34166
"نویسنده، داستان نویس،فیلمنامهنویس" 📚سفارش کتاب از سایت زیر : Soltaniali.com ✅اینستاگرام👇🏻 https://www.instagram.com/aliii_soltaniiii/?hl=en
تو میرسی
تو میخندی
تو زندگی را در آغوش میکشی
صبر کن :)
📚دُختر نیستی که بفهمی
موجود در تمامِ کتابفروشیهای کشور
اگه vpn میخواستید بسپرید بهش.
من ازش میگیرم و راضیام.
از بچههای همین کانال . هواتون رو داره👌🏻
هم کِیفی هم مالی.
اکانت تلگرام:
@SupZing
آیدی چنل :
@ZingVPN
و گاهی عزیزِ من؛
دلت از کسی میگیرد
که میپنداشتی با تمام آدمهای دورت فرق دارد.
همون پسری که وقت واسه دوردور و برنامه نداره.
همون که مقایسهش کردن و بهش گفتن بیعرضه؛چون نخواست با نامردی به خواستههاش برسه.
همون که با دست خالی و بدون حامی داره میجنگه!
همون که به بدن وُ موی بازِ دخترا زُل نمیزنه.
همون که اگه باهاش بری سفر لم نمیده بِربِر نگات کنه وُ کار میکنه!
همون که لوس بار نیومده.
همون که دوست دخترش رو فقط واسه خوشگذرونی نمیخواد وُ توی سختیا هم کنارشه. همون که مسئولیت پذیره.
همون که توی تاکسی اگه یه دختری کنارش بشینه نمیچسبه بهش.
همون که قهرمانِ خواهرشه. همون که مامانش رو بیشتر از خودش دوست داره.
همون که دست وُ دلبازه. همون که دوست دخترشو خواهرش جای اینکه بترسن ازش، باهاش رفیقن.
همونکه موفقیتِ زندگیش رو باید به خودش تبریک بگی نه سرمایه و روابطِ باباش.
همون پسری که باید بهش گفت: خیلی مَردی حاجی :)
#علی_سلطانی
۱۹ نوامبر روز جهانی مرد مبارک 🤍
@aliii_soltaniiii
این عادتِ آدمیست
که وقتی صبح از خواب بیدار میشود
ذهنش را مرور میکند تا بهانهای برای کَندن از رخت خواب گیرش بیاید!
بهانهای که حالش را خوب کند
بهانهای که یک موتور محرک باشد برای ادامهی زندگی...
این بهانه میتواند یک آرزوی نزدیک باشد
یک موفقیت شغلی
یا خیلی جامعتر
یک نفر که دوستش دارد...
#علی_سلطانی
@aliii_soltaniiii
امیدوارم سهمت از این دنیا آدمهایی با نیت پاک باشد
آنهایی که در غیابِ تو؛
حتی حرمت اسمِ تو را حفظ میکنند.
دربارهی رزرو دورهمیِ «راه/رو»
وارد سایت بشید یه همچین تصویری میبینید.
ظرفیت سههفتهی متوالی رو باز کردیم
این سه جلسه حول محور «عشق و رابطهی عاطفیه»
نام هر جلسه به ترتیب:
۱_دزدِ دانا میکشد اول چراغِ خانه را
۲_ همه چیز خوب است اما میترسم
۳_خداحافظیِ طولانی
توجه کنید هر جلسه موضوع متفاوتی داره
و همون جلسه جمع بندی میشه.
هر کدوم رو دوست داشتید رزرو کنید.
ظرفیت باقیمانده به ترتیب:
۱_ چهار نفر
۲_ هشت نفر
۳_ دوازده نفر
رزرو از سایت زیر:
Soltaniali.com
عزیزم؛
یه وقتایی توی زندگی هست
که افسردگی با همهی توان بهت حمله میکنه
و سایهی سیاهش تمام وجودت رو در برمیگیره
نه میتونی مثل سابق بخندی
نه معاشرت کنی
نه کار کنی
نه حتی گریه کنی!
ازت میخوام فقط مدارا کنی
و ایمان داشته باشی
که این دوره تموم خواهد شد
و دوباره لحظهی شادی رو کشف خواهی کرد
دوباره جوانه میزنی
بهت قول میدم...!
فقط کافیه صبور باشی
میگذره این روزا
و تو قویتر از قبل ادامه خواهی داد...
#علی_سلطانی
@aliii_soltaniiii
عکس و فیلمایی که از کتاب میفرستید، دوبار قشنگه.
یه بار چون شما فرستادید
یه بارم چون شما فرستادید :)
موجود در تمام کتابفروشیهای کشور
نه قراری برای ملاقات
نه حرفی برای گفتن
نه ذوقی برای خواندنِ کتابی،
من را چه شده بود؟
گوشه ی سرد اتاق زل زده بودم به این احوال سوت وکور
آهنگی که مدام تکرار میشد
صدای عقربه های ساعتی که گذر بی شوق زندگی را نشانم میداد
بشقاب غذایی که دست نخورده باقی مانده بود تا دانه های برنج را با سلیقه در بالکن بچینم
تا شاید پرندگان رهگذر را دعوت کنم به صرف تنهایی ام!
از سر بی حوصلگی سراغ کمد وسیله های قدیمی رفتم
نمیدانم، شاید لا به لای این اجناسِ خاک خورده به دنبال حوصله ی گم شده ام میگشتم
به دنبال روز هایی که به هر بهانه ای لب هایم کِش می آمد و لبخندی شورانگیز نظم پوست صورتم را بر هم میریخت.
هر کدام از این اجناس خاک خورده حامل تکه ای از من بود
حامل خاطره ای که در روزهای بی بازگشت جا مانده بود
چشمم خورد به یک گوشیِ تلفن همراه قدیمی که نمیدانم چه وقت اینجا رهایش کرده بودم.
گوشی را دستم گرفتم و نشستم کف زمین و روشن اش کردم
به رسم عادت همان روزها با تپش قلب و دست هایی عرق کرده یکراست رفتم سراغ پوشه ی پیام ها تا شاید حرفی یا جمله ای دلم را به لرزه بیاندازد
چشمانم را بستم و یکی از پیام ها را باز کردم
بعد از صدا زدن اسمم و چند کلمه قربان صدقه،
نوشته بودی
"سرکلاس بند نمیشوم
مدام از پنجره بیرون را نگاه میکنم
آسمان ابری ست و باد میوزد، بوی باران دارد این هوا،
نشستهایم به نوشتن و استاد مدام تکرار میکند با دلتان بنویسید
من اما دلم پیشِ تو مانده،
چتر نیاری با خودت، بارانی بپوش، عطر همیشگیات را بزن و کفشی مناسب که پاهایت خسته نشود، میخواهم بی توجه به زمان قدم بزنیم، راستی شاخه گلِ آبی رنگ من فراموش نشود، اواسط خیابان ولیعصر، سر کوچهی دلبر منتظرت هستم دلبر"
نمیدانم چه شد
بعد از خواندن پیامی که از تاریخ ارسالش سه سال و چند ماه میگذشت
وسط تابستانی گرم، بارانی پوشیدم و با همان سر وُ وضعی که خواسته بودی زدم به خیابان.
مردم طوری نگاهم میکردند که انگار دوکوچه بالاتر هوا ابری و طوفانی و سرد است اما من فقط بوی پاییز را شنیده بودم.
رسیدم سرِ همان کوچه ی همیشگی
ساعت ها نشستم به انتظارآمدن ات،
راستش با آن قول و قرارهایی که داشتیم اصلا هیچ وقت باور نمیکردم اینگونه فراموش شوی
اما فراموش شده بودیم
چشمانم را بستم تا خنده ات را یادم بیاید
چشمانم را بستم
چشمانت یادم آمد
شاخه گل از دستم افتاد، نمیتوانستم بروم
گفته بودی که منتظرم هستی
در یکی از پیام های آن گوشی لعنتی گفته بودی که منتظرت هستم
اما نیامدی
مانده بودم زیرِ بارانی که نمی بارید
بادی که نمیوزید.
📚 چیزهایی هست که نمیدانی/
#علی_سلطانی
@aliii_soltaniiii
به نام ِ به نازپرورنده
اهل پاییز بودن شکری واجب دارد
این را متولدِ ماه آذر میداند
که به شوق جنگلهای مهاندود
زمین را برای عشق ورزیدن انتخاب کرد و
لابهلای بارانهای پراکنده متولد شد
لابهلای برگهای بیقراری که مست از عطر پاییز رها شدهاند و به شوق نسیم سرگردانِ عاشق، پرواز میآموزند.
به راستی اهل پاییز بودن شکری واجب دارد
اهل هوای بیقرار آذر ماه
که آخرین خاطرات عاشقانهترین فصل را رقم میزند.
#علی_سلطانی
تولدت مبارک رفیقِ آذر ماهیِ من
دلت آروم (قلب)
@aliii_soltaniiii
عکسهایِ جذابی که از کتاب ارسال میکنید
واردِ مرحلهی دیگهای شده :)
عزیزِ من؛
غصهی چیزایی که از دست دادی رو نخور!
حتی اگه کل دنیا به اسم تو باشه و از دستش بدی... بازم چیزی از دست ندادی!
الان شاید پذیرفتنش سخت باشه برات
اما میدونی کی دقیقاً میپذیری؟
اگه شانس بیاری و دم مرگ توان فکر کردن داشته باشی
اونموقع میفهمی
اونموقع باور میکنی
اونموقع میپذیری که همهش یه بازی بوده
یه رویا ... یه خواب !
فقط اونموقع دیره دیگه!
بیا و قبول کن!
بيا تلخ نکنیم زندگی رو با غصه خوردن
با حرص خوردن برای چیزایی که از دست دادیم!
چون اصولاً ما صاحب هیچی نیستیم که بخوایم از دستش بدیم!
ما فقط تَوَهُم مالكيت داریم، همین!
#علی_سلطانی
@aliii_soltaniiii
و من به تو قول میدهم عزیزِ من؛
که در زندگیات شبی خواهد بود
که از شدت خوشحالی خوابت نمیبرد.
بیا یه لحظه فکر کنیم مُردیم …
دیگه نیستیم !
تموم شده همه چیز!
یه سوال!
مگه مرگ قطعیترین اتفاق زندگی نیست؟
حالا که تهش اینه از چی میترسی انقدر؟
خیام یه شعری داره که میگه :
چون عاقبتِ کار جهان نیستی است،
انگار که نیستی، چو هستی خوش باش…
فکر کن نیستی!
تهش همینه دیگه!
پس حالا که هستی زندگی کن …
جدا کن خودتو از ترسهات!
قبرستون پُر از آدمهاییه که با ترس زندگی کردن و طعم خیلی از لذتها رو نفهمیدن!
لذت عشق
لذت رسیدن به یه رویا !
میدونی بعضیا انقدر جدی گرفتن قصه رو که حتی برخورد یه نسیم به پوست صورتشون رو حس نمیکنن!
اگه اینجوری باشه پس فرق ما با ربات چیه؟
تو زندهای لامصب! میفهمی؟ میفهمی وجود داشتن چقدر ارزشمنده؟
خودتو باور کن
خودتو بشناس
خودتو کشف کن
گور بابای حرفای آدما
اونا که تورو زندگی نمیکنن! اونا که تورو نمیمیرن
اگه یهو همین فردا نمیریم!
تا هفتاد سالگی فقط یه پلک فاصلهست…
نشه توی اون سن برگردی به مسیری که اومدی نگاه کنی و با خودت بگی عجب…تباه کردم زندگی رو…
نامهربون بودم
هیچی نفهمیدم!
یادت بمونه حرفایِ امشبو!
#علی_سلطانی
۲۰ آبان تکمیل ظرفیت ❌
دو هفتهی بعد چند نفری هنوز ظرفیت هست🤍🌱
پناه ببر به روز جدیدی که شاید با آن،
اتفاق خوبی از راه برسد…
و تمام اندوه جهان را از شانههایت بردارد
پناه ببر به خُدا، خدایی که هیچوقت
دیر نمیکند 🤍🌱
هر جا اذیت شدم؛ چیزی در حالِ رشد بود!
توی باشگاه زیرِ وزنه
نیمه شب با چشمانِ خستهی دوخته شده به کتاب
صبحِ زود در مسیر محلِ کار
سرِ سفره و پرهیز از پُرخوری وُ نوشابهی گاز دار
وقتی دلتنگ بودم اما دستم روی دکمهی تماس نرفت
آنجا که رنجِ تنهایی را تحمل کردم اما باج ندادم به دروغ
آنجا که آفتاب تند بود اما غُر نزدم که خدا ناراحت نشود
آنجا که پیج سخت رشد میکرد اما به هر قیمتی با هر محتوایی برای دیده شدن مدیون وقت آدمها نشدم
آنجا که نیاز داشتم اما دادم رفت
آنجا که چاپلوسی نکردم و از دست دادم
آنجا که بیپولی را انتخاب کردم نه بیشرفی را
آنجا که تلافی نکردم و بخشیدم
آنجا که اذیت شدم دقیقا همانجا که درد کشیدم
همانجا...
همانجا...
همانجا چیزی در حالِ رشد بود!
#علی_سلطانی
@aliii_soltaniiii
نمیگفت بیا چت کنیم
میگفت بیا بنویسیم با هم
خیلی دوست داشتم اینجوری گفتنشو :)
خواستم بگم من هنوزم مینویسم؛
انقدر بدون تو نوشتم که نویسنده شدم …
#علی_سلطانی
روزِ جهانی نویسنده :)
@aliii_soltaniiii