3590
8780 ⚠ تنها کانال اختصاصی شاهبیت در تلگرام ⚠ instagram.com/ShahBeit
شعر کامل 🩵
مغول شمایل شب را داشت
شب رنگ سوگواران است
مکتوب سوگوار
تاریخ نسل خام پلوخواری است
که آمدن و رفتنش
مثل خندهی دیوانگان
بدون سبب
و بیهودهست
و زندگانیاش
خزه را میماند در آب
پر از تحرّک ظاهر
و رکود باطن
آیا انسان قبیلهایست
که در تصوّر خوردن میکوچد
آیا حدیث معدهی لبریز
لبهای دوخته
و حنجرهی خاموش
ربط و اشارهای
به مبحث "بودن" دارد
سپور را گفتم
خبر چه داری
گفت: زباله
بودن از انحصار خبر بیرون است
چکار دارم
کوتولهها چه شدند
چکاره شدند
کجا هستند
و یا چرا نمیشنوند
صدای پای کسی را
که از افق برمیگردد
و برمیگردد به افق
من اهل مذهب بیدارانم
و خانهام دوسوی خیابانیست
که مردم عایق
در آن گذر دارند
صدای هق هقی از دوردست میآید
چطور اینهمه جان قشنگ را
عایق کردند
چهطور؟
چهطور؟
چهطور؟
♥️🍂
تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد، موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه میفهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است
#میلاد_عرفان_پور
👑 @ShahbeitChannel
غزل کامل:
وای من که میروید دشنه دشنه خار اینجا
مثل این که میگیرند، ماتم بهار اینجا
جای جای این وادی، از سراب سیراب است
ریشه ریشه میسوزند، بوته های خار اینجا
در جهان بی دردی، از پی چه میگردی؟
غیر غم نمیآید همدمی به کار اینجا
نالهای، خروشی نیست، آه شعلهجوشی نیست
ما دلی نمیبینیم، گرم و شعله بار اینجا
از من و تو میگیرد فرصت تماشا را
بیعتی که آیینه بسته با غبار اینجا
آتشین دمان رفتند سرفشان و پاکوبان
بعد از این نمیرقصند با طناب دار اینجا
شور سر به داری نیست، شوق پایداری نیست
تا به کی ز دلتنگی، میکشی هوار اینجا؟
التهاب داغی کو؟ لالهای، چراغی کو؟
تا تو را به رقص آرد عشقِ شعله کار اینجا
تربت شهیدان را غرق لاله کن، یعنی:
پارهی دلی بگذار روی هر مزار اینجا
کورسوی نوری نیست، روشنای طوری نیست
ای کلیم من برخیز! مژدهای بیار اینجا
ای زلال روحانی! چشمه چشمه جاری شو
وِی شکوه بارانی! نم نمی ببار اینجا
غزل کامل ♥️
درین محاکمه تفهیمِ اتهامم کن
سپس به بوسهی کار آمدی تمامم کن
اگر چه تیغ زمانه نکرد آرامم،
تو با سیاستِ آبروی خویش رامم کن
به اشتیاق تو جمعیتیست در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتلعامم کن
شهید نیستم اما تو کوچهیِ خود را
به پاسِ این همه دلدادگی به نامم کن
شرابِ کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...
اگر که بابِ دلت نیستم حرامم کن
لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم
تو مرحمت کن و با بوسهای تمامم کن
غزل کامل❤️
در هوای سحرم حال و هوای دگر است
هرچه دارم همه از حال و هوای سحر است
ناز پرد از طراوت همه جا درپرواز
مهر بانوی لطافت همه جا درگذر است
سحرم با طرب آید كه نوید ظفرم
سحرم بال و پر آرد كه زمان سفر است
بوی یاس آرد و گوید كه تورا همنفس است
عطر عشق آرد و گوید كه تورا راهبر است!
من سبكبال تر از چلچله پرواز كنم
گرچه پایم همه در خاک به زنجیر در است
سفر عالم جان است و جدایی از خویش
نه از آنگونه سفرهاست كه در بحر و بر است
هرطرف بال گشایم همه جا چهره دوست
پاك چون پرتو خورشید به پیش نظر است
هردو بازوی گشودهست به سویم كه: تورا
گرمتر از دل و جان بر سر این سینه سر است
هر دو بازوی گشایم به هوایش كه مرا
تا تو همصحبتی ای دوست، جهان زیر پر است
سحر بی تو سحر نیست، گذر در ظلمات!
نفس بی تو نفس نیست، هبا وهدر است
خود تو روح سحری با تو من از خود بدرم
هركه با روح سحر باشد از خود بدر است
با سحر همسفرم رو به چمن زار امید
یعنی آنجا كه تو میتابی و دنیا سحر است!
جای دل، آتشی از مهر تو در سینه روان
جای خون، عشق تو در جان و تنم شعلهور است
طرحی از زلف تو دیشب به سرم کرد خطور
صبح با هر که سخن رفت، پریشان گفتم...
#معنی_زنجانی
💛 @ShahbeitChannel
بگذار در آغوش تو آرام بگیرم
دلچسبترین شیوهٔ جانباختن است این
#سعید_بیابانکی
🩵 @ShahbeitChannel
شعر کامل ♥️
شب فراق که داند که تا سحر چندست
مگر کسی که به زندان عشق در بندست
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانندست؟
پیام من که رساند به یار مهرگسل
که برشکستی و ما را هنوز پیوندست
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگندست
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست
بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست
به جای خاک که در زیر پایت افکندست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
به زیر هر خم مویت دلی پراکندست
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
گمان برند که پیراهنت گلآکندست
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دستها که ز دست تو بر خداوندست
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
بیا و بر دل من بین که کوه الوندست
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست
غزل کامل 🍃
نه توصیفی که میگویند راویهای افسانه
نه تصویری که میسازند شاعرهای دیوانه
نه در آن کوهسارانی که میلرزند بر سینه
نه در آن آبشارانی که میریزند بر شانه
نه شیرینکاری ماهی که افتاده ست در برکه
نه آتشبازی شمعی که میگیرد به پروانه
نه در سلما، نه در لیلا، نه در شیرین، نه در عذرا
نه در اکناف ترکستان، نه در اقصای فرغانه
نه در آن «شاهدخترها»، نه در آن «شط پر شوکت»
نه در «ری را»، نه در «آیدا»، نه حتی در «گلستانه»
همینجا بود، اینجا، روی مبل رنگ و رو رفته
همینجا روبه روی جعبهی جادوی روزانه
همینجا بود اینجا غرق در بحر غمی کهنه
همینجا، گرم صحبت با مراحمهای پرچانه
همینجا، پشت کوه ظرفهای چرب و ناشسته
همینجا، در کلنجار اتو با رخت مردانه
همین رنگی که افتاده ست بر چای تر و تازه
همین بویی که پیچیده ست توی آشپز خانه
«کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟»
بیا اینجاست، نان گرم روی میز صبحانه
غزل کامل 🌼
هستیام رفت و دلم سوخت و خون شد جگرم
باخبر باش که بعد از تو چه آمد به سرم
در قضاوت همه حق را به تو دادند ولی
نکته اینجاست که من رازنگهدارترم
گرچه آزردیام ای دوست محال است که من
چون تو از دوست به بیگانه شکایت ببرم
راه بر گریه من بسته غرورم، ای عشق
کاش با تیغ تو بر خاک بیفتد سپرم
من که یک عمر به حقم نرسیدم ای دوست!
باشد ! از خیر رسیدن به تو هم میگذرم...
🤍
به نام عشق که زیباترین سرآغاز است
هنوز شیشهی عطر غزل درش باز است
جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است
هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثهای خانمان برانداز است
پدر نگفت چه رازیست اینکه تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است
به بام شاه و گدا مثل ابر میبارد
چقدر عشق شریف است و دست دل باز است
بگو هرآنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است
ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلندپرواز است
سامرا از غم تو، جامهدران است، هنوز#قاسم_صرافان
چشم «نرگس» به جمالت، نگران است، هنوز
دل شهزادهی روم، آینهی دلبریات
تاک ها مست تو و این لقب عسکریات
پسر حضرت هادی! به فدایت پدرم
پدر حضرت مهدی! به فدایت پسرم
حج نرفتی تو ولی قبلهی حاجات شدی
تو خودت، عین صفا، مشعر و میقات شدی
کعبه، یک چهاردهم، بی تو صفا کم دارد
بی تو، یک چهاردهم، عطر خدا کم دارد
ماه زیبا! حسنِ دوم زهرا! برخیز
مهدیات دل نگرانت شده، بابا! برخیز
باز هم جان جهان را تو در آغوش بگیر
صاحب عصر و زمان را تو در آغوش بگیر
روی زانو بنشان آینهی طاها را
تو ببوس از طرف ما، پسر زهرا را
غم پرپر شدنِ چون تو کریمی، سخت است
به رقیه قسم! آقا! که یتیمی سخت است
غزل کامل ✨
کشيده است به رسوايی و جنون کارم
ميان جمع بگويم که دوستت دارم؟!
که دستگيریام ای عشق میکند آيا
خدا نکرده اگر از تو دست بردارم؟
گرفت بارِ غمت را به دوش هر کس، مُرد
خبر دهيد که من زنده زير آوارم
مراقبم که مبادا تُهی شوم از تو
قسم به چشمِ تو! در خواب نيز بيدارم
شبيهِ اسفندم بي قرارِ گريهی سير
شب و غروب و سحر، صبح و ظهر میبارم
آوخ! هنوز زخمیم و رنج میبرم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم
مردم چه میکنند که لبخند میزنند؟
غم را نمیشود که به رویم نیاورم
قانون روزگار چگونهست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم
تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتیست
از فکر دیدن تو تَرَک میخورد سرم
واماندهام که تا به کجا میتوان گریخت
از این همیشهها که ندارند باورم
حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور میکنند بگویم که بهترم ...
غبار صبح تماشاست هرچه بادا باد
تو هم بخند، جهان خراب میخندد
#بیدل_دهلوی
💛 @ShahbeitChannel
زاهد خشک کجا، پیچ و خم عشق کجا؟
آهن سرد محال است که زنجیر شود...
#صائب_تبریزی
🖤@ShahBeitChannel
شعر کامل 👇🏻❤️
چشمهای در حوالی دل ماست
گریهی ما، زلالی دل ماست
میشناسیمش از قدیم و ندیم
غم، یکی از اهالی دل ماست...
اشک، این نکته نکته طبع روان_
طرح نازک خیالی دلماست
اشک گاهی غم است و گاهی شوق
شرحِ حالی به حالی دل ماست
میدود بی هوا و میافتد
شاهد خردسالیِ دل ماست
اشک تحفهست، تحفهی درویش
همت دست خالی دل ماست
اشک، این میهمان ناخوانده
غزل ارتجالی دلماست
غزل کامل ✨
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع، ولی لب هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دلکند، نشد
با چراغی همهجا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس ... هیچکس اینجا به تو مانند نشد
هرکسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه "خداوند" نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
غزل کامل 🌸
نزدیک ما سگان درت جا نمیکنند
مردم چه احتراز که از ما نمیکنند
رسم کجاست این، تو بگو در کدام ملک
دل میبرند و چشم به بالا نمیکنند
رحمی نمیکنی، مگر این محرمان تو
اظهار حال ما به تو اصلا نمیکنند
لیلی تمام گوش و ندیمان بزم خاص
ذکر اسیر بادیه قطعا نمیکنند
این قرب و بعد چیست نه ما جمله عاشقیم
آنها چه کردهاند که اینها نمیکنند؟
عشق آن دقیقه نیست که از کس توان نهفت
مردم مگر نگاه به سیما نمیکنند
پند عبث بلاست بلی، زیرکانه عشق
بیهوده جا به گوشهٔ صحرا نمیکنند
این طرفه بین که تشنه لبان را به قطرهای
سد احتیاج هست و تمنا نمیکنند
وحشی چه کردهای تو که خاصان بزم او
هرگز عنایتی به تو پیدا نمیکنند؟...
گر توانی که بجویی دلم، امروز بجوی
وَر نه بسیار بجویی و نیابی بازم...
#سعدی
❤️ @ShahbeitChannel
غزل کامل 🥀
خواب دیدی شبی که جلادان، فرش دارالخلافهات کردند
گردنت را زدند با ساطور، به شهیدان اضافهات کردند
میخروشیدی اینکه میبینید، شیمیائی است، مومیائی نیست
نه ابوالهول ها نفهمیدند، متهم به خرافهات کردنت
چهارده سال میشود، یانه، چهارده قرن سخت میگذرد
بیقراری مکن خبر دارم ، سرفهها هم کلافهات کردند
زخم و کپسولهای اکسیژن ، چه میآید به صورتت، مؤمن
تو بدانی اگر که تاولها چقدر خوش قیافهات کردند
شهرها برج مست میسازند، برجها بتپرست میسازند
شرق ما حیف غرب وحشی شد، محو در دود کافهات کردند
فکر بال تو را نمیکردند، روح ترخیص میشد از بدنت
و تو بالای تخت میدیدی، کفنت را ملافهات کردند
جا ندارند در هبوط خزه، سروها -جمله های معترضه-
زود رفتی به حاشیه، ای متن، زود حرف اضافهات کردند
هزار شب تو برای هوای خود خفتی
یکی شبی چه شود از برای یار مخسب!
#مولانا
👑 @ShahbeitChannel
لب از گفتن چنان بستم که گویی
دهان، بر چهره زخمی بود و بِهْ شد ...!
#طالب_آملی
❤️🩹
@ShahbeitChannel
چه حالتیست سخن پیچپیچ میگویم
هزار گفتنیام هست و هیچ میگویم
چه بیم فهم کس و درک ناکس است مرا
کویر عین کویر است، این بس است مرا
من از کویر میآیم، کویر خاموشیست
کویر از همه جز عاشقی فراموشیست
كوير كهنهشرابيست در سبوي زمين
كوير عقدهی تلخیست در گلوی زمين
كوير تشنهی شور است و شور شوريدهست
كوير تعبيه در دل، كوير در ديدهست
غزل کامل 🔻
چقدر میگذرد کاین چنین زمان خسته است؟
که از مرور و تبدّل، جهان و جان خسته است
کجا گریزد از این سنگبارش نفرت؟
پرنده کز قفس تنگ آسمان خسته است
چگونه شعر بگویم؟ که طبع عاصی من
از ایستادن در انتظار نان خسته است
پس از هجوم سپید تو بهمن هیجان!
غزل چو خاطر گلهای زعفران خسته است
نمیخرند به جز خود ز من، شکستنیام
ز بینهایت آیینهها دکان خسته است
سر گلایه ندارم، ولی تو هیچ مگوی!
که روح عاشقم از حرف این و آن خسته است
جواب زردی ما را چرا خزان بدهد؟*
از این تقلب ما روز امتحان خسته است
وفا نکردی اگر، مثل مرد خائن باش!
که از زنانگی و حیله، داستان خسته است
چه روزها و چه شب ها گذشته، خنجرکم!
هنوز قلب من از راه اصفهان خسته است
تو از برای خدا با دلم مدارا کن!
کز این مرافعه، تاریخ عاشقان خسته است
از #یوسفعلی_میرشکاک بخوانیم:
زلف رها در بادت آخر داد بر بادم
لایق نبودم بندگی را کردی آزادم
بردم شکایت از تو پیش مستی چشمت
لب وا نکرد اما صدای سرمه بنیادم
در هرکجا باشی فراموشت نخواهم کرد
گفتی و در آغوش چشمت بردی از یادم
یک روز چون زنجیر بر پای من افتادی
یک عمر همچون سایه در پای تو افتادم
خواهد شنید آخر، تو می گفتی دلا! دیدی؟
پشت در بی اعتنایی ماند فریادم
آیینهای بودم پر از شیرین که خسرو زد
بر سنگم اکنون سایه سنگین فرهادم
جای شگفتی نیست آتشزایی شعرم
آذرپرستی چون اوستا بوده استادم
یوسف دلت پیش زلیخا بود و فرسودی
بیهوده عمری پای در زنجیر بیدادم
این شعر معروف ایشان را #ناصر_عبدالهی سالها پیش به گنجینهی موسیقیهای ماندگار ایران افزوده.
داشت در یک عصر پاییزی زمان میایستاد
داشت باران در مسیر ِناودان میایستاد
با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است
چای مینوشيد و قلب استکان میایستاد
در وفاداری اگر با خلق میسنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان میایستاد
یک شقایق بود بین خارها و سبزهها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان میایستاد
در حیاط خانه گلها محو عطرش میشدند
ابر، بالای سرش در آسمان میایستاد
موقع رفتن که میشد من سلاحم گریه بود
هر زمان که دست میبردم بر آن، میایستاد
موقع رفتن که میشد طاقت دوری نبود
جسممان میرفت اما روحمان میایستاد
از حساب ِعمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
ساعت آن کافه یک شب در میان میایستاد
قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل
باز با این حال میگفتم بمان، میایستاد
ساربان آهسته ران کارام جانم میرود
نه چرا آهسته، باید ساربان میایستاد
باید از ما باز خوشبختی سفارش میگرفت
باید اصلا در همان کافه زمان میایستاد
مپرس شادی من حاصل از کدام غم است
که پشت پرده عالم، هزار زیر و بم است
زیان اگر همهی سود آدم از دنیاست
جدال خلق چرا بر سر زیاد و کم است؟
اگر به ملک رسیدی جفا مکن به کسی
که آنچه «کاخ» تو را « خاک» میکند ستم است
خبر نداشتن از حال من، بهانهی توست
بهانهی همه ظالمان شبیه هم است
کسی بدون تو باور نکرده است مرا
که با تو نسبت «من» چون « دروغ» با قسم است
تو را هوای به آغوش من رسیدن نیست
وگرنه فاصلهی ما هنوز یک قدم است
#فاضل_نظری
👑 @ShahbeitChannel