد حقیقت است و نه تصویر؛ بلکه هرگاه درک خویشتن ممکن شود و «خود» بازایستد، ابدیت پا به عرصه وجود می گذارد.
کریشنامورتی
دیدار با زندگی
ص 187
خداوند یا حقیقت یا هرچه که شما نامش را بگذارید، چیزی است که لحظه به لحظه اعلام وجود می کند و تنها در حالت آزادی و صرافت طبع اتفاق می افتد؛ نه وقتی که ذهن براساس الگویی خاص منضبط می شود. خدا به ذهن ارتباطی ندارد؛ رسیدن به او از طریق فرافکنی ممکن نیست. تنها راه رسیدن به او، پرهیزکاری است؛ همان چیزی که آزادی نام دارد. پرهیزکاری یعنی مواجهه با حقیقت «آن چه هست» و روبه روشدن با حقیقت، یک حالت شور و خلسه است. تنها وقتی که ذهن در حالت شور و خلسه و در حالت سکوت است و از خود حرکتی ندارد، بدون فرافکنی اندیشه ـ چه خودآگاه و چه ناخودآگاه - تنها در آن صورت، جاودانگی حضور خود را اعلام می کند.
کریشنامورتی
اولین و آخرین رهایی
ص 255
زندگی یک هدیه است نه یک حق | از دیدگاه ابن عربی
Читать полностью…
شما آفریده شده اید تا به زیبایی آفرینش پاسخ دهید. آفریده شده اید تا با شادمانی و همسو با کل خلقت زندگی کنید. اما داستان تان اجازه نمی دهد تا با آن شادمانی و سعادت زندگی کنید. و داستان من، همواره مرا در آن سعادت و شادمانی نگاه میدارد زیرا تمام عادات و تمام روش هایم برای عشق ورزیدن و لذت از زندگی است و تمام تلاشم را می کنم تا رؤیایم به واقعیت تبدیل شود. و به راستی که کوشش و تلاش زیادی به خرج نمی دهم جز این که همواره داستان زیبای زندگی ام را ادامه دهم و آن را به هرجا می روم، با دیگران سهیم شوم.
امروز می تواند بزرگترین روز زندگی تان باشد؛ روزی که سرانجام داستان تان را تغییر می دهید. امروز میتواند روز پیوندتان باشد؛ اما برای این که آمادگی این پیوند را پیدا کنید باید کارهای ناتمام تان را انجام دهید. باید به تمام کسانی که دوستشان دارید، بگویید: "دوستت دارم". و اجازه دهید بدانند که میخواهید شاد باشند. برای این که شاد باشند، باید آن ها را ببخشید و آنها باید احساس کنند که آنها را بخشیده اید. نیازی نیست به آنها تلفن بزنید و نیازی نیست در انجام این کار آزار ببینید. آزار دیدن یک انتخاب است. شاد بودن و زندگی یی پاک و الهی نیز یک انتخاب است.
دُن میگل روییز
حلقه آتش
ص 81 و 82
کودکان به طور طبیعی خلاق هستند، زیرا ذهنشان هنوز در چارچوب دانش، تعصبات و پیشداوری های ثابت گرفتار نشده است. خلاقیت به آزادی نیاز دارد؛ آزادی برای تجربه کردن، پرسیدن و امتحان کردن راه های تازه.
با بزرگ شدن، جامعه معمولاً به کودک آموزش می دهد که همیشه «راه درست» را دنبال کند؛ یعنی همان راهی که دیگران قبلاً کشف کرده اند. این آموزش می تواند خلاقیت طبیعی او را محدود کند و او را به فردی تبدیل کند که بیشتر به تکرار روش های موجود می پردازد تا آفرینش چیزهای تازه.
تفاوت انسان خلاق با یک تولیدکننده در همین جاست. تولیدکننده راه شناخته شده و کارآمد انجام یک کار را می داند و با کمترین تلاش به نتیجه می رسد؛ اما آفریننده از مسیرهای مختلف عبور می کند، حتی اگر بعضی از آنها اشتباه باشند. او از هر تجربه چیزی می آموزد و از طریق جستجو و آزمون، به چیزی می رسد که پیش از او وجود نداشته است.
بنابراین برای زنده کردن خلاقیت، انسان باید دوباره روحیه کودکانه خود را پیدا کند؛ یعنی از ترس اشتباه کردن فاصله بگیرد، راه های تازه را امتحان کند و خود را فقط به روش هایی که دیگران از پیش تعیین کرده اند محدود نکند.
اشو
خلاقیت
ص 141 و 142
چگونه در دوران میانسالی زندگی کنیم؟
هر موجودی در دنیا، به جز انسان، می،داند که چگونه به زیبایی بمیرد. اگر در جنگل قدم بزنید - حتی جنگلی که پر از حیات وحش است - اگر حیوانی را نبینید که به دست شکارچی کشته باشد، لاشه ای را پیدا نخواهید کرد که همین طور در گوشه ای افتاده باشد. نه تنها جنگل، بلکه در شهرها نیز که این روزها پرندگان به خصوص کلاغ در آنجا حضور دارند، کلاغ مرده ای را پیدا نمی کنید همه آنها زمان مرگ را می دانند، بنابراین در مکان خلوتی می نشینند و به زیبایی می میرند. این فقط انسان است که از این موضوع غافل است و به گونه ای می میرد که مرگ روز به روز نازیبا می شود. هنگامی که مرگ فرا می رسد، افرادی که نمی دانستند چگونه زندگی کنند، بدون شک با نحوه مرگ مشکل خواهند داشت.
از جهات بسیاری، سالخوردگی میتواند نعمت بزرگی باشد؛ زیرا،تمام تجربه زندگی پشت سر شما قرار دارد. نزدیکی به مرگ، یک فرصت محسوب میشود؛ زیرا هنگامی که مینشینند تضعیف میشوند و به سمت ترک جسم پیش می روند، آگاهی از ماهیت وجودیتان بسیار آسان تر است. زمانی که خردسال بودید، همه چیز زیبا بود، اما مشتاق بزرگ شدن بودید زیرا می خواستید زندگی را تجربه کنید. در دوران جوانی، هورمون ها عقل شما را ربودند. هر کاری که کردید، دانسته یا ندانسته، فقط شما را به سمت ناآگاهی سوق داد. تعداد بسیار کمی از مردم قادر هستند عقل خود را از چنگ هورمون ها در آورند و با بصیرت به زندگی بنگرند. سایر افراد در آن گرفتار شده اند. در دوران جوانی، زمانی که بدن پر جنب و جوش است، بسیار دشوار است که خود را آگاه کنید؛ زیرا آن قدر با بدن خود یکی هستید که چیزی فراتر از آن نمی بینید.
با این حال، با افزایش سن، ناآگاهی کاهش می یابد. همان طور که جسم طراوت خود را از دست می دهد، بیشتر و بیشتر آگاه می شوید؛ زیرا نمی توانید با این بدنی که در حال ضعیف شدن است احساس نزدیکی کنید. وقتی به دوران پیری می رسید، تمام آرزوها رنگ باخته و تجربه یک عمر زندگی پشت سر شماست. سپس بار دیگر، کودک هستید، اما خرد و تجربه زندگی دارید. این میتواند بخش بسیار پربار و شگفت انگیزی از زندگی شما باشد.
اگر به جوانسازی خود اهمیت بدهید، پیری میتواند بخش معجزه آسایی از زندگی تان باشد. متأسفانه، اغلب انسان ها فقط به این دلیل که به فرایند جوانسازی خود توجه نمی کنند، در میانسالی عذاب می کشند. در دوران پیری، افراد بسیار اندکی حتی میتوانند لبخند بزنند. به این دلیل که تنها چیزی که در زندگی خود می شناختند کالبد مادی بود. هنگامی که بدن شروع به تحلیل رفتن میکند، آنها مأیوس می شوند. ممکن است هیچ بیماری در کار نباشد، لزومی ندارد مبتلا به سرطانی وحشتناک شوید؛ اما در هر گامی که بر می دارید، سن به شما یادآوری میکند: «همیشه این طور نیست.» اگر خود را در سایر ابعاد تجربه تثبیت کرده باشید، کنترل جسم آسان می شود.
پیری و حتی مرگ میتواند تجربه خوشایندی باشد. برای کسب این تجربه، باید بدانید چه زمانی جسم را ترک کنید و با آرامش از آن خارج شوید.
سادگورو
مرگ موهبتی الهی
ص 187 و 188 و 189
🆔 @Khodshenasivo
🆑 عرفان و خودشناسی
🌿 موسیقی بیکلام Towards The Dream اثری از Steve Roach 🌿
Читать полностью…
عشق مانند بسیاری از کارهای زندگی هدف و منفعت مشخصی ندارد. انسان در امور روزمره معمولاً برای هر کاری دلیل و مقصدی دارد، اما عشق را نمی توان با منطق سود و زیان توضیح داد؛ انسان عاشق می شود بدون اینکه بتواند دلیل کاملاً منطقی برای آن ارائه کند.
عشق ارزش مادی ندارد و قرار نیست چیزی در برابر آن به دست آید. ارزش آن در خود تجربه عشق، زیبایی درونی و حالتی است که در وجود انسان ایجاد می کند. به همین دلیل، از نگاه حسابگرانه و صرفاً منطقی ممکن است عشق نوعی دیوانگی به نظر برسد.
اما کسی که عشق را تجربه می کند، زندگی را با عمق و زیبایی بیشتری احساس می کند. عشق می تواند زندگی را سرشار از شادی، آهنگ و طراوت کند و انسان را با ارزش های درونی و معنای عمیق تر زندگی پیوند دهد.
انسان ممکن است بدون عشق ثروتمند، مشهور و از نظر ظاهری موفق باشد، اما از بخش مهمی از زندگی درونی خود بی بهره بماند. عشق نیرویی است که می تواند وجود انسان را دگرگون و سرشار کند و او را به تجربه ای زنده تر و انسانی تر از زندگی برساند.
اشو
عشق، رقص زندگی
ص 54 و 55
جبر یعنی: نمیتوانی جلوی آمدن موج را بگیری
اختیار یعنی: میتوانی انتخاب کنی در آن غرق شوی یا بر آن سوار شوی
زندگی آمیزهایست از جبر و اختیار است
اتفاقها از ما نیستند
اما پاسخ ما به آنها از ماست
عشق عملی ترین چیزها در جهان است. دوست داشتن، مهربان بودن، طماع نبودن، جاه طلب نبودن، تحت تأثیر دیگران قرار نگرفتن و برای خود فکر کردن. اینها کاملاً عملی هستند و یک جامعه شاد و عملی را بوجود می آورند. اما معلمی که خود را وقف درس دادن نکرده باشد و عشق نورزد ممکن است عناوینی جلوی اسمش داشته باشد که صرفاً نشان دهنده اطلاعاتی است که وی از کتابها به دست آورده است.
او به شما میگوید که این غیر عملی است زیرا در حقیقت درباره آن فکر نکرده است. دوست داشتن یعنی عملی بودن که فاصله زیادی با عملی بودن پوچ این به اصطلاح آموزش دارد که انسانهایی بوجود می آورد که در نهایت قادر نیستند تنها باشند و مشکلات خود را حل کنند.
مشکل ارتباط با بزرگ ترها در آنست که مسئله خود را حل نکرده اند. معهذا به شما میگویند چه چیز عملی و چه چیز غیر عملی است. درس دادن بزرگترین کار در زندگی است. اگرچه اکنون حقیر شمرده میشود اما بزرگترین و شریفترین کارهاست. اما مربی باید کاملاً خود را وقف کند و کاملاً خود را در اختیار قرار دهد. او باید با قلب و ذهن و با تمام وجود درس بدهد
کریشنامورتی
فرهنگ آموختن و عشق ورزیدن
ص 220 و 221
🌿 موسیقی بیکلام Trust اثری از Liquid Mind 🌿
Читать полностью…
هستی تنها به خورشید و سیارات اطراف ما محدود نمی شود و سطوح بالاتری از جهان نیز وجود دارند که هرکدام تراوشات و قوانین خود را دارند. ماده در مسیر آفرینش، بر اساس قانون سه وارد ترکیب های تازه می شود و هرچه از سرچشمه دورتر می شود، متراکمتر و غلیظتر می گردد.
هر چه ماده لطیف تر باشد، ظرفیت هوشمندی و آگاهی در آن بیشتر است؛ و هرچه متراکم تر و سنگین تر شود، این ظرفیت کاهش می یابد. بنابراین میتوان هستی را مانند زنجیره ای از سطوح دید که از لطیف ترین و هوشمندترین حالت آغاز می شود و به تدریج به سطوح متراکمتر می رسد. در این نگاه، جایگاه هر موجود در این زنجیره به درجهٔ غلظت ماده و میزان هوشمندی آن مربوط است.
گرجیف
دیدگاه هایی از زندگی واقعی
ص 245 و 246
دقت کنید که وابسته نبودن به فکر به این معنا نیست که احساساتت را نادیده بگیری
اگر غمگین هستی بگو (غم وجود دارد) رد نکن و غمگین بودنت را تفسیر ذهنی نکنی فقط بپذیر
یا مثلا اگر عصبانی هستی بگو (خشم وجود دارد) رد نکن و عصبانی بودنت را تفسیر ذهنی نکنی فقط بپذیر و انکار نکن
مثالی دیگر مثلا اگر می ترسی بگو (ترس وجود دارد) ترس را انکار نکن و با فکرهای بعدی آن را بزرگ تر نکن
فکر را ببین ببین ببین
#سخن_ادمین
فکر در تو اتفاق می افتد اما تو مجبور نیستی در هر فکری زندگی کنی
#سخن_ادمین
فکری به ذهنت می آید مثلا: (او درباره من بد فکر میکند)
تو لازم نیست با این فکر بجنگی یا سعی کنی متوقفش کنی
تو فقط باید بینی که این یک فکر است نه خود تو و نه الزاماً واقعیت
#سخن_ادمین
🌿 موسیقی بیکلام Pagoda in the Mist اثری از Lifescapes 🌿
Читать полностью…
🌿 موسیقی بیکلام Sacred Dance اثری از Devakant 🌿
Читать полностью…
مشت کوبیدن بر بالش
ابراز خشم، همیشه بهترین روش برای کنار آمدن با آن نیست. ممکن است تکرار و تمرین پی در پی برای بروز خشم، آن را در ژرفای آگاهی مان نیرومند تر سازد. بروز خشم به کسی که از او خشمگین هستیم می تواند آسیبی جبران ناپذیر ایجاد کند.
ممکن است برخی از ما ترجیح دهیم به اتاقمان برویم، در را قفل کنیم و به یک بالش مشت بزنیم این کار «نزدیک شدن به خشم» نام دارد، اما من فکر می کنم با انجام این کار، به هیچ وجه با خشممان تماس برقرار نمی کنیم. در واقع این کار حتی نزدیک شدن به بالشمان نیست اگر ما واقعاً به بالشمان نزدیک باشیم، می دانیم که بالش چیست و به آن ضربه نمی زنیم. با این حال، این روش می تواند به طور موقتی کار ساز باشد، زیرا با مشت زدن به بالش، انرژی بسیاری را صرف می کنیم، پس از مدتی خسته می شویم و احساس میکنیم بهتر شده ایم. در حالی که ریشه های خشم همچنان بدون کم و کاست باقی مانده اند و اگر از خانه بیرون برویم و غذا بخوریم، انرژی ما باز می گردد. اگر بذر های خشممان را آبیاری کنیم، دوباره سر بر می آورد و مجبور خواهیم شد دوباره به بالش مشت بکوبیم.
شاید مشت کوبیدن بر بالش، نوعی رهایی و آسودگی را به همراه داشته باشد، اما این احساس پایدار نخواهد بود برای برخورداری از دگرگونی حقیقی، باید با ریشه های خشممان کنار بیاییم و با نگاهی عمیق در پی نشانه های آن باشیم. اگر به جست و جوی ریشه های خشم خود بر نیاییم، بذر های خشم دوباره سر بر می آورند. اگر هوشیارانه زیستن را تمرین کنیم و بذر های تازه و سلامت بکاریم، از خشم ما مراقبت می کنند و ممکن است بدون هیچ درخواستی، آن را دگرگون سازند.
هوشیاری همچون نور خورشید که از گیاهان مراقبت می کند، از همه چیز مراقبت خواهد کرد. شاید به نظر برسد نور خورشید فقط به گیاهان می تابد و کار چندانی انجام نمی دهد، اما تابش خورشید همه چیز را دگرگون می سازد. هر گاه هوا رو به تاریکی می رود، گل های شقایق بسته می شوند و هنگامی که نور خورشید یکی دو ساعت به آن ها بتابد، دوباره شکفته می شوند. خورشید درون گل ها نفوذ می کند و گل ها توان ایستادگی در برابر نور خورشید را ندارند و به اجبار به روی خورشید گشوده می شوند. به همین ترتیب، اگر ما آگاهانه هوشیاری را تمرین کنیم، نوعی دگرگونی درون گل خشممان ایجاد می کند، خشم سر باز می کند و ماهیتش را برایمان آشکار می سازد. هنگامی که ماهیت و ریشه های خشم خود را درک کنیم، از آن رها می شویم.
تیک نات هان
هر گام آرامش
ص 73 و 74
🆔 @Khodshenasivo
🆑 عرفان و خودشناسی
🌿 موسیقی بیکلام Sweet Dreams & Starlight اثری از David Nevue 🌿
Читать полностью…
🌿 موسیقی بیکلام In The Silence of My Soul اثری از Liquid Mind 🌿
Читать полностью…
هر انسان از آغاز تولد تحت تأثیر مجموعه ای از عوامل قرار می گیرد و این تأثیرات در طول زندگی ادامه پیدا می کنند. بخشی از این تأثیرات از محیط و مواد پیرامون سرچشمه می گیرند و بخشی دیگر از عوامل دورتر و گسترده تر.
تأثیرات مختلف می توانند حالت های متفاوتی در انسان ایجاد کنند؛ برخی آرامش بخش و برخی پریشان کننده اند. انسان ممکن است در برابر یک تأثیر خاص واکنش بیشتری نشان دهد، اما این به معنای ثابت و تغییرناپذیر بودن او نیست.
گاهی تأثیرات درونی یا شرایط دیگر مانند یک سپر عمل می کنند و اجازه نمی دهند تأثیرات بیرونی به انسان برسند. همچنین هرچه یک تأثیر از انسان دورتر باشد، ممکن است اثر آن ضعیف تر شود. انسان ممکن است برای رهایی از یک تأثیر، خود را در معرض تأثیر دیگری قرار دهد و در نتیجه، به جای آزادی بیشتر، وابستگی بیشتری پیدا کند.
گرجیف
دیدگاه هایی از زندگی واقعی
ص 302 و 303
چرا هر چه به خدا نزدیک تر می شوی حیرتت بیشتر می شود؟ | راز حیرت در عرفان ابن عربی
Читать полностью…
🌿 موسیقی بیکلام Windrider اثری از Karunesh 🌿
Читать полностью…
ارزش های قراردادی جامعه با ما چه می کنند؟
به اعتقاد ما انسان دارای دو بعد وجودی کلی، یعنی "جسم" و "روح" است. یک مقدار حالت های معنوی هم در انسان هست که یا وابسته به بعد روحی او است یا وابسته بـه بعـد جسمی و مادی ارگانیسم. بعد سومی قابل تصور یا بودش نیست.
"هویت فکری به طور مسلم وابسته به بعد روحی انسان نیست. این پدیده تنها از صفت مثلا ً سخاوت و تواضع و دوستی تشکیل نشده است، بلکـه مـعـجـون و ملغمه ای است متشکل از کبر و خودخواهی و خودنمایی و آزمندی و ترس و اندوه و نفرت و بدخواهی و هزار رنج و مسأله دیگر. و ما معتقدیم که روح انسـان تجلى روح خداوند است. در این صورت چگونه می توان گفت که خاستگاه مثلا آزمندی هـا، حقارت ها، آزارها، ترس ها و رنج های آدمی بعد روحی او است!؟
بعد می پرسیم: آیا حقارت ها، حسادت ها، آزمندی هـا، دوستی ها سخاوتمندی ها و سایر اجزای تشکیل دهنده هویت فکری می توانـد ریشه در فطرت انسان داشته باشد و وابسته به بعد فطری او باشد!؟
حالات و صفات فطری کیفیت هایی است که هنگام تولد و قبـل از رابطه و مستقل از رابطه خاصی در انسان وجود دارد. یعنی خـواه رابطه ای وجود داشته باشد یا نداشته باشد، آن صفات هنگام تولـد به طور بالقوه در انسان هست. مثلا عشق، شوق زیستن، میل به صیانت، عاطفه، میل یادگیری و نظیر اینهـا هنگام تولد در مـوجـود آدمی نهفته است.
حال آن که بسیاری از صفاتی که ما آنها را فطـری تصـور می کنیم، حاصل نـوع خاصی از روابط انسانها اسـت؛ و اگر آن رابطه خاص – که توسط خود انسانها برقرار شده است - وجود نداشت، برای آن "صفات" هم ضرورت و جایی وجود نداشت. مثلاً شما در چه مورد مرا سخاوتمند می نامید؟ من مقداری از زمین ها یا پول هایم را به شما می بخشم و شما مرا سخاوتمند می نامید. ولی آیا خداوند از اول این زمین ها و جنگل ها و معادن را به قصد تملک من و تو آفریده است تا از قبل صفتـی هـم بـه نـام مثلا بخشش، سخاوت، یا آزمندی در فطرت ما نهاده باشد؟ هر گاه پول که یک ابداع و رواج بشری است وجود نداشـت چـه جـایی بـرای صفتِ فطری "دست و دلبازی" و "سخاوتمندی" وجود داشت؟ یا مثلا شما در چه مورد می گویید فلان کس متكبر يـا متواضع است؟ غرض کنید من وزیر و رئیسم و شما یک روز می بینید دارم بـرف پارو میکنم. درباره من می گویید چه آدم خاکی و متواضعی است که با وجود وزیر بودن برف پارو می کنـد". حـال اگر ببینید یک کارگر معمولی برف می روبد، آیا به او هم صفت فطری تواضـع را نسبت می دهید؟ واضح است که نه. خوب، چرا او متواضع نیست ولی مـن هستم؟ برای این که جامعه با معیارهای اعتباری خودش قبـلا یک شأن و ارزش قراردادی به حرفه وزارت چسبانده است که برف روفتن به آن نمی خورد. اگر جامعه آن شأن اعتباری را به حرفه من نچسبانده بود، آیا باز هم تواضع به صورت یک صفت فطری در من وجود داشت؟ مثال دیگر: فرض کنید من ده بار مهمان شـما می شوم و یک بار هم به اصطلاحی که مبتنی بر دیـد سـوداگرانه است "پس نمیدهم"؛ و شما مرا آدمی "رند" و "مفت خور می نامید.
ولی آیا رندی صفتی است در فطرت من؟ اگر دید سوداگرانه حاکم بر روابط ما انسان ها نبود من پنجاه بار هم که مهمان شما می شدم و پس نمی دادم، صفتی به نام رندی در مـن وجـود نداشت. یا در همین مثال اگر پول توسط انسان ها ابداع و رایج نشده بود، "رندی چه مفهومی داشت؟
بعد شما می گویید همه اینها قبول؛ ما دانستیم که آنچه اکنون با نام اخلاق و صفات اخلاقی رواج تجلیل آمیز دارد، چیزی نیست جز یک مقدار تمهیدات و شیوه های دفاعی و وسایل فریب و آزار. امـا در یک رابطه سالم، فطری و هنجار، اخلاق چه کیفیتی دارد؟ صفت دوستی را مثال می زنید و می گویید آیا در یک انسان سالم و به قول خودمان فطرت محور صفت، کیفیت و حالتی به نام احسـاس دوست داشتن وجود ندارد؟
پاسخ این است که در یک انسان سالم احساس دوسـت داشـتن وجود دارد؛ ولی بعد از این که همین انسان سالم اسیر هویت فکری شد، احساس دوست داشتن او تحریف می شود و ماهیت اصلی و فطری خود را از دست می دهد.
محمد جعفر مصفا
آگاهی
ص 187 و 188 و 189
🆔 @Khodshenasivo
🆑 عرفان و خودشناسی
دوستان عزیز و همراهان جانم 🌿❤️
این کانال فقط چند نوشته و چند جمله نیست برای من، بلکه گوشه ای از یک مسیر مشترک است مسیری که با محبت شما معنا پیدا کرده و با همراهی شما ادامه می یابد
اگر در این مسیر چیزی به دلتان نشسته لحظه ای آرامتان کرده یا چراغ کوچکی درونتان روشن کرده، و اگر دلتان می خواهد سهمی در ادامه این جریان داشته باشید می توانید به اندازه توان و میل خودتان همراهی کنید.
اینجا قرار نیست چیزی معامله شود هرچه هست از دل است و برای دل. و چه زیباست وقتی مهر از دلی به دل دیگر جاری می شود
هر مبلغی که با نیت محبت و همراهی باشد برای من ارزشمند است
6037 6974 9743 0766
حسین اکبرلو
بانک صادرات
گزارش واریزی:
@hossein_akbarlu
ممنونم که هستید میخوانید همراهی می کنید و این مسیر را با حضورتان زنده نگه می دارید🌹❤️
تسلیم شدن یعنی رها کردن آن بخش از خودتان که با حقيقت زندگی زندگی نمی کند. این تسلیم واقعی هست
Читать полностью…
🌿 موسیقی بیکلام Rainbows of Life اثری از Steven Halpern 🌿
Читать полностью…
مثال دیگر:
(او مرا دوست ندارد)
خود این جمله فقط یک فکر است اما ذهن بلافاصله آن را شخصی می کند و ادامه می دهد:
(چرا مرا دوست ندارد؟)
(من همیشه تنها می مانم)
(هیچ کس واقعاً مرا نمی خواهد)
اینجا دیگر یک فکر نداریم بلکه یک داستان کامل درباره خودمان ساخته ایم و این یعنی وابسته بودن به فکر کردن
#سخن_ادمین
سکوت حقیقی لزوماً با توقف فکر آغاز نمی شود با تغییر رابطه ما با فکر آغاز می شود
Читать полностью…
سکوت حقیقی این نیست که ذهن کاملاً از فکر خالی شود چون فکر کردن بخشی طبیعی از ذهن است
Читать полностью…