31643
"نویسنده، داستان نویس،فیلمنامهنویس" تهیه کتابها از طریق سایت زیر : Alisoltanii.ir ارتباطباادمین: @Soltani_ketab ✅اینستاگرام👇🏻 https://www.instagram.com/aliii_soltaniiii/?hl=en
من به چشمهای بیقرارِ تو قول میدهم:
ریشههای ما به آب
شاخههای ما به آفتاب میرسد،
ما دوباره سبز میشویم!
💬قیصر امینپور
گفت وقتی دیدم نمیتونم همهچی رو کنترل کنم؛
رها کردم...
@aliii_soltaniiii
وقتی
احساس میکنی
همهی درها بسته شدهاند،
مهرِ خدا
از روزنهیِ ناممکنها
به تو خواهد رسید 🫶🏻
یکی از همین روزهایِ سردِ آذر
- چقدر کم حرف شدی؟!
+ حوصله ندارم!
- شايدم حرفات رو جای ديگه زدی، واسه يكی ديگه!
+ بعد از اين همه مدت همديگه رو نديديم که اين حرفارو بزنيم
- واسه تو بعد از اين همه مدته، من احمق هر روز میايستم کنج ديوار و رفت و آمدت رو نگاه میکنم
+ اصلاً عوض نشدی... هنوز همون پسر بیمنطق ترم يکی!
- آره خب عوض شدن تخصص تو بود... يکدفعه عوض شدن، اونم با منطق با دليل با حرف... با دروغ!
+ مشکلت اينه نمیخوای فراموش کنی!
- نه... مشکلم اينه باور کردم... حرفات رو... خودت رو... چشمات رو…حالا نه اينکه نخوام... نمیتونم فراموش کنم!
+ پس بذار يه چيزی بگم که راحتتر بتونی فراموش کنی... راستش همون روزا هم توی خلوت خودم نمیتونستم دوستت داشته باشم... اما تو همهچيز رو جدی گرفته بودی...
اين جمله را که گفت از صحنهی نمايش زدم بيرون! هيچ کدام از آن ديالوگها برای نمايش نامه نبود... سر حرفمان بد باز شده بود! زدم بيرون و با همان گريم و سر و وضع رفتم گوشهای از دانشگاه که پاتوق بعد از کلاسهايمان بود نشستم به سيگار.
نگاهی به نيمکت خالی کناریام انداختم و چشمانم را بستم... چند سال قبل... يکی از همين بعدازظهرهای سرد آذر، باد شديدی میوزيد...
يک مسير چند متری را هی میرفتم و میآمدم و دستانم را ها میکردم...
نه از سرما، قرار بود ببينمش و فشارم افتاده بود!
ديدم از دور میآيد... مثل دختر بچهای که محصور جنگل شده و راهش را گم کرده، چشم دوخته بود به آسمان و میآمد... به همان سبک مخصوص خودش قدم میزد... باد موهايش را پخش کرده بود روی صورت و لبش... بدون پلک زدن خيره شدم به چشمانش... نزديکم شده بود و در فاصلهی يک متریام ايستاده بود اما من در چشمانم سير میکردم در جغرافيایی که نمیدانم چه از جانم میخواست.
سردش بود... قدم زديم... او حرف میزد و من دل دل میکردم دستانش را بگيرم.
رسيديم به بوفهی دانشگاه... نشستيم کنار پنجره و جزوهای که خواسته بود را روی ميز گذاشتم... جزوه را ورق زد و چشمش خورد به برگهی کوچکی که تمام دوست داشتنم را در چند جمله برايش نوشته بودم.
برگهای که به خيال خودم قرار بود در تنهاییاش بخواند، خواند و چند لحظهای نگاهم کرد و بلند شد و رفت! کلاس بعدی را هم حاضر نبود.
آن شب با تمام قدم زدنهايم در باد و زير باران و پس از باران تمام شد.
فردا سر کلاس چشم دوخته بودم به در که وارد شد... آمد و بیحرف کنارم نشست... تا پايان کلاس جرات نگاه کردنش را نداشتم... او آرام و راحت جزوهاش را مینوشت و من صدای ضربان قلبم کلاس را برداشته بود.
کلاس تمام شد و موقع رفتن برگهی کوچکی را روی ميزم گذاشت. پشت همان برگه نوشته بود
«پاييز که تمام است... میخواهم زمستان را آرام جان باشی»
با آتش سيگارم که به فيلتر رسيده بود به خودم آمدم... نيمکت کناریام را نگاه کردم پسر جوانی را ديدم که شاخه گلی را بو میکشيد
که دل در دلش نبود! که عشق را باور کرده بود... ياد آخرين حرفش سر صحنهی تئاتر افتادم... سردم شد،
آخر چرا گفت؟
الزامي نداشت بگويد در خلوتش هم دوستم نداشته.
من آن روزها را باور کرده بودم
ياد حرفهای آخرش افتادم
سردم شد
گريم چهرهام به هم ريخت.
📚چيزهايى هست كه نمیدانى/
#علی_سلطانی
@aliii_soltaniiii
اگه ميوهاى كه میخورى
از لحظهاى كه بذرش كاشته شد،
براى تو مقدر بوده،
پس چرا فكر میکنى
چيزى كه سهم توئه، بهت نمیرسه؟
حوالیِ تو دلتنگی چگونه است؟
اینجا که باران میزند ...
سخت بود گفتنِ این حرفا...
ببین از اینجا 👇🏻
https://www.instagram.com/reel/DSC36OuiKzL/?igsh=MWY3NjVoejJybDN2Zw==
دلم میخواست برای اندوهِ چشمهایت کاری کنم، اما تنها توانستم بگویم؛
طاقت بیاور عزیزِ من...
موسیقی با چشمانِ بسته...
@aliii_soltaniiii
یادت هست...؟
چند ماه پیش را میگویم
انتظار پاییز را میکشیدیم
برایش ذوق داشتیم
اکنون پاییز نفسهای آخرش را میکشد
به همین زودی تمام شد
خیلی فکرها برایش داشتیم نه؟
خیلی خاطرهها خواستیم بسازیم که نشد...
خب تمام عمر همین است
فصلهای مختلف زندگی میگذرد
تمام میشود
در آخر این تویی که خودت را تنها میابی
تنهای تنها میان اتفاقاتی که نیفتاد!
پس بخند
با تمام نداشتههایت برقص
در همین لحظه، همین حالا
به حال خوبت وعدهی فلان فصل وُ فلان روز وُ فلان شخص را نده...
#علی_سلطانی
@aliii_soltaniiii
عصرِ پنجشنبه است...
هِی گوشی را چِک میکنم
که ساعت چند کجا باشم؟!
که رنگ پیراهنت را تعیین کنم...!
که روزم را به خیر کنی!
عیبی ندارد هیچ نگو...
آنچه عوض دارد گِله ندارد!
آنچه روز را بر من آشفته کرده...
غروب که بشود دلتنگت میکند!
غروب که بشود...
هِی از پنجره خیابان را نگاه میکنی
غروب که بشود...
عطر نرگس در سَرَت میپیچد
غروب که بشود...
پنج شنبه است و اصلا حواست نیست
و اصلا حواست پَرت است!
#علی_سلطانی
از وقتى يادم مى آيد درگیر بحرانيم.
از وقتى يادم مىآيد، بايد حواسمان جمع مىبود و تصميماتى مىگرفتیم كه اوضاعمان بدتر نشود…
اگر کسی خصوصیتی را در حد کمال داشته باشد به فکرش خطور نمیکند که آن را به معرض نمایش بگذارد.
«نعلی که صدا میکند حتما یک میخ کم دارد.»
#آرتور_شوپنهاور
من از آدمهایی که همیشه نگران تاثیر حرفهایشان روی قلب دیگران هستند خیلی خوشم میآید؛
آنها خوش قلبترین آدمهای روی زمین هستند.
💬 دلیا اوئنز
دُخترِ صبوریست
یلدا.
یک دقیقه
به زمستان دل بست،
یک عمر
عاشق مانده...
ولی من هیچوقت برای منفعت کنار آدما نبودم.
خودم همهچیز داشتم
اگه بودم واقعا دوستشون داشتم :)
اولین بار بعد از گوش کردن به «dreamcatcher» (شکارچی رویا) بود که به رُخشید پیام دادم.
ساعت یکونیم شب بود.
بعد از گوش کردن به آن موسیقی توی خانه بند نمیشدم. نمیدانم علتش صرفاً موسیقی بود یا اینکه در ثانیهبهثانیهاش رُخشید را توی ذهنم تصویر میکردم. هرچه بود، میتوانستم ساعتها قدم بزنم و باد سرد با شدت بخورد توی صورتم، بدون اینکه سردرد ناشی از سینوزیتِ عودکردهام ذرهای مهم باشد.
#علی_سلطانی
📚 رازِ رُخشید برملا شد /
موسیقی با چشمانِ بسته...
@aliii_soltaniiii
به سوی من روان شدهای
به شهر گفتهام سکوت
به گوشم
به گوشم به طنین آمدنات
مینگرم به خیالی در راه
میآیی... .
میآیی زیر باران
زیر باران با یک چتر
با رژ لبی آبی... .
دست در دستان دریا
ابر از شال گردنات میریزد
حال خوب عشق به دنبالت
حال خوب قد یک ماه و دو ستاره
به شهر گفتهام سکوت
به خودم گفتهام سکوت
صدای قدمهایت شنیدنیست... .
#علی_سلطانی
به بهانهی ۱۶ آذر روزِ دانشجو 🫶🏻
وقتی سنوسال خیلی کمی داشتم فکر میکردم مهندسها در کیفسامسونتشان پول حمل میکنند و مدام خودم را با یک پاترول مشکیرنگ و کیفسامسونت تصور میکردم که توی لابیِ یک برج خیلی باکلاس مقابل آسانسور ایستادهام و ادغام بوی عطر و سیگارم دختر جوانی را که پشتسرم ایستاده وادار میکند نزدیک بیاید و پیشنهاد بدهد امشب را کنار هم بگذرانیم؛ من هم نیشخندی بزنم و سبیلهایم را تاب بدهم و بگویم: تو زیبایی، دخترجان، اما هیچگونه جذابیت جنسی برایم نداری. و لابهلای نگاه ماتومبهوت دختر درست در طبقهی سیزده پیاده شوم و بروم روی کاناپه لم بدهم و آخرین نخ سیگار وینستونعقابیِ داخل پاکت را بکشم و به عشقی که رهایم کرده و رفته فکر کنم. من تمام این آرزوها را برای خودم نوشته بودم، چون معلم ادبیاتمان همیشه گوشزد میکرد رؤیاهایتان را بنویسید؛ مدام میگفت شما با نوشتن آرزوهایتان به آنها قدرت تبدیل شدن به واقعیت میبخشید. اما مشکل اینجا بود که من عقدههای کودکیام را با رؤیا اشتباه گرفته بودم، یعنی خیلی فرصت نداشتم فکر کنم ببینم رؤیایم چیست. تا میخواستم حرف معلم ادبیاتم را هضم کنم زنگ بعدی فرا میرسید و باید مشغول تاریخ میشدم و مشغول جغرافیا و چیزهایی که درعینحال به من مربوط نمیشد، اما بسیار هم ربط داشت.
توی مدرسه تنها چیزی که مهم نبود رؤیا بود. صدها نفر آدم با فضاهای ذهنی مختلف و تواناییهای متفاوت محکوم بودند به حرکت در مسیری که برایشان تعیین شده بود. نه از مسیر لذت میبردند نه لزوماً انتهای این مسیر ختم میشد به آرزوهایشان. من هم، میان اینهمه آشفتگی، کیفسامسونت پُرپول را برگزیدم، بههمراه پاترول مشکی و سیگار وینستونعقابی و خانهای که پنجرهاش رو به برج میلاد باز میشد و البته عشقی که نمیدانم چرا این مرد جذاب را، که ادغام بوی عطر و سیگارش موقعی که پالتوی مشکی چرمیاش را کنار میزد و خیلی جنتلمن دستش را توی جیبش فرو میبرد هر زنی را مجذوبش میکرد، رها کرده و رفته بود.
اما خب هرچه بزرگتر میشدم عقدههایم مانند همان کیفسامسونت از مُد میافتادند یا شبیه پاترول از رده خارج میشدند.
تمام حرفهایی که مشاورهای مختلف قبل از کنکور به من زده بودند ختم شده بود به اینجا که مامانزری میتوانست با روزنامههای آگهی استخدام تلنبارشده توی اتاقم تا آخر عمر شیشه پاک کند و غصه بخورد؛ اما بابامنصور، دقیقاً همان زمان که طلب پول کلاس کنکور کردم، کمربند کشی شلوار شیرازیاش را چند باری جمع کرد و بالا کشید و گفت: «جای پُر کردن جیب این ازخدابیخبرا، بیا بریم وایسا وردست سعید کرکثیف، تعویضروغنی یاد بگیر.» بعد هم زُل زد توی چشمهایم، لحنش را کمی مسالمتآمیزتر کرد تا وعدهی وسوسهبرانگیزش را خوب القا کند و ادامه داد: «تو باهوشی، دوساله اوستا میشی، جمعوجور میکنیم، یه مغازه برات میزنیم نون راحت درمیآری.» منظور پدرم از نان راحت نانِ روغنی بود، اما من در رؤیای ادغام دود وینستونعقابی و عطر تلخم مدهوش بودم و بوی هیچ نانی به مشامم نمیرسید!
در تمام چهار سالی که من داشتم استاتیک و مقاومت مصالح و دینامیک سیالات پاس میکردم، شاگرد سعید کرکثیف ماشینش را عوض کرد و طبقهی دوم خانهی پدرش را که دقیقاً روبهروی خانهی ما بود ساخت و زن گرفت و زنش زایید. یک هفته پس از زاییدنش هم پدرم آمد توی اتاق و یک شیرینیِ زبان گذاشت روی میز، کنار کتابهای درسیام و گفت: «شیرینی ختنهسرون پسر سیروسه، بخورش.»
📚رازِ رُخشید برملا شد/
#علی_سلطانی
@aliii_soltaniiii
برای دوستِ آسیب دیدهاش نوشت؛
گرچه زخم روی تن وُ روحِ تو بود، اما
دردش تا استخوان من هم رسید...
اگر آنسویِ پنجره نشستهای
و صدای باران قرارِ دلت را ربوده
رختِ پاییزیات را به تن کن
و ذوق دلت را قدم بزن
هیچ معلوم نیست
دوباره پاییز باشد
دوباره تو باشی
دوباره قرار دلت به بارانی بیقرار شود!
#علی_سلطانی
باران/ ۱۰ / آذر / ۱۴۰۴
گفت میشه بیزحمت بگید:
تخفیف بلکفرایدی داریم؟
و هنوز فرصت هست براش
منم گفتم بهتون که اگه خواستید بگیرید🌱
اکانت تلگرام:
@SupZing
آیدی چنل :
@ZingVPN
این کانسپت نون وُ نمک خیلی موضوع مهمیه،
از آدمایی که نسبت بهش بیاهمیت هستن خیلی بترسید.
من سریع جواب پیامت رو میدم
زمانم رو واسه دیدنت خالی میکنم
بدون ترس بهت میگم دوستت دارم
مگه چقدر زندهام که نقش بازی کنم؟!
و از ترس اینکه پذیرفته نشم از طرف آدمایی که دوستشون دارم، خودم نباشم؟!
برخلاف همهی اونایی که میگن اشتباه کردم که خوب بودم؛ میخوام سرم رو بگیرم بالا و بگم هیچوقت از اینکه مهربون بودم پشیمون نیستم. چون کِیف کردم اون لحظات رو و حس رضایت داشتم از خودم.
هرچند رسم دنیا اینجوری شده که اگه با خیلیا خوب باشی تنهات میذارن اما خب اونایی که میمونن از جنس فکر و مرام خودت میشن.
میشن یه رابطهی با عشق و عمیق و موندگار...
#علی_سلطانی