31643
"نویسنده، داستان نویس،فیلمنامهنویس" تهیه کتابها از طریق سایت زیر : Alisoltanii.ir ارتباطباادمین: @Soltani_ketab ✅اینستاگرام👇🏻 https://www.instagram.com/aliii_soltaniiii/?hl=en
گفت میشه بیزحمت بگید:
تخفیف بلکفرایدی داریم؟
و هنوز فرصت هست براش
منم گفتم بهتون که اگه خواستید بگیرید🌱
اکانت تلگرام:
@SupZing
آیدی چنل :
@ZingVPN
این کانسپت نون وُ نمک خیلی موضوع مهمیه،
از آدمایی که نسبت بهش بیاهمیت هستن خیلی بترسید.
من سریع جواب پیامت رو میدم
زمانم رو واسه دیدنت خالی میکنم
بدون ترس بهت میگم دوستت دارم
مگه چقدر زندهام که نقش بازی کنم؟!
و از ترس اینکه پذیرفته نشم از طرف آدمایی که دوستشون دارم، خودم نباشم؟!
برخلاف همهی اونایی که میگن اشتباه کردم که خوب بودم؛ میخوام سرم رو بگیرم بالا و بگم هیچوقت از اینکه مهربون بودم پشیمون نیستم. چون کِیف کردم اون لحظات رو و حس رضایت داشتم از خودم.
هرچند رسم دنیا اینجوری شده که اگه با خیلیا خوب باشی تنهات میذارن اما خب اونایی که میمونن از جنس فکر و مرام خودت میشن.
میشن یه رابطهی با عشق و عمیق و موندگار...
#علی_سلطانی
نه قراری برای ملاقات
نه حرفی برای گفتن
نه ذوقی برای خواندنِ کتابی،
من را چه شده بود؟
گوشه ی سرد اتاق زل زده بودم به این احوال سوت وکور
آهنگی که مدام تکرار میشد
صدای عقربه های ساعتی که گذر بی شوق زندگی را نشانم میداد
بشقاب غذایی که دست نخورده باقی مانده بود تا دانه های برنج را با سلیقه در بالکن بچینم
تا شاید پرندگان رهگذر را دعوت کنم به صرف تنهایی ام!
از سر بی حوصلگی سراغ کمد وسیله های قدیمی رفتم
نمیدانم، شاید لا به لای این اجناسِ خاک خورده به دنبال حوصله ی گم شده ام میگشتم
به دنبال روز هایی که به هر بهانه ای لب هایم کِش می آمد و لبخندی شورانگیز نظم پوست صورتم را بر هم میریخت.
هر کدام از این اجناس خاک خورده حامل تکه ای از من بود
حامل خاطره ای که در روزهای بی بازگشت جا مانده بود
چشمم خورد به یک گوشیِ تلفن همراه قدیمی که نمیدانم چه وقت اینجا رهایش کرده بودم.
گوشی را دستم گرفتم و نشستم کف زمین و روشن اش کردم
به رسم عادت همان روزها با تپش قلب و دست هایی عرق کرده یکراست رفتم سراغ پوشه ی پیام ها تا شاید حرفی یا جمله ای دلم را به لرزه بیاندازد
چشمانم را بستم و یکی از پیام ها را باز کردم
بعد از صدا زدن اسمم و چند کلمه قربان صدقه،
نوشته بودی
"سرکلاس بند نمیشوم
مدام از پنجره بیرون را نگاه میکنم
آسمان ابری ست و باد میوزد، بوی باران دارد این هوا،
نشستهایم به نوشتن و استاد مدام تکرار میکند با دلتان بنویسید
من اما دلم پیشِ تو مانده،
چتر نیاری با خودت، بارانی بپوش، عطر همیشگیات را بزن و کفشی مناسب که پاهایت خسته نشود، میخواهم بی توجه به زمان قدم بزنیم، راستی شاخه گلِ آبی رنگ من فراموش نشود، اواسط خیابان ولیعصر، سر کوچهی دلبر منتظرت هستم دلبر"
نمیدانم چه شد
بعد از خواندن پیامی که از تاریخ ارسالش سه سال و چند ماه میگذشت
وسط تابستانی گرم، بارانی پوشیدم و با همان سر وُ وضعی که خواسته بودی زدم به خیابان.
مردم طوری نگاهم میکردند که انگار دوکوچه بالاتر هوا ابری و طوفانی و سرد است اما من فقط بوی پاییز را شنیده بودم.
رسیدم سرِ همان کوچه ی همیشگی
ساعت ها نشستم به انتظارآمدن ات،
راستش با آن قول و قرارهایی که داشتیم اصلا هیچ وقت باور نمیکردم اینگونه فراموش شوی
اما فراموش شده بودیم
چشمانم را بستم تا خنده ات را یادم بیاید
چشمانم را بستم
چشمانت یادم آمد
شاخه گل از دستم افتاد، نمیتوانستم بروم
گفته بودی که منتظرم هستی
در یکی از پیام های آن گوشی لعنتی گفته بودی که منتظرت هستم
اما نیامدی
مانده بودم زیرِ بارانی که نمی بارید
بادی که نمیوزید.
📚 چیزهایی هست که نمیدانی/
#علی_سلطانی
@aliii_soltaniiii
به نام ِ به نازپرورنده
اهل پاییز بودن شکری واجب دارد
این را متولدِ ماه آذر میداند
که به شوق جنگلهای مهاندود
زمین را برای عشق ورزیدن انتخاب کرد و
لابهلای بارانهای پراکنده متولد شد
لابهلای برگهای بیقراری که مست از عطر پاییز رها شدهاند و به شوق نسیم سرگردانِ عاشق، پرواز میآموزند.
به راستی اهل پاییز بودن شکری واجب دارد
اهل هوای بیقرار آذر ماه
که آخرین خاطرات عاشقانهترین فصل را رقم میزند.
#علی_سلطانی
تولدت مبارک رفیقِ آذر ماهیِ من
دلت آروم (قلب)
@aliii_soltaniiii
عکسهایِ جذابی که از کتاب ارسال میکنید
واردِ مرحلهی دیگهای شده :)
عزیزِ من؛
غصهی چیزایی که از دست دادی رو نخور!
حتی اگه کل دنیا به اسم تو باشه و از دستش بدی... بازم چیزی از دست ندادی!
الان شاید پذیرفتنش سخت باشه برات
اما میدونی کی دقیقاً میپذیری؟
اگه شانس بیاری و دم مرگ توان فکر کردن داشته باشی
اونموقع میفهمی
اونموقع باور میکنی
اونموقع میپذیری که همهش یه بازی بوده
یه رویا ... یه خواب !
فقط اونموقع دیره دیگه!
بیا و قبول کن!
بيا تلخ نکنیم زندگی رو با غصه خوردن
با حرص خوردن برای چیزایی که از دست دادیم!
چون اصولاً ما صاحب هیچی نیستیم که بخوایم از دستش بدیم!
ما فقط تَوَهُم مالكيت داریم، همین!
#علی_سلطانی
@aliii_soltaniiii
و من به تو قول میدهم عزیزِ من؛
که در زندگیات شبی خواهد بود
که از شدت خوشحالی خوابت نمیبرد.
بیا یه لحظه فکر کنیم مُردیم …
دیگه نیستیم !
تموم شده همه چیز!
یه سوال!
مگه مرگ قطعیترین اتفاق زندگی نیست؟
حالا که تهش اینه از چی میترسی انقدر؟
خیام یه شعری داره که میگه :
چون عاقبتِ کار جهان نیستی است،
انگار که نیستی، چو هستی خوش باش…
فکر کن نیستی!
تهش همینه دیگه!
پس حالا که هستی زندگی کن …
جدا کن خودتو از ترسهات!
قبرستون پُر از آدمهاییه که با ترس زندگی کردن و طعم خیلی از لذتها رو نفهمیدن!
لذت عشق
لذت رسیدن به یه رویا !
میدونی بعضیا انقدر جدی گرفتن قصه رو که حتی برخورد یه نسیم به پوست صورتشون رو حس نمیکنن!
اگه اینجوری باشه پس فرق ما با ربات چیه؟
تو زندهای لامصب! میفهمی؟ میفهمی وجود داشتن چقدر ارزشمنده؟
خودتو باور کن
خودتو بشناس
خودتو کشف کن
گور بابای حرفای آدما
اونا که تورو زندگی نمیکنن! اونا که تورو نمیمیرن
اگه یهو همین فردا نمیریم!
تا هفتاد سالگی فقط یه پلک فاصلهست…
نشه توی اون سن برگردی به مسیری که اومدی نگاه کنی و با خودت بگی عجب…تباه کردم زندگی رو…
نامهربون بودم
هیچی نفهمیدم!
یادت بمونه حرفایِ امشبو!
#علی_سلطانی
۲۰ آبان تکمیل ظرفیت ❌
دو هفتهی بعد چند نفری هنوز ظرفیت هست🤍🌱
عصرِ پنجشنبه است...
هِی گوشی را چِک میکنم
که ساعت چند کجا باشم؟!
که رنگ پیراهنت را تعیین کنم...!
که روزم را به خیر کنی!
عیبی ندارد هیچ نگو...
آنچه عوض دارد گِله ندارد!
آنچه روز را بر من آشفته کرده...
غروب که بشود دلتنگت میکند!
غروب که بشود...
هِی از پنجره خیابان را نگاه میکنی
غروب که بشود...
عطر نرگس در سَرَت میپیچد
غروب که بشود...
پنج شنبه است و اصلا حواست نیست
و اصلا حواست پَرت است!
#علی_سلطانی
تو میرسی
تو میخندی
تو زندگی را در آغوش میکشی
صبر کن :)
📚دُختر نیستی که بفهمی
موجود در تمامِ کتابفروشیهای کشور
اگه vpn میخواستید بسپرید بهش.
من ازش میگیرم و راضیام.
از بچههای همین کانال . هواتون رو داره👌🏻
هم کِیفی هم مالی.
اکانت تلگرام:
@SupZing
آیدی چنل :
@ZingVPN
و گاهی عزیزِ من؛
دلت از کسی میگیرد
که میپنداشتی با تمام آدمهای دورت فرق دارد.
همون پسری که وقت واسه دوردور و برنامه نداره.
همون که مقایسهش کردن و بهش گفتن بیعرضه؛چون نخواست با نامردی به خواستههاش برسه.
همون که با دست خالی و بدون حامی داره میجنگه!
همون که به بدن وُ موی بازِ دخترا زُل نمیزنه.
همون که اگه باهاش بری سفر لم نمیده بِربِر نگات کنه وُ کار میکنه!
همون که لوس بار نیومده.
همون که دوست دخترش رو فقط واسه خوشگذرونی نمیخواد وُ توی سختیا هم کنارشه. همون که مسئولیت پذیره.
همون که توی تاکسی اگه یه دختری کنارش بشینه نمیچسبه بهش.
همون که قهرمانِ خواهرشه. همون که مامانش رو بیشتر از خودش دوست داره.
همون که دست وُ دلبازه. همون که دوست دخترشو خواهرش جای اینکه بترسن ازش، باهاش رفیقن.
همونکه موفقیتِ زندگیش رو باید به خودش تبریک بگی نه سرمایه و روابطِ باباش.
همون پسری که باید بهش گفت: خیلی مَردی حاجی :)
#علی_سلطانی
۱۹ نوامبر روز جهانی مرد مبارک 🤍
@aliii_soltaniiii
این عادتِ آدمیست
که وقتی صبح از خواب بیدار میشود
ذهنش را مرور میکند تا بهانهای برای کَندن از رخت خواب گیرش بیاید!
بهانهای که حالش را خوب کند
بهانهای که یک موتور محرک باشد برای ادامهی زندگی...
این بهانه میتواند یک آرزوی نزدیک باشد
یک موفقیت شغلی
یا خیلی جامعتر
یک نفر که دوستش دارد...
#علی_سلطانی
@aliii_soltaniiii
امیدوارم سهمت از این دنیا آدمهایی با نیت پاک باشد
آنهایی که در غیابِ تو؛
حتی حرمت اسمِ تو را حفظ میکنند.
دربارهی رزرو دورهمیِ «راه/رو»
وارد سایت بشید یه همچین تصویری میبینید.
ظرفیت سههفتهی متوالی رو باز کردیم
این سه جلسه حول محور «عشق و رابطهی عاطفیه»
نام هر جلسه به ترتیب:
۱_دزدِ دانا میکشد اول چراغِ خانه را
۲_ همه چیز خوب است اما میترسم
۳_خداحافظیِ طولانی
توجه کنید هر جلسه موضوع متفاوتی داره
و همون جلسه جمع بندی میشه.
هر کدوم رو دوست داشتید رزرو کنید.
ظرفیت باقیمانده به ترتیب:
۱_ چهار نفر
۲_ هشت نفر
۳_ دوازده نفر
رزرو از سایت زیر:
Soltaniali.com