molavipoet | Unsorted

Telegram-канал molavipoet - مولوی و عرفان

44090

تفسیر روان ابیات مثنوی،فیه مافیه،دیوان شمس، سخنرانی اساتید عرفان، معرفی عرفان ها . 🚫 تبلیغ نداریم🚫 ۰ ادمین تبادل @Admiinhnny مدیر @MolaviAdmin . لینک ابتدا کانال t.me/molavipoet/1 اینستاگرام و سایت Molavipoet MolaviPoet.com خیریه کانال @hayatmolavi

Subscribe to a channel

مولوی و عرفان

🔊فایل صوتی _67
     

💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ حکایت شیر و نخجیران_مژده بردن خرگوش سوی نخجیران کی شیر در چاه فتاد_ از بیت ۱۳۳۹

✍ مولانا جلال‌الدین بلخی

🎙دکتر عبدالکریم سروش

حجم: 11,2MB



🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

«عشق، زندگی است؛
و اگر عشق را از دست بدهی،
زندگی را از دست داده‌ای.»




📗 بیا دریا شویم

✍ لئو بوسکالیا _ ترجمه ناهید ایران نژاد

این جمله از شناخته‌شده‌ترین اندیشه‌های بوسکالیاست.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

کراماتِ کلمات
جستجوی در کلمات و اشارات شمس تبریزی
اثر دکتر محمد جواد اعتمادی

Читать полностью…

مولوی و عرفان

تا جان دارم بندهٔ مرجان توام
دل جمع از آن زلف پریشان توام

ای نای بنال مست افغان توام
وی چنگ خمش مشو که مهمان توام


✍ مولانا_ رباعی شمارهٔ ۱۱۹۰


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬در ستایش شکست

👥 گفتگوی مصطفی ملکیان و محسن شعبانی در
برنامه به_دانی

حجم :10,2MB


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

«می‌دانیم چه می‌خواهیم و اگر پایداری کنیم، موفق می‌شویم؛ اما زمان دستیابی به مقصود، بسته به یاری خداوند است.»


📗خاطرات یک مغ (The Pilgrimage)

✍ پائولو کوئیلو_ ترجمه آرش حجازی


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا

از بخت خوش، شمس مجموعه ای از نوشته ها یا دقیق تر بگوییم، یادداشت‌هایی از خود بر جا نهاد که مریدان خودش با مریدان مولانا جلال الدین آنها را از روی مجالس وعظ او برداشته اند. این یادداشت‌ها، مانند معارف بهاء الدین و برهان الدین هرگز در میان همگان پخش نشد، علتش تا اندازه ای آن است که این یادداشت‌ها را هرگز نزد شمس دوباره نخوانده اند و برای انتشار به تأیید او نرسیده است (موحد، ۲۱۸*). مولانا جلال الدین به «اسرار» شمس اشاره می کند (مقا،۳۹*) که البته ممکن است اشارت به مواعظ شفاهی او باشد، یا ممکن است متنی مکتوب را، نیز مشخص کند. اگر قول دوم درست باشد، «اسرار» نامی را نشان می دهد که مولانا جلال الدین بر نوشته های شمس نهاده است. برخی از نسخه های خطی این مقاله های شمس عنوان کلمات یا معارف را یافته اند. این لقبی است که در نسخه خطی ناقصی از این اثر به سخنان شمس داده اند، و احتمال دارد که سلطان ولد، فرزند مولانا جلال الدین آن را پرداخته باشد؛ در این صورت، قدمت این نسخه شاید به زمان حیات شمس برسد. حدود یک قرن پس از فوت سلطان ولد، این نسخه به تملک شمس الدین محمد فَناری (ف۸۳۴*) درآمد، که خود یکی از نویسندگان مشهور آثار عرفانی است؛ این نسخه اکنون در کتابخانه ولی الدین افندی جای دارد( نسخه خطی شماره ۱۸۶۵). نسخه خطی دیگر را جلال الدین محمد منجم، فرزند حُسام الدین حسین نوشته، که از خلفای سلطان ولد بوده است. افلاکی یک نسخه یا چند نسخه از این مجموعه یادداشت‌های شمس را در دست داشته، و گزیده هایی از آنها را در مناقب العارفین خود نقل کرده است.
در مجموع، حدود بیست نسخه خطی از این متن بر جا مانده، که همگی آنها، کمابیش مجموعه هایی نامنظم و تصحیح ناشده است، و نشان می‌دهد که این کتاب هرگز به صورت رسمی انتشار نیافته است. وجود چنین مجموعه ای در خارج از حلقه تقریباً کوچک مولویان، که آن را «خرقه شمس» می خواندند، ظاهراً بر کسی معلوم نبود. شمس، خودش، به رسم پوشاندن خرقه بر مریدان خود، چنانکه صوفیان دیگر به نشانه انتساب مرید به شیخ و برای تعیین جانشین خود می کردند، علاقه نداشت. شمس، به جای این کار، سخنان خود و تأثیر آنها را بر شنوندگان خرقه عطا کردن می‌خواند - خرقه صحبت (مقا،۴۱*)؛ جای دیگر، شمس اظهار عقیده می کند که نه نوشته ها، بلکه شخص شیخ و سخن شیخ است که بر روح وجان مرید اثر می گذارد."آنچه تو را برهاند بنده خداست، به نبشته مجرد، مَنَ اتَّبعَ السَواد فَقَد ضُلّ" (آن که در پی نوشته رود گمراه شود؛ مقاء ۱۸). شمس این قاعده فرضی خود را درباره شخص پیمبر اکرم نیز به کار می برد و او را "بر قرآن که کلام مکتوب است برتری مفاهيم می نهد.» این سخن، گرچه از نظر الهیات پروتستان عجیب نیست، با توجه به . اسلامی مخالف عقاید همگانی است: "مراد از این کتاب الله مصحف نیست؛ آن مردی است که راهبر است؛ کتاب الله اوست، آیت اوست، سوره اوست، در آن آیت آیت‌هاست.(مقا، ۱۸)
شاید به سبب همین اندیشه بوده که مولویان مواعظ و سخنان نخستین بزرگان سلسله خود - بهاء الدین، برهان الدین و شمس الدین - را تصحیح نکردند و به صورت کتاب انتشار ندادند. اینها مجموعه هایی بود از یادداشت‌ها، نه کتاب‌هایی که بنا بر طرحی تألیف شده باشد، و مهم تر آنکه، سخنان این آموزگاران را، نسبت به روحی روحی که آنان از راه مجالست و تأثیر شخصی در مریدان خود می دمیدند، در مرتبه دوم می‌دیدند. از بخت خوش، دانشمندانی چون هلموت ریتر، عبدالباقی گلپینارلی و بدیع الزمان فروزانفر، برخی از نسخ خطی آثار این بزرگان بنیان گذار سلسله مولویان را در سال‌های پس از ۱۳۲۰ ش در کتابخانه های ترکیه یافتند و، بی درنگ، به اهمیت برتر آنها برای مطالعه آثار مولانا جلال الدین و مولویان پی بردند، و توجه جامعه دانشمندان را به آنها جلب کردند.
گزیده هایی از مقالات شمس، از مدتها پیش، به زبان فارسی مهیّا شده است: نخستین آنها چاپ احمد خوش نویس( تهران، عطایی، ۱۳۴۹ ش) بود؛ سپس خط سوم، درباره شخصیت، سخنان و اندیشه شمس تبریزی (تهران، عطایی، ۱۳۵۱ ش) را ناصر الدین صاحب الزمانی منتشر کرد، و آنگاه نخستین تصحیح محمد علی موحد از مقالات (تهران، ۱۳۵۶ ش) انتشار یافت. در ده سال گذشته توجه به مواعظ شمس بسیار فزونی یافته است. نسخه ای از مقالات شمس با تصحیح انتقادی و حواشی فراوان، و فهرست‌های متعدد را که اندکی بیش از هزار صفحه شده است محمد علی موحد در سال ۱۳۶۹ ش به نام مقالات شمس تبریزی (تهران، خوارزمی) منتشر ساخت.


*موحد: محمد علی موحد، شمس تبریزی( تهران ،طرح نو، ۱۳۷۵)

*مقا: مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمد علی موحد، انتشارات خوارزمی (۱۳۶۹ و ۱۳۵۶)

*ف: فوت


📗مولانا، دیروز تا امروز، شرق تا غرب
صفحه ۱۷۹ و ۱۸۰
✍ فرانکلین دین لوئیس ترجمه حسن لاهوتی


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬 خرچنگ نعل اسبی
(Limulus polyphemus)
🎙 شروین وکیلی

حجم :24,9MB


🆑 کانال مولوی وعرفان
🆔 @MolaviPoet
🆔 @sedayetafakorrr

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

«افکار شما به اشیا و واقعیت تبدیل می‌شوند.»

(Your thoughts become things!)

✍ راندا برن (Rhonda Byrne)
ترجمه مسیحا برزگر

📗 راز (The Secret)


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
چه فرقی می‌کند؟

شاید حقیقت گوری‌ بی‌مُرده، یا مُرده‌ای‌ست بی‌گور، یا نه اصلاً زنده است مثل دلقکی دیلاق‌ با دماغِ پینوکیو که فرسوده‌ی اضطرابِ وجود، به جستجوی نافه‌ی اسرار، قریه به قریه و شهر به شهر می‌رود و چانه می‌زند تا مبادا کسی بگوید:
-  حقیقت، حقیقی نیست و صدق، همان تصدیقِ بزرگان و بازرگانان است!

شاید حقیقت، قدم زدن در همین بازار آزادِ حقایق است و مبهوت بِِرندها و بَرنده‌ها شدن و تماشای این‌همه دلبریِ آدم‌ها برای صید مشتری!

چه بیهودگی غمناکی! جنگاورانی روزمُزدیم انگار، که در خط مقدم میهنی بیگانه می‌جنگیم و نگرانیم که مبادا کسی بپرسد: خودتان، وطن‌ِ خودتان کجاست؟

تو می‌گویی:
- درختان لیمو شکوفه داد‌ه‌اند!
و من می‌اندیشم‌ که کاش‌ ای‌ کاش، جز امید بی‌جهت، در این جهان بی‌مدد چاره‌ای دیگر می‌داشتیم! و می‌پرسم:
  - به نظر تو حقیقت درخت، آن است که بر نجار در چوب دار اعدامیان و تخته‌ی تابوت مردگان و تاب و گهواره‌ی کودکان آشکار می‌شود؟ یا هرچه یک زیست‌شناس، در بُن و بنیاد مولکول‌ها و سلول‌ها و آرایش اتمی ریشه و تنه و میوه‌ی آن می‌بیند، یا این‌که حقیقت، همان لذت الهام‌آلود یک شاعر از تماشای رقص برگ‌ها و خنکای سبز درخت است؟

با خنده می‌گویی:
- درخت، درخت است دیگر!
آخر چه فرقی می‌کند که حقیقت، حقیقی است یا اعتباری؟ و آیا حقیقتی در پسِ پُشتِ این شاخه‌ها و شکوفه‌ها و ریشه‌ها وجود دارد یا نه؟
ای دل چو حقیقتِ جهان هست مَجاز        
چندین چه بَری خواری ازین رنجِ دراز؟

آهسته با تردید می‌گویم:
-  شاید حق با تو باشد. اصلاً به ما چه که تئوری واقعی حقیقت، تطابق است یا توافق یا انسجام یا کارآمدی؟ و مگر هر آشکارگی، هم‌زمان نوعی از پنهان‌شُدگی نیست؟

هِی شادی‌فروشِ مذهب فراموشی!
ما اتفاق افتاده‌ایم در گذرندگی اشیا و در حقیقت‌هایی که تا ابد میل به گذشته شدن دارند و زخم‌های ما خسته‌اند از گریستن...

پیش از آن‌که عطرِ محوِ زندگی، چون غباری در هوا گم شود، بگو: کلاغی کو تا ما را بیاموزَاند که چگونه و کجا جنازه‌ی اندوه را به خاک بسپاریم؟

📗کاباره‌ی عدَم
✍ دکتر عبدالحمید ضیایی


🆑 کانال مولوی وعرفان
🆔 @MolaviPoet
🆔 @abdolhamidziaei

Читать полностью…

مولوی و عرفان

ادامه👇👇

۶_ شکل دیگری است از عبارت شمس تبریز در مقالات ( ص ۱۳۶): "جنبیدن هر کسی از آنجا که وی است. اِلاناءُ يترشح بما فيه". يعنى قول و فعل هر كس نماینده طرز تفکر و پایگاه اندیشه اوست. اهل ظاهر قرآن را بر وفق دریافت خود فهم می‌کنند و اهل باطن چیز دیگری در آن می بینند و هر دو گروه راست می گویند زیرا " قرآن دیبایی دو رویه است". مثال هایی که مولانا به دنبال این بحث می آورد برای روشن کردن همین معنی است که چگونه باید برداشت های بکلی متفاوت اهل ظاهر و اهل باطن هر دو را صحیح تلقی کرد.

۷_همچنان که مقام ابراهیم و مصلی و نماز یک معنی ظاهر دارد و یک معنی باطن، خود کعبه هم دو معنی دارد: معنی ظاهر آن همان خانه گلین است که حاجیان گرد آن طواف می‌کنند. معنی باطنی کعبه را مولانا پیشتر از قول محققان گفته بود که "بیت درون آدمی است" منتهی این جا به تعبیر خود" قید" می‌گیرد و توضیح می‌دهد که مراد او از این سخن به هر دلی است. مقصود او دلی است که "محل وحی حق" باشد و آن دل انبیا و اولیاست که از هوا و هوس رسته و در مراد حق فانی گشته‌اند.

📗گزیده فیه‌‌مافیه_ صفحه ۱۷۸ و ۱۸۱
✍ انتخاب و توضیح دکتر محمد علی موحد
نشر ماهی _ ۱۳۹۶


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

کتاب دلهره‌های کودکی( جستجوی خود واقعی) اثر آلیس میلر، ترجمه امید سهرابی‌نیک از مشهورترین آثار روان‌شناسی درباره تأثیر تجربه‌های دوران کودکی بر شخصیت بزرگسالی است. میلر در این اثر نشان می‌دهد که بسیاری از اضطراب‌ها، افسردگی‌ها، احساس پوچی و مشکلات عاطفی بزرگسالان ریشه در سرکوب احساسات و نیازهای دوران کودکی دارد. برخی کودکان برای جلب محبت و تأیید والدین، احساسات واقعی خود را پنهان می‌کنند و به آنچه والدین از آنان انتظار دارند تبدیل می‌شوند. این کودکان در ظاهر موفق و سازگارند، اما ممکن است در بزرگسالی از «خودِ واقعی» خویش دور شوند و دچار احساس خلأ، اضطراب یا نارضایتی شوند.
میلر در بخشی از کتاب درباره «کودک بااستعداد» سخن می‌گوید؛ کودکی که به‌خوبی احساسات و خواسته‌های والدین را درک می‌کند و برای جلب رضایت آنان، خواسته‌های خود را نادیده می‌گیرد. چنین فردی ممکن است در بزرگسالی بسیار موفق، مسئولیت‌پذیر و مورد تحسین دیگران باشد، اما در درون خود احساس کند که زندگی‌اش متعلق به خودش نیست. نویسنده توضیح می‌دهد که راه رهایی، شناخت احساسات سرکوب‌شده و بازگشت به «خودِ واقعی» است.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

لینک جلسه قبل 👈 اینجا

حالت شاد و اشتیاق آمیز و در عین حال رسمی و موقری که در مراسم سماع تدفین نزد اصحاب مولانا معمول شده بود مرگ را در نزد وی و یارانش به یک نقطه پایان حیات بلکه نقطه آغاز حیات تازه نشان می داد. اندیشه مرگ برای مولانا دلنواز بود، ولادت در دنیایی تازه محسوب می‌شد و او از سال‌ها باز نیل بدان را که به تغییر وی «صلحی» میان انسان و "محو" بود به دعا خواسته بود. مولانا در مدت حیات عاریتی خویش، با الزام سماع، و با تعلیم راز "از خود رهایی" به یاران آموخته بود که راه وصول به خدا از درّه اشک و آه زاهدانه و از دهلیز تیره مالیخولیایی عزلت و خشیت و انزوا نمی‌گذرد، با خدمت به خلق، با عشق به انسان و با سعی در فراموش کردن دردها و اندوه‌هایی که از تعلقات ناشی است و سماع و موسیقی آن را از خاطرها می زداید بهتر می‌توان پله پله تا ملاقات خدا بالا رفت.
جنازه که با این آیین به مدفن ابدی می رفت تمام روز بر دوش یاران در حرکت بود و چندین بار آن را در راه متوقف کردند، مراسم "تعزیت" و «ترحیم» به جای آوردند. تابوت و روپوش آن را که مردم به تبرک می بردند بارها عوض کردند و وقتی آن را به محل دفن رساندند "شب هنگام شده بود". مردی که همه عمر در بین خلق غریب و ناشناخته زیسته بود و هیچ کس به سِرّ حال او پی نبرده بود. اکنون که مرده بود و جسمش به دنیای جماد بازگشته بود و با این خلق تجانس پیدا کرده بود برای آنها عزیز شده بود، از خود آن‌ها شده بود. مرده او که از پرتو روح متعالی مولانایی عاری مانده بود و از جنس خاک بیجان شده بود اکنون با خلقی که دل‌های مرده شان در همه عمر هرگز فرصت همجوشی و آشنایی با جان زنده او پیدا نکرده بود تجانس یافته بود، و در نزد این مرده‌دلان چنان محبوب شده بود که به آسانی نمی خواستند آن را تسلیم خاک نمایند! هنگام دفن غریو و گریه و توجه از حاضران برآمد و در سراسر هوای اطراف طنین افکند.
وقنی در مراسم تودیع با جسد که آیین زیارت خوانده می شد اکابر تشییع کنندگان یک یک پیش خوانده می شدند «معرّف» نام شیخ صدرالدین را به صدای بلند و با القاب تکریم آمیز مثل صدرالمشايخ و امام و شیخ الاسلام صدا رد، شیخ هم که در آن لحظه دیگر خداوندگار را برای خود معارض و رقیب نمی دید و خود نیز در یاد مرگ مستغرق بود چون نام شیخ الاسلام را در حق خود شنید با خود اندیشید: شیخ الاسلام؟ کدام شیخ الاسلام؟ شیخ واقعی در همه عالم اسلام یک تن بود و او نیز رفت.
این اندیشه را نه با این صراحت بلکه با عبارتی کوتاه‌تر بر زبان هم آورد. بدون شک بسیاری از حاضران این قول او را تصدیق کردند و از دور و نزدیک به گریه و خروش آمدند. اما که می‌داند در بین آن جمع چند کس در آن حال از خود پرسید که در آنگاه شیخ الاسلام و صدر المشایخ و امام در کار نیست، آنچه به کار می آید تحقق به معنی اسلام، به معنی دین و به معنی علم است_ و چند تن از صاحبان این گونه القاب به آنچنان معانی تحقق دارند؟
نماز جنازه را، به وصیت خود مولانا شیخ صدر الدین قونوی خواند. قاضی سراج الدین هم بار دیگر ظاهراً به درخواست جمعی که دیرتر رسیده بودند خواند یا نماز شیخ صدرالدین را که خود او از فرط تأثر به اتمام آن قدرت نیافته بود تمام کرد. انبوه تشییع کنندگان احترامات خود را همراه با اشک و دعا به جنازه مولانای خویش ادا کردند. مهاجری از دیار خراسان که بعد از نیم قرن اقامت در قلمرو سلجوقیان روم اكنون مولانای روم محسوب می شد سر انجام در قونیه در کنار استخوان‌های خاک خورده پدر، جسم نزار پیش از وقت فرسوده خود را به آغوش خاک تسلیم کرد.
بدین گونه، این مشت خاک پویا و گویا که روح محبوس مانده در جسمش می خواست از مقامات تبتل تا فنا پله پله تا ملاقات خدا عروج گیرد برای آنکه روح وی در سرمدیت خدایی بیاساید جسم خود را به خاک تقدیم کرد. به خاک که طی یک عمر شصت و هشت ساله در وجود او به خنده و گریه، به عشق و شعر، و به رقص و موسیقی تبدیل شده بود و او امید داشت مثل دانه یی که برزگر به خاک می سپارد دانه جسم او هم یک روز دیگر - یک روز آمدنی که او درآمدنش هیچ شک نداشت_ دوباره از خاک بردمد، بشکفد و تازه‌روی و شاداب، در روی پروردگار خویش بنگرد و مثل روح او به لقای وی_ به ملاقات وی_ توفیق یابد و در آن نور بی‌پایان غرق و محو گردد. از این جسم فرسوده که در خاک غنود و از آن روح پرشور که به اندیت پیوست آنچه برای مریدان باقی ماند خاطره بود_ خاطره یی که عشق مولانا را در وجود آنها جاودانه ساخت و با مثنوی که نزد ایشان همچون کلام وحی تلقی می‌شد از آنها_ از جمع نخستین آنها_ به نسل‌های بودشان منتقل شد.


📗 پله‌پله تا ملاقات خدا درباره زندگی، و اندیشه مولانا جلال‌الدین رومی _ صفحه ۳۴۳و ۳۴۴
✍ عبدالحسین زرکوب

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊فایل صوتی _66
     

💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ حکایت شیر و نخجیران_ از بیت ۱۳۱۲

✍ مولانا جلال‌الدین بلخی

🎙دکتر عبدالکریم سروش

حجم:  10,7MB


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
لینک جلسه قبل 👈 اینجا

اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش

(۳۱۲۹) مادر شه زاده گفت از نقص عقل
شرط کُفویّت* بُوَد در عقل، نقل

مادرِ شاهزاده گفت: این سخن از کمبود عقل توست؛ زیرا در ازدواج، شرط هم‌کفو بودن، همسانی و تناسب در عقل و فهم است، نه صرفاً در روایات و ظواهر.
*کُفویّت :همتایی، هم‌شأنی و تناسب

(۳۱۳۰)تو ز شُحّ* و بُخل خواهی، وز دَها*
تا ببندی پور ما را بر گدا

تو از روی حسد و تنگ چشمی و زیرکی می خواهی پسر ما را به يك خانواده فقیر خویشاوند شود.
*شح: بُخل
*دها: زیرکی

(٣١٣۱)گفت: صالح را گدا گفتن خطاست
کو غَنیَّ القلب از داد خداست

شاه گفت انسان صالح را گدا خواندن کار درستی نیست چون او در سایه عطایای الهی قلباً بی نیاز شده است.‌
*غنی‌القلب:

(۳۱۳۲) در قناعت می گریزد از تُقی*
نه از لئیمی و کَسَل همچون گدا

انسان صالح از روی تقوا به قناعت روی آورده، نه از فقر و تنبلی مانند گدا.
*تقی: تقوا، پرهیزگاری

(۲۱۳۳) قِلتي کان از قناعت وز تُقاست
آن ز فقر و قِلّتِ دُونان جداست

زیرا فقر و قناعتی که از تقوی و پرهیزگاری منبعث می شود، با فقر و قناعتی که از پستی و فرومایگی ناشی می گردد خیلی تفاوت دارد.

(۳۱۳۴) حَبّه بی آن گر بیابد، سَر نهد
وین ز گنج زر به همت می جهد

انسان فرومایه اگر دانه‌ای ناچیزی به دست آورد، از روی رضایت خم می‌شود و همان را غنیمت می‌شمارد؛ اما شخصِ بلندهمت، حتی از گنج‌های زرین با همت بلند خود دور می‌شود.

(۳۱۳۵) شه که او از حرص، قصدِ هر حرام
می کند، او را گدا گوید هُمام*

پادشاهی که از روی حرص و طمع به دنبال هر مال حرام و هر خواستهٔ ناپسند می‌رود، در نظر انسان‌های بزرگ و بلندهمت، گدا و فقیر شمرده می‌شود.
*همام: مرد بزرگ

(۳۱۳۶)گفت: کو شهر و قِلاع* او را جهاز*؟
یا نثار* گوهر و دینارریز*؟

گفت اگر پادشاه حریص گداست، پس این همه شهرو قلعه‌ و امکانات چیست که در اختیار دارد؟ این همه گوهر و زر که می‌بخشد، چیست؟
*قلاع: قلعه‌ها
*جهاز: ساز و برگ، تجهیزات و دارایی
*نثار: افشاندن و بخشیدن
*دینارریز: کسی که دینار و زر می‌افشاند و بذل و بخشش می‌کند

(۳۱۳۷)گفت: رَو، هر که غم دین برگزید
باقی غم ها خدا از وَی بُرید

شاه به مادر شاهزاده گفت برو، هر کس درد و غم دین داشته باشد، خدا سایر دردها و غم های او را از دلش بر می‌دارد.


(۳۱۳۸)غالب آمد شاه و، دادش دختری
از نژادِ صالحی، خوش جوهری

شاه بر آن زن غالب شد و از خانواده صالح و بااصالت دختری برای پسرش انتخاب کرد.

(۳۱۳۹)در ملاحت خود نظیر خود نداشت
چهره اش تابان‌تر از خورشید چاشت*

دختر ملیح و با نمک بود و نظیر نداشت و چهره‌اش از خورشید روز نیز درخشان تر بود.
*چاشت: اول روز

(۳۱۴۰) حُسن دختر این ،خصالش آنچنان
کز نکویی می نگنجد در بیان

این وصف زیبایی آن دختر بود. اما اخلاق و صفات خویش در بیان نمی گنجد.


*مولانا در این ابیات، تفاوت میان فقر ظاهری و فقر حقیقی را بیان می‌کند. مادر شاهزاده به ازدواج پسرش با دختر یک درویش اعتراض می‌کند و هم‌کفو بودن را در ثروت و موقعیت اجتماعی می‌بیند؛ اما پادشاه پاسخ می‌دهد که ارزش انسان به پاکی، عقل، تقوا و بی‌نیازی دل است، نه به مال و مقام.
انسان صالح، هرچند از نظر ظاهری فقیر باشد، به سبب قناعت و تقوا غنی و بی‌نیاز است؛ در حالی که کسی که اسیر حرص و طمع باشد، حتی اگر پادشاهی بزرگ و صاحب شهرها و خزانه‌ها باشد، در حقیقت گدایی بیش نیست. زیرا ثروت واقعی، بی‌نیازی قلب است، نه فراوانی دارایی.
سرانجام پادشاه بر این بینش پای می‌فشارد و برای پسرش دختری از خاندان مردی صالح برمی‌گزیند؛ دختری که علاوه بر زیبایی ظاهری، دارای گوهر و اخلاقی نیکو است.

معیار ارزش انسان‌ها، تقوا، شخصیت و غنای دل است، نه ثروت، نسب و جایگاه اجتماعی. انسان قانع و خداجو، هرچند فقیر باشد، از پادشاه حریص و آزمند برتر است.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

لینک جلسه قبل 👈 اینجا

🔊فایل صوتی _67
     

💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ حکایت شیر و نخجیران_ مژده بردن خرگوش سوی نخچیران کی شیر در چاه فتاد_  از بیت ۱۳۳۹

✍ مولانا جلال‌الدین بلخی

🎙دکتر عبدالکریم سروش

حجم:   82,3MB

📽لینک یوتیوب 👈 اینجا

🗓مارچ 2019

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
حکایت آن پادشاه‌زاده که پادشاهی حقیقی به وی روی نمود

(۳۱۴۱)صید دین کن، تا رسد اندر تَبَع*
حُسن و مال و جاه و بخت مُنتفَع*

دین و خداجویی و حقیقت را هدف و شکار خود قرار بده. و آن را طلب کن به دنبال آن از جاه و مقام و اخلاق نیکو و زیبایی برخوردار خواهی شد.( اصل را بجوی، فرع خود به دنبال آن می‌آید.)
* تَبَع: به دنبال، در پیِ آن.
*بختِ مُنتفَع: بخت سودمند و اقبال نیک.

(۳۱۴۲) آخِرت، قِطار اُشتر دان به ملُك
در تَبَع دنیاش، همچون پَشم و پُشك*

آخرت را مانند يك قطار شتر *بدان که دنیا در برابر آن بسیار بی ارزش است. پس آخرت را طلب کن تا به قدر حاجتت به تو برسد.
* شتر: اگر صاحب شتر بشوی، شیر و پوست و گوشت و... همه آن ها را در اختیار داری
*پشك: مدفوع و سرگین_ نماد بی ارزش بودن

(۳۱۴۳) پشم بگزینی، شتر نَبوَد تو را
ور بُوَد اُشتر، چه قیمت پشم را؟ ا

اگر پشم را انتخاب کنی شتر از آن تو نمی‌شود و اگر شتر را انتخاب کنی پشم چه بهایی دارد. پشم در مقابل شتر ارزشی ندارد.

(۳۱۴۴)چون برآمد این نِکاح، آن شاه را
با نژاد صالحان بی مِرا*

چون شاه این ازدواج را با آن خانواده صالح و صلح جو( بدون کینه و دشمنی با دیگران) به سر‌انجام رساند.
*بی‌مِرا: بدون عناد و ستیزه‌گری.

(۳۱۴۵)از قضا کَمپیرَکی* جادو که بود
عاشق شه زاده با حسن و جود

اتفاقاً پیره زنی جادوگر عاشق آن شاهزاده زیبا و با سخاوت شده بود.
*کمپیرک: پیره‌زن بی ارزش: نماد دنیا

(۴۱۴۶) جادویی کردش عَجوزه کابلی*
که بَرَد ز آن رَشك، سِحر بابِلی

پیرزن شاهزاده را چنان جادویی کرد که حتی سحر ساحران بابل به آن حسادت می کردند. برد. اینکه مولانا آن *کابل پایتخت افغانستان) که قبلا جزو هندوستان بود و ساحران زبده در هندوستان وجود داشت.
*بابل: شهر باستانی کنار فرات که مرکز ساحران آن زمان بوده است.

(۳۱۴۷)شَه بچه شد عاشق کمپیر زشت
تا عروس و آن عروسی را بّهِشت*

بر اثر جذبه آن سحر و جادو شاهزاده عاشق پیره ‌زن شد و از عروس و عروسی گذشت و آن را رها کرد.
*بهشت: رها کرد

(۳۱۴۸) يك سيه ديوی و کابولی زنی
گشت بر شه زاده ناگه رهزنی

يك جادوگر عفريته، پیره زن کابلی،بر شاهزاده مثل راهزنی عقل شاهزاده را دزدید.

(۳۱۴۹) آن نَوَد ساله عجوزی گنده کُس
نه خِرد هِشت* آن مَلِک را و نَه نُس:

پیرزن نود ساله فرتوت با شرمگاهی متعفن برای شاهزاده نه عقلی باقی گذاشت و نه کلامی.
*هشت: گذاشت.
*نس: دهان و اطراف آن. است، اینجا کلام.

(۳۱۵۰) تا به سالی بود شه زاده اسیر
بوسه جایش نعلِ کفشل گَنده پیر*

شاهزاده یک سال اسیر جادوی آن پیرزن بود و پا و جای پای پیر زن متعفن را بوسه می‌زد.
* گنده پیر: پیرزن متعفن

(۳۱۵۱) صحبت کَمپیر او را می‌دُرود*
تا زکاهش*، نیم جانی مانده بود

همنشینی با آن پیرزن شاهزاده را ضعیف کرد و سبب لاغری نیمه جانی او شده بود.
*می‌دُرود : درو می‌کرد.
*کاهش: کم شدن ، تحلیل رفتن.

(۳۱۵۲) دیگران از ضعف وی با دردسَر
او ز سُکر سِحر، از خود بی خبر

مردم از ضعف و ناتوانی شاهزاده رنج می بردند اما خود شاهزاده چنان مسحور پیرزن شده بود که از حال زار خود خبر نداشت.

(۳۱۵۳) این جهان بر شاه چون زندان شده
وین پسر بر گریه شان خندان شده

این دنیا با تمام وسعت در نظر شاه مانند زندان شده بود اما شاهزاده به گریه بستگان و اطرافیان خود می خندید.


جمع بندی ابیات:
مولانا می‌گوید اگر انسان حقیقت و خداجویی را هدف اصلی خود قرار دهد، خیرهای دنیوی نیز به اندازه نیاز به دنبالش خواهند آمد. اما اگر دل به دنیا ببندد، مانند شاهزاده‌ای که بر اثر افسون پیرزنِ زشت از عروس زیباروی غافل شد، اسیر خواهش‌های نفس و فریب دنیا می‌شود و حقیقت را از دست می‌دهد. در این حکایت، شاهزاده نماد روح انسان، پیرزن جادوگر نماد دنیای فریبنده و عروس نماد حقیقت و کمال معنوی است. بنابراین، دلبستگی به دنیا انسان را از سعادت حقیقی بازمی‌دارد و او را از حال واقعی خود غافل می‌کند.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


📗کراماتِ کلمات
جستجوی در کلمات و اشارات شمس تبریزی

🎙 دکتر محمد جواد اعتمادی


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل👈 اینجا

آیات ۱۶ تا ۳۴ سوره مریم

و ای رسول ما یاد کن در کتاب احوال مریم را، آن روز که از اهل خانه خویش کناره گرفت و به مکانی به جانب شرق روی آورد(۱۶). و آنگاه که از همه خویشان در حجاب تنهایی پنهان شد، ما روح خود را (که همان روح القدس یا جبرئیل است) بر او مجسم ساختیم(۱۷). مریم که آن روح مجسم را در آن صورت جمیل دید بدو گفت: من از تو به خدای رحمان پناه می‌برم باشد که پرهیزگاری کنی و بدین زیبایی خیال زشتی در خاطرت نیاید (۱۸). روح القدس در پاسخ مریم گفت: من فرستاده پروردگار توام و آمده ام تا به امر او تو را فرزندی بسیار پاکیزه و نیک سیرت بخشم (۱۹). مریم گفت: ای عجب! از کجا مرا پسری تواند بود در صورتی که دست بشری به من ترسیده و من کاری ناشایست نکرده ام(۲۰). روح القدس گفت: پروردگارت چنین فرموده است که: البته این کار تحقق خواهد یافت و آن بر من بسیار آسان است و ما این پسر را آیت رحمت و پیامبر بزرگ الهی برای خلق می گردانیم و قضای الهی بر این کار رفته است(۲۱ ). پس مریم به مشاهده جبرئیل در گریبانش نسیم اهتزازی یافت و به آن پسر بار برداشت و برای آنکه از سرزنش قوم جاهل برکنار باشد به مکانی دور خلوت گزید( ۲۲) و آنگاه که او را درد زایش فرارسید به زیر درخت خرمایی پناه برد و از شدت حزن و اندوه، با خود می گفت این کاش من از این پیش مرده بودم و نامم از صفحه عالم به کلی فراموش شده بود(۲۳ ). پس در این حال روح القدس او را ندا کرد که غمگین مباش که خدای تو از زیر قدم‌هایت چشمه آبی جاری کرد (۲۴). پس شاخه درخت را تکان ده تا از آن برای تو خرمای تازه فرو ریزد (۲۵). پس ای مریم، از آن خرمای تازه و از آن آب گوارا بخور و بنوش و چشمانت را خنک گردان. و اگر کسی از آدمیان به سوی تو آمد با او به اشارت بگو که " من با پروردگار رحمان عهد روزه بسته ام. از این رو امروز با هیچ
کس سخن نخواهم گفت(۲۶).
پس آن کودک را به نزد قوم خود آورد.
گفتند: ای مریم، کاری سخت عجیب و نامانوس کرده ای (۲۷). ای خواهر هارون، پدرت مردی بدکار نبود و مادرت نیز قدم از راه پاکدامنی بیرون ننهاده بود( ۲۸)
پس مریم اشاره به کودک کرد یعنی که از او بپرسید.
قوم گفتند: چگونه ما سخن گوییم با کودکی که هنوز در گهواره است؟(۲۹) آن کودک لب به سخن گشود و گفت: همانا که من بنده خدا هستم و او کتابی بر من نازل کرده و مرا در شمار انبیا قرار داده است(۳۰) و وجود مرا مبارک و فرخنده پی کرد به هر کجا که باشم، و مرا سفارش کرد به نماز و زکات تا آن دم که زنده باشم (۳۱). و نیز مرا توصیه فرمود که با مادرم نیکویی کنم و خداوند مرا جبّار و زورگو و از اهل شقاوت قرار نداد(۳۲). و سلام خواهد بود بر من در آن روز که تولد یافتم و آن روز که بمیرم و آن روز که بار دیگر به حیات تازه ای مبعوث گردم (۳۳). این است داستان زندگی عیسی اگر در آن شک و تردید دارید و در جستجوی سخن حق و راست هستید(۳۴).

[] این آیات معدود تمامی داستان حضرت مریم و عیسی را از آغاز تا پایان بیان می کند. یک داستان بلند و شکوهمند که در یک صفحه از سوره مریم آمده است اما مجموعه لطایفی که در آن به اشارت آمده می‌تواند کتابی را به خود اختصاص دهد. سوره مریم وزن و آهنگ و قافیه و حال و هوای خاصی دارد که از آغاز تا پایان حفظ شده است. چنانکه خواندن هر آیه تعلق آن را به این سوره نشان می دهد.
خلاصه داستان چنین است که روزی مریم به مکانی در لامکان دل و به شرقی از شهود احوال روحانی خویش خلوت گزیده و خود را از چشم مردمان در حجاب برده بود شاید می‌خواست در برکه ای از آب‌های مصفای بحر جان غبار عالم خاکی را از دل بشوید و در این حال خداوند روح خود را که همان روح الامین یا روح القدس يا جبرئیل است در صورت بشری صاحب جمال و سَرو قد به سوی مریم فرستاد:
پیش او بر رُست خوبی بی نقاب
آنچنان کز شرق روید آفتاب
(مثنوى)

مریم از دیدن او سخت هراسان شد و گمان برد که بیگانه ای به خلوت او وارد شده است و چون حجابی نداشت نگران شد که مبادا آن جوان زیبارو در وی طمع کند. پس گفت: من پناه می‌برم به خدای رحمان که تو جوانی پاک و پرهیزگار باشی، روح گفت: همانا که من رسولی از جانب پروردگار توام و آمده ام که تو را پسری عطا کنم پاک و پرهیزگار. مریم که از پاکی خود اطمینان داشت گفت: چگونه مرا پسری تواند بود در حالی که هیچ مردی با من نیامیخته و من هیچ گاه دختری نبوده‌ام که به کاری
ناپسند پردازم. روح گفت: پروردگارت می فرماید که این کار برای خداوند بسیار سهل است که تو را بی آن مقدمات معمول پسری عطا کند و خداوند خواهد که این فرزند تو را یکی از آیات و معجزات الهی قرار دهد تا رحمتی باشد بر همه مردمان از جانب تو این کار امری است که در قضای الهی گذشته است و بی گمان رخ خواهد بود.



📗 ۳۶۵ روز در صحبت قرآن
صفحه ۴۴۷ تا ۴۵۰
✍ دکتر حسین الهی‌قمشه‌ای


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬در ستایش شکست

👥 گفتگوی مصطفی ملکیان و محسن شعبانی در برنامه به_دانی

حجم :74,8MB

📽لینک یوتیوب 👈 اینجا

کیفیت صدا : 320Kbps


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

خاطرات یک مُغ نخستین رمان پائولو کوئیلو است که بر پایه تجربه واقعی سفر او در مسیر زیارتی «سانتیاگو» نوشته شده است.

خلاصه کوتاه:
این کتاب روایت سفر معنوی نویسنده در جاده باستانی سانتیاگو دِ کومپوستلا در اسپانیاست. پائولو کوئیلو در کنار راهنمای خود، «پترولوس»، با مجموعه‌ای از تمرین‌های معنوی، آزمون‌ها و تجربه‌های درونی روبه‌رو می‌شود. او در این سفر درمی‌یابد که بزرگ‌ترین گنج، شناخت خویشتن، غلبه بر ترس‌ها، ایمان، عشق و توجه به نشانه‌های زندگی است؛ نه رسیدن به یک مقصد بیرونی.

پیام اصلی کتاب:
گاهی آنچه انسان در جست‌وجویش است، نه در پایان راه، بلکه در دگرگونی و رشدی است که در طول مسیر تجربه می‌کند.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

خرچنگ نعل اسبی
(Limulus polyphemus)

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬 خرچنگ نعل اسبی

🎙 شروین وکیلی

حجم :3,4MB


🆑 کانال مولوی وعرفان
🆔 @MolaviPoet

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا

محی الدین بن عربی تویی؟
آری و توکیستی ای حبیب خدا؟
چشم در خانه چرخاند. بالا بلند بود و از فراز سر من می توانست تمام خانه را از نظر بگذراند. عماد نزدیک آمد و کنار پاهای من، چند وجبی آن مرد ناشناس ایستاد. او نیز به عماد خیره شد و ماند پرسشم را تکرار نکردم مبادا مهمان غریبه ام را مُعذّب کنم. شاید نخواهد نامش را بگوید. افشای هویت مهمان به زور پناه؟ بر خدا! من که حاتم طائی روزگارم، کی چنین می‌کنم؟ هر که هست خوش آمده، سکوت به درازا کشید و من کنار کشیدم تا او را به خانه راه دهم. مرد، بهت زده و پریشان، گویی که از خوابی گران برخاسته باشد با انگشت به من اشاره کرد و آرام گفت:
ببین مرد! من می‌دانم که تو دختر یونس را به زنی گرفته ای!
آری او همسر من است و مادر فرزندم.
رنگ از روی مرد پرید و عربده زد: ای لعنت به هر چه ظلم و فساد، مردک او همسر من بود؟ تو زن مرا چگونه به زنی گرفته ای؟
همین لحظه فریاد فاطمه از پشت سر بلند شد. هر دو به او نگاه کردیم که خود را به زمین انداخته و چون کودکان مادر مرده و مادران داغدیده می‌گرید. ناگهان دست به گریبان برد و پیراهنش را دريد. عماد، از دیدن این صحنه به گریه افتاد. دستم را بی اختیار به سمت در بردم تا ببندم و حجابی بسازم اما مُشت مرد مانع شد. مرد به زانو افتاد و چنان گریست که تاکنون ندیده بودم. گویی بُغضی چندین ساله در گلویش می ترکید. میان آن دو ایستادم. فاطمه، سمت راست من بر زمین فرو افتاده همچون گوساله ای سربریده تقلّا می‌کرد، و مرد، سمت چپ من، چون چهارپایی که کمرش را شکسته اند.
خداوند، اولیای خود را می آزماید تا تقوای ایشان را ارزیابی کند و اکنون مرا با پیدا شدن شوهر سابق همسرم آزمود! کسی که گمان می بردیم مرده است. او را کناری نشاندم. می لرزید. آب به دستش دادم و رویش را پوشاندم. پریشان بود چه باید می کردم جز این؟ فاطمه نیز روی زرد را به ناخن خراشیده و کناری افتاده. او را هم جمع کردم.
اسحق، در زد و وارد شد. قرار بود به نوشتن رساله ای در باب اصطلاحات تصوف بپردازیم. او را گوشه ای نشاندم و مهمانم را معرّفی کردم. رنگ از رویش پرید و چند دقیقه خشکیده برجای ماند. سر پایین انداخت و غرق سکوت شد.
آتش در آتشدان انداختم. زردآلو و شیر و گلاب آوردم و قرصی نان. اندکی خورد اما آرام نشد. همچنان کلماتی به هم می بافت که مصداق بُطلان ازدواج من و فاطمه بود. با او بحث نمی‌کردم. به همین بسنده کردم که خداوند، هر چه بخواهد، همان خواهد شد و هر کاری در این خانه با اراده و امر او و بر اساس شریعتش به انجام خواهد رسید. ساعتی گذشت و مرد، هنوز خشمگین بود و دست از خصومت بر نمی داشت. کمی که خورد و نوشید، آرام تر شد. با او درباره ی مسائل دیگری مانند راه ماردین تا ملطیه، کاروان‌ها، آب و هوا و مردم صحبت کردیم. اسحق، سعی می کرد تا با سخن گفتن، او را آرام کند. کارش مؤثر بود. مرد، شروع کرد به تعریف دیده ها و بازگفت شنیده ها. در میان سخن، گاهی لبخندگی می‌زد که فوراً پنهانش می‌کرد. بالاخره از او پرسیدم تا حالا کجا بوده که گفت: در کشور روم اسیر بودم.
چگونه اسیر شدی؟
از حلب بیرون رفتیم، دویست مرد جنگی، سی‌تن سواره و مابقی پیاده. هدف این بود که فرانک ها را از ولایت‌های اشغالی انطرسوس بیرون برانیم. اما همگی شبانه در دام افتادیم، میان دو تپه از لشکریان دشمن، محاصره شدیم و تیراندازان فرانک، بالای سر ما قرار گرفتند. از او پرسیدم: چند تن از شما نجات یافتند؟
حداکثر بیست یا سی نفر. پیش از رسیدن نیروهای کمکی، همه ی ما را به انطرسوس بردند. روز بعد در بازار برده فروشان، ما را به تاجران فروختند و آنها هم به صقلیه بردندمان.
زهی فرومایگی! اسیران باید به عنوان فدیه عرضه شوند، اگر دولت اسلام فدیه ایشان را نپرداخت آن وقت به شکل برده سودایشان کنند. مرد توضیحی به اسحق نداد سرش را با تأسف پایین انداخت و تکان داد. اسحق، او را تحریک کرد که به داستانش ادامه دهد:
در صقلیه چه کردی؟
آن جا بین برده داران‌ دست به دست می‌گشتم تا برده ی یک شراب ساز شدم و او مرا در زراعت تاک به کار گرفت.
این ها را که می گفت صدایش لرزان شد. اسحق که می خواست او را از فضای آن روزها دور کند، پرسید:
چگونه از اسارت گریختی؟
نگریختم! سه سال در مزرعه کار کردم تا آن که چند تاجر مسلمان از اندلس به صقلیه آمدند. و از زکات خود اسیران مسلمان خریدند و آزاد کردند.
اسحق، لبخندی زد و نگاهی به من کرد: چقدر این اندلسی ها بزرگوارند!
تعارف او را به ریش نگرفتم و سرم را در سکوتی طولانی پایین انداختم‌ و سپس رو به مرد گفتم:
ببین عماد! نزد قاضی برو، من برادرم اسحق را گواه می‌گیرم که هرچه شریعت الهی بگوید به آن خشنود خواهم بود.


📗 گاه ناچیزی مرگ_درباره زندگی محی‌الدّین‌عربی_صفحه ۴۲۳ تا ۴۲۵
✍ محمد حسین عَلوان_ ترجمه امیر حسین عبدالّهیاری


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی

💬حافظ و نیم نگاهی به واقعه عاشور
غزل شکر و شکایت حافظ چنان است که گویی او با واقعه عاشورا آشنا بوده و چنان شعری سروده که به خواننده اجازه می‌دهد برای شناخت و هم‌دردی با حسین( ع)؛ غزل فوق را بخواند و کمی به فکر فرو برود .

🎙دکتر ناصر مهدوی


🆑 کانال مولوی وعرفان
🆔 @MolaviPoet
🆔 @kanoon_neshan

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل👈 اینجا

وَ اذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَأَمْناً وَاتَّخذوا من مقام إبراهيمَ مُصَلَّى(۱) - ابراهيم ع گفت خداوندا چون مرا به خلعت رضای خویشتن مشرّف گردانیدی و برگزیدی، ذریات(۲) مرا نیز این کرامت روزی گردان. حق تعالی فرمود: لا یَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ(۳). یعنی آنها که ظالم باشند ایشان لایق خلعت و کرامت من نیستند. چون ابراهیم دانست که حق تعالی را با ظالمان و طاغیان عنایت نیست قید گرفت(۴). گفت خداوندا آنها که ایمان آورده اند و ظالم نیستند ایشان را از رزق خویشتن با نصیب گردان و از ایشان دریغ مدار. حق تعالی فرمود که رزق عام است، همه را از وی نصیب باشد، و از این مهمان‌خانه کل خلایق منتفع و بهرمند شوند. الّا خلعت رضا و قبول، و تشریف کرامت، قسمت خاصان است و برگزیدگان (۵).
اهل ظاهر می‌گویند که غرض از این بیت کعبه است که هر که در وی گریزد از آفات امان یابد و در آنجا صید حرام باشد و به کس نشاید ایذا رسانیدن، و حق تعالی آن را برگزیده است. این راست است و خوب است، الّا این ظاهر قرآن است. محققان می گویند که بیت درون آدمی است، یعنی خداوندا باطن را از وسواس و مشاغل نفسانی خالی گردان، و از سوداها و فکرهای فاسد و باطل پاک کن، تا در او هیچ خوفی نماند و امن ظاهر گردد و به کلی محل وحی تو باشد، در او دیو و وسواس او را راه نباشد.
این قول اهل باطن و محققان است، هر کسی از جای خود می جنبد، قرآن دیبایی دورویه است؛ بعضی ازین روی بهره می‌یابند و بعضی از آن روی، و هر دو راست است. چون حق تعالی می‌خواهد که هر دو قوم از او مستفید شوند.
همچنان که زنی را شوهر است ،و فرزندی شیرخوار،و هر دو را از او حظی دیگر است. خلایق طفلان راه‌اند، از قرآن لذت ظاهر یابند و شیر خورند. الّا آنها که کمال یافته‌اند. ایشان را در معانی قرآن تفرجی دیگر باشد، و فهمی دیگر کنند(۶).
مقام و مصلای ابراهیم در حوالی کعبه جایی است که اهل ظاهر می گویند. آن جا دو رکعت نماز می‌باید کردن. این خوب است، ای والله، الا مقام ابراهیم پیش محققان آن است، که ابراهیم و از خود را در آتش اندازی جهت حق، و خود را بدین مقام رسانی به جهد و سعی در راه حق، یا نزدیک این مقام که او خود را جهت حق فدا کرد، یعنی نفس را پیش او خطری نماند، و بر خود نلرزید. در مقام ابراهیم دو رکعت نماز خوب است. الا چنان نمازی که قیامش درین عالم باشد و رکوعش در آن عالم.
مقصود از کعبه دل انبیا و اولیاست که محل وحی حق است. و کعبه فرع آن است(۷). اگر دل نباشد کعبه به چه کار آید؟ انبیا و اولیا بکلی مراد خود ترک کرده اند و تابع مراد حق اند تا هر چه او فرماید آن کنند، و با هر که او را عنایت نباشد. اگر پدر و مادر باشد، از او بیزار شوند و در دیده ایشان دشمن نماید.
دادیم به دست تو عنان دل خویش
تا هر چه تو گویی پخت، من گویم سوخت

۱_و آنگاه که خانه کعبه را محل اجتماع مردم و موضع امن قرار دادیم و گفتیم که از مقام ابراهیم جای نماز بگیرید (سوره بقره پاره ای از آیه ۱۲۵).

۲_ذرّیات: فرزندانی که از نسل یک پدر به وجود آیند.

۳_عهد من به ستمکاران نرسد ( سوره بقره پاره ای از آیه ۱۲۴).

۴_ یعنی کلام خود را مقید کرد، برای مطلبی که می گفت قید قائل شد.

۵_این بخش از سخنان مولانا اشاره است بر آیات ۱۲۴ و ۱۲۶ سوره بقره نخست ابراهیم از خداوند می‌خواهد که اولاد او را نیز به مقام پیشوایی (امامت) برساند. خداوند در جواب می‌فرماید که "عهد من به ستمکاران نمی رسد." یعنی آن عده از فرزندان تو که ستمکارند و صلاحیت ندارند نمی‌توانند به تشریف امامت آراسته شوند. ابراهیم ناچار در خواسته خود قید قائل می‌شود و این بار تنها درباره صالحان دعا می‌کند. برای روشن کردن ارتباط این مطالب تحت متن گفته مولانا و بعد آیه قرآن را در برابر آن می آوریم: "گفت خداوند، چون مرا به خلعت رضای خویشتن مشرف گردانیدی و برگزیدی، ذریات مرا نیز این کرامت روزی گردان" و اذ ابتلى ابراهيم رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمْهُنَّ قَالَ انی جاعلك لِلنَّاسِ اماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قَالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ. "چون ابراهیم دانست که حق تعالی را با ظالمان و طاغیان عنایت نیست قید گرفت. گفت خداوندا آنها که ایمان آورده اند و ظالم نیستند ایشان را از رزق خویشتن با نصیب گردان و از ایشان دریغ مدار. حق تعالی فرمود که رزق عام است همه را از وی نصیب باشد.... الا خلعت رضا و قبول و تشریف کرامت قسمت خاصان است و برگزیدگان »: وَ إِذْ قَالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا بَلَدًا آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِن الثَّمَرَاتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ قَالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرَهُ إلى عذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ.

ادامه👇👇

Читать полностью…

مولوی و عرفان

تا ترک دل خویش نگیری ندهم
وانچت گفتم تا نپذیری ندهم

حیلت بگذار و خویشتن مرده مساز
جان و سر تو که تا نمیری ندهم

✍مولانا _ رباعی شمارهٔ ۱۱۸۹


این رباعی درباره «فنا»، «ترک خودخواهی» و «تولد معنوی» است، و از زبان مرشد یا حقیقت الهی سخن می‌گوید:
تا از دلبستگی نفسانی، مکر و حساب‌گری‌های خودخوانه و منیت دست بر نداری و به مرگ جسمانی و نفسانیت نرسی، جان حقیقی و زندگی معنوی را به تو نمی بخشند.
انسان تا اسیر منیت، تعلقات و تدبیرهای خودمحورانه است، به حقیقت عمیق زندگی دست نمی‌یابد. راه رسیدن به جانِ حقیقی، رها کردن خودخواهی و تسلیم شدن در برابر حقیقت است. در نگاه مولانا، پایان «منِ محدود» آغاز زندگی حقیقی روح است.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

لینک جلسه قبل 👈 اینجا

🔊فایل صوتی _66
     

💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ حکایت شیر و نخجیران_ از بیت ۱۳۱۲

✍ مولانا جلال‌الدین بلخی

🎙دکتر عبدالکریم سروش

حجم:   78,8MB

📽لینک یوتیوب 👈 اینجا

🗓مارچ 2019

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

لینک جلسه قبل 👈 اینجا

شیخ عطار در تذكرة الاولیا در شرح حال جنید بغدادی نوشته: "چون سخن جنيد عظیم شد، سَری سَقَطی( سَریِّ بْنِ مُغَلِّسِ سَقَطی) گفت: ترا وعظ باید گفت. جنید مترّدد شد و رغبت نمی‌کرد و می‌گفت با وجود شیخ ادب نباشد سخن گفتن، تا مصطفی (ص) را به خواب دید که گفت سخن گوی. بامداد برخاست تا با سَری گوید. سری را دید بر در ایستاده.گفت در بند آن بودی که دیگران بگویند که سخن گوی. اکنون باید گفت که سخن ترا سبب نجات عالمی گردانیده اند. چون به گفتار مریدان نگفتی و به شفاعت مشایخ بغداد نگفتی و من بگفتم و نگفتی. اکنون چون پیغمبر ص فرمود، بباید گفت. جنید اجابت کرد و استغفار کرد. سَری را گفت تو چه دانستی که من پیغامبر را به خواب دیدم، سَری گفت من خدای را به خواب دیدم. فرمود که رسول را فرستادم تا جُنید را بگوید تا بر منبر سخن گوید.

عطار در این بخش از تذکرةالاولیا می‌خواهد هم فروتنی جنید بغدادی و هم مقام معنوی او و استادش سَری سَقَطی را نشان دهد.

[ شرح:
وقتی دانش و سخنان عرفانیِ جنید مشهور شد، استادش سَری سَقَطی به او گفت که باید برای مردم وعظ و ارشاد کند. اما جنید از روی ادب و فروتنی نمی‌پذیرفت و می‌گفت تا وقتی استادش زنده است، شایسته نیست او سخن بگوید. مدتی گذشت تا اینکه جنید در خواب، پیامبر اسلام (ص) را دید. پیامبر به او فرمود که برای مردم سخن بگوید و آنان را راهنمایی کند. صبح که از خواب برخاست، تصمیم گرفت نزد استادش برود و خواب خود را بازگو کند. وقتی به خانهٔ سَری رسید، دید استاد از پیش پشت در منتظر اوست. سَری به او گفت: «تا امروز هرچه گفتم نپذیرفتی؛ نه سخن مریدان را پذیرفتی، نه درخواست مشایخ بغداد را. اکنون که پیامبر (ص) به تو فرمان داده است، باید سخن بگویی.» جنید شگفت‌زده شد و پرسید: «شما از کجا دانستید که من چنین خوابی دیده‌ام؟» سَری پاسخ داد: «من نیز در خواب خداوند را دیدم. حق تعالی به من فرمود که رسول خدا را فرستادم تا به جنید بگوید بر منبر رود و مردم را هدایت کند.» پس جنید فرمان را پذیرفت، از مخالفت پیشین خود استغفار کرد و به وعظ و ارشاد مردم پرداخت.
پیام حکایت:
_فروتنی و ادب جنید نسبت به استاد.
_تأیید معنوی مقام جنید برای هدایت مردم.
_جایگاه بلند سَری سَقَطی که از الهامات و مکاشفات الهی بهره‌مند است.
_این نکتهٔ عرفانی که گاه مأموریت انسان از جانب حق به او ابلاغ می‌شود و نباید از انجام آن به بهانهٔ فروتنی خودداری کند.]

شیخ عطار در شرح حال ابوالحسین نوری نوشته: "از آن نوری گفتند که به نور فراست از اسرار باطن خبر دادی."

مولانا رومی در مجلد دوم مثنوی می‌گوید:
چشم حسّ اسب است و نور حق سوار
بی سوار این اسب خود ناید به کار
پس ادب کن اسب را از خوی بد
ورنه پیش شاه باشد اسب ردّ
چشم اسب از چشم شه رهبر بود
چشم او بی چشم شه مضطر بود
نور حق بر نور حس راكب شود
آن گهی جان سوی حق راغب شود
نور حس را نور حق تزیین بود
معنی نور علی نور این بود
نور حسی می‌کشد سوى ثرى
نور حقش می برد سوی علا

حاصل آن که به اعتقاد صوفیه، چون آئینه قلب از زنگار معصیت و افکار فاسده پاک شود، نور یقین بر آن بتابد و در چنین قلب صاف و پاکی حلول شیاطین ممکن نیست این است که زبان حال عارف تقریباً بدین عبارات گویا است که "اگر از قلب خود نافرمانی کنم، از خدا نا فرمانی کرده ام" و نیز "رو به قلب خود آر، زیرا اسرار الهی را فقط در درون خود خواهی یافت."

از بحث در این موضوع و مجادلاتی که بین متشرعین و بزرگان صوفیه در این مورد پیدا شده، صرف نظر می‌کنیم که آیا تا چه اندازه باطن مرد خدا و قلب و درون او ممكن است هادی و راهبر او شود و تا چه اندازه این عقیده با شرع موافق است، آن چه در این مقام باد به نحو اجمال گفته شود، این است که به عقیده صوفیه چون آئینه قلب پاک شود. نور الهی در آن تاییدن گیرد و به تدریج بر قوت آن نور افزوده شود تا صوفی به مقام مشاهده صفات الهی برسد.
ابو الحسین نوری می‌گوید: "نوری دیدم در غیب، پیوسته در وی نظر می‌کردم تا وقتی که من همه آن نور شدم" چون این نور فزونی یابد و بالاخره به گفته نوری، سالک: "همه آن نور شود. جمیع تعینات او از میان میان می‌رود و «شخصیت» و با خبری از خود به کلی محو می شود. زیرا به عقیده عارف، عالم امکان، عالم «نمود» است نه «بود». یعنی عالم، عدم هستی نما است و در حکم سایه بی است و ممکنات همه اطلال و افياء وجودند. وقتی که نور تایید، بدیهی است که سایه از میان می‌رود و صوفی "تجوهر" پیدا نموده، در پرتو ذات فانی می شود. در اصطلاح عرفا این مقام "مقام احسان" نامیده می شود. زیرا سالک که در راه خدا نهایت مجاهده را به عمل آورده‌است.


📗 تاریخ تصوف در اسلام_تطّورات و تحوُّلات مختلفه آن از صدر اسلام تا عصر حافظ_ گزیده صفحات ۳۲۴ و ۳۲۵
✍ دکتر قاسم غنی


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

💬 تمنای وصال

✍ شیخ بهایی

🎙 دکتر رشید کاکاوند

حجم: 3,1MB


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…
Subscribe to a channel