-
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگیها ، خستگیها و تنهاییهایش...!
.
میفرماید که:
برایت عاشقی زود است بچه!
.
درودم غرق بدرود است بچه!
پر از بغضی غمآلود است بچه!
به تو ربطی ندارد اشکهایم
که مثل جاریِ رود است بچه!
نه اشک، اینها مذاب آتش درد
نه آه، اینها همه دود است بچه!
پریده عطرِ عشق و مانده از آن
فقط خاکستر عود است بچه!
نیا اینسو که از چشمم میافتی
هوا اینجا مهآلود است بچه!
غرورم کاش بگذارد بگویم
دلم بعد از تو نابود است بچه!
نمک کمتر بریز و طعنه بس کن
که زخم دل نمکسود است بچه!
هرآنکس دور زد یار خودش را
بدان در عشق، مردود است بچه!
به یادم جشن خوشبختی بهپا کن
که فردا روز موعود است بچه!
برو فکر عروسک بازیات باش
برایت عاشقی زود است بچه!!!
#شهراد_میدری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
دلِ دیوانهی ما نسب از دریا داشت...
دستِ بیمعرفتان برهوتش کردند...!
#هادی_خالقی
#حضرت_شعر
.
#بخوانیم
.
ماندن برای بیکفن بودن
معشوقهی یک پیرزن بودن
ورد زبان اهل فن بودن
در بین شاعرها خفن بودن
استادِ اعجازِ سخن بودن
عیسی مصلوب بدن بودن
در خانهی خود بیوطن بودن
این ها منم من را نمیبینید؟
همتای هر کس که زمین خورده
همحال سربازی به مین خورده
ماری که نیش از آستین خورده
انگشتری را که نگین خورده
صیدی که تیری از کمین خورده
روی جوانی را که چین خورده
این اسب وحشی را که زین خورده
این ها منم من را نمیبینید ؟
در من پریده گلهای کفتر
از آسمانها آسمانیتر
تا انتهای پهنهی باور
آنسوی معراجی که پیغمبر...
اندوه معصوم گلی پرپر
راز تمام چشمههای تر
عالم همه اولاد و من مادر
اینها منم من را نمیبینید؟
شیرازهی دیوان حافظ ،من
آوازهی عرفان حافظ ،من
ته ماندهی عصیان حافظ، من
درماندهی انسان حافظ ،من
اندوه در هجران حافظ ،من
خوشخوان خوشالحانِ حافظ ،من
در این زمان جبران حافظ ،من
اینها منم من را نمی بینید؟
چشمانتان را میشناسم، پوچ
ایمانتان را میشناسم ،پوچ
عرفانتان را میشناسم ،پوچ
احسانتان را میشناسم ،پوچ
انسانتان را میشناسم ،پوچ
وجدانتان را میشناسم ،پوچ
بنیانتان را میشناسم ،پوچ
بهتر نمیبینید من را که...
#احمد_جم
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
ای کاش امیدی به خوشیهای جهان بود...
ای سکهی اقبال، دریغا که دورویی...!
#حسین_دهلوی
#حضرت_شعر
.
گر چه دل دادم به تو، دلدار خوبی نیستی
سرد و مغروری و چندان یار خوبی نیستی
آجر آجر روی هم کج چیدهای دیوار را
با دو ابروی کجت معمار خوبی نیستی
دیدن چشمان تو سم بود و فهمیدم چه تلخ
نازدخت قهوهی قاجار خوبی نیستی
بردهای هی
دل به چشمه، تشنه برگرداندهای
بردهام پی
کبک خوشرفتار خوبی نیستی
میوزد از هر طرف بادی، تو رقصان میشوی
نه! طلا گیسوی گندمزار خوبی نیستی
زود دل دادم به نقشت، دیر فهمیدم ولی
آنقدرها هم گل بیخار خوبی نیستی
هر چه من دور تو گشتم باز هم دورم زدی
در مرام و معرفت پرگار خوبی نیستی
دادم این دل را به تو، اما ندادم بشکنی
دیر فهمیدم امانتدار خوبی نیستی
شعر من عشق است و عشق این روزها یعنی دروغ!
پس چنان دلبستهی اشعار خوبی نیستی
#شهراد_میدری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
جز آه نمیآید از این قلبِ پر از درد...
اینقدر مزن چنگ به سازی که شکسته است...!
#فاضل_نظری
#حضرت_شعر
.
.
ز دشمن بغض داریم، از خودی آه
مدام از چاله میافتیم در چاه
غمِ ما چون غمِ آن بچه آهوست
که تنها مانده بین گرگ و روباه
#مهدی_جوینی
#حضرت_شعر
.
.
روغن به روی آب ندارد فضیلتی...
با من به جای چربزبانی زلال باش...!
#احسان_افشاری
#حضرت_شعر
.
.
.
بر روی زمین هیچ كس آسوده نباشد...
گنجی بُود آرام، كه در زیرِ زمین است...؛
#غنی_کشمیری
#حضرت_شعر
.
.
.
جهان آلودهی خواب است...
و من در وهمِ خود بیدار...!
#سهراب_سپهری
#حضرت_شعر
.
کارگردان! خستهام باید بخوابم بعد از این
پرده افتاده، نده دیگر عذابم بعد از این
از نمایشنامهی دنیای چرکت خستهام
خسته چون نیلوفری از منجلابم بعد از این
روی صحنه، نقش من جز سوختن چیزی نبود
کم بیافزا شعلهای بر التهابم بعد از این
تا ابد هم که بخواهی باز بازیگر شوم
نشنوی چیزی به جز "نه" در جوابم بعد از این
فکر کن اصلاً نبودم پیش از این و نیستم
فکر کن نقش خیالی روی آبم بعد از این
نه برایم شمع روشن کن به رسم یادبود
نه بزن روبان مشکی روی قابم بعد از این
یک دل سیر از شراب گریهها نوشیدهام
درک کن من را اگر خورد و خرابم بعد از این
تا ابد دلخوش به تاریکی بمانم بهتر است
خسته از نور امید و آفتابم بعد از این
درد دارم، تاب ماندن در وجودم نیست نیست
رفتن از اینجاست تنها انتخابم بعد از این
برگ پاییزی به خاک افتاد از من یادگار
چاپ کن این شعر را هم در کتابم بعد از این
#شهراد_میدری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
روزگاری ست که با ریگِ روان همسفرم...
میروم راه و ز منزل خبری نیست مرا...!
#صائب_تبریزی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
کوچ تاثیری ندارد در علاجِ حالِ من...
هر کجا رفتم غمت آمد به استقبالِ من...!
#محسن_حیدری
#حضرت_شعر
.
.
.
آنقدر به عابری که شبیه تو بود خیره شدم
که گمان کرد دوستش دارم...!
#غادة_السمان
#حضرت_شعر
.
خوشبحال دکمههای اولِ پیراهنت
«آه روب »است این دل دیوانه گاهِ دیدنت
یا بیا و یک وجب روغن به آش ما بریز
یا بفرما تا بریزم آش را در روغنت
بوسه را وحشی بگیر از ما چه فرقی میکند
جای سرخی یا کبودی ،گردنم یا گردنت
ای بهاران صورت، ای نوروزْ خنده، سر برس
ای خوشا در سال نو چون جامهای پوشیدنت
در نظر بازی امامِ سعدیام ،پیرِ عُبید
چونکه من حتی نظر دارم به چشم سوزنت
مال مایی تا زمان زنده بودن اینکه هیچ
خواب دیدم بعد مردن مدفنم با مدفنت
#احمد_جم
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
رفتی به این خیال که تنها شوم ولی...
در خانه، غم به جای تو در رفتوآمد است...!
#امیرحسین_آزاد
#حضرت_شعر
.
.
.
آمدم پنهان کنم دلتنگیِ خود را ز خلق...
دیدهیِ گریانم اما آبروداری نکرد...!
#محمد_مصطفی_احمدی
#حضرت_شعر
.
.
.
اندوه تمام نمیشود...
تو آنقدر وسیع میشوی که اندوه در تو گم میشود!
حضرتِ #شمس_تبریزی
#حضرت_شعر
.
.
.
هی دفن میکنم و دفن میکنم و دفن میکنم؛
امیدهای رفته پیِ روزهای رفته را،
هی قرض میکنم و قرض میکنم و قرض میکنم؛
از فردای خود امید...
#بهرام_بیضایی
#حضرت_شعر
.
.
#آه_بکشیم
داشتم اشعار کانال رو مرور میکردم
به این شعر و پینوشتی که اضافه کردم، رسیدم
گفتم ریپلی کنم مجدداً بخونید❤️
دوستتون دارم💖
مرسی که کنارم هستید💖
#کلامی_با_مخاطب
#حضرت_شعر
.
.
.
سکوت میکنم ولی غمی به قدرِ آسمان
ببین که زخم میزند به بندبندِ استخوان
#مهدی_خدا_بخش
#حضرت_شعر
.
امیدوارم بیت آخر رو نه تجربه کنید و نه درک کنید...💔
عشق یک لحظه و دلسوختنش بسیار است
پشت هر پنجرهی منتظری دیوار است
بغض پنهانشده در خنده به من میفهماند
بدترین قسمت دلسوختگی انکار است
تا خداحافظیاش هیچ نمیدانستم
زندگی بیشتر از مرگ مصیبتبار است
بهترین شاهدم از حالت بیرحمی عشق
قرص خوابیست که با گریهی من بیدار است
خون من گردن عشق است حلالش نکنید
اولیای دم من بعد خدا خودکار است
عاشقی خاطره میساخت و غافل بودم
زندگی در بغل خاطرهها دشوار است
...
بخت هر جا که به دست کسی انگشتر داد
بیگمان قسمت انگشتِ کسی سیگار است
#علی_صفری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
همیشه نیمهی دیوانهام از عاقلم پرسد
که ای سودا مسیر سرد بیصورت، که هستی هان؟!
که هستم لاکپشتی بارِ تنهاییکِشان بر دوش
خزنده سنگِ جانداری خم از خوب و بد دوران
پر از اما و آیا و اگرهای بدون مرز
پریشانگو پریشانخو پریشانمو پریشانجان
#احمد_جم
#حضرت_شعر
.
.
.
خواهی که دلت نشکند از سنگ مکافات...
مشکن دلِ کس را که در این خانه کسی هست...!
#فروغی_بسطامی
#حضرت_شعر
.
.
.
منی که اسبم را
این چنین چهار نعل میتازم
آیا میخواهم برسم، یا دارم فرار میکنم...!
#جمال_ثریا
#حضرت_شعر
.
.
.
ما اسیریم و فقط نُطقِ رهایی داریم...
لافِ پرواز زدن عادتِ زندانیها ست...!
#حسین_وصال_پور
#حضرت_شعر
.
قشنگه بخونید...💖
.
اگر داغم، اگر سوزم، اگر آهم، اگر دردم
بر این آتش که میسوزاندم خود هیزم آوردم
خودم تقدیر را تغییر دادم با دعاهایم
زمین خوردم به سختی با تمام ادعاهایم
اگرچه عاشقان در عشق از من ایده میگیرند
ولی چشمان تو راحت مرا نادیده میگیرند
نمیدانم كه باز اين دو چه چيزى زير سر دارند
به چشمانت بگو دست از سر دنیام بردارند
من از اين آسمان تيره بارانی نمىخواهم
براى زندگى عشق فراوانى نمىخواهم
سرم با زندگی گرم است اگر این زندگی باشد
اگر این روزهای سرد غمگین زندگی باشد
چرا شرحی به معنای فراموشی نمیبینم؟
تنم محتاج آغوش است و آغوشی نمیبینم
چرا انقدر دلتنگم؟ چرا انقدر دلگیرم؟
چرا من زندهام بیتو؟ چرا آخر نمیمیرم؟
چرا؟ شاید دلیل کوچک بیمنطقی دارم
اگر چه عاقلم همواره عقل عاشقی دارم
پس از شبهای تلخ بیکسی صبح سپیدی هست
مرا در اوج ناامید بودنها امیدی هست
امیدی هست و میگویم، اگر شاید فقط شاید
اگر دنیا شود زیر و زِبَر، شاید فقط شاید
تو هم شاید مرا در یاد میآری به دشواری
و از من خاطرات مبهمی داری به دشواری
تو شاید عاشقم هستی و مغروری، نمیگویی
تو مغروی که از دلتنگی و دوری نمیگویی
تو هم دلتنگی و هم بیقراری در خیالاتم
تو من را دوست داری عاشق این احتمالاتم
نمیگویم که چشمانت فقط دنبال من باشد
ولى اى كاش میشد دستهايت مال من باشد
پس از دست تو، دست دیگری هرگز نمیگیرم
که مردم زنده از عشقند و من با عشق میمیرم
اگر چه من به یادت هستم و همواره میمانم
ولیکن تو مرا از ياد خواهى برد، مىدانم
#سید_تقی_سیدی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
آشوبِ جهان و جنگِ دنیا به کنار...
بحرانِ ندیدنِ تو را من چه کنم...!؟
#فرامرز_عرب_عامری
#حضرت_شعر
.
از بنان و منزوی هم پرنیاناندیشتر:
چشمهایت شعر دارد- شروه خوانی بیشتر-
مینشینم رو به گورستان دعا میخوانمت
تا خدا عمرت ببخشد، عاشقانی بیشتر!
خوب من! میخواستم تا خرمآبادت شوم
نیمهی شاعرترت از اصفهانی بیشتر
آخرین شاعر میان ظهر کشتارم ولی
زندهام اما برای لقمهنانی بیشتر...
ظهر عاشوراستی! از هر زمانی بیشتر
زجر دارد گفتنش، از لالمانی بیشتر
کاش طاقت داشتم، یا واژگانی بیشتر
یا خدای کمتری، یا نیمه جانی بیشتر
مادرم نامش کبوتر بود و وقتی جان سپرد
حسرت زندان دیگر، آسمانی بیشتر...
داشت اما روزگار چاله بود و چاه: تنگ
رفت و بعد از او به جا ماند استخوانی بیشتر
هرچه سگ داریم از کفتار آبستن شده
درد دارد باختن، اما تبانی بیشتر
درد دارد شاعرش باشی برای دیگران
بغض دارد فحش! وقتی ناتوانی بیشتر
#بهدین_اروند
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
اگر از کوه رودی میشود جاری، ملالی نیست
که گریه از غرور مرد چیزی کم نخواهد کرد
#مهدی_دهاقین
#حضرت_شعر