4414
امشب همه شب نشسته اندر حزنم فردا بروم مناره را کارد زنم خشم آلودست اگرچه با ماست صنم در چاه رسیدهام ولی بیرسنم #مولانا 🌼❤با ما همراه باشید ❤🌼
سكوت دسته گلي بود
ميان حنجرۀ من.
ترانه ساحل،
نسيم بوسۀ من بود و پلك باز تو بود.
بر آب ها پرنده باد
ميان لانه صدها صدا پريشان بود.
بر آب ها
پرنده، بي طاقت بود.
صداي تندر خيس،
و نور، نور تر آذرخش،
در آب، آينه اي ساخت
كه قاب روشني از شعله هاي دريا داشت
نسيم بوسه و
پلك تو و
پرنده باد،
شدند آتش و دود
ميان حنجرۀ من،
سكوت، دسته گلي بود.
#یدالله_رویایی
┄✨❊🌼❊✨┄
▪️نوســتالژی : حنين
به گمانم، ما موسیقی و عطر را
به این خاطر دوست داریم که فضاهای قبلی
زندگیمان را تداعی میکنند.
این هم راهیست، برای اینکه با مرگِ لحظه بجنگیم و آن را به زندگی بازگردانیم، و سایهها و بازتابهایش را زنده کنیم، هرچند موقت.
🖋غادة السمان
┄✨❊🌼❊✨┄
دکلمه شعر تلخ
(با صدای احمد شاملو)
┄✨❊🌼❊✨┄
من حال و هوایم فرق میڪند باهمہ
آفتابے وآبینمیدانم چیست ؟
همیشہ ابرے وبارانیم!
گاهے میرسم بہ آه!
میشڪند درمن یڪ بغض ڪوتاه!
چہ توقعے باید داشت از مرداب
از انزوایے تاریڪ!
از سڪوت پرازدرد یڪچاه!!!
اینجا صداے ساز پرپاست
عروس من بہ حجلہ دیگرے میرود
وسهم من همان قطرہ اشڪ
همان حسرت ونگاه!!
دوستان مے فشارند دست
بعضے دیگر شاد وسرمست!!
ڪهمیداند دردلمچیست؟!
ڪہ میداند دردلم ڪیست ؟!
چہ توقعے دارے از مرداب!!
وقتے ڪہ از آغاز قسمتش تاریڪیست!!!!
#ابراهیمرفیع___مرداب
┄✨❊🌼❊✨┄
بخت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک بازار نیرزم که بر او میگذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنه ی خویشی که ز ما بیخبری
به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را
کآنچه در وهم من آید تو از آن خوبتری
برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت
که به هر گوشه ی چشمی دل خلقی ببری
دیدهای را که به دیدار تو دل مینرود
هیچ علت نتوان گفت به جز بی بصری
گفتم از دست غمت سر به جهان در بنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری
به فلک میرود آه سحر از سینه ما
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست
عیبت آن است که هر روز به طبعی دگری
گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی
پرده بر کار همه پرده نشینان بدری
عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد
حال دیوانه نداند که ندیدهست پری
#سعدی
┄✨❊🌼❊✨┄
چه روی است آن که پیش کاروان است
مگر شمعی به دست ساروان است
سلیمان است گویی در عماری
که بر باد صبا تختش روان است
جمال ماه پیکر بر بلندی
بدان ماند که ماه آسمان است
بهشتی صورتی در جوف محمل
چو برجی کآفتابش در میان است
خداوندان عقل این طرفه بینند
که خورشیدی به زیر سایبان است
چو نیلوفر در آب و مهر در میغ
پری رخ در نقاب پرنیان است
ز روی کار من برقع برانداخت
به یک بار آن که در برقع نهان است
شتر پیشی گرفت از من به رفتار
که بر من بیش از او بار گران است
زهی اندک وفای سست پیمان
که آن سنگین دل نامهربان است
تو را گر دوستی با ما همین بود
وفای ما و عهد ما همان است
بدار ای ساربان آخر زمانی
که عهد وصل را آخرزمان است
وفا کردیم و با ما غدر کردند
برو سعدی که این پاداش آن است
ندانستی که در پایان پیری
نه وقت پنجه کردن با جوان است
#سعدی
┄✨❊🌼❊✨┄
درون سینه نگنجد غمی که من دارم
خوشست با غم دل عالمی که من دارم
سرشک دیده بیان کرد ماجرای دلم
چه اعتماد بر این محرمی که من دارم؟
از آن گلی که برآید ز خاک من پیداست
ز هجر لاله رخان ماتمی که من دارم
بسوخت جان حریفان ز گرمی سخنم
عجب که در تو نگیرد دمی که من دارم
بیا و بر دل من رحم کن که از تنگی
درو قرار نگیرد غمی که من دارم
علی اشتری
علی اشتری متخلص به فرهاد (۱۳۰۱–۱۳۴۰) شاعر غزلسرای اهل ایران بود.
خوانش از رشید کاکاوند (در برنامهی کتاب باز)
┄✨❊🌼❊✨┄
سلامِ ما حصار است.
از همهٔ رنجها امان یابی،
در او چون درآمدی.
[ما در گفتارمان صادقیم،
وقتی سلام میکنیم
برای تو قلباً صحت طلب کردهایم]
#مقالات_شمس
#صبح_بخیر
┄✨❊🌼❊✨┄
چه کم میگردد از حشمت بلاگردان نازم کن
نگاهی چند ناز آلوده در کارِ نیازم کن
درخت میوهای داری صلای میوهای میزن
ولی اندیشه از گستاخی دست درازم کن
به دیوانش مرا کاری فتاد ای لطف پنهانی
یکی زان شیوههای پیش خدمت کار سازم کن
برون آور ز جیبت آن عنایتها که میدانی
کلیدی وز در زندان غم این قفل بازم کن
به هیچم میتوان کردن تسلی گر دلت خواهد
نمیگویم که خاص از شیوههای دلنوازم کن
حجابست اینکه خالی میکند پهلوی ما از تو
به یک جانب فکن این شرم و رفع احترازم کن
ز من برخاست تکلیف از جنون عشق بُت وحشی
ببر دیوانگی از طبع و تکلیف نمازم کن
#وحشی_بافقی
┄✨❊🌼❊✨┄
دلتنگی
و شكل راه رفتن تو
معناي مثنوي است
در حالت عميق عزيمت
كه منظرۀ راه
بازوي صحرايي مرا به تكان مي آرد
در حالت عميق عزيمت شتاب هاي موازي
در گردي مچ تو به هم مي رسند و
باد،
صفات باد
شكل عزيز زانو را
_كه قدرت و اطاعت را با هم دارد_
تصوير مي كند
تا قيصر از كف پاي تو
قوس بلند طاق نصرت را
برگيرد.
در حالت عميق عزيمت كه سمت نيمرخ تو برابر نگهم ماند
پرواز طوطيان
جغرافياي صورت من را در هم ريخت.
و آسمان،
كه باير از درخشش هاي آبي مي شد
ناگاه
نام تو از تمام جهت ها
مي آمد.
وقتي كه باز مي آيي
نام تو را
تمام جهت ها
رسم مي كنند.
و در گذار دامن تو دانه هاي شن
بر ريشه هاي پيدا
پيراهن عبور شعاع
مي پوشد
پيشاني تو وسعت شيشه است
وقتي كه باز مي آيي.
و هر درخت، بوسه است
وقتي كه مفصل تو ملاقاتي است
_بين صفات باد و تكبير توفان_
و در هواي دهكده پيشاني تو وسعت اطراف هجر را
محدود مي كند.
تو باز مي آيي
با نافي از خليج احمر
و راني از عصاي موسي
و شكل راه رفتن تو
معناي مثنوي است،
و روح مولوي است اينك
كز ساق تو حكايت ني را
بر مي دارد
#یدالله_رویایی
┄✨❊🌼❊✨┄
▪️شعری از « پابلو نرودا »
با ترجمه و دکلمهٔ « احمد پوری »
تو را بانو نامیدهام
بسیارند از تو بلندتر، بلندتر.
بسیارند از تو زلالتر، زلالتر.
بسیارند از تو زیباتر، زیباتر.
اما بانو تویی!
از خیابان که میگذری
نگاه کسی را به دنبال نمیکشانی.
کسی تاج بلورینت را نمیبیند،
کسی بر فرشِ سرخِ زرینِ زیر پایت
نگاهی نمیافکند.
و زمانی که پدیدار میشوی
تمامی رودخانهها به نغمه درمیآیند
در تن من،
زنگها آسمان را میلرزانند،
و سرودی جهان را پر میکند.
تنها تو و من،
تنها تو و من، عشق من،
به آن گوش میسپریم.
┄✨❊🌼❊✨┄
از روز دستبرد به باغ و بهار تو
دارم غنیمت از تو گلی یادگار تو
تقویم را معطل پاییز کرده است
در من مرور باغ همیشه بهار تو
از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد
بر چشم های میشی نرگس غبار تو
فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند؟
از یک نگاه کردن شوریدهوار تو
کم کم به سنگ سرد سیه میشود بدل
خورشید هم نچرخد اگر در مدار تو
چشمی به تخت و بخت ندارم مرا بس است
یک صندلی برای نشستن کنار تو
#حسین_منزوی
┄✨❊🌼❊✨┄
کاروان
┄✨❊🌼❊✨┄
بکوشید تا رنجها کم کنید
دل غمگنان شاد و بیغم کنید
که گیتی نه پاید، نه ماند به کس
بیآزاری و داد جویید و بس
برین گفتهها بر نشانه منم
سرِ راستی را بهانه منم
جز از بندگی پیشهٔ من مباد
جز از راست اندیشهٔ من مباد
به دانش، روان را توانگر کنید
خرد را ز بُن بر سر افسر کنید
ز چیز کسان دور دارید دست
بیآزار باشید و یزدانپرست
ز سوگند، پیمانها مشکنید
پی و شاخِ پیوندِ بد برکنید
مجویید آزار همسایگان
به کار بزرگان و پرمایگان
به پاکان گرایید و نیکی کنید
دل و پشت خواهندگان مشکنید
هر آن کار کو دور گشت از پسند
بدان کار نزدیک باشد گزند
ز دارنده بر جان آنکس درود
که از مردمی باشدش تار و پود
#شاهنامه_دفتر_ششم_خالقی_مطلق_بهرام_گور
#شاهنامه
┄✨❊🌼❊✨┄
ای خطه ایرانِ مِهین، ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست
ای باغِ گل و لاله و سرو و سمنِ من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن
هرگز نشود خالی از دل، مِحَن من
دردا و دریغا که چنان گشتی بیبرگ
کز بافته خویش نداری کفن من
بسیار سخن گفتم در تعزیت تو
آوخ که نگریاند کس را سخن من
و امروز همیگویم با محنت بسیار
دردا و دریغا وطن من، وطن من
#ملک_الشعرا_بهار
┄✨❊🌼❊✨┄
ای یار قدیم عهد چونی ؟
وای مهدی هفت مهد چونی؟
ای خازن گنج آشنایی
عشق از تو گرفته روشنایی
ای خونِ تو داده کوه را رنگ
ساکن شده چون عقیق در سنگ
ای دل به وفایِ من نهاده
در معرض گفت و گو فتاده
من دل به وفای تو سپرده
تو سر ز وفای من نبرده
چونی و چه گونه ای چه سازی؟
من با تو ، تو با که عشق بازی ؟
چون بخت تو در فراقم از تو
جفت توام ار چه طاقم از تو
میخواستمی کز این جهانم
باشد چو تویی هم آشیانم
چون با تو به هم نمیتوان زیست
زین سان که منم( زیم) گناه من چیست؟
آن دل که رضای تو نجوید( نگیرد)
به گر به قضایِ بد بموید(بمیرد)
من ماه و تو آفتابی از نور
چشمی به تو میگشایم از دور
مرگِ پدر تو چون شنیدم
بر مرده ی تن کفن دریدم
از رنجِ دلِ تو هستم آگاه
هم چاره شکیب شد در این راه
دلتنگ مباش اگر کَسَت نیست
من کس نیم آخر؟ این بَسَت نیست؟
فریاد زِ بی کسی نه رای ست
کاخر کس بی کسان خدای ست
#نظامی_گنجوی
┄✨❊🌼❊✨┄
گر چه ما بندگان پادشهیم
پادشاهان ملک صبحگهیم
گنج در آستین و کیسه تهی
جام گیتی نما و خاک رهیم
هوشیار حضور و مست غرور
بحر توحید و غرقه گنهیم
شاهد بخت چون کرشمه کند
ماش آیینه رخ چو مهیم
شاه بیدار بخت را هر شب
ما نگهبان افسر و کلهیم
گو غنیمت شمار صحبت ما
که تو در خواب و ما به دیده گهیم
شاه منصور واقف است که ما
روی همت به هر کجا که نهیم
دشمنان را ز خون کفن سازیم
دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبود
شیر سرخیم و افعی سیهیم
وام حافظ بگو که بازدهند
کردهای اعتراف و ما گوهیم
#حافظ
┄✨❊🌼❊✨┄
ماییم که اصل شادی و کان غمیم
سرمایهٔ دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم
آئینهٔ زنگ خورده و جام جمیم
#خیام
┄✨❊🌼❊✨┄
بسوخت جان من این دیدهی جمال پرست
ز دست رفت دل هرزهگرد حال پرست
چگونه زینهمه حسرت بود امید نجات
مرا که هست همین چشمِ خط و خال پرست
نوازش نَـفَست با من است در همه حال
چه میگریزی از این شاعر محال پرست
شبی خیال تو از دشت خواب من بگذشت
دگر به خواب نرفت این دل خیال پرست
شکوه حزن تو را نازم ای بهار ملول
که الفتیست تو را با من ملال پرست
بهار من بهخموشی کنار «سایه» گذشت
چمن سپرده به مرغان قیل و قال پرست
#فریدون_مشیری
از دفترِ «نوایی هم آهنگ باران»
┄✨❊🌼❊✨┄
خورشید که بتابد
شمعدانی های پشت پنجره
به قدم های سبز
کوچه لبخند خواهند زد
گنجشک ها
با بال های آبی ِ پرواز
در قنوت باورِ عشق؛
خدای را... تسبیح می گویند
خورشید که بتابد؛
سنجاقک ها
در ضیافتِ نور
فصل های
رفته را... ورق می زنند
و چشم های خیس من؛
در آفتاب سبز نگاه تو ...
به شکرانه یِ
طلوع صبحی دیگر
به عشق ؛
سلامی دوباره خواهند داد...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
#صبح_بخیر
┄✨❊🌼❊✨┄
تو دانی که بازان ز یک جوهر اند
دل شیر دارند و مُشتِ پر اند؟
نکو شیوه و پخته تدبیر باش
جسور و غیور و کلان گیر باش
میامیز با کبک و تورنگ و ساز
مگر اینکه داری هوای شکار
نگه دار خود را و خورسند زی
دلیر و درشت و تنومند زی
چه خوش گفت فرزند خود را عقاب
که یک قطره خون بهتر از لعل ناب
مجو انجمن مثل آهو و میش
به خلوت گرا چون نیاکان خویش
چنین یاد دارم ز بازان پیر
نشیمن بشاخ درختی مگیر
کنامی نگیریم در باغ و کشت
که داریم در کوه و صحرا بهشت
ز روی زمین دانه چیدن خطاست
که پهنای گردون خدا داد ماست
ز دست کسی طعمهی خود مگیر
نکو باش و پندِ نکـــویان پذیر
#حکیماقبال_لاهــــــوری
┄✨❊🌼❊✨┄
ای غوکها که موجْ برآشفته خوابتان
وافکنده در تلاطمِ شطِّ شتابتان
خوش یافتید این خزهٔ سبز را پناه
روزی دو، گر امان بدهد آفتابتان
دم از زلال خضر زنید و مسلّم است
کز این لجنکدهست همه نان و آبتان
بیشرمتر ز جمع شمایان نیافرید
ایزد که آفرید برای عذابتان
کوتاهبین و تنگنظر، گرچه چشمها
از کاسهخانه جَسته برون چون حبابتان
در خاک رنگ خاکی و در سبزه سبزرنگ
رنگِ محیط بوده، هماره، مآبتان
از بیخ گوش نعرهزنانید و گوش خلق
کر شد ازین مُکابرهٔ بیحسابتان
یک شب نشد کز این همه بیداد بس کنید
وین سیم بگسلد ز چُگور و رَبابتان
تسبیح ایزد است به پندار عامیان
آن شومْشیونِ چو نَعیب غُرابتان
هنگام قول، آمرِ معروف و در عمل
از هیچ مُنکَری نبود اجتنابتان
بسیار ازین نفير نفسگیرتان گذشت
کو افعیای که نعره زند در جوابتان
داند جهان که در همهٔ عمر بوده است
روزی ز بال پشّه و خون ذُبابتان
جز جیغ و ویغ و شیون و فریاد و همهمه
کاری دگر نیامده از شیخ و شابتان
تکرار یک ترانه و یک شومْنوحه است
سر تا به سر تمامِ سطورِ کتابتان
چون است و چون که از دل گندابهٔ قرون
ناگه گرفته است تب انقلابتان؟
وز ژاژِ ژنده، خنده به خورشید میزند
شمع تمامْکاستهٔ نیمتابتان
مانا گمان برید که ایزد به فضل خویش
کرده ست بهر فتح جهان انتخابتان
یا خود زمان و گردش افلاک کرده است
بر جملهٔ ممالک مالکْرِقابتان
گر جمع «مادران به خطا»، نامتان نهیم
هرگز نکردهایم خطا در خطابتان
نی اصلتان بهقاعده، نی نسلتان درست
دانسته نیست سلسلهٔ انتسابتان
جز این حقیقتی که یکی ابر جادُوی
آورد و برفشاند بر این خاک و آبتان
پروردتان به نمنم بارانِ خویشتن
تا برگذشت حد نصیب از نصابتان
این آبگیر گند که آبشخور شماست
وین سان بوَد به کام ایاب و ذهابتان
سیلی دمنده بود ز کهسار خشم خلق
کاینگونه گشته بسترِ آرام و خوابتان
تسبیحتان دعای بقای لجنکدهست
بادا که این دعا نشود مستجابتان
ای مشت چَنگلوک زمینگیرِ پشّهخوار
شرمآور است دعوی اوج عقابتان
گاهی درون خشکی و گاهی درون آب
تا چند ازین دوزیستنِ کامیابتان؟
چون صبح روشن است که خواهد ز دست رفت
فردا، عنانِ دولتِ پا در رکابتان
چندان که آفتاب تموزی شود پدید
این جلبکان سبز نگردد حجابتان
این آبگیر عرصهٔ این جنگ و دار و گیر
گردد بخار و سر دهد اندر سرابتان
و آنگاه، دیوْبادِ دمانی رسد ز راه
بِپْراکَنَد به هر طرفی با شتابتان
وز یال دیوْباد درافتید و در زمان
بینم خموش و خسته و خرد و خرابتان
وین غوكجامههای چو دستارِ تازیان
یک یک شود به گردنِ نازک طنابتان
وان مار را گمارَد ایزد که بِشْکَرَد
آسودگیطلبْ تنِ خوش خورد و خوابتان
وز چشم مار رو به خموشی نهید و مار
باری درین مُجاوَبه سازد مُجابتان
نک خوابتان به پهنهٔ مرداب نیمشب
خوش باد تا سحر بدمد آفتابتان
با این همه گزند که دیدیم دلخوشیم
تا بو که خلق درنگرد بینقابتان.
#محمدرضا_شفیعی_کدکنی
📖دفترِ « زیر همین آسمان و روی همین خاک»
📜غوکنامه
📙مجموعهٔ شعر «طفلی به نام شادی» ۱۳۹۹
┄✨❊🌼❊✨┄
پروانه نمیشکیبد از دور
ور قصد کند بسوزدش نور
هر کس به تعلقی گرفتار
صاحبنظران به عشق منظور
آن روز که روز حشر باشد
دیوان حساب و عرض منشور
ما زنده به ذکر دوست باشیم
دیگر حیوان به نفخه صور
یا رب که تو در بهشت باشی
تا کس نکند نگاه در حور
ما مست شراب ناب عشقیم
نه تشنه سلسبیل و کافور
بیم است شرار آه مشتاق
کآتش بزند حجاب مستور
من دانم و دردمند بیدار
آهنگ شب دراز دیجور
آخر ز هلاک ما چه خیزد
سیمرغ چه میکند به عصفور
نزدیک نمیشوی به صورت
وز دیده دل نمیشوی دور
از پیش تو راه رفتنم نیست
گردن به کمند به که مهجور
سعدی چو مرادت انگبین است
واجب بود احتمال زنبور
#شیخاجل_سعدی
┄✨❊🌼❊✨┄
◾️تمام من...
مولانا را جمال خوب است، و مرا جمالی هست و زشتیی هست. جمال مرا مولانا دیده بود، زشتی مرا ندیده بود. این بار نفاق نمیکنم و زشتی میکنم تا تمامِ مرا ببیند: نغزی مرا و زشتی مرا.
آن کس که به صحبت من ره یافت، علامتش آن است که صحبت دیگران بر او سرد شود و تلخ شود، نه چنان که سرد شود و همچنین صحبت میکند، بلکه چنان که نتواند با ایشان صحبت کردن.
#مقالات_شمس
┄✨❊🌼❊✨┄
آبادی...
برگرد،
با تنهاییات
کجا میگریزی؟
_ برگرد!
گیسوانت را
در بادهایم
رها کن
در من فرشتگانیست
با چشمانی ابریشمین
پروانههایم را، کودکی باش
با خالهای سرخی
بر سیب.
_برگرد
با تنهاییات
کجا میگریزی؟
_برگرد
من آبادیِ تواَم...
[ شیون فومنی، رودخانه در بهار ]
#شیون_فومنی
┄✨❊🌼❊✨┄
کسی خرابِ خرابات و مستِ می باشد
از او عمارتِ ایمان و خیر کی باشد ؟؟
#مـــولانا
#صبح_بخیر
┄✨❊🌼❊✨┄
با توام امشب و مي ترسم از آن سان بي تو
كه پس از اين شب و شب هاي فراوان بي تو
آه اگر اين شب بي سايه به پايان برسد
چه كنم با تب فرداي هراسان بي تو
خوش به حال من خوشبخت سر افشان با تو
بد به حال من بدبخت پريشان بي تو
با توام امشب و مي خوانم از اندوه اتاق
بهت فردا شب اين كلبه حيران بي تو
تو نباشي و نريزي و نپاشي در آن
به چه كار آيدم اين خانه ويران بي تو؟
به تماشاي عبور چه كسي باز شود
چشم اين پنجره رو به خيابان بي تو؟
چشم اين پنجره خيس تماشا دارد
صبح از آينه گرداني باران بي تو
اتفاقي كه قرارست بيفتد اين است:
دل ويران و سر بي سروسامان بي تو
چشمم از گريه چه سيلي كه نينداخت به راه
به كجا مي رود اين رود شتابان بي تو؟
#بهروز_یاسمی
┄✨❊🌼❊✨┄
صبح در خواب عدم بود که بیدار شدیم
شب سیه مست فنا بود که هشیار شدیم
پای ما نقطه صفت در گرو دامن بود
به تماشای تو سرگشته چو پرگار شدیم
به شکار آمده بودیم ز معموره قدس
دانه خال تو دیدیم گرفتار شدیم
در کف عقل کم از قطره شبنم بودیم
کاوشی کرد جنون قلزم زخار شدیم
پای زنگار بر آیینه ما می لغزد
صیقلی بس که از آن آینه رخسار شدیم
نرود دیده شبنم به شکر خواب بهار
عبث افسانه طراز دل بیدار شدیم
خانه پردازتر از سیل بهاران بودیم
لنگر انداخت خرد، خانه نگهدار شدیم
چون مؤذن سر تسبیح شماران بودیم
گردشی کرد فلک، رشته ز تار شدیم
جان به تاراج دهد خدمت سی روزه عشق
قوت طالع ما بود که بیمار شدیم
عالم بیخبری طرفه بهشتی بوده است
حیف و صید حیف که ما دیر خبردار شدیم!
صائب از کاسه دریوزه ما ریزد نور
تا گدای در شه قاسم انوار شدیم
#صائب_تبریزی
#صبح_بخیر
┄✨❊🌼❊✨┄
══ ❤️ ══ ❥
🛑 سڪــوت ذهن
◉ SiLence•of•mind2
🛑 خودشنـاســی/معـمـاری درون
◉ Gognus•Kimiagar
▪️▪️