ما را ز خیال تو چه پروایِ دگر
با یارِ دلاویز چه غوغایِ دگر
ای شمسِ حق، ای شمعِ دلِ عاشقِ جان
بیتو نبود صفایِ دنیایِ دگر
#دوبیتی_شمس_تبریزی
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
@SHAMSETEBRIZII_99_22
دوست همان بِه که بلاکش بُوَد
عود همان بِه که در آتش بُوَد
جامِ جفا باشد دشوارخوار
چون ز کفِ دوست بود خوش بُوَد
زهر بنوش از قدحی کان قدح
از کرم و لطف مُنَقَّش بُوَد
عشق خليل است، درآ در ميان
غم مخور ار زيرِ تو آتش بُوَد
در خم چوگانش يکی گوی شو
تا که فلک زيرِ تو مفرش بُوَد
رقصکنان گوی اگر چه ز زخم
در غم و در کوب و کشاکش بُوَد
سابقِ ميدان بُوَد او لاجَرَم
قبلهی هر فارسِ مه وش بُوَد
#اشعار_شمس_تبریزی
@SHAMSETEBRIZII_99_22
ای عاشق بیچاره! چیزی که تو را باشد؟
چیزی که نمیگنجد، در خانه جا باشد؟
#دوبیتی_حضرت_مولانا
@SHAMSETEBRIZII_99_22
ما را ز غم تو زندگانی نبود
بی آتش عشق، شادمانی نبود
دیگر چه کند جان که شد از دستش
چون سایه دگر، جا و مکانی نبود
#رباعی_شمس_تبریزی
@SHAMSETEBRIZII_99_22
چون جان تویی، جهان منی، جان من تویی
چون دل تویی، نهان منی، دل من تویی
از تو نهان چگونه شوم، کاین همه تویی
از من جدا چگونه شوی، جان من تویی
#دوبیتی_شمس_تبریزی
@SHAMSETEBRIZII_99_22
در طلبِ یک نفسم از خود جدا شدم،
در دلِ شب ز خود بیخود شدم."
#تک_بیتی_شمس_تبریزی
@SHAMSETEBRIZII_99_22
چون چشم تو شد قبلهٔ جانها، خوش باد
وی قبلهشکن، قبلهکشان را خوش باد
ما را ز تو و نظر تو رویی باقیست
آن هم به هزار آرزو، خوش باد، خوش باد
#دوبیتی_شمس_تبریزی
@SHAMSETEBRIZII_99_22
گر در طلب لقای حق جان بدهی
در راه وفای دوست آسان بدهی
در راه خدا اگر سرت باید داد
با دوست بگو، بده که سر جان بدهی
#شمس_تبریزی
دوبیتی
@SHAMSETEBRIZII_99_22
گر در طلب لقای آنی، آنی
ور در پی جان جانِ جانی، جانی
من بیلب و بیزبان سخن میگویم
ترکیب نیی، ولی زبانی، زانی
#شمس_تبریزی
دو بیتی
@SHAMSETEBRIZII_99_22
هر لحظهای که رفت، از دست دادن نیست
در هر لحظه، زندگی نویدِ سرور است
#دوبیتی_حضرت_مولانا
@SHAMSETEBRIZII_99_22
امروز گزافی ده آن باده نابی را
برهم زن و درهم زن این چرخِ شَتابی را
گیرم قدحِ غیبی از دیده نهان آمد !
پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را
ای عشق طرب پیشه خوش گفت خوش اندیشه
بربای نقاب از رخ، آن شاهِ نقابی را
تا خیزد ای فرخ زین سو اخ و زان سو اخ
برکن هله ای گلرخ سغراق و شرابی را
گر زان که نمیخواهی تا جلوه شود گلشن
از بهر چه بگشادی دکان گلابی را
ما را چو ز سر بردی وین جوی روان کردی
در آب فکن زوتر بطزادهی آبی را
ماییم چو کشت ای جان بررسته در این میدان
لب خشک و به جان جویان باران سحابی را
هر سوی رسولی نو گوید که نیابی رو
لاحول بزن بر سر آن زاغِ غرابی را
ای فتنهی هر روحی، کیسهبُر هر جوحی
دزدیده رباب از کف بوبکرِ ربابی را
امروز چنان خواهم تا مست و خرف سازی
این جان محدث را وان عقل خطابی را
ای آب حیات ما شو فاش چو حشر ار چه
شیر شترِ گرگین جانست عَرابی را
ای جاه و جمالت خوَش خامش کن و دم درکَشی
آگاه مکن از ما هر غافل خوابی را
#غزلیات_مولانا
غزل شماره 80
@SHAMSETEBRIZII_99_22
ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را
درده می ربّانی دلهای کبابی را
کم گوی حدیث نان در مجلس مخموران
جز آب نمیسازد، مر مردم آبی را
از آب و خطاب تو، تن گشت خراب تو
آراسته دار ای جان، زین گنج خرابی را
گلزار کند عشقت، آن شورهٔ خاکی را
دُر بار کند موجت، این چشم سحابی را
بفزای شراب ما، بربند تو خواب ما
از شب چه خبر باشد؟ مر مردم خوابی را
همکاسه مَلَک باشد، مهمان ِ خدایی را
باده ز فلک آید مردان ثوابی را
نوشد لب صدیقش ز اکواب و اباریقش
در خم تقی یابی آن بادهٔ نابی را
هشیار کجا داند؟ بیهوشیِ مستان را
بوجهل کجا داند؟ احوال صحابی را
استاد خدا آمد، بیواسطه صوفی را
استاد کتاب آمد صابی و کتابی را
چون محرم حق گشتی، وز واسطه بگذشتی
بربای نقاب از رخ، خوبانِ نقابی را
منکر که ز نومیدی گوید که «نیابی این»
بند ِ ره او سازد آن گفتِ نیابی را
نی باز سپیدست او، نی بلبل خوشنغمه
ویرانهٔ دنیا به آن جغد غرابی را
خاموش و مگو دیگر مفزای تو شور و شر
کز غیب خطاب آید جانهای
#غزلیات_مولانا
غزل شماره_78
@SHAMSETEBRIZII_99_22
آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
چون چرخ زند آن مه در سینه من گویم
ای دور قمر بنگر دور قمر ما را
کو رستم دستان تا دستان بنماییمش
کو یوسف تا بیند خوبی و فر ما را
تو لقمه شیرین شو در خدمت قند او
لقمه نتوان کردن کان شکر ما را
ما را کرمش خواهد تا در بر خود گیرد
زین روی دوا سازد هر لحظه گر ما را
چون بینمکی نتوان خوردن جگر بریان
میزن به نمک هر دم بریان جگر ما را
بی پای طواف آریم بیسر به سجود آییم
چون بیسر و پا کرد او این پا و سر ما را
بی پای طواف آریم گرد در آن شاهی
کو مست الست آمد بشکست در ما را
چون زر شد رنگ ما از سینه سیمینش
صد گنج فدا بادا این سیم و زر ما را
در رنگ کجا آید در نقش کجا گنجد
نوری که ملک سازد جسم بشر ما را
تشبیه ندارد او وز لطف روا دارد
زیرا که همیداند ضعف نظر ما را
فرمود که نور من ماننده مصباح است
مشکات و زجاجه گفت سینه و بصر ما را
خامش کن تا هر کس در گوش نیارد این
خود کیست که دریابد او خیر و شر ما را
#غزلیات_مولانا
غزل شماره _76
@SHAMSETEBRIZII_99_22
گر زان که نهای طالب جوینده شوی با ما
ور زان که نهای مطرب گوینده شوی با ما
گر زان که تو قارونی در عشق شوی مفلس
ور زان که خداوندی هم بنده شوی با ما
یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند
گر مردهای ور زنده هم زنده شوی با ما
پاهای تو بگشاید روشن به تو بنماید
تا تو همه تن چون گل در خنده شوی با ما
در ژنده درآ یک دم تا زنده دلان بینی
اطلس به دراندازی در ژنده شوی با ما
چون دانه شد افکنده بررست و درختی شد
این رمز چو دریابی افکنده شوی با ما
شمس الحق تبریزی با غنچه دل گوید
چون باز شود چشمت بیننده شوی با ما
#غزلیات_مولانا
غزل شماره 74
@SHAMSETEBRIZII_99_22
به خانهخانه میآرد چو بیذق شاهِ جان ما را
عجب بردست یا ماتست زیر امتحان ما را
همه اجزای ما را او کشانیدهست از هر سو
تراشیدهست عالم را و معجون کرده زان ما را
ز حرص و شهوتی ما را مهاری کرده در بینی
چو اشتر میکشاند او به گرد این جهان ما را
چه جای ما که گردون را چو گاوان در خرس بست او
که چون کنجد همیکوبد به زیر آسمان ما را
خنک آن اشتری کاو را مهار عشق حق باشد
همیشه مست میدارد میان اشتران ما را
#غزلیات_مولانا
غزل شماره __72
@SHAMSETEBRIZII_99_22
بیهمگان بسر میشود، بی تو بسر نمیشود
داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمیشود
دیده عقل مست تو، چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو، بی تو بسر نمیشود
جان ز تو جوش میکند، دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند، بی تو بسر نمیشود
خمر و من و خمار من، باغ و من و بهار من
خواب من و قرار من، بی تو بسر نمیشود
جاه و جلال من تویی، ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی، بی تو بسر نمیشود
گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی
آنِ منی کجا روی؟ بی تو بسر نمیشود
دل بنهند، برکنی، توبه کنند، بشکنی
این همه خود تو میکنی، بی تو بسر نمیشود
بی تو اگر بسر شدی، زیر جهان زبر شد ی
باغ ارم سَقر شدی، بی تو بسر نمیشود
گر تو سری، قدم شوم، ور تو کفی، علم شوم
#شمس_تبریزی
@SHAMSETEBRIZII_99_22
تا کی ز غم زمانه گردی خاموش؟
برخیز و بزن نغمه، مخروش، مخروش!
#دوبیتی_شمس_تبریزی
@SHAMSETEBRIZII_99_22
عشق آمد و شد چون شرر، در جان من، در جان من
اکنون بگو ای بیخبر، کی بود جان، کی بود تن
#دوبیتی_حضرت_مولانا
@SHAMSETEBRIZII_99_22
هر لحظه نو شود جهان، ما بیخبر از نو شدن
وین بیشمار کائنات، در دلِ خدا میرود
ای قوم به حج رفته، کجایید کجایید؟
معشوق همینجاست، بیایید بیایید!
#دوبیتی_حضرت_مولانا
@SHAMSETEBRIZII_99_22
ای دل مرو از این در و این خانه را مبین کز نور حق است این دل ویرانه را مبین گر
پردهدری کنی درون بینی تو عشق پنهان شده در صورت افسانه را مبین
#دوبیتی_شمس_تبریزی
@SHAMSETEBRIZII_99_22
"هر که را با دل شادمانی است،
از جهان چه میخواهد؟"
#تک_بیتی_شمس_تبریزی
@SHAMSETEBRIZII_99_22
باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سرمست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طربانگیز نو روز و جشن شکوفهها را برگذار مینمایند. عید نوروز بر شما مبارک باد
✨#سال 1404🌹
@SHAMSETEBRIZII_99_22
دل همچو کبوتر است و جان باز و هوا
هر یک به هوای خویش میرود بیوفا
دل را به میان بستهام از بهر خدا
تا هر دو کشم به سوی درگاه رضا
#شمس_تبریزی
دوبیتی
@SHAMSETEBRIZII_99_22
"تو خود حجاب خودی، حافظ از میان برخیز
آنگه که در میان خودی، خود را بدیدی."
"اگر میخواهی جهان را ببینی
درون خود را ببین، که جهان درون توست."
"هر که در بند جهان باشد،
پای از بند برنمیدارد."
"عشق بیداری است، بیدار شو،
عشق پرواز است، پرواز کن."
"آنچه را که میجویی، در خود مییابی،
اگر بدان آیی که خود، جهان چیست."
#شمس_تبریزی
@SHAMSETEBRIZII_99_22
در دل شب غمگین، جستجوی روشنی کن
که خورشیدِ حقیقت همیشه در دل توست
#دوبیتی_حضرت_مولانا
@SHAMSETEBRIZII_99_22
ای خواجه نمیبینی این روز قیامت را
ای خواجه نمیبینی این خوش قد و قامت را
دیوار و در خانه شوریده و دیوانه
من بر سر دیوارم از بهر علامت را
ماهیست که در گردش لاغر نشود هرگز
خورشید جمال او بدریده ظلامت را
ای خواجه خوش دامن دیوانه توی یا من
درکش قدحی با من بگذار ملامت را
پیش از تو بسی شیدا میجست کرامتها
چون دید رخ ساقی بفروخت کرامت را
#غزلیات_مولانا
غزل شماره _79
@SHAMSETEBRIZII_99_22
آب حیوان باید مر روح فزایی را
ماهی همه جان باید دریای خدایی را
ویرانهی آب و گل چون مسکن بوم آمد
این عرصه کجا شاید پروازِ همایی را ؟
صد چشم شود حیران در تابش این دولت
تو گوش مکش این سو هر کورِ عصایی را
گر نقدِ درستی تو، چون مست و قراضهستی ؟
آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را ؟
دلتنگ همیدانند کان جای که انصافست
صد دل به فدا باید آن جان بقایی را
دل نیست کم از آهن آهن نه که میداند
آن سنگ که پیدا شد پولادربایی را
عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نی
عقلی بنمی باید بیعهد و وفایی را
خورشید حقایقها شمس الحق تبریز است
دل روی زمین بوسد آن جان سمایی را
#غزلیات_مولانا
غزل شماره 77
@SHAMSETEBRIZII_99_22
ای خواجه نمیبینی این روز قیامت را ؟
این یوسف خوبی را، این خوش قد و قامت را ؟
ای شیخ نمیبینی؟ این گوهر شیخی را ؟
این شعشعه نو را این جاه و جلالت را ؟
ای میر نمیبینی این مملکتِ جان را ؟
این روضه دولت را این تخت و سعادت را ؟
ای خوشدل و خوشدامن دیوانه توی یا من ؟
درکش قدحی با من بگذار ملامت را
ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغر
انوار جلالِ تو بدریده ضلالت را
چون آب روان دیدی بگذار تیمم را
چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را
گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی
در بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را
خاموش که خاموشی بهتر ز عسلنوشی
درسوز عبارت را بگذار اشارت را
شمس الحق تبریزی ای مشرقِ تو جانها
از تابشِ تو یابد این شمس حرارت را
#غزلیات_مولانا
غزل شماره ۷۵
@SHAMSETEBRIZII_99_22
آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
بنمود بهار نو تا تازه کند ما را
بگشاد نشان خود بربست میان خود
پر کرد کمان خود تا راه زند ما را
صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد
صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را
رو سایه سَروَش شو پیش و پس او میدو
گرچه چو درخت نو از بن بکند ما را
گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا
کاول بُکشد ما را و آخر بِکشد ما را
چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان
بر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را
بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد
آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را
آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد
وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را
میآید و میآید آن کس که همیباید
وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را
شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد
تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را
#غزلیات_مولانا
غزل شماره_73
@SHAMSETEBRIZII_99_22
اگر نه عشق شمس الدین بُدی در روز و شب ما را
فراغتها کجا بودی ز دام و از سبب ما را
بت شهوت برآوردی دمار از ما ز تاب خود
اگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب ما را
نوازشهای عشق او لطافتهای مهر او
رهانید و فراغت داد از رنج و نصب ما را
زهی این کیمیای حق که هست از مهر جان او
که عین ذوق و راحت شد همه رنج و تعب ما را
عنایتهای ربانی ز بهر خدمت آن شه
برویانید و هستی داد از عین ادب ما را
بهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهان
شقایقها و ریحانها و گلهای عجب ما را
زهی دولت زهی رفعت زهی بخت و زهی اختر
که مطلوب همه جانها کند از جان طلب ما را
گزید او لب گه مستی که رو پیدا مکن مستی
چو جام جان لبالب شد از آن میهای لب ما را
عجب بختی که رو بنمود ناگاهان هزاران شکر
ز معشوق لطیف اوصاف خوب بوالعجب ما را
در آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحیها
گران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما را
به سوی خطهٔ تبریز چه چشمه آب حیوان است
کشاند دل بدان جانب به عشق چون کنب ما را
#غزلیات_مولانا
غزل شماره_71
@SHAMSETEBRIZII_99_22