4276
کانال ویژه شعر آیینی سایت عقیق ادمین @haadipoem @aghigheditor کانال عقیق @aghigh_ir کانال عقیق مادحین @madehin کانال عقیق واعظین @vaezin
#عقیق_شعر
نشستم روی خاکِ آرزوهایم
بغل کردم خیالی از مزارت را
اگر چه قابِ این خاک از تنت خالیست
نسیم آورده از مقتل غبارت را
اگر سوسوی چشمان ترم کم شد
اگر تسبیحِ تربت خیسِ اشکم شد
نشستم میشمارم با نفسهایم
شمارِ زخمهای بیشمارت را
شنیدم پَر زدی دستت زمین افتاد
تو بالا رفتی و امالبنین افتاد
به عرشِ خیمهها با مشک میرفتی
که تیری آرزوی آبدارت را ...
زد و بیآرزو بر خاک افتادی
تن خود را به دستِ نیزهها دادی
صدای نوحهی ادرک اخایت گفت
زیارت کرده زهرا نیزهزارت را
کنار رود، اما تشنه لب بودی
به جای آب، سقای ادب بودی
تو دریازادهای؛ هر چند بیآبی
نمیسنجند، با مشکت عیارت را
اگر میشد به جایت آب میبُردم
به جای قلبِ مشکت تیر میخوردم
به پای آرزوهای تو میمردم
نمیدیدم نگاهِ شرمسارت را
اگر میشد به جنگِ تیر میرفتم
به زیر کوهی از شمشیر میرفتم
که حتی نشکند آیینهی چشمت
نبیند هیچ سنگی انکسارت را
به من پیکِ اجل نزدیک شد رفتی
تمام آسمان تاریک شد رفتی
شده «امُّالقَمر»؛ «امُّالبُکا» بی تو
ببین ای ماه، ابرِ در مدارت را
اگر چه قدّم از داغت خمید آخر
ولی مادر به رویایش رسید آخر
که شد امالبنین «امالشهید» آخر
ببر حالا کنارت داغدارت را
#وفات_حضرت_ام_البنین_س
#حضرت_ابوالفضل_العباس_ع
#رضا_قاسمی
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
🎞رباعی گفتی و تقدیم سلطان غزل کردی
شعرخوانی محسن رضوانی در وصف حضرت ام البنین سلام الله علیها در حضور رهبر معظم انقلاب
🔹کانال شعر عقیق
@aghighpoem
#عقیق_شعر
ببین باید چه دریایی از ایمان و یقین باشی،
که همراه امیری، چون امیرالمؤمنین باشی
ببین باید چقدر احساس باشد در دل شیرت،
که در بین زنان، تنها تو عباسآفرین باشی
شجاعت را، شرافت را، بلاغت را، ولایت را
خدا، یکجا به تو بخشید، تا اُمّ البنین باشی
همه عالم، پسر دارند، تو قرص قمر داری
مگر بینور میشد، مادر زیباترین باشی؟
مگر بینور میشد، در دل خورشید بنشینی؟
تمام عمر با عباس و زینب همنشین باشی
گرفتی دستِ ماهی را که از ما دست میگیرد
رسیدی، باغبانِ غیرةٌ للعالمین باشی
رسیدند و فقط پرسیدی از زینب: حسینم کو؟
تویی اُمّ الادب؛ آری! تو باید اینچنین باشی
پسرهای تو را کشتند، اما اِرباً اِرباً، نه!
نبودی شاهد تکرار اکبر، بر زمین باشی
هوای پر کشیدن سوی حق داری و حق داری
پس از کرببلا سخت است که اُمّ البنین باشی
#وفات_حضرت_ام_البنین_س
#قاسم_صرافان
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
میان بارش بارانی از ستاره رسید
اگرچه مثنوی... اما چهارپاره رسید
چهار پارۀ تن، نه چهار پارۀ دل
چهار ماه شب بیکسی ولی کامل
چهار ابر به باران رسیده در ساحل
چهار رود به پایان رسیده، دریادل
چهار فصل طلایی ولی میان خزان
چهار بغض غمانگیز و مادری نگران
چهار مرتبه وقتی به غم دچار شوی
برای دشمن خود نیز گریهدار شوی
مدینه، حسرت دیرینۀ دو چشم ترش
چهار قبر غریب است باز در نظرش
چقدر خاطره ماندهست در مفاتیحش
و دانه دانۀ اشکی که بوده تسبیحش
نشسته بود شب جمعهای کنار بقیع
کمیل زمزمه میکرد در جوار بقیع
غروب، لحظۀ تنهاییاش دوباره رسید
غروبها دل او خونتر است از خورشید
به غصههای جگرسوز میزند پهلو
دوباره شعله کشیدهست آب وقت وضو
شروع میکند او لیلة المصائب را
همین که دست به پهلو نماز مغرب را…
چهار رکعت دلواپسی پس از مغرب
چهار نافله در بیکسی پس از مغرب
در آسمان نگاهش که بیستاره شده
چهار آینه مانده، هزار پاره شده
شکست آینههایش میان گرد و غبار
شلمچه، ترکش و خمپاره، کربلای چهار
از آن زمان که پسرهای او شهید شدند
یکی یکی همه موهای او سفید شدند
و همسری که به دل غصهای گذاشت، وَ رفت
نماز صبح سر از سجده برنداشت، وَ رفت
اگرچه بین غم و غصههای خود تنهاست
ولی چهارم هر ماه روضهاش برپاست
طراوتی که نرفتهست سالها از دست
بهشت خانۀ او سفرۀ اباالفضل است
صدای گریه بلند است بین مرثیهها
چه دلنواز شده یا حسین مرثیهها
نشسته گوشۀ ایوان کنار گلدانها
برای بدرقه با اشک خود به مهمانها -
- در التماس دعایش چه حرفها گفته است
به لطف آن کمر خسته کفشها جفت است...
یکی یکی
همه رفتند و
باز هم تنهاست...
#وفات_حضرت_ام_البنین_س
#رضا_خورشیدی_فرد
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
باز هم آدینه شد، ماندهام در انتظار
چشم در راه توام، بیقرارم، بیقرار...
من تو را گم کردهام، پشت فصلی از دریغ
من تو را گم کردهام، پشت فصل انتظار
سمت چشمان تو کو، تا بیاسایم دمی
در پناه چشم تو، ای رسول نوبهار...
بیفروغ عشق تو، میشود هستی یتیم
مهر و ماه و آسمان، میشود بیاعتبار
تشنۀ وصل توام، ای دلیل زندگی
کی به پایان میرسد، روزهای انتظار؟!
مهر عالمتاب عدل، یک تبسم جلوه کن
تا بمیرد ظلم شب، تا بخندد روزگار
باز هم آدینه شد، جاده اما خالی است
باز هم سهم من است، حسرتی دنبالهدار
#امام_زمان_عج
#انتظار
#رضا_اسماعیلی
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
ماهی که یک ستاره به هفت آسمان نداشت
جز هالهای کبود از او کس نشان نداشت
گفتن همان و عالمی آتش زدن همان
خورشید بود و جز دل خود همزبان نداشت
تا در شنید قصّهاش، آتش گرفت و سوخت
در، چوب بود و طاقت آتشفشان نداشت
از گل لطیفتر هوس باغ کرده بود
مجذوب بود و حوصلۀ این و آن نداشت
این چند روز هم به لبش جان رسیده بود
میخواست تا علیست بماند، توان نداشت
ممکن نبود حرف علی را زمین نهد
حیدر توان این که بگوید بمان، نداشت
دستاس هم که بود علی دست بسته بود
زهرا که رفت سفره نمک داشت، نان نداشت
مجبور شد علی که حمایل به تن کند
دریای بیوفایی یثرب کران نداشت
#شهادت_حضرت_زهرا_س
#سیدرضا_جعفری
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
چکیده گل رخسار مصطفی زهراست
خلاصه نفحات خوش خدا زهراست
شعر خوانی #سعید_بیابانکی
در رثای #حضرت_زهرا_س
#آیینه_خوانی
#شهادت_حضرت_زهرا_س
🔹️عقیق شعر
@aghighpoem
ای با شتاب عزم سفر کرده صبر کن
خانه هنوز نیست مهیای رفتنت
#به_گواهی_آه
بخش هشتم
شعرخوانی #هادی_ملک_پور
در رثای حضرت زهرا سلام الله علیها
#شهادت_حضرت_زهرا_س
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
دستی از جنس یاس و نیلوفر
شد در آن خانه آسیاگردان
گرچه سنگم، ولی دلم میخواست
جان او را شوم بلاگردان
شعر خوانی #محمدجواد_غفورزاده_شفق
در سوگواره شعر فاطمی محبوبه خدا
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
بغض کرد و گفت مردم! شعلهها از در گذشت
بر سر دختر چه آمد تا که بابا درگذشت
زد به سینه، چند یازهرای اشکآلود گفت
بعداز آن از چند و چون روضۀ مادر گذشت
روضهخوان رفت و به ظهر داغ عاشورا رسید
من همان جا ایستادم... شعلهها از در گذشت
من میان کوچه بودم روضهخوان در کربلا
آه، آن شب بر دل من روضهای دیگر گذشت
تازیانه رفت بالا و غلاف آمد فرود
تیغ پشت تیغ از جسم علی اکبر گذشت
شعله بود و محسن ششماهه و دیوار و در
تیری آمد از گلوی تشنۀ اصغر گذشت
میخ در بر سینۀ پرمهر مادر حمله کرد
آب دیگر از سر عباس آبآور گذشت
ریسمان بر گردن حبلالمتین انداختند
قافله از بین غوغای تماشاگر گذشت
ذکر حیدر داشت زهرا، مسجد از جا کنده شد
ذکر حیدر داشت مولا از دل لشکر گذشت
درد پهلو، زخم بازو... فاطمه از پا نشست
تیر و نیزه از تن فرزند پیغمبر گذشت
من سراپا اشک بودم، طاقتم از دست رفت
روضهخوان از ماجرای خنجر و حنجر گذشت
روضهها اینجا گره میخورد، بابا رفته بود
هیچکس اما نمیداند چه بر دختر گذشت
#شهادت_حضرت_زهرا_س
#علی_سلیمیان
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
شاید او یوسف ذریۀ طاها میشد
روشنیبخشِ دل و دیدۀ بابا میشد
شاید او در دل گهواره زبان وا میکرد
همدم فاطمه ـ فِی المَهدِ صَبِيّا ـ میشد
شاید او بین مناجات و نماز شب خویش
جلوۀ روشنی از حضرت موسی میشد
شاید او از همۀ اهل جهان دل میبُرد
مثل پیغمبرمان خوش قد و بالا میشد
شاید او در سَکَنات و وَجَنات و حَسَنات
اَشبهُ النّاس به صدیقۀ کبری میشد
شاید او مثل اباالفضل میان صفین
ذوالفقار علی عالی اعلی میشد
شاید او مشک به دوش از وسط نخلستان
از حرم با رجزی راهی دریا میشد
شاید... امّا چه بگویم که چه شد در آتش
کاش او پاسخ این شاید و امّا میشد
#شهادت_حضرت_زهرا_س
#حضرت_محسن_ع
#رضا_خورشیدی_فرد
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
هر کس هر آنچه دیده اگر هر کجا تویی
یعنی که ابتدا تویی و انتها تویی
شعر خوانی #مرتضی_امیری_اسفندقه
در سوگواره شعر فاطمی #محبوبه_خدا
#شهادت_حضرت_زهرا_س
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
قرار بود که عمری قرار هم باشیم
که بیقرار هم و غمگسار هم باشیم
اگر زمین و زمان هم به هم بریزد باز
من و تو تا به ابد در مدار هم باشیم
کنون بیا که بگرییم بر غریبی هم
غریبه نیست، بیا سوگوار هم باشیم...
نگفتیام ز چه خون گریه میکند دیوار
مگر قرار نشد رازدار هم باشیم
نگفتیام ز چه رو، رو گرفتهای از من
مگر چه شد که چنین شرمسار هم باشیم
به دست خستۀ تو دست بستهام نرسید
نشد که مثل همیشه کنار هم باشیم
شکسته است دلم مثل پهلویت آری
شکستهایم که آیینهدار هم باشیم
#شهادت_حضرت_زهرا_س
#محمدمهدی_سیار
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
تا که نامت بر زبان آمد زبان آتش گرفت
سوختم، چندان که مغز استخوان آتش گرفت
حیدر آمد، خاک همچون باد، گرم گریه شد
خواست تا غسلت دهد، آب روان آتش گرفت
هان چه میپرسی چه پیش آمد؟ زمین را آب برد
بادبانِ کشتی پیغمبران آتش گرفت
یک طرف ماهِ مرا ابرِ سیاهِ فتنه کشت
یک طرف از درد غربت، کهکشان آتش گرفت
رفت سمت آسمان روحت، زمین از شرم سوخت
در زمین جسم تو گم شد، آسمان آتش گرفت
#شهادت_حضرت_زهرا_س
#علیرضا_قزوه
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
کسی که بی تو سَرِ صحبتِ جهانش نیست
تحمّل غم هجر تو، در توانش نیست
کسی که سوخته از انتظار، میداند
دل از فراق تو جسمی بود، که جانش نیست
کسی که روی تو را دید یک نظر، چون خضر
چگونه آرزوی عمر جاودانش نیست؟!
کسی که درک کند دولت حضور تو را
نیاز گوشۀ چشمی به دیگرانش نیست
نه التفات به طوبی کند، نه میل بهشت
که بی حضور تو ، حاجت به این و آنش نیست
به خاک پای تو سوگند، ای همیشه بهار!
گلی که بوی تو دارد، غمِ خزانش نیست
بهار زندگیام در خزان نشست بیا
«بهار نیست به باغی که باغبانش نیست»
کنارِ تربتِ زهرا تو گریه کن! که کسی
به جز تو با خبر از قبر بینشانش نیست
بیا و پرده ز راز شهادتش، بردار
پسر که بیخبر از مادرِ جوانش نیست...
#امام_زمان_عج
#انتظار
#شهادت_حضرت_زهرا_س
#محمدجواد_غفورزاده
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
بیتاب دوست بودی و پروا نداشتی
در دل به غیر دوست تمنا نداشتی
مادر! شنیدهام که تو در ازدحام زخم
جز ذکر یا حبیب به لبها نداشتی
وقتی نسیم عشق وزیدن گرفته بود
جز آرزوی دیدن زهرا نداشتی
باور نمیکنم که در آن رستخیز درد
دستی برای یاری مولا نداشتی
آن لحظه میرسید به بالینت آفتاب
اما دریغ، چشم تماشا نداشتی
در مشک تشنه جرعهٔ آبی هنوز بود
اما توان بردن آن را نداشتی
تا خیمههای نور اگر آب میرسید
شرم از نگاه تشنهٔ دریا نداشتی...
#وفات_حضرت_ام_البنین_س
#منصوره_حسنخانی
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
اشعار وفات حضرت ام البنین (س)
👇👇
https://aghigh.ir/fa/news/116902
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
جز با زلالِ نورِ الهـی نسب نداشت ...
ذکری به غیر نام علی روی لب نداشت
دردی به غیرِ غربتِ شاهِ عرب نداشت
هرگز کسی شبیه به این زن ، ادب نداشت
آماده کرده بود سپر های خویش را
تعلیم داده بود پسر های خویش را
تا پاسـدار خیمه ی آل عـبا شوند ...
با راه و رسم عشق و جنون آشنا شوند
هم داستان ماه ترین ماه ها شوند
مردان پاکـباخته ی کربلا شوند
ام البنین که چار یل بی قرینه داشت
تنها مدال عشق علی را به سینه داشت
بانوی خانه ای است که هم ایلیایی اند
هم پای تا به سر همگی مصطفی ایند
اهل مدینه اند ولی کـربلایی اند
از نسل کوثرند سراپا خدایی اند
عمری است دل به ساحتِ خورشید داده است
سرمایه اش محبتِ این خانواده است
تا روز حشر مکتب او مکتب علیست
لب وا نکرد و دید که جان بر لب علیست
او آشنای تاب و تبِ هر شب علیست
با افتخار ، خادمه ی زینب علیست
بر سفره ای که داشت فقط آب و نان جو
لبریز بود از مـیِ اِیّـاکَ نـَعْبُدو ...
سر مست بود از خمِ اِیّاکَ نَسْتَعین
بی شک رسیده بود به سرمنزلِ یقین
ام البنین چه کرد زمانی که شاه دین
یعنی عزیزِ فاطمه افتاد بر زمین ...
با اینکه بعدِ روزِ دهم یک پسر نداشت
یک لحظه از حسین و حسن دست بر نداشت
آغاز روضه بود نظر کردنش به آب
شرمنده بود مثل ابالفضل از رباب
مثل رباب ماند پس از آن در آفتاب
ای کاش رفته بود علی اصغرش به خواب
هرچند مثل حضرت زینب صبور شد
آنقدر گریه کرد از این غم که کور شد
الحق که جایگاهِ علی را شناخته
در کوره ی محبتِ مولا گداخته
هرگز به زرق و برقِ جهان دل نباخته
با نانِ خشک و خالی این خانه ساخته
ما تشنه ایم تشنه ی لحنِ حماسی اش
صد مرحبا به این همه زهرا شناسی اش
از راه دور ، محو تماشای کربلا است
دلواپسِ عمیق ترین جای کربلا است
آموزگارِ حضرت سقای کربلا است
او مادرِ شهید ترین های کربلا است
این زن که خاک را به نظر کیمیا کند
آیا شود که روزیِ ما کربلا کند
#وفات_حضرت_ام_البنین_س
#احمد_علوی
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#حلقه_شعر_ولایی_فرات
جلسه ۱۶۵
با حضور سید مهدی حسینی
جواد هاشمی تربت
و دیگر شاعران آیینی
دوشنبه ششم بهمن ماه ساعت ۱۸ تا ۲۰
خ وحدت اسلامی کوچه خندان حسینیه سادات
جلسه با رعایت دستورات بهداشتی برگزار می شود.
@foratpoem
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
..نیمهشب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانهها بگذاشتند
هفت تن، دنبال یک پیکر، روان
وز پی آن هفت تن، هفت آسمان..
ظاهراً تشییع یک پیکر، ولی
باطناً تشییع زهرا و علی..
ابرها گریند بر حال علی
میرود در خاک، آمال علی..
سینهاش آتشفشان، از هُرم آه
چشم او بر ماه، سر، دنبال چاه
زَمزَمش در چشم و لَب در زمزمه
در سخن با خاطرات فاطمه:
مرغ جانت از قفس، آزاد شد
رفتی اما دوست، دشمنشاد شد!
شب نهادی پا به کوچکخانهام
میبَرم شب هم تو را بر شانهام
خانهام را رشک گلشن داشتی
سوختی چون شمع و، روشن داشتی..
ذرهای مِهر تو در کاهِش نبود
بر لبت نُهسال، یکخواهش نبود!
بارها از دوش من برداشتی
جای آن تابوت خود بگذاشتی
ای تو را کار و عبادت، متصل
دستۀ دستاس، از دستت خجل
با تو، غم در خانۀ من جا نداشت
بَعد تو در جایجایش پا گذاشت
یاد داری خانه هرگه آمدم
با تپشهای دلم در میزدم؟
با صفای کامل و مِهر تمام
صد غمم بردی ز دل با یککلام
بس نگاه ناتمامم کردهای
با لب بیجان، سلامم کردهای
من که بودم با تو غرق آرزو،
خاک میریزم به فرق آرزو
نی علی از درد، گلگون گریه کرد
از غمت دیوار و در، خون گریه کرد
داغ تو بنیانکَنِ صبر علیست
خانۀ بیفاطمه قبر علیست..
#شهادت_حضرت_زهرا_س
#علی_انسانی
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
گلی که عالم از او تازه بود، پرپر شد
یگانه کوکب باغ وجود، پرپر شد
شب شهادت زهرا علی به خود میگفت:
گل محمّدی من چه زود پرپر شد!
خزان چه کرد که در چشم اشکبار علی
تمام گلشن غیب و شهود، پرپر شد
به باغ حُسن کدام آفتاب ناب، افسرد
که در مدار افق هرچه بود، پرپر شد؟
برای تسلیت اهل باغ آمده بود!
شقایقی که به صحرا کبود، پرپر شد
نشان ز پاکی روح لطیف فاطمه داشت
بنفشهای که سحر در سجود، پرپر شد
ز فیض صحبت او رنگ و بوی عزّت داشت
گلی که تشنه میان دو رود پرپر شد
#شهادت_حضرت_زهرا_س
#زکریا_اخلاقی
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
چشم من تار شده یا که تو مبهم شده ای
یاکه درذهن من اینگونه مجسم شده ای
بادها كمتر از آنند شكستت بدهند
باز هم سرو مني گرچه كمي خم شده اي
تا كنون حرف تو را غیرعلی کس نشنید
مدتي هست که باخادمه همدم شده ای
همة عمر به من حق تقدم دادی
چه شده در طلب مرگ مقدم شده ای
مگر از بودنِ در خانة من خسته شدي
كه براي سفر اينقدر مصمم شده اي
تا به امروز دلیل به زمین خوردن من
نشده هیچکس اما تو عزیزم شده ای
همة ترس من اين است ببينم روزي
ساية لطف خدا از سر ما کم شده ای
#شهادت_حضرت_زهرا_س
#علی_ذوالقدر
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
کوه بودم، بلند و باعظمت
روی دامان دشت جایم بود
قد کشیدم ز خاک تا افلاک
ابرها، فرش زیر پایم بود
شب که چشم ستاره روشن بود
نور مهتاب، دل ز من میبرد
صبح، چون آفتاب سر میزد
اولین پرتوش به من میخورد
دفتر وحی حق که روز به روز
جلوهاش سبز و سبزتر بادا
در بیان شکوه من، دارد
آیۀ «والجبال اوتادا»
سینهام را اگر که بشکافند
لعل و الماس دیدنی دارم
از گذشت زمان و «دحو الارض»
خاطراتی شنیدنی دارم...
صبح یک روز چشم وا کردم
ضربۀ تیشه بود گوش خراش
تخته سنگی شدم جدا از کوه
اوفتادم به دست سنگ تراش
پتک سنگین و تیشۀ پولاد
سهم من از تمام هستی شد
حکم تقدیر و سرنوشت این بود
نام من «آسیای دستی» شد
گرچه از بازگشت خویش به کوه
پس از آن روزگار نهی شدم
این سعادت ولی نصیبم شد
که جهیز عروس وحی شدم
گوشۀ خانهای مرا بردند
که حضور بهشت آنجا بود
برترین سرپناه روی زمین
بهترین سرنوشت آنجا بود
دستی از جنس یاس و نیلوفر
شد در آن خانه آسیاگردان
گرچه سنگم، ولی دلم میخواست
جان او را شوم بلاگردان
هر زمان گرد خویش چرخیدم
میشنیدم تلاوت قرآن
روح سنگین و سخت من کمکم
تازه شد از طراوت قرآن
راز خوشبختی مرا چه کسی
جز خداوند دادگر داند
کی گمان داشتم مرا روزی
جبرئیل امین بگرداند
به مقامی رسیدهام که چنین
بوسهگاه فرشتگان شدهام
مثل رکن و مقام کعبه عزیز
در نگاه فرشتگان شدهام
بارها شد که با خودم گفتم:
ای که داری به کار نان دستی!
کاش هرگز ز خاطرت نرود
وامدار چه خانهای هستی؟
خانۀ آسمانی خورشید
خانۀ روشن ستاره و ماه
خانۀ وحی، خانۀ قرآن
خانۀ «انّما یُریدُ الله»
از همین خانه تا ابد جاریست
چشمۀ فیض، چشمۀ احسان
سایبانِ معطّرِ این جاست
سورۀ «هل أتی علی الانسان»
آسیابم ولی یقین دارم
که پناهندهام به سایۀ نور
سرنوشت مرا دگرگون کرد
اشک زهرا و ذکر آیۀ نور
یاس یاسین که با دعای پدر
آیۀ نور بود تنپوشش
داشت دستی به دستۀ دستاس
دست دیگر گلی در آغوشش
در محیطی که هر وجب خاکش
فخر بر آفتاب و ماه کند
آرزو میکنم که گاه به من
دختر کوچکی نگاه کند
گرچه از بازتاب گردش من
نان این خانه برقرار شدهست
شرمسارم از اینکه میبینم
دست زهرا جریحهدار شدهست
رفت خورشید وحی و آمد شب
سر نزد از ستاره سوسویی
صبح از کوچۀ بنیهاشم
شد بلند آتش و هیاهویی
تا بدانم چه اتّفاق افتاد
تا ببینم هر آنچه بوده درست
دل به دریا زدم به خود گفتم:
«چشمها را دوباره باید شست»
دیدم آن روز صبح منظرهای
که به خود مثل بید لرزیدم
آتشم زد شرار دل وقتی
شعلهها را به چشم خود دیدم
در همان آستانهای کز عرش
قدسیان را به آن نظرها بود
اشک چشم ستارگان میریخت
بین دیوار و در خبرها بود
من به حسرت نگاه میکردم
باغ گل را میان آتش و دود
جز خدا هیچکس نمیداند
که چه آمد به روز یاس کبود
با همان دست عافیتپرور
که پرستاری پدر میکرد
از امام زمان خود یاری
در هیاهوی پشت در میکرد
هیزم آوردن، آتش افروزی
سهم هر رهگذر نبود ای کاش
خبر ناشنیده بسیار است
خبر میخ در نبود ای کاش
دست خورشید را که میبستند
شرح این ماجرا کبابم کرد
آنچه پشت در اتّفاق افتاد
سنگم امّا ز غصّه آبم کرد
#شهادت_حضرت_زهرا_س
#محمدجواد_غفورزاده
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
#عقیق_شعر
صدای ترکهای آیینه بود
صدایی که در خِسخِسِ سینه بود
صدایی که گم شد میانِ سکوت
سکوتی که غرقِ طُمأنینه بود
صدا زخم خورد و صدا سرخ شد
سر سفرهی سرفهها سرخ شد
کنارش صدایی پُر از درد بود
همان نالهای که دَمش سرد بود
دمِ آینه کوهِ بغضی شکست
و این روضهی گریهی مرد بود :
تو را جان زینب تو را جان من
اگر میشود حرف رفتن نزن !
مریضِ تو هستم جوابم نکن
نشو شمعِ خاموش، آبم نکن
بمان این عزاخانه را خانه کن
نلرز ای ستونم! خرابم نکن
بمان روشنای نگاه ترم
نرو؛ سایهات را نگیر از سرم
بمان؛ دستِ خود را به پهلو بگیر
و با زخمهای خودت خو بگیر
اگر چه دلم تنگِ دیدارِ توست
بمان؛ باز هم از علی رو بگیر
تو با اینکه خوابیده در بستری
همهْ قوّتِ زانوی حیدری
نبین اینقَدَر این شبِ تار را
شب دودآلود دیوار را
درِ خانه را هم عوض میکنم
که دیگر نبینیم، مسمار را
نرو سمت در؛ داغِ ما را نبین
خودت روضهای؛ روضهها را نبین
تو طوبی و من باغبان توام
ولی همنشین خزان توام
همینکه شنیدند، جان منی
و دیدند، من نیز جان توام
حسودانِ این شهر، چشمت زدند
همانها که با لشکری آمدند
همان مردمِ پستِ هیزمبیار
جهنمعیارانِ آتشتبار
همان نانجیبانِ بیعتشکن
که بر ذاتشان لعنتِ بیشمار
همانها که از بیخ و بُن مُرتدند
تو را پیش چشمانِ حیدر زدند
زدند و کسی هم پشیمان نشد
و هیچ احترامی به "قرآن" نشد
تو در آتشِ جهلِ نمرودیان
همان آتشی که گلستان نشد ...
به پای من و عشق من سوختی
کنار حسین و حسن سوختی
به جانت زدند آن همه کینه را
همان خنجرِ بغضِ دیرینه را
تو "حیدر" شدی؛ حیدرت "فاطمه"
زدند و شکستند، آیینه را
زمان با زمین خوردنت پیر شد
علی با سجودت زمینگیر شد
ستون در ستون بغضِ حیدر شکست
تلافی شد آن در که خیبر شکست
به بختِ من و تو لگد میزدند
پس از پهلویت؛ پهلوی در شکست
به قلبِ علی تیغ میزد کسی
درِ خانهام جیغ میزد کسی
به دور تو زینب طوافش شکست
و اشک حسین اعتکافش شکست
حسن دید، شمشیرِ نامرد را
تو را آنقَدَر زد؛ غلافش شکست
خلاصه شده روضههایت در این
که آیینهات ریخت، روی زمین
بمان؛ آیهی آرزویم بمان
نرو آینه! روبرویم بمان
ولی ماندنت رسمِ انصاف نیست
برو؛ با چه رویی بگویم بمان
تو در خانهی من شدی قدکمان
برو آسمانی ! برو آسمان
#شهادت_حضرت_زهرا_س
#رضا_قاسمی
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
دوباره خاطره ها شعر را عزا کرده است
دوباره یاد دری آتشی به پا کرده است
#به_گواهی_آه
بخش هفتم
شعرخوانی #انسیه_سادات_هاشمی
در رثای حضرت زهرا سلام الله علیها
#شهادت_حضرت_زهرا_س
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
حاج ملا بدون وقفه بخوان روضهای را که بیمقدمه است
دل آتش گرفته مردم داغدار عزای فاطمه است
شعر خوانی #سید_حمید_رضا_برقعی
در سوگواره شعر فاطمی #محبوبه_خدا
#شهادت_حضرت_زهرا_س
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
اشعار شهادت حضرت زهرا_فاطمیه دوم
👇👇
https://aghigh.ir/fa/news/116764
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
بگو در گوش من با مهربانی حرف آخر را
بیا تفسیر کن در شعله ها آیات کوثر را
#به_گواهی_آه
بخش ششم
شعرخوانی #نصیبا_مرادی
در رثای حضرت زهرا سلام الله علیها
#شهادت_حضرت_زهرا_س
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
بگو به شعله: چه وقت دخیل بستن بود؟
هنوز چادر او کار با بشر دارد
شعرخوانی #مجید_تال
در رثای #حضرت_صدیقه_طاهره_س
در چهارمین سوگواره شعر فاطمی تبریز
#شهادت_حضرت_زهرا_س
🔹عقیق شعر
@aghighpoem
زمین افتاد بین کوچه بانویی که در محشر
به یک نیمه نگاهش بار خلقت بسته خواهد شد
#به_گواهی_آه
بخش پنجم
شعرخوانی #محمد_علی_بیابانی
در رثای حضرت زهرا سلام الله علیها
#شهادت_حضرت_زهرا_س
🔹عقیق شعر
@aghighpoem