#پیام_ذن
جستجوی معنوی هم مثل هر جستجوی دیگری وهم آلوده است.
خود جستجو وهم آلود است،
چون یک موضوع را بدیهی فرض کرده است که:
«چیزی کم است».
اما هیچ چیز کم نیست.
وقتی مسلم بدانید چیزی کم است، به جستجوی آن بر می آیید.
سپس در تمام جهات به دنبال آن می گردید.
هر چه بیشتر بگردید، بیشتر از دست می دهید.
هر چه بیشتر سفر کنید تا آن را بیابید، از آن دورتر می شوید و ناامیدتر.
اما واقعیت کاملا برعکس است.
شما به آن گمشده نمی رسید،
چون همان هستید. از شما دور نیست،
چنان نزدیک است که حتی کلمه «نزدیک» واژه درستی برای آن نیست. زیرا در نزدیکی هم نوعی فاصله هست.
آن گمشده دور نیست. در شما نفس می کشد.
«آنجا» نیست.
همین جاست.
بعدا نیست،
همین حالاست.
همیشه با شما بوده است.
هر کس از همان آغاز یک بوداست،
هر کس آیینه ایست که قابلیت منعکس کردن دارد.
این پیام اصلی و اولیه «ذن» است و بزرگترین پیامی ست که به انسان داده شده است.
#اشو
#با_خورشيد_شامگاه
@oshoi
ترانه مستی با اشعار مولانا
مجموعه ای از اشعار مولانا
بمدت ۲۵ دقیقه
@oshoi
ادامه 👇
آن لحظاتی که احساس مریدبودن میکنی بسیار ارزشمند هستند. آنها را تغذیه کن. آن لحظات باید بیشتر و بیشتر تغذیه شوند، تا رفتهرفته بیشتر نزد تو بیایند و بیشتر برایت رخ بدهند. هم گوسفند و هم روباه خود را تسلیم آن لحظات کمیاب کن وقتی که یک مرید هستی.
یک مرید نه وحشت دارد و نه جویای قدرت است. مرید جویای شناخت این زندگی است. او مایل نیست که چیزی را فتح کند، نمی خواهد خودش را به دنیا اثبات کند که کسی هست؛ او فقط میخواهد بداند:
“من کیستم؟”
او بههیچوجه علاقهای به اثبات خود ندارد، فقط میخواهد بداند: “این چه رازی است که برای من اتفاق افتاده؟” او با فروتنی عمیق این را میپرسد.
پرسش تو از روی کنجکاوی نیست، فقط پرسشگری نیست، پرسش او متعلق به یک جویندهی اصیل است، یک موموکشا mumuksha: اشتیاقی فراوان برای شناخت زندگی.
یک مرید کسی است که شدیداًعاشق این زندگی است و میخواهد بداند که این زندگی چیست و مایل است وارد این راز شود.
میگویی:
آیا این عشق است یا ادراک که فرد را به یک مرید متحول میکند؟
عشق بهتنهایی از تو یک مرید نمیسازد. ادراک نیز به تنهایی تو را یک مرید نخواهد ساخت.
این ادراک عاشقانه است که تو را یک مرید میسازد
اگر فقط مرا درک کنی، دور خواهی ماند؛ فاصلهای خواهد بود، زیرا پلی وجود نخواهد داشت. بدون عشق پلی وجود ندارد. تو درک میکنی ولی درک تو خشک باقی میماند. با من ارتباطی نخواهی داشت؛ من در تو جاری نخواهم بود، تو به جریان من اجازه نخواهی داد، اجازه نخواهی داد تا سیل من تو را فرابگیرد و تو را متحول کند. تو دور و تنها باقی میمانی.
و فقط عشق هم کمکی نخواهد کرد، زیرا عشق چنان شاد است که فراموش میکند درک کند! عشق چنان مشغول جشن و ضیافت است که ادراک را ازیاد میبرد. چنان درگیر عشق میشود که وارهیدگی از عشق وجود ندارد.
ادراک با یک مرشد فقط وقتی رخ میدهد که تو بقدر کافی وارسته باشی که درک کنی، و بااینحال بقدر کافی مرتبط باشی که درک کنی. نیاز به یک پل است.
من آن پل را ادراک عاشقانه میخوانم.
آنوقت با من مشارکن داری؛ آنوقت با من هیجان پیدا می کنی ــ ولی آن هیجان تو را غرق نمیکند؛ تو را مست نمیکند. هرچقدر که بخواهی از من مینوشی ولی بازهم هشیار و آگاه میمانی؛ در من گم نمیشوی.
این وضعیتی بسیار متناقضنما است ـــ ادراک عاشقانه. آنگاه در یک مشارکت عمیق با من هستی و درعین حال جدا باقی میمانی؛ با من یکی هستی وبااینوجود جدا هستی.
فقط آنوقت، و فقط آنزمان است که یک مرید میشوی
#اشو
آموزش فراسو: تفسیر اشو از ۴۲ سوترای بودا جلد ۱/۴ فصل دهم
#برگردان_محسن_خاتمی
@oshoi
وقتی لحظات منفی میآیند، فقط تماشا کن؛ شناساییشان نکن و با آنها یکی نشو. آنها میآیند، و با نیروی زیاد هم میآیند… و زمانی که با نیروی زیادی میآیند یعنی به زودی خواهند مرد. قبل از اینکه بمیرند، با نیروی زیادی میآیند، چون این آخرین تلاششان است که تو را بگیرند.
این مثل این است که شب درست قبل از سپیدهدم بسیار تاریک میشود — درست قبل از اینکه سپیده بزند. یا مثل مردی که در حال مرگ است: ماهها یا سالها ممکن است ضعیف باشد، اما در لحظات آخرش برای چند لحظه زنده، هوشیار و روشن میشود، انگار تمام بیماری ناپدید شده — این آخرین تلاش انرژی زندگی است برای گرفتن تو.
همین اتفاق برای تو در حال رخ دادن است. حالات منفیات خواهند شد عمیقتر و عمیقتر؛ حالا باید بسیار بسیار هوشیار باشی تا فریب آنها را نخوری. بگذار بیایند — تماشا کن. ابر میآید و میرود؛ تو شاهد باش. نه سرکوبشان کن، نه بگذار تو را پایین بکشند؛ نه بگذار تو را دربر بگیرند — و بهزودی ناپدید خواهند شد.
#اشو
@oshoi
قطعه زیبا و دلنشین:
شوالیههای جام مقدس
Chevaliers De Sangreal
اثری از:
Hans Zimmer
@oshoi
تو از خودِ واقعیات هشیار هستی
ولی از نفس خودت بیخبری
از تمامیت وجود آگاه هستی ــ
درختان، پرتوهای آفتاب، نسیمی که میوزد، پرندگانی که میخوانند،
کارهای خودت ــ کندن یک چاله، بیرون آوردن خاک مرطوب….
از همه چیز آگاه هستی غیر از نفس خودت. اگر به این درجه از خویشتن آگاهی برسی، در آن لحظه یک احساس انزال رخ خواهد داد. مانند عشق عمیق است، مانند خواب است، مانند مرگ است. از این تجربه کاملاً متفاوت و تازه بیرون خواهی آمد.
اگر نتوانی به این رهاشدگی دست پیدا کنی، زندگی نمیتواند برایت رخ بدهد.
زندگی از آن گذرگاهی عبور میکند که تو در آن نباشی. وقتی که سرِ راه نباشی، آنوقت زندگی برایت رخ میدهد، آنگاه احساس رضایت داری. وقتی رضایت داشته باشی ترسی از مرگ وجود ندارد. وقتی از مرگ وحشت نکنی، بیشتر و بیشتر قادر به رهاشدن خواهی بود.
و اگر واقعاً زندگی را شناخته باشی، چه کسی نگران مرگ است؟ اگر واقعاً زندگی را شناخته و آن را جشن گرفته باشی، آنگاه مرگ یک پایان نخواهد بود ــ بلکه یک نقطهی اوج و بالاترین سطح وجود و آزادی خواهد بود. آنگاه عشق زمینی و انزال جنسی چیزی نیست، خواب چیزی نیست. اگر زندگی را درست زندگی کرده باشی ــ با تمامیت ــ آنگاه مرگ بزرگترین سرور است، زیرا بزرگترین رهاشدگی است. هرچه آن رهاشدگی شدیدتر و تمامتر باشد، سرور نیز بیشتر خواهد بود. این یک قانون است.
#اشو
#بازگشت_به_منبع
Returning To The Source
سخنان اشو در مورد ذن
برگردان: محسن خاتمی
@oshoi
ادامه 👇
این داستانی بسیار زیباست. این چیزی است که برای شما اتفاق افتاده. این یک داستان نیست، زندگی شماست. شما در کاسهی گدایی خود خانهها، اتوموبیلها، حسابهای بانکی میریزید ـــ و همگی ناپدید میشوند. باردیگر خالی هستید. هیچ چیز هرگز راضیکننده نیست، هیچ رضایتی وجود ندارد. باردیگر گدایی میکنید. این کار را برای زندگانیهای بسیار انجام دادهاید. این داستان شماست. این فقط بصورت نمادین درست نیست، تحتالفظی هم درست است.
این حقیقتی در زندگی همه است، در زندگی انسان.
نفس یک گدا باقی میماند. کاسهی گدایی خالی میماند. بهنظر میرسد که تَه ندارد. همهچیز را درون آن پرتاب میکند و فقط ناپدید میشود.
نفس هرگز راضی نمیشود.
پس یک فرد نفسانی کسی است که ابداًخودخواه نیست. این معما را بهیاد بسپارید: فرد نفسانی نمیتواند خودخواه باشد زیرا هرگز راضی نیست
انسانی که بدون نفس است بسیار خودخواه است زیرا که رضایت دارد. به سرور دست یافته است
#اشو
آموزش فراسو: تفسیر اشو از ۴۲ سوترای بودا جلد ۱/۴ فصل نهم
#برگردان_محسن_خاتمی
@oshoi
تا زمانی که ارزش خودت را از نگاه دیگران میگیری، هرگز آرام نخواهی بود. نگاه مردم مانند آینهای شکسته است؛ هر تکه تصویری متفاوت از تو نشان میدهد. اگر به این تصویرها دل ببندی، هویتت تکهتکه میشود. به درونت بازگرد و خودت را بیواسطه تجربه کن. آنگاه خواهی دید که تأیید یا انکار دیگران تنها صداهایی در حاشیهاند، نه حقیقت وجود تو. آزادی از همان لحظهای آغاز میشود که جرئت میکنی خودت باشی، بیآنکه از تنهایی بترسی.
#اشو
@oshoi
در زندگی ات لزومی ندارد که نگران عقیده و نظر دیگران درباره خودت باشی
نظر دیگران مهم نیست.
آنچه مهم است این است که :
تو خودت را چگونه می بینی
و چقدر به خودت احترام می گذاری.
#اشو
@oshoi
با فکر کردن درباره دیگران وقت خود را تلف نکن
در واقع این حقهٍ ظریف و زیرکانه ذهن برای فرار از خود است.
#اشو
@oshoi
#سوال
اشو عزیز: ذن چیست؟
تفاوت ذن با ادیان در چیست؟
#پاسخ
من اینجا نیستم تا شما را هندو، مسیحی یا..... بسازم
اینها نیاز به تشویق دارند.
نیاز به ارتش دارند.
نیاز به سیاست دارند.
نیاز به وسواس های جنونآمیز،
جنگ های صلیبی و کشتار دارند.
آنها نیاز به نوعی از خشونت دارند تا بتوانند متقاعد کنند که کارهای بزرگی انجام میدهند.
نه، من اینجا نیستم تا به شما آموزش دهم که کارهای بزرگ انجام بدهید!
من اینجا هستم تا فقط یک چیز به شما بگویم،
یک چیز بسیار ساده و معمولی:
#بشناسید_که_کیستید.
زیرا من میدانم که شما پیشاپیش بزرگ هستید.
و وقتی میگویم که تو بزرگ هستی، هیچ تشویقی از آن برداشت نکن!
زیرا هر کس دیگر همانقدر بزرگ است که تو هستی. نه یک ذره کمتر، نه یک ذره بیشتر.
چنانکه من دنیا را میبینم،
هر انسانی منحصربه فرد است.
بطور غیرقابل قیاسی منحصربه فرد است.
نیازی نیست که با هیچکس رقابت کنی.
نیازی نیست که چیزی را اثبات کنی.
تو پیشاپیش اثبات شده هستی!
تو وجود داری.
جهانهستی تو را پذیرفته است، تو را زاییده است.
خداوند پیشاپیش در تو منزل کرده است.
چه نیازِ بیشتری داری؟
ذن تماماً متفاوت است.
چیزی بسیار منحصربه فرد است.
اگر گرفتار آیینها و جزم ها و نظریات باشی نمیتوانی آن را درک کنی.
بین فرقه ها و ادیان ادراک نیست.
نمیتواند درک کند که ذن چیست.
ذن برای آنها کاملاً ورای ادراک است.
اهل ذن جدی نیستند، ولی بسیار صادق هستند.
و این ها دو چیز کاملاً متفاوت هستند.
هرگز این ها را سوءتفاهم نکنید.
هرگز اینها را باهم قاطی نکنید.
انسان صادق، جدی نیست. صداقت دارد.
اگر بخندد، واقعاً میخندد.
اگر عشق بورزد، حقیقتاً عشق میورزد.
اگر خشمگین باشد، خشمگین است و طور دیگری وانمود نمیکند. او اصیل است، واقعی است.
هرچه که هست، خودش را برای تو آشکار میسازد. او آسیب پذیر است.
هرگز در پشت نقاب ها پنهان نمیشود.
صادق و واقعی است.
وقتی که غمگین است، آنوقت غمگین خواهد بود.
و گاهی گریه خواهد کرد، و این را پنهان نخواهد کرد و سعی نمیکند که چیزی باشد که نیست. او خودش باقی میماند.
هرگز از وجود خودش منحرف نمیشود و هرگز اجازه نمی دهد که هیچکس او را مختل کند.
ولی انسان جدی چیز دیگری است.
او واقعی نیست، اصیل نیست.
بلکه وانمود میکند که اصیل است!
تظاهر میکند که واقعی است!
انسان جدی یک دغل باز و متظاهر است!
فقط سعی دارد نشان دهد که بسیار اصیل است.
نمیتواند بخندد، زیرا میترسد که اگر بخندد، شاید در آن خنده، توسط مردم دیگر دیده شود.
زیرا خیلی اوقات خندهی تو بسیاری از چیزهایی را که پنهان کرده بودی نشان میدهد.
اگر بخندی، خندهات می تواند نشان بدهد که کیستی.
زیرا لحظهای که بخندی، آسوده میشوی.
وگرنه نمیتوانی بخندی! خنده آسوده کننده است. میتوانی سفت و سخت باقی بمانی،
ولی نمی توانی در این حالت بخندی.
اگر بخندی آن سفتی ازبین میرود!
نمیتوانی اخمو و عبوس باقی بمانی.
ولی میتوانی بر آن اصرار کنی.
ولی اگر بخندی ناگهان خواهی دید که تمام بدن آسوده شده و در آن لحظهی آسودگی شاید چیزی بالا بزند و به سطح بیاید ــ چیزی که آن را برای مدتهای طولانی پنهان کرده بودی.
و نمی خواهی دیگران آن را ببینند!
برای همین است که مردمان جدی نمیخندند.
مردمانِ جدی پیروانِ ادیانِ رسمی هستند.
مردمان صادق میخندند.
فقط مردمان صادق میخندند.
خندهی آنان کودک وار و معصومانه است.
مردمان جدی گریه نمیکنند،زاری نمیکنند.
زیرا بازهم این ضعف آنان را نشان میدهد.
آنان میخواهند که اثبات کنند قوی هستند.
بسیار قوی هستند.
ولی انسان صادق به خودش اجازه میدهد که همانگونه که هست دیده شود.
او شما را به هستهی درونی وجود خودش دعوت میکند.
اهل ذن صادق هستند ولی جدی نیستند.
گاهی چنان صادق هستند که تقریباً بد زبان و بیادب به نظر میرسند!
نمیتوانی این را تصور کنی.
چنان صداقت دارند که تقریباً بیدین به نظر میرسند، ولی بی دین نیستند.
زیرا صداقت تنها دین موجود است!
تمام تلاش من نیز در همین بُعد است:
تا کمک کنم شما صادق شوید ــ ولی نه جدی.
من میخواهم شما بخندید؛
میخواهم گریه کنید.
میخواهم شما شاد باشید، و گاهی غمگین باشید. ولی هرچه که هستید، همان باشید.
هرچه در درون هستی، بیرونِ تو نیز همان باشد. یکپارچه باشید:
آنگاه زنده خواهی بود،
در حرکت هستی،
رشد میکنی، به مقصد میرسی.
شفاف و شکوفا.
:
جلد هشتم
#کتاب_یوگا_ابتدا_و_انتها
#ترجمه_محسن_خاتمی
#اشو
@oshoi
هشیار باش که:
در زندگی همانطور که به شادی و خوشی نیاز است، همانطور هم قدری مبارزه و چالش لازم است.
ما همان قدر با طوفان رعد و برق و اندوه مقاوم تر و غنی تر میشویم که با شادی و خوشی مقاوم میشویم
یک تمثیل باستانی وجود دارد که باید بسیار قدیمی باشد، زیرا خداوند در آن روزها روی زمین زندگی میکرد.
روزی یک پیرمرد کشاورز آمد و به خدا گفت: نگاه کن، شاید تو خدا باشی و شاید دنیا را آفریده باشی ولی من باید چیزی به تو بگویم، تو کشاورز نیستی، تو حتی الفبای کشاورزی را نیز نمیدانی، تو باید چیزی بیاموزی.
خدا گفت: توصیه ات چیست؟
کشاورز گفت: به من یک سال فرصت بده و فقط بگذار چیزها همان طور که من میخواهم باشد. و ببین که چه اتفاقی خواهد افتاد. دیگر از فقر خبری نخواهد بود!
خداوند پذیرفت و کشاورز یکسال مهلت گرفت. طبیعتاً او بهترین درخواستها را کرد، او تنها به فکر بهترین رخدادها بود، پس از آن دیگر نه از آذرخش خبری بود، نه از بادهای تند، نه آفتی برای محصولات، همه چیز راحت و دنج بود و او بسیار خوشوقت بود.
گندمها بسیار بلند شده بودند! هرگاه کشاورز آفتاب میخواست، آفتاب ظاهر میشد و هرگاه باران میخواست باران بود، و به هر مقدار که او میخواست. آن سال از نظر ریاضی و منطقی بسیار درست و به جا بود.
خوشه های بلند گندم روییده بودند و کشاورز به سوی خدا رفت و گفت: نگاه کن...! این بار محصول چنان زیاد است که حتی اگر مردم برای ده سال هم کار نکنند غذا به اندازه کافی خواهد بود. ولی در هنگام دروی محصول در درون خوشه ها گندمی وجود نداشت!!
کشاورز در شگفت شد. از خدا پرسید:
چه اتفاقی افتاده؟
خدا گفت: چونکه چالشی در کار نبود، تضادی نبود و اصطکاکی نبود. از آنجا که تو از هرچه که به ظاهر بد بود پرهیز کردی، گندمها ناتوان ماندند،
قدری مبارزه لازم است. به طوفانها نیاز داریم، به رعد و برق نیاز داریم، اینها روح را در درون گندم تکان میدهند.
این تمثیل ارزش بسیار دارد. اگر تو همیشه شاد و شاد و شاد باشی، شادی تمـام معنی اش را از دست میدهد. مانند این که شخصی با گچ سپید روی لوحی سپید بنویسد، او می تواند به نوشتن ادامه بدهد، ولی هیچ کس هرگز قادر به خواندن آن نخواهد بود.
به شب همان قدر نیاز است که به روز، و روزهای اندوه همان قدر مهم هستند که روزهای شادمانی. من این را ادراک میخوانم.
و آهسته آهسته هرچه بیشتر آهنگ زندگی را، آهنگ دوگانگی را، آهنگ قطب های متضاد را ببینی از پرسش باز میمانی، از انتخاب کردن دست برمیداری و آنگاه تو آن راز را یافته ای.
آنگاه با این راز زندگی کن و ناگهان تعجب خواهی کرد که زندگی چه برکت بزرگی است و هر لحظه چه بارشی است از سعادت.
ولی شما در انتظارات خود، در آرزوهای بی اهمیت و کوچک و جزیی خود زندگی کرده اید و چون چیزها بر وفق آرزوهای شما نبودند، در رنج بودید.
وقتی طبیعت امور را دنبال کنی سایه ای نخواهد بود، در آنجا حتی اندوه نیز درخشان است. نه این که اندوه نیاید؛ اندوه خواهد آمد ولی دشمن تو نخواهد بود. قادر خواهی بود تا وقار آن را ببینی و خواهی توانست ببینی که چرا آمده و چرا به آن نیاز داری، و درک خواهی کرد که بدون اندوه، تو کمتر خواهی بود نه بیشتر....
#اشو
@oshoi
#سوال_از_اشو
گاهی اوقات احساس میکنم که یک گوسفند هستم، گاهی یک روباه، گاهی هم مانند یک مرید.
آیا این عشق است یا ادراک که فرد را به یک مرید متحول میکند؟
#پاسخ
این یک مشاهدهی درست است. همه چنین هستند. این پرسش از پریم آشیش Prem Asheesh است. یک مشاهدهگری اصیل. اوضاع چنین است.
گاهی اوقات احساس میکنم که یک گوسفند هستم…
اگر مانند یک گوسفند باشی، نمیتوانی یک مریدباشی. البته بسیاری از گوسفندان هستند که فکر میکنند مرید هستند. اگر فقط به سبب ترس از من پیروی میکنی، ترس را دنبال میکنی، نه مرا. من اینجا نیستم تا از شما گوسفند بسازم. جامعه، سیاستمداران، کشیشان بقدر کافی آسیب زدهاند ـــ بیشتر از آن نیازی نیست. شما در طول قرنها به موجوداتی ترسو تنزل یافتهاید؛ هرکسی سعی داشته از شما یک ترسو بسازد. ترس را به شما تحمیل کردهاند. همه شما را به یک زندگی با ترس و لرز همیشگی وادار کردهاند.
من اینجا هستم تا به شما کمک کنم این ترسولرز را دور بیندازید. چیزی برای ترسیدن وجود ندارد زیرا چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. حتی با مرگ هم چیزی برای ترس وجود ندارد، زیرا کسی وجود ندارد که بمیرد. هیچ آسیبی نمیتواند به شما وارد شود. وقتی این را درک کردی، آن گوسفند ناپدید میشود. یک گوسفند میتواند یک پیرو باشد ولی نه یک مرید.
و یک پیرو الزاماً یک مرید نیست. یک پیرو فقط به دنبال راهها و ابزاری است تا از خودش محافظت کند و امنیت داشته باشد. یک پیرو سعی دارد تا مسئولیت را بردوش فرد دیگری بیندازد. یک پیرو فقط میکوشد تا گروهی را پیدا کند تا خودش را در آن گم کند و ترسهای خودش دیگر وجود نداشته باشند و او تنها نباشد. او فقط به دنبال همنشین میگردد. او نمیتواند تنها باشد، از تنها ماندن وحشت دارد. او نمیتواند به خودش اعتماد کند. یک پیرو کسی است که نمیتواند به خودش اعتماد کند.
یک مرید کسی است که به خودش اعتماد دارد. به سبب همین اعتماد، میآید و از کسی که قدری جلوتر از اوست یاد میگیرد. او یک پیرو نیست، یک مقلّد نیست و در جستجوی امنیت نیست ـــ او جویای ادراک است. حتی اگر آن ادراک ناامنی بیشتری بیاورد، برایش آماده است.
یک پیرو هرگز برای ناامنی آماده نیست؛ او نزد یک گورو، یک مرشد میرود تا پناهگاه و حفاظتی پیدا کند و خود را در پشت او پنهان کند. او جویای یک هیبت پدرانه است.
یک مرید جویای مرشد است و نه یک هیبت پدرانه. او میخواهد بیاموزد که زندگی چیست. حتی اگر زندگی ناامن باشد، او آمادهی آموختن است. حتی اگر مرگ در انتظارش باشد، آماده است تا بیاموزد.
پیرو فقط خواهان یک نقشه است
مرید میخواهد خودش وارد ماجراجویی شود. او نگران نقشه نیست، فقط خواهان چالش است.
مرید میگوید: “مرا به چالش بکش!” ... “مرا از خرفتی خودم بیرون بکش!”…”مرا به مخاطره بینداز!”
پیرو میگوید، “از من محافظت کن، هرگز مرا تنها نگذار. من بدون تو گم میشوم. مرا دور نران! فقط بگذار در پشت تو پنهان شوم!”
به یاد بسپار:
مرید یک جوینده است، پیرو فقط از ترس بیمار شده است.
…گاهی یک روباه…
آری، روباه نیز نمیتواند یک مرید باشد. روباه بسیار حیلهگر است، محاسبه میکند و منطقی است. ذهن روباه همیشه بهدنبال اطلاعات بیشتر، دانش بیشتر است ـــ نه ادراک بیشتر. ذهن روباه فقط هرچه را که بتواند از هر منبعی میرباید تا دانش بیشتر پیدا کند. زیرا دانش قدرت میآورد.
روباه بهدنبال قدرت است. گوسفند بهدنبال شخصی قدرتمند است که بتواند از او محافظت کند، و روباه جویای قدرت است. روباه بارها تظاهر میکند که یک گوسفند است فقط برای اینکه قدر ی بیشتر از دیگری بگیرد، ولی در عمق وجود روباه فقط یادمیگیرد که بیشتر نفسانی شود.
مردمانی هستند که فقط به این سبب نزد مرشدی میروند تا بتوانند دیریازود خودشان مرشد بشوند ـــ این تنها هدف آنان است. آنان برای آموختن نمیآیند ـــ در عمق وجود برای آموزشدادن آمدهاند. آنان با اکراه یاد میگیرند زیرا آموزشدادن بدون آموختن دشوار است.
روباه برای فروتنبودن بیشاز اندازه حیلهگر است. روباه بیشاز اندازه حیلهگر، دانشالوده و محاسبهگر است تا عمیقاً بتواند وارد رابطهای با یک مرشد بشود، وارد عشق بشود. یک گوسفند نمیتواند یک مرید باشد زیرا گوسفند بسیار وحشت دارد؛ روباه نمیتواند یک مرید باشد زیرا در عمق وجودش مشغول بازی قدرت است.
ولی هردو وجود دارند. و آشیش واقعاً درست تماشا کرده است. دقیقاً درست است.
میگوید:
گاهی اوقات احساس میکنم که یک گوسفند هستم، گاهی یک روباه، گاهی هم مانند یک مرید.
ادامه 👇
@oshoi
زندگی سفری دوگانه است:
یک سفر در زمان و مکان صورت می گیرد
و دیگری در #درون_انسان_و_جستجوی_حقیقت،
نخستین سفر به #مرگ خاتمه می یابد
دومین سفر به #بی_مرگی.
دومین سفر، سفر حقیقی است،
زیرا تو را به جایی می برد.
کسانی که صرفاً به سفر نخست می پردازند، زندگی شان را ضایع می کنند.
زندگی حقیقی زمانی آغاز می شود که
سفر دوم آغاز شود.
#اشو
#یک_فنجان_چای
نامه 25
@oshoi
آنچه که هست،
هر طور که هست،
فهم آن ، همانگونه که هست،
حقیقت است.
و حقیقت است که، آزاد می کنند
#اشو
@oshoi
#سوال_از_اشو
شما بارها به ما گفتهاید: خودخواه باشید.
خودخواه بودن چیست؟
#پاسخ
آن “خود” را بینداز. زیرا این زیباترین چیزی است که میتواند برای تو اتفاق بیفتد. این بزرگترین رضایتی است که میتواند نزد تو بیاید. “خود” را بینداز، اگر واقعاً خودخواه هستی. اگر واقعاً مایلی مسرور باشی، “خود” را بینداز ـــ زیرا این همان “خود” است که تمام بدبختیها و جهنمهای تو را خلق میکند.
مشکل است، زیرا مانند یک معمّا بهنظر میرسد. ولی آیا تماشا کردهای؟ دلیل تمام مصیبتها و رنجهای تو، همین “خود” تو است، علتش نفْس تو است. تو به سبب نفْس خودت است که بارها و بارها آزرده میشوی و بسیار زیاد رنج میکشی. نفْس مانند یک زخم است که همیشه زنده است و هرچیزی، حتی یک نسیم، یک نسیم خنک تو را آزار میدهد. کسی لبخند میزند و تو آزرده میشوی، کسی میخندد و تو آزرده میشوی، کسی به راه خودش میرود و شاید در افکارش گم شده باشد، و به تو نگاه نمیکند، آنوقت آزرده میشوی.
* ملانصرالدین به زنش گفت، ”دیگر مرا ناراحت نکن! تو مرا آزار میدهی!” و او بسیار عصبانی و خشمگین بود.زنش گفت، “ولی من یک کلمه هم نگفتم. من کار خودم را میکنم.”
ملا گفت، “همین است دیگر! تو چنان ساکت هستی که مرا آزار میدهد. تو را به خدا چیزی بگو!”
حالا اگر ساکن هم بمانی کسی آزرده میشود. اگر حرف بزنی دیگری ناراحت میشود. نفْس آماده است تا آزار ببیند؛ راههایی برای آزاردیدن خود پیدا میکند!
پس کسی که با نفْس، با “خود” زندگی میکند، فردی واقعاً خودخواه نیست، فردی احمق است
زیرا فقط رنج میبرد. این چه نوع خودخواهی است اگر فقط رنج ببری؟!
من راه را تو نشان میدهم: “خود” را دور بینداز. نفس را کاملاً فراموش کن. طوری باش که گویی نیستی، همچون یک تهیا زندگی کن؛ و ببین ـــ میلیونها تجربهی زیبا در دسترس خواهد بود. همهچیز یک تجربهی عمیق و رضایتبخش خواهد شد. همهچیز یک هدیه و وقار بههمراه میآورد. همهچیز سعادت میشود.
نفس همیشه توقع و انتظار دارد و همیشه ناکام میشود. انسان بینفْس هیچ انتظاری ندارد، پس همهچیز رضایتبخش است و هرچه رخ بدهد عالی و بیهمتاست. حتی اگر با یک تیغه علف برخورد کند، توسط آن هیپنوتیزم میشود: “چه موجود زیبایی است! و من کاری نکردهام، سزاوارش نبوده ام و این گیاه فقط در اینجا منتظر من بوده!” فقط با نگاهکردن به آسمان رضایت پیدا میکند، فقط با شنیدن نغمهی پرندگان؛ ترانهای زیبا در قلبش برمیخیزد. آنوقت همهچیز به او رضایت میبخشد.
بهیاد بسپار: سبب ناکامیها انتظارداشتن است و نفْس همیشه از همه انتظار دارد. نفْس یک گدا است.
* داستانی زیبا از صوفیان شنیدهام:
یک گدا نزد امپراطور رفت و گفت، “اگر بخواهی هرچیزی به من بدهی، شرط دارد!”
امپراطور گدایان زیادی دیده بود ولی گدایی که شرط بگذارد؟! و این گدا واقعاً عجیب بود؛ مردی بسیار قدرتمند بهنظر میرسید. او یک مرشد صوفی بود؛ یک شخصیت بانفوذ و جذاب داشت. حتی امپراطور هم قدری احساس حسادت کرد. و شرط یک گدا؟!
امپراطور گفت، “منظورت چیست؟ چه شرطی؟”
گدا گفت، “من فقط وقتی میپذیرم که تو بتوانی کاسهی گدایی مرا کاملاً پُر کنی.”
کاسهی گدایی کوچکی در دست مرد بود. شاه گفت، “فکر میکنی من کی هستم؟ یک گدا هستم؟ نمیتوانم این کاسه ي کوچک کثیف را پر کنم؟”
گدا گفت، “بهتر است قبلش به تو بگویم زیرا بعدها ممکن است دچار دردسر بشوی. اگر فکر میکنی میتوان این کاسه را پر کنی، پُر کن.”
شاه وزیر خودش را صدا زد و به او گفت که کاسهی او را پر از سنگهای قیمتی کند: با الماس و یاقوت و مروارید. “بگذار این گدا بداند که با چه کسی صحبت میکند!”
ولی سپس مشکلی پیش آمد. کاسه پر شده بود ولی شاه تعجب کرد ــ وقتی سنگهای قیمتی وارد کاسه میشدند؛ همگی ناپدید میشدند! کاسه بارها پر شد و هر بار دوباره خالی شده بود. حالا شاه بسیار غضبناک شده بود! پس به وزیرش گفت، “حتی اگر تمام خزانه ی کشور هم در این کاسه خالی شود، بگذار بشود ولی من اجازه نمیدهم این گدا مرا شکست بدهد. این خیلی زیاد است.”
و گفته شده که تمام موجودی خزینهی شاه در آن کاسه ریخته شد و همگی ناپدید شدند. رفتهرفته شاه یک گدا شد. این روند ماه ها طول کشید و شاه آنجا بود و گدا آنجا بود و تمام اهالی پایتخت آنجا بودند و همگی در تعجب بودند که آخرش به کجا ختم میشود. همهچیز فقط ناپدید میشد.
عاقبت شاه مجبور شد به پای آن گدا بیفتد و بگوید، “مرا ببخش، ولی قبل از اینکه بروی یک چیز را به من بگو. راز این کاسهی گدایی چیست؟ همهچیز در آن ناپدید میشود!”
گدا شروع کرد به خندیدن. سپس گفت:
“این کاسه از نفْس انسان ساخته شده. من این را از نفس انسان ساختهام: همهچیز در آن ناپدید میشود، چیزی وجود ندارد که بتواند آن را پر کند.”
ادامه👇
@oshoi
موسیقی بی کلام
اولین قدم
First step
Hans Zimmer
@oshoi
از همان لحظهای که کودک به دنیا میآید، محاصره میشود. خانواده، مذهب، مدرسه، جامعه — همه میکوشند او را شکل دهند. هیچکس از او نمیپرسد که خودش چه میخواهد باشد. همه به او میگویند چه باید باشد. کودک بهتدریج یاد میگیرد که برای بقا، باید مورد پذیرش قرار گیرد. و پذیرش یعنی مطابق انتظار دیگران بودن.
به تو گفتهاند: اگر خوب باشی، دوستت داریم؛ اگر مطابق قواعد رفتار کنی، تشویقت میکنیم. عشق تبدیل به پاداش شده است، نه یک جریان طبیعی. در نتیجه، تو یاد گرفتهای خودت نباشی. نقشی ساختهای که تحسین میشود. این نقش را آنقدر بازی کردهای که فراموش کردهای پشت آن چه کسی هست.
نگرانی از نظر دیگران ریشه در این آموزش دارد. تو همیشه از خودت میپرسی: دیگران چه فکر میکنند؟ آیا مرا میپذیرند؟ آیا مرا رد خواهند کرد؟ این سؤالها نشان میدهد که هنوز مرکزت را در بیرون جستوجو میکنی. انسانی که مرکز ندارد، مانند برگ در باد است؛ هر نسیمی او را میلرزاند.
جامعه از این وضعیت سود میبرد. انسانی که محتاج تأیید است، آسان کنترل میشود. کافی است از او تعریف کنی تا مطیع شود، یا تحقیرش کنی تا بترسد. اما اگر انسانی به جایی برسد که از تنهایی خود نترسد، دیگر قابل کنترل نیست. او از درون عمل میکند، نه از ترس.
تو میگویی: اگر به نظر مردم اهمیت ندهم، آیا بیتفاوت نمیشوم؟ نه. بیتفاوتی واکنشی دیگر است. من نمیگویم گوش نکن؛ میگویم وابسته نباش. گوش کن، اما بردهی تحسین یا سرزنش نشو. اگر کسی انتقادی میکند، ببین آیا حقیقتی در آن هست. اگر هست، از آن بیاموز؛ اگر نیست، لبخند بزن و بگذر.
بزرگترین آزادی این است که بتوانی خودت باشی، حتی اگر جهان با تو موافق نباشد. این شجاعت میخواهد. به همین دلیل است که من میگویم زندگی خطر است. امنیتی که از تأیید دیگران به دست میآید، زندان است. شاید این زندان راحت به نظر برسد، اما زندان است.
مردم همیشه قضاوت خواهند کرد. ذهن انسان قضاوت میکند؛ این کارش است. اگر امروز مطابق خواستهی آنان باشی، فردا چیز دیگری خواهند خواست. پس چرا زندگیات را وقف راضی نگه داشتن ذهنهای ناپایدار کنی؟ بهتر است ریشه در درونت بدوانی. وقتی خودت را بپذیری، دیگران هم میتوانند تو را بپذیرند — و اگر نپذیرند، چیزی از تو کم نمیشود.
تنهایی را بیاموز. در سکوت بنشین و ببین اگر هیچکس تو را تحسین نکند، چه باقی میماند. اگر از این تجربه فرار نکنی، روزی کشف خواهی کرد که کامل هستی. آنگاه روابطت تغییر میکند: دیگر برای پر کردن خلأ به دیگران نمیروی، بلکه برای تقسیم سرشاریات به سراغشان میروی.
و به یاد داشته باش: زندگی کوتاهتر از آن است که آن را صرف جلب رضایت دیگران کنی. شهامت داشته باش که خودت باشی. حتی اگر این به معنای تنها ماندن باشد، آن تنهایی هزار بار اصیلتر از جمعی است که در آن نقاب زدهای.
#اشو
@oshoi