andiiishe | Unsorted

Telegram-канал andiiishe - اندیشه

33430

«اگر همهٔ ما یکسان بیندیشیم، درواقع نمی‌اندیشیم.» - والتر لیپمن

Subscribe to a channel

اندیشه

- چهارم آبان، زادروز مردی که به‌‌دنبال باران بود


یکی از نکات شگفت‌انگیز ذکرشده در خاطرات اسدالله علم، توصیف حساسیت و نگرانی شدید محمدرضاشاه به بارندگی و وضعیت ذخیرهٔ آب در ایران است. شاه هر صبحی که از خواب بیدار می‌شد، اولین نگاهش به آسمان بود. اگر می‌فهمید که باران باریده، خوشحال می‌شد و اگر خبری از باران نمی‌یافت به اندوه فرومی‌رفت.

این وضعیت در تک‌تک‌ ماه‌های حدفاصل سال‌های ۴۶ تا ۵۶ که علم خاطرات روزانه‌اش را می‌نویسد، برقرار بوده است؛ یعنی همان روزهایی که طی‌شان تمام هم و غم چپ‌ها و آخوندها، به زیر کشیدن شاه بود.

در ادامه نمونه‌هایی از حساسیت شاه به این موضوع را از نگاه عَلَم می‌خوانیم:

• نهم خرداد ۱۳۴۷. سیل جاری بود و شاهنشاه ناراحت بودند که شط‌العرب طغیان کرده و خرمشهر در خطر است.

• دهم دی‌ ۱۳۴۸. در تمام کشور باران آمده. شاهنشاه فوق‌العاده مشعوف بودند.

• هجدهم آذر ۱۳۴۹. ولایتعهد رضا و والاحضرت فرحناز کنار هلیکوپتر آمدند. شاهنشاه آن‌ها را بوسید و پرسید: «شما این چندروزه برای آمدن باران دعا کرده‌اید؟» بچه‌ها گفتند: «نه.» شاهنشاه فرمودند: «امشب حتماً دعا کنید.»

از قضا دیشب و صبح، برف و باران خوبی در کشور بارید.

• بیست‌ویکم آذر ۱۳۴۹. روز رژه، باران بارید شاهنشاه که ارتش را سوار بر اسب سان می‌دیدند، خیلی خیس شدند ولی بسیار خرسند بودند. باران ۳۶ ساعته در نواحی شمال کشور بارید. متأسفانه از شیراز به سمت شرق نبارید و از این حیث شاهنشاه ناراحت بودند.

• فروردین ۱۳۵۳. در رکابشان سوار اسب بودم. سبزه‌ها تشنه به نظر می‌رسیدند. فرمودند «چه میشد اگر یک نمی باران میزد؟» عرض کردم «در این تاریخ بعید است در کیش باران بزند»، از قضا روز بعد ۵۰ میلی‌متر باران بارید.

• سیزدهم دی ۱۳۵۳. صبح شرفیاب شدم. بارندگی آن قدر خوب بود که باعث خوشحالی شده بود، فرمودند: «معلوم است می‌بایست این باران بیاید، با آنکه هواشناسی پیش‌بینی هوای صاف کرده بود.»

• بیست‌وهشتم فروردین ۱۳۵۴. از بی‌بارانی، اوقات شاهنشاه را تلخ دیدم. هیچ علاجی هم نداشت. من چه میتوانم بکنم؟ خواست خداست، فقط در فارس، گاهی نَمی میزند. در بیرجند هم اندکی زده. در کرمانشاهان حدود ۱۰ میلی‌متر آمده است.

• بیست‌وهشتم دی ۱۳۵۴. امروز باران می‌بارد و شاهنشاه خوشحال هستند. ولی دو نگرانی دارند، یکی اینکه چرا برف نمی‌بارد دیگر اینکه آذربایجان آفتاب شده، پس باران در آنجا دنباله نخواهد داشت.

• چهارم فروردین ۱۳۵۵. راجع به بارندگی دیشب صحبت شد که در سراسر کشور بوده، فرمودند: «چه میشد اگر تا آخر اردیبهشت باران در نقاط سردسیر داشتیم تفاوتش دو ملیون تن گندم و آسایش و خوشحالی مردم است. پدرم، رضاشاه می‌گفت سال تاجگذاری‌اش تا اواسط خرداد، باران باریده بود.»

• اندرو اسکات هم در کتاب سقوط بهشت دراین‌باره می‌نویسد:

بارندگی باعث شادمانی او می‌شد و نباریدن منجر به افسردگی‌اش.

صبح، امیر پورشجاع به شاه گفت که شب باران باریده، شاه بسیار خوشحال شد. سمت پنجره رفت تا شاخهٔ درختان را خیس بیابد.

با ناراحتی به امیر رو کرد و گفت: «خیس نیستند؛ تو که گفتی باران باریده؟»

دقیقاً باید می‌دانست در هر شهر و هر استان چند میلی‌متر باریده است. میزان آب تک‌تک سدهای کشور را می‌دانست؛ می‌دانست چون همه‌شان را خودش ساخته بود.

در فصل بارانی یا پس از بارش برف سنگین، دوست داشت با جت شخصی در سراسر ایران پرواز کند تا سطح ذخایر آب کشور را از هوا بررسی کند.

... در مازندران به‌سوی آسمان آبیِ بی‌ابر خیره شده بود و سرش برای مدتی طولانی در یک موقعیت ثابت باقی مانده بود.

پزشک خانواده آهی کشید و گفت: «دنبال باران می‌گردد.»


- مهدی رستم‌پور
ـــــــــــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن تحلیل‌های روز دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

دو‌ نمونه از نظرات شاهزاده رضا پهلوی دربارهٔ نگرش غلط سیاستمداران اروپایی.

هردوی این اظهارات قبل از آشوب‌های کنونی فرانسه مطرح شده‌اند.

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- اعدامِ یک ایرانیِ خوب: علی‌سینا مصطفوی


علی‌سینا مصطفوی را کشتند تا «شورِ زندگی» را یک‌بارِ دیگر در ایران و ایرانی کشته باشند. ده‌ها هزار علی‌سینا را در آن دو شب کُشتند ولی دیدند که این ملّت در مرگبارترین دورانِ ایران هم به سلطهٔ «رژیمِ مرگ» گردن نمی‌گذارد. می‌کُشند تا این واقعیت را انکار کنند. می‌کُشند تا ترسِ سقوط را که شب و روز خودشان و آدمکش‌ها و مهره‌هایشان را رها نمی‌کند مخفی کنند.

علی‌سینا مصطفوی پیش از آنکه به‌دستِ رژیم اعـ‌دام شود از زلزلهٔ بم زنده گذشته بود. ویرانیِ زادگاهش را به چشم دیده بود. حکومتی را دیده بود که کسب‌وکارش مرگ است و در ویرانه‌های شهرِ دوهزارساله هم به فکرِ غارت و سرکوب است. مرگِ ندا را دیده بود، مرگِ نوید و پویا و نیکا و خدانور و مرگِ همدوش‌هایش در خیابان‌های دی‌ماه را دیده بود. مرگ را دیده بود و طرفِ زندگی را گرفته بود.

در دفاع از دخترش با اوباشِ حکومتی زدوخورد کرده بود. تصاویر و جملاتش داد می‌زند که رفیق‌باز و خانواده‌دوست بوده. خوش‌مشرب و خوش‌خنده بوده، اهلِ شعر و سفر و شب‌نشینی و بزن‌برقص و کار و کمک و همهٔ آن چیزهایی که یک «ایرانیِ خوب» و «زندگی‌بلد» را در روزگارِ ما تعریف می‌کند. علی‌سینا مانندِ بسیاری از شهروندانِ ایران طبیعت‌دوست و حیوان‌دوست بود. به گربه‌ها و سگ‌های ایران می‌رسید. حالا گیاهان و گربه‌ها و سگ‌های ایران هم در سوگش می‌گریند.

چه‌چیز او را به هیمالیا کشانده بود؟ چه چیز جز تجربهٔ نزدیک از مرگ و «شورِ زندگی» می‌توانست او را به آن «دوزخِ سرد» بکشاند؟ چه‌چیز می‌توانست تار در دستِ آن بمیِ زخمی بگذارد و موسیقیِ ایرانی را در جانش به جنبش دربیاورد؟

چه‌چیز جز «عشق به ایران» او را راهیِ کوه‌ها و دشت‌های دوردستِ میهن کرده بود؟ چه‌چیز جز آرزوی یک «ایرانِ خوب» او را به خیابان کشاند؟ هم در ۱۴۰۱ و هم در ۱۴۰۴ پا به خیابان گذاشت، چنان که گام بر گردهٔ کوه‌ها و نشیبِ دره‌ها گذاشته بود. میهنش را چنان ساده و ژرف دوست داشت که مادرش را. میهن برایش پروژه‌ای نبود که از حکومتی برای نمایشِ دوست‌داشتنش دستمزد بگیرد؛ زادگاه و مرگ‌گاهی بود که می‌ارزید برای آزادی و بازپس‌گیری‌اش خطرها کرد.

رژیمِ مرگ او را به دار کشید چون او پیش و بیش از هرچیز یک ایرانیِ خوب بود که زندگی و آزادی می‌خواست. جرمِ جرم‌هایش این بود که این هردو را با برگشتنِ پهلوی ممکن می‌دید و همچون میلیون‌ها ایرانیِ دلیر باکی از نشان‌دادنِ اندیشه و باورش نداشت. همین کافی‌ست تا بقایای ضحاک خونش را حلال بدانند و بقایای ۵۷ اعدامش را عادی یا حتا لازم تلقی کنند. پهلوی‌خواهی در ذهنیتِ رژیم و نیروهای ۵۷ جرمی سزاوارِ مرگ و بایکوتِ توأمان است.

شاید او را هم مثلِ دیگر شیرهای عاشقمان در کویر و بیابان‌های دور از خانمانش خاک کنند مبادا که در یادِ کسی بماند. خواهند دید که نامش بر قلهٔ هر کوه و در هر درهٔ این سرزمین طنین‌انداز می‌شود. جانش را بر سرِ دار گرفتند اما نامش در حافظهٔ هر ایرانیِ خوب و در دره راگه و در قلبِ دماوند زنده می‌ماند تا اراده به بازپس‌گیریِ ایران خاموشی نگیرد.


آزاد عندلیبی
سردبیر مجلهٔ بارو
ــــــــــــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- خشایارشا و اعتراف ناخواسته!


کم پیش می‌آید چنین عیان هویدا شود «کتِ تاریخی تن کیست». کسی که هزاران سال پیش آمده و رفته، اما امروز متضادترین جناح‌ها، دلباختگان راستین و قلابی، همه‌وهمه برای کسب اعتبار نامش را بیاورند، یعنی «مرجع اعتبار و هویت تاریخی» است؛ و این خشایارشاست، تکیه‌زده بر اریکۀ هزاران‌سالۀ خود، نقش‌برجسته‌ای که پس از ۲،۵۰۰ سال، نقشِ برجسته‌ای در سیاست روز دارد و سر او دعواست: کسی که می‌خواهد خود را به تمدن یونانی متصل کند، نام خشایارشا را می‌آورد؛ ناخواسته اذعان می‌کند این پادشاه «ایرانی» بزرگ‌ترین امپراتوری عصر خود بوده است؛ و در این طرف میدان هم همه، چه کسانی که همیشه این عظمت تاریخی را می‌ستودند و چه کسانی که این عظمت را انکار می‌کردند یا خوار می‌شمردند (در اعترافی ناخواسته) به خشایارشا می‌بالند و اصلاحیه بر حرف‌های وزیر خارجۀ آمریکا می‌زنند - البته گروه سومی هم داریم که ایران‌دوستانِ مصلحتی‌اند؛ اول نفع سیاسی را می‌سنجند، اگر نفع بر ضرر چربید، یاد ایران می‌افتند.

عظمت تاریخی دقیقاً به همین معناست: اینکه همۀ جناح‌ها، ایران‌دوستان واقعی و قلابی، منکران ایران باستان، آمریکایی کوبایی‌تبار، همه را مجبور به اعتراف به عظمت تاریخی خود کنی. زنده‌تر از این؟ مؤثرتر از این؟ این همان عظمتی است که چپ و اسلام‌گرای ایرانی به آسانی انکارش می‌کردند و می‌کنند.

همیشه در مواجهه با کسانی که «ایران» بودنِ «ایران باستان» را انکار می‌کردند، می‌گفتم در یونان و ایتالیا در هر بقالی و سبزی‌فروشی بگویید ایران باستان وجود نداشته، به شما می‌خندند و می‌پرسند پس آن قدرتی که اجداد باستانی ما با آنها در جنگ و گریز بودند چه کسانی بودند؟ اما برای چپِ امروزی باید اثبات کنیم ایران باستان، ایران بوده است.

باستان‌گرا نیستم. اتفاقاً تمام نگاهم بر آینده و ایرانِ آینده معطوف است. اما در ضمن این «عظمت تاریخی» را هم جزو مرجع‌های هویت‌شناختی اصلی برای ساختن آینده می‌دانم. اگر امروز دستمان از توسعه و رفاه کوتاه شده، اگر عقب ماندیم و چیزهای خیلی مهمی را نداریم، دلیل نمی‌شود داشته‌هایمان را - که آرزوی دیگران است (اگر نبود انقدر جعلیات تاریخی نمی‌تراشیدند) - آتش بزنیم.

ایران می‌ماند. پدران بنیانگذارش در نقش‌برجسته‌ها، با چشم‌های سنگی، نظاره‌گر فراز و فرودهای بسیار بوده‌اند. چونان فانوسی هویت‌بخش بر تارُک تاریکی می‌تابند. و ما هم دوباره برمی‌گردیم...


مهدی تدینی
تاریخ‌اندیشی
ــــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن تحلیل‌های روز دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

هشدارهای این نوجوان باهوش و آگاه ایرانیِ مقیم کانادا، به کانادایی‌ها را بشنویم:

اگر این مسلمان‌ها قدرت را در اینجا به دست بگیرند، شماها همه مرده‌اید!


اسلام‌هراسی دیگر چه صیغه‌ای است؟ پس چرا مسیحی‌هراسی نداریم؟!


به‌نظر می‌رسد شعور و وقوف این هموطن نوجوان بر خطر اسلام سیاسی، از اکثریت سیاستمداران کانادایی بیشتر باشد.

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- چرا مصاحبه به‌شرط سکوت دربارهٔ قتل‌عام دی؟


سی‌ان‌ان و نرگس محمدی در نگاه اول زوجی آبرومند به نظر می‌رسند: شبکه‌ای معروف، برنده‌ای نوبل، روایتی تلخ از زندان. تقریباً ضدعفونی‌شده. در عمل اما خدمتی به جمهوری اسلامی می‌کنند که با هیچ پولی نمی‌خرید: سفیدشویی قتل ده‌ها هزار ایرانی در دی‌ماه گذشته.

اگر به اندازهٔ کافی از بدرفتاری با چند زندانی سیاسی، از جمله خود محمدی، بگویید، دنیا را به جرم کوچک‌تری مشغول کرده‌اید. رژیمی پلید، چند زندانبان دگرآزار، شاید ده دوازده مأمور زیاده‌رو. پرسنل را عوض کنید، بیانیه‌ای بدهید، پرونده بسته شود. بدرفتاری با چند زندانی را می‌شود «درمان» کرد؛ کشتار جمعی را نه.

آنچه رخ داد کار نیروهای «خودسر» نبود. جمهوری اسلامی در برابر ده‌ها میلیون شهروندی که مسالمت‌آمیز در بیش از صد شهر به خیابان آمدند و کناررفتنش را خواستند، ده‌ها هزار نفر را کشت، هزاران نفر را زندانی کرد و صدها نفر را اعدام کرد. نظامی که به خواست سراسری پایان خودش با کشتار صنعتی پاسخ می‌دهد، اصلاح‌ناپذیر است و منتظر زندانبان مهربان‌تر نمی‌ماند.

حقه کهنه و کارآمد است: بگذار چند چهرهٔ بی‌خطر مخالف حرف بزنند، ترجیحاً دربارهٔ آنچه بر سر خودشان آمده. دوربین در سلول می‌ماند؛ گورهای جمعی بیرون قاب. به افکار عمومی جهان روایتی قابل‌مصرف خورانده می‌شود: بی‌رحمی مهارشدنی. در همین حال روایت بی‌مصرف رشد می‌کند که اگر فلان مسئول جابه‌جا و بهمان زندانی آزاد شود، رژیم هنوز می‌تواند طرف حساب باشد.

این روش مخصوص مخاطب خارجی و حقوق بشر نیست. من به‌عنوان اقتصاددان ایرانی دهه‌ها دیده‌ام اقتصاددانان بر سر نرخ ارز و یارانه و برنامهٔ پنج‌ساله جنگ تمام‌عیار راه می‌اندازند و نوک‌پنجه دور تنها واقعیت مهم می‌چرخند. جمهوری اسلامی دولت در حال توسعهٔ بدمدیریت‌شده نیست. نیم قرن استعداد انسانی درخشان و منابع کم‌نظیر در اختیارش بوده؛ به کشور مرفه علاقه‌ای ندارد. آن بحث‌ها رشد نساختند؛ سردرگمی ساختند و اعتبار اقتصاددان را پیش مردم نابود کردند. وقتی دربارهٔ لوله‌کشی دعوا می‌کنی و آتش‌افروز را نام نمی‌بری، خودت هم بخشی از آتش‌اندازی می‌شوی.

همراهی نکنید. هر بار کشتار دی را نام ببرید: شهرها، مقیاس، اعدام‌های پس از آن. معاوضهٔ کشتار ملی با داستان رفاه زندانی را رد کنید. «اصلاح» داروی بی‌حسی محبوب رژیم است، نه گزینهٔ سیاستی. اقتصاددان باید قید سیاسی را در جملهٔ اول بگذارد: این نظام رفاه ایرانیان را بیشینه نمی‌کند؛ بقای خودش را بیشینه می‌کند و منابع ایران را برای اهداف ایدئولوژیک می‌سوزاند. مطالبه را همان‌جا نگه دارید که خیابان گذاشت: برکناری، نه زندانبانان مهربان‌تر. نمایش گیج‌کنندهٔ رژیم فقط وقتی کار می‌کند که ما در آن بازی کنیم.


بورگان نظامی نرج‌آباد
اقتصاددان
ـــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- چرا چپ‌گرایی برای برخی جذاب است؟


یکی از جذابیت‌های اندیشه‌های چپ برای بخشی از نسل جوان، وعدهٔ رهایی از سنت‌ها و داوری‌های جاافتاده‌ای است که احساس می‌کنند زندگی‌شان را محدود، دشوار و پررنج کرده است. جوانی که خواسته‌ها و انتخاب‌هایش پیوسته با معیارهای موروثی سنجیده و محکوم می‌شود، طبیعی است به اندیشه‌ای گرایش پیدا کند که وعدهٔ درهم‌شکستن این محدودیت‌ها را می‌دهد. این نارضایتی همیشه هم بی‌دلیل نیست؛ برخی سنت‌ها واقعاً آزادی انسان را محدود می‌کنند و به رنج او دامن می‌زنند.

اما لغزش از آنجایی آغاز می‌شود که تجربهٔ رنج‌آورِ برخی سنت‌ها، به حکمی علیه تمامی میراث‌های گذشته بدل می‌شود؛ گویی برای آزادشدن باید تمامی پیوندها را گسست و راه‌ورسم زندگی را به‌کلی از نو، بر زمینی خالی بنا کرد.

جذابیت چنین وعده‌ای روشن است، اما اعتبارش نه: از اینکه برخی سنن ظالمانه‌اند، نمی‌توان نتیجه گرفت که انسان حتماً بدون تمامی سنن، آزادتر و خوشبخت‌تر خواهد بود.

لشک کولاکوفسکی، فیلسوف لهستانی که خود زمانی مارکسیست بود و بعدها از مارکسیسم گسست، نسبت ما با سنت‌ها را چنین توضیح می‌دهد:

«اگر نسل‌های جدید، در مقابل سنتی که از پدرانشان به ارث برده‌اند، پی‌درپی شورش نمی‌کردند و سر به عصیان برنمی‌داشتند، ما امروز هنوز در غارها زندگی می‌کردیم. ضمناً اگر روزی شورش و عصیان علیه سنن موروثی، همگانی و عام شود، جای ما دوباره در همان غارها خواهد بود. پیروی از سنت و ایستادگی در برابر سنت به اندازهٔ متعادل برای زندگی اجتماعی لازم است.»

این نقل‌قول، هم پاسخی به تقدیس بی‌چون‌وچرای سنت است و هم نقدی بر شورِ ویران‌کردن هرچه از گذشته به ما رسیده است. تمدن به هر دو نیاز دارد: توانایی آموختن و به‌ارث‌بردن، و توانایی پرسیدن و تغییردادن.

اگر هیچ‌ رسمی را به پرسش نکشیم، شاید خطاها و ستم‌های گذشته را تکرار کنیم؛ و اگر هیچ‌چیزی را شایستهٔ حفظ‌کردن ندانیم، چه‌بسا دستاوردهای نسل‌های پیشین را از دست بدهیم.

نقد من به گرایش‌های سنت‌ستیزِ چپ، دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود: از جایی که مخالفت با سنت، به‌خودی‌خود به فضیلت تبدیل می‌شود و دیگر لازم نیست نشان دهند کدام سنت، به چه دلیل و با چه پیامدی باید کنار گذاشته شود.

حال‌آنکه شکستن یک سنت، لزوماً نشانهٔ پیشرفت نیست؛ همان‌طور که پایبندی به سنتی خاص هم به‌خودی‌خود نشانهٔ خردمندی محسوب نمی‌شود.

بشر نباید راه‌ورسم زندگی را از صفر آغاز کند. او زبان، فرهنگ، آداب همزیستی و شیوه‌های مراقبت و مسئولیت‌پذیری را از نسل‌های پیشین می‌آموزد. این میراث بی‌عیب نیستند، اما همه‌شان هم بد به حساب نمی‌آیند. بهصرفاً مجموعه‌ای از زنجیرها هم نیست؛ امکانِ همزیستی ما تا اندازهٔ زیادی بر همین آموخته‌ها استوار است.

ایراد گرایش‌های سنت‌ستیزِ چپ آنجاست که خانواده را صرفاً دستگاه سلطه، مذهب را فقط ابزار فریب و تعلق ملی را صرفاً تعصب می‌بینند. چنین نگاهی، با دیدن آسیب‌های یک نهاد، ارزش‌ها و کارکردهایش را به‌کلی نادیده می‌گیرد. البته که مبارزه با خشونت در خانواده ضروری است، اما از آن نمی‌توان بی‌ارزشیِ پیوندهای خانوادگی را نتیجه گرفت؛ همان‌طور که مخالفت با تحمیل دین هم، نباید به تحقیر همهٔ دینداران بدل شود.

نه قدمت، دلیل حقانیت است و نه گسستن از گذشته، تضمین پیشرفت. هرکس خواهان برچیدن سنت یا نهادی است، باید دقیقاً توضیح دهد چه چیزی را از میان می‌برد، چه چیزی را به‌جای آن می‌گذارد و چرا حاصل این تغییر، زندگی بهتری خواهد بود. شورِ ویران‌کردن، هرگز جای تواناییِ ساختن را نمی‌گیرد.

جوانان باید مراقب باشند فریب ظاهر آوانگارد و زبانِ پرزرق‌وبرقِ سنت‌ستیزی را نخورند؛ هر سخنی که بوی عصیان می‌دهد، لزوماً راهی به آزادی نمی‌گشاید. وعدهٔ ساختن جهانی نو، وقتی با تحقیر تمامی میراث گذشته و سودای آغاز از صفر همراه شده، همواره به ویرانی و استبداد انجامیده است. پس پیش از همراه‌شدن با شورِ تخریب، بپرسید: دقیقاً چه چیزی قرار است ساخته شود و به چه بهایی؟


- منبع نقل‌قول: لشک کولاکوفسکی، «زندگی به‌رغم تاریخ»، ترجمهٔ خسرو ناقد، نشر جهان کتاب، ص ۱۳.


بهزاد مهرانی
ـــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

برای آن‌هايى که مانند من سال ۵۷ را به ياد ندارند و جبهه‌بندی عليه محمدرضا شاه را فقط در کتاب‌ها و روایت‌های تاریخی خوانده‌اند، امروز فرصت عجیبی فراهم شده است: آنان می‌توانند تکرار بسیاری از همان صف‌بندی‌ها را هم‌اینک به چشم خود ببینند؛ گویی فیلمی قدیمی دوباره در حال بازپخش است.

حالا دوباره مجاهدین خلق، فداييان و ديگر جريان‌های کمونیستی، اسلام گرايان و نیروهای سیاسی برخاسته از همان سنت انقلابی، و بخشی از فعالان و «روشنفکرانی» که دشمنی با پهلوی همچنان یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های هویت سیاسی‌شان است، بار دیگر در یک نقطه به هم رسیده‌اند: مخالفت با شاهزاده رضا پهلوی.

اما این بار یک تفاوت بزرگ وجود دارد: مردم. مردمی که تجربهٔ نزدیک به نیم‌قرن پس از انقلاب ۵۷ را پیش چشم دارند و دیگر نمی‌خواهند نه در تکرار آن غائلهٔ نکبت‌بار شریک شوند و نه در برابر آن سکوت پیشه کنند.

اگر در ۵۷ بسیاری نمی‌دانستند پشت شعارهای پرزرق‌وبرق انقلابی چه فلاکتی انتظارشان را می‌کشد، امروز اما نتیجهٔ آن انتخاب تاریخی پیش روی همه است. صحنه تا حد زیادی آشناست؛ اما تماشاگران همان تماشاگران سال ۵۷ نیستند.


- بهزاد مهرانی

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- همدستان اهریمن!


هرگونه توجیه سرکوب دی‌ماه، تقلیل خیزش مردم ایران به اقدامات اسراییل و جداکردن این خیزش از اعتراضات قبل، و خونشویی به‌نفع رژیم، جنایتی است که دست‌کمی از جنایت بسیج و سپاه در کشتار مستقیم مردم ندارد.

این کار را عده‌ای انجام می‌دهند که چند دهه است دور هم جمع شده و خود را طبقهٔ نخبه نامیده‌اند و خود می‌گویند و خود تشویق می‌کنند و خود هم به خود جایزه می‌دهند. حالا چرا دی‌ماه را متفاوت می‌بینند و سعی در تخریب آن دارند؟ چون خیزش دی‌ماه رهبری مشخصی داشت و چون آن‌ها تنها هنرشان در این چند دهه دشنام به همین رهبری بوده. خلاصه که صرفاً با دیدن عناوین «جامعه‌شناس» و پژوهشگر و فلان، فکر نکنید طرف پخی هست! چه بسیار آدم‌های عقده‌ای که پشت القاب نشسته‌اند و وضع اقتصادی نسبتا خوبی هم دارند ولی حاضرند ۹۰ میلیون ایرانی از گرسنگی بمیرند اما بر تئوری‌ها و‌ پیش‌فرض‌های به دردنخور آن‌ها خش نیفتد!

عده دیگری نیز همان جماعت عاشق «قرمه‌سبزی عمه و خاله» هستند که از طُرُق مختلف با جناح‌هایی از رژیم پلید پیوند و رفاقت دارند و در حالی که خود از سموم حکومت دورند و در بلاد خارجه زندگی می‌کنند، اما بی‌اعتنا به اینکه همه چیز در ایران با سرعت دارد شبیه کره شمالی می‌شود، دنبال توجیه وضع موجود و ‌حفظ آخوند هستند.

خبر خوب اینکه همهٔ این گروهها جوری رسوا شده‌اند که حتی در فضای مجازی هم مجال عرض اندام ندارند. این‌ها باید پاسخگو شوند. این‌ها انگل‌هایی هستند که از باتلاق رنج هموطنانمان، از خون آنان ارتزاق می‌کنند، نمی‌خواهند رژیم برود و نمی‌خواهد کاسبی‌شان تعصیل شود.


نجات بهرامی
تحلیل‌گر سیاسی
ــــــــــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن تحلیل‌های روز دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- اگر مصدق پیروز می‌شد...


در این هفت دهه‌ای که از واقعهٔ ۲۸ مرداد می‌گذرد سؤال اصلی این بوده که این واقعه کودتا بود یا قیام ملی؟ اما من می‌خواهم در اینجا سؤال دیگری مطرح کنم: اگر دکتر مصدق در بیست‌وهشتم مرداد ۱۳۳۲ از صحنهٔ سیاست ایران حذف نمی‌شد و توفیق می‌یافت که به حکومت خود ادامه دهد چه بر سر ایران می‌آمد؟

دوستداران دکتر مصدق و بسیاری از دموکراسی‌خواهان معتقدند که یک نظام دموکراتیک ملی در ایران برقرار می‌شد و کشور در مسیر آزادی و رفاه قرار می‌گرفت؛ اما به نظرم این دیدگاه بیش‌ازحد خوشبینانه و ساده‌انگارانه است. به باورم برقراری یک حکومت دموکراتیک در ایران آن زمان ناممکن بود. دموکراسی پیش‌شرط‌هایی دارد که در ایران هفتاد سال پیش ابداً فراهم نبودند. خود دکتر مصدق هم بیش از آنکه سیاستمداری دموکرات باشد سیاستمداری انگلیس‌ستیز بود و محبوبیتش هم درواقع بیشتر به خاطر همین به‌اصطلاح استعمارستیزی‌اش بود تا دموکراسی‌خواهی‌اش.

حالا فرض کنید مصدق موفق می‌شد شاه را کنار بزند و حاکم کشور شود. بیایید به صحنهٔ سیاسی کشور در آن زمان نگاه کنیم: حزب توده بی‌هیچ شک و تردیدی قدرتمندترین تشکل سیاسی در کشور است. این حزب با سازماندهی قوی در سراسر کشور نه‌تنها در بین مردم و کارگران، بلکه در بین روشنفکران بیشترین طرفدار را دارد. هیچ عرصهٔ اجتماعی و سیاسی نیست که حزب در آن نفوذ نکرده باشد. از همهٔ این‌ها مهم‌تر، سازمان مخفی نظامی حزب در ارتش بسیار قدرتمند است؛ حداقل هفتصد افسر توده‌ای در این سازمان عضویت دارند. این در حالی است که نیروهای ملی متفرقند.

با توجه به همهٔ این واقعیت‌ها، دکتر مصدق فقط در صورتی می‌توانست به حکومت خود ادامه دهد که با حزب توده وارد یک حکومت ائتلافی شود و حتماً می‌دانید که حکومت ائتلافی اولین شگرد غصب قدرت توسط کمونیست‌هاست. به احتمال زیاد در ابتدا چند منصب وزارتی غیر مهم به حزب توده داده می‌شد اما پس از مدتی، به دلیل آشوب‌ها و آشفتگی‌هایی که توده‌ای‌ها در کشور به وجود می‌آوردند (شگرد دوم کمونیست‌های آمادهٔ غصب قدرت) مناصب کلیدی کابینه به توده‌ای‌ها داده می‌شد و نهایتاً خود دکتر مصدق هم کنار زده می‌شد و حکومتی کمونیستی در ایران برقرار می‌شد. ناگفته پیداست که سازمان مخفی نظامی حزب هم گسترش بیشتری می‌یافت و همزمان کلیت ارتش و نهادهای امنیتی و اطلاعاتی را هم مال خود می‌کرد و خلاصه نهایتاً ایران به یکی از اقمار اتحاد شوروی تبدیل می‌شد؛ و خب شما بهتر از من می‌دانید که این همسایهٔ شمالی ما همیشه به تمامیت ارضی ما بدترین آسیب‌ها را زده است و چشم طمع به خاک ما داشته و باقی قضایا...

نتیجه‌گیری پایانی بر عهدهٔ خود شما.


زنده‌یاد بیژن اشتری
نویسنده و مترجم
ــــــــــــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

فریدون فرخزاد: «در تلویزیونی که من کار می‌کردم، یکی از شعرای بسیار خلقی، شعر کمونیستی می‌گفت، توی دهن داریوش خواننده می‌ذاشت و او می‌خوند و مردم دنبال اون خواننده می‌رفتند و اون شاعر برای هر شعرش ۲۰ هزار تومن پول می‌گرفت و امروز در همین لندن داره زندگی می‌کنه، ولی خفه خون مرگ گرفته و در اتاق، اتاق دربسته به یاد خلقش مشغول خوش‌گذرونیه. کجا رفتند این شاعرای خلقی، کجا رفتند این هنرمندای خلقی...»

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- آری، پنجاه درصد خزر حق ماست!


زمانی‌‌که اولین بار در دورهٔ روحانی خبر چشم‌پوشی جمهوری اسلامی از سهم ۵۰ درصدی خزر منتشر شد، ظریف اساساً سهم ۵۰ درصدی ایران را مسخره کرد و از منتقدین خواست تا اول متن کنوانسیون خزر را بخوانند و بعد نظر بدهند.

حالا بیایید با نگاهی به متن کنوانسیون و برخی شواهد، چرایی ممکن بودن سهم ۵۰ درصدی خزر برای ایران را بررسی کنیم:

• بر اساس گفته‌های برخی کارشناسان طرف مقابل و ازجمله نظرات رجب صفروف، همهٔ آنان انتظار داشتند ایران خواهان سهم ۵۰ درصدی خودش از خزر باشد، چراکه ضمن قراردادهای قبلی که در عصر پهلوی بین ایران و شوروی منعقد شده بودند، خزر به‌طور مساوی بین دو کشور تقسیم شده بود؛ بنابراین پس از آنکه شوروی فروپاشید، روسیه باید از سهم خودش به کشورهای تازه استقلال‌یافته میداد، نه اینکه ایران دوباره به میز سهم‌خواهی طرف‌های مقابل برمی‌گشت.

• ظریف گفته بود که شکل خزر دایره نیست که بتوانیم ۵۰ درصدش را برای ایران تعیین کنیم. قبلاً هم توجیه‌گران ادعا کرده بودند در صورت مالکیت ایران بر ۵۰ درصد خزر، سواحل آذربایجان و ترکمنستان در محدودهٔ ایران قرار می‌گیرند و این غیرممکن است، حال‌آنکه چنین نیست: بخش زیادی از خزر در مناطق غیرساحلی واقع شده و عملاً ممکن است نصف آن به ایران تعلق بگیرد و مزاحمتی برای سواحل کشورهای مجاور ایجاد نشود، یعنی سهم ایران شامل سواحل خودش و آبهای مرکزی باشد؛ پس نیازی به دایره پنداشتن یا تملک ساحل دیگران نیست.

• نمونهٔ چنین توافقاتی در جهان زیادند. بریتانیا بر جزایر فالکلند در ۶،۰۰۰ مایلی سواحل خودش در مجاورت آرژانتین، مالکیت دارد آن‌هم بر مبنای قرادادی مربوطه به سال ۱۸۳۲. نصف برلین در خاک آلمان شرقی به آلمان غربی تعلق داشت. بخشی از بوسنی اکنون در خاک کرواسی قرار دارد. مورد خزر بسیار سادەتر از موارد فوق است که برخی چون ظریف، آن را مسخره می‌پندارند.

• در صورت مالکیت ایران بر آب‌های مرکزی خزر، آذربایجان و ترکمنستان برای خط لولهٔ نفت و گاز خود می‌بایست به ایران حق کمیسیون می‌دادند و دست ایران هم برای استفاده از کانال اوراسیا و دسترسی به دریای سیاه باز می‌شد. الان برعکس، ایران برای چنین کاری باید قوانین آذربایجان و روسیه را رعایت کند!

• باید نانوشتەهای کنوانسیون دورهٔ جمهوری اسلامی را هم ببینیم؛ سکوت مطلق در مورد قراردادهای سابق! یعنی اگر فردی از پیشینهٔ خزر اطلاعی نداشته باشد با مطالعهٔ کنوانسیون فعلی تصور می‌کند این نخستین بار در طول تاریخ است که بر سر مالکیت خزر توافقی صورت گرفته!

• معمولاً هر قرارداد جدیدی قبل از هرچیز تکلیف خودش را با قراردادهای قبلی روشن می‌کند که به یکی از این اشکال ذکر می‌شود: قرارداد جدید یا «در تکمیل قبلی‌ها» است یا در راستای «تغییر آن‌ها» یا «لغو کامل آن‌ها». حتی در صورت لغو قراردادهای پیشین هم باید در قرارداد جدید بدان اشاره شود اما در قرارداد فعلی حتی نامی هم از قراردادهای دوران پهلوی به میان نیامده است!

• بدین‌ترتیب ایران دیگر حق ندارد هیچگاه به دو قرارداد ۱۹۲۱ و ۱۹۴۰ استناد کند یا در مراجع بین‌المللی برمبنای آن‌ها اقامهٔ دعوا کند. حتی در مقدمهٔ کنوانسیون فعلی هم هیچ اشارەای به این قراردادها نشده است. یادآوری می‌شود که بریتانیا بر مبنای قرارداد ۱۸۳۲ خود را مالک فالکلند میداند اما رژیم به‌راحتی قید دو قرارداد مهم قرن ۲۰ ایران را زد.

• دعوای حقوقی ۳۰ سال گذشتهٔ خزر در مورد دریا یا دریاچه بودن آن بود که ایران آن را دریاچه می‌دانست، اما در کنوانسیون جدید، ۴۲ بار از عنوان «دریای خزر» استفاده شده و حتی یکبار هم به دریاچه بودن آن اشاره نشده است، همزمان ۱۱ بار به «قوانین بین‌الملل» استناد شده که قوانین بسیار واضحی برای تعریف حقوقی دریا و دریاچه دارد.

• عملاً در مادهٔ ۱ بند ۷ و مادهٔ ۱ بند ۹ قوانین مربوط به دریا - نه دریاچه - در مورد تعیین خطوط ساحلی و خطوط بستر اجرا شده است. حتی با صرف‌نظر از قراردادهای ۱۹۲۱ و ۱۹۴۹ و سهم ۵۰ درصدی ایران، قوانین دریاچه سهم ایران را ۲۰ درصد و قوانین دریا سهم ایران را ۱۱ تا ۱۳ درصد می‌داند. در واقع طرف‌های مقابل عملاً خزر را به همین خاطر به دریا بدل کردند و رژیم هم پذیرفت!

• درحالی‌که بیشترین آلودگی خزر از کارخانەهای پیرامون ولگا و تأسیسات نفتی آذربایجان و روسیه ایجاد می‌شود، کنوانسیون این کشورها را به تلاش جهت مبارزه با آلودگی خزر متعهد نکرده است. خزر اکنون سال‌هاست چنان آلوده شده که امکان ماهیگیری در آن کمرنگ شده است. می‌توان گفت نفت خزر برای آن‌ها شد و آلودگی‌اش برای ما. حالا ایران مانده و کمترین سهم از خزر.


- صفدر آصفی
ـــــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن تحلیل‌های روز دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- دو برنامهٔ تلویزیونی به فاصلهٔ نیم‌قرن از هم.

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- مسئلهٔ اصلی ایران چیست؟


اگر نخواهیم مساله‌ی ایران را در قالبهای پیش‌ساخته‌ی سکولاریسم یا لائیسیته فرو کنیم، بهتر است اول ببینیم مساله‌ی ایران چیست.

مسأله‌ی ایران یک جنگ داخلی بین ادیان مختلف نیست. مساله‌ی ایران آن چیزی است که در چهل‌وهفت سال گذشته کشور ایران تحت کنترل اشغالگرانه و ویرانگرانه‌ی آن بود: "تشکیلات" شیعی‌گری دوازده امامی.

در پانصد سال گذشته، در ایران، تنها نهادی که به طور سيستماتيک دشمن آزادی دین بود، تشکیلات شیعی‌گری دوازده امامی بود. سراغ نداریم که پیروان هیچ دین و مذهب دیگری در این دوران به شکل بنیادی و دامنه‌دار رفتاری خشن نسبت به هم داشته باشند. زردشتیان ایران تا زمان ناصرالدین شاه جزیه می‌دادند و یهودیان و مسیحیان تا بعد از مشروطه و نهایتاً تصویب قوانين جدید مالیاتی در دوران رضا شاه پهلوی. صفویه با شمشیر مردم را مجاب به پذیرفتن شیعی‌گری دوازده امامی کرد. می‌توان تخمین زد که بیش از نیم میلیون ایرانی توسط صفویه کشته شدند که بخش بزرگی از آنها نه بابت امنیت و آرامش و تقابل سیاسی، که به خاطر استبداد شیعی کشته شدند. چهل‌وهفت سال اخیر هم که مشاهده شد. هرجا این تشکیلات پس زده شد، برخلاف این ادعای واهی که شیعی‌گری دوازده‌امامی عامل اتحاد ایران شد، مردم متحدتر شدند و دوران نادرشاه و دوران پهلوی تاییدکننده‌ی این واقعیت هستند.

در تمام این چهل و هفت سال این تشکیلات شیعی‌گری دوازده امامی بود که از دیوار خانه‌ها بالا رفت و به حریم خصوصی شهروندان با ارعاب و اسلحه تجاوز کرد. در تمام این چهل و هفت سال این تشکیلات شیعی‌گری دوازده امامی بود که به اتهام خوردن و نوشیدن صدها هزار شهروند را بست و شلاق زد. در تمام این چهل و هفت سال این تشکیلات شیعی‌گری دوازده امامی بود که زنان و مردان را توی خیابان کتک زد و تیغ زد، باتوم زد و کشت. این تشکیلات شیعی‌گری دوازده امامی بود که نیروی مسلح اشغالگری را تحت عنوان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (در واقع سپاه پاسداران شیعه دوازده امامی) بر جان و مال و زندگی ایرانیان حاکم کرد تا در مقابل حق‌خواهی ایرانیان با سرکوب وحشیانه از این تشکیلات محافظت کند و ایران را مصرف جنون شیعی کند. در تمام این چهل و هفت سال این تشکیلات شیعی‌گری دوازده امامی بود که وفاداران به خود را امان داد تا با فساد و دزدی، خون و جان ایران و ایرانی را بمکند.

اگر یک ماده‌ی خاصی، هشتاد درصد مصرف‌کنندگان آن را خوش‌خوشان کند و بیست درصد مصرف‌کنندگان آن را تبدیل به دیوانه‌هایی وحشی و خطرناک برای جان دیگران کند، آیا مصرف آن ماده باید آزاد باشد؟

این پرسش درباره‌ی شیعی‌گری دوازده امامی نیز قابل پرسیدن است.

پی‌نوشت: نگارنده‌ی این سطور یک شیعه دوازده امامی به دنیا آمده است و یک شیعه دوازده امامی تربیت شده است و به مدارس و دانشگاه‌های تحت کنترل تشکیلات شیعی‌گری دوازده امامی رفته است. این را نوشتم چرا که به شکل عمده می‌بینم که پیروان فرقه‌ی شیعی‌گری دوازده امامی طوری رفتار می‌کنند که انگار که یک بیگانه و بیرونی دارد نسبت به مذهب و باورشان دشمنی می‌کند. خیر. شیعی‌گری دوازده امامی مال خودم است و هر طور بخواهم حق دارم زیر و رویش کنم‌.


پیام فتوحیه‌پور
نویسنده و مترجم

ـــــــــــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن تحلیل‌های روز دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

•• جواد ظریف دربارهٔ سرنوشت افغانستان پس از سقوط طالبان در سال ۲۰۰۱: «ما با برپایی نظام شاهنشاهی در افغانستان مخالف بودیم، اروپایی‌ها اما در کنفرانس بن توافق کرده بودند که در افغانستان ظاهرشاه بر سر کار بیاید. کی آن را بهم زد: ما و آمریکا.»

•• فرستادهٔ ویژهٔ آمریکا در افغانستان: «من دریافته بودم دادن هر نقشی، هر چند ساده به ظاهر شاه با مخالفت جدی جمهوری اسلامی مواجه می‌شود، چراکه آن‌ها مشروعیت خود را از سرنگونی نظام پادشاهی به دست آورده بودند و چه‌بسا بازگرداندن یک شاه به منطقه، راه را برای بازگشت شاهی دیگر آماده می‌کرد.»

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

بنا بر گزارش خبرگزاری‌ مهر:

درخت چنار تاریخی روستای زگلیک در شهرستان اهر با قدمتی هشتصد ساله، با هماهنگی بخشداری با هدف فروش و تأمین هزینهٔ احداث سرویس بهداشتی قطع شد.


بدین‌ترتیب درختی که حملهٔ مغول را دیده و تاب آورده بود، خرج احداث مستراح شد!

این درخت هشتصدساله نماد یک شهرستان بود. چه‌بسا هرساله هزاران عکس از آن در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌شد، گردشگران را جلب خود می‌کرد، مسافران از آن می‌گفتند و خوشحال بودند که مجال دیدنش را یافته‌اند.

هشتصد سال پیش خوارزمشاهیان بر ایران حکومت می‌کردند؛ این درخت شاهد حملهٔ مغول، سقوط الموت، به تخت نشستن شاه اسماعیل، اشغال ایران در جنگ‌های ایران و روس، انقلاب مشروطه و عصر پهلوی بود، بااین‌همه نتوانست از دوران جمهوری‌ اسلامی جان سالم به در ببرد.


@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

•• سمت چپ: ناقوس بنای تاریخی شهرداری لیموژ فرانسه در شعله‌های آتش آشوبگران چپ و اسلام‌گرا می‌سوزد.

•• سمت راست: شاه حدود نیم‌قرن پیش به فرانسوی‌ها هشدار می‌دهد که چاره‌ای جز مقابله با ارتجاع سرخ و‌ سیاه نیست و می‌گوید این راهی که غرب در پیش گرفته، به ترکستان است.

ما آن زمان منظور شاه را نفهمیدیم؛ حالا اما خوب می‌فهمیمش. انگار غربی‌ها هنوز هم منظورش را نفهمیده‌اند.


@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

به‌راستی که محمدرضاشاه پهلوی شخصیتی جلوتر از زمانهٔ خود بود. وقتی تقریباً همه در خواب ناز به سر می‌بردند، او هشیار بود و خطرات فردا را می‌دید.

حیف که تا وقتی بود، هموطنانش قدرش را ندانستند؛ افسوس که بسیاری از غربی‌ها او را خودشیفته و متوهم پنداشتند.

اما ما امروز قدر پهلوی را می‌دانیم؛ راهش را می‌شناسیم و برخلاف پدران‌مان اجازه نخواهیم داد میهن‌مان دوباره طعمهٔ «ارتجاع سرخ و سیاه» شود.

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- اصغر فرهادی، کارگردان ناقلا!


اصغر فرهادی از آن آدم‌های زرنگی‌ است که تا نفعی برای خودشان نبینند به هیچ قیمتی نم پس نمی‌دهند. خب اشکالی هم ندارد. زرنگی که بد نیست. ولی از یک جایی که بگذرد دیگر اسمش می‌شود یک چیز دیگر.

کسانی که با فرهادی کار کرده‌اند و تجربهٔ معامله با او را دارند (منظورم صدالبته کیف‌کش‌ها و واسطه‌های رسانه‌ای نیست، آدم‌های صاحب وزن و اعتبار را می‌گویم) می‌دانند که اصغر آقا یک‌کمی شبیه کارگردان‌های ناقلاست. حالا کارگردان ناقلا کیست؟

کارگردان ناقلا کسی‌ است که می‌تواند هنگام تحقیق و فیلم‌برداری در زندان‌های ایران هیچ نکتهٔ منفی و تاریکی نبیند و زندان را شبیه خوابگاه دانشجویی نشان دهد، ولی ناگهان در سانفرانسیسکو نشانه‌های فقدان دموکراسی و بدرفتاری با زندانیان سیاه‌پوست چنان حالش را خراب کند که طاقت نیاورد و در ریودوژانیرو هرچه فریاد دارد بر سر آمریکا بکشد!

کارگردان ناقلا یادش می‌رود که تا وقتی تحویلش می‌گرفتند برای آکادمی اسکار پاپیون شیک‌وپیک می‌بست و بازو به بازوی نسوان یانکی می‌داد و با فرنگی‌ها میانهٔ خوبی داشت و فقدان دموکراسی هم زیاد اذیتش نمی‌کرد. ولی حالا که فیلم‌های اخیرش با ماتحت زمین خورده‌اند و کسی حوصلهٔ کپی‌های اروپایی دست دوم را ندارد کجا بهتر از وطن خود آدم؟ مگر اصغر آقا از ناقلاهای دیگری که تاریخ مصرف‌شان تمام شده و دست‌ازپا درازتر به آغوش وطن برگشته‌اند چیزی کم دارد؟ یعنی وسط این‌همه بریز و بپاش یک لقمه بودجه برای کارگردانی که در قلب آمریکای جنوبی به آمریکای جهان‌خوار بد و بیراه گفته پیدا نمی‌شود؟

حافظهٔ انتخابی کارگردان‌های ناقلا جوری عمل می‌کند که مثلاً همین حرف‌ها را در فصل جوایز جشنوارهٔ کن که از قضا وسط جنگ بود نمی‌توانست بگوید، چون آن زمان‌ها هنوز احتمال دریافت جایزه وجود داشت و فیلمش هم اکران خارجی داشت و هیچ ناقلایی نمی‌آید بی‌موقع دهنش را باز کند که نان خودش آجر شود. ولی الان که فیلم نفروخته و خارجی‌ها هم تحویلش نمی‌گیرند بهترین کار این است که یکهو بی‌دلیل و بی‌وقت دوتا تشر سر ترامپ بزند و وسط ذوق‌زدگی رسانه‌های حکومتی به داخلی‌ها گرا بدهد که «آقا ما در دسترسیم، مظنه بدهید که برویم پای معامله» و خب هیچ‌جا هم که خانهٔ خود آدم نمی‌شود.

نوش جان‌تان، بخورید و بیاشامید ولی انصافاً این‌قدر وسط‌بازی و دوسره بار زدن حال خودتان را بد نمی‌کند؟ مثل شترمرغ ضرب‌المثل که وقتی می‌گویی از وضعیت مردم خودت بگو جواب می‌دهد «من آدم سیاسی نیستم»، ولی به وقتش، در مورد غزه و‌ زندان‌های آمریکا ناگهان دماسنج سیاسی‌اش داغ می‌کند و یادش می‌آید که دموکراسی آمریکایی دروغ است! ای ناقلا...


شاهین شجری
ـــــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

از او بگو به دنیا شهادتنامهٔ دی‌ماه است


مونا برزویی هم ترانه‌سرای خیزش ۱۴۰۱ بود و هم ترانه‌سرای انقلابِ شیروخورشید است. یک کلام، «ترانه‌سرای ملّی» ماست. اگر روزگاری عارفِ قزوینی ترانه‌های میهنیِ روزگارش را می‌نوشت و ایران‌گیر می‌شد، امروز مونا برزویی چنین جایگاهی دارد. او خودْ «شاهدِ غروبان» است و این شعر شعرِ بی‌سران است، خطابهٔ کین‌خواهان است، سوگ‌سرودِ سیاووشان است.

این ترانه ترانهٔ عجیبی‌ست: ترانه‌سراش برای نوشتنش نیاز نداشته که ترانه‌نویسی کند؛ نیاز نداشته تصویرپردازی کند؛ نیاز نداشته اغراق کند؛ نیاز نداشته استعاره‌های دور از ذهن به کار ببرد؛ یک‌یکِ سطرهایش پیش از شعرشدن در خیابان گفته شده است. هر سطر را شهروندی دلیر با خون و شجاعتش در خیابان نوشته است. این ترانه بیش از «نوشتن»، توانایی و شرافتِ «دیدن» و «گفتن» از دی‌ماه می‌خواسته است. مونا برزویی دیده و گفته است.

برای نوشتنِ این ترانه لازم نبوده شاعر تصویری بی‌ربط با واقعیتِ موجود جعل کند که «مرده می‌برن کوچه به کوچه» و «از صدا افتاده تار و کمونچه». لازم نبوده از واقعه‌ای بگوید که نیست. کوچه‌به‌کوچه مرده بردن در دی‌ماه پیشِ چشمِ دنیا اتفاق افتاده و در دنیا بسیارانی ترجیح داده‌اند چشم بپوشند و رو برگردانند. این ترانه، با صدای آتش‌خون و خستهٔ ابی، خطابی به این دنیاست که نمی‌تواند تا همیشه نشنود و نبیند که قتل‌عام در ایران اتفاق افتاد.

این ترانه شهادتنامهٔ دی‌ماه است. این ترانه دادخواستِ ایرانیانی دلیر خطاب به تاریخ است. این ترانه فریاد فروخوردهٔ یک‌یکِ ترانه‌گوها و شاعرانی‌ست که با زندان و ارعاب به سکوت وادار شده‌اند تا این ملّت احساس کند کسی نمانده که رنج و سوگش را به شعر و ترانه برکشد.

چند شاعر چند ترانه‌سرا بختِ این را داشته است که شعرش را تنها چند ماه پس از سروده‌شدن ده‌ها هزار دادخواه و میلیون‌ها شهروند بشنوند و بخوانند و با تصویر و متن به آن پاسخ بدهند؟ مونا برزویی پا در خاکِ ایران ایستاده و صدای بی‌صدایانی شده که لشگری از هنرپیشه و نویسنده و هرکارهٔ پنجاهفتی همه کار می‌کند تا خون و هویت و رنج‌شان را چنان انکار کند که انگار وجود ندارند. او انکارِ انکارکنندگانی‌ست که این ملّت را بی‌شاعر و بی‌صدا می‌خواهند.

شاعر و خوانندهٔ میهنی چنین‌اند. در سخت‌ترین لحظات، در تاریک‌ترین لحظاتِ ترس و امید، از عظمتِ رنج و روحِ ملّت‌شان می‌نویسند و به تاریخ گواهی می‌دهند که این جنایت را نه این رژیم نه هم‌پیمانانش نمی‌توانند از صفحهٔ تاریخ پاک کنند.

گفت «از او بگو به دنیا»، می‌گویم «از تو می‌گوییم به ملّتت، به میهنت.»


آزاد عندلیبی
سردبیر مجلهٔ بارو
ـــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- نام مهسا را «ملّت ایران» رمز کرد


جنبش مهسا جنبشی ملّی و دوران‌ساز بود. خیزش ۱۴۰۱ شورشی تمام‌عیار علیه تمام ارزش‌ها و آرمان‌های ۵۷ بود. آنجا که ۵۷ به پایان رسید، ۱۴۰۱ آغاز شد. یک‌یکِ جاویدنامانش میهن‌پرست و آزادی‌خواه بودند. اکثریتِ مطلقِ زندانیان و چشم‌باختگانش میهن‌دوست و آزادی‌خواه بودند. کوچک‌ترین نشانه‌ای از قبیله‌گرایی و قوم‌پرستی و ایدئولوژی‌های ویرانگرِ پنجاهفتی در آن نبود که نبود. تا مغزِ استخوان انکارِ سرتاپای ۵۷ بود.

فرقهٔ «ززآ» بزرگ‌ترین دستبردِ سیاسی را به جنبشِ ملّیِ مهسا زد. خواستند آن جنبش ملّی را از محتوا تهی کنند و جنونی قبیله‌ای و جنسیتی از آن بتراشند تا بتوانند آیات و مانیفست‌های شیطانی ۵۷ را درون آن جاساز کنند. جنبشی را که تقریباً هیچ ربطی به تبار و پیشینه و هویت و ایده‌هایشان نداشت تبدیل به مایهٔ فاند و دروغ و توهم کردند و خودشان هم چنان باورشان شد که در دی‌ماه نمی‌توانستند همان ملّت را ببینند که با شعارهای میهنی و به‌قیمتِ جان به خیابان آمد.

خیال می‌کردند بعد از سه سال پروژهٔ روانی و رسانه‌ای دیگر هیچ ایرانگرایی از نزدیکیِ آن جنبشِ ملّی و میهنی رد نمی‌شود و اعضای این فرقه می‌توانند بی‌اینکه تبار و هویت و مواضع و ایده‌هایشان هیچ ربطی به آن جنبش داشته باشد شش‌دانگ تصرفِ عدوانی‌اش کنند. جنبشِ ۱۴۰۱ ادامهٔ طبیعیِ ۹۶ و ۹۸ بود و دی‌ماه ادامهٔ طبیعیِ همهٔ آن خیزش‌های میهنی بود. از اول تا آخرِ این خیزش‌ها متعلق به ملّتِ ایران است که خواستِ بنیادینش احیای دولت ملّی و بازیابی همهٔ حقوق ازدست‌رفتهٔ شهروندانش در شامگاه شوم ۲۲ بهمن ۵۷ است.

به جاویدنامان و زندانیان و دادخواهان خیزش ۱۴۰۱ نگاه کنید. اثری از آثارِ مزخرفاتی که این فرقه‌های رسانه‌ای می‌گویند در هیچ‌کدام از آنها می‌بینید؟ آیا حتا یک نفر از اینها یا حتا شبیهِ اینها در میانِ جاویدنام‌ها و دادخواهانِ آن جنبش می‌بینید؟ در عوض، تقریباً همهٔ آنها سرتاپا از جنس و جنمِ جاویدنامان و دادخواهان دی‌ماه‌اند. خون و استخوان و قلبِ هردو جنبش یکی‌ست.

اکثریتِ بدنهٔ جنبشِ ۴۰۱ به انقلابِ شیروخورشید پیوست. افق‌های آن جنبش افق‌های دی‌ماه است: احیای دولت ملّی با تکیه به تجربهٔ آزادسازی و توسعهٔ پهلوی، و تجربهٔ مرگباری که بهمنِ ۵۷ بر این سرزمین آوار کرد. هیچ تضادی میانِ این خیزش‌های ملّیِ ایران در کار نیست. اگر تضادی هست با پنجاهفتی‌ها و ازجمله یکی از زیرشاخه‌هایشان است: فرقهٔ ززآ. باید این فرقه را از خیزشی که تا مغز استخوان آمیخته به ایرانگرایی و آزادی‌خواهی‌ست دور کرد و به جایی فرستاد که به آن تعلق دارد: بغل رژیم ۵۷.

می‌خواهم گام فراتر بگذارم و صریح‌تر حرف بزنم: فرقه‌ای که از اصلاح‌طلبِ فعلی تا کارتلِ تجزیه‌طلب و از فلسطین‌بازهای تـ.روریست‌دوست تا کمونیستِ متهم به تجـ.اوزِ جنـ.سی و حقوق‌بگیرِ مزاحمینِ خلق در آن کنارِ هم قرار می‌گیرند، نه‌فقط ربطی به جنبشِ مهسا ندارد که نفیِ آن و دشمنِ آن است. بله، اینها «تکثر» دارند، ولی تکثر در شرارت و ایران‌ستیزی و تداومِ تبهکاریِ ۵۷. اینها کسانی‌اند که اگر فرصت پیدا کنند می‌توانند هر خیزش و هر مفهومِ ملّی و والای انسانی را در منطقِ مافیایی‌شان چنان مسخ کنند که جنازه‌اش هم باقی نماند.

اکثریتِ همین‌ها پیش و پس از قتل‌عامِ دی‌ماه در کنارِ رژیم ایستادند. هم‌صدا با رژیم مدعی شدند که نه ده‌ها میلیون شهروندِ عادیِ ایران که موساد در خیابان‌های ایران بود. مدعی شدند که ابعادِ قتل‌عام دروغ است. مدعی شدند که جاویدنامانِ ما و ده‌ها میلیون ایرانی را صرفاً غمِ نان به خیابان آورد. مدعی شدند که خشونت را مردم با تصرف نهادهای دولتی آغاز کردند. از همان هفتهٔ نخست وقیحانه مدعی شدند شاهزاده پهلوی مسئولِ کشتار است یا دست‌کم شریکِ جرمِ کشتار است. هیچ حدومرزی، مطلقاً هیچ حدومرزی برای دشمنی هم باقی نگذاشتند.

تصور کردند با کثیف‌کاری و لجن‌پراکنی و روایت‌تراشی می‌توانند حقیقتِ خونِ دی‌ماه را طوری تحریف کنند که هم رژیم از آن خلاص شود هم تمامیِ فرقه‌های ۵۷. حالا هم اگر گله‌وار می‌گویند «تا ابد زن زندگی آزادی» صرفاً به این دلیل است که بتوانند خونِ دی‌ماه را با حجابی که از خیزشِ دیگرِ ما بپوشانند؛ ورنه اینها نشان داده‌اند که نه جانِ ایرانی، نه سرنوشتِ ایرانی، نه زندگیِ روزمرهٔ تباه‌شدهٔ ایرانی، نه هیچ چیزِ هیچ ایرانی‌ای برایشان هیچ معنا و ارزشی ندارد.

سالگشتِ قتلِ حکومتیِ مهسا زمانِ مناسبی‌ست تا یاد و نامِ او و جاویدنامانِ آن سال و امسال و تمامِ پیرسال‌های این نیم‌قرنِ آزگار را کنارِ هم به یاد بیاوریم. آزادیِ ایران، بازپس‌گیریِ ایرانِ عزیز، بدهیِ عمرِ ما به این بچه‌هاست که از ما کم شدند. هر یک از ما می‌بایست حمیدمهدوی‌هایی باشیم که یادِ یک‌یکِ جاویدنام‌ها را بر دوش می‌گیریم و از کارزارِ تاریخ عبور می‌دهیم تا به روزِ رستاخیزشان برسانیم: روزِ آزادیِ ایران. این پاسخِ ما به تاریخ است.


آزاد عندلیبی
سردبیر مجلهٔ بارو
ـــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- سیمای دو زن


داستان‌های عاشقانه‌ٔ «خسرو و شیرین» و «لیلی و مجنون»، هردو سرودهٔ «نظامی گنجوی» سرایندهٔ توانمند ایرانی هستند.

منظومه‌ٔ «خسرو و شیرین» داستان عاشقانه‌ای است در ایران باستان و یادی است از معشوقه‌ٔ از کف‌رفته‌ٔ دوران جوانی نظامی به نام «آفاق». به نحوی که در این هشتصد سال کسی نتوانسته مانندش را بسراید؛ و «لیلی و مجنون» هم داستان دلدادگی دو جوان است در دیار عرب.

نظامی در آغاز هر دو داستان مدعی است که در اصل داستان تصرفی نکرده است.

نظامی نا‌خوداگاه در «لیلی و مجنون» به ترسیم چهره‌ٔ زن در دیار عرب و در «خسرو و شیرین» به نمایاندن چهرهٔ زن در ایران باستان پرداخته است.

لیلی، پرورده‌ٔ جامعه‌ای است که دلبستگی را مقدمه‌ٔ انحرافی می‌پندارد که نتیجه‌اش سقوط حتمی در جهنم وحشت‌انگیز فحشاست. در این سرزمین پاکی و تقوا، بدا به حال دختر و پسر جوانی که نگاه عاشقانه‌ای رد و بدل کنند.

اما در دیار شیرین، منعی بر مصاحبت و معاشرت بی‌آلایش مرد و زن نیست و عجبا که در عین آزادی معاشرت، شخصیت دختران، پاسدار عفاف ایشان است.

دختری سرشناس، یکه و تنها، بر پشت اسب می‌نشیند و از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون می‌تازد و کسی متعرض او نمی‌شود.

اما وضع لیلی چنین نیست و جرایمش بسیار. نخست این که زن به دنیا آمده و از هر اختیار و انتخابی محروم. گناه دیگرش زیبایی‌ست. در نظام قبیله‌ای، مرگ و زندگی او در قبضه‌ٔ استبداد مردان است. پدر لیلی مرد مقتدری است که چون از تعلق خاطر قیس (مجنون) و دخترش با خبر می‌شود، در حصار خانه زندانی‌اش می‌کند و زندانبانش‌، زن فلک‌زده‌ای است به نام مادر که به فرمان شفاعت‌ناپذیر شوهر مجبور است رابطه‌ٔ دخترش را با جهان خارج قطع کند.

اما فضای داستان «خسرو و شیرین» متفاوت است. دنیای شیرین، دنیای بی‌پروایی‌هاست. شیرین، دست‌پرورده‌ٔ زنی است که به گفتهٔ نظامی: «ز مردان بیشتر دارد سترگی». شیرین، دختر ورزشکار نشاط‌طلب طبیعت‌دوستی است که بر اسبی زمانه‌گرد برمی‌نشیند و با جماعتی از دختران هم‌سن‌وسال خود که: «ز برقع نیست‌شان بر روی بندی» و هر یک با فنون سوارکاری و دفاع از خویش آشنایی دارند، به چوگان بازی می‌رود.

دختری که در چنین محیطی بالیده در مورد طبیعی‌ترین حق مشروع خویش، یعنی انتخاب شوهر، گرفتار هیچ مانعی نیست.

شیرین در کنار عاشق خود خسرو، اسب می‌تازد، به گردش و تفریح می‌پردازد، مذاکره می‌کند، شرط و شروط می‌گذارد و امتیاز می‌گیرد و در همه‌حال پاکدامنی خود را پاس می‌دارد.

و آن طرف زندگی سراسر تسلیم لیلی است. خالی از هر تلاشی. از مکتب‌خانه‌اش باز می‌گیرند و در خانه زندانی‌اش می‌کنند و به شوهر نادیده‌ٔ نامطبوعی می‌دهندش، بی‌آنکه اعتراضی بکند.

این است تصویری از موقعیت زن در نظام قبیله‌ای عرب و جایگاه زن در ایران.


سیمای دو زن،
علی‌اکبر سعیدی سیرجانی
ــــــــــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

•• محمدرضاشاه پهلوی: «هیچوقت به زندگی فعلی خود قانع نباشید و همیشه دنبال بهتر کردن زندگی خود باشید... برای بهتر زندگی کردن شرط اول مسکن است و بعد قدرت خرید شما... محیطی که در آن زندگی می‌کنید باید محیطی شاد و نشاط‌انگیز، و غذایی که می‌خورید لذیذ و پوشاکی که می‌پوشید تمیز و نظیف باشد.»

•• هاشمی رفسنجانی: «در رژیم گذشته همهٔ همت‌ها و توجهات این بود که آدم خونهٔ خوب داشته باشه، ماشین خوب داشته باشه... امروز برعکس شما می‌بینید که ارزش‌ها در جامعه عوض شده. دیگه لباس اتوکشیده و ماشین پرزرق‌وبرق و ماشین گنده‌تر و خونهٔ گنده‌‌تر و... سند ارزش و جاذبه نیست.»

دو جهان‌بینی متفاوت، دو مسیر طی‌شدهٔ متفاوت و دو ایران متفاوت.

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- به‌راستی چه کسی در ۲۸ مرداد کودتا کرد؟

دکتر عباس میلانی، تاریخ‌پژوه و مدیر برنامهٔ مطالعهٔ ایران در دانشگاه استنفورد به این پرسش پاسخ می‌هد؛ پاسخی که با روایت‌های غالب متفاوت است.

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- مصدقیسم، زخمی بر پیکر ایران!


قرار نیست در اینجا بحثی دربارهٔ ماهیت واقعهٔ ۲۸ مرداد داشته باشم، آنچه می‌خواهم بنویسم تأثیر مصدق، مکتب مصدق و واقعهٔ ۲۸ مرداد ۳۲ بر انقلاب ۵۷ و جهتگیری‌های سیاسی بعدی آن است.

مصدق پس از ۲۸ مرداد، برای مخالفان شاه تبدیل به یک اسطوره شد و جهتگیری‌های سیاسی او رنگ و بوی تقدس گرفت. از این جهت، مصدقیسم به عنوان یک نگاه سیاسی هنوز هم بر زندگی من ایرانی در سال ۱۴۰۵ اثرگذار است.

نام مصدق بیش از هر چیزی با طرح ملی شدن صنعت نفت گره خورده است. طبق این طرح، قرار بود ادارهٔ تمامی جوانب صنعت نفت ایران از جمله اکتشاف، استخراج و فروش نفت در اختیار ایران قرار گیرد و از شرکت نفت انگلیس-ایران خلع ید شود. سپهبد رزم‌آرا نخست وزیر وقت، در برابر طرح مصدق واکنش معروفی داشت: «ملتی که نمی‌تواند لولهنگ بسازد چگونه می‌خواهد تمام صنعت نفت را اداره کند؟»

این اظهارنظر خشم زیادی برانگیخت و درنهایت به ترور رزم‌آرا توسط تروریست‌های نزدیک به جبههٔ ملی انجامید اما حقیقتی محض بود. تولید نفت ایران بعد از ملی شدن صنعت نفت و خروج انگلیسی‌ها از حدود ۶۶۰ هزار بشکه در روز به فقط ۲۰ هزار بشکه رسید و با وجود تحریم‌های انگلیس، ایران نتوانست حتی یک قطره نفت صادر کند.

این نگاه سمی مصدق به خودکفایی بدون توجه به توان واقعی ملی، به یکی از جان‌مایه‌های اصلی تفکر پنجاه‌وهفتی در این کشور تبدیل شد. تفکر ابلهانه‌ای که با نگاه بدبینانه به خارجی‌ها، همه‌چیز را «ملی» و داخلی می‌خواست حتی اگر از نظر اقتصادی یا توسعه‌ای به‌صرفه و منطقی نباشد.

به سخنان پوپولیستی مصدق در واکنش به تحریم‌های بریتانیا نگاهی کنید. انگار که نطق‌های خامنه‌ای و سعید جلیلی از روی دست او کپی شده‌اند:

«قدرت‌های استعماری می‌خواهند با فشار اقتصادی و توطئه‌های سیاسی، ارادهٔ ملت ایران را بشکنند اما ما هرگز تسلیم نخواهیم شد. استقلال ما بهای سنگینی دارد، اما این بها ارزش آن را دارد که زیر یوغ بیگانگان نباشیم.»

مصدق از نخست‌وزیری برکنار شد و نگاه او به سیاست خارجی از رأس قدرت کنار رفت اما همین برکناری به دیدگاه‌های او در بین مخالفان شاه، اعتبار بیشتری داد و به چپ‌گرایی و امپریالیسم‌ستیزی محبوبیت بخشید و از طرف دیگر اعتبار محمدرضاشاه را به شدت خدشه‌دار کرد.

به‌گمانم حتی به قدرت رسیدن روحانیون به عنوان عالی‌ترین نمایندگان سنت و فرهنگ بومی هم مستقیماً نتیجه همان تفکراتی بود که با انگ غرب‌زدگی، با فرهنگ سیاسی مدرن مخالفت می‌کرد و همه‌چیز را بومی و خودی می‌خواست. آخوندها دقیقاً همان خویشتنی بودند که قرار بود به آن بازگردیم و با تکیه بر آن به شکوفایی برسیم!

مصدقیسم نهایتاً به هدفش رسید، اما نه در سال ۳۲ که در سال ۵۷ و ما چنددهه‌ای است که با پیامدهای سهمگین آن دست‌وپنجه نرم می‌کنیم.


شاهین طهماسبی
ـــــــــــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن تحلیل‌های روز دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- فرض کنید پهلوی نیست؛ شما چه در چنته دارید؟


سال‌هاست بخشی از نیروهایی که خود را مخالف جمهوری اسلامی معرفی می‌کنند، بیش از آنکه توانشان را صرف مقابله با حکومت کنند، درگیر جنگی فرسایشی با شاهزاده رضا پهلوی شده‌اند. پس بیایید برای سنجش ادعاهای اینان، صورت مسئله را تغییر دهیم: فرض کنیم از فردا شاهزاده رضا پهلوی دیگر هیچ حضور و نقشی در سیاست ایران ندارد.

حالا میدان برای تمام کسانی که مدعی داشتن گزینه‌ای بهتر و کارآمدتر هستند باز است. دیگر رقیبی به نام رضا پهلوی وجود ندارد که بتوان ناکامی‌ها، پراکندگی‌ها یا ناتوانی در ایجاد یک نیروی سیاسی مؤثر را به حضور او نسبت داد.

اکنون زمان ارائهٔ داشته‌هاست؛ نیروی سیاسی منسجم بسازید، رهبر یا شورای رهبری خود را معرفی کنید، برنامهٔ دوران گذار ارائه دهید و برای مردم روشن کنید جمهوری اسلامی چگونه باید کنار برود و کشور پس از آن چگونه اداره خواهد شد.

مهم‌تر از همه، پشتوانهٔ اجتماعی خود را نشان دهید. پشتوانهٔ اجتماعی با ادعا، مصاحبه و تعدد برنامه‌های تلویزیونی سنجیده نمی‌شود؛ جامعه باید ببیند هر جریان در میان ایرانیان چه میزان اعتماد، نفوذ و قدرت بسیج واقعی دارد.

سال‌ها مخالفت با شاهزاده رضا پهلوی به‌خودی‌خود کسی را به آلترناتیو تبدیل نمی‌کند. آلترناتیو باید توان ساختن داشته باشد؛ اعتماد ایجاد کند، نیرو گرد آورد، برنامه ارائه دهد و برای فردای جمهوری اسلامی پاسخی داشته باشد.

در این میان باید میان «منتقد» و کسانی که بخش عمدهٔ هویت سیاسی‌شان بر تخریب دیگر مخالفان حکومت بنا شده تفاوت گذاشت. نقد شاهزاده رضا پهلوی و پادشاهی‌خواهان، همانند نقد هر جریان سیاسی دیگری، حق هر ایرانی است؛ اما نقد با تخریب مستمر، شایعه‌سازی و فرسودن امید جامعه تفاوت دارد.

وقتی خروجی دائمی یک فعالیت سیاسی، تفرقه، بی‌اعتمادسازی و ناامید کردن جامعه از نیروهای مستقل مخالف جمهوری اسلامی باشد، مردم حق دارند بپرسند: این رفتار در نهایت به زیان چه کسی و به سود چه کسی تمام می‌شود؟

جمهوری اسلامی برای ادامهٔ حیات خود تنها به زندان و سرکوب متکی نیست؛ پراکندگی و بی‌اعتمادی میان مخالفان نیز به بقای آن کمک می‌کند. بنابراین هر نیرویی که مدعی مبارزه با حکومت است باید بتواند مرز خود را با این چرخهٔ ویرانگر روشن کند.

اگر جریانی معتقد است شاهزاده رضا پهلوی گزینه مناسبی نیست، راه اثبات این ادعا تخریب او نیست؛ گزینه‌ای معتبرتر معرفی کنید، سازمانی منسجم‌تر بسازید، برنامه‌ای روشن‌تر ارائه دهید و حمایت اجتماعی بیشتری به دست آورید.

پادشاهی‌خواهان نیز نباید از رقابت سیاسی هراسی داشته باشند. هیچ فرد یا جریانی مالک آینده ایران نیست و هیچ‌کس حق ندارد پیشاپیش دربارهٔ شکل حکومت آینده تصمیم بگیرد. داور نهایی باید ملت ایران و صندوق رأی آزاد باشد. هرکس مدعی برخورداری از حمایت اکثریت ایرانیان است، باید از چنین داوری‌ای استقبال کند.

در برابر خون جاویدنامان ایران مسئولیتی بسیار بزرگ‌تر از دعواهای فرقه‌ای و کینه‌های تاریخی وجود دارد. آن جان‌ها برای ادامه نزاع‌های سیاسی چند دهه گذشته از دست نرفتند؛ آرمان آنان آزادی و رهایی ایران بود.

پس برای لحظه‌ای شاهزاده رضا پهلوی را کاملاً از معادله حذف کنید و به تمام مدعیان آلترناتیو نگاه کنید: چه کسی آمادهٔ پذیرش مسئولیت است؟ چه کسی برنامه دارد؟ چه کسی اعتماد عمومی دارد؟ و چه کسی می‌تواند شعار را به نیروی سیاسی واقعی تبدیل کند؟

اگر پاسخ این پرسش‌ها را دارید، آن را در برابر ملت ایران قرار دهید؛ و اگر ندارید، شاید زمان آن رسیده باشد که به‌جای توضیح دائمی اینکه چرا «شاهزاده رضا پهلوی نباید باشد»، سرانجام توضیح دهید «چرا شما باید باشید؟»


امیر موحد،
رزمندهٔ جنگ
بریده از اصلاحات
ــــــــــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن تحلیل‌های روز دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

«منصفانه‌تر این بود که هرکس فقط تاوان نفهمی خودش را می‌داد.»

- فریدون فرخزاد
@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- انتقاد قابل‌تأمل زنده‌یاد «فریدون فرخزاد» به فروهر، سنجابی و بازرگان.

فریدون فرخزاد، شانزدهم مردادماه سال ۱۳۷۱ توسط عوامل جمهوری اسلامی در منزل خود، در بن آلمان به قتل رسید؛ یادش گرامی.

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- چرا پنجاه‌وهفتی‌ها این‌قدر عصبانی‌اند؟


وجود طرفداران پهلوی یکی از بنیادی‌ترین روایت‌های سیاسی پنجاه سال گذشته را به چالش می‌کشد؛ همان روایتی که مدعی بود، پهلوی در سال ۵۷ برای همیشه پایان یافت، روایتی که میگفت انقلاب ضرورتی تاریخی بود و ادعا می‌کرد برآمدن رژیم جمهوری اسلامی نه حاصل مستقیم‌ همان انقلاب، بلکه نتیجهٔ انحراف، خیانت یا دزدیده شدن انقلاب بود.

اما بازگشت نام پهلوی، آن هم در میان نسلی که نه آن دوران را زیسته و نه خاطرهٔ مستقیمی از آن داشتند، این روایت را به‌شدت متزلزل کرده است. اکنون دیگر نمی‌توان پهلوی را فقط به حسرت مختص سالخوردگان یا نوستالژی مربوط به تبعیدیان تقلیل داد. وقتی نسل پس از انقلاب، بعد از یک عمر زیستن در دل جمهوری اسلامی، خود دوباره به این نام می‌رسد، دیگر با یک انتخاب سیاسی ساده روبه‌رو نیستیم، بلکه جامعه در حال تجدیدنظری اساسی پیرامون یکی از بزرگ‌ترین داوری‌های تاریخی خود است.

همین تجدیدنظر است که چنین خشم عظیمی را در میان هواداران پیر و جوان انقلاب ۵۷ یا همان «پنجاه‌وهفتی‌ها» برمى‌انگیزد. نام پهلوى حالا دیگر فقط نام یک خاندان نیست. براى میلیون‌ها ایرانی، این نام با ایران پیش از گسست و ایران توسعه‌گرای پیش از جمهورى اسلامى پیوند خورده است؛ با دولتی ملی، تداوم تاریخی و ایرانی که پیش از آنکه امت، مستضعف یا میدان آزمایش ایدئولوژى‌ها باشد، خود را یک ملت مى‌دانست. اگر پهلوى به‌راستی تمام شده بود، این همه اضطراب از بازگشت نامش وجود نداشت.

عصبانیت پنجاه‌وهفتی‌ها از آنجاست که پهلوى نه‌فقط در حافظه‌ها باقى مانده، بلکه به نسلى رسيده كه اساساً قرار نبود چيزى از آن دوران را به یاد داشته باشد؛ نسلى كه با هر بار بازگشت خویش به این نام، روایت پنجاه‌وهفت را بار دیگر به محکمهٔ تاریخ مى‌برد.


مهرناز حاجی‌علی
ـــــــــــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن تحلیل‌های روز دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:

@andiiishe

Читать полностью…

اندیشه

- پروپاگاندای هزارتوی رژیم اسلامی


می‌دانم که شناخت پروپاگاندا و درک شیوه‌های بعضاً هزارتوی رژیم‌های توتالیتر برای ذهن‌های ناورزیده و ناآشنا با این حوزه دشوار است؛ حتی ذهن‌های ورزیده نیز گاه فریب پروپاگاندا می‌خورند. تا اینجا شاید بتوان مسئله را درک کرد.

اما اینکه کسی مدام فریب بخورد، هربار برای فریب‌خوردگی خود توجیهی بتراشد و سرانجام خود نیز در فریب‌دادن خویش مشارکت کند، دیگر چندان به میزان شناخت او از رژیم‌های توتالیتر مربوط نیست، بلکه بیشتر نشانه‌ی یک عیب شخصی و شخصیتی است و، در بدبینانه‌ترین حالت، می‌تواند از منفعت‌طلبی ناشی شود.

مجتبی شکوری چند سالی است که به چهره‌ای شناخته‌شده تبدیل شده است. او در برنامهٔ «کتاب‌باز» کوشید تا از خود تصویری فرهیخته، کتاب‌خوان، متواضع و محجوب بسازد، اما یک‌بار پرده‌ها، برای لحظاتی کنار رفتند و ناچار شد مقابل دوربین بنشیند و اعتراف کند که قبولی‌اش در کنکور و ورودش به دانشگاه را مدیون سهمیه‌‌ای حکومتی بوده است. البته این تنها موردی نیست که در روایت‌های شکوری می‌توان با تحریف، اغراق و خلاف‌گویی روبه‌رو شد.

این‌بار اما او مقابل دوربین نشسته و با ترکیبی از اسطوره‌پردازی، فلسفه‌بافی و شارلاتانیسم، دربارهٔ پیاده‌روی کربلایی سخن می‌گوید که در حال انجام آن است؛ سپس نتیجه می‌گیرد که اهریمن به ایران نظر بد کرده و ما باید «حسین» باشیم و پشتیبان حسین. در دستگاه تبلیغاتی امروز جمهوری اسلامی، معنای سیاسی چنین سخنی روشن است: حسین همان قدرت حاکم است و دفاع از او، دفاع از رژیمی که در دو روز ده‌ها هزار انسان را کشته و هنوز هم هر روز جوانان و نوجوانان این مملکت را به دار می‌کشد.

این دقیقاً یکی از شیوه‌های پروپاگاندای رژیم‌های توتالیتر است. جمهوری اسلامی دیگر نمی‌تواند با محسن قرائتی و مشتی آخوند گل‌گلی مردم را جذب خود کند. حالا دیگر آن سرمایهٔ تبلیغاتی به‌کلی فرسوده شده است. آخرین ذخیرهٔ رژیم، توسل به اسطوره و فلسفه، وطن و اشک، چهره‌‌ای مظلوم و لحن محجوبانه است؛ همان نقشی که فردوسی‌پورها و شکوری‌ها ایفاگرش هستند.

آری، پروپاگاندا لزوماً با فریاد و عمامه و در تریبون‌های رسمی ظاهر نمی‌شود؛ گاهی کتاب به دست می‌گیرد، صدایش را پایین می‌آورد، اشک می‌ریزد، از اسطوره سخن می‌گوید و خود را دلسوز ایران نشان می‌دهد.


بهزاد مهرانی
ــــــــــــــــــــــ

•• اگر دوستانی مشتاق خواندن تحلیل‌های روز دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:

@andiiishe

Читать полностью…
Subscribe to a channel