sayehsokhan | Unsorted

Telegram-канал sayehsokhan - نشر سایه سخن

9611

﷽ 📚📚کتابخانه ای همراه؛ همراه با شما تا هنر زندگی🌹🌹 خرید کتاب: ⬇️⬇️⬇️⬇️ www.sayehsokhan.com 📚ثبت سفارش مستقیم کتاب در دایرکت اینستاگرام: 👇👇👇👇 https://b2n.ir/s05391 آدرس: خ 12فروردین، کوچه بهشت آیین، پ 19 همکف تلفن:66496410

Subscribe to a channel

نشر سایه سخن

شعری از اِمیلی دیکنسون
(شاعر و نویسنده‌ی قرن نوزدهم انگلیس):

مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش!

این وزنِ آواز من است:
عشقی که گرم و شدید است،
زود می‌سوزد و خاموش می‌شود.

من سرمای تو را نمی‌خواهم؛
و نه ضعف یا گستاخی‌ات را؛
عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد،
گویی که برای همه‌ی عمر، وقت دارد .

مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش !

این وزن آواز من است:
اگر مرا بسیار دوست بداری،
شاید حس تو صادقانه نباشد.

کمتر دوستم بدار!
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ؛
من به کم هم قانعم.

و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد ، من راضی‌ام؛

دوستی پایدارتر، از هرچیزی بالاتر است .

مرا کم دوست داشته باش!
اما همیشه دوست داشته باش!

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

✍ سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

🌱 روانِ امن؛ کودکِ تاب‌آور

قسمت دوم: به کودکان اجازه دهید از ترس‌هایشان حرف بزنند

«کودکی که از ترس‌هایش سخن می‌گوید، نیمی از راه آرام شدن را پیموده است.»

✍ وقتی کودکی می‌گوید: «می‌ترسم...»، نخستین واکنش ما معمولاً این است که بگوییم: «چیزی نیست»، «نگران نباش» یا «به این موضوع فکر نکن.»

این جملات از سر محبت گفته می‌شوند، اما همیشه آرام‌بخش نیستند.
کودک، پیش از آنکه به پاسخ نیاز داشته باشد، به شنیده شدن نیاز دارد.

اگر از صدای آژیر، خبرهای تلویزیون یا آینده نگران است، اجازه دهیم احساسش را بیان کند. با دقت به حرف‌هایش گوش دهیم، میان سخنش نپریم و برای ترسش دلیل‌تراشی نکنیم.
گاهی تنها کافی است بگوییم:
«می‌دانم ترسیده‌ای...»

«اگر من هم جای تو بودم، شاید همین احساس را داشتم.»
«خوشحالم که احساست را با من در میان گذاشتی.»

همین چند جمله ساده، به کودک این پیام را می‌دهد که احساساتش پذیرفته شده‌اند و او در این نگرانی تنها نیست.

روان‌شناسان معتقدند احساساتی که مجال بیان پیدا می‌کنند، آرام‌آرام قابل مدیریت می‌شوند؛ اما احساساتی که سرکوب می‌شوند، اغلب به شکل اضطراب، بی‌قراری، کابوس‌های شبانه یا نگرانی‌های مداوم بازمی‌گردند.

یادمان باشد، قرار نیست همیشه پاسخ همه پرسش‌های کودکان را بدانیم. گاهی بزرگ‌ترین هدیه ما، این نیست که همه ابهام‌ها را برطرف کنیم؛ بلکه این است که در کنارشان بمانیم و بگوییم:
«هر احساسی که داری، می‌توانی با من در میان بگذاری.»

در چنین لحظه‌هایی، کودک فقط آرام نمی‌شود؛ بلکه می‌آموزد در سال‌های آینده نیز به جای پنهان کردن رنج‌هایش، درباره آن‌ها سخن بگوید و از دیگران کمک بخواهد. این، یکی از ارزشمندترین درس‌های زندگی است که خانواده می‌تواند به او بیاموزد.

«شنیده شدن، آغاز آرام شدن است.»
بارها شنیده‌ایم که "کودکان پیش از آن‌که به پاسخ‌های کامل نیاز داشته باشند به گوش‌های شنوا نیاز دارند"

🌱 هر کودکِ تاب‌آور، حاصل حضورِ یک بزرگسالِ آرام است.

ادامه دارد...

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

#نیایش_برای_صلح، تا پیش از ۱۹۱۳ ناشناخته بود. این متن پشت یکی از شمایل‌های فرانچسکوی قدیس نگاشته شده بود. انتساب این نیایش به او، در سال ۱۹۳۶ تأیید گردید و پس از آن که در #۱۹۴۵ از تریبون #سازمان_ملل خوانده شد، انتشار جهانی یافت.

از این نیایش زیبا چند ترجمه هست اما به‌نظرم ترجمه‌ی #پیروز_سیار دقیق‌ترین و زیباترین است.

                  نیایش برای صلح   

خداوندا ، مرا بستر صلح خويش قرار ده.
تا:
آنجا كه كين است ، بادا که عشق آورم .
آنجا كه تقصير است ، بخشايش آورم .
آنجا كه تفرقه است ، يگانگي آورم .
آنجا كه خطا است ، راستي آورم .
آنجا كه شك است ، ايمان آورم .
آنجا كه نوميدي است ، اميد آورم .
آنجا كه ظلمات است ، نور آورم .
آنجا كه غمناكي است ، شادماني آورم .

خداوندا ، بادا كه بيشتر در پي تسلي دادن باشم تا تسلي يافتن ،

در پي فهميدن باشم تا فهميده شدن،

در پي دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن ،

چه با دادن است كه مي‌گيريم ،
با فراموشي خويشتن است كه خويشتن را باز مي‌يابيم،

با بخشودن است كه بخشايش به كف مي‌آوريم .
با مردن است كه به زندگي برانگيخته مي‌شويم .

برگرفته از #رفیق_اعلی
نوشته‌ی #کریستین_بوبن
ترجمه‌ی #پیروز_سیّار

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

رفاقت به جای رقابت!

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

👈 تکنیک دانمارکی‌ها برای خوشبختی و آرامش چیست؟
💐💐

    📗  بدو  !  بدو !
       همه‌ چیز باید بیشتر باشد و سریع‌تر انجام شود، چرخه‌ای بی‌پایان از دویدن و رسیدن و دوباره دویدن که با ارزش‌هایی مانند موفقیت و بهره‌وری توجیه می‌شود.
سبک  زندگی سریع باعث می‌شود که این هفت ویژگی را داشته باشیم:

۱ـ پرمشغله ۲ـ عجول ۳ـ مضطرب ۴ـ  سطحی،
۵ـ بی‌قرار ۶ـ  متمرکز بر کمیت نه کیفیت و
۷. کم توجه.

📒 در سبک زندگی سریع، ما غذا را قورت می‌دهیم اما در آهستگی، غذا را مزمزه می‌کنیم. در سبک زندگی سریع ما چایی را هورت می‌کشیم اما در سبک زندگی آهسته، جرعه جرعه چای را می‌نوشیم و از آن لذت می‌بریم. سبک زندگی سریع حتی روی نیایش‌های ما نیز تاثیر گذاشته است. ما نیایش‌های روزانه‌مان را سریع و تند تند می‌خوانیم اما در سبک زندگی آهسته ما کلمه به کلمه با قدرت برتر و جهان متعالی ارتباط برقرار می‌کنیم. خلاصه‌اش آنقدر گرفتاریم که وقت نداريم خوشخبت شويم!

👈پیشنهاد عملی: تکنیک هوگا

        📒 بگذارید با تکنیک هوگای دانمارکی‌ها (Hygge) آشنا شویم. این مفهوم بخشی از فرهنگ دانمارکی است. دانمارکی‌ها معتقدند در جهانی که پر از استرس و سرعت است باید شادمانی را در لحظه‌های ساده جستجو کرد. دنج بودن مایه خوشحالی است. چگونه هوگا کنیم یا هوگا باشیم؟

📚پنج راهکار ساده:

۱ـ از شلوغی فاصله بگیرید و فضای دنج و گرم ایجاد کنید – از شمع، نورهای ملایم و وسایل راحتی استفاده کنید.

۲ـ به آرامش خود توجه کنید – لباس‌های راحت بپوشید و با یک نوشیدنی گرم آرام بگیرید.

۳ـ از لحظات کوچک لذت ببرید – هر روز زمانی را برای کارهایی که دوست دارید اختصاص دهید.

۴ـ  ارتباط عمیق را جایگزین فناوری وسیع کنید! – تکنولوژی و شبکه‌های اجتماعی وسیع را مدتی کنار بگذارید و روی روابط عمیق با چند نفر رفیق شفیق تمرکز کنید.

۵ـ با طبیعت ارتباط داشته باشید – پیاده‌روی در پارک یا نشستن کنار پنجره و تماشای باران می‌تواند حس آرامش را تقویت کند.


📕 بعضی‌ها می گویند شاید ریشه هوگا از هاگ (Hug) بغل کردن بیاد. احتمالا بی ربط هم نیست! شاید هوگا به معنی در آغوش کشیدن لحظات ناب و ساده زندگی باشد.
       سبک زندگی آهسته برعکس سبک زندگی سریع دارای هفت ویژگی متفاوت است:

۱ـ آرام، ۲ـ مراقب ۳ـ پذیرا ۴ـ طمأنینه ۵ـ  صبور ۶ـ  ژرف‌اندیش ۷ـ  تمرکز بر کیفیت نه کمیت.

     تا کلمه آهستگی را می شنویم ممکن است که برداشت‌های اشتباه هم به ذهن‌مان بیاید:

👈آهستگی به معنای ترمز نیست.
👈آهستگی به معنای بیکاری و انفعال نیست.
👈هستگی به معنای ملال و رخوت نیست.

📕 آهستگی به معنای حضور در لحظه و لذت از لحظه است.

🆔 @bookstoreARA
🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

🌱 داستان ششم: همراه با ترس!

✍ روز ارائه رسید.
از صبح، دلِ #آرمان آشوب بود.
چند بار تصمیم گرفت به معلم بگوید حالش خوب نیست.

شاید می‌توانست ارائه را به هفته بعد موکول کند.
همان موقع، صدای آشنا دوباره آمد.
«هنوز هم دیر نشده...»
«بگو مریضی.»

«هیچ‌کس هم نمی‌فهمد.»
#آرمان کیفش را روی نیمکت گذاشت و از پنجره به حیاط مدرسه خیره شد.
چند نفس عمیق کشید.
ناگهان چیزی به ذهنش رسید.

با خودش گفت:
«تو مثل یک مهمان ناخوانده‌ای...»
صدای ذهنش ساکت شد.
#آرمان آرام ادامه داد:
«من دعوتت نکرده‌ام...
اما حالا که آمده‌ای، نمی‌توانم جلوی آمدنت را هم بگیرم.»

صدای ذهن دوباره گفت:
«پس یعنی می‌خواهی با همین ترس بروی؟»
#آرمان لبخند زد.
«آره...
تو هم بیا.»
زنگ کلاس خورد.
اسم #آرمان را صدا زدند.
قلبش آن‌قدر تند می‌زد که فکر می‌کرد همه صدایش را می‌شنوند.
ترس، کنار او راه می‌رفت.
دست‌هایش هنوز کمی می‌لرزید.
اما این بار...

ترس جلوتر از او راه نمی‌رفت.
کنارش راه می‌رفت.
#آرمان شروع به صحبت کرد.
دو بار کلمه‌ای را فراموش کرد.
یک بار هم از روی برگه‌اش کمک گرفت.
اما وقتی ارائه تمام شد، کلاس برایش دست زد.
.
در راه بازگشت به نیمکت، صدای ذهن دوباره گفت:
«دیدی؟ می‌توانستی بهتر باشی.»
#آرمان آرام در دلش جواب داد:
«شاید...
اما امروز قرار نبود کامل باشم...
قرار بود فقط حاضر باشم.»

آن روز، #آرمان یک راز کوچک را کشف کرد:
بعضی مهمان‌ها هیچ‌وقت از خانه ذهن ما نمی‌روند؛ اما لازم هم نیست صاحب خانه شوند
.
ادامه دارد...

🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
می‌تونی حدس بزنی کدام کتابه؟

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

🆔 @Sayehsokhan👇👇👇

Читать полностью…

نشر سایه سخن

✍ سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

*نسل ایکس*

سن آنها بین ۴۶ تا ۶۶ سال است.
این گروه از مردم ایران
بیشترین شانس و یا بد شانسی را در زندگی تجربه کردند.
حوادث مربوط به تغییر نسل؛
وقوع انقلاب در سال ۵۷؛
وقوع جنگ در سال ۵۹؛
وقوع تحولات اقتصادی و عبور از اقتصاد کوپنی به آزاد؛
وقوع تغییرات عمیق سیاسی در انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶
و و و و و...

بیشترین آسیب را به این گروه وارد کرد.

بیشترین تعداد شهدا، جانبازان، آزادگان
و بخش اعظمی از اعدامی‌های مقابله با حاکمیت
مربوط به رده سنی گروه ایکس است.

آنها کودکی را در شرایط پدر سالاری
و بزرگتر سالاری گذراندند
و مجبور بودند پوست خربزه را بخورند و مغز آن مخصوص بزرگترها بود.

وقت جوانی باید با شرایط جمهوری اسلامی کنار می‌آمدند،
خیلی از چیزهایی که الان مباح است در زمان جوانی آنها حرام و جرم بود.

در دوره جوانی آنها مسافرت یعنی ییلاق، قشلاق کردن و یا رفتن به  مشهد و یا قم
و تفریح یعنی دورهمی خانوادگی و خوردن آش و کتلت،
و نوع لاکچری آن جوجه کباب با نوشابه بود.

اکثرا صاحب یک تا دو فرزند هستند.
فرزندان‌ آنها  از نسل زِد هستند.

انها دوره فرزند سالاری را تجربه کردند
و باز به خاطر فرزندان خود،
پوست خربزه خوردند و مغز خربزه را به فرزندان خود دادند.

همیشه احساس می‌کنند که مورد احترام جوانها نیستند.

همه کسانی که در گروه نسل ایکس قرار می‌گیرند
جوانی را سپری کرده
و در میانسالی به سر می‌برند
و قبول کرده‌اند که فرزندان باید به دنبال سرنوشت خودشان بروند
بنابراین خیلی زودتر از نسل‌های قبلی
تنها شده و یا می شوند!!!

نسل پوست خربزه خور همه ناملایمات زندگی را تحمل کرده و یا تحمل می‌کنند
اما در ایران متهم به این هستند
که مانند نسل بی
مسئول شرایط فعلی هستند.
و این جمله نسل زِد
برای آنها خیلی سخت است!!!

اما خوشبختانه اکثر آنها،
به این نتیجه رسیده‌اند که مدت باقیمانده از عمر خود را برای خودشان زندگی کنند
و از فرصت باقیمانده برای گشتن و لذت بردن از دنیا استفاده کنند...

آنها آخرین نسلی هستند
که به معنای واقعی می‌دانند
فامیل یعنی چه؟؟

آنها به راحتی می‌توانستند شب منزل عموجان و یا دایی جان بمانند
اگرچه شاید الان در آپارتمان زندگی می‌کنند.

آنها خاطرات خوبی از زندگی در خانه‌های ویلایی دارند
بسیاری از آنها دوست دارند دوباره به روستا برگردند...

آخرین نسلی هستند که پاکی آب رودخانه‌ها، قنات‌ها و چشمه سارها را به یاد دارند
آخرین نسلی هستند که زاينده رود جاری، دریاچه ارومیه پر آب،
کارون شفاف و پر از ماهی
و محیط زیست پاک و بدون نایلون و پاکت میوه کاغذی...

طعم واقعی نان‌های بومی و عطر واقعی کته شمالی را تجربه کرده‌اند
و سعی می‌کنند دوره بازنشستگی خوبی را سپری کنند...

ما نسل ایکسی که تاکنون
زنده مانده‌ایم
خیلی پوست کلفت بودیم
خیلی اهل کار و تلاش بودیم
خیلی دست آورد داشتیم...

حتی اگر نسل‌های بعد از ما قبول نداشته باشند!
اما خودمان به خودمان اعتماد و اعتقاد داریم
و به خودمان درود می.فرستیم.

با افتخار می‌گوییم نسل پوست خربزه خور بودیم
اما مغز خربزه را به پدران،
بزرگترها و به فرزندان خود داده‌ایم
و پشیمان هم نیستیم....

نسل ایکس کم کم دارد می‌پذیرد
که این کشور به خانه سالمندان بیشتر
و مدرن‌تری نیاز دارد.

این نسل مفهوم مسافرت،
دینداری
احترام
سلامت نفس
وطن دوستی
و لذت بردن از زندگی
را تغییر داد
و افتخار می‌کند که اجازه داد
تا نسل زِد راه خود را انتخاب کند.

با افتخار می‌گویم
نسل ایکس دمکرات‌ترین و ایثارگرترین  نسل ایران در ۱۰۰ سال اخیر است ..

روزگارتون خوش دلتون آروم ☘️🌻☘️


🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

✍ سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

🌱 داستان چهارم: لازم نیست جوابش را بدهم...

✍ چند روز بعد، زنگ ورزش بود.
بچه‌ها قرار بود دو تیم شوند.
مثل همیشه، چند نفر زود انتخاب شدند.

#آرمان کنار زمین ایستاده بود.
همان صدای آشنا دوباره پیدایش شد.
«می‌بینی؟»
«هیچ‌کس تو را انتخاب نمی‌کند.»

#آرمان نفس عمیقی کشید.
صدا ادامه داد:
«اگر خودت بروی، حتماً می‌گویند زیادی خودت را تحویل می‌گیری.»

این بار #آرمان چیزی نگفت.
نه با صدا مخالفت کرد.
نه سعی کرد ثابت کند اشتباه می‌کند.
فقط ایستاد و گوش داد.

چند ثانیه بعد، یکی از بچه‌ها فریاد زد:
ـ#آرمان! تیم ما یک نفر کم دارد. می‌آیی؟
#آرمان لبخند زد و دوید.

در تمام بازی، آن صدا گاهی برمی‌گشت.
«الان توپ را خراب می‌کنی...»
«پاس نده...»
«اگر اشتباه کنی...»
اما #آرمان فقط بازی کرد.

بعضی پاس‌هایش خوب بود.
یکی دو بار هم توپ را از دست داد.
بازی که تمام شد، روی نیمکت نشست.
عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و آرام خندید.

نه چون آن صدا ساکت شده بود...
بلکه چون فهمیده بود لازم نیست به هر حرفی که می‌زند، جواب بدهد.

بعضی صداها...
اگر جوابشان را ندهی،
خودشان آرام‌تر می‌شوند.
و بعضی وقت‌ها...
زندگی، منتظر نمی‌ماند تا ذهن ما ساکت شود.

ادامه دارد...

🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
می‌تونی حدس بزنی کدام کتابه؟ 🌿

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

🆔 @Sayehsokhan👇👇👇

Читать полностью…

نشر سایه سخن

🌱 داستان سوم: اگر این صدا خاموش نشود...

✍ صبح روز بعد، #آرمان تصمیم گرفت یک آزمایش انجام دهد.
با خودش گفت:

«امروز هر وقت آن صدا حرف زد، فقط گوش می‌کنم.»

زنگ اول، معلم ریاضی از او خواست مسئله‌ای را روی تخته حل کند.
همان صدا فوری پیدایش شد.
«بلد نیستی...»

#آرمان بلند شد.
دو قدم که برداشت، صدا دوباره گفت:
«الان اشتباه می‌کنی...»
گچ را برداشت.
«همه دارند نگاهت می‌کنند...»

#آرمان مسئله را نوشت.
وسط کار، یک لحظه مکث کرد.
«دیدی؟ گفتم که نمی‌توانی!»
اما این بار اتفاق عجیبی افتاد.
#آرمان زیر لب، طوری که فقط خودش بشنود، گفت:

«باز هم تو...»
نه با عصبانیت.
نه برای اینکه ساکتش کند.
فقط انگار متوجه شده بود که آن صدا دوباره آمده است.
مسئله را تا آخر نوشت.

وقتی سر جایش برگشت، فهمید جوابش درست بوده است.
زنگ تفریح، دوستش پرسید:

ـ استرس نداشتی؟
#آرمان خندید و گفت:
ـ چرا... خیلی هم داشتم.

کمی سکوت کرد و بعد آرام ادامه داد:
ـ فقط فهمیدم استرس داشتن، با انجام ندادن فرق دارد.

همان لحظه، صدای آشنا دوباره زمزمه کرد:
«این دفعه شانس آوردی...»

#آرمان لبخند زد.
با خودش فکر کرد:
«انگار این صدا هیچ‌وقت خسته نمی‌شود...»
و شاید برای اولین بار، این سؤال در ذهنش شکل گرفت:

اگر قرار نیست این صدا خاموش شود، آیا باز هم می‌توانم زندگی‌ای را که دوست دارم، زندگی کنم؟

با خودش گفت: جالبه تازگی‌ها دیگر با صدا نمی‌جنگم، فقط متوجه حضورش می‌شوم!

ادامه دارد...

🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
می‌تونی حدس بزنی کدام کتابه؟ 🌿

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

✍ سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

🌱 داستان نهم: آرمانِ دیروز، آرمانِ امروز

✍ چند هفته گذشت.
یک روز، زنگ تفریح، #آرمان دوباره روی همان نیمکتی نشست که چند ماه پیش روی آن نشسته بود.
همان نیمکت...
همان حیاط...
همان مدرسه...

صدای خنده‌ی بچه‌ها، مثل همیشه در هوا می‌پیچید.
نگاهش به پنجره‌ی کلاس علوم افتاد.
لبخندی زد.
ناگهان همان صدای آشنا برگشت.

«اگر دوباره اشتباه کنی چه؟»
#آرمان سرش را بالا گرفت.
آسمان آبی بود.
ابرهای سفید آرام از کنار هم می‌گذشتند.
صدای ذهن دوباره گفت:
«هنوز هم می‌ترسی...»
#آرمان با خودش زمزمه کرد:
«آره...
هنوز هم می‌ترسم.»

چند لحظه سکوت کرد.
بعد ادامه داد:
«اما دیگر نمی‌گذارم تو جای من تصمیم بگیری.»
نسیم آرامی وزید.
برگ کوچکی روی نیمکت افتاد.

#آرمان آن را برداشت و میان انگشتانش چرخاند.
به یاد روزی افتاد که از ترس، حتی جرئت بلند کردن دستش را نداشت.

چقدر آن روز دور به نظر می‌رسید...
نه چون ترسش از بین رفته بود...
بلکه چون خودش تغییر کرده بود.
آن لحظه فهمید:

بزرگ شدن،
یعنی ترس‌هایت کوچک شوند؟
نه...
گاهی بزرگ شدن یعنی
خودت آن‌قدر بزرگ شوی که ترس‌هایت دیگر نتوانند تمام زندگی‌ات را پُر کنند.

زنگ کلاس خورد.
$آرمان از روی نیمکت بلند شد.
صدای ذهن هنوز چیزی می‌گفت.
اما این بار،
صدای قدم‌های #آرمان از آن بلندتر بود.

ادامه دارد...

🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
می‌توانی حدس بزنی کدام کتابه؟🌿

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

🌱 داستان هشتم: یک قدم کوچک

✍ صبح مسابقه‌ی سخنرانی مدرسه بود.
همان مسابقه‌ای که #آرمان چند ماه قبل حتی جرئت ثبت‌نام در آن را نداشت.

این بار اما اسمش در فهرست شرکت‌کننده‌ها بود.
وقتی نوبتش رسید، پشت تریبون ایستاد.
لبخند زد.
نفس عمیقی کشید.
اما هنوز جمله‌ی دوم را نگفته بود که ذهنش خالی شد.
سکوت...
چند ثانیه بیشتر طول نکشید؛
اما برای #آرمان، انگار زمان ایستاده بود.
صدای آشنای ذهنش با عجله گفت:
«دیدی؟ گفتم نمی‌توانی.»

چند نفر در ردیف آخر آرام چیزی به هم گفتند.
صورت #آرمان داغ شد.
برگه‌اش را نگاه کرد.
جمله‌ی بعدی را پیدا کرد.
و ادامه داد...

وقتی سخنرانی تمام شد، تشویق کوتاهی شنید.
نه آن‌قدر که انتظارش را داشت.
نه آن‌قدر که آرزو کرده بود.
بعدازظهر، تنها روی نیمکتی در پارک نشسته بود.
باران ریزی می‌بارید.

قطره‌ها آرام روی برگ‌ها می‌نشستند.
همان صدای همیشگی برگشت.
«اگر آن روز داوطلب نشده بودی، امروز این‌قدر خجالت نمی‌کشیدی.»
#آرمان سرش را پایین انداخت.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام، خیلی آرام گفت:
«شاید راست می‌گویی...»

صدای ذهن، انگار پیروز شده بود.
اما #آرمان جمله‌اش را ادامه داد:
«...ولی اگر آن روز داوطلب نمی‌شدم، امروز هم اینجا نبودم.»
باد، برگ زرد کوچکی را از شاخه جدا کرد.
برگ روی زمین افتاد...
اما باد، آرام آن را چند قدم جلوتر برد.
#آرمان لبخند زد.
با خودش گفت:

«شاید زندگی هم همین باشد...
قرار نیست همیشه پرواز کنم.
گاهی فقط کافی است...
از جایی که دیروز ایستاده بودم،
یک قدم جلوتر باشم.»

آن روز، #آرمان جایزه‌ای نگرفت.
اما وقتی از پارک بیرون رفت،
احساس کرد چیزی درونش آرام‌تر شده است.
نه چون شکست نخورده بود...
بلکه چون فهمیده بود بعضی پیروزی‌ها را
هیچ جام و مدالی نشان نمی‌دهد.
یادش آمد که همه به او می‌گویند:
«برنده شو.» اما کمتر کسی می‌گوید: «اگر امروز فقط از دیروزت یک قدم جلوتر بودی، باز هم ارزشمند است.» 🌹

ادامه دارد

این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
می‌تونی حدس برنی کدام کتابه؟

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

🆔 @Sayehsokhan👇👇👇

Читать полностью…

نشر سایه سخن

✍ سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

🌱 داستان هفتم:  راهی که برایم مهم است

✍ چند روز از ارائه گذشته بود.
زنگ آخر، #آرمان و دوستش از مدرسه بیرون آمدند.

دوستش خندید و گفت:
ـ راستی... فکر می‌کردم ارائه‌ات خیلی بهتر باشد!
#آرمان هم خندید.
ـ خودم هم همین فکر را می‌کردم.
چند قدم در سکوت راه رفتند.

بعد دوستش پرسید:
ـ پس از اینکه این‌قدر استرس داشتی، ارزشش را داشت؟
#آرمان جواب نداد.
تا اینکه به پارک کوچکی کنار مدرسه رسیدند.
پیرمردی را دید که آرام‌آرام در مسیر مخصوص پیاده‌روی قدم می‌زد.

نه می‌دوید...
نه عجله داشت...
فقط قدم برمی‌داشت.
#آرمان بی‌اختیار گفت:
ـ فکر کنم... آره.

دوستش پرسید:
ـ چرا؟
#آرمان کمی فکر کرد.
بعد آرام گفت:
ـ چون فهمیدم من برای دست زدن آخر کلاس این کار را نکردم.

برای این هم نبود که همه بگویند عالی بود.
دوستش با تعجب نگاهش کرد.
ـ پس برای چی؟

#آرمان لبخند زد.
ـ فقط دلم می‌خواست از کسی که دیروز بودم، یک قدم جلوتر باشم.
باد آرام برگ‌های درخت‌ها را تکان می‌داد.
همان صدای آشنا دوباره پیدایش شد.
«هنوز راه زیادی مانده...»

#آرمان این بار لبخند زد.
در دلش گفت:
«می‌دانم...»
«مهم این است که دارم راه می‌روم.»
گاهی مهم‌ترین اتفاق زندگی، رسیدن به مقصد نیست...

این است که بالاخره جرئت کنی در راهی قدم بگذاری که برایت مهم است.

ادامه دارد...

🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
می‌تونی حدس بزنی کدام کتابه؟

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

✍ سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

🌱 روانِ امن؛ کودکِ تاب‌آور

قسمت اول: کودکان، جنگ را با چشم‌های ما تجربه می‌کنند.

«همه زخم‌های جنگ، بر تن انسان نمی‌نشینند؛ بعضی از عمیق‌ترین زخم‌ها، در سکوتِ روان کودکان شکل می‌گیرند.»

✍ وقتی از جنگ و بحران سخن می‌گوییم، بیشتر به خانه‌های ویران، خیابان‌های آسیب‌دیده و خسارت‌های جسمی می‌اندیشیم؛ اما گاهی آنچه دیده نمی‌شود، ماندگارتر است. روان کودکان، بیش از آنچه تصور می‌کنیم، از فضای پیرامون تأثیر می‌پذیرد.

کودک برای شناخت جهان، به رفتار و نگاه بزرگ‌ترها تکیه می‌کند. اگر هر روز در خانه، تصاویر خشونت، اخبار نگران‌کننده و گفت‌وگوهای آکنده از ترس جریان داشته باشد، او نیز جهان را جایی ناامن و غیرقابل پیش‌بینی خواهد دید؛ حتی اگر هرگز صدای انفجار را از نزدیک نشنیده باشد.

ذهن کودک هنوز برای حمل این همه اضطراب و خشونت ساخته نشده است. او نمی‌تواند مانند یک بزرگسال، خبرها را تحلیل کند و میان «آنچه در صفحه تلویزیون می‌بیند» و «زندگی واقعی خود» مرزی روشن بکشد. به همین دلیل، تکرار تصاویر تلخ و اخبار هولناک می‌تواند احساس امنیت او را خدشه‌دار کند و زمینه‌ساز اضطراب، کابوس‌های شبانه و آسیب‌های عاطفی شود.

شاید این روزها نتوانیم همه رویدادهای جهان را تغییر دهیم، اما می‌توانیم فضای خانه را امن‌تر کنیم. لازم نیست کودکان همه خبرها را بدانند، همه تصاویر را ببینند و همه نگرانی‌های بزرگسالان را بشنوند.

گاهی خاموش کردن تلویزیون، کنار گذاشتن تلفن همراه، قدم زدن با فرزند، کتاب خواندن، بازی کردن یا شنیدن خنده‌های او، ارزشمندتر از ساعت‌ها دنبال کردن خبرهایی است که جز افزایش اضطراب، دستاورد دیگری ندارند.

بیایید در روزهای بحران، بیش از همیشه نگهبان آرامش خانه باشیم. کودکان، پیش از آنکه به تحلیل‌های ما نیاز داشته باشند، به احساس امنیت نیاز دارند؛ امنیتی که از حضور آرام، نگاه مطمئن و محبت بی‌دریغ پدر و مادر سرچشمه می‌گیرد.

«آرامش، نخستین هدیه‌ای است که والدین می‌توانند به فرزندان خود ببخشند؛ زیرا کودکان، پیش از آنکه به سخنان ما گوش دهند، از حالِ ما درس می‌آموزند.»

🌱 هر کودکِ تاب‌آور، حاصل حضورِ یک بزرگسالِ آرام است.

ادامه دارد...

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

امروز شنبه است... 🌿

✍ هفته‌ای تازه آغاز شده و فرصتی دوباره پیش روی ماست؛ فرصتی برای آنکه کمی آگاهانه‌تر زندگی کنیم و ذهنمان را مهربان‌تر مدیریت کنیم.

پیشنهادی برای این هفته:

هر شب، پیش از خواب، با توجه به پرسش زیر، به خودت نمره‌ای بین صفر تا بیست بده و آن را یادداشت کن. در پایان هفته، معدل نمره‌هایت را حساب کن.

امروز، هر زمان که ناراحتی‌ها، ناکامی‌ها یا خاطرات تلخ گذشته ــ دور یا نزدیک ــ به ذهنم آمد، چقدر توانستم اجازه ندهم مرا با خود ببرد؟

چقدر توانستم آنها را جدی نگیرم، با نشخوار ذهنی به آنها پر و بال ندهم و آرامش امروز خود را قربانی دیروز نکنم؟

در چنین لحظه‌هایی، این جملات را با خودم مرور می‌کنم:

«امروزت را با یادآوری سختی‌های دیروز خراب نکن. مرور مداوم تلخی‌های گذشته، نه‌تنها دردی را درمان نمی‌کند، بلکه آن را عمیق‌تر می‌کند. این خاطره‌ها هیچ مشکلی از امروزت را حل نخواهند کرد؛ برعکس، با درگیر کردن ذهن و غمگین کردن دلت، توانایی تو را برای یافتن راه‌حل‌های امروز کاهش می‌دهند.

این فکرها ممکن است به ذهنت بیایند؛ طبیعی است. اما لازم نیست مهمان دائمی ذهنت باشند. افکار می‌آیند، می‌مانند و نهایتا می‌روند.
بگذار بیایند و بگذرند... و تو، آرام و آگاه، به زندگی و کار امروزت ادامه بده.»

ما همیشه اختیار نداریم که چه فکری وارد ذهنمان شود؛ اما می‌توانیم انتخاب کنیم که به کدام فکر اجازه ماندن بدهیم.

بیایید این هفته، به جای زندگی در سایه‌ی دیروز، سهم بیشتری از ذهن و دلمان را به امروز اختصاص دهیم.

شاید بزرگ‌ترین نشانه‌ی بلوغ روانی، این نباشد که گذشته را فراموش کنیم؛ بلکه این باشد که دیگر اجازه ندهیم گذشته، امروزمان را مدیریت کند.

شنبه‌تان سرشار از آرامش، حضور و امید... 🌱

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

🌱 داستان پنجم: این بار از خودم پرسیدم...

✍ چند روز بعد، معلم علوم وارد کلاس شد.
لبخندی زد و گفت:
ـ یادتان هست درباره ارائه‌ی هفته آینده صحبت کرده بودیم؟

هنوز چند نفر داوطلب لازم داریم.
کلاس ساکت شد.
صدای آشنا دوباره از راه رسید.
«سرت را پایین بینداز...»
#آرمان لبخند کمرنگی زد.
«باز هم تو آمدی...»

صدا ادامه داد:
«اگر اشتباه کنی، همه یادت می‌مانند.»
این بار، #آرمان با صدا بحث نکرد.
فقط یک سؤال از خودش پرسید.
نه از آن صدا...
از خودش.

«اگر نترسم، دوست دارم چه کار کنم؟»
چند لحظه سکوت...
پاسخ آرام‌آرام از دلش بیرون آمد.
«دوست دارم ارائه بدهم.»

همان لحظه، صدای ذهنش با عجله گفت:
«ولی می‌ترسی!»
#آرمان در دلش جواب داد:
«درست است...
می‌ترسم.»

دستش هنوز روی میز بود.
قلبش تند می‌زد.
ترس هنوز همان‌جا بود.
اما این بار، انگار ترس تنها کسی نبود که در کلاس نشسته بود.
یک آرزو هم آنجا بود...

آرزوی اینکه یک بار، خودش را امتحان کند.
#آرمان آرام دستش را بالا برد.
معلم با لبخند گفت:
ـ خیلی هم عالی، #آرمان!

تا زنگ آخر، صدای ذهنش هنوز غر می‌زد.
«اشتباه کردی...»
«پشیمان می‌شوی...»
اما #آرمان فقط لبخند می‌زد.

چون فهمیده بود...
گاهی شجاعت یعنی با وجود ترس، همان کاری را انجام بدهی که برایت مهم است.

ادامه دارد...

🌿 این داستان با الهام از یکی از آثار انتشارات سایه سخن نوشته شده است.
می‌تونی حدس بزنی کدام کتابه؟

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

#از_شما

*❣️به نام حضرت دوست❣️*

*🌹بامداد آدینه‌تان سرشار از آرامش و نشاط باد🌿🌸*

روزگار، آرام و بی‌صدا، بزرگ‌ترین حقیقت را هر روز در گوش ما زمزمه می‌کند؛
اینکه هیچ‌کس برای همیشه مهمان این جهان نیست.

پیش از ما، انسان‌هایی زیسته‌اند که گمان می‌کردند همه‌چیز در اختیارشان است؛ خانه‌ها، ثروت‌ها، قدرت‌ها، آرزوها و دلبستگی‌ها. اما امروز، تنها نامی از برخی مانده و خاطره‌ای از اندکی.

سرانجام، همه‌ی آنچه روزی «مال ما» بود، از ما جدا می‌شود؛ اما آنچه هرگز از این جهان جدا نمی‌شود، اثر قدم‌های خیری‌‌ست که برداشته‌ایم، لبخندهایی‌ست که آفریده‌ایم و نام نیکی‌ست که در حافظه دل‌ها به یادگار گذاشته‌ایم.

آنچه باقی می‌ماند، داستان زندگی ماست؛ اینکه چگونه زیستیم، چگونه اندیشیدیم، چگونه با انسان‌ها رفتار کردیم و چه اثری از خود بر جهان گذاشتیم.

*✅پس چه زیباست که ماندگار زندگی کنیم! نه با انباشتن، که با بخشیدن.
نه با فخر فروختن، که با دست گرفتن.
نه با رقابت برای بیشتر داشتن، که با تلاش برای مفیدتر بودن.*

💐🌾🌺💐🌾🌺💐

محمدحسین فرقانی

با سپاس فراوان از جناب مهندس فرقانی عزیز

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

همیشه با ساز این مرد زندگی می‌کردم

سخنان زنده یاد محمدرضا شجریان، درباره‌ی جلیل شهناز

#جلیل_شهناز
زاده‌ی ۱۳۰۰
#درگذشته‌ی_۲۷_خرداد_۱۳۹۲

Читать полностью…

نشر سایه سخن

📚 #کتاب:

#تئوری_انتخاب_در_اتاق_مشاوره

📘#نام_اصلی:
#Counseling_with_choice_theory #the_new_reality_therapy
✍️ اثر:  #دکتر_ویلیام_گلسر
👌 ترجمه: #دکتر_علی_صاحبی و #دکتر_عاطفه_سلطانی_فر
📖 #چاپ: سوم
📇 انتشارات: #سایه_سخن

✍ با مطالعه‌ی این کتاب تخصصی احساس می‌کنیم که این کتاب مستقیماً با زندگی ما حرف می‌زند.

چرا ماندن، گاهی سخت‌تر از رفتن است؟

تصور کنید در یک عصر آرام، روبروی پنجره نشسته‌اید. در ذهن شما، تصویری از زندگی‌تان می‌چرخد؛ زندگی‌ای که شاید در ظاهر همه چیز خوب است، اما در درون، انگار چیزی کدر و خاکستری شده است.

شاید شما هم مثل «مورین» باشید...
در فصل نهم این کتاب دکتر ویلیام گلسر، ما را با شخصیتی به نام مورین آشنا می‌کند:

او زنی است که در میان تضادهای عمیق زندگی‌اش گیر افتاده؛ ازدواجی که دیگر آن شور و نشاط سابق را ندارد، اما او نمی‌داند چرا با وجود تمام این ناراحتی‌ها، همچنان به آن مسیر ادامه می‌دهد. او تنها نیست. مطمئنم او تنها زنی نیست که در تله‌ی «بایدها» و «مجبورها» گرفتار شده و با وجود بد بودن شرایط، به ریتمِ تکراری زندگی ادامه می‌دهد.

آیا این تصویر، بازتابی از دنیای شماست؟

- آیا احساس می‌کنید در روابطتان، به جای «انتخاب کردن»، فقط دارید «تحمل می‌کنید»؟

- آیا مدام در حال جنگ با محیط یا اطرافیانتان هستید تا فقط کمی آرامش پیدا کنید؟

- آیا احساس می‌کنید کنترل زندگی‌تان از دست رفته و فقط در واکنش به اتفاقات، زندگی می‌کنید؟

اگر پاسخ شما «بله» است، شاید وقت آن رسیده که نگاهتان را به «نیازها» تغییر دهید.

در کتاب "تئوری انتخاب در اتاق مشاوره" اثر ویلیام گلسر، ما فقط با مشکل روبرو نمی‌شویم، بلکه یاد می‌گیریم چگونه «انتخاب» کنیم.

دکتر گلسر به ما نشان می‌دهد که چگونه می‌توانیم از دنیای «ما مجبوریم» به دنیای «ما انتخاب می‌کنیم» قدم بگذاریم.

این کتاب، نقشه راهی است برای کسانی که می‌خواهند بدانند چرا در موقعیت‌های دشوار گیر کرده‌اند و چگونه می‌توانند با تغییر رویکرد خود، واقعیت جدیدی برای زندگی‌شان بسازند.



🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

✍ سلام! صبح بخیر

امروزتان سرشار از عشق و برکت 💐

🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

📚 #معرفی_کتاب : #زیستن_با_ریتم_زندگی_و_نه_با_آهنگ_خشم


چگونه از تلاش بیهوده برای سرکوب خشم دست برداریم؟

🔻🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺

ثبت نظر درباره این کتاب در پیج اینستاگرام سایه‌سخن



🆔 @SayehSokhan

Читать полностью…

نشر سایه سخن

سی سال معلمی-🌷


۳۰ سال معلمی کم نیست
۳۰ سال  قبل از ساعت ۶ صبح بیدار شدن!
و همزمان با آماده‌کردن صبحانه، آماده‌کردن وسایل و غذای کودکت،
آرام و سروقت بیدارکردن بقیه اعضای خانواده و مهیاکردن اسباب کار روزانه‌ی آنها و  راهی‌کردنشان!

و سپس
جا گذاشتن تمام غصه‌ها ورنج‌ها وخستگی‌هایت در پشت درب خانه!

تا دیر نشده تو هم باید  راه بیفتی و  کودکت را به آغوش بکشی و با دیگر دستت  ساک بچه و   کیف خودت را و البته چادرت! را سفت بچسبی!

به مهد که رسیدی فرزند دلبندت را خواب‌آلود و گریان از خود جدا کنی و به غیر بسپاری   😭

      چه لحظه‌های جانکاهی!😢

و سپس به آرامی اشک‌ها را  از گوشه‌ی چشمانت  پاک کنی!
ان هنگام که   دست نوزادت را به سختی از یقه‌ات جدا می‌کنی! 

         " هیچ‌کس حال تو را  نفهمید" !

به محض رسیدن به مدرسه- (شهر یا روستا که ممکن بود  بیش از ساعتی طول بکشد) !!-

  باید لبخند را تمرین می‌کردی ،صدایت را صاف می‌کردی و خم به  ابرو نمی‌آوردی !!

تا به دخترانی که  با شوق صدایت می‌کنند جواب دهی و با صدای بلند بگویی:
  صبح بخیر جااانم تو هم خوبی؟

و با قدم برداشتن در حیاط پر از چاله‌ی مدرسه
 ان را لبریز کنی از عطر حضورت 
   برداشتن گامهای باصلابتت، الگویی باشد  برای  شاگردانت !

باید با نشاط و پرانرژی وارد دفتر مدرسه  شوی تا  حس کنجکاوی همکار و یا دوستی، حال   خراب درونت را فاش نکند !

و بعد از احوالپرسی‌کردن  با دیگر همکاران و ثبت  زمان حضورت، دفتر حضور وغیاب  به دست !!
  راهی کلاس شوی،
طبقه‌ی اول
طبقه‌ی دوم
طبقه‌ی سوم

اینجاست که  باید ازجان مایه بگذاری!
در کلاس قدم که می‌گذاری

  هم مادری، هم خواهر
هم معلمی و هم الگو
و هم مونسی، هم مرهم

  دخترکانی  که هرکدام از خانواده‌ایی سر کلاس حاضر شده‌اند
یکی خوشحال
یکی غمگین
یکی بیمار
یکی رنجور
یکی افسرده
یکی گریان
یکی خندان
و یکی یتیم
یکی فرزند طلاق
یکی تک فرزند
یکی از شهر
یکی از روستا
و یکی ....

باید با آنها خندید
با آنها گریست، با آنها زندگی کرد

  معلم یک بازیگر است

بازیگری که از جان و روح  خود مایه می‌گذارد
معلمی که  تمام حال خراب خود را  پشت در کلاس رها می‌کند!
او  در کلاس ، مادر  سی _چهل  دختر  می‌شود 
که هریک دنیایی  عجیب و غریب دارند !

تو باید مرهم شوی  بر زخمهای حک شده بر روح و روانشان،  شاید دردهایشان را  التیام بخشی

باید مثال ِ نور بتابی تا جهل ونادانی را از وجودشان
بزدایی
تو باید سراپا نور و محبت شوی  ، بدرخشی و با تلالو نورانی عشق
سنگ وجود شاگردانت راصیقل  دهی
و با عشق  و آگاهی ودانایی  همه را به مکتب درس خویش فرا خوانی و جان تشنگان  حقیقت را سیراب  کنی !

واین پروسه حداقل ۳ بار در روز تکرار می شود و...
سپس ۹ ماه درسال

و سرانجام سی سال ..‌‌

  سی سال می گذرد  می بینی خود خاکستر شده‌ای اما ققنوس‌ها از خاکسترت پرواز می‌کنند و بلندای آسمان را فتح  کرده‌اند 
و چه شیرین است نظاره‌ی این پرواز

هزاران بار درود و سپاس!
 ای فرشته‌ی جانفدا ! ❤️


🆔 @Sayehsokhan

Читать полностью…
Subscribe to a channel