ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

.
به جای تمام حرفهای تکراری عاشقانه
بیا اینجا چهارتا شعر قشنگ بگو بهش:🩵📝


     @ShereNab
@ShereNab

𓂃˒𓂃˒𓂃˒𓂃˒𓂃˒𓂃˒𓂃˒𓂃˒𓂃˒

Читать полностью…

کتاب دانش

...

6 - در برابر دادگاه ایزدی:
« پدر، مادر، چقدر از دیدنتان
شادمانم!»
آنان او را نشناختند و
دیوانه‌اش پنداشتند. لیکن
مادر، مهربانانه با وی سخن
گفت و پرسید:
« دخترم تو از کجا می‌آیی؟»
و کینومه پاسخ داد: من از
میدو ' جهان مردگان به
اینجا می‌آیم. من کینومه
هستم. فرزندتان، من از مرگ
به‌سوی شما بازگشته‌ام، و
اکنون جسم دیگری دارم.
و سپس هرآنچه بر وی
گذشته بود برايشان بازگفت.
مردمان سخت شگفت‌زده
شدند ولی هنوز نمی‌توانستند
آنچه را که می‌شنیدند باور
کنند. درهمین‌هنگام پدر،
مادر کینومه یاماداگوری نیز
که به‌دنبالش روان بودند، به
آن خانه آمدند. سپس دو پدر
و دو مادر باهم سخن گفتند
و رایزنی کردند، از دختر
خواستند داستانش را بازگو
کند و بارها و بارها از او
پرسش‌ها کردند. لیکن دختر
به هر پرسشی چنان درست
پاسخ می‌گفت که نتوانستند
در درستی گفتارش شک کنند.
پس از این‌که داستان را
شنیدند، پدر مادر کینومهٔ
یاماداگوری به کینومه
اوتاریگوری گفتند: « ما قانع
شدیم، که روح این دختر،
روح فرزند شماست، لیکن
جسم او جسم فرزند ماست.
و ما گمان می‌کنیم که هردو
خانواده باید در او سهیم
باشیم. » والدین اوتاریگوری
با خرسندی این پیشنهاد را
پذیرفتند. و چنین نوشته شده
که کینومه از آن پس، وارث
هردو خاندان گردید.
پایان.

📖 #قصه_شب
مجموعه داستان‌های کوتاه
( شلوارهای وصله‌دار )
به‌قلمِ #رسول_پرویزی
۱- زار صفر
ز دست دیده و دل
هردو فریاد که هرچه
دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش
ز پولاد زنم بر دیده تا
دل گردد آزاد.
صبح دوم یا سوم اردیبهشت
بود، خورشید مثل غنچه گل
شکفت و به شیراز نور
پاشید، عطر بهارنارنج
سرتاسر کوچه‌ها را پر کرده
بود؛ مست‌و‌ملنگ و سرشار
از لذت دیدار صبح، آمادهٔ
رفتن به مدرسه بودم. مادرم
مثل هر روز کتاب‌هایم را
لای دستمالی پیچید و چند
شاهیِ روزانه‌ام را برای
مبارکی لای قرآن گذاشت که
بردارم. پول برداشتم و راه
افتادم. هنوز کوچه‌های تنگ
و تاریک شیراز قدیم پر نور
نبود اما هوای اردیبهشتی
آدم را بی‌خودی مست می‌کرد.
از بازارچهٔ فیل گذشتم،
پیچ حسینیه کورونیها را
پشت‌سر گذاشتم، به حمام
حاج‌هاشم نزدیک می‌شدم
که قلبم ایستاد، چشمم به
چندنفر خورد که وحشت‌زده
گردهم آمده بودند.
یک پیرزن چادرمشکی به
سرش می‌زد و شیون می‌کرد.
نالهٔ پیرزن مثل کارد، به‌قلب
می‌نشست ولی هنوز من
حادثه را نمی‌دیدم. کنجکاو
و با عجله نزدیک‌تر شدم و
خشکم زد. چشمم به چیز
غریبی افتاد.
سرِ زنِ قشنگی را بریده
بودند، سر خوشگلش با پوستی
به تنه‌اش چسبیده بود.
... ادامه دارد

📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

📚اصولأ باید بدانیم‌که
آدم بودن یک‌جور حماقت
هم به‌دنبال خودش
می‌کشاند.
مخصوصآ اگر بخواهید
برای آدم‌های دیگر آدم
خوبی باشید.
این روزها کلی چیزمیز
وجود دارد که همه باید از
پس آن بربیایند. باید
شغل داشته باشید، یک
سقفی بالای سرتان،
خانواده هم هستند.
مجبورید مالیات بدهید...
تازه، رمزِ کوفتیِ وای‌فای
هم باید یادتان بماند.
بعضی‌هایمان عمراً
نمی‌توانیم کنترل این
ریختُ‌پاش‌ها را
دردست بگیریم.
قلب‌مان مثل حباب‌صابونی
است. همان‌لحظه که آرام
می‌گیریم، هوس‌می‌کند
عاشق بشود، صدمه ببیند
و بشکند...چیزی
تحت‌کنترل‌مان نیست.
تظاهر می‌کنیم از پسِ
همه‌چیز برمی‌آییم...
حساب‌
‌کتاب، سرمان
می‌شود...نرخ تورم،
وام بانکی، زناشویی،
...ادا درمی‌آوریم که
چه والدین خوبی هستیم؛
ولی تنها کار خوبی که
انجام می‌دهیم این است
که بهشان غذا می‌دهیم،
لباس
تنشان می‌کنیم و
وقتی می‌بینیم آدامسی
را از روی‌زمین برمی‌دارند
می‌گوییم اخ کن!!
... کل زورمان را می‌زنیم تا
یک‌جوری روز را شب کنیم.
آخر قرار است فردا هم
همین بساط باشد. وحشت
داریم. چون آدم بزرگ
هستیم. اما نمی‌دانیم
آدم بزرگ‌بودن
چه‌شکلی است
.

🔅 مردم مشوش
متن از ; Pdf

📚🍃

Читать полностью…

کتاب دانش

🎧📚 #کتاب_صوتی
قهوهٔ سرد
آقای‌نویسنده
✍ روزبه معین


۲ - وقتی یه بازی
رو شروع میکنی
چاره‌ای جز ادامه
دادن نیست،
شوخی که نیست
پای حیثیت خودت
درمیونه خیلی
بده ک یروز تو
آینه نگاه کنی و
به‌خودت بگی
چطوری بزدل...

قسمت قبل

Читать полностью…

کتاب دانش

...

📖 مطالعه

... فرشته سن‌مائل رو پیدا کرد
و ... اون هم فرشته رو شناخت
و به سجده افتاد...
« مائل تو به‌جای فرزندان آدم،
پرندگان قطبی رو غسل‌تعمید
دادی! حالا فرمان ده آدم
شوند. » سن‌مائل حیرت کرد
... به درگاه خداوند زاری کرد
و گفت: آدم شويد!... مرغان،
مسخ شدند... سن‌مائل فکر
کرد از دوری اون‌ها اندوه بر
تنش مستولی می‌شه؛ خلاصه
جزیرهٔ پنگوئن‌ها رو با طناب
بست به لاوک سنگی و ... به
سواحل بره‌تون ' رسید...

کتاب دوم
فصل اول حجاب‌های اولیه


سن‌مائل روی تخته‌سنگی
نشسته بود؛ غافل از این‌که
شیطان رجیم هم اونجاست...
« خب پدرجان می‌خواهی
مؤمنین را لباس بپوشانی؟ »
- بله فرزند. از وقتی اينا آدم
شدن، لباس تنشون نیست.
« فکر نمی‌کنید لباس نداشته
باشن بهتره؟ لباس بپوشن دچار
کبر و نخوت می‌شن. »
- فرزند، کافر و ملحد این
قوانین را می‌گذارند!
ماژیس شیطان گفت:
« پدرجان، ...این مقتضای
بشر است. چون طبعأ مغرور
و ترسو و حریص به لذت
است... باشه رفقای من بارِ
پارچه اوردن اما بیندیشید!...
آنها در ساحل مشغولند و
کسی به آن‌ها توجهی
نمی‌کند... » کلی بحث کردند
... ماژیس رفت کفش و لباس
آورد و تن یه پنگوئن زن کرد
و گفت ببین چه خوشگل شده،
همه دنبالشن...
ماژیس شیطان پیش‌رویِ
دیگر پنگوئن‌ها شد و رفت
پنگوئن زن رو ک لباس
تنش کرده بود به‌چنگ
گرفت و برد...
بیچاره سن‌مائل که فهمید
گول شیطان را خورده، در
قلب خود تأثر تأسفی شدید
احساس می‌کرد که چرا
نخستین حجاب، عصمت
پنگوئن را بر باد داد... لباسی
را که روحانیون ایورن آورده
بودند تنشون کرد؛ گرچه
خیلی زشت بود...

فصل سوم
تحدید مزارع و مبنای مالکیت


جزیرهٔ پنگوئن‌ها کم‌کم یخ و
برف را از دست داد و ...
درخت‌های بید و انجير پدید
آمد... شمال جزیره یک بندر و
جنوب جزیره باغ‌ها و بیشه‌ها
و کلیسای باشکوهی را
سن‌مائل بنا ساخت...
یک روز مائل به کشیش
بولوک گفت:
« ساکنین این جزیره کمتر
به راه عقل و خرد می‌رن
..‌.
هر روز باهم دعوا میکنن...
مرغان پنگوئن یه روز شبیه
مجلس سنای افلاطون بودند
...
مزرعه را آباد می‌کردند حالا با
بیل و کلنگ به‌هم می‌کوبند.!
به‌هم فحش می‌دن. من
زبونشون رو نمی‌فهمم! با
دندان، دماغ اون‌یکی رو کنده! »
بولوک گفت:
« به‌خاطر حق مالکیت‌.
هرکدام را به سرقت اموال
متهم می‌کنند »
خلاصه یه نفر کشته شد!
سن‌مائل وحشت کرد و اشک
ریخت...
« پروردگارا، بارلها.... قربانی
هابیل را پذیرفتی، قابیل را
لعنت فرستادی، انتقام این
پنگوئن را از آن قاتل سفاک
بنما ! خداوندا؛ آیا جنایتی
فجیع‌تر و تجاوزی به عدل و
نصف تو بالاتر از این قتل و
دزدی ممکن است؟ ... »

📚 #جزیره_پنگوئن‌ها
👤 #آناتول_فرانس
ترجمه محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۶

یک نقد کلی از کتاب ;

پنگوئن‌ها پس از مسخ، وارد
دنیای پیچیدهٔ تمدن، سیاست
و اخلاق می‌شوند.
آناتول فرانس با نگاهی
موشکافانه در قالب طنز
نقدی عمیق بر رفتارها و
باور انسان‌ها در قالب،
مذهب و سیاست را
بازتاب کرده، این‌که انسان
حتی پس از پشت‌سر
گذاشتن دوران حیوانیت،
همچنان اسیر غرایز و
تعصبات و تضادهای خود
باقی می‌ماند. نگاهی
چندلایه در هم‌می‌آمیزد.
مطالعهٔ این اثر فرصتی
برای شناخت بهتر ضعف‌ها
و تناقض‌های جوامع بشری
دربارهٔ چرخه‌های تکرارشونده
تاریخ فراهم می‌کند.
با خواندن این کتاب،
به عمق رفتارهای انسان‌ها
پی می‌بریم. نقاط ضعف
که گویی در ما نیز وجود
دارد.

Читать полностью…

کتاب دانش

.
داستان‌های کوتاه
5-
کینومه دختری خوش‌بر‌و‌رو و
جوان بود. هنوز به هجده‌سالگی
نرسیده بود که در آن سامان
بیماری خطرناکی پراکنده شد و
دختر نیز در بستر بیماری افتاد.
پدر و مادرش بی‌درنگ به درگاه
خدا دست به نیایش برداشتند
و در راه ایزد سختی‌ها برخود
هموار کردند تا تندرستی دختر
را از او بخواهند.
دختر پس از چند روز اغما و
دستُ‌پنجه نرم‌کردن با مرگ،
یک‌شب به‌هوش آمد و پدر و
مادرش را از خوابی که دیده
بود آگاه ساخت.‌
« اقوام و دوستانت چندان در
پیشگاهم نالیده‌اند و به بارگاهم
نیایش کرده‌اند که ناگزیرم تو
را از مرگ برهانم. ولی چنین کاری
از من برنمی‌آید مگر جان کس
دیگری را به‌تو ببخشم. آیا تو
دختری را می‌شناسی که
همنامت باشد؟»
کینومه پاسخ داد: « به‌یاد می‌آورم
که در ناحیهٔ اوتاریگوری دختری
است که همنام من است.»
آن ایزد گفت:
« او را به‌من نشان بده.»
سپس دست بر بستر برد و
دختر برخاست و همراه ایزد
شد. و در چشم‌بر‌هم‌زدنی، هر دو
در برابر خانهٔ کینومهٔ دوم در
ناحیهٔ اوتاریگوری بودند. شب
بود ولی ساکنان خانه هنوز
به بستر خواب نرفته بودند.
و دختر چیزی در آشپزخانه
می‌شست. کینومه یاماداگوری
گفت: این همان دختر است.
آن ایزد از کيسهٔ سرخرنگی،
شیء نوک‌تیزی چون سیخ
بیرون آورد و در پیشانی
کینومهٔ دوم فرو برد. لرزه‌ای
بر اندام دختر افتاد، در برابر
آن ایزد نقش بر زمین گشت و
به‌وضع رقت‌انگیزی جان‌سپرد.
لیکن پس از اینکه دختر خوابش
را بازگو کرد، از هوش رفت و
سه‌شبانه‌روز در همین حال
ماند. آن‌گاه بار دیگر چشم
گشود و به سخن درآمد. از
بسترش برخاست، با شگفتی
پیرامونش را نگریست، سپس
به بیرون از خانه دوید و فریاد
کشید: « این خانهٔ من نیست!
شما پدر و مادرم نیستید!...»
چیزی شگفت‌انگیز رخ داده بود.
سه روز پس از مرگ کینومه
اوتاریگوری، پدر و مادرش
به‌سوگ نشستند و پیکر را
سوزاندند. کینومه اوتاریگوری
در برابر ایزد نالید و مویه کرد
و گله‌کنان گفت: از پیکرم جز
خاکستر و دود چیزی نمانده،
و روان من تنی نخواهد داشت.
آن ایزد چنین پاسخ داد:
« آرام باش و خاطر آسوده‌دار!
من تن کینومه یاماداگوری را
به تو می‌دهم، زیرا روان او را
باید هم‌اینک و بی‌درنگ اینجا
و به‌نزد من آورند. از سوختن
پیکرت چنین اندوهگین مباش:
جسم آن کینومهٔ دیگر را بسی
بهتر از جسم خویش خواهی
یافت. » و هنوز سخنش را
به‌پایان نبرده بود که روان
کینومه اوتاریگوری در کالبد
کینومه یاماداگوری حلول کرد.
و این زمانی بود که پدر و مادر
کینومه یاماداگوری دختر
بیمارشان را دیدند که از
تختش برخاست و به بیرون
از خانه دوید و فریاد می‌زد:
« اینجا خانهٔ من نیست.! »
آنان پنداشتند دخترشان دیوانه
شده است، به دنبالش می‌دویدند
و فریاد می‌زدند:
«کینومه کجا می‌روی؟ اندکی
درنگ کن. حال تو چندان مساعد
نیست، که بخواهی بدوی. »
ولی دختر از آنان گریخت و
همچنان می‌دوید تا به ناحیهٔ
اوتاریگوری رسید و به خانهٔ
کینومهٔ مرده درآمد.
آنجا پدر و مادر و بستگانش
را یافت و به آنان درود
فرستاد و گریه‌کنان و با
آوایی لرزان گفت:
آه خدایا، چه شیرین و
دلپذیر است که باز در خانه
هستم!... پدر، مادر، گرامی‌ترین
کسانم، چقدر از دیدنتان
شادمانم.!

در برابر دادگاه ایزدی
لافکادیو هرن
ترجمه امیرعباس خسروی
نشر #مرکز
ادامه دارد...

📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

💭
تحمل بعضی‌ چیزها
از عهدهٔ هرکسی خارج است.
من آن‌قدر به کلنجار رفتن با
آینده‌‌هایی که می‌توانستم
بسازم سرگرم شدم، که
دست‌آخر آن‌ها
مرا ساختند.
بعضی مشکلات در این جهان
هیچ راه‌حلی ندارند. هیچ!
برای حل‌کردنشان هیچ‌کاری
از دست هیچ‌کس برنمی‌آید!

مسیحای‌تلماسه/ فرانک‌هربرت

Читать полностью…

کتاب دانش

«« پول، عامل خوشبختی
انسان در عالم مادی است،
بنابراین فردی که نمی‌تواند
با یک قطعهٔ موسیقی به
به سعادت برسد،
تمامِ روح خود را به‌پول
می‌فروشد. »»

<<Remmber how we
Laughed away the hours
those where the thays
My Friends
We though thay'd
never end
>> 🎼

« گاهی خاطرات و تخیلات ما
صحنه‌ای را که در گذشتهٔ
دور حادث شده است چنان
در برابر چشمان ما ظاهر
می‌کند که گویی دیروز
اتفاق افتاده است طوری‌که
صحنه را به زمان‌حال بسیار
نزدیک احساس می‌کنیم.
علت این است که ممکن
نیست زمان طولانی بین
حال و گذشتهٔ دور را به
همان روشنی به‌یاد آوریم
که آن صحنه را به‌یاد
می‌آوریم. چنان که بتوان
فاصلهٔ زمانی و صحنه را
در یک تصویر باهم
مشاهده کرد.»

« عالی‌مقام ؛ آرتور شوپنهاور »

🎼 یادِ آن روزها بخیر
🎙 ماری هاپکین

Читать полностью…

کتاب دانش

...

📖 #مطالعه گروهی
قسمت ۳۳

« بزرگ‌ترین شادی
یک انسان این نیست که
آیندگان چیزی درباره‌اش بدانند،
بلکه در آن است که اندیشه‌ای
بیافریند که شايستهٔ قرن‌ها
تأمل و پاسداری باشد. »
آرتور چیرگی بر شهرت را به
« بیرون کشیدن خاری دیرپا
و دردناک از تنمان تشبیه کرده؛
عطش شهرت آخرین چیزی است
که خردمندان کنار گذاشتند »

« اگرچه هرگز از باورش بر
اینکه زندگی چیزی نیست
جز لایهٔ نازکی از کپک که
سطح زمین را پوشانده است »
و « پردهٔ مزاحم و بیهوده‌ای
از نمایش؛
چاره‌ای نداریم جز آنکه
محکوم به زندگی باشیم و برای
○ گفتار ارسطو ارزش زیادی
قائل بود؛ فرد محتاط در آرزوی
بی‌دردی است و نه لذت. »
...

دیدارکنندگان کنجکاو
می‌آمدند تا فیلسوف را
هنگام نهار ببينند. نامه‌های
ستایش‌آميز به دستش
می‌رسید... همه با او
احوالپرسی می‌کردند و
کتاب‌هایش در فروشگاه‌ها
دوباره ظاهر شد...
آرتور گفت
● « گربه‌ای مورد توجه قرار
می‌گیرد، خرخر می‌کند؛ و
بی‌شک زمانی هم که انسان
ستایش و تمجید می‌شود،
شعف و از خود‌بی‌خودی
دل‌انگیزی را در چهره‌اش
می‌توان دید » ◇ و امید..‌.
«خورشید صبحگاهی شهرت
من با نخستین پرتوهایش،
شامگاه زندگی‌ام را روشن کند
و تیرگی‌اش را از میان بردارد. »
از مهر و لذت سخن می‌گفت ...

● هیچ انسانی نیست که در
پایان عمر - در صورتی‌که
سالم باشد و قدرت دماغی‌اش
را حفظ کرده باشد- آرزو
داشته باشد زندگی را از
سر گيرد. بیشتر ترجیح
خواهد داد که نیستی را
کامل برگزیند. ●

فصل ۴۰

برخی اعضا از به پایان
رسیدن گروه غمگین بودند...
پم کاغذی را خواند:
■ « هرگز یک نجار نزد من
نمی‌آید و نمی‌گوید به‌من گوش
کن! این خطابه‌ای است از هنر
چوب‌بری »
شما هم همین کار را بکنید:
مثل آدمیزاد بخورید؛
مثل آدمیزاد بنوشید..‌.
ازدواج کنید... بچه‌دار شوید.
●■ یاد بگیرید با توهین‌ها
کنار بیایید و دیگران را تحمل
کنید. ● این نوشته از
اپپکتتوس هست.
فیلیپ تو هیچ‌وقت توی زندگی
نبودی! ... ربه‌کا گفت
■ « این حرف شوپنهاور؛
دلتون میخاد دوباره به زندگی
برگردین
؟! » تونی گفت «من
زندگی رو انتخاب می‌کنم با
اینکه سخته ولی کیف داره»
همه موافق بودن. حتی
جولیوس. فیلیپ گفت
«من نه! زندگی رنجه! »...
- این چه‌جور برهانیه؟
اعلام حقیقت؟ اثبات
حقیقت؟ فیلیپ گفت
« فرق هست بین تکوین و
صحت یه نظریه و من با
شوپنهاور درمان شدم.»
جولیوس ادامه داد «تو
شاهکار کرده‌ای؛ شیوه‌ای برای
کنترل غريزهٔ مهارنشدنی و آیا
احتمال میدی که اون شیوه
منسوخ شده باشه؟ تو تجربهٔ
کمی از صمیمیت و ابراز
احساسات داری. ... »
پم گفت «تو احساس گناه
نداری... » فیلیپ پاسخ داد
«اگر اون موقع این چیزها رو
می‌دونستم کاری نمی‌کردم
ناراحت بشی.... »
■ در اصل یک انسان هرگز شاد
نیست بلکه تمام عمرش را به
پیکار برای دستیابی به چیزی
می‌گذارند که می‌اندیشند
شادی می‌آورد؛ به ندرت به
هدفش می‌رسد وقتی هم
رسید نتیجه‌اش یأس و
نومیدی است... زندگی
درحال ازدست‌رفتن است و
اکنون نیز به پایان رسیده
است.
پم گفت « اما هيچ‌کس به پای
نیچه نمی‌رسه »
جولیوس گفت « ... ما فقط
پیکرهای زنده‌ای هستيم که
به‌درون جهانی کاملآ بی‌اعتنا
و بدون هدف پرتاب شديم؟
در کتاب چنین گفت زرتشت
● نیچه
خوندم؛
□○ اگر فرصت دوباره و
دوباره زیستن همین زندگی
رو بهمون پیشکش کنند،
بگوییم آری
. ... من حس کردم
درست زندگی کردم، باید
تصمیم بگیرم باقی‌ماندهٔ زندگیم
رو چطوری سر کنم.»
اپیکور: دوستی مهم‌ترین
عنصر یک زندگی شاده،
خوردن بدون حضور یک
دوست صمیمی، به زندگی
شیر یا گرگ شبیهه.

پم گفت ... زرتشت می‌گه؛
○● همین بود زندگی؟
پس یک‌بار دیگر!


جولیوس گفت «هرکس به
دلیلی وارد جلسات روان‌درمانی
شد، تک‌تک اعضا مشکلاتی
دارند نمی‌شه روابط رو پ
نادیده گرفت. » فیلیپ
گفت... من از همه دوری کردم،
چشمانش پر از اشک شد...
پم کنار او نشست: «من
می‌تونستم عاشقت باشم ولی
تو آلوده‌ش کردی... » ...
فیلیپ در بیرون اتاق با
صدای بلند می‌گریست.
جولیوس او را برگرداند؛
لازم بود ... وقتی برگشت
حالش بهتر بود ...
جولیوس احساس ناراحتی
می‌کرد.
جلسهٔ خداحافظی رسمی
در کار نبود. روز بعد
جولیوس گرفتار سردردهای
شدیدی شد. به اغما رفت
و سه‌روز بعد، درگذشت.

اعضا در کافه گرد هم آمدند.

(
یک قسمت مانده تا پایان )

درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

من میخام برُم جایی‌که
۸ ساعت کار کنُم،
۸ ساعت بخوابُم و
۸ ساعت تفریح کنُم..

🎦 ارتفاع پست ' دیالوگ

Читать полностью…

کتاب دانش

...

📚 جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۱۶


از مکالمه و لحن شما
لذت بردم.
«شما از کاترینا نیکولایونا
خصمانه حرف می‌زدید»
گفتم «او دروغ بزرگی گفته
که با آندری پتروویچ دشمن
است... به شاهزاده سرگی
قول ازدواج داده... و زده
زیر حرفش... ناسکوچین "
گفت قصد ازدواج با
بورینگ " را دارد...‌»
«ناسکوچین در خانهٔ
شاهزاده سرگی بود؟ »
« بله. گویا ازدواج، شایعه‌ای
است. حقیقت ندارد.... من
شاهزاده سرگی را دوست دارم.
اشتباهات او دلیل بر سادگی
اوست.»
او می‌دانست چرا او را
می‌ستایم. ... گفتم
« زمانی‌که نزد شما می‌نشینم
زبانم به پلیدگویی وا
نمی‌شود... شما چیزی
خواهرانه از خود نشان دادید.»
لیزا آستینم را کشید...
۴- گفت « دختر بدجنسی
است... می‌خواهد اطلاعات
جمع کند...»
محض رضای خدا!
«پس من بدجنسم. آکاردی
عزیز دست از قمار بردار...»
من قرض بالا آوردم... بعدا
آن را ترک می‌کنم. لیزا مرا
به پشت پرده هل داد...
صدای شاهزاده سرگی بود...
بیرون رفتیم... لیزا شاید آمده
از تو خواستگاری کند...
من او را دوست دارم... ما
وقتی خوشحال هستیم
آدم‌های خوش‌خلقی هستیم
....‌ ستبلکوف با یک سفته
او را در دست دارد... توی
درشکه پریدم...‌چرا مثل
موش‌کور نابینا بودم.
فصل چهارم.
۱- با آنا ناتالیا پاولونا قرار
ملاقات داشتم... خانه نبود
... کاترینا نیکولایونا کنار
پنجره نشسته بود...
پرسیدم «خیال دارید با
بارون بورینگ ازدواج کنید.
از ناسکوچین شنيدم»
لبخند می‌زد و می‌لرزید...
«قبل از ترک مسکو دربارهٔ
شما سخن گفتم... حالت
چهرهٔ‌تان کودکانه و
خوش‌حالت است...
چشمانتان سیاه نه، بلکه
روشن است...‌زیبا، زیرک و
تیزهوش... لبخند شما
بهشت من است... متانت و
آرامش شما... محبوب!
کاترینا نیکولاونا آخماکوف
گیسوان درخشان و بدن نرم
و سفید... »
خواست مرا متوقف کند...
«نباید از این چیزها بگوئید...
من از شما می‌ترسم...»
کاترینا نیکولایونا من جاسوس
شما هستم یا نه؟ ...
۲- دوماه پیش همین‌جا پشت
پرده با ناتالیانا پاولونا
دربارهٔ آن نامه صحبت
می‌کردید... نامهٔ شما به
آندریونکوف... همان نامه،
درست است؟...
«شما آن نامه را دیده‌اید؟»
بله، در خانهٔ کرافت. آن را
پاره کرد. چون احتمالا
می‌دانست می‌میرد...
نفس عمیقی کشید.
خدا را شکر....
«نامهٔ موردنظر نزد من بود
و هرگز به‌دست کرافت
نرسید. اما خیال داشتم آن
را بسوزانم. خجالت کشیدم
بگویم نامه نزد من بوده.»
شما به‌همین‌خاطر به‌من احترام
می‌گذاشتید. تا به‌من دست‌پیدا
کنید.‌ من دشمن شما بودم اما
شما را درستکار می‌پنداشتم...
دورویی و دورنگی شما از
خشم بود...‌عصبانی نیستم...
کاملآ طبیعی است. چرا مرا
زیاد تحویل می‌گرفتید؟
برای این بود که آن نامه را از
من بگیرید... ؟
طوری صحبت کردم که انگار
از یک بلندی به‌زیر افتاده
بودم. ... به سخنانم گوش
می‌داد بدون اینکه درک کند؛
تا حدودی شرمگین بود.
با صدای آهسته و بمی گفت
«مرا ببخشید، من بد کردم.»
فریاد زدم به همین سادگی!...
«من از این فریبکاری منزجر
شدم... این کار پر دردسر...
از شما می‌ترسیم، به‌شما
اعتماد نداشتم.»
گفتم بله، بله، من آدم قابل
تحقیری بودم!
شما نمی‌دانید من در
چه ژرفایی فروغلتیده‌ام.

...جوان‌خام

ادامه دارد

...📚

Читать полностью…

کتاب دانش

پست موقت:
یک تجربهٔ‌معنوی
نیازی به‌نمایش‌ندارد
...

Читать полностью…

کتاب دانش

کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتاب‌خوان ایوب آقاخانی

بهترین تیتر مطبوعات
این بود عشق سراغ
اندی هاردی می‌آید
نام فیلمی با شرکت
میکی‌رونی محصول
۱۹۳۸ برایش پیغام
کوتاه فرستادم
برای همه‌چیز متأسفم
جوابی به من نداد
آفرین به او ...

قسمت قبل

پایان

Читать полностью…

کتاب دانش

..

📖
قسمت ۴

اتکینز معتقد است وقتی
شرایط طبیعی مناسب
ایجاد شود، تکامل چیزهای
پیچیده- اجتناب‌ناپذیر است.
حداقل شرایط طبیعی
چیست
... از دید یک
فیزیکدان خالق باید
بی‌نهایت تنبل باشد؛
« ذرات بنیادی یا هیچ‌اند
یا بسیار ساده
. »
اتکینز چون رشته‌اش فیزک
است تئوری تکامل
زیست‌شناسی را مسلم فرض
می‌کند. مسلم کردن حقايق
را ساده می‌کند...
توصیف من از چیز پیچیده
یعنی: « ازنظر نامحتمل‌ها،
تشخیص آن‌چه قبلآ بوده،
ممکن نیست
....»
کار پردهٔ عنبیه این است که
مدام روزنهٔ ورود نور را
تنظیم کند...

بخشی از
مجموعهٔ عدسی‌ها ، تنظیم
تمرکز با تغییر ماهیچه‌ها. ‌..
اولین چیزی که سر راه نور
است، گرهی از سلول‌های
نوری و مغز است. سلول‌های
گرهی، پردازش اطلاعات قبل
از فرستادن به مغز را برعهده
دارند... یادتان باشد همهٔ این
پیچیدگی‌ها در هر شبکیه
۱۲۵ میلیون‌بار و در کل بدن
۱۰۰ تریلیون بار تکرار می‌شود..
« سریع‌ترین و حساس‌ترین
محلول فیلم که در اختیار
عکاسان قرار دارد به
بیست‌و‌پنج‌بار بيشتر فوتون
نیاز دارد تا یک نقطه از نور
را بگیرد. » میتوکندری را
می‌توان یک نیروگاه درنظر
گرفت که بیش از ۱۰۰ مادهٔ
شیمیایی را در غشای داخلی
پردازش می‌کند. هسته در
تمام گیاهان و جانوران
وجود دارد.
کل سلول‌های بدن انسان
حدود ۱۰ تریلیون است.

وقتی استیک می‌خورید
دارید چیزی برابر ۱۰۰
میلیارد جلد دایرةالمعارف
را پاره‌پاره می‌کنید.

فصل ۲ طرح خوب

انتخاب طبیعی مانند
ساعت‌ساز نابیناست.
نابیناست چون پیشِ رو را
نمی‌بیند، نتیجهٔ کار را
نمی‌سنجد و هدفی را دنبال
نمی‌کند. اما حاصل کار،
ظاهراً سازنده‌ای ماهر است...‌
وقتی صحبت از زیبائی و
پیچیدگی است، پالی هنوز
ابتدای راه است. یک جاندار
را درصورتی خوش‌ساخت
می‌دانیم که از روی ظاهر آن
احساس کنیم سازنده‌ای آگاه
و هوشمند از ساختن آن
هدفی معقول داشته...

« لزومی ندارد طرح بدن
یک‌جاندار یا یک عضو
را بهترین طرح ممکن
بدانیم
. » ما از طرح و
هدف یک مهندسی به
کاربرد آن پی می‌بریم.
در این فصل به یک نمونهٔ
واقعی بپردازیم.

«رادار در خفاش‌ها. برای
مهندسی که از مشاهدهٔ
خفاش‌ها شگفت‌زده
می‌شود.»
برای توضیح هر نکته،
ابتدا مشکل موجود زنده
مطرح می‌شود. ... سپس
راه‌حل‌ها و سرانجام چاره.
مشکل خفاش، ابتدا پیدا
کردن راه در تاریکی است.
خفاش‌ها شب به شکار
می‌روند و برای دیدن طعمه
و موانع نمی‌توانند از نور
استفاده کنند. ... فکر‌می‌کنید
این مشکل را خودشان ایجاد
کرده‌اند؟ یعنی در روز به
شکار بروند؟ مشکل حل
می‌شه؟ - بازار روز را
جانوران دیگر اشغال
کرده‌اند! انتخاب طبیعی این
لطف را به خفاش‌ها کرده‌ و
آن‌ها در شب، غذا یافت
می‌کنند. رادار آن‌ها در
شب کار می‌کند، اما حشرات
شب هم باید راه خود را
بیابند. ماهی‌ها و وال‌ها در
اعماق اقیانوس نیز باید
... در گِل‌ولای آب نوری
پیدا کنند. برای حل
مسئلهٔ تاریکی یک مهندس
چه راه‌حلی درنظر می‌گیرد؟
نخستین فکر ایجاد نور یا
نورافکن است!
حشرات شب‌تاب خودشان
این منبع را دریافته‌اند...
اما استفاده از نور برای
پیدا کردن راه باید انرژی
زیادی داشته باشد. به
استثنای بعضی ماهی‌ها
غیر از انسان، هیچ جانداری
از چراغ استفاده نمی‌کند...
دیگر چه راه‌حلی به ذهن
مهندس ما می‌رسد؟
ظاهرآ آدم‌های نابینا حس
اسرارآمیزی دارند که به
آنها کمک می‌کند از موانع
عبور کنند.! این چه
حسی‌ست؟!

📚 ساعت‌ساز نابینا
👤ریچارد داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
و شهلا باقری
انتشارات مازیار

... ادامه در قسمت ۵

Читать полностью…

کتاب دانش

.
- سَراسرِ وجودِ خویش را
وقفِ او کردم.
+ او چه‌کرد؟

- اَز یاد بُرد.

Читать полностью…

کتاب دانش

دست‌های آلوده،
تاج را نگاه‌می‌دارند،

پادشاهیِ تمیز،
یعنی سقوطِ حتمی
...

نیکولو ماکیاولی

Читать полностью…

کتاب دانش

...

#مطالعه_گروهی 📖

وقتی‌که انسان تمام این
قضایا را درنظر بگیرد که
اسکندر چطور توانست
ممالک آسیا را متصرف کند،
متعجب نخواهد شد. لیکن
پیرهوس ' و... نتوانستند آن
را نگاهداری کنند. البته فقط
مربوط به لیاقت نیست بلکه
اوضاع‌و‌احوال مملکت هم
دخیل است.
فصل پنجم
در باب شهرها و ایالاتی
که قبل از استیلاء و تصرف
به‌دست دیگری در تحت
قوانین مخصوص خود
زندگانی می‌نمودند و این‌که
چگونه باید بر آن‌ها سلطنت
نمود

هرگاه سکنهٔ مملکتی که
تازه بر آن استیلا یافتند
سه‌طریق برای نگاهداری
آن موجود است:

« اول اینکه آن را خراب و
ویران کنند»
« دوم پادشاه شخصا در
آن اقامت کند »
« سوم اجازه دهد مملکت
تحت قوانین خود و فقط
یک باج و خراج باشد و
حکومت به سکنه واگذار
شده که دوست پادشاه
باشند » یک چنین حکومتی
متوجه است که بدون
مساعدت شاه نمی‌شه برقرار
بمونه. بنابراین سیاست اگر
بخواهد پابرجا بماند، در
دست سکنه باشد بهتره.
حکومت رومی‌ها ، آتن و
طبس را به‌واسطهٔ
" الیگارشی* ( منظور از
حکومت یک عدهٔ معدود )
از دست دادند و سه‌تا
مملکت رو ویران کردند تا
ازدست‌ندن. سکنهٔ آتن رو
مطیع خود کردند؛ و ویران؛
زیرا برای نگاهداری هیچ
راهی بهتر از خراب نمودن
نیست. ...
« اگر این کار صورت‌نگیرد؛
خود شخص فاتح به‌وسیلهٔ
همون شهر مغلوب می‌شه.»
اگر شهر، شورش کند دوباره
به همان آداب و رسوم سابق
برمی‌گرده....

« بکن هرآنچه اراده می‌کنی
و احتیاط کن،
ابتدا سکنه
رو متفرق کن تا به سوابق
آزادی خود برنگردند که اگه
پیشامدی بشه، برعلیه شما
قیام می‌کنند » اگر شهر تازه
تصرف شده به‌دست
شهریاری باشه که سلسلش
نابود شده، مردم راضی
نمی‌شن لیدر جدید داشته
باشند؛ چون‌که مطیع اون
قبلیِ بودند و شهریارشون
ازبین رفته و نسلش فنا شده
و نمی‌خوان یکی از بین
خودشون انتخاب کنند
چون مستقل و آزاد نیستند
پس عصیان راحته برایشان.
یک شهریار خارجی می‌تونه
اون‌ها رو جلب کنه...

« در یک حکومت جمهوری
حس انتقام و کینه شدید
هست؛ قبلآ آزادی و استقلال
داشتند. بنابراین بهتره
شهریار، قبل از شورش...
شهر را خراب کند. یا در
میان آنان اقامت کند.»

فصل ششم
در باب ممالک جدیدی که
شخص پادشاه به قوت بازوی
خود متصرف می‌شود
↕️
ممالک تازه! متعجب نشوید:
« اگرچه اغلب مردم مقلدند
ولی نمی‌توانند راه‌های دیگران
را بپیمایند تا به مقامات عالی
برسند، ولی شخص مجرب،
راهی را می‌پیماید که مردان
بزرگ و نامی، با موفقیت
پیموده‌اند... »
انسان عاقل در عمل
باید مانند کماندار ماهری
باشد که چون نشانه را از
فاصلهٔ دور به‌نظر می‌آورد
و میزان بُرد و قوهٔ کمان
خود را نیز خوب می‌شناسد
و در وقت نشانه‌گرفتن
قدری از نشانه بالاتر را
هدف قرار می‌دهد که تیر
او درست و عدل به نشان
اصابت کند، از این عمل او
قصد ندارد که فوق نشانه
را زده‌باشد; پس می‌گم‌که
مملکت تازه تصرف‌شده با
شهریار تازه باید در
نگاهداری آن; لیاقت و
استعداد داشته باشه!
کسی‌که شهریار نبوده بلکه
یک فرد عادی بوده و اینک
دارای تاج و تخت شده
باید به این صفات مزین
باشد. یا بخت و اقبال و
تقدیر
.

📚 #شهریار ll principe
✍ #نیکولو_ماکیاولی
مترجم محمود محمود
#انتشارات_نگاه
پایان قسمت ۴

Читать полностью…

کتاب دانش

..

- ما همدیگر را به‌یاد داریم.
+ چگونه؟!

- او غمِ مرا در سینه دارد،
من تنهایی‌او را.

Читать полностью…

کتاب دانش

هر کتاب،
شانسِ امتحان کردنِ
یک زندگی‌ست
.

روز جهانیِ
دوست‌دارانِ کتاب


می‌شود سال‌ها هزاران
صفحه کتاب خواند و
هیچ‌کدام از آن‌ نوشته‌ها
را در زندگی به‌کار نبُرد.
این‌هم یک، نوعِ نمایشی
مطالعه کردن است!


می‌شود با خواندنِ
کم اما تأثیربرانگیر
در پی رشد و بهتر‌شدنِ
خود، خانواده و جامعه
تلاش کرد..

کتاب دانش 📚📖

Читать полностью…

کتاب دانش

.
اگر آدم گذاشت اهلیش کنند،
بفهمی نفهمی خودش را
به این خطر انداخته که
کارش به‌گریه‌کردن بکِشد..

اگزوپری/ شازده‌کوچولو
ص ۹۰ / پی‌دی‌اف

Читать полностью…

کتاب دانش

...

مطالعه گروهی 📖
قسمت هفتم
دریاس دو ساعت در
سکوت اداره ناگهان ژنرال
در برابرش ظاهر شد....
یکه خورد ژنرال بااینکه
قوی و سنگدل به‌نظر می‌آمد
گویی خسته بود...
- بیرون برادر به برادر رحم
نمی‌کند در آرشیو چه‌می‌کنی؟...
- تاریخ می‌خوانم...‌
- خودت را خسته نکن؛
چون مردم ناچارند همه‌چیز
خود را پنهان کنند
. نباید
کسی بعد از ما بفهمد ما که
بوده‌ایم... بعد از مرگمان
می‌فهمند آن‌هم حقیقت را
افسانه می‌پندارند....‌
شما نمی‌توانید حتی
نصف یک مُلا بر مردم
تأثیر بگذارید...
• شهر آینه‌ای دارد...
وقتی همه جلوی آینه
می‌رویم؛ مهم نیست
چهره‌ات چطور است،
مهم این است که آینه تو
را چطور می‌بیند...
• اگر بخواهید مثل
یکی از اهالی اینجا شوید،
تا شبیهشان شوید، باید
خود را بکّشید
...
باید فاصله را حفظ کنی...

«صدای ژنرال به مرده‌ای
می‌مانست...» گوش کن:
« اگر خرافهای، دینی در
کار نباشد، قیامی هم نیست
ژنرال کشته می‌شود و تمام.
قیام هم می‌رود. به تاریخ
نگاه کن
...»
دریاس پرسید: باید شخص
بزرگی بیاید؟
« شخص بزرگی وجود
ندارد؛ اما مردم با عقل خرافی
و نادانی‌شان، یکی را بزرگ
می‌پندارند، مردم نادانند،
به‌دنبال خدا می‌گردند


(این قسمت کتاب،
منظورش این هست
که مردم دنبال
نجات‌دهنده هستند)
باید برایشان خدا
بسازیم!
» سپس رو کرد به
دریاس و گفت: دکتر، اگر
کمک بخواهم، کمکم می‌کنید؟
...
دریاس گفت: من کی‌ام؟ ملت
... شما را دارد... ژنرال آه
کشید: « کسی را می‌خواهم
که از روی عاطفه تصمیم نگيرد
... تو کسی هستی که
تحت‌تأثیر عواطف سیاسی
نیست. به من کمک کن...»
- ژنرال هرکاری از دستم
بربیاید، دریغ نمی‌کنم....
۵
خیابان خلوت بود. صدای
گریه می‌آمد... کسانی
می‌دویدند. از چند نفر
پرسید: چی‌شده؟ چی‌شده؟
... مردم چرا گریه می‌کنند؟
« چطور نمی‌دانید؟ ژنرال را
کشته‌اند... تلویزیون جسدش
را نشان داده... پاسبان دیوانه‌ای
جلوی دفتر سیاسی حزب به او
شلیک کرده.» لحظه‌ای چشمان
دریاس سیاهی رفت و ذهنش
پریشان شد.. دنیا دور سرش
چرخید. ... به دیواری تکیه
داد؛ این هذیان‌ها در سر من
چیست؟ با سرعت به‌طرف
اداره دوید... فریاد زد: ژنرال!
جناب اشک‌زاد! جناب ژنرال
کجایی؟ همه‌جا را گشت... اگر
ژنرال غروب کشته شده و
جنازه‌اش را تلویزیون نشان
داده، آن مرد کیست که چند
لحظه پیش بامن حرف
می‌زد؟ به سلامت عقل خودش
شک کرد. ص ۷۷

📚#دریاس_و_جسدها
👤#بختیار_علی
ترجمه: #مریوان_حلبچه‌ای
نشر #ثالث
ادامه‌داره

Читать полностью…

کتاب دانش

🍃🌺🍃🌺

• بیائید خودمان
همان تغییری شویم که
در دنیا جستجویش
می‌کنیم.

گاندی

اگر زندگی‌ات نجات‌یافته
از زندگی دادن به دیگران
دریغ نکن
.

🌱📚🌱

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧
کتاب #صوتی
📖 قهوهٔ سرد
آقای نویسنده

روزبه معین

من هم
تصمیم گرفتم
ی داستان واقعی
بنویسم داستان
روزیُ نوشتم که
زنگ خونم به‌صدا
دراومد و پستچی
نامه‌ای رو اشتباهی
به‌من داد وقتی
پاکت نامه رو باز
کردم...

قسمت اول

Читать полностью…

کتاب دانش

... پیمانی که نگه‌داشته‌شد؛

4-
« به این درخواست او تن
در دادم بیشتر از این رو که
می‌خواستم فرماندار جدید
را ببینم و از شخصیتش آگاه
شوم. او را سربازی شایسته
و جنگجویی با شهامت یافتم
ولی دریافتم که سخت بی‌رحم
و خونریز است. پس لازم
دانستم که بداند من هرگز
به خدمت او در نخواهم
آمد. زمانی‌که از حضورش
بیرون آمدم، او به تانجی
فرمان داد مرا بازداشت کند
و درون خانه‌اش زندانی
گرداند. به او اعتراض کردم
که من پیمان بسته‌ام که در
نهمین روز از نهمین ماه سال
به هاریما بازگردم. لیکن او
نگذاشت که بروم. آن‌گاه
اندیشهٔ گریختن از آن دژ را
در سر گرفتم ولی شب و روز
و پیوسته زیر نظر بودم و
چشم از من برنمی‌داشتند؛
و تا امروز نتوانستم راهی
برای انجام پیمانم بیابم... »
هاسه‌به حیرت‌زده گفت:
« تا امروز! آن دژ از اینجا صد
فرسنگ دور است! » آکانا
پاسخ داد: « بله، و هیچ
انسان زنده‌ای نمی‌تواند یکصد
فرسنگ را در یک روز بپیماید.
ولی احساس کردم اگر به
قولم عمل نکنم، تو دربارهٔ
من نظر خوبی نخواهی
داشت. ضرب‌المثل قدیمی را
به‌یاد آوردم که می‌گفت: اگر
تن آدمی نتواند، روان وی
می‌تواند در یک روز صد
فرسنگ راه بسپارد.»
خوشبختانه به من اجازه
داده شده بود شمشیرم را
با خود داشته باشم؛ و تنها
بدین گونه بود که توانستم
خود را به تو برسانم... با
مادر مهربان باش!
با گفتن این سخنان از جا
برخاست و ایستاد، تعظیمی
کرد و در همان دم ناپدید
گردید. هاسه‌به آن‌گاه دانست
که آکانا به‌خاطر عمل کردن
به قولش خودکشی کرده
است. پیش از دمیدن آفتاب،
هاسه‌به رهسپار دژ توندا در
استان ایزومو شد.‌ زمانی‌که
به آنجا رسید به او گفتند
آکانا سویِمون در خانهٔ آکانا
تانجی در زمین آن دژ،
هاراگیری* کرده‌ است.
هاسه‌به بی‌درنگ به خانهٔ
آکانا تانجی شتافت، وی را
به‌سبب‌ خیانتش سخت
سرزنش کرد و سپس او را
در برابر کسانش کشت و
خود توانست بی‌آنکه آسیبی
ببیند از آنجا بگریزد. زمانی‌که
فرماندار، سونه‌هیسا داستان
را شنید دستور داد از دنبال
کردن هاسه‌به دست‌بردارند.
او هرچند خود مرد بی‌وجدان
و بی‌رحمی بود، به
راست‌کاری دیگران احترام
می‌گذاشت و دوستی و
شهامت هاسه‌به سامون را
می‌ستود.
( * هاراگیری؛ در ژاپن،
خودکشی رسمی از طریق
بیرون آوردن روده‌ها از شکم.
مقامات عالی‌رتبهٔ ژاپنی
برای پرهیز از بدنامی و
رسوایی دست به این کار
می‌زدند. )
پایان.

• در برابر دادگاه ایزدی

1- راهب بزرگ بودایی،
مونگاکو شونین، در کتابی
به نام kyo-gyo-shin-sho
می‌گوید: « بسیاری از خدایانی
که مردمان می‌پرستند،
خدایانی نادرست‌اند؛ چنین
خدایانی را آنان که
« سه گوهر گرانبها * » را
می‌ستایند، نمی‌پرستند. و
کسانی‌ هم که در پاسخ
نیایش‌هایشان از جانب این
خدایان، رحمتی به آنان
می‌رسد، در فرجام کار،
چنین مرحمت‌هایی را
دردسر‌آفرین خواهند یافت»
این حقیقت، در داستانی که
در کتاب Nihin-Rei-Iki ثبت
شده به خوبی روشن گرديده
است. در روزگار امپراطور
شومو ' در ناحیه‌ای به‌نام
یاماداگوری ' در استان
سانوکی ' مردی به‌نام
« فوشیکی- نو - شین »
زندگی می‌کرد. او تنها یک
فرزند دختر داشت. دختری
به‌نام کینومه(شکوفهٔ گیلاس)

( * سه گوهر گرانبها؛ به
زبان سنسکریت یعنی
بودا، تفکر و ریاضت )

🇯🇵 ادبیات #ژاپن
👤 لافکادیو هرن
داستان‌های کوتاه
📖 در برابر دادگاه ایزدی
ترجمه امیرعباس خسروی
نشر #مرکز
از مجموعه داستان‌های کوتاه
( پیمانی که شکسته شد )
ادامه دارد...

...📚💫

Читать полностью…

کتاب دانش

.
●■ در زندگی‌مان،
لذت، خشم، اندوه و هزاران
حس دیگر را تجربه می‌کنیم،
ولی همهٔ این حس‌ها روی‌هم
به‌زور یک‌درصد از زمان
زندگی‌مان را دربر می‌گیرند.
نودُنه درصد دیگر را
دندان روی جگر می‌گذاریم؛

تنها از یک چیز می‌شود
مطمئن بود:
آدمی برای بقا باید
ادا دربیاورد
...

📚 شایو - اوسامو دازای

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🍃🌺

• ممکن است توانايي
شما را به اوج برساند،
• اما این سرشت و شخصیت
است که شما را در اوج
نگه‌می‌دارد.
🌱🌱🌱

• بهترین نوع جاه‌طلبی،
به رشد شخصیت و توانایی
مربوط است، نه موقعیت و
قدرت که به‌راحتی ازدست
می‌روند.
• شما هرجا که بروید،
شخصیت‌تان را باخود
همراه دارید و این به‌شما
امکان می‌دهد تا در برابر
ناملایمات پیروز شوید. 🌱

_ جردن پترسون

Читать полностью…

کتاب دانش

..

- من، ایستادن، راه‌رفتن وَ
دویدن را بلد بودم.
+ او چه‌کرد؟!

- بامن اَز پریدن سخن‌گفت
وَ رفت.

Читать полностью…

کتاب دانش

...

✍ هرچیزی که دوست‌داریم،

یک روز همچون
برگ‌های پائیزی
ناپدید می‌شوند.
پس باید آگاه باشیم،
نگذارید لذت آن‌ها
باعث شود، به‌حدی
دوستشان داشته باشید
که فقدانشان آرامش
ذهنی‌تان را برهم بزند.

[ 📔 قطار فلسفه
/ - اریک واینر
صفحهٔ ۳۹۴ - طاقچه ]

Читать полностью…

کتاب دانش

انگیزشی:👇🏻
《و اعتماد به خدا،محکم‌ترین امید من است♥️ 》

🦋🌱با چنلای این فولدر ارتعاش و فرکانس زندگیت رو تغییر بده و به اطلاعاتت بیافزا🌱🦋
✿✧✿✧✿✧✿✧✿✧✿✧✿✧✿✧✿
👇🏽بهترین چنلای تلگرام در یک نگاه،جوین شو تا لیست پاک نشده👇🏽

Читать полностью…

کتاب دانش

...

3- پس از نیمروز نیز
هاسه‌به پیوسته چشم به
بازگشت برادرش داشت.
آفتاب فرونشست و بازهم
آکانا پدیدار نگشت.‌
با این‌همه، هاسه‌به همچنان
بر در دروازه ماند و به جاده
چشم‌دوخت.‌ در آن شب
مادرش نزدش رفت و گفت:
« پسرم، می‌گویند رأی آدمیان
چنان دگرگون می‌شود که
آسمان خزان. ولی گل‌های
داوودی تو فردا نیز تازه
خواهد بود. بهتر نیست
امشب بخوابی و فردا منتظر
آمدنش شوی؟»
هاسه‌به گفت: «مادر، تو برو
و آسوده بخواب، من هنوز هم
از آمدن آکانا نااميد نشده‌ام.»
مادرش به خانه برگشت و
هاسه‌به همچنان در دروازه
ماند. آسمان شب همچون
روز آرام و بی‌ابر بود .ستاره‌های
بی‌شمار در آسمان
می‌درخشیدند و شب را
روشن می‌کردند. دهکده در
خواب بود؛ -' سکوت شب
را تنها آوای جویبار کوچکی
می‌شکست و پارس‌های
گاه‌و‌بیگاه سگ‌های دهقانان
که از دوردست‌ها برمی‌خاست.
هاسه‌به بازهم منتظر ماند، تا
زمانی‌که ماه در پشت تپه‌ها
فرو رفت. و در این هنگام،
نخستین بار در آمدن دوستش
تردید کرد. ولی درست
زمانی‌که می‌خواست به خانه
برگردد، در دور و در راه، مرد
بلندبالایی را دید که نزدیک
می‌آمد- بسیار سبک و بسیار
تند؛ و لحظه‌ای دیگر توانست
آکانا را بازشناسد.
هاسه‌به از شادی فریادی
کشید و به‌سوی آکانا شتابید؛
« آکانا خوش آمدی! من از
بامداد تا کنون چشم به راهت
بوده‌ام!... ولی به هر روی تو
به قولت عمل کردی... برادر
بیچاره‌ام، بی‌گمان بسیار
خسته‌ای. - بیا که همه‌چیز
برای پذیرایی از تو آماده
است.»
آکانا را به خانه برد و در صدر
مجلس نشاند چراغ را که با
سوی کم پرتو افشانی
می‌کرد افروخته‌تر کرد و
افزود: «مادر امشب کمی
خسته شده بود و پیش از
این به بستر خواب رفته است؛
ولی هم اکنون می‌روم و او را
بیدار می‌کنم.» آکانا به نشانهٔ
مخالف سر جنباند و
ناخرسندی نشان داد.
هاسه‌به گفت: « هرگونه که
تو بخواهی برادر.» و خوراک
گرم و باده در برابر مرد از
سفر برگشته گذاشت. آکانا
به خوردنی‌ها و نوشیدنی‌ها
دست نزد و همچنان خاموش
و بی‌جنبش بر جای ماند.
سپس با آوایی نرم - پنداری
که از بیدار شدن مادر هراس
داشته باشد- گفت: «اکنون
باید به تو بگویم که چه شد
که چنین دیر به اینجا رسیدم.
زمانی‌که به ایزومو رسیدم،
دریافتم که مردم آنجا،
مهربانی فرمانروای پیشین
آنجا، اِنیا " را از یاد برده‌اند
و خدمت سونه‌هیسا " ،
فرمانروای غاصب، که دژ
توندا ' را به چنگ آورده،
پذیرفته‌اند. در آنجا به دیدار
یکی از خویشاوندانم به نام
آکانا تانجی رفتم. هرچند که
می‌دانستم او به خدمت
سونه‌هیسا درآمده است و
همچون یکی از بندگان او درون
آن دژ به‌سر می‌برد. او مرا
برانگیخت که خود را با
سونه‌هیسا آشنا گردانم.»

🇯🇵 ادبیات #ژاپن
#لافکادیون_هرن
ترجمه امیرعباس خسروی
از مجموعه داستان‌های
داستان‌های کوتاه
( پیمانی که شکسته شد )
• پیمانی که نگه‌داشته شد.
نشر #مرکز
✍ ادامه دارد...

...📚💫

Читать полностью…
Subscribe to a channel