molavipoet | Unsorted

Telegram-канал molavipoet - مولوی و عرفان

44090

تفسیر روان ابیات مثنوی،فیه مافیه،دیوان شمس، سخنرانی اساتید عرفان، معرفی عرفان ها . 🚫 تبلیغ نداریم🚫 ۰ ادمین تبادل @Admiinhnny مدیر @MolaviAdmin . لینک ابتدا کانال t.me/molavipoet/1 اینستاگرام و سایت Molavipoet MolaviPoet.com خیریه کانال @hayatmolavi

Subscribe to a channel

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

گزیده‌ای از کتاب

کودک درون من… بسیار دیر در من ظاهر شد و می خواست رازش را با من در میان بگذارد. او با دودلی فراوان‌به من نزدیک شد و به صورت مبهمی صبحت می کرد. ولی دست مرا گرفت و به قلمرویی هدایتم‌کرد که در تمام زندگی ام‌از آن ‌واهمه داشتم و از آن فرار کرده بودم. به هرحال، باید وارد آنجا میشدم. دیگر نمی توانستم از آن رو برگردانم، چون آن قلمرو من بود، قلمرو خودم. آن جا مکانی بود که سال ها تلاش کرده بودم فراموشش کنم، همان جایی که کودکی ام را رها کرده و جا گذاشته بودم. کودکی من آن جا مانده بود، تنها و با دلی پر منتظر مانده بود تا بالاخره کسی بیاید ‌ به حرف هایش گوش کند باورش کند. حالا من در آستانه دری گشوده ایستاده بودم، سراسیمه و هراسناک از تاریکی و خطر زندگی گذشته بودم. ولی نتوانستم خودم را راضی کنم در را ببندم و آن کودک را دوباره تنها بگذارم تا مرگم فرا برسد. در عوض تصمیمی گرفتم که زندگیم را زیر و رو کرد: به کودک اجازه دادم مرا هدایت کند و اعتماد کردم به این موجود در خودمانده که از دهه ها انزوا جان سالم به در برده بود.


📗دلهره‌های کودکی_ بخشی که نویسنده درباره رویارویی با «کودک درون» و خاطرات سرکوب‌شده دوران کودکی سخن می‌گوید.

✍ آلیس میلر

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

لینک جلسه قبل 👈 اینجا

حکا یت پنجم_ باب چهارم گلستان_ در فواید خاموشی_ اوج فصاحت


سَحْبانِ وائِل را در فصاحت بی‌نظیر نهاده‌اند، به حکمِ آن که بر سرِ جمع، سالی سخن گفتی؛ لفظی مکرّر نکردی وگر همان اتفاق افتادی به عبارتی دیگر بگفتی. وز جملهٔ آدابِ نُدَماءِ ملوک یکی این است:

سخن گرچه دلبند و شیرین بود
سزاوارِ تصدیق و تحسین بود

چو یک بار گفتی، مگو باز پس
که حلوا چو یک بار خوردند، بس


📗 گلستان_ صفحه ۱۳۴
✍سعدی (تدوین و تنظیم و مقدمه از اسمعیل شاهرودی (بیدار)_الهیه شمیران اردیبهشت ماه ۱۳۷۳ شمسی


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet


🖋کتاب کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم نوشته پائولو کوئلیو، داستان زنی به نام «پیدرا» است که زندگی آرام اما یکنواختی دارد. او پس از سال‌ها با دوست دوران کودکی خود دیدار می‌کند؛ مردی که اکنون به یک سخنران و عارف معنوی تبدیل شده است. این دیدار مسیر زندگی هر دو را دگرگون می‌کند.
در طول سفرشان، پیدرا با ترس‌های قدیمی، وابستگی‌ها و باورهای محدودکننده خود روبه‌رو می‌شود و درمی‌یابد که عشق واقعی تنها یک احساس نیست، بلکه نیرویی برای رشد، پذیرش و دگرگونی انسان است. او باید میان امنیت زندگی گذشته و پذیرش عشقی که او را به تغییر فرا می‌خواند، انتخاب کند.

🖋گاهی برای یافتن عشق، معنا و خویشتنِ واقعی، باید از ترسِ تغییر عبور کرد. اشک‌های پیدرا نماد رها کردن گذشته و آغاز زندگی‌ای صادقانه‌تر و عمیق‌تر است. این رمان بر پیوند عشق، ایمان، شهامت و تحول درونی تأکید دارد.

گزیده‌ای از کتاب:

🖋«عاقل، عاقل نیست اگر کسی را دوست دارد؛ و نادان، نادان نیست اگر عشق را می‌شناسد.»
این است که عشق، معیارهای معمول عقل و نادانی را دگرگون می‌کند. هنگامی که انسان عاشق می‌شود، گاهی رفتاری می‌کند که از دید دیگران غیرمنطقی به نظر می‌رسد؛ اما این به معنای بی‌خردی او نیست. از سوی دیگر، حتی کسی که دانش و تجربهٔ زیادی ندارد، اگر عشق راستین را تجربه کرده باشد، به نوعی از حکمت و شناخت عمیق زندگی دست یافته است.
عشق، انسان را از مرزهای عقل حسابگر فراتر می‌برد و ارزشی می‌آفریند که با معیارهای معمولِ دانایی و نادانی سنجیده نمی‌شود.

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬 سه اصل سخن گفتن _
خواستن یا دانستن در انسان

🎙 دکتر دینانی


📽 لینک یوتیوب 👈 اینجا


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

 
تا چند چو دف دست ستمهات خورم
یا همچو رباب زخم غمهات خورم

گفتی که چو چنگ در برت بنوازم
من نای تو نیستم که دمهات خورم


✍ مولانا_ رباعی شمارهٔ ۱۱۹۲

تا چند چو دف دست ستمهات خورم....
تا چه زمانی مانند دف، ضربه‌های ستم تو را تحمل کنم و مانند رباب، زخـم‌ها و اندوه‌های عشق تو را بر جان بپذیرم؟

گفتی که چو چنگ در برت بنوازم....
تو وعده دادی که مرا چون ساز چنگ در آغوش بگیری و بنوازی؛ اما من نی نیستم که تنها برای آن آفریده شده باشم که دم‌های تو را بی‌چون‌وچرا بپذیرم.

رباعی بیانگر اعتراض عاشقانهٔ سالک به معشوق الهی است. شاعر با زبان گلایه، از رنج‌های پی‌درپی راه عشق سخن می‌گوید. مولانا از زبان عاشق می‌گوید که عشق حقیقی تنها تحمل رنج نیست؛ عاشق نیز مشتاق لطف، وصال و نوازش معشوق است. این گلایه، نشانهٔ دوری از معشوق نیست، بلکه از شدت دلبستگی برمی‌خیزد. در عرفان، چنین شکایت‌هایی «شکایتِ عاشق از محبوب» است که خود جلوه‌ای از صمیمیت و نزدیکی با معشوق به شمار می‌آید.



🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬 دریا دِلی و اوصافِ دریادِلان

🎙مهندس حمید انتظام

حجم :11,1MB

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬درمان غم‌ها

🎙 دکتر دینانی

📽 لینک یوتیوب👈 اینجا


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

:

«اشتباه کن، فقط اجازه نده اشتباه‌هایت دائمی شوند.»


✍ جیمز کلیر

.
.

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬 قوانین عالم چطوریه؟

🎙دکتر حسین الهی‌قمشه‌ای

حجم:32MB

📽 لینک یوتیوب 👈 اینجا


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet


«زندگیِ نیازموده، ارزش زیستن ندارد.»


📗دفاعیه سقراط (Apology)، حدود بند ۳۸a.

✍ افلاطون

از آنجا که سقراط خودش کتابی ننوشته، همهٔ گفته‌های او از طریق شاگردانش، به‌ویژه افلاطون و گزنفون نقل شده‌اند.
این جمله از معتبرترین و مستندترین نقل‌قول‌های سقراط است که در متن «دفاعیه سقراط» اثر افلاطون آمده است.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

«امروز، زندگی است؛
تنها زندگی‌ای که به آن اطمینان داری.
از امروز بهترین استفاده را بکن.»


✍ دیل کارنگی


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

«صبح که از خواب بیدار می‌شوید، اولین کاری که باید انجام دهید این است: لبخند بزنید. به چه کسی؟ به هیچ‌کس. زیرا همین که از خواب بیدار شده‌اید، چیز کوچکی نیست. میلیون‌ها نفر دیشب به خواب رفتند و امروز صبح بیدار نشده‌اند، اما شما بیدار شده‌اید. این عالی نیست که شما بیدار شده‌اید؟»

📗 ذهن، بدن، سرطان

✍ سدگورو _ترجمهٔ یلدا یزدان‌پناه


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

لینک جلسه قبل 👈 اینجا

🔊فایل صوتی _68
     

💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ حکایت شیر و نخجیران_شرح و تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر _  از بیت ۱۳۷۳

✍ مولانا جلال‌الدین بلخی

🎙دکتر عبدالکریم سروش

حجم:  105,4MB

📽لینک یوتیوب 👈 اینجا

🗓 سال2019

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

قطعهٔ Weightless به‌گونه‌ای ساخته شده که برخی ویژگی‌های شناخته‌شدهٔ موسیقی آرامش‌بخش را در خود دارد. به همین دلیل بسیاری از شنوندگان آن را آرام‌کننده می‌یابند:

ریتم آهسته و یکنواخت: ضرب‌آهنگ موسیقی به‌تدریج کند می‌شود و در حدود ۶۰ ضرب در دقیقه قرار می‌گیرد. این سرعت می‌تواند به برخی افراد کمک کند احساس آرامش بیشتری پیدا کنند.

نبودِ کلام: چون شعر یا خواننده‌ای وجود ندارد، مغز کمتر درگیر پردازش زبان می‌شود و توجه راحت‌تر به خودِ صداها معطوف می‌گردد.

تغییرات تدریجی: ملودی و هارمونی به‌آرامی تغییر می‌کنند و از تغییرات ناگهانی یا صداهای تند خبری نیست؛ این ویژگی از برهم خوردن آرامش شنونده جلوگیری می‌کند.

صداهای فضاساز (Ambient): بافت‌های صوتی ممتد و ملایم، فضایی ایجاد می‌کنند که بسیاری آن را مناسب مراقبه، تنفس عمیق یا استراحت می‌دانند.

در برخی پژوهش‌ها گزارش شده است که شنیدن این قطعه می‌تواند در بعضی افراد با کاهش احساس استرس و اضطراب همراه باشد، اما این اثر برای همه یکسان نیست و نباید آن را درمان پزشکی یا روان‌شناختی دانست.

اگر هدفتان آرامش پیش از خواب یا کاهش اضطراب باشد، این قطعه می‌تواند یکی از گزینه‌های مناسب باشد، به‌ویژه اگر با هدفون و در محیطی آرام به آن گوش دهید. البته اگر هنگام رانندگی یا انجام کاری که نیاز به تمرکز کامل دارد هستید، بهتر است از گوش دادن به موسیقی‌های بسیار آرام‌بخش مانند Weightless خودداری کنید، زیرا ممکن است باعث کاهش هوشیاری شوند.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا

با مرگ مولانا تختگاه سلجوقیان روم دوباره در سکون و سکوت عادی و بی‌روح گذشته خویش فرو رفت. تنها بانگ سماع و شور و هیجان یاران مولانا، که فقیهان و مفتیان شهر بار دیگر بزحمت حاضر به تحمل آن بودند، این سکوت و سکون را می‌شکست. تا چند هفته تمام شهر در سوک او خاموش و ماتم‌زده بود. تسامح بی‌مانند و تواضع بی‌ریای او حتی نصارا و یهود شهر را با احبار و کشیشان آنها در مرگ وی سوگوار کرده بودند. فقدان او به نحو درمان ناپذیری در خانه احساس می شد. کراخاتون از اینکه عمر مولانا به این زودی پایان یافت و آن همه حکمت و معرفت بی‌مانند با او به خاک رفت درد و دریغ داشت. سلطان ولد که در مراسم تدفین پدر تمام اهل شهر را با خود همدرد یافته بود باز در چنین ضایعه یی خود را تسلی نا پذیر می یافت. حُسام الدین چلبی جای خالی مولانا را در تمام گوشه و کنار خانه و مدرسه و خانقاه احساس می‌کرد. یاران که مجالس فيه ما فيه، مجالس مثنوی و مجالس سماع او را به خاطر داشتند از تأثر و اندوه فقدان او خود را در پناه عزلت و سکوت می‌کشیدند.
در خانه حتی گریه کوچکی که سالها به نوازش و محبت مولانا خو کرده بود از وقتی خداوندگار خانه به بستر افتاده بود لب به هیچ خوردنی نزده بود، کِز کرده بود و خود را به گوشه یی کشیده بود، طی یک هفته نالیده بود و در همان روزهای اول مرگ مولانا از شدت تأثر جان داده بود. ملکه خاتون دختر مولانا که در این محنت و مصیبت حال گربه مسکین را درک کرده بود او را کفن کرده بود و با دیده اشک آلود حیوان را در جایی نزدیک تربت پدر به خاک سپرده بود.
در خارج خانه، شیخ صدرالدین که در نزع مولانا عروج بی باک و بی تکلف روحانی او را به آن سوی حیات عادی دیده بود، خود را از این ضایعه که هشداری برای خود او نیز بود تسلی ناپذیر می یافت. قاضی ارموی که در جنازه مولانا قطعه یی از شعر سعدی را با تأثر و اندوه تمام فرو خوانده بود نیز خویشتن را در این محنت بشدت قرین حسرت می‌دید. معین الدین پروانه هم که با آن همه دل مشغولی‌ها در آخرین روزهای عمر مولانا دایم نگران احوال این قدیس حافظ شهر بود، قونیه را در فراق او از دست رفته می شمرد.
یک سالی بعد از مولانا، صدر الدین قونوی در دنبال بیماری که در همان روز خاک سپاری مولانا بدان دچار شده بود در گذشت (۶۷۳). معین الدین پروانه صاحب اختیار مقتدر روم سه سال بعد مورد خشم و سوء ظن مغولان واقع شد و به نحو دردانگیزی کشته شد (۶۷۵). مظفر الدین امیر عالم چهار سال بعد از وفات مولانا وفات یافت و هم در کنار پدر مدفون گشت (٦٧٦). برادر مادری او شمس الدین یحیی که سالها بعد درگذشت (٦۹۲) نیز همچنان در کنار مولانا آرمید. حُسام الدین چلبی تا ده سالی بعد همچنان در فراق مولانا رنج کشید و در تحریر و تصحیح آثار مولانا سعى ورزید و بعد از سالها خلافت درگذشت. کراخاتون تا سالها بعد زنده بود و پاره یی کرامات مولانا از زبان او نقل می شد (وفات ۶۹۱). ملکه خاتون مدتها با شوهرش در قونیه در سختی و آسانی عمر سر کرد و سی سالی بعد از مولانا که درگذشت در کنار برادرش امیر عالم در جوار تربت جد و پدر آرمید.
قونیه به رغم منع فقيهان رسم سماع مولانا را همچنان نگه داشت. با این همه، نیم قرنی بعد که این بطوطه سیاح مغربی به قونیه آمد از مولانا و شمس تبریز در اذهان عامه بیخیال و فراموشکار جز خاطره یی مبهم و خیال انگیز نمانده بود. حتی در حوزه سلطان ولد و فرزندان او مولانا تدريجاً تبدیل به اسطوره یی الهی شد. قصه شمس و پایان روزگار او در پرده اوهام و اعراض مستور گشت. امیر عارف پسر سلطان ولد، که فقط دو سالی قبل از وفات مولانا چشم به جهان گشود، طریقه مولانا را به چیزی از نوع سلسله های صوفیه تبدیل کرد. این طریقه مولویان که با طریقه مولانا از بسیاری جهات فاصله داشت، در خانواده او و در بین اخلاف سلطان ولد سنت سماع، آیین مقابله، و مجالس مثنوی را از میراث عهد مولانا ادامه داد و قرن‌ها حفظ کرد.
هر چند سیمای مولانا در طول اعصار تا به عصر ما روز بروز مثل سیمای قدیسان و اولیا، بیشتر در فروغ خیره کننده یی از ابهام غرق شد، سیمای عصر او تدریجاً از گرد و غباری که انگیخته اغراض اهل عصر بود بیرون آمد. مدعیان و معارضان اندک اندک در ظلمت فراموشی رخ نهفتند و ارباب قدرت و حشمت قونیه را به دست‌های تازه تسلیم کردند.


📗 پله‌پله تا ملاقات خدا درباره زندگی، و اندیشه مولانا جلال‌الدین رومی _ صفحه ۳۴۴ تا ۳۴۶
✍ عبدالحسین زرکوب

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

لینک جلسه قبل 👈 اینجا

🔊فایل صوتی_123


💬 شرح حکایت ششم_ گلستان، باب چهارم _ در فواید خاموشی_ اوج فصاحت

🎙 آرمد(علیرضا فولادی)

📽 ویدیو در آپارات👈 اینجا


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

پیلار و عشق دوران نوجوانی اش پس از سال‌ها کنار آب‌های رودخانه پیدرا باز به یکدیگر رسیده اند.

«افسانه ها می‌گفتند که هر کس در این رودخانه اشک بریزد، اشک هایش در رودخانه تبدیل به سنگ می‌شود و او آرزو کرده بود که کاش می‌شد قلبش را از سینه در می آورد و به ته رودخانه می انداخت تا تبدیل به سنگ شود.»


📗 کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

✍ پائولو کوئیلو_ ترجمه آرش حجازی


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

«ذهن، پیشاهنگ همه چیزهاست؛
همه چیز از ذهن برمی‌خیزد



📗 دهَمّه‌پَده( Dhammapada )
فصل نخست (جفت‌ها / Yamaka Vagga).

✍ بودا


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا

در اگر کسی در وقت سخن گفتن ما می‌خسبد آن خواب از غفلت نباشد بلکه از امن باشد. همچنان که کاروانی در راهی صعب(۱) مخوف در شب تاریک می روند و می رانند از بیم، تا نبادا که از دشمنان آفتی برسد، همین که آواز سگ یا خروس به گوش ایشان رسد و به ده آمدند فارغ گشتند و پا کشیدند و خوش خفتند. در راه که هیچ آواز و غلغله نبود، از خوف، خوابشان نمی آمد، و در ده بـه وجــود امن با آن همه غلغله سگان و خروش خروس فارغ و خوش در خواب می‌شوند. سخن ما نیز از آبادانی و امن می آید و حدیث انبیا و اولیاست. ارواح چون سخن آشنایان می‌شنوند ایمن می‌شوند و از خوف خلاص می یابند، زیرا از این سخن بوی امید و دولت می‌آید. همچنان که کسی در شب تاریک با کاروانی همراه است از غایت خوف هر لحظه می‌پندارد که حرامیان با کاروان آمیخته شده اند. می خواهد تا سخن همراهان بشنود و ایشان را به سخن بشناسد. چون سخن ایشان می‌شنود ایمن می شود.
قُل يا محمد،(۲) اِقرَأ (۳) تو بگوی، زیرا ذات تو لطیف است، نظرها به او نمی رسند. چون سخن می‌گویی در می یابند که تو آشنایی. ارواح ایمن می شوند و می آسایند. سخن بگو.
در کشت زار جانورکی است که از غایت خردگی(۴) در نظر نمی آید. چون بانگ کند او را می بینند به واسطه بانگ. یعنی خلایق در کشتزار دنیا مستغرق اند و ذات تو از غایت لطف در نظر نمی آید، سخن بگو تا تو را بشناسند.
چون تو می خواهی که جایی روی، اول دل تو می رود و می بیند و بر احوال آن مطلع می شود، آنگه دل باز می‌گردد و بدن را می‌کشاند. اکنون این جمله خلایق به
نسبت به اولیا و انبیا اجسام اند، دل عالم ایشان اند. اول ایشان به آن عالم سیر کردند و از بشریت و گوشت و پوست بیرون آمدند و تحت و فوق آن عالم و این عالم را مطالعه کردند و قطع منازل کردند تا معلوم شان شد که راه چون می باید رفتن. آنگه آمدند و خلایق را دعوت می‌کنند که بیایید بدان عالم اصلی که این عالم خرابی است و سرای فانی است، و ما جایی خوش یافتیم شما را خبر می کنیم.
پس معلوم شد که دل، فى جميع الاحوال(۵) ملازم دلدار است و او را حاجت قطع منازل و خوف رهزن و پالان استر نیست. تن مسکین است که مقیّد این هاست.
با دل گفتم که ای دل از نادانی
محروم ز خدمت کسی می‌دانی؟
دل گفت مرا تخته غلط می‌خوانی(۶)
من لازم خدمتم (۷)،تو سرگردانی

هر جا که باشی و در هر حال که باشی جهد کن تا محب باشی و عاشق باشی، و چون محبت مُلک تو شد همیشه محبوب باشی در گور و در حشر و در بهشت، الی مالانهایه. چون تو گندم کاشتی قطعاً گندم روید و در انبار همان گندم باشد و در تنور همان گندم باشد.
مجنون خواست که پیش لیلی نامه ای نویسند قلم در دست گرفت و این بیت گفت:
خَيالُكِ في عَینى وَ اِسْمُكِ في فَمي
وَ ذِكرُک في قَلبي إلى أينَ أكتُبس

خیال تو مقیم چشم است و نام تو از زبان خالی نیست و ذکر تو در صمیم جان جای دارد پس نامه پیش کی نویسم چون تو در بین محل ها می گردی؟ قلم بشکست و کاغذ بدرّید.

بسیار کس باشد که دلش از این سخنان پر باشد الا به عبارت و الفاظ نتواند آوردن، اگر چه عاشق و طالب و نیازمند این باشد. عجب نیست و این مانع عشق نباشد، بلکه خود اصل دل است و نیاز و عشق و محبت. همچنان که طفل عاشق شیر است و از آن مدد می‌یابد و قوّت می‌گیرد و مع هذا نتواند شرح شیر کردن و حدّ آن را گفتن. و در عبارت نتواند آوردن که من از خوردن شیر چه لذت می یابم و به ناخوردن آن چگونه ضعیف و متألم می‌شوم. اگر چه جانش خواهان و عاشق شیر است، و بالغ اگرچه به هزار گونه شیر را شرح کند و وصف کند اما او را از شیر هیچ لذت نباشد و از آن حظ ندارد.

۱_صعب: سخت و دشوار.

۲ بگو ای محمّد.

۳_ اقرأ: بخوان.

۴_ خردگی: خردسالی، کودکی

۵_ از تمام احوال، از هر جهت، در هر حال.

۶_تخته آلت بازی نرد است. تخته را غلط خواندن یعنی در خواندن دست طرف خطا کردن.

۷_یعنی من ملازم خدمتم_ همیشه در خدمتم

۸_خیال تو در چشم من است و نامت در دهانم و یادت در دلم، پس این نامه را به کجا نویسم؟


📗گزیده فیه‌‌مافیه_ صفحه ۱۸۶ تا ۱۸۸
✍ انتخاب و توضیح دکتر محمد علی موحد
نشر ماهی _ ۱۳۹۶


راه رسیدن به حقیقت، عشق و دلبستگی به خداست؛ سخن اولیاء به انسان حس امنیت، امید و آرامش می‌دهد؛ مثل مسافری که در شب با شنیدن صدای آشنایان از ترس رها می‌شود. انبیا و اولیاء که راه حقیقت را پیش از دیگران پیموده‌اند، دلسوزانه، مردم را از دنیای ناپایدار به سوی عالم حقیقی دعوت می‌کنند.
دل همیشه به محبوب الهی نزدیک است و تن گرفتار پدیده‌های دنیا می‌شود.
اصل، عشق و محبت است، نه توانایی سخن گفتن دربارهٔ آن. چه بسیار عاشقانی که نمی‌توانند عشق خود را با کلمات بیان کنند، اما محبتشان حقیقی است؛ همان‌گونه که کودک بدون آنکه بتواند از شیر سخن بگوید، حقیقتاً به آن نیازمند و دلبسته است.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

.
.


«راز پیشرفت، آغاز کردن است.»


📗 نکات مفید برای خوب زندگی کردن
Helpful Hints for Good Living
✍ مارک تواین

.
.

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬 دریا دِلی و اوصافِ دریادِلان
“دریا دلی” در ادبیات فارسی‌ ریشه‌دار است، و از قدیم شاعران ما در آثار خود آنرا بکار برده‌ا‌ند. دریا دلی‌ به معنای دارا بودنِ قلبی وسیع و بزرگ همچون دریاست. اما “دریا دلی” یک معنای عرفانی نیز دارد که درون مایه آنرا شاه نعمت‌الله وَلی بخوبی توصیف کرده است:
دِل به دریا دِه که دریا دِل شوی
تو تویی بگذار و از ما دَر گذر
وز وجود این و آن حاصل شوی
چون گذشتی از مَنی‌، واصل شوی

در این سخنرانی به تشریح “دریا دلی” در نزد حافظ و مولانا می‌‌پردازیم: ۱) دریا دلی یعنی‌ چه؟ ۲) دریا دِل چه اوصافی دارد؟ ۳) چگونه میتوان دریا دِل شد؟ ۴) بهترین الگوی دریا دلی چه کسانی هستند؟

🎙مهندس حمید انتظام

حجم :81,3MB

🆔@HamidEntezam
.
🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

«زندگی،
دلیل واقعی مشکل نیست،
بلکه هیاهویی که ذهن دربارهٔ زندگی ایجاد می‌کند، مشکل‌ساز اصلی است.»



📗رها از بند: سفر به فراسوی خود
(The Untethered Soul)

✍ مایکل ای. سینگر _ ترجمه فرناز فرود
ناشر: کلک آزادگان

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا

شرح روان ابیات مثنوی معنوی_دفتر چهارم
حکایت آن پادشاه‌زاده که پادشاهی حقیقی به وی روی نمود


(۳۱۷۲) بس درازست این حکایت، تو ملول
زُبده* را گویم، رها کردم فُضول*

داستان طولانی است و تو از ادامهٔ آن خسته شده‌ای بنابراین، اصل و چکیدهٔ مطلب را می‌گویم و از بیان جزئیات صرف‌نظر می‌کنم.
*زُبده: چکیده
*فُضول: مطالب اضافی


(۳۱۷۳) آن گِرِه های گران را برگشاد
پس از مِحنَت پورِ شَه را راه داد

شاهبه همان صورتی که مرد ربانی گفته بود گِرِ‌ه ها را باز کرد و شاهزاده را از درد و رنج رها کرد.


(۳۱۷۴)آن پسر با خویش آمد، شد دوان
سوی تخت شاه با صد امتحان*

شاهزاده بعد از رها شدن از رنج به خود آمد و با سختی فراوان به سوی تخت شاه دوید.
*امتحان محنت و بلا


(۳۱۷۵) سَجده کرد و بر زمین می‌زد ذَقَن*
در بغل کرده پسر تیغ و کفن*

شاهزاده در حالی که شمشیر و کفنی در دست داشت، به سجده افتاد و از شدت بندگی و تسلیم، چانه‌اش را بر زمین می‌سایید.(اشاره به داستان قربانی کردن اسماعیل توسط ابراهیم که نماد تسلیم هر دو بود.)
*ذَقن: چانه
*تیغ و کفن: مبالغه در عذرخواهی و پوزش


(۳۱۷۶) شاه آیین بست* و اهل شهر شاد
و آن عروس نا امید بی مُراد

شاه دستور داد شهر را آذین بستند و جشن گرفته شد، مردم هملگی شاد بودند، و آن نوعروس ناکام و نا امید نیز شادمان شد.


(۳۱۷۷) عالم از سَر زنده گشت و پُرفُروز
ای عجب آن روز، روز، امروز، روز

جهان، حیات دوباره یافت و سراسر نور و نشاط شد.عجیب که آن روزهای پر از درد روزی بود امروز هم که شادیم روزی است.


(۳۱۷۸)یك عروسی* کرد شاه* او را چنان
که جُلاب قند* بُد، پیش سگان*

شاه برای او چنان جشن باشکوهی برپا کرد که عظمت و شیرینی آن، در مقایسه با شکوه واقعی، مانند گلابِ قند در برابر سگان بود؛ یعنی چیزی که ارزش و لذت آن را درک نمی‌کنند.
*عروسی: جشن، کنایه از وصال روحانی.
*جُلابِ قند: شربت شیرینِ قند.
*پیش سگان: کنایه از کسانی که آمادگی و درک آن نعمت را ندارند.


(۳۱۷۹ )جادوی کَمپیر از غُصه بمُرد
روی و خُوی زشت، فا* مالِك سپُرد

پیرزن جادوگر از شدت غصه مرد و صورت و سیرت زشت خود را به مالک دوزخ سپرد.
*فا : بِه

(۳۱۸۰) شاهزاده در تعجب مانده بود
كز من او عقل و نظر چون در ربود؟

شاهزاده متعجب شده بود که چطور آن پیرزن عقل و هوش مرا ربوده بود!


(۳۱۸۱) نو عروسی دید همچون ماه حُسن
که همی زد بر ملیحان* راه حُسن

شاهزاده نو عروسی بغایت زیبا دید که زیبایی اش مانند زیبایی ماه بود. و زیبایی او بر همه زیبارویان را تحت الشعاع قرار داده بود.
*ملیح: نمکین، زیبارو


(۳۱۸۲) گشت بی‌هوش و بِرو اندر فتاد
تا سه روز از جسم وی گم شد فواد*

شاهزاده بیهوش شد و با صورت بر زمین افتاد و تا سه روز روح از جسمش جدا شد.
*فُؤاد: در عربی به معنای دل است، اما نه صرفاً قلب جسمانی، بلکه دلِ آگاه، مرکز احساس، ادراک و شعور درونی. روح.


(۳۱۸۳) سه شبانروز او زخود بیهوش گشت
     تا که خلق از غَشی* او پُرجوش گشت

شاهزاده سه شبانه روز بیهوش بود، تا اینکه مردم از بیهوشی او نگران و ناراحت شدند.
*غشی: بیهوشی


(۳۱۸۴) از گُلاب و از عِلاج آمد به خَود
    اندک اندک فهم گشتش نيک و بد

با درمان و دارو و با گلاب به هوش آمد و کم کم و توانست خوب و بد را تشخیص دهد یعنی حواسش جمع شد.


(۳۱۸۵) بعد سالی گفت شاهش در سخن
          کای پسر یادار از آن یار کهن

یک سال بعد شاه با پسرش صحبت می‌کرد، گفت: پسرجان از آن یار قدیمی(کمپیر زن) هم یادی کن.


(۳۱۸۶) یاد آور زان ضجيع* و زان فِراش*
           تا بدین حد بی وفا و مر* مباش

همسر قدیم خود( پیره زن) را به یاد بیاور و اینقدر بی وفا و تلخ نباش.
*ضَجیع: همبستر
*فِراش: همسر
*مُر: تلخ


(۳۱۸۷ )گفت: رَو، من يافتم دارُالسرور*
وا رَهیدم از چَهِ دارالغُرور*

شاهزاده گفت برو که من خانه شادی و نشاط دائم درونی را یافته ام و از چاه فریب و خانه غرور دنیای بیرون نجات پیدا کردم.
* دارالسرور: خانه شادی و نشاط
*دارالغرور: خانه غرور و خودخواهی


(۳۱۸۸) همچنان باشد، چو مؤمن راه یافت
سوی نور حق، از ظلمت روی تافت

همینطور است وقتی که نور حق به دل مؤمن راه بیابد. از تاریکی و ظلمت دور خواهد شد.


پیام ابیات:
«راه رسیدن به حقیقت، در تسلیم، اخلاص و توجه به اصل معناست، نه در پرداختن به ظواهر و حاشیه‌ها. انسانِ آماده و باایمان، نعمت و لطف الهی را درمی‌یابد و به وصال و آرامش می‌رسد.»

_ به اصل مطلب و حقیقت توجه کن، نه به حاشیه‌ها.

_ تسلیم و رضایت در برابر ارادهٔ الهی، نشانهٔ کمال ایمان است.
_ نعمت‌ها و شادی‌های حقیقی را تنها دلِ آماده و آگاه درک می‌کند.


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊 فایل صوتی


💬 قوانین عالم چطوریه؟

🎙دکتر حسین الهی‌قمشه‌ای

حجم:4,4MB

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل👈 اینجا

آیات ۳۴-۱۶ سوره مریم

بدین سان مریم از آن روح باردار می‌شود و به جایی دور دست از مردم کرانه می کند تا آثار حاملگی او از ایشان پنهان باشد اما وقتی هنگام زایش فرامی رسد مریم از شدت درد به تنه درخت خرمایی پناه می برد و می گوید: ای کاش پیش از این مرده بودم و چنین روز سختی را ندیده بودم و ای کاش نام و نشانی و یاد و خاطره ای از من در عالم نبود، اما در این حال نومیدی ندایی می شنود از فرودست که با وی می‌گوید: ای مریم؟ حزن و اندوه به خود راه مده که خداوند در زیر پای تو نهر آبی جاری کرده است و اگر همان تنه خرما را به جانب خود تکان دهی بر تو خرمای تازه فرو خواهد ریخت بنابراین از آن خرما تناول کن و از آن آب بنوش و چشم خود را بدان جویبار خنک گردان و اگر کسی از آدمیان نزد تو آمد برای آنکه از گفتگو و پرس و جو برهی به اشارت بگو: من امروز نذر روزه زبان کرده ام و با هیچ کس از آدمیان مرا سخنی نیست. آنگاه مریم به جانب قوم و قبیله خویش بازآمد در حالی که عیسی را به دنیا آورده بود و در آغوش خود حمل می کرد ایشان گفتند: ای مریم، کاری شگفت پیش آوردی، ای خواهر هارون آخر پدرت مردی نادرست و نابکار نبود و مادرت را نیز زنی ناپاک و بدکار نمی شناسیم. مریم در این حال که همچنان روزه زبان داشت اشاره به کودک کرد بدین معنی که اگر سوالی دارید از او بپرسید. گفتند: چگونه ما سخن گوییم با طفلی شیرخوار که در گهواره خفته است اما طفل ناگاه به صدا درآمد و گفت: همانا که من بنده خدا هستم که مرا صحیفه آسمانی عطا کرده و در شمار پیام آوران قرار داده و مرا چنان آفریده است که هر کجا باشم قدمم فرخنده و مبارک باشد و پروردگارم مرا سفارش کرده است که تا هنگامی که زنده هستم سنت نماز و زکات به جای آورم و مادرم را نیکویی و اکرام کنم و خداوند مرا انسانی جبّار و بی رحم و سنگین دل قرار نداده است بلکه به لطف او بر من ر بر من درود و سلام است هنگامی که به دنیا آمدم و درود و سلام خواهد بود هنگامی که از این جهان رخت بربندم و نیز مرا تحیّت و سلام الهی خواهد بود آن روز که زنده در عرصه قیامت محشور شوم.
در اینجا خداوند می فرماید: اگر در داستان زندگی عیسی شک و تردید و رد و انکاری دارید بدانید که حقیقت داستان همین است که پروردگارتان بیان کرده است. و آن خدای سبحان هرگز کسی را به فرزندی نگرفته و خلقت او چنان است که هرگاه چیزی را اراده کند به صرف آنکه بگوید باش موجود می شود. و از زبان عیسی کنید که راه مستقیم کمال و سعادت می فرماید: خدا پروردگار من است و پروردگار شماست. پس همگی او را عبادت همین است. که راه مستقیم کمال و سعادت همین است.

[] ادبیات منظوم و منثور پارسی آکنده از داستان مریم و مسیح است، همراه با تفسیرهای عارفانه و نگرش‌های ژرف.

ما را چو مریم بی سبب از خار خشک آید رطب
ما را چو عیسی بی سبب در مهد آید سروری
(دیوان شمس)

زین طلب بنده به کوی تو رسید
درد مریم را به خرمابُن کشید
(مثنوی)

[] داستان عیسی و مریم یک حقیقت گسترده مستمر دارد و آن این است که در این جهان على الدوام مريمان استعداد و ظرفیت و پذیرندگان صورت‌های غیبی توسط ارواح قدسی حامله می شوند و مسیحانی پر از عشق و محبت از موسیقی و نقاشی و شعر به دنیا می آورند که به محض تولد با شما سخن می گویند کما اینکه در سطح طبیعت نیز دشت و چمن و گل و گلزار همه از نَفَس بهاری که همان نسیم روح بخش جبرئیل است حامله می‌شوند و باز مسیحانی چون گل و میوه و سبزه و ریحان به دنیا می آورند که بی هیچ گفتاری در مهد سخن می‌گویند.

مریمان بی شوی آبست از مسیح
خامُشان با نطق و گفتاری فصیح
بی زبان گویند سرو و سبزه زار
شکر آب و شکر عدل نوبهار
حله ها پوشیده و دامن کشان
مست و رقاص و خوش عنبر فشان
ماه ما بی نطق خوش برتافته ست
هر زبان نطق از فرِ ما یافته است
نطق عيسا از فرِ مریم بود
نطق آدم پرتو آن دم بود
(مثنوى)


📗 ۳۶۵ روز در صحبت قرآن
صفحه ۴۵۰ تا ۴۵۱
✍ دکتر حسین الهی‌قمشه‌ای


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet
لینک جلسه قبل 👈 اینجا

به من نگاه کرد. هم زمان پای فاطمه تکانی خورد گویی از گفتگوی من با شوهر سابقش در آن لحظه هراسان شده است. گفتم:
_اگر به فاطمه علاقه داری و او هم تو را می‌خواهد، من مانع نمی شوم و به یک شرط طلاقش می‌دهم.
_چه شرطی؟
_این که با هم در منطقه و در خانه ای نزدیک من بمانید. تا عماد الدین بی تابی نکند. اخم مرد تبدیل به تعجب شد. چرخش شگفت‌آور اَبروی آدمیزاد از حالت در هم رفته به فراخ احوالات آدمی الحق که موجب تعجب است.
_اما من این جا نه کسی را می‌شناسم و نه زمین و زراعتی دارم، چه کنم؟
اسحق درآمد که:
_ای بابا پس من چه کاره ام؟ در کمترین زمان ممکن، برایت کاری دست و پا خواهم کرد.
فاطمه تکانی خورد، انگار که می‌خواهد چیزی بپرسد. سرم را به او نزدیک کردم.گفت:
_پسرم؟
_پسرت با تو خواهد ماند.
جارچی ما را صدا زد که پیش قاضی برویم. به مرد نگاه کردم. برخاست:
_موافقم
و به فاطمه نیز
_من هم موافقم
نزد قاضی رفتیم و توافق خود را اعلام کردیم. قاضی به من نگاه کرد و آهسته گفت:
_آیا از تصمیم خود مطمئن هستی؟
_آری
_خداوند به تو خیر دهد که وجودت سراسر خیر است، و تو ای عماد، گواهانی برای تو می آورم که تعهد داده‌ای در
ملطیه بمانی تا کودکت بی تابی نکند. اگر سفر کنی حق نداری همسر و فرزندت را ببری.
_قول می‌دهم.
_و تو ای فاطمه آیا به این کار راضی هستی؟
_راضی هستم.
آیا پاکی؟
سپس رو به من کرد و گفت:
_آیا اخیراً با او نزدیکی کرده ای؟
_خير.
_پس اکنون می‌توانی او را طلاق دهی.
_فاطمه بنت یونس را طلاق دادم.
قاضی رو به فاطمه کرد و گفت
_عِدّه‌ی تو سه بار پاکی است و اگر آبستن باشی، عدّه‌ات تا زمان وضع حمل است، و پس از آن اختیار ازدواج با تو خواهد بود. خداوند، همه ی شما را حفظ کند. اکنون بروید.
از دادگاه بیرون آمدیم. اسحق با آن مرد سخن می گفت و توضیح می داد که منتظر خبرش باشد. مرد، سر تکان داد یعنی فهمیدم و پی‌ِکار خود رفت. اسحق با شتاب، نزد من آمد و گفت:
_سلطان پی من فرستاده. آیا با من می آیی تا مدتی در قونیه آرامش بگیری؟
_آری

من طلب السلطنة على الخلق ملأ الله قلبه شغلا
آن که خواهان سلطه ی بر خلق باشد خداوند دل مشغولش می دارد. (ابن عربی)

چند ساعتی از رسیدن ما به قونیه نگذشته بود که فرستاده ی فرمانروا آمد و ما را به دربار خواند. با شتاب غُسلی کردیم و لباس مناسبی پوشیدیم و به راه افتادیم. بالاپوش های پشمین و شال ابریشمین برای جلوگیری از نفوذ سرمای گزنده به استخوان ها. راه، پُر از گودال هایی بود که آب در آن‌ها یخ بسته و اسحق، مدام هشدار می داد که من لیز نخورم. دو بار لغزیدم. عاقبت مرا روی شانه اش گرفت و بلند کرد و لبخند زنان گفت:
_فرمانروا نگوید که من برایش مهمانی در هم شکسته آورده ام.
وارد مجلس شدیم و مدتی طولانی ماندیم کارمندان دربار هم بودند و اسحق با ایشان گفتگو می‌کرد. چند بار نزد امیر مجلس رفت تا بپرسد فرمانروا کی خواهد آمد. روشن بود که امیر به او پاسخ درستی نداده فرمانروا بیمار بود و اکثر افراد حاضر در مجلس، به گمان این که آن روز، فرمانروا نخواهد آمد رفتند. آخر، من و اسحق ماندیم و امیر مجلس. اسحق، گاهی جمله ای با او رد و بدل می‌کرد و من ساکت بودم. بالاخره فرمانروا آمد. بسیار آهسته و آرام. تعادلش را به سختی حفظ می‌کرد و سرفه اش یک لحظه قطع نمی شد. به سختی روی صندلی نشست و نفس نفس زد. سلام کردیم.
سکوتی حاکم شد که تنها سرفه های فرمانروا و ناله های آهسته ای آن را می شکست. همه، سر پایین انداخته و خاموش بودیم تا آن که بالاخره فرمانروا گفت:
_اسحق، فکر نکنم موضوع برده ها و عیّاران بر وفق مراد پیش برود. اسحق، سکوت کرد. امیر مجلس پیِ حرف فرمانروا را گرفت.
_با ششصد برده به شام رفتیم و با صد برده بازگشتیم.
_مابقی چه شدند؟
_سالم بودند اما هر کدام پیِ‌کار خود رفتند.
_آن گونه که من خبر دارم آنان اغلب اهل آناتولی بودند. از سیواس، ملطیه و قیصریه. در شام، کس و کار و آشنایی نداشتند. پس کجا رفته اند؟ فرمانروا گفت:
_همین، ما هم همین سؤال را داریم. کجا رفته اند؟
_من بیش از این چیزی نمی‌دانم سرورم.
امیر مجلس گفت:
_جاسوس های ما می‌گویند آنان در هر سپاهی که پول بیشتری بدهد مزدوری می‌کنند.
فرمانروا با خشمی غریب درآمد که:
_ما جنگیدن را به آنان می آموزیم و آنان علیه ما می جنگند.
اسحق در نهایت سردرگمی و نگرانی، سر پایین انداخت. گویی به خاطر تمام این خیانت ها، او را سرزنش می‌کردند.


📗 گاه ناچیزی مرگ_درباره زندگی محی‌الدّین‌عربی_صفحه ۴۲۸ تا ۴۳۱
✍ محمد حسین عَلوان_ ترجمه امیر حسین عبدالّهیاری


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

.
.

«هر روز را بهترین روز سال بدان.»

✍ رالف والدو امرسون

.
.

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🔊فایل صوتی _68
     

💬 شرح دفتر اول مثنوی معنوی با تصحیح دکتر موحد_ حکایت شیر و نخجیران_شرح و تفسیر رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر _  از بیت ۱۳۷۳

✍ مولانا جلال‌الدین بلخی

🎙دکتر عبدالکریم سروش

حجم:  14,4MB

🗓 سال2019

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🎼 موسیقی بیکلام

🎹 قطعه موسیقی Weightless در سبک اَمبینت (Ambient) که توسط گروه موسیقی بریتانیایی Marconi Union ساخته شده است. این گروه در سال ۲۰۰۳ در شهرمنچستر(Manchester ) تشکیل شد .
اعضای اصلی این گروه عبارت‌اند از:
Weightless (320
Richard Talbot _Jamie Crossley_Duncan Meadows
قطعهٔ Weightless مشهورترین اثر این گروه است. این موسیقی در سال ۲۰۱۱ با همکاری پژوهشگران آکادمی صدا ساخته شد و هدف آن ایجاد احساس آرامش و کاهش استرس بود. به همین دلیل، این قطعه در رسانه‌ها به‌عنوان «آرامش‌بخش‌ترین موسیقی جهان» شناخته شد، هرچند این عنوان یک ادعای رسانه‌ای است و نباید آن را یک حقیقت علمی قطعی دانست.

🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…

مولوی و عرفان

🌹🌹
@MolaviPoet

گفت‌وگوی روباه و شازده کوچولو:

شازده کوچولو در زمین با روباهی روبه‌رو می‌شود. روباه از او می‌خواهد که «اهلی‌اش کند». شازده کوچولو معنی این واژه را نمی‌داند و روباه توضیح می‌دهد که اهلی کردن یعنی ایجاد پیوندی عاطفی که دو موجود را برای یکدیگر یگانه و بی‌همتا می‌کند.

روباه می‌گوید این پیوند با عجله به دست نمی‌آید؛ باید هر روز زمانی را به باهم بودن اختصاص داد، با صبر و احترام به یکدیگر نزدیک شد و آیین و نظمی در دیدارها پدید آورد. همین انتظار و تکرار است که به رابطه معنا و شیرینی می‌بخشد.

پس از شکل گرفتن این دوستی، روباه می‌گوید که اکنون صدای گام‌های شازده کوچولو و حتی رنگ گندم برای او معنایی تازه یافته است؛ زیرا موهای طلایی شازده کوچولو، گندم را برای همیشه به یاد او خواهد انداخت. عشق، نگاه انسان را به جهان تغییر می‌دهد.

هنگام خداحافظی، روباه راز خود را با او در میان می‌گذارد: حقیقت‌های مهم را تنها با دل می‌توان شناخت و آنچه ارزشمند است، همیشه با چشم دیده نمی‌شود. همچنین یادآوری می‌کند که ارزش گل شازده کوچولو از زمانی پدید آمده که او با عشق صرف نگهداری از آن کرده است؛ بنابراین نسبت به آن گل مسئول است.

«تو تا ابد مسئولِ چیزی هستی که اهلی کرده‌ای.»

"جز با دل، هیچ‌چیز را چنان‌که باید نمی‌توان دید؛ آنچه اصل است از چشم پنهان است."

گل نماد عشق، انسان یا ارزشی است که پرورش می‌دهیم.

مسئولیت یعنی مراقبت، وفاداری و پذیرفتن پیامدهای انتخاب‌ها.

پیام روباه این است که ارزش هر رابطه به اندازه زمانی است که با عشق برای آن صرف کرده‌ایم.

شازده کوچولو با این آگاهی، معنای عشق و مسئولیت را درمی‌یابد و می‌فهمد که رابطه‌های عمیق، حاصل توجه، زمان، وفاداری و تعهد هستند، نه شباهت‌ها یا زیبایی ظاهری. این پیام، هستهٔ اخلاقی و انسانی رمان را شکل می‌دهد.


📗 شازده کوچولو

✍آنتوان دو سنت‌اگزوپری
(Antoine de Saint-Exupéry)
ترجمه احمد شاملو


🆔 @MolaviPoet
🆑 کانال مولوی وعرفان

Читать полностью…
Subscribe to a channel