aramesh13577 | Unsorted

Telegram-канал aramesh13577 - 📚 من و کتاب 📚

22682

کتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ وطن پرندهِ پَر در خون ...

Subscribe to a channel

📚 من و کتاب 📚

🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه  که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹

/channel/addlist/nadiO7PSBh5lMGE0


زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

‏فرزند ایران و جان فدای میهن دکتر فریدون فرخزاد ۵۳ ساله از تهران عزیز

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

هر چه این مادر مردۀ میهن را بزک بکنند و سرخاب و سفیداب بمالند و توی بغل یک آلکاپن بیاندازند، دیگر فایده ندارد، چون علائم تعفن از سر و رویش میبارد. زمامداران امروز ما دورۀ شاه سلطان حسین را روسفید کردند؛ در تاریخ ننگ این دوره را به آب زمزم و کوثر هم نمیشود شُست. ما در چاهک دنیا داریم زندگی میکنیم و مثل کرم در فقر و ناخوشی و کثافت میلولیم و به ننگین ترین طرزی در قید حیاتیم؛ و مضحک آنجاست که تصور میکنیم بهترین زندگی را داریم!

#حاجی_آقا
#صادق_هدایت


من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

...🪶





اگر مرد بودم، بی‌تردید شیفته‌ی چنین زنی می‌شدم؛

این قسمت از صفحهٔ ۲۴ مقدمهٔ کتاب تنهایی پرهیاهو، اثر بهومیل هرابال:

«زمانی که من رسیدم، بهار پراگ بود و کشورهای سوسیالیستی عضو پیمان ورشو هم با ارکسترهای خودشان که به رهبری شوروی و با موسیقی حاصل از غرش توپ‌ها و تانک‌های برادران پیشرو همراه دود، در این جشنواره شرکت کرده بودند. با وجود این، مراسم بهار پراگ باز هم اجرا شد؛ البته با رونقی کمتر و چهره‌هایی مغموم و متألم، اما ساکت و آرام.

این حالت تضادمند (= پارادوکسیکال) را باور نمی‌کردم تا یک روز که یکی از مستخدمه‌های محل کارم به من پناه آورد و با نگرانی و وحشت گفت: «فلانی، دستم به دامنت. خانم مقام ریاست (سفیر) به من ۲۴ ساعت مهلت داده که کارم را ترک کنم و اخراجم کرده. کمک کنید که اگر کارم را از دست بدهم، واقعاً بدبخت می‌شوم. شوهرم مردی است بازنشسته با درآمدی بسیار ناچیز و...»

پرسیدم: «چرا تو را اخراج کرده‌اند؟»

گفت: «از من خواسته‌اند که سه شب دیگر که اینجا مهمانی دارند، شب حاضر باشم و خدمت کنم. البته من از خدا می‌خواهم که در این مهمانی حاضر باشم، چون علاوه بر اضافه‌کار، غذا هم به من می‌دهند که ببرم به خانه‌ام.»

گفتم: «چرا شرکت نمی‌کنی؟»

گفت: «قرار است با شوهرم به تئاتر برویم. از دو سال پیش بلیت رزرو کرده‌ام و اگر نرویم، من هرگز به دیدن این نمایشنامه توفیق نخواهم یافت.»

پرسیدم: «مگر چیز فوق‌العاده‌ای است؟»

گفت: «نمی‌دانم؛ فقط این اجرا دهمین اجرایی خواهد بود که من از این نمایشنامه، هاملتِ شکسپیر، خواهم دید

سرگیجه گرفته بودم از این که یک زن مستخدم برای دیدن دهمین اجرای یک نمایشنامه از دو سال پیش... خلاصه نزد مقام ریاست رفتم و به او گفتم: «به خاطر آبروی ایران و این که گویا هنر نزد ایرانیان است و بس، دست از سر این بیچاره و اسیر فرهنگ بردارید. ده‌ها نفر دیگر هستند که با اشتیاق این کار را به جای او خواهند کرد.»

سرانجام طرف را از خر شیطان پایین آوردم و رضایت داد که او را این مرتبه اخراج نکند.»


👌🫠


📖#تنهایی_پرهیاهو
🖊#بهومیل_هرابال
ʋɛռʊֆɮօօᏦ🎭

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

خورشيد طلوع كرده، صبحي دگر آمده و شب رفته است و اينها همگي انگيزه اي براي رقص و آواز پرنده هستند.

رقص دو نفره اندوه و شادی ...


درود عزیزانم
#آدینه_بکام 🌱


من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

شاید مقصر دانستن همه مردم اشتباه است. بعد از چهل و پنج سال زندگی تحت حکومت کمونیستی، هرقدر هم متفاوت تر یا ملایم تر از دیگر کشورهای بلوک شرق، آدم به خودش حق نمی‌دهد به این راحتی بگوید مردم باید می‌دانستند ناسیونالیسم _میل به تشکیل دولت‌های ملی_ چه عواقبی در پی دارد. آنها هیچ فرصتی نداشتند به بلوغ سیاسی برسند، شهروندانی واقعی شوند، آماده مشارکت و ساختن جامعه‌ای دموکراتیک...؛

جنگ فقط با وقایع سیاسی و انباشته شدن نفرت و دشمنی آغاز نمی شود بلکه با آن نخستین تصویر مرگ آغاز می شود که در ذهن آدم جا خوش می کند و تا آخر عمر با ته رنگی از سرخی خون همان جا می ماند.


📚#بالکان_اکسپرس
✍#اسلاونکا_دراکولیچ


من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

ادبیات قصارگویی چه ارزشی می‌تواند داشته باشد درحالی‌که واقعیت (عظمت نهفته در آوای دوردست یک طیاره یا در طرح ناقوسخانهٔ کلیسای سن تیلر، گذشتۀ نهفته در مزهٔ یک کلوچه و...) در پس چیزهای کوچکی چون آن‌هایی پنهان است که در جملات قصار می‌آیند اما اگر از درون آن‌ها مفهومی بیرون نکشی به خودی خود مفهومی ندارد؟
کم‌کمک، به یاری حافظه، همین رشتهٔ زنجیروار گفته‌های نادقیقی که در آن‌ها دیگر چیزی از آنچه براستی حس کردیم باقی نمی‌ماند، گذشتهٔ ما و زندگی‌مان و واقعیت را تشکیل می‌دهد، و هنر به اصطلاح «واقع‌گرا»، به سادگیِ زندگی و بدون زیبایی، کاری جز تصویر کردن این دروغ نمی‌کند، رونوشت سخت ملال‌انگیز و سخت بیهودهٔ آنچه چشمان می‌بینند و ذهن درمی‌یابد، تا آنجا که از خود می‌پرسی کسی که به چنین کاری می‌پردازد اخگر شادی‌آورِ حرکت‌انگیزی را که بتواند او را به راه اندازد و پیش ببرد از کجا می‌آورد. حال آن‌که عظمت هنر واقعی، آنی که آقای دونورپوا آن را «تفنن بازی» می‌نامید، برعکس بازیافتن و بازگرفتن و شناساندن واقعیتی است که دور از آن زندگی می‌کنیم، گام به گام از آن دورتر می‌شویم زیرا شناخت عرفی‌ای که به جای آن می‌نشانیم گام به گام ستبرتر و رخنه‌ناپذیرتر می‌شود، واقعیتی که بسیار این خطر هست که آن را نشناخته بمیریم، واقعیتی که چیزی نیست جز زندگی‌مان. زندگی واقعی، زندگیِ سرانجام کشف و روشن‌شده، در نتیجه تنها زندگیِ براستی زیسته، ادبیات است. زندگی‌ای که، به تعبیری، هر آن در درون همهٔ انسان‌ها هم‌چنان که در درون هنرمند وجود دارد. اما آن را نمی‌بینند، چون برای روشن کردنش کوششی نمی‌کنند و در نتیجه گذشته‌شان آکنده از بی‌شمار فیلم دست‌وپاگیر می‌شود که به هیچ کاری نمی‌آید زیرا ذهنشان آن‌ها را «ظاهر» نکرده است. زندگی ما؛ و نیز زندگی دیگران؛ زیرا که سبک برای نویسنده چنان که رنگ برای نقاش، امری نه فنی که نگرشی است. سبک تجلى تفاوت‌ِ كيفیِ شیوۀ ظاهر شدن جهان بر هر یک از ماست، تفاوتی که اگر هنر نبود راز ابدی هرکسی باقی می‌ماند، تجلی‌ای که دست‌یابی به آن از راه‌های مستقیم و آگاهانه محال است. فقط به یاری هنر می‌توانیم از خود بیرون آییم، و بدانیم دیگران چگونه می‌بینند این عالمی را که همان عالم ما نیست و اگر هنر نبود چشم‌اندازهایش همانند آن‌هایی که در ماه هست برایمان ناشناخته می‌ماند. به یاری هنر، به‌جای آن‌که فقط یک جهان، جهان شخص خودمان را ببینیم، جهان‌هایی بسیار می‌بینیم، و به تعداد هنرمندان نوآور جهان‌هایی در برابر ماست که هر یک با دیگری به‌اندازهٔ جهان‌های گَردان در بینهایت با هم متفاوت‌اند، و قرن‌ها پس از آن‌که کانون تابنده‌شان (بگو رمبراند،بگو ورمیر) خاموش شده باشد نور یگانه‌شان هنوز به ما می‌رسد.


📚#در_جستجوی_زمان_از_دست_رفته
✍#مارسل_پروست



من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

آمده‌ام بگویم مردن ِ آدم‌ها، اتفاق ساده‌ای است. با مردن یک نفر، اوضاع تغییری نمی‌کند. حتی با مردن صدها، هزارها، میلیون‌ها نفر هم اوضاع تغییر نمی‌کند. غم‌انگیز است، بله. ولی حقیقت دارد. در طول تاریخ، میلیون‌ها میلیون آدم مرده‌اند، ولی اوضاع هیچ وقت بهتر نشده است. پس بیخود شلوغش نکنید. با مردن دیکتاتورها، دنیا جای بهتری نمی‌شود. مردن رفتن نیست. دیکتاتورها باید بروند و یک نفر می‌تواند مرده، ولی هنوز نرفته، باشد. البته نگارندۀ این سطور بر این عقیده استوار است  چقدر همیشه دلم می‌خواست از این عبارت استفاده کنم که الان حتی با رفتن دیکتاتورها هم دنیا جای بهتری نخواهد شد.


✍ا.م

من‌و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

📚#داستانک

آدم‌ها خیلی عجیب هستند!

من در بخش خدمات یکی از بیمارستان‌های خصوصی تهران شاغل هستم، شاید شغل مهمی نداشته باشم ولی روایت‌های زیادی از بیماران گوناگون دارم.داستانی که می‌خواهم برایتان تعریف کنم مربوط به برخورد دو همراه مریض مختلف است که عجیب روی من اثر گذاشت.

روزی پیرزن نود وشش ساله‌ای را که در کما بود به بیمارستان ما آورده بودند از آنجایکه سن این خانم بالا بود، در اولویت برای گرفتن تخت‌ ای‌سی‌یوی بیمارستان‌های دولتی قرار نداشت، در نتیجه همراهان مریض حاضر شده بودند با پرداخت هزینه‌ای گزاف حتی اگر یک درصد مادرشان شانس زنده ماندن داشته باشد آن‌را حفظ کنند .

دقیقا چند روز بعد مرد میانسالی با سرو وضع شیک به همراه مادر و خواهر جوانش که دختر به شدت بیمار به نظر می‌رسید به بخش رادیوتراپی بیمارستان مراجعه کردند. مرد بعد از پرس و جو قیمت از پذیرش، رو به مادرش کرد و گفت :" فاطمه که داره می‌میره این درمان‌ها هم که خوبش نمی‌کنن، اینجا قیمت بالاست چرا براش پول خرج کنیم، می‌ریم همون دولتی توی صف بمونه تا نوبتش بشه!" من در آن لحظه واقعا یکه خوردم و رفتار این مرد را با رفتار خانواده‌ی قبلی مقایسه کردم، خانواده‌ای برای زندگی مادر نود و شش ساله‌اش تلاش می‌کرد و مردی خواهر جوانش را که هنوز زنده بود و نفس می‌کشید، مرده می‌پنداشت و خرج کردن پول را برای او بیهوده می‌دانست؛ فقط می‌توانم بگویم که آدم‌ها خیلی عجیب هستند!

#شما_فرستادین

من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

در سرزمینی به دنیا آمدم که در آن، مفاهیمِ آزادی و حقوقِ بشر و مِهر و عطوفتِ انسانی، خوار و خلافِ قانون شمرده می‌شود.
در هر بُرهه‌ای از تاریخ، دولتی ریاکار بر سرِ کار می‌آید، دیوار هایِ این زندانِ بزرگ را رنگی شاد و چشم‌نواز می‌زند و اعطایِ حقوقِ معمول در ممالکِ سعادتمند را به رعایایِ خود در بوق و کرنا اعلام می‌کند، اما مزه‌یِ این حقوق یا فقط به زندانیان چشانده می‌شود و یا در خود چیزی دارند که حتی از زهرِ ظلم و جورِ فاحش تلخ تَرِشان می‌کند.
در این سرزمین، همه یا بَرده‌اند یا قُلدُر و ضعیف‌کُش. خلاصه کشوری خالی از نور و مکانی جهنمی‌ست و تنها چیزی که به آن اطمینان دارم، این است که هرگز آزادیِ خود در تبعید را به بَردِگیِ مشمئزکنندهٔ وطن نخواهم فروخت.

✍ #ولادیمیر_ناباکوف
📚 #زندگی_واقعی_سباستین_نایت





من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

#داستانک 📚

روانشناس

توی خیابان شریعتی بودم که به طور تصادفی دوست قدیمی خودم را دیدم. این دوست من مثل خودم روانشناسی خوانده بود ولی حقیقتش را بخواهید از من در این زمینه با استعداد‌تر بود . متاسفانه بعد از ازدواجش روابط صمیمانه ما کم رنگ شد و بعد از مدتی به طور کلی از بین رفت.

دوستم با مردی از خانواده‌ای ثروتمند ازدواج کرده بود ولی من اصلا از شوهرش خوشم نمی‌آمد شاید همین امر باعث قطع ارتباط ما شد . خلاصه با وجود سالیان زیاد، خیلی گرم با هم خوش و بش کردیم و تلفنی رو رد و بدل کرده تا بتوانیم باز همدیگر را ببینیم.

چند روز بعد از اولین دیدار، تلفنی قرار یک ملاقات حضوری را در کافه‌ای گذاشتیم. روز ملاقات رسید و خاطرات گذشته تازه شد و از هر دری سخن گفتیم تا اینکه به او گفتم:" یادت هست، شخصیت روانشناسی افراد مختلف را برای سرگرمی تحلیل می‌کردیم و نظرهای تو از همه دقیق‌تر بود."

یکهویی ساکت شد و سایه‌ی از غم روی صورتش نشست و گفت:" یادته در مورد بابک به من چه گفتی؟" یکه خوردم چرا این سوال را پرسیده است پس خودم را جمع و جور کردم و خیلی محتاط گفتم :" آره بهت همون اول گفتم خودشیفته است ولی تو فکر می‌کردی از روی حسادت این حرف رو می‌زنم ." باتاسف گفت :" آره، متاسفانه تحلیل تو در اين زمينه کاملا درست بود ." یکهویی انگار همه‌ی دنیا برایم تاریک شد چون می‌دانستم حتی یک دقیقه کنار افراد خودشیفته گذراندن چقدر سخت است چه برسد یک عمر.

کمی بعد برایم تعریف کرد که هر کدام از آن‌ها برای خودشان زندگی می‌کنند ولی در ظاهر یک زندگی ایدآل و بی‌نقص دارند به او گفتم :" اگر انقدر سخت هست، چرا جدا نمی‌شوی ؟" گفت :" خسته‌تر از آن هستم که یک زندگی جدید را شروع کنم به همین دلیل این دور باطل را ادامه می‌دهم. "

دیگر در این باره هیچ نگفتم چون به نظرم روحش کاملا مرده بود و من هم دیگر انقدر به او نزدیک نبودم که بتوانم کمکی به او کنم و از طرفی اگر کسی خودش نخواهد هیچ کس نمی‌تواند به او کمکی کند. پس بحث را کاملا عوض کردم .چند ساعت بعد جلوی کافه از هم جدا شدم و من رفتنش را نگاه کردم دوست خوب من که زمانی پر از شادی بود تبدیل به یک مرده متحرک شده بود که در یک قفس طلایی بی‌هدف زندگی می‌کرد.

✍ #لیلا_دلارستاقی


من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

کسانی تصمیم ساز صحنه حکم رانی ایران شده اند
که کوچکترین قرابتی با ایران و ملیت ایرانی ندارند.

در سایه این امت گرایی و بی تفاوتی نسبت به منافع ملی
ملتی شکل گرفته که آینده ای برای خود متصور نیست

تمام پارامترهای اقتصادی و اجتماعی از حدبحرانی عبور کرده و درنقطه گسیختگی قرار دارد.



💬Mojtaba


من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

#داستانک 📚

عشق فوتبال

روی صندلی لابی در خودم فرو رفته بودم و مطالب مربوط به ام‌اس را می‌خواندم و منتظر  نتیجه بودم.جرات نداشتم تا آزمایشگاه بروم در نتیجه در لابی خودم را مشغول گوشی کرده بودم که صدایی ناگهان من را به خود آورد، "شما طرفدار فوتبال نیستید؟" صاحب صدا یک مرد چهل و خورده‌ای ساله با ریش پروفسوری قرمز با کلاه پشمی خاکستری و هودی شیری رنگ بود . گفتم :"نه ، زیاد. :گفت:" مشخصه  ایران بازی داره و شما سرگرم گوشی هستید." لبخند تلخی زدم و سکوت دوباره حکمفرما شد.

چند لحظه بعد دو نفر از آسانسور بیرون آمدند و مرد ریش قرمز رو به آن دو نفر کرد و گفت:" ایران هنوز گل نزده . "چند لحظه بعد مرد جوان دیگری آمد و پرسید:" ایران گل نزده؟!" و مرد ریش قرمز گفت : "نه". حالا خوب به او نگاه کردم سرشار از زندگی بود و روی صندلی آرام و قرار نداشت و میخ تلویزون بود و به احتمال زیاد او نگهبان ساختمان بود.

به او گفتم " حالا ایران با کی مسابقه داره که شما انقدر هیجان زده هستید ؟"
گفت :" با قرقیزستان. "
توی اینترنت سرچ کردم تازه دقیقه یازده بود به او گفتم :" تازه دقیقه یازده هست چرا انقدر استرس دارید، قرقیزستان هم که یه تیم قوی نیست ."
گفت :" نمی‌دونم  دست خودم نیست عشق فوتبال هستم "
گفتم :" این بازیکن‌های فوتبال میلیاردی پول می‌گیرند، چرا شما انقدر به خودتون استرس وارد می‌کنید. "

بعد یکهویی بلند گفت: "گل، ایران گل زد." مرد جوان با عینک و لباس چهار خانه با شنیدن صدای او از یکی از اتاق‌ها بیرون آمد و پرسید" کی گل زد؟ "با ذوق گفت :" طارمی!" و هر دو نفر صحنه آهسته را با دقت نگاه کردند. مرد عینکی رفت و من و عشق فوتبال تنها شدیم .خیلی با احتیاط گفت:" شما که توی اینترنت هستید. ببیند عربستان چی کار کرده ؟" سریع سرچ کردم و گفتم :" اگه نتیجه رو بهت بگم چی بهم میدی؟" با هیجان  گفت" هر چی!" و گفتم :" عربستان از اندونزی باخته ."

گل از گلش شکفت انگار دنیا را به او داده باشند باز از من خواست نتایج دیگر را بررسی کنم و این کار را کردم و با خوشحالی گوش می‌داد. پنج دقیقه بعد در آسانسور باز شد ، من به آسانسور دید نداشتم اما او با مهربانی گفت : "همراهان شما اومدند" بله همراهان من با نتایج آزمایش من آمدند. به سختی و با درد کمر از جایم بلند شدم و گفتم :"ممنون و امیدوارم ایران ببره "و همراهان من با تعجب به من و او نگاه کردند و عشق فوتبال هم گفت : "خداحافظ امیدوارم شما هم زودتر خوب بشید."  از ساختمان بیرون آمدم و پیش خودم فکر کردم  غریبه عشق فوتبال با یک مکالمه معمولی بدون آنکه خودش بداند برای چند دقیقه به من کمک کرد که از حالت پراسترس خودم بیرون بیام و مرا ناگهانی به دنیای زندگان و مسابقه فوتبال شوت کرد، هر چقدر کوتاه ولی ارزشش را داشت.



✍#لیلا_دلارستاقی


من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

زاپاتا میگفت اگر هیچ عدالتی برای مردم وجود ندارد
پس بگذار که هیچ آرامشی هم برای حکومت ها وجود نداشته باشد...


زاپاتا برضد ديكتاتوری دياز رئيس جمهور مكزيك، فساد اداری و قضايی، فئوداليسم و بی حق كردن هموطنانش بپاخاست و برای رسيدن به هدف سالها مبارزه مسلحانه كرد.
زاپاتا مي گفت: اگر به فساد و ظلم مهلت داده شود، به صورت عادت در خواهد آمد و همانند موريانه، وطن را از درون نابود خواهد كرد.
ظلم و ستم چيزی جز سلب حق ديگران و بی اعتنايی به انسانيت نيست.
آموزش ايستادگی و دفاع از حق، بزرگترين تكليف يك انسان است.
به مردم بايد آموخت كه از حق طبيعی خود دفاع كنند.
كشاورز، كارگر و سرخپوست چه گناهی كرده اند كه نبايد زمين، سواد، وسيله توليد و استفاده از استعداد خود نداشته باشند و زندگی كنند تا عمله عده اي انگشت شمار باشند كه چيزی بيشتر از آنها ندارند پولدارشدن از جيب ديگران با توسل به تقلب بزرگترين گناه است و ....
اميليانو عضو انتخابی انجمن يك روستا بود.
وی هنگامی كه ديد دولت به پيشنهادهای انجمن اعتنا نمی كند دست به مبارزه مسلحانه زد و اعلام داشت كه مبارزه مسلحانه با دولتی كه به واقعيات و حقوق اتباع توجه ندارد امری مشروع و منطقی است.
با اين فلسفه، در اندك زمان بسياری از كشاورزان و بوميان مكزيك از پيروان او شدند و دولت را وادار به غير قانونی كردن فروش اراضی كشاورزی به بيگانگان، استرداد اراضی مصادره شده، تعديل بهره مالكانه، داير كردن آموزشگاه رايگان برای بی سوادان، درمان عمومی و بازنشستگی برای روستا نشينان كردند و ...
راديكال شدن روز افزون زاپاتا و ترس از فراگير شدن افكار او و وقوع انقلاب هايي در قاره آمريكا نظير آنچه را كه در سالهاي پس از ۱۹۰۰ در روسيه روي داده بود باعث شد كه نقشه توطئه قتل او طرح شود.
طبق اين نقشه، يكی از افسران ارشد ارتش مكزيك ابراز تمايل كرده بود كه به زاپاتا بپيوندد. سپس زاپاتا را دعوت كردند كه با اين فرد مذاكره كند و از شرايط او آگاه شود كه هنگام نزديك شدن زاپاتا به محل مذاكره، او را به گلوله بستند و چنين مرد بزرگی كه جان بركف نهاده بود تا از رنج زحمتكشان و ستمديدگان بكاهد را كشتند.

من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

📚 #کوکائین
✍ #پیتی_گریلی


من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

📌برترین کانالهای Vip درتلگرام

👈🏻 ادبیات 👉🏻

👈🏻 قانون جذب 👉🏻

👈🏻 آموزش زبان👉🏻

👈🏻علمی👉🏻

👈🏻 موسیقی👉🏻

👈🏻 حقوقی 👉🏻

👈🏻 روانشناسی 👉🏻

👈🏻 درمانی 👉🏻

👈🏻موفقیت👉🏻


پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻


بازگشت معشوق تضمینی👩‍❤️‍👨


🔷مسیرموفقیت‌رابا ما طی‌کنید🔷

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

«منصفانه‌تر این بود که هرکس فقط تاوان نفهمی خودش را می‌داد.»

- فریدون فرخزاد



زنده یاد فریدون فرخزاد شانزدهم مردادماه سال ۱۳۷۱ توسط عوامل ج.ا در منزل خود، در بن آلمان به قتل رسید؛ یادش گرامی.❤️



من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

اسلام کاظمیه، وقتی که دیگر طاقت تحقیر شدن توسط زندگی را نداشت، خودکشی کرد اما قبلش برای خودش جشن گرفت. ظهر با زن محبوبش به رستوران رفت و غذای حسابی خورد، شب منع مصرف الکل که تجویز پزشکش بود را رها کرد و ویسکی و شراب مفصل نوشید، بعد سم خورد و منتظر نشست تا بمیرد. در آن چند ساعت انتظار حدودا ده صفحه نوشت. برای معشوق، دوستان و آشنایانش.
از وقتی شرح خودکشی نویسنده ناکام را در کلمات شاهرخ مسکوب خوانده‌ام آنی از تصاویر آن شب آخر او خلاص نشده‌ام. از مصیبت فرساینده‌ای که از سر گذراند، از آوار نومیدی که نفسش را گرفت، از انقلابی که فرزندانش را خورد، از تبعیدی که تلخ‌ترین طعمها را داشت و از آدمی که دیگر طاقت زشتی زندگی را نیاورد زیرا که شیفته زیبایی بود. نزدیک صبح‌دم وقتی که مستی و زهر توانش را تحلیل برده بودند موقع نوشتن دستش می‌لرزیده، بعد برداشته نوشته: دستم می‌لرزد و خطم دیگر زیبا نیست، کلماتم نیز و من همیشه عاشق زیبایی بوده‌ام.
مرگ لعنتی هم با او مهربان نبود. سم اثر نکرد و مرد جان به لب رسیده، کیسه نایلونی بر سرش کشید، دور گلویش را چسبکاری کرد تا خفه شود. یا همان‌طور که خودش نوشته: به قول بیهقی خبه شود. تلخ‌تر از این هم هست؟ تلخ‌تر از این هم می‌شود؟ آنی ذهنم ازین خلاص نیست که چه باید به سر آدم بیاید که حتا عشق هم نجاتش ندهد، چقدر خسته‌جان باید باشد یعنی، چقدر فرسوده، چقدر تحلیل‌رفته...

تو می‌دانی که آدم‌ها کی این همه خسته می‌شوند؟


من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

#شاهنامه_خوانی


قسمت: بیست و چهار ۲۴

موضوع: فرستادن فریدون جندل را به یمن 




من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

🧩🧩🧩

💎برترین کانال‌های تلگرام:

🦋"تـ𝒕𝒐ـو" "را من چشـــــم در راهم
@kafeh_honar31


🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

#شاهنامه_خوانی


قسمت: بیست و سه ۲۳

موضوع: آغاز داستان فریدون



من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

۱۲۰ سال از پیروزی #انقلاب_مشروطه_ایران و تاجگذاری ملت ایران گذشت؛ لحظه‌ای که اراده‌ی جمعی ایرانیان پس از قرن‌ها بر تخت قدرت نشست و حکومت را از شکل سنتی و خودکامه‌اش به نظامی مبتنی بر قانون، محدودیت قدرت و حاکمیت ملت دگرگون کرد.
با مشروطه، ایران وارد دنیای نو شد؛ بالاترین اراده از آنِ ملت شد؛ قانون اساسی بازتاب خواست عمومی در حوزه‌ی حقوق اساسی گشت و راه را برای اصلاح و تکامل گشود. مشروطه نظامی زنده بود که می‌توانست و می‌تواند با زمانه به‌روز شود، بدون آنکه ریشه‌های خود را از دست بدهد.

امروز نیز راه نجات از همان مسیر می‌گذرد؛ بازگشت به سنت حقوقی و عرفی مشروطه، اصلاح و تکامل آن به خواست ملت و بستن دفتر نظام برآمده از ارتجاع.
پرچم مشروطه هنوز در اهتزاز است. باید با فهم ژرف از تاریخ، حقوق و منطق ملی گرد آن درآمد و جریان ملی را به پیش برد.
در سالروز این رویداد بزرگ تاریخی، یاد و نام همه کسانی را گرامی می‌داریم که برای سربلندی ایران و برپایی نظمی مبتنی بر قانون و حقوق ملت تلاش کردند.

بازنشر بخشی از سخنان حجت کلاشی در همایش مجازی سازمان مشروطه ایران در ۱۴ مرداد ۱۴۰۲

#سازمان_مشروطه_ایران



من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

#شاهنامه_خوانی
#فریدون
#ضحاک


قسمت: بیست و دو

موضوع: آهنگ جنگ فریدون با ضحاک


من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

عزیزترینم!

آنطور که می‌ترسیدی نشد و نامه‌ات را کبوترها توی راه نخوردند. برایم نوشته‌ای: «جنگ صلیبی آن‌قدر که می‌گویند حماسی نیست؛ بیشتر شبیه یک مهمانی به دردنخور است که هیچ‌کس نمی‌داند چرا آمده.»
راستش را بخواهی من اصلا نمی‌فهمم چرا مردها چپ و راست راه‌می‌افتند بروند سرزمین مقدس را نجات بدهند. چرا کشیش‌ها می‌خواهند از آنها، مردان خدا، بسازند؟ خب اگر مردان خودمان باشید چه می‌شود؟! دست‌کم شب یک شکم سیر می‌خوریم. اینطور نیست؟
شب‌ها وقتی مشغول صرف غذا هستم که ترکیبی‌ست از سوپ‌جو و امید‌ِ از دست رفته. به تو فکر می‌کنم که احتمالا مجبوری آب‌جوش و نانی بخوری به سختی سنگ فلاخن. و بعد یاد حرف کشیش روستا می‌افتم که می‌گوید این هم بخشی از آزمون ایمان است. ایمان من بعد از خوردن غذا خیلی سست‌تر می‌شود. به علاوه اینکه انبار کشیش را باید ببینی؛ پر و پیمان.
دلم می‌خواهد به او بگویم اینکه سهم بیشتری از غذا داری آیا گناه نیست؟! و بعد زبان به کامم می‌گیرم. چون من هم مجبورم مثل تو تلاش کنم تا زنده بمانم. می‌خواهم با چشم‌های خودم ببینم برگشته‌ای بدون نیزه‌ای توی گلو یا گردنت...
عصرها گاهی از تپه بالا می‌روم تا دم در قلعه _ آن مسیری که می‌شناسی _ در اطرافم چمن هنوز تازه است و خبری از جنگی چنین حماسی و شوالیه‌ساز، ندارد. اما بویی که به مشامم می‌رسد بوی دود و سوختگی‌ست. از جانب دنیای تو، و من از خودم می‌پرسم آیا عشق من آن‌قدر کافی خواهد بود که تو را زنده برگرداند؟
آیا این چیزها را تاریخ‌نویسان خواهند نوشت؟!

به این فکر می‌کنم که وسط صحبت‌های سرنوشت ساز فرمانده‌ات، درگیر درز پاره‌ی زره‌ات باشی یا یکی از پاهایت توی شُل گیر کرده باشد و خنده‌ام می‌گیرد. مطمعنم بعدا برایم کلی از این ماجراها تعریف خواهی کرد. امیدوارم هیچ‌وقت برایت مقدس نشوم و به خاطر من وسط یک گندکاری دیگر نیفتی. نوشته‌ای: «برمی‌گردم. کمی صبر کن و دعا.» و من البته که بیشتر صبر خواهم کرد و کمتر دعا.
پس زنده بمان و برگرد جانِ من. و وقتی آمدی شاید بتوانیم برای یک بار هم شده، چیزی غیر از سوپ جو بخوریم.

عاشقت

هولدن بیچاره‌ی تو که هنوز منتظر است و از کشیش‌ها خوشش نمی‌آید.


#نامه

من‌و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

قطعه چرا چرا رو ببینید و لذت ببرید، این قدر صدای عالیم قاسم اف عالیه که تمام وجودت رو شور و شوق فرا می‌گیره

با اجرای :علیرضا قربانی
و عالیم قاسم اف
گفت که جانِ جان منم
دیدنِ جان طمع مَکُن
ای بنموده روی تو
صورتِ جان چرا چرا

فستیوال ۲۰۲۱
موسیقی عرفانی قونیه



من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

در دو چَشم من نِشین
          ای آن که از من، من‌ تری
...

#مولانای_جان


شبتون بی غم 🌒


من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

#شاهنامه_خوانی

قسمت: بیست و یک

موضوع: داستان کاوه آهنگر با ضحاک



من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

‏ای یزدان پاک ، ایران و مردمش را به خودت می‌سپاریم. در میان تهدیدهای بیگانه و بی‌تفاوتیِ کسانی که این آب و خاک برایشان فقط یک «ابزار» و «سپر بلا» است، خودت پناه این ملت بی‌پناه باش .


شبتان بخیر غمتان نیز 🌒


من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

انسان درباره چیزی که نمی داند دروغ نمی گوید و اگر کسی درباره چیزی اشتباه کرده و حقیقت آن برای او روشن نشده، در صورتی که چیزی خلاف واقع بگوید دروغ نگفته است.

اساس دروغ از آنجا آغاز می شود که شخص دروغگو کاملا حقیقت را بداند ولی میخواهد آن را مخفی سازد، بنابراین ایده آل دروغگو وجدان زشتی است که به خودش حقیقت را می گوید یعنی حقیقت موضوع را می شناسد اما در ظاهر آن را انکار می کند و در آن حال که این دروغ از زبانش خارج می شود عملا حقیقت را برای خودش هم انکار می کند.

پس این حالت نفی مضاعف دارای مقام بالاتری است به این معنی که حقیقت برای خودش هم وجود نخواهد داشت و قدم اول او به این نتیجه رسیده است حقیقتی را که برای او روشن بوده در وجدان خود تاریک ساخته است، و با این توصیف می توان گفت که عقیده اصلی دروغگو برای خودش مثبت است، یعنی در قضاوت نسبت به خود حالت اثبات گرفته است.

📚 #هستی_و_نیستی
✍ #ژان_پل_سارتر


من و کتاب

Читать полностью…

📚 من و کتاب 📚

#معرفی_کتاب 📚

📚 #کوکائین
✍ #پیتی_گریلی



داستان سرگذشت جوانی باهوش و پرشور است که به‌تدریج در گرداب وسوسه‌ها و بی‌بندوباری فرو می‌رود.
زبان اثر طنزی تلخ و کنایه‌آلود دارد که هم خواننده را سرگرم و هم به فکر فرو می‌برد.
فضای داستان آمیخته با روابط پیچیده، فساد، و تجربه‌های مرگبار ناشی از مواد مخدر است.
این کتاب به دلیل محتوای بی‌پرده و نقد تند اجتماعی، با مخالفت و سانسور روبه‌رو شده است.


من و کتاب

Читать полностью…
Subscribe to a channel