1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
══ 💜 ══ ❥
🟣 شمع تراپـی/ خلق خواستـهها
◉ Candle•Therapy
🟣 ڪتابخـانـه مـاورایـیها
◉ Mavarai • Book
▪️▪️
.
و عاقبت توانست آقای
هیگین بوتهام را نه بر بالای
شاخهٔ گلابی، حلقآویز ، بلکه
با طنابی بهگردن ترسان و لرزان
در پای آن پیدا کند.
نیکوس بالحنی مرتعش گفت:
آقای بوتهام، شما مرد شریفی
هستید، بالاخره بگویید شما را دار
زده بودند یا نه؟
گرچه دستفروش با حدسیات خود
توانسته بود تا حدودی پرده از این
معما بردارد، ولی جریان اینطور
بود؛ سهمرد تبهکار باهم قرار
گذاشته بودند تا او را بهقتل
برسانند و پولهایش را تصاحب
کنند، دونفر از آنها منصرف شده
و از معرکه گریختند. سومی هم
درصدد اجرای نقشه بود که پایک
همچون قهرمان داستان وارد شد
و او را از مرگ نجات داد.
آقای هیگین بوتهام پس از این
ماجرا، دستفروش ما را زیر پر و
بال خود گرفت و از اموال خود
به او و برادرزادهاش بخشید و
پس از سالیان سال، با عزت و
احترام روی در خاک کشید. و آن
مصادف بود با زمانیکه نیکوس
پایک یک کارخانهٔ توتون در دهکده
راه انداخته بود.
[ 👤 ناتانیل هاوثورون
نویسندهٔ امریکایی
۱۹ می ۱۸۰۴ ، درگذشتهٔ ۴ ژوئیه ۱۸۶۴
بهخاطر داستانهای کوتاهش
معروف است. پایان. ]
🔹داستانهای کوتاه ؛
مردی که شهر هادلی بورگ
را فاسد کرد
اثر : مارک تواین
گردآورنده : آیزاک آسیموف
ترجمه : هوشیار رزمآرا
قسمت ۱.
سالها پیش که هادلی بورگ
که یکی از شریفترین و پاکترین
شهرهای آن حوالی بود، حسننیت
خود را از سهنسل پیش به این
طرف حفظ کرده بود و از این
حیث بر خود میبالید و بر همگنان
فخر میفروخت و از این بابت
هم احساس غرور میکرد و هم
نگران آن بود که چگونه این
صفت بارز خود را ابدی و جاوید
سازد. چنین بود که اصول و
مقدمات این فرهنگ را پایه و
اساس تعلیم و تربیت جامعه قرار
داد تا هرنوع وسوسهای از جوانان
دور باشد. شهرهای همجوار به این
فضیلت و شرف غبطه میخوردند
و کبر و غرور این شهر را بهباد
تمسخر میگرفتند. و اگر جوانی
در طلب کاری به آنجا میآمد همه
با جان و دل پذیرایش میشدند.
اما از قضای روزگار و از بخت بد،
هادلی بورگ بیآنکه خود بداند
یا توجهی کند، دروازهٔ خود را
بهروی بیگانهای گشود.
ادامه دارد
آنکه در پیِ
اصلاح خويش است،
آرامش میآفریند و
آنکه در پیِ
قضاوت دیگران است،
رنج میپراکند...
@ktabdansh
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
ترسیدهام وحشتزدهام
اما سرزندهام
یک مرد در چهلسالگی
صورت واقعی خود را
نشان میدهد
از این موقع بهبعد
ازت میخوام تا خوب
در مورد چیزی فکر
نکردی دهنتو باز نکنی
هرگاه که خرگوش
پرجنبوجوش درونم
تمام تلاشش را بهکار
میبست تا راهی پیدا
کند همسرم را شاد
کنم انرژیام تحلیل
میرفت و آهی که
میگفت تو
متوجه نیستی
قسمت قبل
...
قسمت ۱۷ 📖
چگونه میتوان به مردم فهماند
که بچهٔ فقیر ممکن است گاهی
از فقر خود عار داشتهباشد
بیآنکه هرگز غبطهٔ چیزی را
بخورد؟
دینت چیست؟ کاتولیک.
ژاک اصلا نمیتوانست
توضیح دهد...
دیدن بچههایی که اهل فرانسه
بودند، او را پریشان میکرد...
دیدیه " با ژاک دوست شد...
گفت پدر تو در راه میهن مرده...
ژاک میدانست فرانسوی است،
میهن برای ژاک، معنایی
نداشت... نه گذشتهای نه
خانهای... بچههایی که در
حق آنها غفلت شده بود...
گرچه مردم وانمود میکنند
که بهحق احترام میگذارند
اما در برابر هیچچیز غیر از
زور سر فرود نمیآورند...
توصیف رفاقت ژاک و پیر*...
بهعلت وضع خانوادگیشان،
یک بورس نیمه پانسیونی گرفته
و تمام روز در مدرسه بودند... از
همان کلاس ششم، سرآمد بودند...
از لحاظ آموزگار، دبستان به
پدر شبیهتر است...
ژاک هم تخس بود و هم
خودنما، درکل خریت میکرد...
وقتی ژاک میگفت نمرههایش
در دبیرستان خوب است،
چشمان پر مهر مادر به او
نگاه میکرد.
مادرش را میبوسید.
با بغضی در گلو، پشت لاغر
خميدهٔ او با دلهرهای مبهم
در برابر بدبختی...
الجزایریهای متمول، در تابستان
به فرانسه میگریختند که
هوایش معتدل بود... یک
آسایشگاه برای معلولین جنگ،
در پایان ایستگاه تراموا... با
دستوپاهایی بریده که بچهها
آن را بیدرنگ جزئی از نظام عالم میشمردند. جنگ، جزئی از
عالم بچهها بود... جنگ دورانی
از زندگی است که در آن
دستوپاها از دستمیرود...
اما مهمترین روزها، روزهای بادی
بود، باد شرق الجزایر که برگهای
اکالیپتوس و نخل را بهشدت
تکان میداد. بوی گردوخاک و کاه...
ژاک کتابها را با همان ولعی
میبلعید که زندگی را.
خواندن کتاب به او مجال
میداد که خیالپردازی کند،
جاییکه ثروت و فقر بهیکاندازه
جالب توجه بود.
...ص ۱۹۰
📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
ادامه دارد
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻
/channel/addlist/u69m3OlJtg02MGVk
...
از نتایجی که عایدش میگشت
بهسختی شگفتزده شد.
حادثهای که بتواند گفتههای
مسافر اولی را تأیید کند روی
نداده و شاید حقهای در کار باشد،
یا قصد شوخی داشته.
اما در مورد مسافر دومی، یا آن
مرد دورگه چه میتوان گفت که
پس از پرسوجو آن سؤال و
جواب، به آن نحو خود را باخته
و رنگش پریده بود. مگر نه اینکه
از صحنهسازان اصلی این ماجرا
بودند. اما وقتی که حوادث را
ارزیابی میکرد و شیوهٔ زندگی
آقای هیگین بوتهام را در هم
میآمیخت و ادعای وکیل دعاوی
و آن نامهٔ کذائی و اظهارات
برادرزادهاش ، دچار شک و تردید
میشد که نکند دارند صحنهسازی
میکنند و کاسهای زیر نیمکاسه
باشد. این موضوع مهم را کشف
کرد که وقتی یک ایرلندی بدون
ضامن نزد آقای هیگین بوتهام کار
میکرده و فقط به دستمزدش
راضی بوده همین باعث شده تا
استخدام شود.
من تا صدای آقای هیگین بوتهام
را نشنوم و او را نبینم، آرام
نخواهم نشست.
هوا داشت تاریک میشد.
نیکوس پایک به دروازه نزدیک
شد و از دروازهبان پرسید این یکی
دو روزه آقای بوتهام را ندیده است؟
- اتفاقا همین الان او را دیدم...
عوارضش را پرداخت. امروز رفته
بود به وودفیلد که در آنجا حراجی
گذاشته بودند... اما امشب اوقاتش
تلخ بود. میخواهد ساعت هشت
شب در خانه باشد. من هیچ اربابی
به این لاغری و زردی ندیدهام...
مثل یک شبح بود و یا یک
مومیایی.
دستفروش تا آنجا که چشمش
سو داشت درون تاریکی را کاوید
تا توانست هیکل پیرمرد را در
جادهای که به دهکده منتهی
میشد ببيند. چنین بهنظرش
رسید که او را از پشت شناخته
است ولی از دل سایههای شب
و از میان گرد و غباری که از
سم اسبش به هوا برمیخاست
صورتش محو و مبهم مینمود.
دستفروش بر شتاب مادیانش
افزود و کوشید فاصلهاش را با
شبح حفظ کند که ناگهان آن
هم در پیچ جاده از نظرش ناپدید
شد. اثری از پیرمرد ندید. از
گاری پائین پرید و در جادهٔ
جنگلی شروع به دویدن کرد.
در این لحظه ساعت دهکده
هشت ضربه نواخت. ناگهان
خود را کنار درخت گلابی یافت.
یک شاخهٔ بزرگ از تنه جدا شده
بود. چنان بهنظر میرسید که
در زیر شاخه، کشمکش و تقلایی
در جریان است.
دستفروش میتوانست شجاعت
خود را در اين ماجرایی که با آن
آمیخته بود، به محک بگذارد.
بدون درنگ، به میدان دوید و
با شلاق، ضربهای به سر همان مرد
ایرلندی فرود آورد.
🔹داستانهای کوتاه
ماجرای قتل آقای هیگین بوتهام
اثر : ناتانیل هاوثورون
مترجم : هوشیار رزمآرا
گردآورنده : آیزاک آسیموف
قسمت پنجم.
ادامه دارد
.
[ #روانشناسی ]
فصل ۱۹
پنج رمز ارتباط صمیمانه
مهارت گوشکردن روش
خلعسلاح. ۱-
تأثیر آرامبخش عجیبی دارد.
بدون توجه به غیرمنطقی بودن
یا غیرمنصفانه بودن صحبتهایش.!
با جملهٔ من احساس میکنم بهاو
احترام گذاشته و سپس گفتگو کنید. انعطاف نشان دهید.
ببینید عصبانیت رفع میشود!
قانون اضداد میشه؛ انتقاد، حالت
تدافعی، اعتراض. درمقابل با
گوشدادن احساس را باهم
درمیان میزارید بههمین راحتی :)
مهارت ابراز وجود. نوازش ۲-
میگویم برای من اهمیت دارد
و ترسش میریزد ( ما هردو
خشمگین هستیم اما بهتو علاقه
دارم ) با تو موافق نیستم اما این
مسأله را حل میکنیم. اغلب
دوست دارند بهکارشان ارج
گذاشته شود.
نظرات مثبت را هم اعلام کنيد.
پاسخ دهید:
ارتباط خوب...
ارتباط بد....
چرا؟...
مهارت گوشدادن برخورد
همدلانه ۳-
خوب گوش دهید تا بفهمید
منظورش چیست. جزئیاتش را
بپرسید. از خشم و اختلاف
نهراسید، آنها را بهنمایش نگذارید،
آنها را بیان کنید.
وقتی تمایل به ادامه دادن
رابطهای هم ندارید بهکاربردن
این آزمون تاثیرگذار است...
از حالبد بهحال خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچهداغی
قسمت قبل 👉
نیمی از زیبایی شما،مربوط
به نحوهٔ صحبت کردن است.
کریشنا مورتی گفته:
کلماتت را بهخوبی انتخاب کن
چرا که آنها،
جهان پیرامونت را میسازند...
...📚
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
تو همیشه با گفتن
حقیقت مشکل داشتی
همیشه ببینید دروغ
کوچیک باعث میشه
بحثوجدل اتفاق نیفته
دروغه رو میگی
همیشه سادهترین راه
انتخاب میکنی
بهشکل عجیب و غریبی
انگار مجبورت کرده بودن
به این کار
قسمت قبل 👉
از خانه بیرون میروم و دوباره
همسایهمان را میبینم که
درحال برقانداختن اتومبیلش
است. جلو میروم و علتش را
میپرسم.
-دیروز عالی نشده بود.
مسیر گفتگو را عوض میکنم و
از او میپرسم، بهنظر شما مردم
در زندگیشان دنبال چهچیزی
هستند؟
- اوه، خیلی ساده است. اینکه
بتوانند صورتحسابشان را بپردازند، خانهای شبیه من یا شما بخرند،
باغی پر از درخت داشتهباشند
که روزهای یکشنبه دورشان
شلوغ باشد و وقتی بازنشسته
شدند بتوانند بهچندجای دنیا سفر
کنند.
از خودم میپرسم یعنی واقعا
مردم از زندگی همینها را
میخواهند؟ پس چهمشکلی در
دنیا پیش آمده که اینقدر در
آسیا و خاورمیانه جنگ است؟
متن از کتابِ خیانت
اثر ؛ #پائولو_کوئلیو
مترجم؛ خانم پروانه طاهری
نشر کتاب پارسه
بهجز کُشتن نشوند اهل
جهان صاف بههم
صیقل آینه، گرد صف جنگ
است اینجا ...
...📚
...
دلیجان آهسته آهسته بهطرف
کاروانسرا بهحرکت درآمد
درحالیکه صدهانفر بهدنبال آن
بهراه افتادند تا این خبر دستاول
را بشنوند. هرکس از ایشان حرفی میپرسید و سؤالی میکرد.
مردم فریاد میکشیدند: چه بر سر
آن پیرمرد بدبخت آمد! دادگاه چه
حکمی صادر کرد؟
قاتلها دستگیر شدهاند؟
برادرزاده آقای هیگین بوتهام
بههوش آمد؟ وکیل دعاوی که
باوجود خوابآلود بودنش هشیار
مینمود پس از آنکه از علت هیجان
جمعیت سردرآورد، بیآنکه سخنی
بگوید دفتر بزرگ قرمزرنگی از
جیبش بیرون کشید.
نیکوس پایک هم دست آن بانوی
جوان را گرفت و کمک کرد تا از
دلیجان پایین بیاید.
وکیل رو کرد به مغازهدارها و
آسیابانها و گفت:
خانمها و آقایان... من با اطمینان
کامل خدمتتان عرض کنم، یک
اشتباه فاحش قوی و یک سوءنیت
برای مخدوش ساختن اعتبار آقای
هیگین بوتهام چنین غائلهای را بوجود آورده. ما در ساعت سه بعد از
نیمهشب از کیمبالتون راه افتادیم
و طبعأ اگر قتلی در آنجا اتفاق افتاده
بود ما از آن مطلع میشدیم. ولی
من مدرک معتبری در دست دارم که
خلاف این مدعا را ثابت میکند و
آن هم وصیتنامه شفاهی ایشان
است و دادخواستی که درست
ساعت ۱۰ شب گذشته نوشتهاند.
وکیل در پی اظهارات خود، نامه را
در جلوی چشمان جمعیت نگاه داشت
و تاریخ و امضای آن را نشان داد.
دزهمانحال، دوشیزه جوان بر
آستانه در مهمانخانه ظاهر شد و
با صدایی آرام گفت:
- چنانکه ملاحظه میفرمائید این
داستان کاملآ بیپایه و اساس است
و من اطمینان دارم عموی عزیزم
هم از شنیدن آن دچار تعجب
خواهد شد. شهادت میدهم وقتی
از کیمبالتون بیرون میآمدم، هنوز
زنده بود و مطمئنم همچنان زنده
است. ناگهان غریبهای ندا سر داد که توطئهای علیه جان آقای هیگین
بوتهام صورت گرفته و کار او را
تمام شده دانسته بودند. خشم
اهالی متوجهٔ نیکوس پایک شد
و معتمدان خواستند او را که سبب
پخش شایعات بیاساس بود به
دست قانون بسپارند. اما بانوی
جوان از وی دفاع کرد و او هم
با کلماتی شکسته تشکر کرده و در چشمبههمزدنی، گریخت.
دومی نیکوس پایک حالا به دروازهٔ کیمبالتون رسیده بود. میخواست
سری به آنجا بزند. در حینی که به
محل وقوع جنایت نزدیک میشد،
یکبار دیگر وقایع را مرور کرد.
🔹 داستانهای کوتاه
ماجرای قتل آقای هیگین بوتهام
اثر ناتانیل هاوثورون
مترجم : هوشیار رزمآرا
گردآورنده : آیزاک آسیموف
قسمت چهارم.
ادامه دارد
...📚✨
.
آدمهای بیاصلونصب،
هرگز اصیل نمیشن.
نه با زمان.
نه با تلاش.
نه با عشق.
📔 بامداد خمار
نوشتهٔ
خانم فتانه حاجسید جوادی
پیدیاف وَ
کتاب صوتی این اثر
را اینجا بخوانید 👉
...📚
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گیلین فیلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
فکر میکنم همهچیز
درحال فروپاشیدن است
این فکر قطعی و راسخ
من است این صریحترین
حرفهاییست که میتوانم
بگویم میتوانم پشیمانی را
از حرفهایی که دارم
مینویسم در چهرهٔ خودم
ببینم افتضاحی که در آن
گیر کردهایم بهاین سادگیها
درستبشو نیست
خرج زندگی نکبتمان را
نمیتوانیم دربیاوریم
من از زندگیِ فقیرانه
متنفرم متنفرم و این
شرایط اصلا تقصیر
من نیست
قسمت قبل 👉
من از دنیا این را دریافتم که
آن کسیکه بیشتر میگفت
نمیدانم ؛ بیشتر میدانست.
کسیکه قویتر بود؛ کمتر زور
میگفت.
کسیکه راحتتر میگفت
اشتباه کردم ؛ اعتمادبهنفسش
بالاتر بود.
کسیکه صدایش آرامتر بود ؛
حرفهایش بانفوذتر بود.
کسیکه خودش را واقعا دوست
داشت ؛ بقیه را واقعیتر دوست
داشت.
و کسیکه بیشتر طنز میگفت ؛
به زندگی جدیتر نگاه میکرد.
➖➖➖
آقای پروفسور محمود حسابی
سناتور، پدر علم فیزیک،
تنها شاگرد ایرانی انیشتین.
دارندهی نشان لژیون دونور فرانسه.
🔃
حاصلضرب توان در ادعا
مقدار ثابتی است.
هرچه توان انسان کمتر باشد
ادعای او بیشتر است،
هرچه توان او بیشتر باشد
ادعایش کمتر است.
...📚🍃
...
نسیم خنک بامداد حالش را
جا آورد.
در لحظهای که به رودخانهٔ
سلیمان رسید، از مردی که مقابلش
پدیدار شد پرسید:.
- اگر شما از کیمبالتون میآیید،
ماجرای هیگین بوتهام پیرمرد را
نشنیدهاید؟ میگویند این بندهخدا
را دونفر که یکیشان ایرلندی و
دیگری کاکاسیاه بوده، دو سه شب
پیش کشتهاند،
پایک در اظهارنظر خیلی تند
رفته بود و شاید متوجهٔ رنگ تيرهٔ مخاطبش نشده بود.
آن مرد، دورگه و سیاهپوست بود
و با شنیدن سخنان او منقلب شد.
منمنکنان گفت:
- نه، نه! ابدا سیاهپوست نبود!
دیشب یک ایرلندی او را ساعت
هشت بهدار کشید.
ناگهان شروع به دویدن کرد.
دستفروش شگفتزده با نگاه او
را دنبال میکرد.
این وقایع پیچیده و چهرهٔ
وحشتزده و هراسیده مرد غریبه،
دومی نیکوس را به فکر انداخت.
داستان قتل پیرمرد مالک همچون
آتشی که به پنبهزار خشک بیفتد،
در یک آن در همهجا پیچید و چنان
ورد سخنان اهالی شد که کسی
ندانست منبع خبر از کجاست.
آقای هیگین بوتهام که سرمایهدار
و مشهور بود سبب توجه اهالی
شده بود. نشريه محلی روزنامهٔ
پارکرفال بر خلاف معمول، یک
شمارهٔ فوقالعاده با یک صفحهٔ
سفید منتشر کرد و بر بالای صفحهٔ
دیگر با حروف بسیار درشت نوشته
شده بود: قتل هولناک آقای هیگین
بوتهام! از متن خبر چنین میآمد
که اثر طناب بر دور گردن، منظرهی وحشتناکی بهوجود آورده و
درضمن سارقان هزاران دلار را از
جیب او درآوردهاند. همگی برای
بازمانده او و یا تنها برادرزادهاش
ابراز همدردی کرده و به وی تسلیت
گفته بودند.دختر جوان با شنیدن بر
دار شدن عموی بیچارهاش،
چندین بار از هوش رفته بود
شاعر دهکده در رثای مرگ عموی
دختر جوان هفده بیت شعر سرود
و اعضای انجمن ده، جلسه یادبودی بهمناسبت درگذشت آقای هیگین
بوتهام -که خدمات ارزندهای برای
آن ناحیه انجام داده بود-تشکیل
داده و فیالمجلس مبلغ ۵۰۰ دلار
جایزه برای کسانیکه بتوانند
سرنخی از قاتلان بهدست آورند
تعیین میکردند..چنان هیاهویی
بهپا شد که آیا آقای هیگین بوتهام میدانست پس از درگذشتش چنین
تجلیلی از وی بهعمل میآورند و
آیا روحش از این همه غریو و
غوغا آگاه بود؟
از آن طرف دوستمان، نیکوس
پایک درحالیکه از دستگاه
آتشنشانی بالا میرفت، فریاد
برآورد که این من بودم که اولین بار
این خبر را رساندم. نیکوس پایک که بهصورت مرد قهرمان ماجرا درآمد
یکبار دیگر با آب و تاب تمام ماجرا
را تعریف کرد.
ناگهان دلیجان پست با شتاب وارد
خیابان دهکده شد .
جمعیت فریاد برآورد:
- همین حالا میخواهیم جزئیات
اخبار را بشنويم. داخل دلیجان،
وکیل دعاوی و بانویی جوان با
شنیدن جاروجنجال و سروصدا
توان سخن گفتن را از دست داده
بودند.
🔹 داستانهای کوتاه
ماجرای قتل آقای هیگین بوتهام
اثر ناتانیل هاوثورون
مترجم : هوشیار رزمآرا
گردآورنده : آیزاک آسیموف
قسمت سوم.
ادامه دارد
...📚
روحِ قدرتمندی داشت،
پر آشوب،
اما قدرتمند
- کتابخانهٔ نیمهشب...
...
قسمت چهارم;
در آن فضای ملتهب جنگ،
کافی بود کسی به همدستی
با دشمن متهم شود، نیاز به هیچ
مدرکی نبود... براساس اظهارات
چند شاهد، غیرنظامیان صرب را
از شهر گسپیچ خارج کرده و تحت
فرماندهی نوراتس " و ارشکوویچ
( رهبران صرب ) آنها را اعدام
و در گورهای دستهجمعی پنهان
دفن میشدند....
خانههایشان غارت و به آتش
کشیده میشد...
تصمیمگیری دربارهٔ زندگی و
مرگ دیگران... حکومت بر
کسانیکه ناچار بودند، برای
زندهماندن همرنگ جماعت
شوند، کار دشواری نبود.
ارشکوویچ و نوراتس قدرت را
قبضه کرده بودند... لوار بعدها
گفت: حکومت بر مردم بیامید
کار سختی نبود.
میتوانستید بر سر کسانیکه
باقیماندهاند، هر بلایی خواستید
بیاورید. ... لوار با برخی از
مقامات کرواسی از وضعیت
گسپیچ اطلاعاتی داد...
مقامات زاگرب مطلع شدند...
آنته کاریچ * رئیس شورای زاگرب
گزارشی از مردم ناپدیدشده ...
ویرانهها ... داد... مردم همهروزه
کشته میشوند و اجساد جدید پیدا میشود ... رئیس پلیس گسپیچ
بعدها اعتراف کرد بهدستور
نوراتس شلیک کرده است...
لازم بود اقدامی صورت بگیرد...
ارشکوویچ دستگیر شد.
اما پس از مداخلهٔ وزیر دفاع،
گویکو شاشاک " بازجویی تعلیق
و ارشکوویچ آزاد شد....
چرا لوار از گسپیچ نرفت؟
میگویند او مردی پایبند به
اصول بود. در مصاحبهای با
روزنامه گفت: باید روشن شود
چهکسی مرتکب قتل شده...
دولت با در دست گرفتن همهٔ
قدرت، ما را بهبند کشيده و با
ما همانند بردگان رفتار میکند...
مسئله این است که دولت خود
بخشی از این توطئه بود. در
پشتپردهٔ کتمان حقیقت گسپیچ
دلایل سیاسی وجود داشت.
دقیقا زمانیکه کرواسی داشت
در مجامع بینالمللی کشوری
مستقل میشد؛
آنان که در گسپیچ بر سر قدرت
بودند، عهدهدار حفظ اسرار بودند.
با برملا کردن این اسرار، لوار تنها
تهدید عایدش شد.
فشار افکار عمومی، شکل نگرفت.
گویا مردم کور و کر بودند..
حرف زدن ممنوع وگرنه... لوار
به آیتیسیوای در لاهه روی
آورد. در سالهای ۱۹۹۷ و ۱۹۹۸،
سوگند شهادت داد... به او پیشنهاد
دادند از گسپیچ خارج شود...
نپذیرفت. دادگاه سعی داشت
به لوار کمک کند.
درخواست محافظ داده شد.
آیا پلیس انتظامی از او محافظت
میکرد؟
برای آنها میلان لوار مردی بود
که زیاد میدانست و زیاد حرف
میزد.
۲۸ آگوست ۲۰۰۰ لوار بر اثر یک
بمب کشته شد. تنها بمب او را
بهکشتن نداد، بلکه این سکوت بود
که او را طی سالیان از پای درآورد.
... تعداد انگشتشماری بودند که
بتوانند تغییری ایجاد کنند.
در مراسم تدفین او نفرات کمی
حضور داشتند.
سکوت مردم، دوستان، همسایگان...
اگر شما بودید چه میکردید؟
آیا این جنایات را برملا میکردید؟
آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
پایان بخش ۳.
ادامههمداره ...
بعد از جنگ، نقشها عوض میشوند
و قربانیان نهتنها دربارهٔ کسانیکه
آنها را آزار دادهاند، بلکه دربارهٔ
کسانیکه با سکوتشان همدستِ
آنان شدهاند، بهقضاوت مینشينند...
اسلاونکا دراکولیچ
...📚📖
زمانیکه وارد جمع میشوی،
لباسهایت معرف تو هستند و
زمانیکه خارج میشوی،
افکار و سخنانت. آنا کارنینا. تولستوی.
● #فیلم_سینمایی
Anna- karenina
● زیرنویس فارسی
محصول ۲۰۱۲
اقتباسی از کتابِ آنا کارنینا
اثر تولستوی
• کارگردان Joe Wright
بازیگران
Keira Knightley,
Jude Law,
لیست فیلمهایی
برگرفته از کتاب.
در کانال کتاب دانش.
فیلم سینمایی
مردی به نام اوه
براساس رمانی از
فردریک بکمن
فیلم سینمایی
وقتی نیچه گریست
براساس رمانی از
اروین_دیوید_یالوم
فیلم سینمایی کوری
براساس رمانی از
ژوزه ساراماگو
فیلم سینمایی زمان بازیافته
براساس رمانی از
مارسل پروست
در جستجوی زمان ازدست رفته
فیلم سینمایی ۱۹۸۴
براساس رمانی از
جورج اورول
فیلم سینمایی فرانکشتاین
براساس رمان فرانکشتاین
از مری شلی
فیلم سینمایی رومئو ژولیت
براساس نمایشنامهای از
شکسپیر
فیلم سینمایی کتابخوان
براساس رمانی از
برنهارد شلینک
t.me/ktabdansh
- من خجالت میکشم.
+ بس کن تو روبهخدا، آخه چرا؟
تو حق داری افسرده باشی،
بیشتر اون هایی که تو بیمارستانها
بستریَن، مریضیشون افسردگیه.
- راست میگی؟
+ معلومه! هرکی
یه جو عقل و احساس داشته باشه،
توی این مملکت افسرده میشه...
📚 آخرین یانکی - آرتور میلر
..
🔰 درسهایی از اسپینوزا
از نظر اسپینوزا هیچ حدوسطی
در کار نیست؛ یا آزادی یا بردگی.
من از جانب خویش، بیهیچ
اطالهای کلامی، اقرار میکنم که
کتابِ مقدس را نمیفهمم.
گرچه سالها برايش
وقت گذاشتم. ولی بهخوبی
میدانم تنها آن زمان از
دامِ شک و تردید رها میشوم
که به استدلالهای محکم
چنگزده باشم.
از اینرو کاملآ از راهی که
عقل بر من آشکار
ساخته خشنودم و میدانم که
عقل هرگز مرا نمیفریبد، حتی
وقتی که با کتابِ مقدس در تضاد
است... چراکه حقیقت با حقیقت
در تضاد نیست...
حتی اگر زمانی متوجه شوم
آنچه عقلِِطبیعی بهمن هدیه
کرده خطا بوده است، بازهم
خوشبخت خواهم بود، زیرا
همیشه از آن لذت بردهام.
من در زندگی نه در پی پشیمانی
و افسوس، بلکه در پی آرامش،
خوشی و سرمستیام و
بههمینخاطر همیشه یکپله
بالاتر میروم. ■■
|| باروخ اسپینوزا در نامهٔ ۲۱
به بلیینبرگ. |
از کتابِ اخلاق اسپینوزا بخش چهارم
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
کلبه جادویی
🔺مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔻
...
📚جوان خام podorostok
✍ فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
قسمت ۱۰
دختری از اتاق مجاور با ستبلکوف،
داد و بیداد کرد...
... به صاحبخانه گفتم به واسین
خبر بدهد، که آمده بودم...
۳. میخواستم یک اتاق اجاره کنم...
کرایهشان بالا بود... بهخانهٔ ناتالیا
پاولونا رفتم... آشپز او، زن فنلاندی
کینهتوز و گستاخ در را باز کرد...
اتاق مثل قفس بود...
توصیف آپارتمان... * ناتالیا پاولونا
با زنی دیگر وارد شد... قایم شدم!
آن زن، کاترینا نیکولایونا بود! ...
دربارهٔ آن سند گفتند... این که
کرافت خود را با گلوله کشته است!
... بیرون پریدم... دادشان بلند شد
... ناتالیا پاولونا مرا هل داد...
کاترینا نیکولایونا درمورد نامهای
که دنبالش هستید، نگران نباشید...
رنگش پرید... - کدام نامه؟
بهسرعت خارج شدم.
فصل نهم.
۱- بهسویخانه شتافتم... ذهنم
مملو از یاد کرافت بود. ... یک
انسان شریف، اگر لازم شود حتی
زندگی را هم فدا میکند!
میدانید من نسبت بهخودم چندان
گذشت نمیکنم. من خودم را
تربیت میکنم که حقیقت را
بگویم. زنی که بهدنبال ورسیلوف
بود... با من وارد خانه شد...
پولی روی میز پرت کرد و
گفت: این آقا زنان را اغوا میکند...
و رفت.! نامهٔ کرافت را به
ورسیلوف دادم...کرافت خودش
را کشت... هیچ نگفت! خونسرد!
بهخواهرم گفتم ورسیلوف از
زن دیگری بچه دارد...
برادر، دست از این حماقت بردار
تاهمهچیز برایت روشن شود.
وسایلم را جمع کرده، درشکهای
گرفتم، بهخانهٔ واسین بازگشتم.
۲. واسین حقايق را به آگاهیام
رساند. درمورد کرافت حرف زدیم
... از وی یک کتاب دستنویس مانده
پر از تئوریهای پیچیده...
آخرین اندیشهها بعضیوقتها
فوقالعاده پیشپاافتاده هستند.
میخواسته ثابت کند، روسها
نژاد درجه دوماند. راجع به ورسیلوف صحبت کردیم و ستبلکوف... و
فهمیدم آن بچهٔ شاهزاده سوکولسکی
و لیدیا آخماکوف است...
شاهزاده سوکولسکی نه شعور دارد
نه قدرت...
۳. همهچیز را باید از نو آغاز کنم.
دیربازیست که من با ترس،
دستبهگریبان شدم... خوابم برد.
۴. با یک تکان از خواب برخاستم.
از اتاق مجاور صدای ناله میرسید.
در اتاق ما باز بود. واسین آمد.
چهخبر شده؟
دختر، خودش را حلقآویز کرده.
دویدیم توی راهرو... رویش ملحفه
بود. ... پلیس آمد... تا صبح
میلرزیدم. ... مادر دختر بهشدت میگریست. ...چای نوشید.
سماور درواقع ضروریترین چیزها
در روسیه است، بهویژه در لحظات
بحرانی و بدبختی و مصیبت.
زنان هرگاه بهدردسر میافتند
و گرفتار میشوند باید اجازه
يابند حتیالمقدور آزادانه
حرفشان را بزنند. و افرادی
هستند که گویی غم و اندوه آنان
را کرخت و بیحس کرده آنانکه
سختی کشیدهاند، از هیچچیز
حیرتزده نمیشوند. شاید
صادقانهترین نیکخواهی را
بتوان در قلبهای ساده پیدا کرد
تا در قلوب قهرمانان.
...جوانخام
ادامه دارد
...📚📖
میدانم که مردم،
هیچوقت کسی را که
رؤیاهایشان را بهقتلرسانده است
نمیبخشند ..
{ عمرو عبدالحمید || سهگانهٔ
قوانین چارتین | انتشاراتنیماژ
ترجمه فرشته مولائی/
جلد اول؛ ص ۱۶۴ }
....
[ همه بهفکر تغییر جهاناند، اما
هيچکس بهفکر تغییر خودش
نیست. لئو_تولستوی ]
قسمت آخر
در پایان این سقوط مهيب،
باخود میگفت مقاومت
ممکن نیست...چنین چیزی
را نمیشود پذیرفت...
دوهفتهای گذشت...
حال او بدتر شد... به زن و
دخترش گفت که بهزودی
همهٔشان را از بار وجود خود
خلاص میکند...
تقصیر ما چیست؟ انگار ما
مریضش کردیم! ...
بهدکتر گفت شما که کاری از
دستتان ساخته نیست...
راحتم بگذارید...
بیش از همه دردهای روحی
او بود... حالا اگر زندگی من،
زندگی اگاهانهام، همه گمراهی
بوده باشد چه؟
چهبسا کوششهایش در خدمت
به دولت و مبارزه علیه
بلندپایگان و... نادرست بوده
باشد چه؟...اگر من با یقین
بهتباهکردن نعمتهایی که بهمن
داده شده بود از دنیا بروم و هیچ
راهی برای اصلاح این حال
نباشد چه؟... ناله کرد و تقلا کرد...
بر مقدار تریاکش افزودند... همه
را از خود میراند...
کشیش آمد و اعترافاتش را شنید.
... رنجهایش کاهش یافت. نور
امیدی بر دلش افتاد ...
میخواهم زنده بمانم.
زنش پرسید حالت بهتر است؟ ...
لحن صدایش این بود:
تمام آنچه برایش زندگی کردهای
و میکنی دروغ است و فریبی که
زندگی و مرگ را از تو پنهان میدارد.
بیزار شد. مثل این بود که پیچی
در اندرونش میچرخید و تیری
از تنش میگذشت.
... بروید، راحتم بگذارید.
و این فریادها سهروز ادامه یافت.
... دانست که کارش تمام است و
برگشتی در کار نیست. ...
با یقینی که نجاتی برايش نیست ...
ناگهان نیرویی ناشناخته بهپهلویش
ضربه ضربه زد... حالش مثل وقتی
بود که گاهی در قطار نشسته و
پیشمیروی و حال آنکه قطار
پسمیرود و حرکت را درمییابی ...
بله میتوانم اما راه درست کدام
است؟ اینها همه در سهروز و
یکساعت پيش از مرگ رخ داد.
... دست پسرش را گرفت و آن را
بر لبهای خود فشرد و گریه کرد.
ایوانایلیچ احساس کرد از سوراخ فروافتاده و روشنائی را ديده...
به زنش گفت این طفلمعصوم را
از اینجا ببر. ... عفوم کن...!
ولم کن...!
دریافت آنچه آزارش میداد ،
از او فاصله میگیرد... دلش برای
آنها میسوخت. ... آن درد کجا
رفت؟ و مرگ، مرگ کجاست؟
دیگر وحشتی از مرگ نداشت.
بهجای مرگ، روشنایی بود. با
صدای بلند گفت:
چه خوب! چه شادی بزرگی!
اینها همه در یکلحظه روی داد...
در سینهاش چیزی صدا میکرد.
یکی بالای سرش گفت: تمام کرد!
ایوانایلیچ آن را شنید و تکرار کرد.
در دل گفت تمام شد. دیگر از مرگ
اثری نیست. نفسش نیمهکاره ماند
و مرد.
|| مرگ ایوانایلیچ
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه.
پایان. |
زمانیکه بخواهید وصیتنامه
بنویسید متوجه خواهید شد
تنها کسیکه از دارائیتان سهمی
ندارد، خودتان خواهید بود! پس
از زندگیتان تا میتوانید لذت ببرید.
✍ نیکولا یوویچ تولستوی
زادهٔ سپتامبر ۱۸۲۸،
وفات ۲۰ نوامبر ۱۹۱۰، روسیه.
مطالعه کتاب بعدی با
انتخاب شما
《 مستند کوتاه از روزهای
پایانی زندگی لئو_تولستوی
اینجا 👉 》
( شاهکاری از تولستوی؛
فیلم سینمایی آناکارنینا
جمعه ۲۲ خرداد
در کانال کتاب دانش )
...📚📖
.
مردم،
منترِ یکدسته شیادِ کلاهبردار
شدهاند..
- اشک تمساح
- صادق هدایت
...
مطالعه 📖 قسمت ۲۷
همه مشغول خواندن نسخهای از
فیلیپ بودند....
مرز بین آموزش و درمان خیلی
مبهمه... آموزش و منطق ابزارهای
لازم برای پیکار با رنج انسانیاند.
مشاوران فلسفی، آموزش را
اساس درمان میدانند... این
شعار لایبنیتس هست: خرد و
محبت. گروه اشارهای به داستان
قایق میکنند؛ * قسمت ۲۵.
کشتی نمادِ مرگه؟ ... نمیشه
از مرگ، جامیمونی. میگه مثل
گوسفند طنابپیچت میکنن و
میبرنت... جولیوس گفت: باید از
وابستگی زیاد پرهیز کرد، داره
هشدار میده... پم اضافه کرد:
شاید نماد زندگی اصیله، بودن
محض، اگر مجذوب سرگرمیها
بشیم، خود هستی رو نمیبینیم...
فیلیپ گفت: دقیقا.
هایدگر هم این مجذوب شدن در
زندگی را روزمرگی مینامید.
تسکین در این است که اجازه ندم
چیزهای پیشپاافتاده- موقعیتها
یا شکستهای بیاهمیت، چیزایی
که در تملک منِ، نگرانی دربارهٔ
محبوبیت و اینکه کسی از من
خوشش میاد یا نه- جوهر هستیم
رو ببلعه. برای من آزاد موندن و
قدردانی از معجزهٔ بودن یهجور
تسکینه.
فیلیپ ادامه داد: زمانیکه به
پرسهزدن و رابطههای مختلف
ادامه دادم، برای درمان به
جولیوس مراجعه کردم... توجهم
به افلاطون، کانت و شوپنهاور
معطوف شد...اما فقط شوپنهاور
بود که کلماتش برام حکم طلای
ناب را داشت... زندگیش با درد
تنهایی من خیلی جوره... دکترای
فلسفه را گرفتم و کار بالینی را
شروع کردم...جولیوس گفت: بعد
از بیماریم با فیلیپ تماس گرفتم...
نتونسته بودم حتی یکذره هم
کمکش کنم... ارزیابی اون و درمانش
توسط شوپنهاور و خواندن رمان بودنبروکها...
فیلیپ گفت: یکی از فرمولهای
شوپنهاور این ایده بود که شادیِ
نسبی از سهمنبع سرچشمه
میگیره: آنچه هستی، آنچه داری
و آنچه در چشم مردم جلوه میکنی.
فصل ۳۳.
بهفرزانگان و فیلسوفان اروپا:
برای شما، مرد وراجی چون فیشته،
با کانت- برترین اندیشمند همهٔ
زمان- برابر است و شیاد بیشرمی
چون هگل را اندیشمندی پرمغز
میدانید. از اینرو برای شما نیست
که مینویسم. ص ۳۷۸.
"مراجعه کنید قسمت ۱۹، ۲۰،
۲۱، بهتوصیههای شوپنهاور"
درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره.
■ادامه دارد
...📚📖
آنکه دائم
از دشمن سخن میگوید
خودِ دشمن است..
👤 برتولت برشت
...
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۸.
سقراط داستانی تعریف میکند از
دیوتیما ( کاهنه ) :
سادهترین تعریف عشق آن است
عشق نه نیک است نه زیبا...
فضای میان خدایان و انسانها را
در وجود خویش پر کرده و
پیشگوییها و برکت و بخشش
را بهوجود آورده...
گفت: مگر لازم است آنچه زیبا
نیست، زشت باشد؟
باور درستی که نتواند منطق خود
را اثبات کند، دانایی نیست، اما
چون شناخت بهحقیقت است،
نادانی هم نمیباشد و این فاصلهٔ
میان دانایی و نادانی است.
عشق، محتاج است و نیازمند و
در آرزوی خوبی... و کسیکه
بهرهای از خوبیها ندارد چگونه
تواند خدا باشد؟
... اروس، واسطهایست میان
خدایان و موجودات فانی...
توان و قدرت او در چیست؟
نیازها و نیایشها را بهپیش
خدایان میبرد... وحدت و
یکپارچگی ایجاد میکند و فردی
که از این رمز آگاه باشد، فردی است آسمانی...چون آفرودیت تولد یافت، پوروس(خدای چارهجویی) و
متیس(خدای خردمندی)
و پنیا(خدای تهیدستی) در این
جشن حضور یافتند و ... پنیا
اروس را بارور کرد و عشق پدید
آمد ... عشق از مادر خود تهیدست
است و از پدر شکارگری زبردست.
هرلحظه چاره میاندیشد... نه به
خدایان شباهت دارد نه به آدمیان
... گاه پژمرده و گاه سرزنده...
پس عشق نه تهیدست است، نه
توانگر... در دانایی و نادانی هم
همینطور... آنکه نه فضیلت دارد
و نه دانش، به آنچه هست
خرسند است... اما عشق، طالب
حکمت است ...
جویندگان دانایی چهکسانیاند؟
کسانیکه در میان دانایی و نادانی
قرار دارند. سقراط از دیوتیما
پرسید: عشق برای آدمیان چهسودی
دارد؟ گفت: اگر بهجای زیبایی
خوبی را بگذاریم نتیجه میگیریم
آنکه خوبی را بهدست میآورد،
سعادتمند خواهد شد. ...
آنچه سبب شود که نیستی
صورت هستی بهخود گیرد آفرینش
و خلاقیت است.
از این رو همهٔ هنرها آفریدن است
و هنرمندان، همه خلاق و
آفرینشگرند...
در مورد عشق نیز وضع بههمین
صورت است و مفهوم و معنی
بهطورکلی عبارت است هرگونه
تلاش و کوشش برای رسیدن
بهخوبی و خوشبختی ...
از راه کسب مال و معرفت و
حکمت نه، بلکه عاشقان یک راه
بخصوص دارند.
شنیدهای که میگویند کسانیکه
در جستجوی نیمهٔ دیگر خود هستند عاشقاند، اما من میگویم؛
عاشقان نه بهدنبال نیمهٔ خود هستند
و نه بهدنبال تمام خود، مگر اینکه
این نیمه و این تمام، هم خوب باشد
و هم نیکو.
آنچه مردمان خواهان آن هستند
فقط خوبی است و ولاغیر...
" دانایی حقیقی، آگاهی از
نادانیِ خویش است. " افلاطون.
این ضیافت ادامهدار است
ترجمه محمدعلی فروغی
بازترجمانی محمدابراهیم امینیفرد
...📚📖
✍ #طبیب_اصفهانی
🎼 خانم #هایده
مَرَنجان دِلَم را
ک این مرغِ وَحشی
زِ بامیکه برخاست
مشکل نِشیند..
از آن زمانکه آرزو
چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل
سوال بیجواب شد...
چه سینهسوز آهها
که خفته بر لبانِ ما
هزار گفتنی بهلب
اسیر پیچوتاب شد
نه شور عارفانهای
نه شوق شاعرانهای
قرار عاشقانه هم
شتاب در شتاب شد..
📚 کتاب دانش
.
پشت بهدنیا وَ
رو به
درِ بسته ایستاده بود.
📓 دکتر ژیگوا
|| نشر نو ص ۵۸۹