44090
تفسیر روان ابیات مثنوی،فیه مافیه،دیوان شمس، سخنرانی اساتید عرفان، معرفی عرفان ها . 🚫 تبلیغ نداریم🚫 ۰ ادمین تبادل @Admiinhnny مدیر @MolaviAdmin . لینک ابتدا کانال t.me/molavipoet/1 اینستاگرام و سایت Molavipoet MolaviPoet.com خیریه کانال @hayatmolavi
تا چند چو دف دست ستمهات خورم
یا همچو رباب زخم غمهات خورم
گفتی که چو چنگ در برت بنوازم
من نای تو نیستم که دمهات خورم
✍ مولانا_ رباعی شمارهٔ ۱۱۹۱
تا کی باید مانند دف، زیر ضربهها و بیمهریهای تو باشم و رنج بکشم؟یا مانند رباب، پیوسته از غمها و اندوههایی که از تو میرسد، زخمی شوم؟
تو از من خواستی که مانند چنگ، در آغوشت باشم و نوای عشق و فرمانبرداری سر دهم. اما من نیِ بیاختیاری نیستم که هر دم در من بدمی و هرگونه که بخواهی مرا به صدا درآوری و کاملاً در اختیار خود بگیری.
رباعی رابطه عاشق و معشوق را به تصویر میکشد. عاشق از رنجها و سختیهایی که از معشوق میبیند شکایت میکند و در پایان با لحن محترمانه میگوید: عشق، به معنای تحمل بیحدِ ظلم و از دست دادن شخصیت و اختیار نیست. او حاضر است عاشق باشد، اما نه آنچنان که همچون نی، کاملاً ابزار دست معشوق شود.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
حکا یت پنجم_ باب چهارم گلستان_ در فواید خاموشی_ دانشمند و نادان
جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بیحرمتی همیکرد. گفت: اگر این نادان نبودی، کارِ وی با نادانان بدین جا نرسیدی.
دو عاقل را نباشد کین و پیکار
نه دانایی ستیزد با سبکسار
اگر نادان به وحشت سخت گوید
خردمندش به نرمی دل بجوید
دو صاحبدل نگه دارند مویی
همیدون سرکشی و آزرمجویی
و گر بر هر دو جانب جاهلانند
اگر زنجیر باشد، بگسلانند
یکی را زشتخویی داد دشنام
تحمّل کرد و گفت: ای خوب فرجام
بتر زآنم که خواهی گفتن، آنی
که دانم، عیب من چون من ندانی
📗 گلستان_ صفحه ۱۳۳
✍سعدی (تدوین و تنظیم و مقدمه از اسمعیل شاهرودی (بیدار)_الهیه شمیران اردیبهشت ماه ۱۳۷۳ شمسی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
بخشی از پیام اصلی کتاب دلهرههای کودکی اثر آلیس میلر ترجم امید سهرابی نیک :
بسیاری از کودکانی که «خوب»، «مطیع» و «موفق» به نظر میرسند، در واقع احساسات واقعی خود را برای جلب محبت و تأیید والدین سرکوب میکنند. این سرکوب ممکن است در بزرگسالی به اضطراب، افسردگی، احساس پوچی یا ناتوانی در شناخت «خودِ واقعی» بینجامد. راه رهایی، روبهرو شدن با رنجهای انکارشدهٔ کودکی و پذیرفتن احساسات اصیل خویش است، نه ادامه دادن به نقشهایی که برای راضی کردن دیگران ساختهایم.
این کتاب نشان میدهد که بسیاری از مشکلات عاطفی بزرگسالی، ریشه در تجربههای دوران کودکی دارند و با شناخت این ریشهها میتوان به آرامش و هویت واقعی نزدیکتر شد.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی
💬 پاسخ علم به معمای خدا چیست؟
استیون هاوکینگ یکی از بزرگترین فیزیکدانان نظری قرن، در کتاب " پاسخهای کوتاه به پرسشهای بزرگ" به مهمترین سوالات بشر درباره جهان پاسخ میدهد. یکی از جنجالیترین پرسشهایی که او بررسی میکند این است: آیا خدا وجود دارد؟ هاوکینگ در این کتاب با تکیه بر فیزیک مدرن، کیهانشناسی و قوانین بنیادی طبیعت توضیح میدهد...
🎙 امیر سودبخش
حجم: 21,3MB
📽 لینک یوتیوب 👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
سخنگو همچون شمعی است که نور میدهد ولی خودش دائما تاریک میشود.
🔹همیشه این جمله شمس برای من جالب بوده است. این را کسی گفته که به عمیقترین صورت انسانها را شناخته است. شمس میگوید: « سخن گفتن جان کندن است و سخن شنیدن جانپروردن.» این را باور کنید که هرکه انسانها را عمیقتر بشناسد میفهمد که منی که الان سخن میگویم دارم در چه تاریکیای فرو میروم و شمایی که دارید سخن میشنوید در چه روشناییای. من این را صادقانه میگویم، منتها عمق وجودشناختی میخواهد که آدم بفهمد سخنگفتن جان کندن است. آدمی که دارد سخن میگوید دارد جان میکند، دائما دارد تاريکتر و تاريکتر و تاريکتر میشود. و برعکس آنکه دارد سخن میشنود واقعا دارد روشنتر و روشنتر و روشنتر میشود. آن تمثيل شمع را که میگویند فلانی شمعی بود و سوخت و به دیگران نور داد، من همیشه در مورد سخنگو قائلم. سخنگو نور میدهد، ولی خودش دائما تاریک میشود.
📗کتاب عمر دوباره، صفحه 229
✍ استاد مصطفی ملکیان
🆔 @mostafamalekian
🌹🌹
@MolaviPoet
🔊 فایل صوتی
💬کودکی، نوجوانی،
آوازخوانی و سینما
🎙محمد صادقی در گفتگو با مصطفی ملکیان
کیفیت صدا : 320Kbps
لینک یوتیوب 👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
حکایت آن پادشاهزاده که پادشاهی حقیقی به وی روی نمود
(۳۱۵۴) شاه بس بیچاره شد در بُرد و مات*
روز و شب میکرد قربان و زَکات*
شاه بسیار احساس درماندگی در این بُرد و باخت میکرد. و شبانه روز زکات پرداخت میکرد.
* برد و مات» از اصطلاحات رایج شطرنج.
* زکات: قسمتی از مال را در راه خدا انفاق کردن.
(۳۱۵۵) ز آنکه هر چاره که میکرد آن پدر
عشق كمپيرک همی شد بیشتر
از آنجا که شاه هر تدبیری میکرد که عشق پسرش به پیرزن بیارزش کم بشود برعکس علاقه پسر بیشتر میشد.
(۳۱۵۶) پس یقین گشتش که مطلق آن سِری ست
چاره او را بعد ازین لابه گری ست
پادشاه یقین کرد که گرفتاری شاهزاده عادی نیست و رازی در کار است و چاره ای جز عجز و ناله به درگاه الهی نیست.
(۳۱۵۷) سَجده می کرد او که فرمانت رواست
غير حق بر مُلك حق فرمان که راست؟
شاه سجده میکرد و میگفت خدایا فرمان، فرمان توست، و غیر از امر تو بر این جهان چه کسی رواست که امر کند؟
(۳۱۵۸)ليك اين مسکین همی سوزَد چو عُود
دست گیرش، ای رحیم و ای وَدود
اما این بینوای عاجز، مانند عود می سوزد پس ای خداوند مهربان و دوستدار بندگان، دست او را بگیر.
(۳۱۵۹) تا ز يارب يارب و، افغان شاه
ساحرى اُستاد پیش آمد از راه
تا اینکه بر اثر خدا، خدا گفتن شاه و نالیدن او جادوگری ماهر از راه رسید.
مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی
(۳۱۶۰) او شنیده بود از دُور این خبر
که اسیر پیرزن گشت آن پسر
جادوگر دورادور این خبر را شنیده بود که پسر شاه اسیر پیرزنی شده است.
(۳۱۶۱) كان عَجوزه بود اندر جادوی
بی نظیر و ایمن از مِثل و دُوی
که آن پیرزن در امر جادوگری بی نظیر بود و در این کار، دومی و نظیر نداشت.
(۳۱۶۲) دست بر بالای دست ای فَتی
در فن و در زُور، تا ذات خدا
ای جوانمرد در هر کاری دست بالای دست هست، و در قدرت و فن دست خداوند از همه بالاترین.
(۳۲۶۳) منتهای دستها، دست خداست
بحر، بیشک منتهایِ سیل هاست
بالاترین دستها دست خداوست، همانطور که دریا پایان راه تمام سیلابهاست.
(۳۱۶۴) هم ازو گیرند مایه ابرها
هم بدو باشد نهایت سیل را
هم ابرها از دریا مایه میگیرند و هم سیلابها به دریا منتهی می شوند.
(۳۱۶۵) گفت شاهش کین پسر از دست رفت
گفت اینك آمدم درمان زَفت*
شاه به آن ساحر خِبره گفت که پسرم از دست رفت. و ساحر گفت من برای درمان بزرگ او آمده ام.
* درمان رفت: درمان بزرگ و مهم.
۳۱۶۶)نیست همتا زال* را زین ساحران
جز من داهی * رسیده زآن کَران
این پیرزن جادوگر در میان جادوگران بیمانند است، جز من که زیرک تر و باهوشترم و از جانب حق آمده ام. اوزان *کران: کرانه اینجا خداوند
*زال: پیر سفید مو
*داهي: زيرك
(۳۱۶۷)چون کف موسی، به امر کردگار
نَك برآرَم من ز سِحر او دَمار
من به فرمان خداوند مانند دست حضرت موسی (ع)، دمار از سحرش در می آورم یعنی سحر او را از ریشه نابود میکنم.
(۳۱۶۸) که مرا این علم آمد زآن طرف
نه از شاگردی سحر مُستَخَف*
دانش ساحری من از راه شاگردی کردن ساحرههای حقیر و خوار کسب نشده، بلکه این دانش را از عالم غیب فرا گرفته ام.
* مستخف: حقیر و خوار
(۳۱۶۹)آمدم تا برگشایم سحر او من به
تا نماند شاهزاده زردرُو
آمده ام که طلسم او را بگشایم و سحر او را باطل کنم تا شاهزاده، پژمرده و رنگ زرد نباشد.
(٣١٧٠)سوی گورستان برو وقت سَحور
پهلوی دیوار هست اِسپید گور
سحرگاه به سوی گورستان برو در کنار دیوار آن يك قبر سفید است.
(۳۱۷۱)سوی قبله بازکاو آن جای را
تا ببینی قدرت و صنع خدا
قبر را در جهت قبله بشکاف و حفر کن و جلو برو تا آثار قدرت و صنعت الهی را مشاهده کنی.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی
💬 دل شکسته بخر
شرح غزل ۲۸ دیوان حافظ
به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست
که مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست
سِرِشک من که ز طوفان نوح دست بَرَد
ز لوح سینه نیارَست نقشِ مهرِ تو شُست
بکن معاملهای، وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتَمِ جم، یاوه کرد و باز نَجُست
دلا طَمَع مَبُر از لطفِ بینهایتِ دوست
چو لافِ عشق زدی، سر بباز، چابک و چُست
به صدق کوش، که خورشید زایَد از نَفَسَت
که از دروغ سیهروی گشت صبحِ نخست
شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز
نمیکنی به ترحم، نِطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حِفاظ مجوی
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نَرُست
✍خواجهشمسالدینمحمدحافظ
🎙 دکتر رشید کاکاوند
حجم: 47,1MB
📽 لینک یوتیوب👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
👇👇
2)
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی
اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان
در ساعت
چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند
ــ سلام
ــ سلام
آیا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت
اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می آیم ؟
من از کجا می آیم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار
ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره
های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا کلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن
طبیعت ست
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند
این کیست این
کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که
روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک
در ایستگاههای وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران
حوادثند
و این صدای سوتهای توقف
در لحظه ای که باید باید باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد
من از کجا می آیم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به
ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
✍فروغ فرخزاد
این شعر نخستین بار در خرداد ۱۳۴۵ (چند ماه پیش از درگذشت فروغ) در کتابی با عنوان ده اثر از ده شاعر معاصر منتشر شد.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
@drziaeiabdolhamid
🔊فایل صوتی
💬 در کوچه باد میآید_ بخشی از شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
✍فروغ فرخزاد
🎙دکتر عبدالحمید ضیایی
آدينه شب هاي راديو پيام
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
همه سخنانی که ما در این کتاب از مقالات نقل کرده ایم از چاپ ۱۳۶۹ ش موحد است که آن را با شش نسخه خطی کهن به دقت مقابله کرده و به کمک چندین نسخه خطی و چاپی جدیدتر به اتمام رسانیده است. مقابله مطالب ناقص، پراکنده و گونه گون که بر سنّت نسخه خطی محفوظ مانده و تبدیل آنها به متنی واحد اثری را به وجود آورده است، کار رستم دستان.
سرگذشت نامه شمس تأليف موحد نخستین بار، به شمسالدین، شمس تیریر از سر تامل مینگرد.
تبریز، نخستین خانه شمس
اوضاع سیاسی آذربایجان
" شمس تبریز، بنا بر قولی که در سنّت مولویان پذیرفته شده است، در ۶۴۳ که به قونیه آمد، مردی شصت ساله بود." این نکته سال تولد شمس را "در آغاز دهه هشتم از قرن ششم" قرار می دهد. در حدود این ایام، طغرل بن ارسلان سلجوقی که بچه ای بود ( گویا هفت ساله) بر سرزمینهای قلمرو سلجوقیان در حالی فرمانروایی میکرد که اتابک نصرت الدین محمد پهلوان پسر شمس الدین ایلدگُز به نام این سلطان خرد سال بر نواحی مرکزی و غربی ایران، از جمله بر تبریز، حکومت میراند. به گفته ابن اثیر، محمد پهلوان مردی "عادل، با حُسن سیرت، عاقل، بردبار و دارای حُسن سیاست" بود که در نتیجه، مردم آذربایجان، ری، آران و اصفهان در "آرامش و امنیت" زندگی میکردند. وقتی اتابک نصرت الدین محمد، در سال ۵۸۲ از دنیا رفت " آرامش و امنیت نیز رخت بربست. شافعیان و حنفیان در اصفهان به جان هم افتادند و شهر را به آتش کشیدند. در ری هم میان سنّی و شیعه نزاع در گرفت و شهر را به ویرانی کشاند. (موحد،۳۲-۲۹).
سلطان طغرل، پس از آنکه بر کشمکشهای سیاسی داخلی فاتق گشت، به تبریز آمد و از آنجا رهسپار همدان شد، و در نبرد با خوارزمشاه به قتل رسید. اتابک ابوبکر، پس از او، تا زمان مرگش، حدود سال ۶۰۷ بر تبریز حکومت کرد. شمس الدین تبریز این اتابک را، در مقالات چنین توصیف میکند: " یک گردن" از همه سلاحدارانی که به اندازه پرتاب "یک تیر پرتاو" همیشه "گرد بر گرد او" بودند، بلندتر بود (مقالات ۳۶۹). از بخت بد، هم اتابک ابوبکر و هم برادرش، اتابک اوزبک که بر جای او نشست، شرابخواره و بی کفایت بودند (موحد ۳۱_۲)
در سال ۶۱۷ "قشون مغول" به تبریز حمله آورد و اتابک اوز بک دستور داد شهر را محاصره کنند تا از عارت مغولان در امان مانَد. اما، یکی از سرداران اوزبک با جمعی از ترکمانان و ابواب جمعی خود به مغولان پیوستند، و به اتفاق رو به گرجستان رفتند و آنجا را" به باد غارت سپردند." وقتی مغولان، بار دوم، به تبریز یورش بردند، اتابک اوزبک در نخجوان بود و شمس الدین طُغرایی که زمام کار تبریز را در دست داشت، دستور داد که شهر مقاومت کند؛ اما از بخت خوش، مغولان از" اشغال شهر و غارت آن خودداری کردند و در عوض به گرفتن خراج قانع شدند" پس از آن راه اران و گرجستان و شروان و قبچاق و روس را در پیش گرفتند و تا سال ۶۲۰ در این نواحی به کشتار و غارت ادامه دادند (موحد، ۴-۳۳)
در این اثنا، "جلال الدین خوارزمشاه به آذربایجان تاخت" و تبریز را به محاصره درآورد. تبریز پنج روز مقاومت کرد، اما سرانجام تسلیم خوارزمشاه شد، خوارزمشاه میخواست بداند. که چرا سربازان مسلمانش را کشته و سرشان را نزد مغولان کافر فرستاده اند. تبریزیان اتابک اوزبک را سرزنش گفتند "که این کار را کرده بود" و خوارزمشاه آنان را بخشید و امان داد. زن اتابک اوزبک، که دختر سلطان طغرل، و بدین سبب ملکه بود، این معامله را به بوسه ای شیرین کرد. زن خوارزمشاه شد. نخست، دو شاهد از اهل علم، کمال الدین ورزقانی و یک نفر دیگر را رغبت داد تا نزد قاضی تبریز،عزالدین قزوینی، گواهی دهند که اتابک او را غیابی طلاق گفته است. آنگاه، قاضی عزالدین "پس از استماع شهادت آن دو گواه حکم به وقوع طلاق داد و بدین تمهید، زن اتابک در عقد سلطان جلال الدین درآمد." خوارزمشاه با آنکه به "تبریزیان" وعده امنیت داده بود، به محض آنکه مغولان بازگشتند، بگریخت (موحد ۶_۳۴).
در این اوضاع و احوال پرآشوب، که حکومت به زور جنگ و پی درپی در تبریز دست به دست می شد، بهترین کار کنار گرفتن از دنیای سیاست بود. شمس الدین طغرایی، ظاهراً دست به چنین کاری زد، اما در برابر مهاجمان کافر مغول از تبریز دفاع میکرد. شمس تبریز این شمس همشهری و همنام خود را در مقالات به صفت داناترین رای زن زمان، "بوذرجمهر وقت"، می ستاید (مقالات_۸۲۲)
📗مولانا، دیروز تا امروز، شرق تا غرب
صفحه ۱۸۰و ۱۸۳
✍ فرانکلین دین لوئیس ترجمه حسن لاهوتی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
عشق یا وابستگی؟
عشق با وابستگی تفاوتی بنیادین دارد و این دو را نباید باهم اشتباه گرفت.
منظور من از عشق، مهرورزی توام با خردمندی و دوراندیشی است و مقصودم از وابستگی، علاقه آمیخته با کوتهبینی و خودمحوری است.
در عشق، انسان دیگری را نه به عنوان ابزاری برای تأمین نیازهای خود، بلکه به عنوان فردی مستقل، ارزشمند و شایسته رشد و شکوفایی دوست میدارد. عشق با احترام به آزادی، فردیت و حق انتخاب دیگری همراه است و خواهان آن است که محبوب، تواناییها و استعدادهای خود را به بهترین شکل ممکن شکوفا کند و به زندگی رضایتبخشتری دست یابد.
در مقابل، وابستگی بیشتر حول محور نیازها، ترسها و منافع شخصی شکل میگیرد. در وابستگی، آنچه اهمیت دارد حضور دیگری برای ارضای نیازهای عاطفی، روانی یا حتی اجتماعی فرد است. به همین دلیل، وابستگی اغلب با ترس از دست دادن، حس مالکیت، کنترلگری و محدود کردن آزادی دیگری همراه میشود. نتیجتا، فرد وابسته ممکن است بخواهد به هر قیمتی دیگری را در رابطه نگه دارد، حتی اگر این امر به زیان شادی یا شکوفایی او تمام شود.
عشق راستین، ماهیتی رشددهنده و رهاییبخش دارد. فرد عاشق، افقی فراتر از لذتها و منافع محدود و آنی خود را میبیند و خیر، سعادت و بالندگی محبوب را نیز ارزشمند میشمارد. از همین رو، عشق با درجهای از شعور، آگاهی و درک متقابل همراه است که به فرد امکان میدهد نیازها و خواستههای محبوب را نیز ببیند و به آنها احترام بگذارد. گاه عشق چنان عمیق است که اگر ماندن در رابطه مانع رشد یا خوشبختی دیگری باشد، عاشق، توان رها کردن را نیز در خود مییابد.
وابستگی اما بیشتر از نیاز به داشتن سرچشمه میگیرد تا توان دوست داشتن. شخص وابسته اغلب در پی حفظ منافع، امنیت یا لذتهای خود است، حتی اگر این امر به اسارت، محدودیت یا پژمردگی دیگری بینجامد. به همین دلیل، وابستگی هرچند ممکن است در ظاهر شبیه عشق به نظر برسد، اما در واقع بیشتر معطوف به خویشتن است تا دیگری.
شاید بتوان این تفاوت را چنین خلاصه کرد: عاشق میخواهد او و معشوق، آزادانه در کنار یکدیگر رشد کنند و شکوفا شوند؛ اما فرد وابسته میکوشد دیگری را برای تأمین نیازهای خود حفظ کند، حتی اگر بهای آن از دست رفتن آزادی، رشد و شادمانی او باشد.
✍ ساسان حبیبوند
🆔 @MolaviPoet
🆔 @sasanhabibvand
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی
💬 چگونه عشق به تصوف راه یافت؟
پرتو نور برنامه شماره ۲۱۶۴. امروزه بزرگترین شاخصِ عرفان ما عنصر “عشق” است که بالاترین تجلّی آن را در دیوان کبیر و مثنوی شریفِ مولانا یافت میکنیم. امّا ورود “عشق” به تصوّف به یکباره رخ نداد، بلکه فرایند پُر فراز و نشیبی داشت. در ۳ قرن آغازین، مخالفتهای گستردهای علیه استفاده از واژه “عشق” وجود داشت. حتی غالبِ مشایخ صوفیه اِبا داشتند که از واژه “عشق” برای رابطه انسان و خدا استفاده کنند. برای نمونه، در مهمترین رسالههای صوفیه که در قرن دوم و سوم نگارش یافته (همچون رساله قُشَیرِیه و کَشفُ المَحجُوب) واژه “عشق” بکار نرفته است. اما تدریجا یک جهشِ بزرگ در فرهنگ ما رخ داد که دو دستاوردِ مهم برای تصوّف داشت: ۱) عشق و ۲) شعرِ عرفانی. از قرن پنجم به بعد، آثار عظیمی همچون حَدیقه سنایی، الهی نامه و اسرار نامه عطار، و مثنوی مولانا ایندو مُؤلفه (عشق و شعرِ عرفانی) را در خود دارند.
🎙مهندس حمید انتظام
حجم : 50,2MB
🆔 @MolaviPoet
🆔@HamidEntezam
🆑 کانال مولوی وعرفان
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
🔊فایل صوتی_121
💬 شرح حکایت چهارم _ گلستان، باب چهارم _ در فواید خاموشی_ عالم و ملحد
🎙 آرمد(علیرضا فولادی)
📽 ویدیو در آپارات👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
«گاهی فقط لازم است بپذیریم که دیر یا زود باید از آرزوی داشتنِ گذشتهای بهتر دست بکشیم.»
📗هدیهٔ رواندرمانی (The Gift of Therapy)
✍اثر اروین دی. یالوم_ترجمهٔ سپیده حبیب
این جمله یادآوری میکند که رشد واقعی از زمانی آغاز میشود که انرژی خود را صرف تغییر گذشته نکنیم، بلکه بر ساختن امروز و آینده تمرکز کنیم.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈اینجا
تصوف در تبریز
اما از زندگی دینی و روحانی تبریز بگوییم. شعر فارسی و تصوّف نخست در خراسان، در شرق ایران پرورش یافت، و نواحی غرب ایران زمینه ای بسیار بارآور را برای شیوه زندگی عارفانه در خود نمیدید، اما در قرن دهم، سرگذشت طریقت عارفانه در آنجا به اندازه ای بود که کتابی تمام را بتوان انحصاراً به تاریخ تصوّف تبریز اختصاص داد، و حافظ کربلایی حسین تبریزی در رَوضَات الجِنان خود واقعاً این کار را کرد. این حافظ حسین کربلایی تبریزی حکایت میکند که وقتی شیخ ابو اسحاق ابراهیم جوینانی، یکی از صوفیان خاور ایران، در نیمه دوم قرن سوم، ضرورت میبیند که به تبریز سفر کند، مرشدش، بایزید بسطامی، او را از اختلاط با مردم تبریز برحذر می دارد و میگوید که مردم تبریز "ابله پرست و گول گیرند؛ قدر مردم دانا نمی دانند. (روضا، ج ۱، ۶-۲۷۵) برعکس، چنین مینماید که شیخ ابو اسحاق مردم تبریز را بسیار موافق طبع خود مییابد، چون تا زمانی که دنیا را بدرود میگوید در آن شهر باقی میماند و نخستین صوفی آنجا می شود.
زلزلهای هولناک تبریز را به سال ۲۲۳ ویران ساخت، اما وَهسودان محمد روّادی، حاکم تبریز، آن را باز ساخت. پیری به نام باله خلیل صوفیانی "نماینده مشایخ برای نظارت در کار بازسازی شهر بود. روضا، ج ۱۷،۱ = موحد،شمس تبریزی_ص ۱۲) که برای قدردانی از او آبادی ای از تبریز را به نام او «صوفیان» نامیدند. بر بسیاری از سنگ گورهای تبریز لقبهایی چون «دَده» و «دادا» نقش بسته، که معمولاً معرّف پیر یا شیخ است، یکی از شاعران قرن هشتم ساکن تبریز، کمال خجندی به ناحیه ای از شمال تبریز اشاره می کند به نام وَلیانکوه، یعنی کوه ولیان، که ظاهراً "خانقاه و مزار بسیاری از پیران در دامنه" آن بوده و "مشهور است که چهارصد و هشتاد ولی را در آن موضع دفن کرده اند" (موحد، شمس تبریزی، ۱۳، به نقل از محمدامین حَشَری، روضه اطهار، ۶۳). دو محله در تبریز، یکی سُرخاب نام داشت و دیگری چرنداب، چنان که در افسانه ها آمده، ارواح اولیاء بر می خیزند و "به شکل دو گروه کبوتران سرخ رنگ و سبزرنگ شبهای جمعه" از آنجا به طواف کعبه پرواز میکنند. در محله سرخاب بر شمال شهر، گورستانی است نمایان، دارای مزارهای با صفا بر دامنه سرخ کوه (روضا، ۲۷) که احتمال میرود همان ولیانکوه باشد که از زبان کمال خجندی پیش از این گفتیم. در ناحیه ،چرنداب بر جنوب شهر، نیز گورستانی نمایان است که گروهی از صوفیان در آنجا به خاک رفته اند.
گفته اند که در روزگار نوجوانی شمس، گروهی هفتاد نفری از اکابر اولیاء در تبریز می زیسته اند (روضا=حافظ حسین کربلایی تبریزی، روضات الجنان و جناتالجنان _۱_۴۹_۵۰)، اینان آموزگاران مردم بودند و بر مشاهده درونی، انكشاف معنوی و حضور دل بیشتر اتکاء داشتند تا بر اشتهار به علم و دانش رسمی ظاهر، مقتدا و سرخیل، این اکابر شیخی بود به نام بابا حسن ولی که خانقاه او در سال ۵۹۴ ساخته شد و خود وی در سال ۶۱۰ وفات یافت (موحد، ۱۵) عین القضات همدانی ( که در سال ۵۲۵ او را بر دار کشیدند) شیخ خود، برکه همدانی، را درست یکی از همین گونه مرشدان صوفی به وصف می آورد (جنا، عبدالرحمان جامی_ نفحاتالانس،۴۱۶)
[برکه جز فاتحه و سوره ای چند از قرآن یاد ندارد، و آن نیز به شرط بر نتواند خواند، و قال يقول نداند که چه بود؛ و اگر راست پرسی حدیث موزون به زبان همدانی هم نداند کردن. و لیکن می دانم که قرآن او داند درست و من نمی دانم، الا بعضی از آن، و آن بعض هم نه از راه تفسیر و غیر آن دانسته ام - از راه خدمت وی دانسته ام.]
از خواجه عبدالرحیم اژآبادی، یکی دیگر از اولیاء تبریزی که معاصر شمس الدین بوده، به این سخن وصف گفته اند (روضا، ۱، ۱۸-۱۱۱۷ موحد،شمس تبریزی ،۱۸)
[ظاهراً امّی بوده، مستفیض از فیض اُمّ الکتاب، پیش هیچ استادی تردّد نکرده و چیزی نخوانده، اما چون در نطق و تکلم بر میگشود، کلمات طيّباتِ مغلقِ عَذب به عربی می فرمود که عالمان و دانشمندان عالم نیز دشوار آن را می فهمیدند.]
شمس تبریز خود حکایتی نقل میکند (مقالات،۳۲۱) درباره احمد غزالی، نویسنده و عارف مشهور "که از این علمهای ظاهر نخوانده بود." رسولی نزد او می آید و چند کتاب بر او می آورد. احمد به او میگوید" من امّیام.... اکنون تو بخوان تا بشنوم.» آنگاه او را می گوید: "اکنون بنویس بر دیباچه کتاب این بیت را که املاء میکنم:
اندر پی گنج تن خراب است مرا
بر آتش عشق، دل کباب است مرا
چه جای ذخیره و کباب است مرا
معجون لب دوست شراب است مرا
(مثنوی، جلد دوم، بیت ۱۵۹)
📗مولانا، دیروز تا امروز، شرق تا غرب
صفحه ۱۸۳تا ۱۸۵
✍ فرانکلین دین لوئیس ترجمه حسن لاهوتی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
🔊فایل صوتی_122
💬 شرح حکایت پنجم_ گلستان، باب چهارم _ در فواید خاموشی_ دانشمند و نادان
🎙 آرمد(علیرضا فولادی)
📽 ویدیو در آپارات👈 اینجا
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی
💬 پاسخ علم به معمای خدا چیست؟
استیون هاوکینگ یکی از بزرگترین فیزیکدانان نظری قرن، در کتاب " پاسخهای کوتاه به پرسشهای بزرگ" به مهمترین سوالات بشر درباره جهان پاسخ میدهد. یکی از جنجالیترین پرسشهایی که او بررسی میکند این است: آیا خدا وجود دارد؟ هاوکینگ در این کتاب با تکیه بر فیزیک مدرن، کیهانشناسی و قوانین بنیادی طبیعت توضیح میدهد...
🎙 امیر سودبخش
حجم: 3MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی
💬 شرح مثنوی_ اشارات مولانا در داستان نصوح و توبهاش
🎙دکتر رشید کاکاوند
حجم :86,2MB
🆔 @MolaviPoet
🆔 @hozoormolana
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
عالم مِثل
اگر چه آن را در عالم مِثل نباشد الّا به مثال معین گردد. و مثال آن در این عالم آن است که شب همه می خسبند از کفشگر و پادشاه و قاضی و خیاط و غيرهم، جمله اندیشه ها از ایشان می پرّد و هیچ کس را اندیشه ای نمی ماند(۷). باز چون سپیده صبح همچون نفخه اسرافیل در دمد، ذرات اجسام ایشان را زنده گرداند. اندیشه هر یکی چون نامه پرّان و دوان سوی هر کسی می آید، هیچ غلط نمی شود. اندیشه درزی سوی درزی و اندیشه فقیه سوی فقیه و اندیشه آهنگر سوی آهنگر و اندیشه ظالم سوی ظالم و اندیشه عادل سوی عادل. هیچ کسی شب درزی میخسبد و روز کفشگر میخیزد؟ نی، زیرا که عمل و مشغولی او آن بود باز به آن مشغول شود. تا بدانی که در آن عالم نیز همچنان باشد، و این محال نیست و در این عالم واقع است.
پس اگر کسی این مثال را خدمت کند و بر سر رشته رسد(۸) جمله احوال آن عالم در این دنیا مشاهده کند و بوی برد، و بر او مکشوف شود. تا بداند که در قدرت حق همه می گنجد. بسا استخوانها بینی در گور پوسیده، الّا متعلق راحتی باشد خوش و سرمست خفته و از آن لذت و مستی باخبر. آخر این گزاف نیست که می گویند خاک بر او خوش باد. پس اگر خاک را از خوشی خبر نبودی کی گفتندی:
صد سال بقای آن بت مه وش باد
تیر غم او را دل من ترکش باد
بر خاک درش بمُرد خوش خوش دل من
یا رب که دعا کرد؟ که خاکش خوش باد!
و مثال این در عالم محسوسات واقع است همچنان که دو کس در یک بستر خفته اند، یکی خود را میان خوان و گلستان و بهشت می بیند و یکی خود را میان ماران و زبانیه(۹) دوزخ و کژدمان میبیند. و اگر باز کاوی میان هر دو نه این بینی و نه آن، پس چه عجب که اجزای بعضی نیز در گور در لذت و راحت و مستی باشد و بعضی در عذاب و الم و محنت باشد، هیچ نه این بینی و نه آن؟
پس معلوم شد که نامعقول به مثال معقول گردد، و مثال به مِثل نمانَد. همچنان که عارف گشاد و خوشی و بسط را نام بهار کرده است و قبض و غم را خـزان میگوید. چه مانَد خوشی به بهار یا غم به خزان از روی صورت؟ الّا این مثال است که بی این عقل آن معنی را تصور و ادراک نتواند کردن. و همچنان که حق تعالی میفرماید که وَ مَا يَستَوِى الأعمى وَالْبَصِيرُ، وَلَا الظُلُماتُ وَلَا النّورُ، وَلَا الظَّلُّ وَلَا الحَرورُ (١٠). ایمان را به نور نسبت کرد و کفر را به ظلمت، یا ایمان را به سایه خوش نسبت فرمود و کفر را به آفتاب سوزان بی امان که مغز را به جوش آرد، و چه مانَد روشنی و لطف ایمان به نور آن جهان، یا فَرَخجی(۱۱) و ظلمت کفر به تاریکی این عالم؟
۷_مثالی است برای تقریب ذهن و توضیح مطلب که چگونه ممکن است کسی که از این دنیا می رود اعمال خود را در جهان دیگر باز یابد. می گوید مرگ مانند. خواب است. مگر نمی بینی که چون شب همه مردم می خوابند اندیشه هایی را که تمام روز با خود داشتند رها میکنند و فردا که صبح می شود همان اندیشه ها باز بر میگردند و به سراغ صاحبان خود میروند. هرگز نمی شود که اندیشه پادشاهی خطا کند و سروقت کفشگری برود یا برعکس اندیشه کفشگر راه خود گم کند و از سراپرده پادشاه سر در آورد.
۸_یعنی کسی در این مثال دقت کند و مانند کلافی مطلب را همچنان بچرخاند و ادامه دهد تا به سر رشته برسد. به سر رشته رسیدن یعنی ابتدا و سرآغاز بحث را پیدا کردن و بر منشأ و اصل آن دست یافتن.
آن کس به کار خویش سرگشته شود
آن به باشد که بر سر رشته شود
۹_زبانیه: جمع زبینه است به معنی آدم سخت دل و گردن کش. زبانیه در اصطلاح مأمورین غلاظ و شداد حکومتی را گویند.
۱۰_ و برابر نباشند کور و بینا و نه ظلمت و نور و نه سایه خنک و گرمای تفسیده (سوره فاطر، ۳۵)، آیه های ۱۹ و ۲۰ و ۲۱)
۱۱_ فرحجی: زشتی و پلیدی
📗گزیده فیهمافیه_ صفحه ۱۸۳ تا ۱۸۵
✍ انتخاب و توضیح دکتر محمد علی موحد
نشر ماهی _ ۱۳۹۶
خلاصهٔ این مبحث:
مولانا میگوید حقایق عالم غیب را نمیتوان مستقیماً با عقل و حواس فهمید، بنابراین باید آنها را با مثالهای این دنیا شناخت.
او خواب را نمونه میآورد: همانطور که هر انسان پس از بیدار شدن دوباره با همان شخصیت و اندیشهٔ خود زندگی را ادامه میدهد، در قیامت نیز هر کس با حقیقتِ اعمال و صفات خود برانگیخته میشود.
همچنین همانگونه که دو نفر در کنار هم خوابیدهاند و یکی در لذت و دیگری در رنج است، بیآنکه ما چیزی ببینیم، ممکن است انسانها نیز در عالم قبر در نعمت یا عذاب باشند، هرچند از چشم ما پنهان است.
مثالها خودِ حقیقت نیستند، بلکه وسیلهای هستند تا ذهن انسان بتواند حقایق معنوی و غیبی را بهتر درک کند.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🎹 موسیقی
🎼میهن ای میهن
🎙محمدرضا شجریان
تنظیم :جلیل عندل
🆔@MolaviPoet
🆑 کانال مولوی و عرفان
🔊 فایل صوتی
💬 دل شکسته بخر
شرح غزل ۲۸ دیوان حافظ
به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست
که مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست
سِرِشک من که ز طوفان نوح دست بَرَد
ز لوح سینه نیارَست نقشِ مهرِ تو شُست
بکن معاملهای، وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتَمِ جم، یاوه کرد و باز نَجُست
دلا طَمَع مَبُر از لطفِ بینهایتِ دوست
چو لافِ عشق زدی، سر بباز، چابک و چُست
به صدق کوش، که خورشید زایَد از نَفَسَت
که از دروغ سیهروی گشت صبحِ نخست
شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز
نمیکنی به ترحم، نِطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حِفاظ مجوی
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نَرُست
✍خواجهشمسالدینمحمدحافظ
🎙 دکتر رشید کاکاوند
حجم: 6.5MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
"والعطاء بعد السؤال لا يُعَوَّلُ عليه"
دهش پس از خواهش بی اعتبار است.
ابن عربی
فاطمه، تمام شب گریه کرد. پای پلک ها ورم کرده، چشم ها سرخ شده و گوشه ی لب ها چین خورده. چهره اش به تکّه چرمی می مانست که زیر باران گذاشته اند. او در اتاقی کودکان خوابیده بود و عماد را در آغوش داشت و من، طاقباز در اتاق خود، چشم به تیرهای چوبی سقف دوخته. خسته. انگار در سکون موازی تیرها پی راهحلّی برای رهایی از این مسأله میگشتم.
آیا من اکنون میتوانم از فاطمه دست بکشم؟ از او دست بکشم و با زنی دیگر ازدواج کنم؟ آیا عماد را با خود نگاه دارم؟ اصلاً دست از تمام زنان بکشم و به درس و کتاب مشغول شوم؟ وسوسه ی خلوتهای طولانی با خداوند ؟ فاطمه که کُلّا نظری نمی دهد. صلاح خود را همیشه در صلاح من دانسته. همیشه در کار خدمت به خانه بوده. غذا، خدمت، همبستری و نه بیشتر. آن انسی که با نبوغ و شعور مریم بنت عبدون داشتم با او ندارم. آن اشتیاق که به سخنان نظام بنت زاهر داشتم اکنون کجاست؟ فاطمه، زنی بود که میشد به راحتی رهایش کرد و یکی دیگر به جایش آورد! غرق این افکار بودم که ناگهان در گشوده شد و فاطمه نزد من آمد. معلوم بود او هم نخوابیده.
_محيی! ببين! من میخواهم با تو بمانم!
_فاطمه، فکر نمیکنم راست بگویی.
_چرا دروغ بگویم؟ می خواهم همراه پسرم و در خانه ی خودم بمانم.
_پس چرا وقتی او را دیدی، گریه کردی و پیرهن دریدی؟!!
سکوت کرد و چیزی نگفت. نگاهش را درون اتاق می چرخاند تا از چشم در چشم شدن با من بپرهیزد. تاریکی اتاق هم به یاری او او آمد. بعد بازگشت و هنگام رفتن مکثی کرد و گفت:
_تو از من نپرسیدی ولی من آمدم تا پاسخ تو را بدهم. اگر تو بخواهی با رضایت کامل می مانم و اگر قاضی بپرسد، همین را به او خواهم گفت.
عبارت آخر، نیت او را نمایان کرد. در نهایت، کار را به من واگذاشت. فاطمه ... زنی که اهل بحث و جدل نیست... زنی که غیر مستقیم میگوید. می ترسد که پسر کوچکش را از او بگیرم...من هم نمیتوانم از پسرم دور بمانم... توان سفر کردن هفتگی برای دیدار او را هم ندارم.
فردا، جمعه بود. اسحق با قاضی گفتگو کرده و او برای شنبه، قرار صادر کرده بود. جمعه، معمولی و عادی گذشت. ساکت و کسل کننده. با سکوتی شگفت که بر تمام اجزای خانه حکمفرما بود. حتی عماد هم آرام و ساکت در خانه می گشت. صدر الدین را هم اسحق، شب گذشته با خود برده بود تا در اوضاع نامعمول آن روزها، موجب آزار و اذیت کسی نشود.
صبح شنبه با فاطمه به قصد دادگاه بیرون رفتیم. آنجا اسحق را همراه آن مرد دیدم. مردی که گویی برای نبرد آمده است با چهره ای گرفته و خشن و خشمی پنهان. لب گَزه می کرد و چشم غُرّه می رفت. وارد شدیم و هر کدام سویی نشستیم. خواهان و خوانده. باز هم سکوت... لعنت بر هر چه سکوت . . فاطمه، چون تندیسی سنگی خاموش بود و مرد، خیره مانده به دری که قرار بود تا دقایقی دیگر، قاضی از آن وارد شود. حس کردم کاسه ی صبرش در حال لبریز شدن است. اسحق در گوش من، از این سو و آن سو حرفهای بی مورد میزد که هم اضطراب خود را فرو نشانَد و هم به خیال خود، درد مرا تسکین دهد.
بالاخره خداوند، در همان جا که نشسته بودیم، کاری را که باید میکردم برایم کشف نمود. به آن مرد گفتم:
_ برادرم عماد، گوش بده.
📗 گاه ناچیزی مرگ_درباره زندگی محیالدّینعربی_صفحه ۴۲۶ تا ۴۲۸
✍ محمد حسین عَلوان_ ترجمه امیر حسین عبدالّهیاری
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
1)
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و
ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به
آن کسی که میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی
یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در
انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد
می آید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه
خورشید بر
تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت
پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش
آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ی
ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه
نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من درآینه می دیدمش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی
ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
👇👇
🌹🌹
@MolaviPoet
«همه میخواهند دنیا را تغییر دهند،
اما هیچکس به تغییر خود نمیاندیشد.»
📗 سه روش اصلاح
(Three Methods of Reform)
✍ لئو تولستوی
این جمله یادآور این حقیقت است که دگرگونیهای بزرگ، از اصلاح و رشد درون خود انسان آغاز میشوند؛ وقتی خودمان تغییر کنیم، اثر آن بهتدریج در خانواده، جامعه و جهان نیز نمایان میشود.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الیالجهاد الاکبر
ای شهان کُشتیم ما خصم برون
ماند خصمی زو بتر در اندرون
کشتن این، کار عقل و هوش نیست
شیر باطن سخرهٔ خرگوش نیست
دوزخست این نَفس و دوزخ اژدهاست
کو به دریاها نگردد کم و کاست
هفت دریا را در آشامد، هنوز
کم نگردد سوزش آن خلقسوز
سنگ ها و کافرانِ سنگدل
اندر آیند اندرو زار و خجل
هم نگردد ساکن از چندین غذا
تا ز حقّ آید مرورا این ندا
سیر گشتی سیر، گوید نه هنوز
اینت آتش اینت تابش اینت سوز
عالمی را لقمه کرد و در کشید
معدهاش نعره زنان هَلْ مِنْ مَزید
حق قدم بر وی نهد از لامکان
آنگه او ساکن شود از کُنْ فَکان
چونک جزو دوزخست این نَفس ما
طبع کل دارد همیشه جزوها
این قدم حق را بود کو را کُشد
غیرِ حق خود کی کمان او کَشد
در کمان ننهند الّا تیر راست
این کمان را بازگون کژ تیرهاست
راست شو چون تیر و وا رَه از کمان
کز کمان هر راست بجهد بیگمان
چونک وا گشتم ز پیگار بُرون
روی آوردم به پیگار درون
قَدْ رَجَعْنَا مِنَ الْجِهَادِ الْأَصْغَرِیمْ
بَانَبِیٍّ أَنْدَرَ جِهَادِ أَکْبَرِیمْ
قوّت از حق خواهم و توفیق و لاف
تا به سوزن بر کَنم این کوه قاف
سهل دان شیری که صَفها بشکند
شیر آنست آن که خود را بشکند
✍ مولانا_مثنوی معنوی دفتر اول
_ای دلیران، اگر دشمن بیرونی را شکست دادیم، هنوز دشمنی خطرناکتر در درون ما باقی است؛ همان نفسِ خودخواه و خواهشهای نفسانی.
_ غلبه بر نفس، تنها با زیرکی و عقل معمولی ممکن نیست. نفس همچون شیری نیرومند است و با حیلههای ساده رام نمیشود.
_نفسِ سیریناپذیر مانند آتش جهنم است؛ هرچه به آن خوراک بدهی، آرام نمیگیرد. حتی اگر همه لذتهای دنیا را به دست آورد، باز هم میگوید: «بیشتر!»
_اشاره به آیه قرآن است که جهنم پس از بلعیدن گناهکاران باز میگوید: «آیا باز هم هست؟» مولانا این ویژگی را به نفسِ حریص نسبت میدهد.
_تنها لطف و عنایت الهی میتواند این آتش را خاموش کند؛ نه قدرت انسان به تنهایی.
_چون نفس، جزئی از آن آتشِ سیریناپذیر است، همان خصلت را دارد و با خواهشهای بیشتر، آرام نمیشود.
_اگر انسان از کژی، خودخواهی و هوس پاک شود و راستقامت گردد، از اسارت نفس رها میشود و به سوی حق پرواز میکند.
_پس از پایان نبرد با دشمن بیرونی، اکنون وقت مبارزه با دشمن درونی، یعنی نفس، فرا رسیده است.
مولانا این عبارت را برای تأکید میآورد که مبارزه با نفس، از جنگ ظاهری دشوارتر و مهمتر است.
از خدا نیرو و یاری میخواهم تا بتوانم با ابزار کوچک اراده و لطف الهی، این کوه عظیمِ نفس را از جا برکنم.
شکستن صف دشمنان کار بزرگی نیست؛ شیر واقعی کسی است که بر نفس، غرور، خشم و شهوت خود غلبه کند. این، اوج پهلوانی از نگاه مولاناست. بزرگترین میدان نبرد، درون انسان است. پیروزی بر خشم، حرص، تکبر، حسد و خودخواهی، ارزشی بسیار بالاتر از پیروزی بر دشمنان بیرونی دارد و این پیروزی جز با یاری خداوند و مجاهدت پیوسته حاصل نمیشود.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🔊 فایل صوتی
💬 چگونه عشق به تصوف راه یافت؟
🎙مهندس حمید انتظام
حجم : 6,9MB
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
حکا یت چهارم ، باب چهارم گلستان_ در فواید خاموشی_ عالم و ملحد
عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از مَلاحده، لَعَنَهُمُ اللهُ عَلیٰ حِدَةٍ، و به حجّت با او بس نیامد؛ سپر بینداخت و برگشت. کسی گفتش: تو را با چندین فضل و ادب که داری، با بیدینی حجّت نماند؟ گفت: علمِ من قرآن است و حدیث و گفتارِ مشایخ و او بدین ها معتقد نیست و نمیشنود؛ مرا شنیدنِ کفرِ او به چه کار میآید؟
آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی
آن است جوابش که: جوابش ندهی
📗 گلستان_ صفحه ۱۳۳
✍سعدی (تدوین و تنظیم و مقدمه از اسمعیل شاهرودی (بیدار)_الهیه شمیران اردیبهشت ماه ۱۳۷۳ شمسی
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان
سلام وقت همگی بخیر
به دلیل ربات مخرب امکان کامنت زیر پست ها برداشته شد . نظرات و پیشنهادات خود را در گروه /channel/+8Gug611xRFgyNGM0
ارسال فرمایید.
سپاس 🌹❤️
🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا
هر چه گویم مثال است مِثل نیست. مثال دیگر است و مثل دیگر. حق تعالی نور خویشتن را به مصباح(۱) تشبیه کرده است جهت مثال، و وجود اولیا را به زجاجه(۲). این جهت مثال است. نور او در کون و مکان نگنجد، در زجاجه و مصباح کی گنجد؟ مشارق انوار حق(۳) جل جلاله در دل کی گنجد؟ الا چون طالب آن باشی آن را در دل یابی، نه از روی ظرفیت که آن نور در آن جاست، بلکه آن را از آنجا یابی همچنان که نقش خود را در آینه یابی - و مع هذا نقش تو در آینه نیست _الا چون در آینه نظر کنی خود را ببینی (۴).
چیزهایی که آن نامعقول نماید چون آن سخن را مثال گویند معقول گردد، و چون معقول گردد محسوس شود(۵). همچنان که بگویی که چون یکی چشم به هم مینهد چیزهای عجب میبیند، و صور و اشکال محسوس مشاهده می کند، و چون چشم میگشاید هیچ نمیبیند. این را هیچ کسی معقول نداند و باور نکند. الا چون مثال بگویی معلوم شود. و این چون باشد؟ همچون کسی در خواب صدهزار چیز میبیند که در بیداری از آن ممکن نیست که یک چیز بیند. و چون مهندسی که در باطن خانه ای تصور کرد و عرض و طول و شکل و هیئت آن. کسی را این معقول ننماید، الّا چون صورت آن را بر کاغذ نگارد. ظاهر شود. و چون معین کند کیفیت آن را، معقول گردد. و بعد از آن چون معقول شود خانه بنا کند بر آن نسق، محسوس شود. پس معلوم شد که جمله نامعقولات به مثال معقول و محسوس گردد. همچنین میگویند که در آن عالم نامه ها پرّان شود. بعضی به دست راست و بعضی به دست چپ. و ملایکه و عرش و نار و جنّت باشد و میزان و حساب و کتاب.هیچ معلوم نشود تا این را مثال نگویند. اگرچه آن را در این عالم مثل نباشد الا به مثال معین گردد.
معنی لغات
۱_مصباح: چراغ
۲_زُجاجه یعنی آبگینه، قندیل ا.ین تعبیرات از آیه ۳۵ سوره نور گرفته شده است. خداوند فروغ آسمانها و زمین است. مَثَل فروغ او قندیلی است که در آن چراغی باشد و آن چراغ در میان قندیلی باشد چون ستاره ای درخشان.
۳_ مشارق انوار حق: افقها و کرانه هایی که خورشید انوار حق از آنها سر بر می زند.
۴_یعنی این که گفتیم نور حق در دل است نباید رابطه نور و دل را رابطه ظرف و مظروف تصور کرد. نسبت نور به دل مانند نسبت نقش صورت است به آینه. آینه ظرف صورت نیست اما نمودار کننده آن است.
۶_ مقصود آن است که بسیاری از چیزها به نظر نامعقول می آید و تصور آن مشکل است اما وقتی مثال بیاورند درک آن آسان میشود. مثال برای آن است که چیزی که به ظاهر غریب مینماید و در ذهن نمیگنجد قابل فهم گردد و قبول و هضم آن برای انسان میسر شود. آنگاه مولانا چند تا مثال می آورد تا روشن سازد که مثال چگونه عمل می کند.
مثالی است برای تقریب ذهن و توضیح مطلب که چگونه ممکن است کسی که از این دنیا می رود اعمال خود را در جهان دیگر باز یابد. میگوید مرگ مانند
📗گزیده فیهمافیه_ صفحه ۱۸۲ تا ۱۸۴
✍ انتخاب و توضیح دکتر محمد علی موحد
نشر ماهی _ ۱۳۹۶
خلاصه و شرح روان
مولانا در این بخش از فیهمافیه میگوید برای فهم حقیقتهای بزرگ و ماورای عقل عادی، باید از مثال استفاده کرد، نه اینکه مثال را خودِ حقیقت بدانیم. مثال تنها وسیلهای است که ذهن را به حقیقت نزدیک میکند.
او برای روشن شدن این مطلب به آیه نور اشاره میکند که خداوند نور خود را به چراغ و آبگینه تشبیه کرده است. این تشبیه به معنای آن نیست که نور خدا واقعاً در چراغ یا ظرفی جای میگیرد؛ زیرا نور الهی فراتر از زمان و مکان است. دل انسان نیز ظرف خدا نیست، بلکه مانند آینهای است که اگر صاف و پاک باشد، جلوه نور الهی را بازمیتاباند؛ همانگونه که تصویر انسان در آینه دیده میشود، بیآنکه خودِ انسان در آینه باشد.
سپس مولانا توضیح میدهد که بسیاری از حقیقتها در ابتدا نامعقول و دور از ذهن به نظر میرسند، اما وقتی برای آنها مثال آورده شود، فهمشان آسان میشود. همانطور که رؤیا، نقشه یک معمار یا طرحی که ابتدا در ذهن است و سپس بر کاغذ و در نهایت به ساختمان تبدیل میشود، نشان میدهد که چیزی میتواند ابتدا نادیدنی و نامحسوس باشد و بعد آشکار گردد.
بر همین اساس، مفاهیمی مانند نامه اعمال، فرشتگان، بهشت، دوزخ، میزان و حساب قیامت نیز نباید صرفاً با معیارهای این جهان سنجیده شوند. آنچه در متون دینی درباره آنها آمده، برای نزدیک کردن ذهن انسان به حقیقتی است که کیفیت واقعی آن فراتر از تصور ماست.
پیام اصلی: مثال، پلی میان جهان محسوس و حقیقتهای معنوی است. انسان نباید مثال را عین حقیقت بداند، بلکه باید از آن عبور کند و به معنای عمیقتر آن برسد. دل پاک نیز آینهای است که انسان در آن میتواند جلوه نور الهی را مشاهده کند.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان