treatmentofgrief | Unsorted

Telegram-канал treatmentofgrief - سوگ درمانی🌱

339

Subscribe to a channel

سوگ درمانی🌱

عملیات نجاتِ یک کلمه‌ی مظلوم

امروز یک کشف کوچک اما شیرین داشتم؛ از آن کشف‌هایی که شاید برای بقیه فقط یک «خب که چی؟» باشد، اما برای من تبدیل شد به یک عملیات تحقیقاتی! 😂

چند روزی بود مشغول خواندن «جای خالی سلوچ» محمود دولت‌آبادی بودم.

ناگهان رسیدم به یک جمله و یک‌دفعه یک پرونده‌ی قدیمی از بایگانی ذهنم بیرون پرید.

سال‌ها پیش، وقتی بچه بودم، یک روز در آبدارخانه‌ی مدرسه صدای داد و بیداد بابای مدرسه را شنیدم که با لحن بدی به خانمش می‌گفت:

«خر سیاه و یه کیله جو…»

همان‌جا دل کودکانه‌ام برای آن خانم سوخت:

«کیله؟! این دیگر چه کلمه‌ای است؟ نکند فحش خیلی بدی باشد؟!» 😂

اما چون بد دانسته بودمش، اجازه‌ی سؤال کردن را از خودم گرفتم؛ نه از پدر و مادرم پرسیدم، نه از معلم، نه از کسی.

و کم‌کم در لابه‌لای زندگی، کیله را گم کردم؛ چون دیگر اصلاً نشنیدمش.

تا اینکه امروز، بعد از چند دهه، در «جای خالی سلوچ» رسیدم به این جمله:

«دریغ از یک پیاله‌ی جو! خری که غروب به غروب نیم من جوکیلش بوده، حالا دارد روده‌هایش خشک می‌شوند!»

ناگهان گفتم:

«صبر کن! این همان کیله‌ی دوران کودکی من نیست؟!» 😂

انگار یک پرونده‌ی قدیمی دوباره برایم باز شد.

شروع کردم به جست‌وجو و فهمیدم این واژه‌ی مظلوم اصلاً ناسزا نبوده؛ یک واحد اندازه‌گیری برای غلات بوده.

بیچاره «کیله»!

آن روز در ذهن من متهم بود، در حالی که هیچ جرمی مرتکب نشده بود. 😂

جالب‌تر اینکه آن روز چیزی که در ذهن کودکانه‌ی من ماند، خودِ واژه نبود؛ فضای دعوا و لحن تند آن آدم بود.

من هم طبق قانون ذهن کودکانه، همه‌چیز را یک‌جا برداشته بودم و «کیله» را هم شریک جرم کرده بودم!

و اینجا بود که دوباره به همان عادت قدیمی خودم رسیدم:

بعضی‌ها یک کلمه می‌بینند و رد می‌شوند؛
من یک کلمه می‌بینم و مجبورم بروم ببینم از کجا آمده، ریشه‌اش چیست، چه مفهومی داشته، چه زندگی‌ای کرده و چند نسل قبل از من آن را به زبان آورده‌اند. 😂

آخر کتاب هم چشمم افتاد به این جمله:

«پایان، ۱۳۵۷»

خنده‌ام گرفت.

نویسنده در سال ۱۳۵۷ داستانش را تمام کرده بود، اما یک خواننده‌ی کوچک که هنوز به دنیا نیامده بود، سال‌ها بعد تازه داستان خودش را با یک کلمه شروع کرد.

واقعاً کتاب‌ها عجیب‌اند؛

گاهی جواب سؤال‌هایی را می‌دهند که سال‌ها پیش در گوشه‌ای از ذهنمان جا گذاشته‌ایم و خودمان هم یادمان رفته بود که روزی پرسیده بودیم.

و گاهی یک «کیله»ی ساده، تبدیل می‌شود به پنجره‌ای رو به زبان، خاطره و کودکی. 😂

✍🏻فهیمه احمدی،روانشناس
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

شاید زیستن یعنی دوباره دیدنِ چیزهایی که سال‌هاست از کنارشان بی‌تفاوت گذشته‌ایم…
باران، آسمان، یک لبخند، یک لحظه🌿
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

«بالاترین مسیر معنوی، خودِ زندگی است.»
✍🏻مایکل ای. سینگر، رها از بند، فصل 15
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

«با هر آنچه در قلبت هنوز حل‌نشده است، شکیبا باش.»

✍🏻راینر ماریا ریلکه
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

“This moment is a happy moment.”

— Thich Nhat Hanh

«این لحظه، لحظه‌ای شاد است.»

✍🏻 تیک نات هان
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

«هیچ‌گاه نگو چیزی را از دست داده‌ای؛
بگو آن را پس داده‌ای.»

✍🏻اپیکتتوس


انکیریدیون، بند ۱۱
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

«ما بیشتر در خیال رنج می‌بریم تا در واقعیت.»

✍🏻سنکا
نامه‌های اخلاقی به لوسیلیوس، نامه‌ی سیزدهم
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

«رنجِ آگاهانه یعنی اجازه بدهی رنج را تجربه کنی؛ در حالی که فضایی از آگاهی پیرامون آن وجود دارد. رنج در میدان انرژی تو حضور دارد، اما به «تو» تبدیل نمی‌شود.»

✍🏻اکهارت توله
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

زندگی زمانی سبک‌تر می‌شود که به جای تلاش برای کنترل هر اتفاق، اجازه دهی زندگی همان‌گونه که هست، جریان پیدا کند.
✍🏻مایکل سینگر
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

«ما رنج می‌بریم، چون در برابر واقعیت مقاومت می‌کنیم.»

✍🏻بودا

بخش بزرگی از رنج ما از خودِ واقعیت نیست؛
از جنگیدن با آن است.

ما اغلب به جای روبه‌رو شدن با آنچه هست، تلاش می‌کنیم نبینیمش، انکارش کنیم یا از آن فرار کنیم.

اما واقعیت، با نادیده گرفتن ما از بین نمی‌رود.

فقط فرصت فهمیدن و اثر گذاشتن بر آن را از دست می‌دهیم.

شاید پذیرش، دوست داشتنِ آنچه رخ داده نیست.

فقط دیدنِ صادقانهٔ آن است.

با همین دیدن است که امکان تغییر، آرام‌آرام آغاز می‌شود.

برگرفته از ایده‌ای در کتاب «هم‌آفرینی تغییر» – جان فردریکسون
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

امروز در زیرزمین خانه، از دل دیوار، چند ساقه سبز روییده بودند.

نه نور کافی بود،
نه خاکی دیده می‌شد،
نه جایی شبیه باغ.

با این حال رشد کرده بودند.

شاید زندگی همیشه منتظر شرایط ایده‌آل نمی‌ماند.

گاهی فقط راهی پیدا می‌کند،
و ادامه می‌دهد.
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

تو در جستجوی زندگی‌ای بهتر هستی، اما زندگی همین لحظه‌ای‌ست که می‌گذری. اگر آن را نادیده بگیری، زندگی را از دست داده‌ای. اگر آن را بپذیری، بی‌نهایت را در همین سادگی تجربه می‌ کنی
✍🏻اکهارت توله
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

‏دلیلی نبود که از اشک‌هامان خجالت بکشیم، که اشک‌ها شاهد آن بودند که انسانی بالاترین شجاعت را از خود نشان داده‌است: شجاعت رنج کشیدن.

✍🏻ویکتور فرانکل
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

🥀🥀🥀«وقتی دفترچه تلفنِ مادرت زنگ می‌زند…»

دیروز وسط یک مهمانی، تلفنم زنگ خورد.
شماره‌ای ناشناس.
دختری جوان بود. گفت: «من دخترِ … خانم هستم.»

چند ثانیه طول کشید تا حافظه‌ام در را باز کند.
سه سال پیش.
پشت درِ مطبی در تهران.
زنی شوخ‌طبع، گرم، پرانرژی.
هر هفته همسر بیمارش را از شهری دیگر می‌آورد.
خسته بود، اما فرو نریخته بود.
نگران بود، اما تلخ نشده بود.
و در میان اضطرابِ نتیجه‌ها، بلد بود با یک شوخی، دلِ مضطربی را آرام کند.

آن روزها نمی‌دانست خودش درگیر جنگی خاموش است.
نمی‌دانست سرطان، آرام و بی‌صدا، در بندبند سلول‌هایش خانه کرده.
او برای زنده نگه داشتن مرد زندگی‌اش می‌دوید،
بی‌خبر از این‌که زمان برای خودش کوتاه‌تر نوشته شده است.

دخترش گفت:
«مامانم چند ماهی است که رفته… هنوز باورم نمی‌شود… این همه تلاش کرد… بابا را سر پا کرد… اما خودش…»

و من یک ساعت شنونده‌ی سوگ دختری بودم که هرگز ندیده بودمش.
چرا به من زنگ زده بود؟
چرا به تک‌تک مخاطبان گوشی مادرش زنگ می‌زد؟

سال‌ها در روان‌شناسی سوگ، تصور می‌شد برای سالم ماندن باید «رها کرد».
اما امروز می‌دانیم انسان‌ها قرار نیست پیوند را قطع کنند؛
یاد می‌گیرند شکلش را عوض کنند.

آن دختر مادرش را رها نمی‌کرد.
داشت شبکه‌ی پیوندهای او را دوباره لمس می‌کرد.
داشت مطمئن می‌شد مادرش فقط در قاب عکس خانه‌شان زندانی نشده.
داشت اثرش را در حافظه‌ی جهان جمع‌آوری می‌کرد.

سوگ، فقط دلتنگی نیست.
تلاش برای تداوم رابطه است — در شکلی تازه.

وقتی گفتم مادرت را یادم هست؛
لبخندش را، انرژی‌اش را، شوخی‌هایش را…
در واقع به او کمک کردم رابطه‌اش را با مادرش بازتعریف کند.
نه به عنوان «فقدان مطلق»،
بلکه به عنوان «حضوری که شکلش عوض شده».

آن زن هنوز هست.
در آرامشی که سه سال پیش به من داد.
در لبخندی که هنوز در ذهنم زنده است.
در تنظیم هیجانی که ناخواسته برای یک غریبه انجام داد.

و این شاید عمیق‌ترین پیام سوگ باشد:
ما از دست نمی‌دهیم تا همه‌چیز تمام شود؛
از دست می‌دهیم تا یاد بگیریم چگونه جور دیگری نگه داریم.

و اگر تو این روزها در سوگی…
اگر می‌ترسی عزیزت در حال محو شدن است…
اگر از کم‌رنگ شدن صدا و تصویرش وحشت داری…
شاید لازم نباشد رهایش کنی.
شاید فقط لازم است راه تازه‌ای برای ادامه دادنِ رابطه‌تان پیدا کنی.

پیوند قطع نمی‌شود.
شکلش عوض می‌شود.

و سؤال امروز من — هم از خودم، هم از شما — این است:

اگر فردا کسی دفترچه تلفن‌مان را ورق بزند،
چه ردّی از ما در دل‌های دیگران زنده خواهد شد؟

✍🏻فهیمه احمدی،روانشناس

@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

اعتماد به زندگی یعنی رها کردن کنترل و پذیرفتن جریان هستی.
وقتی می ‌پذیری که همه چیز همان ‌طور که باید اتفاق می ‌افتد، قلب و ذهن تو آرام می ‌شود و مسیر رشد و عشق باز می ‌گردد.

✍🏻رام داس
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

«آنچه زندگی کردن را معنا می‌دهد، تجربه کردن لحظه‌ای است که از درون تو می‌گذرد؛ و سپس تجربه کردن لحظه‌ی بعد، و لحظه‌ی بعد.»
✍🏻مایکل ای. سینگر،
📚رها از بند
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

«به خودت هدیه‌ای بده: لحظه‌ی حال را.»
✍🏻مارکوس اورلیوس،
📚تأملات
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

علی قُلِنْداز

مادربزرگم تا دلتان بخواهد نوه داشت؛ فهیمه، فاطمه، الهه، نعیمه، نیلوفر، مریم، زهره، مسعود، جواد، رضا، حمید، مجید، مهدی، امین، عادل، حامد، سعید، علی، نفیسه و… تازه بعضی اسم‌ها هم تکراری بود؛ سه تا فاطمه داشتیم و دو تا مسعود! 😂 آن‌قدر زیاد بودیم و تقریباً هم‌سن‌وسال که خانه‌ی مادربزرگ برای ما بیشتر از خانه، یک شهربازی بود.

درِ ورودی چوبی بود، با دستگیره‌ای شبیه یک دست طلایی. وسط حیاط، حوضی دوطبقه داشتیم؛ پر از ماهی. چند وقت که می‌گذشت، آب حوض سبز می‌شد؛ دوباره تمیزش می‌کردند و از چاه، آب تازه داخلش می‌ریختند. باغچه‌ها پر از سبزی بود و درخت‌های سیب و بادام و انار و توت سیاه در گوشه‌وکنارش قد کشیده بودند. گوشه‌ی یکی از باغچه‌ها هم بادیان بود؛ برگ‌هایش شبیه شوید بود و من همیشه می‌رفتم و بویش می‌کردم.

خانه سه زیرزمین داشت؛ اولی آشپزخانه بود، با بوی همیشگی چراغ سه‌فتیله‌ای. هنوز نمی‌دانم مادربزرگ با همان چراغ نفتی چطور آن خورشت‌های خوشمزه را درست می‌کرد؛ انگار آن چراغ کم‌نور، برای دست‌های او نور دیگری داشت. زیرزمین میانی پر بود از بستوهای رنگارنگ؛ سبز، آبی فیروزه‌ای، کله‌غازی و قهوه‌ای. بعضی درِ گِلی داشتند و بعضی را مادربزرگ با پارچه و کش آن‌چنان محکم بسته بود که انگار گنجی درونشان پنهان کرده. یکی روغن حیوانی، یکی غوره، یکی ترشی، یکی رب و یکی سرکه. زیرزمین آخری هم پر بود از ظرف‌وظروف مسی و انگور و میوه.

سمت چپ حیاط، مطبخ بود؛ و روزهای نان‌پختن، آجی خدیجه هم می‌آمد؛ همان که ما بچه‌ها به زبان خودمان «آش خجه» صدایش می‌کردیم. زنی نجیب و کم‌توقع بود. از راه که می‌رسید، چادر گل‌گلی‌اش را از سر برمی‌داشت، توی زنبیلش می‌گذاشت و آرام می‌رفت سراغ تنور. خمیر را روی چیزی شبیه بالش، که به آن «قرصه‌بند» می‌گفتند، پهن می‌کرد و با یک حرکت می‌چسباند سینه‌ی تنور. نان چند لحظه بعد قلمبه‌قلمبه باد می‌کرد. چه آردهایی بود و چه نان‌هایی؛ چه رنگی، چه طعمی.

ما بچه‌ها عاشق روزهای نان‌پختن بودیم؛ نه فقط برای نان، برای خمیرش! بزرگ‌ترها می‌گفتند: «دست بزنید، کاشو می‌شید.» ما هم با هزار التماس خمیر می‌گرفتیم و بازی می‌کردیم. هیچ‌کداممان کاشو نشدیم! 😂

طبقه‌ی بالا مهمانخانه‌ای بزرگ و تمیز داشت؛ با سقف‌های چوبی، پرده‌های رنگی و چراغ گردسوزی که همیشه کبریت کنارش بود برای وقت‌هایی که برق می‌رفت. میان تیرهای سقف، آیه‌الکرسی با خطی خوش نوشته شده بود و من همان‌جا بود که حفظش کردم.

اما ما کاری به این همه شکوه نداشتیم. قایم‌موشک، خوراک روزهای ما بود. در هیاهوی جیغ و داد و دویدن، گاهی آن‌قدر سر و صدا بالا می‌گرفت که صدای بزرگ‌ترها هم به جایی نمی‌رسید.

تا اینکه یک‌مرتبه یکی فریاد می‌زد:

علی قُلِنْداز!

همین دو کلمه کافی بود. خانه به هم می‌ریخت. همه مثل مور و ملخ می‌دویدیم دنبال جایی برای پنهان شدن؛ یکی به یکی می‌خورد، یکی زمین می‌خورد، یکی خودش را زیر درخت توت مجنون می‌رساند و یکی گوشه‌ای کز می‌کرد.

اما علی قُلِنْداز چه بود؟ موجودی ناشناخته؛ نه شبیه آدم، نه شبیه هیچ حیوانی که می‌شناختیم. از بلندترین جای خانه می‌آمد؛ با پوستینی یک‌تکه و دمی پشت سرش. ماسکی سیاه و وحشتناک روی صورتش بود؛ با رنگ‌های سبز لجنی و قرمز اخرایی، دور چشم‌های آبی اکلیلی و سبیل گربه‌ای. زبانش را هم بیرون داده بود و دست‌هایش را پنجه‌وار جلو آورده بود؛ انگار هر لحظه قرار است یکی از ما را بگیرد.

ما سال‌ها علی قُلِنْداز را باور کرده بودیم. هر بار که می‌آمد، باز می‌ترسیدیم؛ حتی اگر همان نمایش بارها و بارها تکرار شده بود. شاید تخیل بچه‌ها خیلی قوی بود… یا شاید هم کمی خنگول بودیم! 😂

بزرگ که شدیم، تازه فهمیدیم آن موجود ناشناخته، همان مادربزرگ خودمان بوده؛ در پوستین دم‌دار و پشت همان ماسک سیاه. مادربزرگی که آن‌قدر نوه‌هایش را دوست داشت و شیطنت در وجودش موج می‌زد که برای خنداندن و ترساندن ما، خودش را به شکل علی قُلِنْداز درمی‌آورد.

حالا که به آن روزها فکر می‌کنم، می‌بینم شاید ترس همیشه از خودِ چیزی که روبه‌رویمان ایستاده نمی‌آید؛ گاهی از تصویری می‌آید که ذهنمان از آن ساخته است. ما مادربزرگ را می‌شناختیم، اما آن لحظه‌ها «علی قُلِنْداز» را می‌دیدیم.

شاید بعضی ترس‌های امروزمان هم همین‌طور باشند؛ چیزهایی که سال‌هاست در ذهنمان شکل دیگری پیدا کرده‌اند، بی‌آنکه دوباره نگاهشان کرده باشیم. شاید گاهی بد نباشد بایستیم و کمی دقیق‌تر نگاه کنیم.

دست علی قُلِنْداز طلا؛

آن روزها ما را می‌ترساند و امروز، یک درس کوچک برایمان گذاشته:

گاهی ترس، از خودِ واقعیت نمی‌آید؛ از قصه‌ای می‌آید که ذهنمان برایش ساخته است. ❤️

✍🏻 فهیمه احمدی، روانشناس
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

زندگی همان‌قدر که به شادی و خوشی نیاز دارد، به چالش و طوفان هم محتاج است. ما با هر دو رشد می‌کنیم.

تمثیلی قدیمی می‌گوید روزی کشاورزی به خدا گفت: «تو کشاورزی نمی‌دانی. یک سال همه‌چیز را همان‌طور که من می‌خواهم پیش ببر و ببین چه محصولی به دست می‌آورم.»

خدا پذیرفت.

کشاورز یک سال تمام، آفتاب و باران را به اندازه‌ی دلخواهش داشت؛ نه طوفانی بود، نه رعدوبرقی و نه آفتی. گندم‌ها بلند و زیبا شدند و کشاورز با شادی به سراغ خدا رفت و گفت: «ببین چه محصولی ساخته‌ام!»

اما هنگام درو، خوشه‌ها خالی بودند.

خدا گفت: «چون هیچ چالشی در کار نبود، گندم‌ها قوی نشدند. طوفان و باران و باد، روح گندم را به حرکت درمی‌آورند و به آن توانِ رشد می‌دهند.»

زندگی هم همین‌گونه است. اگر همیشه همه‌چیز مطابق خواسته‌ی ما باشد، شادی نیز معنای خود را از دست می‌دهد.

به شب همان‌قدر نیاز داریم که به روز؛ به اندوه همان‌قدر که به شادی.

وقتی دست از جنگیدن با طبیعت زندگی برداریم، حتی اندوه هم دیگر دشمن ما نخواهد بود. می‌توانیم ببینیم چرا آمده و چه چیزی برای رشد ما با خود آورده است.

زندگی، با تمام دوگانگی‌هایش، یکپارچه است؛
و شاید راز زندگی همین باشد که به جای انتخاب میان روشنایی و تاریکی، هر دو را زندگی کنیم.

✍🏻با الهام از سخنان اشو
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

کج‌وکوله باشیم؛ خودمان باشیم

گاهی دلم برای روزهایی تنگ می‌شود که آدم‌ها شبیه خودشان بودند؛
هرکس یک شکل و شمایل داشت، یک جور راه می‌رفت، یک جور حرف می‌زد و یک جور می‌خندید.

دمِ عید که می‌شد، خرید رفتن عالمی داشت.
یکی لباس گل‌گلی می‌خرید، یکی چهارخانه، یکی قرمز و یکی رنگی که هیچ نسبتی با هیچ‌چیز نداشت!

رنگ سالی در کار نبود.
ترند و ست هم نبود.
هرکس چیزی می‌پوشید که خودش دوست داشت؛ همین.

عید که خانه‌ی مادربزرگ جمع می‌شدیم، صورت‌ها هم کپی هم نبودند. دماغ‌ها بزرگ و کوچک، سربالا و قوزدار، کج و معوج بودند؛ ابروها پهن و باریک و نامرتب. آدم‌ها را از صورتشان، صدایشان و راه رفتنشان می‌شناختیم.

مدرسه که می‌رفتیم، تفاوت‌ها بیشتر خودش را نشان می‌داد.

انشاهایمان هرکدام یک دنیا بود.
یک موضوع می‌دادند و هرکس به زبان و قلم خودش می‌نوشت. یکی قشنگ، یکی عجیب، یکی خنده‌دار؛ گاهی یک جمله کافی بود تا کلاس را روی هوا ببرد.

یک روز موضوع انشا ورزش بود.
معلم گفته بود بهتر است انشا را با شعر شروع کنیم. یکی از بچه‌ها هم شعری را که بلد بود گذاشته بود اول انشایش:

«یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش
می‌سپارم به تو از دست حسود چمنش!»

ما هم که شعر را شنیدیم، زدیم زیر خنده.
کاش «یه توپ دارم قلقلیه» را نوشته بود؛ لااقل یک ربطی به موضوع انشا داشت! 😂

زنگ نقاشی هم عالمی داشت.
یکی خورشید می‌کشید، یکی خانه، یکی آدم‌هایی با دست‌های دراز و انگشت‌هایی که معلوم نبود چندتاست. یکی آسمان را سبز می‌کرد و چمن را آبی.

اما هیچ‌کس قرار نبود نقاشی‌اش شبیه دیگری باشد.

آن روزها حتی تخیل‌مان هم کپی هم نبود.

رقص‌ها هم آزاد بود.
آموزش‌دیده نبود. هرکس جور خودش می‌رقصید؛ یکی قشنگ، یکی عجیب، یکی آن‌قدر بی‌قاعده که تماشایش خودش یک برنامه‌ی کمدی بود!

اما رقص، رقص بود؛ نه نمره داشت، نه داور، نه حرکتی که بگویند «غلط است».

حالا انگار قرار است برای رقص هم نمره بدهند؛ همه باید موزون، دقیق و بی‌اشتباه باشند.

و شاید قصه فقط رقص و لباس و صورت نیست.

آدم‌ها کم‌کم شبیه هم شده‌اند؛ در حرف زدن، در پوشیدن، در فکر کردن، حتی در مخالفت کردن.

گاهی یک نفر چیزی می‌گوید و چند نفر دیگر همان را با همان لحن تکرار می‌کنند.

دلم برای آن تفاوت‌ها تنگ شده؛
برای لباس‌های ناجور، نقاشی‌های عجیب، انشاهای بی‌ربط و رقص‌هایی که قرار نبود درست باشند.

شاید همه‌چیز لازم نیست بی‌نقص باشد.

بعضی زیبایی‌ها درست همان‌جایی‌اند که با قاعده جور درنمی‌آیند.

گاهی متفاوت باشیم، گاهی اشتباه کنیم، گاهی اصلاً شبیه هیچ‌کس نباشیم.

خودِ خودمان باشیم؛ همان خودِ گوگولی‌مان. 🥰

✍🏻فهیمه احمدی،روانشناس
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

گاهی یک صدا،
بی‌هیچ ساز و موسیقی‌ای،
آن‌قدر به دل می‌نشیند
که می‌فهمی بعضی استعدادها
خودشان موسیقی‌اند. 🤍
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

«وقتی همه‌چیز از هم می‌پاشد، به جای فرار از رنج، می‌توانیم با آن روبه‌رو شویم؛ با مهربانی و کنجکاوی.»

✍🏻پما چودرون
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

این روزها در حال خواندن کتاب «پیش از آنکه بدانی » اثر جان بارگ هستم؛ جستاری دربارهٔ ریشه‌های ناهشیار رفتارهای ما و نیروهای پنهانی که بی‌صدا بر انتخاب‌ها و قضاوت‌هایمان اثر می‌گذارند.

بارگ در بخشی از کتاب، از تمایل ما به جذب کسانی می‌گوید که به ما شبیه هستند؛ حتی اگر این شباهت، در نگاه اول، کوچک و بی‌اهمیت به نظر برسد. خواندن این سطور، مرا ناگهان به سال‌ها پیش پرتاب کرد؛ به روز اول دبستان.

در میان انبوهی از چهره‌های غریبه، معلم از ما خواست خودمان را معرفی کنیم. نوبت به من رسید و گفتم: «فهیمه». چند نفر بعد، دختری بلند شد و او هم گفت: «فهیمه».
سپس نوبت به نام پدرها رسید. من گفتم: «حسن» و او نیز گفت: «حسن».
و سرانجام، وقتی نام مادران را گفتیم، هر دو گفتیم: «زهرا».

فهیمه و فهیمه.
حسن و حسن.
زهرا و زهرا.

آن روزها نمی‌دانستم «ناهشیار» چیست یا ذهن انسان چگونه عمل می‌کند؛ اما به یاد دارم که در میان آن همه غریبگی، ناگهان کسی را یافتم که به طرز عجیبی آشنا بود.

از همان لحظه، پیوندی آغاز شد. سال‌ها با هم رشد کردیم و سلیقه‌هایمان در هم تنید. هر دو ازدواج کردیم و هر دو صاحب فرزند شدیم و اکنون در دههٔ پنجم زندگی، هنوز صمیمی‌ترین رفیقان یکدیگریم.

به نظرم جان بارگ شاید این داستان را نمونه‌ای از همان فرایندهای ناهشیار بداند که پیش از آنکه آگاه شویم، دست به انتخاب می‌زنند؛ همان کشش پنهانی به مشابه‌ها و کسانی که تکه‌ای از خودمان را در آن‌ها می‌بینیم.

اما شاید علم بتواند توضیح دهد که چرا در همان روز اول به هم نزدیک شدیم، ولی توصیفِ چهل سال رفاقت، فراتر از تئوری‌های علمی است.

ناهشیار شاید جرقه را زده باشد، اما آنچه این پیوند را تا امروز زنده نگه داشته، چیز دیگری است: اعتماد، گنجینهٔ خاطرات مشترک و انتخابِ آگاهانه و دوبارهٔ یک دوست در گذر چهار دهه زندگی.

شاید برخی از آدم‌های مهم، با شباهت‌های ساده وارد زندگی ما شوند، اما آنچه آن‌ها را برای چهل سال نگه می‌دارد، دیگر شباهت نیست... «رفاقت» است. 🌱❤️

✍🏻فهیمه احمدی ،روانشناس
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

یکی از عجیب‌ترین چیزهای زندگی این است که در همان روزهایی که فکر می‌کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده، زندگی در حال گذشتن بوده است.

روزهای معمولی.
روزهای بی‌خبر.
روزهایی که بعدها دلمان برایشان تنگ می‌شود.

شاید ارزش بعضی لحظه‌ها را فقط وقتی می‌فهمیم که دیگر در آن‌ها نیستیم
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

«بَده .....برای چه کسی؟»

دیشب مراسم افطاری دعوت بودیم.
آدم‌هایی که روزه بودند یا نبودند، سر ساعت بر سر سفره حاضر شدند و با شنیدن اذان، جمع یک‌صدا مشغول خوردن شد.

سفره رنگارنگ بود؛
نان و سبزی تازه، پنیر و خرما، زولبیا و بامیه‌ی شیرین و طلایی، میوه‌های آبدار و چای داغ.

تنها صدایی که می‌آمد، صدای قاشق‌ها بود و ریختن چای از فلاسک‌ها و جویدن‌های پی‌درپی.
هیچ حرف اضافه‌ای نبود.
گویی جمعیت در یک مسابقه‌ی نانوشته شرکت کرده است: مسابقه‌ای برای خوردن، آرام و با ولع، هم‌زمان و یک‌صدا.

وقتی آن دوی ماراتنِ افطار تمام شد،
بدن‌ها گرم شد و زبان‌ها باز.
سلام‌وعلیک‌ها جان گرفت، خنده‌ها در فضا پیچید و رنگ چهره‌ها روشن‌تر شد.

اما به فاصله‌ای اندک، صاحب‌خانه ظرف‌های غذای اصلی را آورد.
شکم‌ها سیرِ سیر، اما قاشق و چنگال‌ها دوباره بالا رفتند،
این‌بار آرام‌تر، کندتر، با احتیاط.
پرس‌ها نیمه‌خورده روی میز ماندند،
و کم‌کم بعضی‌ها برای خداحافظی بلند شدند.

مردی که روبه‌روی من نشسته بود،
رو به برادران میانسالش گفت:
«بدم نمیاد این غذاها رو برای مرغ‌های حیاطم ببرم.»

برادرها بی‌درنگ گفتند:
«نه… بده.»

و این «بده» در ذهن من ماند، تکرار شد، پیچید و سنگینی کرد.

بد چیست؟
بردن غذای اضافه برای مصرف دوباره؟
یا ریختنش در سطل زباله، فقط برای آن‌که مبادا کسی قضاوت کند؟

ما گاهی از انجام کار درست خجالت می‌کشیم،
اما از هدر دادن نعمت نه.

اگر روزه می گیریم و نام دین بر سفره‌مان هست،
باید در رفتارمان هم دیده شود؛
در احترام به نان،
در پرهیز از اسراف،
در شجاعتِ انتخاب درست، حتی اگر خلاف عرف جمع باشد.

بد نیست اگر غذایی که از سفره‌ی ما زیاد آمده،
شکمِ موجود گرسنه‌ای را سیر کند.

بد، شاید آن لحظه‌ای‌ست که برای حفظ ظاهر،
چشم بر اسراف می‌بندیم.

کاش دفعه‌ی بعد،
کسی از انجام کار درست
خجالت نکشد
.



✍🏻فهیمه احمدی، روانشناس

@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

«با لحظه اکنون بمان.»
در این لحظه، هنوز نفس می‌کشی.
هنوز قلبت می‌تپد.
و همین یعنی زندگی، هنوز تو را انتخاب کرده است.
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

بیشتر دردهایی که انسان‌ها تجربه می‌کنند، ناشی از مقاومتی است که به شرایط زندگی دارند. اگر از این مقاومت رها شوند و به زندگی اجازه دهند که همان‌طور که هست باشد، آرامش واقعی تجربه خواهد شد.
✍🏻اکهارت توله
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

زندگی هدیه‌ای است که هر روز صبح به تو داده می‌شود، اما تنها وقتی واقعاً زندگی می‌کنی که لحظه‌ اکنون را در آغوش بگیری، بدون قضاوت، بدون ترس، فقط با پذیرش کامل آنچه هست.

✍🏻جی پی وسوانی
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…

سوگ درمانی🌱

🍀با الهام از نگاه یک معلم معنوی به زندگی و بیداری

زندگی میدانِ تجربه است، نه نبردِ بقا.
قرار نیست هر صبح با سپری در دست از خواب برخیزی و با جهان بجنگی؛ جهان دشمن تو نیست. هر آنچه در مسیرت رخ می‌شود، صحنه‌ای از یک آگاهی بزرگ‌تر است که تو را دعوت می‌کند عمیق‌تر ببینی، هوشیارتر باشی و لایه‌های پنهان خودت را کشف کنی.

هر آنچه در مسیرت رخ می‌دهد، آمده است تا تو را بیدارتر کند، نه تا شکستت دهد.
اتفاق‌ها دشمن نیستند؛ آن‌ها آینه‌اند. در آن‌ها می‌توانی ترس‌هایت را ببینی، وابستگی‌هایت را بشناسی و قدرت‌های خاموشت را کشف کنی. شکست‌ها تنها زمانی زخم می‌شوند که در برابرشان مقاومت کنی؛ اما اگر لحظه‌ای مکث کنی و با نگاهی پذیرا به آن‌ها بنگری، می‌بینی که هر کدام حامل درسی ظریف‌اند.

اگر به جای مقاومت، با عشق نگاه کنی، حتی رنج به آموزگار بدل می‌شود.
رنج، زبان بیداری است؛ نجوا می‌کند که کجا از خودت دور شده‌ای و کجا نیاز به بازگشت داری. عشق، همان کیفیتی است که دیدنت را شفاف می‌کند. وقتی با عشق می‌نگری، قضاوت فرو می‌ریزد و فهم جای آن را می‌گیرد. در این فهم است که زخم، به دروازه‌ی آگاهی تبدیل می‌شود.

وقتی بپذیری که هیچ چیز تصادفی نیست، هر لحظه حامل پیامی است که از سوی هستی برای رشد تو فرستاده شده است.
نه به معنای تقدیر کور، بلکه به معنای هماهنگی عمیق میان درون و بیرون. هر رخداد، پاسخی است به کیفیت حضورت. اگر هشیار باشی، پیام را می‌شنوی؛ اگر حاضر باشی، آن را درک می‌کنی. و در این درک، زندگی دیگر میدان جنگ نیست، بلکه سفری است برای شکوفایی.

آنگاه می‌فهمی که بقا حداقلِ زندگی است؛ تجربه، جوهر آن است.
و بیداری، زیباترین میوه‌ی این تجربه
@TreatmentOfGrief

Читать полностью…
Subscribe to a channel