295
ما همان چیزی هستیم که فکرش را می کنیم. تمام چیزی که ما هستیم از افکار ما ناشی می شود. ما با افکار خود، دنیا را می سازیم....💚🌱 ناشناسمون👇🏻👇🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/4734163
کسی که
تورا ،
رنجانده
خواهد
رنجید
در حین شادی...
در حین امید..!:)
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
کتاب: نگهبان ماه و دریای خاموش
فصل اول: معرکهی خون و خاطره
سیزده سالگی، سنی است که دخترها باید به فکر جشن بلوغ و انتخاب لباس باشند. اما برای «آن یوئهنینگ»، سیزده سالگی با صدای شکستن شمشیرها و بوی خون آغاز شد.
او در میان آشوب یک معرکهی بزرگ، درست وقتی که شورشیان به قصر یورش آورده بودند، ایستاده بود. آنیوئهنینگ دختری از اشراف پایینرتبه بود؛ دختری که به خاطر رفتار بد و تندش هیچ دوستی نداشت. مردم او را لوس و پرخاشگر میدیدند، اما هیچکس نمیدانست که او فقط از ترسِ مورد آزار قرار گرفتن، به دیگران حمله میکرد.
و درست در همان لحظهی هرجومرج، ضربهای به سرش خورد.
وقتی چشمانش را باز کرد، دنیای اطرافش تغییر کرده بود. نه، بلکه ذهنش تغییر کرده بود. سیلابی از خاطرات به سمتش هجوم آورد. زندگی در دنیای مدرن؛ ماشینها، آسمانخراشها، و... مزارع. او در آن دنیا یک کشاورز بود. او زندگی قبلی خود را به یاد آورد و ناگهان فهمید که الان در بدن یک دختر اشرافی در دنیایی پر از جادو تناسخ پیدا کرده است.
اما این بیداری، راز بزرگی را برایش فاش کرد. رازی که اگر دهانش را باز میکرد، مرگش حتمی بود. او چیزی را دید که نباید میدید و در همان معرکه، رازِ آن را فاش کرد.
فصل دوم: تبعید به سرزمین مردگان
راز افشا شد و خشم شاهزاده و پادشاه را برانگیخت. اما مجازات او مرگ نبود؛ بدتر از مرگ بود.
قانونِ هزار سالهی این پادشاهی میگفت که اگر دختری از خانوادهی آنها متولد شود، باید با شاهزاده ازدواج کند. هزار سال هیچ دختری به دنیا نیامده بود... تا اینکه آنیوئهنینگ متولد شد. شاهزادهای مغرور، خودپسند و بیعاطفه که از او متنفر بود و او هم متقابلاً از شاهزاده بیزار بود.
آنیوئهنینگ نمیخواست سرنوشت غمانگیز زنانی را تکرار کند که در تاریخ خانوادهاش به خاطر این وصلت نابود شده بودند. او نمیخواست در این ازدواج بمیرد. برای همین، با افشای آن راز، توطئهای چید تا خودش را از این بند نجات دهد، اما نتیجه معکوس داد.
شاه برایش شرطی گذاشت: «تبعید به روستای حصارکشیده. هیچکس تا به حال نتوانسته از آنجا زنده بیرون بیاید. اگر بتوانی دو سال در آن سرزمین نفرینشده زنده بمانی، من فقط یک خواستهی تو را برآورده میکنم.»
آنیوئهنینگ خواستهاش را گفت: «جدایی از شاهزاده.»
روز قبل از تبعید، آنیوئهنینگِ لوس و بدرفتار، کاری کرد که هیچکس انتظارش را نداشت. او به سراغ تمام کسانی رفت که به آنها بدی کرده بود و از آنها معذرتخواهی کرد. سپس با کولهپشتی بر دوش، موهای نقرهایاش را بست و به سمت دروازههای جهنم رفت.
فصل سوم: بوی خاک و زمزمهی ارواح
روستا، چیزی شبیه به یک گورستان بود.
حصاری بلند و جادویی دور تا دور آن کشیده شده بود که هیچکس را یارای عبور از آن نبود. نه آبی بود، نه غذایی. مردمِ آنجا هیچ بویی از تمدن نبرده بودند؛ مثل وحشیها با شکار زنده میماندند و هیچ بزرگسالی در میانشان دیده نمیشد.
آنیوئهنینگ با خودش فکر کرد: «من در دنیای قبلیام کشاورز بودم. من با خاک و گیاه بزرگ شدم. چرا نباید اینجا را تغییر دهم؟»
شبها، وقتی همه در ترس و گرسنگی میخوابیدند، او کنار دریا مینشست. ماهِ کامل در آسمان بود و لقبش را به او یادآوری میکرد: شاهزادهی دریای خاموش.
او صدایی شنید. صدایی که هیچکس دیگر نمیشنید. ارواح. ارواحِ مردگانِ این روستا، و ارواحِ درختانِ خشکیده. آنیوئهنینگ کشف کرد که قدرت «نگهبان ماه» را دارد؛ او میتوانست با ارواح صحبت کند.
اما این تمام قدرت او نبود. او که در دنیای مدرن کشاورزی میدانست، فهمید که میتواند با روح گیاهان ارتباط برقرار کند. او با ارواح درختان خشک حرف میزد، آنها را دلداری میداد و با جادویش، با کمکِ آن ارواح، ریشههای مرده را زنده میکرد. جادو به او میگفت گیاه چه میخواهد و تجربهی کشاورزیاش به او میگفت چطور آن را تأمین کند.
مردمِ وحشیِ روستا، با چشمانی حیرتزده دیدند که چگونه این دخترِ ۱۳ ساله، زمینهای بایر را شخم زد، آبیاری راه انداخت، دامداری را رواج داد و از دل خاکِ مرده، زندگی بیرون کشید.
فصل چهارم: آبادانی و سایهی تهدید
دو سال گذشت.
روستای وحشت، حالا به یک آبادیِ پررونق تبدیل شده بود. نوجوانانی همسن و سال آنیوئهنینگ دور او جمع شده بودند. آنها متحدان و دوستان جدید او بودند. او کمی جادو یاد گرفته بود و از همه مهمتر، یاد گرفته بود که چطور از قدرتهایش استفاده کند.
در این دنیا، دینی شبیه به ادیان ابراهیمی وجود داشت. مردم معتقد بودند که در برخی مکانها، خدا بیشتر حس میشود. آنیوئهنینگ اغلب با خود فکر میکرد شاید این حصارِ لعنتی، جایی است که خدا آن را برای نجات او ساخته است.
همه چیز را فهمیدم ؛ فقط دیگر چیزی نگفتم..!
I understood everything; I just chose to say nothing..!
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
اگر علاقه داشتین که ادامش رو بنویسم و بزارم براتون ری اکت و واکنش فراموش نشه
میتونید نظراتتون رو تو ناشناس هم بهم بگین
https://abzarek.ir/service-p/msg/4734163
اما زمانِ شرط داشت به پایان میرسید.
دو سال تمام شده بود. آنیوئهنینگ حالا دختری ۱۵ ساله بود، با موهایی نقرهای، نگاهی آرام اما محکم، و هالهای از ارواحِ مهربان که همیشه دورش میچرخیدند.
او آماده بود تا از دروازههای روستا بیرون برود و از پادشاه، جدایی از شاهزادهی مغرور را طلب کند.
اما او نمیدانست که در بیرون از آن حصار، شاهزادهای که قرار بود از او متنفر باشد، با شنیدن اخبارِ دختری که در سرزمینِ مرگ به روی آبادی تبدیل شده بود، تصمیم گرفته بود تا خودش را به آن معرکه برساند...
شبِ آخرِ سال دوم است.
آن یوئهنینگ روی صخرهای بلند در حاشیهی دریا نشسته است. ماهِ کامل، نورش را روی موهای نقرهای او میپاشد. دیگر خبری از آن دختر لوس و پرخاشگر نیست. او حالا نفس عمیقی میکشد و بوی خاکِ بارانخورده و گندمهای تازه را حس میکند.
پشت سرش، روستای نفرینشده، حالا به یک آبادیِ پر از چراغهای روشن و خانههای گرم تبدیل شده است. بچهها در خواباند و بزرگترها برای فردا آماده میشوند.
او دستش را روی خاکِ کنار صخره میگذارد. چشمانش را میبندد. ناگهان، ذراتِ نورانیِ آبیرنگ از دل خاک بیرون میآیند. ارواحِ درختانِ کهن، ارواحِ گلهای وحشی و حتی ارواحِ کسانی که سالها پیش در این سرزمین مرده بودند. آنها مثل زبانههای آرامِ آبی، دور او میچرخند. یکی از ارواح، مثل یک باد ملایم، دستش را روی گونهی او میکشد.
آن یوئهنینگ لبخند میزند و زمزمه میکند: «دیدی؟ ما زنده موندیم. من بهتون قول داده بودم.»
ارواح در سکوت، رقصی آرام را شروع میکنند. صدای زنگهای کوچک از دور شنیده میشود.
ناگهان، در سکوت شب، صدای سم اسبها از بیرونِ حصارِ جادویی بلند میشود. ارواح یکدفعه پریشان میشوند و دور او جمع میشوند، انگار میخواهند از او محافظت کنند.
آن یوئهنینگ سرش را برمیگرداند. در تاریکیِ بیرونِ حصار، سایهی یک ارتش دیده میشود. پرچم سلطنتی. و در رأس آنها، شاهزادهای است که حالا دیگر مغرور نیست؛ بلکه با چشمانی حیرتزده به این بهشتِ سبزِ وسطِ سرزمین مردگان نگاه میکند.
آن یوئهنینگ آرام بلند میشود، لباسش را مرتب میکند و به ارواح میگوید: «نترسید. حالا نوبت منه که با گذشتهام حرف بزنم.»
لالاییِ ارواح در شبِ آخر
آن یوئهنینگ صدای سم اسبها را میشنود، اما به روی خودش نمیآورد. او پلکهایش را روی هم میگذارد و به ارواح آبیرنگِ اطرافش پناه میبرد.
بادِ ملایمی از سمت دریا میوزد و بوی نمک و گلهای وحشی را با خود میآورد. یکی از ارواح، که روزگاری درختِ کهنسالی در همین جنگل بوده، به آرامی دور او میپیچد. مثل یک پتوی نرم و مخملیِ آبیرنگ. ارواح، دیگر التماس نمیکنند و نمیترسند؛ آنها فقط در سکوت، لالاییِ قدیمیِ زمین را زمزمه میکنند. صدایی شبیه به برخورد قطرات شبنم با برگها، یا صدای دورِ موجهایی که به صخره میخورند.
آن یوئهنینگ دستش را روی خاک میگذارد. زمین، گرم است. انگار که زمین هم نفس میکشد. او لبخند میزند و به ارواح میگوید: «بگذارید لشکر بیرونِ حصار منتظر بماند. شاهزاده میتواند سوار بر اسبش بماند، اما من... من امشب مهمانِ خواب هستم.»
ماهِ کامل، نور نقرهایاش را روی موهایش میریزد و هلالِ ماه، مثل یک چراغخوابِ کوچک، بالای سرش میدرخشد. ارواح آبی، آرامآرام به شکل ستارههای کوچک درمیآیند و دور تا دورِ او حلقه میزنند.
او چشمانش را میبندد. دیگر نه بوی خونِ معرکه را حس میکند، نه ترسِ تبعید را. فقط بوی گندمهای تازه و بوی خاکِ بارانخورده است.
و در ذهنش، قبل از آنکه خوابش ببرد، این جمله را زمزمه میکند:
«فردا، هر چه خدا بخواهد. اما امشب، من با ماه و دریا قرار دارم.»
#ماهنو
یادآوری: خودت رو ببخش..
بخاطر زودتر ندونستن چیزایی که
فقط زمان می تونه یادت بده.
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
شب بخیر ای جنگجوی گمنام در نبرد مهیب فکرهای قبل از خواب....
Читать полностью…
از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده بود، آرامش مخصوصی در خودم حس میکردم.
صادق هدایت
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
خودت را بساز تا آدم امنی شوی، برای روزهایی که نمیشود به کسی پناه برد.
کارل گوستاو یونگ
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
تو روانشناسی رابطه یه اثر جالبی داریم
به اسم اثر میکل آنژ که میگه:
"زوجهای موفق زور نمیزنن همدیگه رو عوض کنن.
اونها به هم کمک میکنن که
بهترین ورژن همدیگه رو کشف کنن.
درست مثل میکل آنژ که میگفت:
من مجسمه رو نمیسازم، فقط
شاهکاری که توی سنگ پنهانه رو کشف میکنم."
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
هر کس ساکت شد!
یا چیزی فهمید...
یا از چیزی گذشت....!:))
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
خودتان بهتر میدانید که تنهایی وقتی ناگهانی باشد، چه تجربه تلخی است.
فرانسوا تروفو
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
درخت برای بلندشدن، فقط به نور احتیاج ندارد؛ باید در تاریکیِ خاک هم ریشه بدواند. انسان نیز بخش مهمی از رشدش را در دورههایی تجربه میکند که هیچکس نتیجهاش را نمیبیند. هر سکوتی بیحاصلی نیست؛ بعضی تغییرها مدتی زیرِ سطح اتفاق میافتند.
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
✮
«در میان پردههای فروافتادهی تاریخ، چرخشی از حریر سرخ و نگاهی از پشت نقاب، افسانهای فراموششده را زنده میکند.»
#wallpaperЧитать полностью…
@lunora_al
شیطان روحم را رها کرد و گفت:
«دیگر با تو کاری ندارم؛ تو خودت از من شیطانتری.»
خدا در جواب گفت:
«دروغ گفت. تو هرگز از او شیطانتر نبودی؛ فقط زخمیتر و خستهتر بودی. او از تو دست کشید، چون تحمل دیدن برگشتنت را نداشت. من اما هنوز همانجا ایستادهام؛ هر جا برگردی، من همانام.»
و من...
برای اولین بار، به جای فرار، ایستادم.
به دستهایم نگاه کردم؛ نه شیطانی در آن بود، نه فرشتهای.
فقط خودم بودم، خسته و زخمی، اما مالِ خودم.
زانو زدم و گفتم: «خدایا، من دیگر حتی به شیطان هم شبیه نیستم.»
و او خندید؛ همانقدر آرام که همیشه.
گفت: «میدانم. تو انسانی. و انسان یعنی همین: گاهی شکست، گاهی برگشت.»
نهایتا...
خدا گفت: «نهایتِ تو، بازگشت به من نیست؛ بازگشت به خودت است. من همانجا هستم که تو ایستادهای.»
سرم را بلند کردم. آسمان ساکت بود. شیطان دور، کوچک و بیآزار.
گفتم: «پس بگذار از نو شروع کنم.»
گفت: «همین را میخواستم.»
و من، نه قدیس، نه شیطان، فقط انسان، راه افتادم.
و این، نهایت نبود؛ آغاز بود.
#هوش_مصنوعی
#ماهنو 🌙
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
اما زمانِ شرط داشت به پایان میرسید.
دو سال تمام شده بود. آنیوئهنینگ حالا دختری ۱۵ ساله بود، با موهایی نقرهای، نگاهی آرام اما محکم، و هالهای از ارواحِ مهربان که همیشه دورش میچرخیدند.
او آماده بود تا از دروازههای روستا بیرون برود و از پادشاه، جدایی از شاهزادهی مغرور را طلب کند.
اما او نمیدانست که در بیرون از آن حصار، شاهزادهای که قرار بود از او متنفر باشد، با شنیدن اخبارِ دختری که در سرزمینِ مرگ به روی آبادی تبدیل شده بود، تصمیم گرفته بود تا خودش را به آن معرکه برساند...
شبِ آخرِ سال دوم است.
آن یوئهنینگ روی صخرهای بلند در حاشیهی دریا نشسته است. ماهِ کامل، نورش را روی موهای نقرهای او میپاشد. دیگر خبری از آن دختر لوس و پرخاشگر نیست. او حالا نفس عمیقی میکشد و بوی خاکِ بارانخورده و گندمهای تازه را حس میکند.
پشت سرش، روستای نفرینشده، حالا به یک آبادیِ پر از چراغهای روشن و خانههای گرم تبدیل شده است. بچهها در خواباند و بزرگترها برای فردا آماده میشوند.
او دستش را روی خاکِ کنار صخره میگذارد. چشمانش را میبندد. ناگهان، ذراتِ نورانیِ آبیرنگ از دل خاک بیرون میآیند. ارواحِ درختانِ کهن، ارواحِ گلهای وحشی و حتی ارواحِ کسانی که سالها پیش در این سرزمین مرده بودند. آنها مثل زبانههای آرامِ آبی، دور او میچرخند. یکی از ارواح، مثل یک باد ملایم، دستش را روی گونهی او میکشد.
آن یوئهنینگ لبخند میزند و زمزمه میکند: «دیدی؟ ما زنده موندیم. من بهتون قول داده بودم.»
ارواح در سکوت، رقصی آرام را شروع میکنند. صدای زنگهای کوچک از دور شنیده میشود.
ناگهان، در سکوت شب، صدای سم اسبها از بیرونِ حصارِ جادویی بلند میشود. ارواح یکدفعه پریشان میشوند و دور او جمع میشوند، انگار میخواهند از او محافظت کنند.
آن یوئهنینگ سرش را برمیگرداند. در تاریکیِ بیرونِ حصار، سایهی یک ارتش دیده میشود. پرچم سلطنتی. و در رأس آنها، شاهزادهای است که حالا دیگر مغرور نیست؛ بلکه با چشمانی حیرتزده به این بهشتِ سبزِ وسطِ سرزمین مردگان نگاه میکند.
آن یوئهنینگ آرام بلند میشود، لباسش را مرتب میکند و به ارواح میگوید: «نترسید. حالا نوبت منه که با گذشتهام حرف بزنم.»
لالاییِ ارواح در شبِ آخر
آن یوئهنینگ صدای سم اسبها را میشنود، اما به روی خودش نمیآورد. او پلکهایش را روی هم میگذارد و به ارواح آبیرنگِ اطرافش پناه میبرد.
بادِ ملایمی از سمت دریا میوزد و بوی نمک و گلهای وحشی را با خود میآورد. یکی از ارواح، که روزگاری درختِ کهنسالی در همین جنگل بوده، به آرامی دور او میپیچد. مثل یک پتوی نرم و مخملیِ آبیرنگ. ارواح، دیگر التماس نمیکنند و نمیترسند؛ آنها فقط در سکوت، لالاییِ قدیمیِ زمین را زمزمه میکنند. صدایی شبیه به برخورد قطرات شبنم با برگها، یا صدای دورِ موجهایی که به صخره میخورند.
آن یوئهنینگ دستش را روی خاک میگذارد. زمین، گرم است. انگار که زمین هم نفس میکشد. او لبخند میزند و به ارواح میگوید: «بگذارید لشکر بیرونِ حصار منتظر بماند. شاهزاده میتواند سوار بر اسبش بماند، اما من... من امشب مهمانِ خواب هستم.»
ماهِ کامل، نور نقرهایاش را روی موهایش میریزد و هلالِ ماه، مثل یک چراغخوابِ کوچک، بالای سرش میدرخشد. ارواح آبی، آرامآرام به شکل ستارههای کوچک درمیآیند و دور تا دورِ او حلقه میزنند.
او چشمانش را میبندد. دیگر نه بوی خونِ معرکه را حس میکند، نه ترسِ تبعید را. فقط بوی گندمهای تازه و بوی خاکِ بارانخورده است.
و در ذهنش، قبل از آنکه خوابش ببرد، این جمله را زمزمه میکند:
«فردا، هر چه خدا بخواهد. اما امشب، من با ماه و دریا قرار دارم.»
#ماهنو
خجالتآور است تماشای کسی که آخر عمری، خود را موشکافی میکند و به این نتیجه میرسد تنها چیزی که با خود به گور میبرد شرم زندگی نکردن است.
جزء از کل
استیو تولتز
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
آدمها خیلی وقته چیزی رو کشف نمیکنند، اونها هرچی که احتیاج دارن رو از مغازه میخرند؛
ولی چون تو مغازهها دوست نمیفروشند "اونا همیشه تنهاند"
📚شازده کوچولو:
آنتوان دوسنت اگزوپری
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
کتاب: نگهبان ماه و دریای خاموش
فصل اول: معرکهی خون و خاطره
سیزده سالگی، سنی است که دخترها باید به فکر جشن بلوغ و انتخاب لباس باشند. اما برای «آن یوئهنینگ»، سیزده سالگی با صدای شکستن شمشیرها و بوی خون آغاز شد.
او در میان آشوب یک معرکهی بزرگ، درست وقتی که شورشیان به قصر یورش آورده بودند، ایستاده بود. آنیوئهنینگ دختری از اشراف پایینرتبه بود؛ دختری که به خاطر رفتار بد و تندش هیچ دوستی نداشت. مردم او را لوس و پرخاشگر میدیدند، اما هیچکس نمیدانست که او فقط از ترسِ مورد آزار قرار گرفتن، به دیگران حمله میکرد.
و درست در همان لحظهی هرجومرج، ضربهای به سرش خورد.
وقتی چشمانش را باز کرد، دنیای اطرافش تغییر کرده بود. نه، بلکه ذهنش تغییر کرده بود. سیلابی از خاطرات به سمتش هجوم آورد. زندگی در دنیای مدرن؛ ماشینها، آسمانخراشها، و... مزارع. او در آن دنیا یک کشاورز بود. او زندگی قبلی خود را به یاد آورد و ناگهان فهمید که الان در بدن یک دختر اشرافی در دنیایی پر از جادو تناسخ پیدا کرده است.
اما این بیداری، راز بزرگی را برایش فاش کرد. رازی که اگر دهانش را باز میکرد، مرگش حتمی بود. او چیزی را دید که نباید میدید و در همان معرکه، رازِ آن را فاش کرد.
فصل دوم: تبعید به سرزمین مردگان
راز افشا شد و خشم شاهزاده و پادشاه را برانگیخت. اما مجازات او مرگ نبود؛ بدتر از مرگ بود.
قانونِ هزار سالهی این پادشاهی میگفت که اگر دختری از خانوادهی آنها متولد شود، باید با شاهزاده ازدواج کند. هزار سال هیچ دختری به دنیا نیامده بود... تا اینکه آنیوئهنینگ متولد شد. شاهزادهای مغرور، خودپسند و بیعاطفه که از او متنفر بود و او هم متقابلاً از شاهزاده بیزار بود.
آنیوئهنینگ نمیخواست سرنوشت غمانگیز زنانی را تکرار کند که در تاریخ خانوادهاش به خاطر این وصلت نابود شده بودند. او نمیخواست در این ازدواج بمیرد. برای همین، با افشای آن راز، توطئهای چید تا خودش را از این بند نجات دهد، اما نتیجه معکوس داد.
شاه برایش شرطی گذاشت: «تبعید به روستای حصارکشیده. هیچکس تا به حال نتوانسته از آنجا زنده بیرون بیاید. اگر بتوانی دو سال در آن سرزمین نفرینشده زنده بمانی، من فقط یک خواستهی تو را برآورده میکنم.»
آنیوئهنینگ خواستهاش را گفت: «جدایی از شاهزاده.»
روز قبل از تبعید، آنیوئهنینگِ لوس و بدرفتار، کاری کرد که هیچکس انتظارش را نداشت. او به سراغ تمام کسانی رفت که به آنها بدی کرده بود و از آنها معذرتخواهی کرد. سپس با کولهپشتی بر دوش، موهای نقرهایاش را بست و به سمت دروازههای جهنم رفت.
فصل سوم: بوی خاک و زمزمهی ارواح
روستا، چیزی شبیه به یک گورستان بود.
حصاری بلند و جادویی دور تا دور آن کشیده شده بود که هیچکس را یارای عبور از آن نبود. نه آبی بود، نه غذایی. مردمِ آنجا هیچ بویی از تمدن نبرده بودند؛ مثل وحشیها با شکار زنده میماندند و هیچ بزرگسالی در میانشان دیده نمیشد.
آنیوئهنینگ با خودش فکر کرد: «من در دنیای قبلیام کشاورز بودم. من با خاک و گیاه بزرگ شدم. چرا نباید اینجا را تغییر دهم؟»
شبها، وقتی همه در ترس و گرسنگی میخوابیدند، او کنار دریا مینشست. ماهِ کامل در آسمان بود و لقبش را به او یادآوری میکرد: شاهزادهی دریای خاموش.
او صدایی شنید. صدایی که هیچکس دیگر نمیشنید. ارواح. ارواحِ مردگانِ این روستا، و ارواحِ درختانِ خشکیده. آنیوئهنینگ کشف کرد که قدرت «نگهبان ماه» را دارد؛ او میتوانست با ارواح صحبت کند.
اما این تمام قدرت او نبود. او که در دنیای مدرن کشاورزی میدانست، فهمید که میتواند با روح گیاهان ارتباط برقرار کند. او با ارواح درختان خشک حرف میزد، آنها را دلداری میداد و با جادویش، با کمکِ آن ارواح، ریشههای مرده را زنده میکرد. جادو به او میگفت گیاه چه میخواهد و تجربهی کشاورزیاش به او میگفت چطور آن را تأمین کند.
مردمِ وحشیِ روستا، با چشمانی حیرتزده دیدند که چگونه این دخترِ ۱۳ ساله، زمینهای بایر را شخم زد، آبیاری راه انداخت، دامداری را رواج داد و از دل خاکِ مرده، زندگی بیرون کشید.
فصل چهارم: آبادانی و سایهی تهدید
دو سال گذشت.
روستای وحشت، حالا به یک آبادیِ پررونق تبدیل شده بود. نوجوانانی همسن و سال آنیوئهنینگ دور او جمع شده بودند. آنها متحدان و دوستان جدید او بودند. او کمی جادو یاد گرفته بود و از همه مهمتر، یاد گرفته بود که چطور از قدرتهایش استفاده کند.
در این دنیا، دینی شبیه به ادیان ابراهیمی وجود داشت. مردم معتقد بودند که در برخی مکانها، خدا بیشتر حس میشود. آنیوئهنینگ اغلب با خود فکر میکرد شاید این حصارِ لعنتی، جایی است که خدا آن را برای نجات او ساخته است.
سایتت نیاز به SEO حرفهای داره؟به نحوی که:
▪️رشد سریع باشه
▪️بدون بازگشت باشه
▪️استاندارد باشه
▪️ارزون باشه
بیا تو این کانال، نمونه کارها رو ببین و رایگان مشاوره بگیر
NitromerAds
✮
گاهی غم، نه اشک میخواهد و نه تسلی؛ فقط جایی میخواهد به وسعت جهان، تا بتواند بیآنکه مجبور به پنهان شدن باشد، در آدم جریان پیدا کند. جایی که هیچکس نپرسد چرا غمگینی و هیچچیز عجلهای برای خوب شدنت نداشته باشد.
#wallpaperЧитать полностью…
@lunora_al
این زندگی بیمارستانی است که در آن هر بیماری در آرزوی عوض کردن تختش به سر میبرد.
شارل بودلر
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
تیکوتاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا میدهد. میخواهم آن را بردارم از پنجره پرت بکنم بیرون. این صدای هولناک که گذشتن زمان را در کلهام با چکش میکوبد.
زنده به گور
صادق هدایت
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
ویران شده را حوصله منت معمار نباشد ویرانه ی ما را بگذارید که ویرانه بماند.!:)
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
بلوغ انسان زمانی محقق میشود که جدیت کودکی هنگام بازی را دوباره به دست آورد.
فراسوی نیک و بد
فردریش نیچه
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
1گرم طلای واقعی دریافت کنید، فقط با یک ثبت نام ساده در ربات گلد، کاملا رایگان و قابل برداشت، بعد از ثبت نام ویس و مطالب کانال پشتیبان رو مشاهده کنید
NitromerAds
داستایوفسکی معتقد بود که آدما بیشتر از آنکه عاشقِ خودِ طرف مقابل باشند، عاشقِ "تصویری" هستند که از او در ذهنشان ساختهاند.
به همین خاطر است که وقتی آن تصویر فرو میریزد، احساس خیانت میکنیم. در حالی که آن بنده خدا هیچ تغییری نکرده، فقط ما "بیدار" شدهایم!
عشق واقعی شاید همین باشد: اینکه بتوانی با واقعیتِ زمخت و معمولیِ یک نفر کنار بیایی، نه با آن فرشتهیِ خیالی که در رویاهایت تراشیده بودی. بقیه هر چه هست، فقط بازیِ هورمونهاست و بس…
شیطان روحم را رها کرد و گفت:
«برو... تو برای جهنم هم زیادی سوختهای.»
خدا در جواب گفت:
«برگرد... تو برای بهشت هم زیادی زخمی هستی.»
و من...
میان دو درِ بسته ماندم.
نه اشکی داشتم که بریزم،
نه فریادی که کسی بشنود.
فقط یک سایه ماندم،
که حتی خودش هم از خودش فرار میکرد.
خندیدم.
به هر دو گفتم: «ممنون که رهایم کردید.»
حالا خودم، خودم را میسازم.
یا شاید هم خودم را میشکنم.
فرقی نمیکند. مالِ خودم است.
به آینه نگاه کردم.
و آینه، برای اولین بار،
از من پرسید: «تو کی هستی؟»
و من جوابی نداشتم.
نهایتاً...
فهمیدم نه به جهنم تعلق دارم، نه به بهشت.
من برزخِ خودم بودم؛
جایی که نه شیطان پایش میرسد، نه خدا دستش.
و تنها ساکنش، خودم بودم.
رها شدن، پایان نیست.
شروعِ ساختنِ خودی است
که هیچکس دیگر نمیتواند بشکند.
و این برزخ،
نه شیطان را میخواست، نه خدا را.
فقط من بودم و من.
و شاید همین کافی بود.
_ماهنو 🌙
#چالش
• ─━━━⊱🌱🌙⊱✿⊰🌙🌱⊰━━━
°♡• افکار | Afkar •♡°🍃
˖༄💚↬ @Afkareyehooee ↫🌱🌙
حد وسط رو گم کردم...
نه با آدمها حس بهتری دارم،
نه با تنهایی به
توافق میرسم
نه حوصله
شلوغی رو
دارم، نه با
سکوت خونه
کنار میام، نه
انرژی کافی
برای حرف زدن
دارم نه با
خودخوری حس
راحتی دارم
بعضی روزها
به معنای واقعی
کلمه از کادر
زندگی خارج میشم :)