3323
«من هستم، ما هستیم و این کافی است» ارنست بلوخ • اتوپیا • امید • آگاهی برای ارتباط با ما 🔻 https://zil.ink/utopianist
گاهی رشد واقعی یعنی:
بتوانی مدتی با سؤالهای بزرگ زندگی کنی بدون اینکه از آنها فرار کنی.
در برابر "سیاست" و "ابتذال روزمره"، ادبیات، موسیقی یا نقاشی پادزهر خوبی است.
شاهرخ مسکوب|روزها در راه
«تفاوت اصلی آدمیزاد با سایر جانداران کیفیت تفکر است. قدرت فکر کردن و از آن مهمتر آگاهی به این تفکر وجه تمایز آدمیزاد در مقابل گیاهان و سایر جانداران است. گربه و سگ و سایر حیوانات اگر هم پردازشی در مغزشان دارند، به این پردازش آکاه نیستند. فقط انسان است که میتواند به اندیشیدن خود بیندیشد و در صورت لزوم آن اندیشه را تغییر دهد.
افتخار کردن به ثابت و لایتغیر بودن اندیشهها در بعضی انسانها از آن عجایب روزگار است. یک موهبتی به تو داده شده و تو با افتخار از استفاده نکردن از این موهبت حرف میزنی. طبیعتا منظورم تغییر لحظه به لحظه اندیشهها بدون دلیل و منطق نیست. منظورم افتخار به گشوده نبودن به هیچگونه استدلالی در جهت تغییر اندیشههای فعلی است.»
#معرفی_کتاب
📚 عنوان: آرمان شهری برای واقعگراها
✍🏼 نویسنده: روتگر برگمن
👤 مترجم: هادی بهمنی
@Utopianist_Nasravi
خود نوشت ۱۹ بهمن ماه ۱۴۰۴
ساعت ۵ عصر
توی مترو نشستم. عرق کردم. این روزها درد نامرئی ای به جانم افتادم. درد بی معنای معنا. هیچ معنویتی دیگر ندارم. به سان یک تکه گوشت شدم. هم خشمگین هستم و هم مبهم. دیگر آیندهای نیست که آن را هم بتوان تخیل کرد. باید عمارت وجود و شناخت خود را ویران کنیم. تا در بحرانی ترین وضعیت ممکن خود را ببینیم. شاید در این نقطه از تاریخ مرگ خدا در این سرزمین فرا رسیده. سکوت معنویت یا بی معنایی معنا. از وقتی که مناسک، دین و مفاهیم ایمانی در ابعاد مختلف برای زر و زور و تزویر مصرف شدند. دیگر معنایی وجود ندارد. به همه چیز شک کردهام حتی به این واژه هایی که از آن ها خون و رنج میچکد. به نقطه ای از عقلانیت و جنون رسیده ام. فقط یک چیز را می دانم، خیلی با گذشتهام فرق کرده ام. همه شاید فرق کردهاند دیگر مردم، دیوار های این شهر به تاریخ قبل از ۱۸ و ۱۹ دی ماه بر نمی گردند. خودم را در چشمان مادری می گذارم که هراسان در سوله ها و سرخانه ها دنبال جسد دخترش می گردد. یک کیسه سیاه را به او نشان می دهند. با احتیاط سمت کیسه سیاه می رود، دستانش می لرزد توی دلش میگوید ای کاش او نباشد. زیپ کیسه را برایش باز میکنند صورت جنازه به سمت دیوار است آرام صورت را به سمت خودش بر میگرداند، شاید آن لحظه یاد اولین باری افتاده که نوزادش را بغل کرده. اما حالا باید جنازهاش را تحویل بگیرد. صورت را می شناسد. دخترش است. و مادر یکپارچه جیغ می شود. اینجاست که همه چیز بی معنا میشود. قدرت ها چه بی رحم اند. ما چرا اینقدر ترسو هستیم. این قدر از خود تاریخی مان می ترسیم. شاید عرصه زبان و نوشتن نقطه آغازین فرآیند نا متناهی خودآگاهی ماست. خودآگاهی ای که در آن هیچ معنویت بشری ای برای ساخت زر و زور و تزویر وجود ندارد ...
بس است دیگر....
ترس از اندیشیدن
همه چیز از آگاهی شروع می شود. این جوهره و روح بودن است. و آگاهی از شک نسبت دانسته ها و باورها می آید. قبلا به مفهومی به نام Utopian Consciousness فکر می کردم. آگاهی اتوپیایی.نکته ای که جالب است که همه چیز از شک و نارضیاتی نسبت به وضعیت اکنون می آید. این وضعیت می تواند سیاسی، فکری، فرهنگی، و یا اجتماعی باشد. چیزی که کمتر در میان ایرانی ها و عراقی ها و شاید کلا خاورمیانه ای ها ببینی. جرات اندیشیدن با عقل خود و رسیدن به یک خودآگاهی متمایز از همه دانستنی ها. رسیدن به نقطه ای از وجود و بودن که منحصر به فرد خودت باشد. حاصل تجربه ها، زخم ها، حسرت ها و تفکرات و احساسات منحصر به فرد خودت باشد. از هیچ جای دیگری به عاریت نگرفته باشی حتی از دین و مذهب. شاید این نوعی ایمان باشد. چیزی که در زوربای یونانی خواندم همین بود. عریان شدن از تمام باورها شک نسبت به آن ها و تجربه زندگی در عمق و لحظه. شاید این تفاوت بنیادین انسان مدرن و سنتی باشد. انسان مدرن آگاهی را از شک شروع می کند از نارضیاتی نسبت به باورمندی ها و دانسته ها و ایمان های گذشته خود. اما انسان سنتی بودنش را با بندگی و ایمان نسبت به باورهایی را که از جامعه، پدر و مادر و مدرسه گرفته است. ممکن است این انسان سنتی به هیچ دین و آیینی هم باور نداشته باشد اما جرات اندیشیدن با عقل خود را نسبت به تجربه ها و احساسات خود را هم ندارد در پی تقلید از دیگری است بی آن که خود را شناخته باشد و حتی شکاف میان خود و دیگری را ببیند. چقدر دارم لفظ قلم صحبت می کنم. به هر حال مساله امروز مان باید شناخت خود باشد. یعنی خودآگاهی و جرات اندیشیدن و شک کردن به باورها. و این یک فرآیند نامتناهی است با یک روز و دو روز هم درست نمی شود. یک سیستم شناختی است شاید. اینکه هر روز هر ساعت نسبت به باورهایی که در معرض آن قرار می گیری شک کنی؟ و در پی یافتن و شناختن خودت باشی! نه اینکه منتظر یک منجی باشی! شاید بیشتر ما از اندیشیدن به این معنا می ترسیم. از اینکه نسبت به بودن و باورهایمان شک کنیم و آن ها را به سوال بکشیم می ترسیم. و این ترس از اندیشیدن ما را از زندگی دور کرده است. به خطر افتادن منافع و خدشه به چهره و نقابی که برای دیگران ساختیم هم در این ترس موثر است. ترس ما را فرا گرفته. ترس از فهمیدن این که بی خود هستیم و ناقص هستیم و نادان هستیم. برای همین است که من نمی توانم در دنیا خودم را تعریف کنم. حتی اگر مهاجرت کنم و در سرزمین مدرن زندگی کنم باز به باورهایم بر می گردم. چرا که خودم را نشناخته ام چرا که شک نکردم به چیزی که هستم. برای همین نه می توانم دیگری را چه آمریکایی، چه اروپایی، چه چینی و ژاپنی بشناسم. اما پرسش بزرگ اینجاست شک از کجا شروع می شود؟ شاید پاسخ آن صداقت باشد. صداقت در مرز بی نهایت. این که با خودم صادق باشم. که چقدر دارم اصیل زندگی می کنم؟
بس است دیگر....
🔹اتوپیانیست؛ محمد نصراوی
⭕ اتوپیا، امید، آگاهی ...
🆔 /channel/Utopianist_Nasravi
فقراتی از برتولت برشت | به زاییدن پس از ما 🔻
🔸 آهای #آیندگان، شما که از دل توفانی بیرون میجهید
که ما را بلعیده است؛
وقتی از ضعفهای ما حرف میزنید
یادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.
🔹 به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم.
و نومیدانه میدانهای جنگ را پشت سر گذاشتیم،
آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.
این را خوب میدانیم:
حتی نفرت از حقارت نیز
آدم را سنگدل میکند.
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن میکند.
🔸 آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
اما شما وقتی به روزی رسیدید
که انسان یاور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری کنید!
▫️این شعر زمان تبعید برتولت برشت در دانمارک در سال ۱۹۳۹ سروده شده است.
▪️ترجمه عنوان از شرف الدین خراسانی و ترجمه متن شعر از علی امینی نجفی است.
🔹اتوپیانیست؛
⭕ اتوپیا، امید، آگاهی ...
🆔 @Utopianist_Nasravi
این کتاب را این روزها به دقت بخوانیم!
همین ...
تقریباً همهی انقلابها با یک تصور مشترک آغاز میشوند؛ اینکه اگر «رژیم» تغییر کند، زندگی هم تغییر خواهد کرد. انگار آزادی، عدالت و رفاه فقط پشت یک درِ بسته ماندهاند و کافی است آن در فرو بریزد. فیلسوف فرانسوی ارنست بلوخ (Ernst Bloch) در کتاب The Principle of Hope توضیح میدهد که انسان بدون «تصویر آینده» نمیتواند دوام بیاورد.
انقلاب، پیش از آنکه یک رویداد سیاسی باشد، یک رخداد تخیلی است. تصویر کردن جهانی که هنوز وجود ندارد، اما مردم حاضرند برایش خطر کنند. در ادبیات انقلابها، قهرمانان اغلب از طبقات فرودست میآیند؛ کسانی که نه چیزی برای از دست دادن دارند و نه جایی در نظم موجود.
اما همین امید، اگر به ساختار پایدار تبدیل نشود، خیلی زود جای خود را به خستگی و تکرار میدهد. انقلاب موفق، آنی نیست که فقط قدرت را جابهجا کند، بلکه آنی است که بتواند رؤیا را به قانون، نهاد و فرهنگ تبدیل کند.
سینما بارها این فاصله را نشان داده است؛
چهرههای شاد در خیابانها، و بعد صورتهایی خسته پشت میزهای اداره. امید اگر نگهداری نشود، مثل شعلهای است که خودش را میسوزاند.
® Washington Crossing the Delaware, 1851, Emanuel LeutzeЧитать полностью…
دیستوپیا به مثابه نقد ایدئولوژیها
کتاب دیستوپیاپژوهی نوشته محمد شهریاری مقدم
🔹اتوپیانیست؛
⭕️ اتوپیا، امید، آگاهی ...
🆔 /channel/Utopianist_Nasravi
اتوپیا، امید، آگاهی ....
بیضایی بزرگ
خاک بر او خوش باد
برای وقتی که میفهمی آینده فریبی بزرگ بوده... برای ساختن داستانهایی برای به زنجیر کشیدنت. تو! همان لحظه اکنونی و هیچ چیز دیگری نیست. در همین لحظه هست که میتوانی زندگیها و زیستهای دیگر تجربه کنی! نه در یک آینده موهوم ...
🔹اتوپیانیست؛ محمد نصراوی
⭕ اتوپیا، امید، آگاهی ...
🆔 /channel/Utopianist_Nasravi
#پادکست
#ایمان_فانی
#آلدوس_هاکسلی
🔸 از سوما تا موکشا:
مرور و بحث کتاب «بابهای ادراک»
آلدوس هاکسلی (نویسنده دنیای قشنگ نو)
🎙 ایمان فانی
📌 آذر ماه ۱۴۰۴
منبع: مدرسه زندگی فارسی
⏳ یک ساعت و ۲۷ دقیقه
Hope, 1886, George Frederic Watts
میتوانید برهید اگر برای رهایی بکوشید، نه اینکه بکوشید که برهید، بلکه تنها بکوشید که بخواهید برهید، بر آن شوید که دیگر بندگی نکنید و آنک شما آزادید.
اتیین دو لا بئسی
گفتار در بندگی خودخواسته
ترجمهی لاله قدکپور
شاید جهانِ ما جهنمِ اهالیِ سیاره دیگری است.
آلدوس هاکسلیЧитать полностью…
ربای اجباری بانک های مرکزی، که ما نیز داریم، بر بنیان خدای جعلی دیالکتیکی ساخته شده است و زیرساخت زنجیروار همه گناهانی است که انسان ها به سمت آن اجبار میشوند.
بنیان آن بر به چالش کشیدن توحید خداست از آن جا که «از هیچ پول خلق میکنند» در حالی که در عمل نمیتوانند به ازای آن از هیچ نفت و گاز و طلا و غذا و کار و خدمات و «ارزش واقعی» خلق کنند.
بنیان آن بر پایه دیالکتیک «اشتغال کامل و نرخ بهره» است. و در مسیر دروغین و موهومی «مسیر و جهت تاریخ که هگل گفت» بنا شده است.
از این رو در قرآن کریم نیز «ربا، اعلان جنگ مستقیم با خدا» نامیده شده، چیزی که برای قتل و دزدی و خیانت و هیچ گناهی گفته نشده است. چرا که زیرساخت همه گناهان است.
خدای جعلی دیالکتیکی در «سوسیالیسم، لیبرالیسم، نئولیبرالیسم و تمام مکاتب زاده خدای جعلی دیالکتیکی» وعده دروغین برپایی «بهشت روی زمین» میدهند. ایده ای از ابتدای تاریخ شیطان داده و هربار خونبار تر شکست خورده است و هربار شکست آن نیز در تاریخ پاکسازی شده تا بشر عبرت نگیرد.
انسان به خرافات ایده همواره شکست خورده خودش برچسب منطقی و علمی میزند، شگفتا از این میزان حماقت.
از این رو بود که تأکید داشتم «ابتدا باید دست از اعلان جنگ با خدا بردارید بعد به نحوه دفاع در باقی جنگ ها فکر کنید!»
نظریه آزادی در حال تکمیل شدن است و چه نزدیک است آن لحظه برای ایرانیان.
@jannatkhah
بر گور رقصیدن...
🔺 صدای موسیقی تا چند قطعه آنطرفتر میرفت و صدای هلهله و صدای کِل کشیدن. مادر، زن پنجاه و چندساله، شال مشکی را روی موها کشیده بود و گرد خودش میچرخید. دست میافشاند، اشک میریخت و پسرش را صدا میزد. میگفت امروز عزای تو نیست، شادی توست. میگفت آرزو داشتم در عروسیاَت برقصم، این باشد به حساب آن. صحنهی غریبی بود. آنقدر غریب که نتوانستم بایستم به تماشا. رفتم چند قدمی آنسوتر. تا آنجا که صدای گریه و هلهله در هم آمیخت.
🔺 آنچه تجربهاش میکردم، چیزی بود سخت. برای سالها انگارهی ما از عزا، اشک بوده و مویه و نوحه و ترتیل. انگارهی ما از سوگ، سکوت بوده و بیکنشی و افسردگی. آنچه میدیدم، عزا نبود. سوگ هم نبود. حتی از جایی به بعد، تجربهاش دردناک هم نبود، بهتآور بود. بر گور رقصیدن، هلهله و دستافشانی را چه به سوگ؟ اما سوگواران بدون اِبا آن را انجام میدادند. انتخاب کرده بودند. در میانهی سوگ هم جای پرسش از انتخابهای سوگوار نیست. اینجا باید تنها همدرد بود.
🔺 به این فکر میکنم که جوانِ در گور، اگر گلوله جانش را نگرفته بود، حاضر بود در سوگ دیگری کِل بکشد و بر گورش رقص کند؟ او که شیفتهی قرآن بود و برای قضای نمازهایش حساب و شماره داشت، راضی بود در سوگش نه قرآن باشد و نه نماز؟ به اینها فکر میکنم اما پاسخی ندارم. جوانْ رفته و داغ بر دل نهاده و به قول مادرش، او حالا در بهشت خوشبخت شده و ماییم که بخت بد نثارمان است.
🔺صدای موسیقی قطع شده. آدمها وا رفتهاند و دیگر خبری از آن همه شور نیست. جلو میروم. به رسم ادای احترام به مردگان، بر زانو مینشینم کنار گور و با انگشتانم به سنگ میزنم و فاتحه میخوانم. مادر انگار جرئت میکند و او هم خودش را میکشاند کنار سنگ قبر. فاتحه میخواند. اشک میریزد. زیر لب میگوید خدا! من بندهی بدی بودم و همچین بندهی خوبی به تو تحویل دادم، تو هم به من صبر بده. سکوت، متانت سوگواری را دوچندان میکند.
🔺 در مراسم جوانِ دیگر، مادر را نمیبینم. زنان به رسم مراسمهای سوگواریِ همیشه، یا در حاشیهاند یا در کُنج یا در پَسِ پرده. صدای ترتیل آیات الرحمن بلند است و صدای نوحه و صدای زاری. انتهای مراسم است که مادر را میبینم. جلو میروم برای عرض تسلیت. زبانم به نام شهید نمیچرخد و به مادری که فرزندش کشته شده، نمیشود مرگ را تسلیت گفت.
🔺 مرد میخواهد شعار بدهد که مادر نمیگذارد. میگوید از این کارها نکنید. نه شعار نه رقص نه هیچ چیز دیگر. برایش تنها فاتحه بخوانید. دختر جوان به مرد کناری میگوید حیف خون این جاویدنام که مادرش حرامش کرد. به لرزه میافتم. حالا چه وقت این حرفهاست؟ این جوانها مرگشان آشفته بوده. بیشتر نباید خونشان را تفکیک کرد. برای آن مادر، هر چه که باشد، فقدان است و از دست دادن.
🔺شب را مدام خواب سوگواری میبینم. خواب مادرها. خواب زخم خوردن. خواب جنگ داخلی. خواب تهاجم خارجی. خواب برادرکُشی. خواب زخم خوردن ایران. خواب از دست دادن. خواب کتاب خونخورده. خواب زاری و مویه و ترتیل و خواب بر گور رقصیدن!
@tadaeeat
خود نوشت 26 بهمن 1404
ساعت 8 صبح
اندیشیدن: خود در برابر خود
در لغت نامه یکی از معانی اندیشیدن را ترسیدن و هراس داشتن گفتن. (ترس و بیم کردن . (آنندراج ). ترسیدن . هراسیدن . باک داشتن . پروا داشتن . احتراز کردن . اجتناب کردن . ملاحظه کردن . پرهیز کردن . خوف ؛ اندیشیدن از چیزی ، مهم شمردن آن یا محل نهادن بدان . ) این روزها به خودم فکر می کنم در تاریخ و جغرافیایی که زندگی می کنم و به مساله اندیشیدن و ترسیدن از امری مبهم به نام خودم. چیزی که هرگز آن را نشناخته ام و شاید هم هرگز نشناسمش. وقتی با نوشتن آشنا شدم. در این چند ماه اخیر بهتر. عریان نوشتن. صادقانه نوشتن در مرز بی نهایت. فهمیدم که نوشتن نوعی اندیشیدن است. مثل آینه ای که در برابر خودت قرار می دهی تا خود عریان و لخت لخت لختت را به تو نشان دهد. شاید این نوع از نوشتن هیچ مخاطبی نداشته باشد. جز خود نویسنده. پیش تر از این ها، نوشتن را کنشی اتوپیایی به معنای فرآیند نامتناهی برای تغییر می دیدم. اما چگونه و چطور نمی دانستم. اما اکنون که کمی مطالعه می کنم و عریان نویسی می کنم. کمی فهمیده ام که نوشتن نوعی از اندیشیدن است که باید مخاطب «خود» نویسنده باشد. این نوشتن نباید به سفارش جایی، کسی،دینی یا ایدئولوژی باشد. باید فارغ از همه چیز باشد و از بیرون به تمام پدیده های فکری و عینی نگاه کند و در مورد آن ها تامل کند. شاید این حرف سقراط همین باشد که خودت را بشناس. به این معنی ای که از هر باور و عقیده ای داری سعی کن کاملا تهی و خالی شوی و از بیرون همانند نوزادی تازه متولد شده پدیده های دنیا را بنگری و خودت را بشناسی. هراس انگیز است ترسانک است دهشتناک است. بی تعارف می گویم که از باورها و هنجارهایی که سال ها با آن ها زیسته ای و آن ها را حقیقت پنداشته ای جدا شوی! از آن ها خالی شوی و مخاطب فهم این دنیا خودت شوی. خودی که به هیچ چیز باور ندارد. و هر روز با این نگاه گویا لوح سفیدی باشی دنیا را تجربه کنی. که شاید فهم بدیعی از پدیده هایی که در اطرافت هست را حاصل کنی. نوشتن این جا یک لحظه منحصر به فرد است. چرا که با واژه و تصویر و تخیل فهمت را از آنچه که می بینی صورت بندی می کنی. بزرگترین پرسش من این هست: من چه چیزی هستم؟ فکر و اندیشه من چیست؟ و نسبت من با تاریخ و جغرافیا و اجتماع و فرهنگ چیست؟ من به این ها شک های بنیادین می گویم. شک هایی که همیشه باید برای فهم واقعیت داشته باشی. امروز در اینستاگرام که پست درباره مناسک دینی دیدم. و این سوال بزرگ در ذهنم هوار شد که نسبت مناسک دینی با واقعیت چیست؟ عقلانیت چه جایگاهی در اجرای این مراسم دینی دارد؟ چه هنگامی این مناسک واقعیت های اجتماعی مد نظر خود را بر می سازند؟ چقدر این مناسک دینی اصیل هستند؟ پرسش و سوالاتی که از دل شک های بنیادین می آیند می توانند کمک کنند تا کمی واقعیت و آنچه از آن را تجربه می کنیم را بهتر ببینیم. من خیلی تغییر کردم. در گذشته در پی اثبات مفاهیم ایمانی و دینی در آکادمیا بودم اما حالا مخاطب خودم شدم و به همه چیز شک کرده ام. من این را یک شک ضروری می نامم. شکی که مختصات خودم را در نسبت با مفاهیم مشخص می کند. شاید انسان خاورمیانه ای نیاز به این شک ضروری داشته باشد. چیزی که او را از وجود خودساخته اش بترساند و تا وقتی که این وحشت تاریخی رخ ندهد. این انسان نمی تواند خود را بشناسد و تعریف کند. من لزوما دین و یا مفاهیم دینی که در آن رسته ام را انکار نمی کنم. مساله من خالی شدن از مفاهیم دیگری و رسیدن به تجربه فهمیده شده از طریق خود هست. اگر اندیشه ای حاصل شود می بایست بر آمده از پیشنه تاریخی و فرهنگی این سرزمین باشد. نه ادای غربی ها درآوردن. اندیشه ای که یک نگاه خودبنیاد، خودی که در فرآیند شناخت است از مفاهیم فکری حاصل کند. شناخت و قرائتی که منحصر به فرد خود من است حاصل زیستن و تجربه و زخم ها و مختصات تاریخی و فکری من هست. شاید این نوع اندیشیدن است که امروز به آن رسیدم ....
بس است دیگر....
🔹اتوپیانیست؛
⭕ اتوپیا، امید، آگاهی ...
🆔 /channel/Utopianist_Nasravi
🌐 http://nasravi.com/
تو این روزا به جای رفتن به هایپرمارکت های بزرگ
تا جایی که میتونیم از کسبوکارهای کوچیک ،
از سوپری سر کوچه، نونوایی محل و پیجهای کوچیک خرید کنیم.حتی اگه خریدی هم نداریم، یه استوری، یا یه کامنتِ خوب
گاهی بیشتر از خودِ خرید کمک میکنه
هوای همدیگه رو داشته باشیم؛
این روزا بیشتر از هر وقت دیگهای بهم نیاز داریم.
آنقدر عزا بر سر ما ریختهاند
که فرصت زاری کردن نداریم.
[ هوشنگ گلشیری ]
کتاب
قلعه حیوانات معروف
مترجم: امیر امیرشاهی
نسخه اصلی بدون حذفیات
چیرگی، کنترل:
قلعه حیوانات خیلی خوب و عریان مفهوم #کنترل را نشان میدهد. به ما نشان می دهد که رفتار و فکرمان را بی اراده در اختیار دیگرانی قرار داده ایم. قلعه حیوانات نمونه یک داستان دیستوپیایی یا پاد ارمان شهری است. کاری که این کتاب کرده ترسیم یک کابوس جمعی است. بر این باور هستم که باید برای نوجوانان داستان هایی در این قالب نوشت. یک پادآرمانشهری که حاصل یک بی رویایی و بی هویتی خطرناک است. #اورول تنوانست بر مبنای انچه که میاندیشید قصه ای و روایتی کابوس گونه بسازد. قصه ای که جهانی شد. پرسش من اینجاست چرا انسان ایرانی نتوانسته در دوران معاصر حتی یک کابوس مشترک خلق کند؟ کابوسی که از نبود یک آرزوی جمعی و یک رویا #محاکات کند.
محمد نصراوی
🆔 /channel/mhakaat
🌐 http://nasravi.com
«همهٔ حیوانات با هم برابرند،
اما بعضی حیوانات برابرترند.»
✍️ جورج اورول _ ترجمه امیر امیرشاهی
📗 قلعهٔ حیوانات
“All animals are equal, but some animals are more equal than others.”
✍️George Orwell
📗Animal Farm
در ادبیات، فلسفه و نظریههای اجتماعی، آرمانشهر اغلب بهعنوان ابزار انتقادی برای سنجش جوامع واقعی به کار میرود: یعنی نویسنده با ترسیم یک جامعه کامل و بیعیب، ضعفها و کاستیهای جهانِ واقعی را برجسته میسازد.
📚 کتاب دیستوپیاپژوهی
✍نوشته محمد شهریاری مقدم
🔹اتوپیانیست؛
⭕ اتوپیا، امید، آگاهی ...
🆔 /channel/Utopianist_Nasravi
دیستوپیا به مثابه نقد ایدئولوژیها
کتاب دیستوپیاپژوهی نوشته محمد شهریاری مقدم
🔹اتوپیانیست؛
⭕ اتوپیا، امید، آگاهی ...
🆔 /channel/Utopianist_Nasravi
گزارش عصر ایران از نشست مدرسه مطالعات اتوپیا باشگاه اندیشه
✍️ مسعود پیوسته
هتروتوپیا؛
در میانۀ آرمانشهر و ویرانشهر
🔹 فریبا نظری:
اتوپیا را به عنوان آرمانشهر و مدینۀ فاضله میشناسند و در مقابل، دیستوپیا ویرانشهری که امیدها و آرمانها رو به تاریکی و ویرانی و سردی گذاشته و اینجا بین این دو مفهوم «هتروتوپیا» به میان میآید که به "دگرمکان" برگردانده شده.
این جامعه شناس، متأثر از نگاه هتروتوپیای فوکو که بر توجه وی به سه گانۀ اتوپیا، دیس توپیا و خاصه «هتروتوپیا» متمرکز بوده، بر این باور است که طی این سالها بیشتر به اتوپیا و دیس توپیا پرداخته شده و کمتر به «هتروتوپیا» توجه شده و اینکه اگر فوکو امروزه زنده بود، احتمالا تغییراتی در نگاه خود به مفهوم هتروتوپیا اعمال می کرد.
مطالعه متن کامل خبر 🔻🔻🔻🔻
asriran.com/004jC1
#فریبا_نظری
#هتروتوپیای_لغزان
#اتوپیا
#دیستوپیا
@Utopianist_Nasravi
اتوپیا مزاحم وضع موجود است :)
@Utopianist_Nasravi
#پادکست
#ایمان_فانی
#آلدوس_هاکسلی
🔸 از سوما تا موکشا:
مرور و بحث کتاب «بابهای ادراک»
آلدوس هاکسلی (نویسنده دنیای قشنگ نو)
🎙️ ایمان فانی
📌 آذر ماه ۱۴۰۴
منبع: مدرسه زندگی فارسی
⏳ یک ساعت و ۲۷ دقیقه
🔻🔻🔻
.
مدرسه مطالعات اتوپیا باشگاه اندیشه برگزار میکند:
از آرمانشهر تا ویرانشهر
مروری بر مفاهیم اتوپیا، دیستوپیا و هتروتوپیا در نظام اجتماعی
با ارائهٔ
دکتر فریبا نظری
جامعهشناس
سهشنبه
۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۷
دربارهٔ نشست:
هتروتوپیا، دیستوپیا و اتوپیا: سه ضلع از مثلث امید، کابوس و امکان
در این نشست میکوشیم سه مفهوم بنیادینِ اتوپیا، دیستوپیا و هتروتوپیا را نه بهعنوان مفاهیم جدا و متقابل، بلکه بهمثابه اضلاع یک مثلث مفهومی در نظر بگیریم؛ مثلثی که بازتابدهندهی سه حالت از تخیل و تجربهی بشری است: امید به آینده، ترس از آینده، و امکان زیستن در میان واقعیت و تخیل.
از اتوپیا بهعنوان رؤیای ساخت جهانی بهتر، تا دیستوپیا بهمثابه هشدار و کابوسهای ما، و در نهایت هتروتوپیا بهعنوان فضای جایگزین و چندلایهای که مرز میان واقعیت و خیال را درهم میشکند. این سه مفهوم در کنار هم میتوانند تصویری کاملتر از تخیل اجتماعی انسان در جستوجوی امکانهای بهتر ارائه دهند.
خیابان انقلاب، خیابان وصال شیرازی، کوچهٔ نائبی، پلاک ۲۳
@bashgahandishe