-
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگیها ، خستگیها و تنهاییهایش...!
.
دلدل نکن، تو دلنگرانی برای من!
قربان بودنت که تو جانی برای من!
پیراهنی، تنی، وطنی، خاک و خانهای
تا زندهام زمین و زمانی برای من!
من مجلسم، نشاط و نشورم به دست توست
من سفرهام، شرابی و نانی برای من!
در کیسهام بهغیر هنر، سکهای نماند!
میخواهمت، اگرچه گرانی برای من!
دلخوش به این مشو که مرا پیر میکنی
من پیر هم شوم، تو جوانی برای من!
ما بیهم - ای عزیز - به مقصد نمیرسیم
من نامهام، تو نام و نشانی برای من!
گفتی که آرزوی تو در روزگار چیست؟!
گفتم فقط همین که بمانی برای من!
#مرتضی_لطفی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
مُردیم از جهانِ تو را خون گریستن
کفارهی کدام گناه است زیستن...!؟
#علی_اکبر_یاغی_تبار
#حضرت_شعر
.
.
.
و بعد از
12 روز قطعی
#یاسر_فتحی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
رنجها بردیم، آسایش نبود اندر جهان...
ترکِ آسایش گرفتیم این زمان آسودهایم...
حضرتِ #سعدی
#حضرت_شعر
.
آوارهترین آدمِ بینام و نشانم
در شهر خودم بیکس و بیجا و مکانم
دنبال خودم هر چه دویدم نرسیدم
گم کرده مرا عکس درون چمدانم
لازم به اشارات غرضدار شما نیست!
عمریست اجل ریشه زده در دل و جانم
با اینکه کسی منتظر آمدنم نیست
بدجور برای دلِ تنگم نگرانم...
افتاده به روی شب من سایهی بختک
در تختِ پُر از دلهرههایم گروگانم
تقدیر مرا با غم و اندوه نوشتند
انگار که مغضوب خدا در دو جهانم!
در شعر من از بوسهی عاشق خبری نیست
من شاعر دیوانهی بی چاک و دهانم!
هر شب دوسهخط فحش نوشتم که بدانید
من ایرجِ شعر و ادبیّات زمانم!
بر روی ورق پر شده الفاظ رکیکم
جز گفتنِ از خشم نچرخیده زبانم
من تلختر از زهر هلاهل شده کامم
از حرفِ دلم را نزدن، در خفقانم
احوال مرا هر که دلش خواست بداند:
من غدّهی بدخیمتر از هر سرطانم...
#مهدی_خدا_بخش
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم...
احساس سوختن به تماشا نمیشود...!
#عباس_خیر_آبادی
#حضرت_شعر
.
.
فقیر و خسته به درگاهت آمدم، رَحمی...
که جز وِلای توأم نیست، هیچ دستآویز...!
حضرتِ #حافظ
#حضرت_شعر
.
.
.
تو را خبر ز دلِ بیقرار باید و نیست...
غم تو هست... ولی... غمگسار باید و نیست...!
#رهی_معیری
#حضرت_شعر
.
.
بر چه مینازی بشر، پُست و مقام و منصبت...!؟
بر أجل فرقی ندارد عاقبت سرباز و شاه...!
#جواد_الماسی
#حضرت_شعر
.
عشق، مانند زخم روی تنم
مثل باری که روی دوشم ماند
جملهی من تورا نمیخواهم
همهی عمر توی گوشم ماند
با حضورش چقدر خوشحالی
حس خوبی به زندگی داری
تویی و ابتدای خوشبختی
منم و قرصِ خواب، بیداری
در کنارش لب تو میخندید
آن زمانی که گریه میکردم
او سرش روی شانههایت بود
من به دیوار تکیه میکردم
من به سیگار، من به تنهایی
من به این درد اکتفا کردم
با همین دستهای یخبسته
دستهای تو را رها کردم
از خودم خستهام، از این حسرت
از غمی که نشسته بر جانم
عشق، آه این جنونِ لاکردار
کمرم را شکسته میدانم
کمرم را شکسته میبینی؟
از دل خستهام خبر داری؟
منتظر نیستم که برگردی
زخم بر روی زخم بگذاری
#شکیلا_اسماعیلی
#حضرت_شعر
#غزل
.
از خوابِ سیبِ سرخ، بیدارم نکن دنیا
در سایهسار باغِ گل، خارم نکن دنیا
دلخستهام از هرچه نامش "زندگی" باشد
از نو به این اندوه، وادارم نکن دنیا
افتاده برهم پلکهایم خسته از تقدیر
از غصهها دیگر خبردارم نکن دنیا
ویران نکن روی سرم هفت آسمان غم را
جا مانده زیر کوه آوارم نکن دنیا
دست از سرم بردار و لطفاً بیخیالم شو
کنج قفس از نو گرفتارم نکن دنیا
شبهای تارت بعد از این "لطفی" ندارد، نه
زخمی زخمه زخمهی تارم نکن دنیا
صادر نکن هی حکمِ جلب گریههایم را
هی اشک پشت اشک، احضارم نکن دنیا
حالا که میدانی تهی از آرزو هستم
از درد و درد و درد، سرشارم نکن دنیا
هرکس که آمد طعنهای بر روزگارم زد
لطفاً تو دیگر طعنهای بارم نکن دنیا
با شوق سویت آمدم،: سرخورده برگشتم
حالا که رفتم دیگر آزارم نکن دنیا
بدرود اگرچه زود، اگرچه دیر، اگرچه تلخ
از خواب سیبِ سرخ، بیدارم نکن دنیا
#شهراد_میدری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
من تو را با خونِ دل از یاد بردم، لطف کن...
هرکجا چشمت به من افتاد کج کن راه را...!
#هادی_معراجی
دکلمه: #رضا_وکیلی
#حضرت_شعر
.
نفسنفس همه تمرینِ سختجانی بود
زمانهای که فقط مرگ، جاودانی بود
کسی که آینه، او را به ما نشان میداد
اسیرِ پیرترین حالتِ جوانی بود
چه بافهها که همه روی دارِ حسرت رفت
چه حرفها که گرفتارِ لالمانی بود
در ازدحامِ زبانبازها، زبان بستیم
که حرفِ عشق، فقط بازیِ زبانی بود
چقدر مصدرِ دیدن که صرفِ حسرت شد
که پاسخِ أرنی، اخمِ لنترانی بود...
#محمد_شریف
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
تا توانی به جهان خدمتِ محتاجان کن...
به دَمی یا دِرَمی یا قلمی یا قدمی...!
#پوریای_ولی
#حضرت_شعر
.
.
.
یک نفر در شهرِ ما از حالِ ما آگاه نیست...
سر به زیر و خنده بر لب، گولِ ظاهر خوردهاند...!
#زهرا_عسگری
#حضرت_شعر
.
.
.
.
بلبل آن بِه که فریبِ گلِ رعنا نخورد...
که دو روزی ست وفاداریِ یارانِ دو رنگ...!
#وحشی_بافقی
#حضرت_شعر
.
.
.
در تاریخ،
ننگ این دوره را
به آبِ زمزم و کوثر هم نمیشود شست...!
#صادق_هدایت
#حضرت_شعر
.
یک عشق بیملاحظه چون تیغ بر گلوست
فریاد اگر نمیکشم از ترس آبروست
این سمت، دشمنان قسمخورده در کمین
آن سو کشیدهاند کمان ابروان دوست
وقتی پلی شکسته، فقط مانده پشت سر
ناچارم از ادامهی راهی که پیش روست
بشکن مرا؛ بدون تو یک مُهر باطلم
بیهودهام شبیه نمازی که بیوضوست
پیرم ولی هنوز جوانی نکردهام
این تاک کهنه را قدحی تازه آرزوست
خود را به حجم خالی من واگذار کن
ای بادهای که جای تو آغوش این سبوست...
#اعظم_سعادتمند
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
از رفیقِ بیوفا قطع رفاقت واجب است...
چون درختی خشک گردد لایق پیوند نیست...!
#ناشناس
#حضرت_شعر
.
.
.
.
پا به صحرای جنون مینهم از زحمتِ عقل...
میزنم دست به کاری که زنم بر سر خویش...!
#امیری_فیروزکوهی
#حضرت_شعر
.
از پیروانِ هرکه زِ عالَم برید باش
خواهی امیدوار شوی؟ ناامید باش!
چونان چراغِ روز زبان در دهان بگیر
خاموش باش و ناظرِ گفتوشنید باش!
از خونِ سرخ، شاخهی سبزی بیآفرین
در پشتِ دستِ خویش نگه کن، ورید باش!
از دین فروش و شیخِ ریایی فرار کن
یک زخم برندار ولیکن شهید باش!
امروز اگر مجالِ سخن با حسین نیست،
بسطام در ره است، برو بایزید باش!
بیرون عزاست، سر به گریبان فرو ببر
این چاهِ توست، منتظرِ روزِ عید باش!
سیمرغ را به واسطه گفتم که: راز چیست؟
فرمود: میزنند! تو بیرون زِ دید باش!
#حسین_جنتی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
طراحیِ لبهای تو هنگامِ تبسم
تصویر ترَک خوردنِ صد باغ انار است
#علی_اکبر_مقدم
#حضرت_شعر
.
روزی تو بودی، عشق بود و حال خوش هم بود
دنیا گرفت از من تمام آنچه دستم بود
وقتی کتابم را بخوانی خوب میفهمی
تنها دلیل بغض اشعاری که مبهم بود
در چهرهی غمگین من تصویر یک لبخند
چیزی شبیه جشن شادی در محرم بود
با هر که دست دوستی دادم رهایش کرد
تنها کسی که تا ابد همراه شد غم بود
از جان آدم چیز با ارزشتری هم هست؟
من جان فدایت کرده بودم باز هم کم بود
#هادی_معراجی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
از من خبرِ عمرِ به سر رفته چه پرسی...
جز هیچ مگر رفت و به جز هیچ مگر بود؟
#امیری_فیروزکوهی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
تنها و دلگرفته و بیزار و بیامید...
از حال من مپرس که بسیار خستهام...!
#محمد_علی_بهمنی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
مرد اگر گریه کند، معترفِ ضعفش نیست...
رود، اشکیست که از کوه حکایت دارد...!
#رهی_کاوه
#حضرت_شعر
.
.
.
منی که در شکفتگی نشانه میشدم کنون...
زمانه در شکستگی مرا مثال میزند...!
#حسین_منزوی
#حضرت_شعر
.
.
ما که دل کندیم از او، دیگر چه فرقی میکند؟
با سگانِ زرد باشد یا شُغالانِ سیاه؟
#علی_اکبر_یاغی_تبار
#حضرت_شعر
.
در عین همراهی به من همواره شک داشت
چون گل به گلدانی که سر تا پا ترک داشت
من زندگی میکردم، او بازی، برایش_
این دلخوشیها جنبهی دلخوشکُنک داشت
حساس بود و هی به آدم پیله میکرد
اخلاق و رفتاری شبیه شاپرک داشت
احساس او هرگز مرا دارا نکرده ست
سارای من سیبی که دستم داد، لک داشت
این زندگی آیینه دق شد، پس از او_
با مرگ در من بازتابی مشترک داشت
من همچو دریا اهل بخشش بودم ای کاش
دستان من هم مثل او قدری نمک داشت
#جواد_منفرد
#حضرت_شعر
#غزل
.
واپسین ایام دانشگاه دل تسخیر شد
عشق از در آمد و ناگاه دامنگیر شد
شهریاری در درونم ترک درس و مشق کرد
نمرههایم یکبهیک بازیچهی تقدیر شد
هر چه کوشیدم کسی دورت نباشد باز هم
جزوهات سرتاسر دانشکده تکثیر شد
قصهی دلبستنم پایان زیبایی نداشت
با برادر گفتنت این نابرادر پیر شد
سالها از آخرین دیدارمان با هم گذشت
آنچه من در خواب دیدم عاقبت تعبیر شد
آمدی حالا که در من هیچ عشقی زنده نیست
آمدی اما نفهمیدی که خیلی دیر شد
#هادی_معراجی
#حضرت_شعر
#غزل