27211
کتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ وطن پرندهِ پَر در خون ...
به نام ایران، به نام روزهای روشن..
همراهان جان، عزیزان ِ من و کتابی
سالهاست اینجا، در گوشهای از این جهان مجازی، کنار هم نفس کشیدیم،
از روزگار گفتیم، از شادیها و غمها، از ایران گفتیم، از مردمش، از امیدهایی که گاهی جوانه زدند و گاهی زیر بار این همه خستگی، سر خم کردند.
اما این روزها، بیش از همیشه خستهام...
نه از نوشتن، که از دیدنِ این همه خستگی در چشمهای مردم سرزمینم.
از شنیدن آههایی که عادت کردهایم بیصدا بکشیم،
از دلهایی که روزبهروز بیشتر تاب میآورند و کمتر فرصت زندگی کردن پیدا میکنند.
گاهی آدم باید کمی دور شود..
نه از مهر،
نه از آدمها،
نه از ایران...
بلکه از هیاهوی روزگار، تا دوباره خودش را پیدا کند.
برای همین، مدتی اینجا سکوت خواهم کرد.
نمیدانم این «مدت» چقدر به درازا خواهد کشید،
شاید روزی دوباره با دستی پر و دلی آرامتر برگردم،
شاید هم دیرتر از آنچه فکر میکنم.
اما اگر بازگشتم،
دوست دارم نخستین واژهای که اینجا مینویسم، "امید" باشد و "آزادی"
امید به روزهایی که خنده بر لب مردم این سرزمین، از سر آسودگی باشد، نه از سر فراموشیِ درد.
شاید این پایان نباشد؛
شاید تنها مکثی باشد
میان دو فصل از یک قصه
تا آن روز،
مراقب خودتان باشید و هوای دلهایتان را داشته باشید.
اگر در این سالها یکی از مطالب ارائه شده و یا نوشتههایم به دلتان نشست،
اگر کلمهای همراهتان شد،
اگر لحظهای لبخند زدید یا اندکی از سنگینی دلتان کم شد،
همین برای من کافیست.
میروم تا کمی نفس بکشم؛
اما مهر شما و این سرزمین،
همچنان در دل من خواهد ماند.
به امید دیداری دوباره،
در روزهایی روشنتر...
در ایرانی آرامتر...
در دلهایی امیدوارتر. 🤍🌱
برقرار باشید و #پاینده_ایران
✍ا.م
ارادتمند شما ادمینِ #من_و_کتاب
غم انگیز است که سرنوشت یک ملت،
به تعصب اندک شماری گره خورده
که صدای بلندتری از عقل دارند.
چشمانشان را بر واقعیت بستهاند و
زبانشان را به تکرار شعار عادت دادهاند ...
باشد که طعمِ رهایی از تعصب و
اندیشه ی جَزم را بِچِشیم !
من و کتاب
هنگامیکه آزمایش سخت و دشوار زندگانی، چراغهای فریبنده جوانی را خاموش کرده، سرچشمه مهربانی خشک شده، سردی، تاریکی و زشتی گریبانگیر میگردد، اوست که چاره میبخشد، اوست که اندام خمیده، سیمای پُرچین، تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد.
ای مرگ!
تو از غم و اندوه زندگانی کاسته بار سنگین آنرا از دوش برمیداری!
📚#مرگ
✍#صادق_هدایت
من و کتاب
#معرفی_کتاب📚
📚 #آرزوهای_بر_باد_رفته
✍️ #اونوره_دو_بالزاک
«لوسین شاردون» مردی فقیر، ساده اما بسیار بلندپرواز است که آرزوی شاعر شدن را در سر می پروراند.
او پس از این که موفق نمیشود در شهر حومه ای و دلگیر خود به موفقیت برسد، تحت حمایت زنی متأهل و کاریزماتیک به نام «مادام بارژتون» قرار میگیرد و به پاریس میرود
اما حال وجهه و اعتبار «مادام بارژتون» زیر سوال میرود و اشراف و ثروتمندان حاضر در سالن ها و محافل اعیانی، به هیچ وجه لوسین را یکی از خودشان نمیدانند.
لوسین با این حقیقت روبرو میشود که در دنیای پیرامونش، استعداد در نبرد با پول، توطئه چینی و بی اخلاقی، شانسی برای پیروزی ندارد.
من و کتاب
#داستان_کوتاه📚
در دوران تعطیلات هستیم. دو روز تعطیلی عید شکرگزاری که خورده تنگِ آخر هفته و شده چهار روز تعطیلات پشت سر هم. مغز و بدن من خیلی به این همه تعطیل بودنِ پشت سر هم عادت ندارد. از صبح دارم مثل ابری که گرفتار باد اردیبهشت شده، بیهدف از این ور به آن ور میروم که حالا چه کار کنم؟ مغزم بلد نیست چطور تعطیلات را سپری کند. مثل زندانیای که بعد از پنجاه سال آزاد شده باشد و دیگر زندگی در آزادی را بلد نباشد. زندگی کردن انگار یک مهارت است که لزوما بلدش نیستم. رفتم سراغ آرشیو آهنگهایم تا مرتبشان کنم. عجب آرشیو مزخرفی دارم. در واقع یک تعداد آهنگ بیخود که آدم را مصمم میکنند تا هر چه زودتر نشستن لب حوض کوثر را تجربه کند. چرا من اصلا موسیقی خوب گوش دادن را بلد نیستم؟ شاید تقصیر کریسدیبرگ باشد که تمام بیست سال اول زندگیام را تسخیر کرده بود. تعصب کورکورانهی عجیبی رویش داشتم. اگر یک روز پیام میداد که همین دیشب به او وحی شده و او حالا امام کریس است و آمده که جهان را نجات دهد، بدون شک نفر اول بودم که میرفتم دوبلین تا در رکاب آن حضرت شمشیر بزنم و خونها بریزم. فقط آهنگهای او را گوش میدادم. همین شد که مهارت گوش دادن و شناختن موسیقی خوب را از دست دادم. از یک جایی به بعد هم کریس را گذاشتم کنار و دیگر چیزی گوش ندادم. چیزی نداشتم که گوش بدهم. رسیدم به دوران بیآهنگی. دوران رانندگی در سکوت. باغبانی در سکوت. جارو زدن در سکوت. حمام کردن در سکوت.
همهی تخممرغهایم را ریخته بودم در یک سبد و سبد افتاد و همه شکستند. مثل خانم و آقای سهرابی که محور زندگیشان شده بود بچه. شادی و تفریح و غم و ساعت مستراح رفتن و مهمانی و معاشرت و الخ. خیلیها اینطورند لابد. ته ماجرا هم معمولا این میشود که هویتشان با بچه تعریف میشود. میشوند بابای محمد کامبیز. مامان ساجدهمهلا. مثل من که فقط کریسدیبرگ گوش میدادم. بعد هم بچهها میروند پی زندگی خودشان. که باید هم بروند. حالا والدین ماندهاند و دوران بیبچگی. دوران سکوت. مهارت زندگی کردن را هم یاد نگرفتهاند. مثل من که بلد نیستم چطور تعطیلات را سپری کنم. همه چیز تبدیل میشود به یک انتظار مبهم. انتظار برای اینکه زنگ بزنند. انتظار برای رسیدن به آخر هفتهها و تعطیلات سال نو و دیدنشان. دوران بیهویتی و فراموشی. همان بلایی که کار مداوم سر آدم میآورد. یا تعصب من روی کریسدیبرگ. یا همان بدبختی که همهی تخممرغهایش را گذاشت توی یک سبد و پایش رفت روی پوست موز و با مغز خورد زمین و تخممرغها رفتند لب حوض کوثر.
هر سال وقتی تعطیلات میرسد و من مستاصل میشوم، با خودم عهد میکنم که از حالا به بعد به زندگیام بعدهای جدید میدهم. میشوم مرد هزاربُعد. که طبیعتا زر میزنم و از دوشنبه زندگی تکبعدی و آمیبطور خودم را از سر میگیرم. مثل آدمی که همهی سرمایهی زندگیاش را سیبزمینی بخرد و انبار کند به امید روزی که قیمتش چهار برابر شود. که احتمالا موش و کپک ترتیب امید و آرزوهایش را میدهند و خلاص. مثل آدمی که تمام عواطفش را روی فقط یک نفر سرمایهگذاری میکند و بالاخره روزی میآید و آن یک نفر ناامیدش میکند. همهی اینها انسانهایی هستند که مهارتشان در بیمهارتی است.
خلاصه، آهنگ ندارم که گوش بدهم. شاید آن زندانی سابقهدار بعد از آزادی و درک بیمهارتیاش، از سر عمد برود و پفک بدزد. بعد خودش را معرفی کند به پلیس تا برگردد به همان حباب سابق. همان سلول همیشگی که هویتش را به شکل چوب خط روی دیوارهای نمورش حک کرده است. یا خانم و آقای سهرابی، پشت سر هم معجون عسل و گردو و موز و ویاگرا بخورند تا شاید دوباره یک هویت جدید به دنیا بیاورند. من هم دوشنبه برگردم سر کار. سر چیزی که هویتم را تعیین کرده است. توی راه هم آلبومهای قدیمی کریسدیبرگ را گوش میدهم. هویت ما در القاب ماست. جدن.
✍#فهیم
من و کتاب
📚 نویسندگان روس
✍ به سرپرستی: خشایار دیهیمی
من و کتاب
یک روز از سرِ بیکاری به بچههای کلاس گفتم انشائی بنویسند با این عنوان که «فقر بهتر است یا عطر؟» قافیه ساختن از سرگرمیهایم بود. چند نفری از بچهها نوشتند «فقر». از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب میکردند. نوشته بودند که فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز میکند و او را بیدار نگه میدارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش میکند. عادت کرده بودند مزیت فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود. فقط یکی از بچهها نوشته بود «عطر». انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود «عطر حسهایی را در آدم بیدار میکند که فقر آنها را خاموش کرده است».
📚 #رویای_تبت
✍ #فریبا_وفی
من و کتاب
📚وضع ملت و دولت و دربار در دوره شاهنشاهی ساسانیان
✍تألیف : آرتور کریستنسن
ترجمه و تحریر : استاد مجتبی مینوی
#چاپ_جدید
من و کتاب
برای اینکه ما به مقصود برسیم باید ملت ناخوش و گشنه و بیسواد و کر و کور بماند و حق خودش را از ما گدایی کنه؛ ولی فراموش نکنید که ظاهرن برای مردم باید اظهار همدردی و دلسوزی کرد چون امروز مد شده، اما در باطن باید پدرشان را درآورد!
📚#حاجی_آقا
✍#صادق_هدایت
من و کتاب
#داستانک📚
راننده تاکسی روی درهای ماشین روکش پلاستیکی شفاف کشیده بود و زیر پلاستیکها چند عکس و چند بیت شعر گذاشته بود. سالها بود که از این روکشهای پلاستیکی شفاف ندیده بودم. برایم جالب شد و به عکسها با دقت نگاه کردم.
عکس از دو کودک خردسال که احتمالا بچههای راننده بودند که حالا بزرگ شدهاند. عکس از جوانی راننده که کنار برج آزادی ایستاده بود و لبخند می زد و عکسی که تلسکوپ «جیمز وب» از فضا گرفته بود. از دیدن این آخری تعجب کردم. از راننده پرسیدم: «ببخشید این عکس را برای چی گذاشتید اینجا؟» راننده گفت: «برای اینکه هر وقت دلخورم، هر وقت عجله دارم، هر وقت از زمین و زمان خستهام، هر وقت عصبانی می شم، هر وقت دلتنگ می شم، هر وقت دلم می گیره به این عکس نگاه کنم و یادم بیاد که چقدر چقدر چقدر دنیا بزرگه و ما چقدر ولمعطلیم.»
با خودم فکر کردم«من هم باید این عکس را به دیوار اتاقم بزنم، اما اگر این عکس به دیوار اتاقم باشد، چطور می توانم کار کنم؟» دیدم راننده بغل عکس تلسکوپ فضایی این بیت را نوشته که: «به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم»
📚از مجموعه تاکسی #سروش_صحت
من و کتاب
#دیالوگ
+ چیکار دارند میکنند با این شهر، دلم میخواست میشد یک لودر گذاشت زیر این شهر و همه را خراب میکرد و دوباره از نو میساخت.
- همه اینها رو یکبار خراب کردند، دوباره ساختند این از آب درآمده.
من و کتاب
#قصه_ظهر_جمعه
یک بار با رضا و زیبا تصمیم گرفتیم برویم سفر. کجا؟ پرتغال. ده ساعت پرواز کردیم تا رسیدیم. از کجا؟ من از نیمکرهی شمالی و آنها از نیمکرهی جنوبی. هفت سال بود همدیگر را ندیده بودیم. بوس و لیس و بغل کردیم و بعد زدیم به جاده. یک جایی رسیدیم کنار دریا. مرغ دریایی بود. صخره بود. آفتاب بود. ابر بود. فضا شبیه به کاتالوگ بهشتی بود که پیامبری برای دعوت به دینش قرار بود آن را بین امت تخس کند چشممان خورد به یک ماهیگیر که روی صخرهها داشت با ماهیهایی که گرفته بود ور میرفت. مثل عقاب رفتیم سراغش و سر کلام را باز کردیم. از کجا آمدی؟ از یکی از روستاهای دورافتادهی شمال ایتالیا. برای چی آمدی؟ برای ماهیگیری. با چی ماهی میگیری؟ با نیزه. چرا ماهی میگیری؟ واسه خنده و تفریح. دو تا ماهی به ما میفروشی؟ هرگز. چرا؟ سه تا مجانی بهتون میدم. خب چرا؟ چون خوشم اومده ازتون. دمت هم گرم.
سه تا ماهی از جامعهی ماهیهای بدشانس اقیانوس اطلس را جدا کردیم و پیچیدیم توی حوله. روی ماه ماهیگیر را بوسیدیم و رفتیم. یک ساعت بعد، رضا لخت شد و با کارد افتاد به جان ماهیها و فلسشان را گرفت و تمام محتویات شکم ماهیها را خالی کرد. انگار که آن را برای اقامت حضرت یونس آماده کرده باشد. تمیز و مرتب. منقل را بار گذاشتیم و ده دقیقه بعد ماهیها روی ذغالهای گر گرفته، درازکش به گناهانشان اعتراف میکردند. بعد هم سفره و بشقاب و کارد و چنگال و یک بطری شراب محلی. ماهیها هم بودند. با چشمهای متعجب وسط سفره.
خوردن ماهیها و شراب که تمام شد، ولو شدیم روی زمین. از سفره فقط سر ماهیها مانده بود که کماکان متعجب بودند. من هم اگر به جای آنها بودم، تعجب میکردم. مردی الدنگ از یک روستای پرتِ ایتالیا، با نیزهاش دو ساعت پرواز کرده و آمده پرتغال. رفته وسط آب و افتاده دنبال ماهیها. چند تای آنها را خفت کرده و شکارشان کرده است. بعد چند نفر آدم را دیده که از شمال و جنوب کرهی زمین، ده ساعت پرواز کردهاند و آمدهاند دقیقا همانجا. الدنگ نیزهدار ازشان خوشش آمده و سه تا ماهی را داده بهشان. حالا ماهیها کجا هستند؟ غوطهور در شراب محلی در حال هضم شدن در شکم سه آدمِ سیر. هر کسی باشد تعجب میکند.
تقدیر اینها را کی نوشته است؟ در چه حالی بوده که تقدیرشان را نوشته است؟ اصلا کدام فیلمنامهنویسی توان مهیا کردن چنین تقدیری را دارد؟ تقدیرشان بوی زحم میدهد. فروشگاه حیوانفروشی وقتی میخواهد به ما یک ماهی گُلی بفروشد، نیم ساعت دستور عمل و توصیه و نصیحت میکند تا خدای نکرده ماهی گُلی اذیت نشود. تقدیر این یکی را کی نوشته است؟ همان که تقدیر بالاییها را نوشته؟ اگر اینطور باشد که آینهی عدالت زنگار میبندد. تصادف خیلی قابل توجیهتر از تقدیر است. لااقل آدم دلش نمیسوزد. نتیجهی تصادف، سوگواری است و نتیجهی تقدیر سوگواری و خشم.
بگذریم. خلاصه این ماهیها، در زمرهی بدشانسترین ماهیهای اقیانوس اطلس بودند. حتی در سرزمین خودشان هم دفن نشدند. بقایایشان هم هزارها کیلومتر آنطرفتر تبدیل به کود شد. تعمیم بدهیم به انگوری که شراب شد و حشرهای که دفن شد و نفت شد و سوخت هواپیما شد. و یا درختی که ذغال منقل شد. همان درختی که میتوانست کتاب شود. و نشد.
✍#فهیم
من و کتاب
یک مرد
معمولا برای بدست آوردن است.
که می گوید دوستت دارم ..
زن ها اما
وقتی می گویند دوستت دارم ،
که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند ..
صبحِ آدینه و باران و دِلی در پیِ عشق
تو ڪه باشی جمعه پُر از خوشنودی ست
#حمید_رضا_یگانہ
#آدینه_بکام 🌱
من و کتاب
📚 #ابریشم
✍ #الساندرو_باریکو
مترجم: شهلا حائری
نشر قطره
من و کتاب
#شاهنامه_خوانی
قسمت: سی و چهار
موضوع: زادن منوچهر از مادر
من و کتاب
#کلام_آخر
«آیا آنقدر مرا دوست داری
که بتوانم در مقابلت ضعیف باشم؟»
🎧━━━━━━●───────
⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻
#تقدیمی
من و کتاب
گاهی برای پیدا کردن خودمان،
لازم است چیزهایی که
بهشان چسبیده ایم را رها کنیم
رها کردن آدمها، باورها، ترسها...
و حتی آن تصوری که از خودمان ساخته ایم...
📚تکه هایی از یک کل منسجم
من و کتاب
بهترین نصیحت پدرانه رو صادق کامیاب میکنه که میگه:
«هر کس به اندازهای که برای ما ارزش قائل است، باید ذهن و دلمان را اشغال کند، نه به اندازهای که ما دوستش داریم.»
هر روز بخونیدش،هر روز.
من و کتاب
#معرفی_کتاب 📚
📚یادداشتهای غمانگیز روزانه - محمود درویش
محمود درویش از بزرگ ترین شاعران و نویسندگان معاصر جهان عرب در این کتاب از شخصی ترین احوال خود می گوید.
من و کتاب
مردان چاق و فربه بهتر از مردان لاغر و باريکاندام میتوانند در این دنیا نظر خود را عملی کنند. مردان لاغر حداکثر تا رتبه شش و هفت ترقی میتوانند کرد اما بیشتر اوقات مرئوس دیگرانند و رؤسا ایشان را مانند ارقام حساب بدلخواه خود جابجا میکنند و به کارهای کوچک و کماهمیت میگمارند. وجود ایشان و مقامشان كوچک و متزلزل و کاملاً یأسآور و بیارزش است، اما مردم فربه هرگز زیردست دیگران نخواهند بود بلکه همیشه درجات مهم و عالی را اشغال میکنند و اگر در محلی جا گرفته و مستقر شدند محکم و ثابت و مطمئن و امیدوار بر مقر خود تکیه میکنند و اگر هم آن مسند در زیر پایشان در هم بشکند و واژگون گردد به هیچوجه از آن سرنگون نمیشوند. ایندسته از مردم در پی ظواهر درخشنده نیستند و زینت و پیرایهٔ خارجی را دوست ندارند. جامههای ایشان مانند لباس مردان لاغر برازنده اندامشان نیست.
📚 #نفوس_مرده
✍ #نیکلای_گوگول
من و کتاب
🔴آثار عقیده به بیمعنایی زندگی
✍️مصطفی ملکیان
1️⃣ ملال، بیتفاوتی و زندگی نباتی
نخستین اثر بیمعنا دانستن زندگی، این است که زندگی بهتدریج حالتی نباتی پیدا میکند.
انسان دیگر چیزی را تحسین نمیکند، به چیزی علاقهی عمیقی ندارد و همهچیز برایش یکنواخت و ملالآور میشود. تنها وقتی زندگی معنادار باشد، انسان میتواند چیزی را بستاید، به چیزی دل ببندد و میان امور مختلف تفاوت قائل شود.
در چنین وضعیتی، زندگی به تکرار مکررات تبدیل میشود.
فرض کنید فردی از تهران به سمت مشهد حرکت میکند. هر بار که در پمپبنزین توقف میکند، میگوید: «بنزین میزنم تا به مشهد برسم.» این کار معنا دارد، چون مقصدی وجود دارد.
اما اگر کسی بگوید: «بنزین میزنم تا به پمپبنزین بعدی برسم، و به پمپبنزین بعدی میروم تا دوباره بنزین بزنم و به پمپبنزین بعدی برسم»، این چرخه دیگر هدفی ندارد و تنها تکرار است.
به همین ترتیب، وقتی زندگی فاقد معنا باشد، فعالیتهای انسان نیز به تکرارهایی بیهدف تبدیل میشوند؛ درست مانند گیاهی که هر سال میوه میدهد، بیآنکه خود بداند چرا.
2️⃣ نهیلیسم، خشم و سرخوردگی
دومین پیامد بیمعنا دانستن زندگی، نهیلیسم (پوچانگاری) است.
نهیلیسم یعنی انسان هرگونه معنایی را برای زندگی انکار کند و حتی کسانی را که برای زندگی معنا قائلاند، به استهزا بگیرد.
روانشناسان اخلاق معتقدند چنین افرادی معمولاً دچار:
خشم درونی،
احساس دائمی سرخوردگی،
و نوعی بیاعتنایی نسبت به امور زندگی
میشوند.
در نگاه آنان، هیچ چیز اهمیت واقعی ندارد؛ بنابراین تفاوت چندانی میان رخدادهای مختلف احساس نمیکنند و حساسیت و دلبستگی خود را نسبت به زندگی از دست میدهند.
3️⃣ کاهش توان روانی برای مقابله با مشکلات
سومین اثر بیمعنا دانستن زندگی، کاهش توان روانی انسان است.
معنا برای ذهن و روان، همان نقشی را دارد که غذا برای جسم.
همانگونه که اگر چند روز به بدن غذا نرسد، جسم ناتوان میشود، اگر زندگی برای انسان بیمعنا باشد، ذهن و روان او نیز دچار ضعف و بیرمقی خواهد شد.
در نتیجه، انسان توان کمتری برای رویارویی با مشکلات و سختیهای زندگی پیدا میکند.
تحمل رنج یعنی پس از آنکه رنجی بر انسان وارد شد، بتواند آن را در درون خود تحمل و هضم کند.
مقابله با مشکلات یعنی پیش از آنکه آسیب یا ظلمی بر انسان وارد شود، توان ایستادگی و مقاومت در برابر آن را داشته باشد.
به اعتقاد روانشناسان اخلاق، معناداری زندگی هر دو توان را در انسان تقویت میکند، اما بیمعنایی، هر دو را تضعیف خواهد کرد.
من و کتاب
فریدونِ فرّخ، فرشته نبود
ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود
ز «داد» و «دَهِش» یافت او نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی...
✍حکیمفردوسی
من و کتاب
📚#کلیلهودمنه
✍انشای ابوالمعالی نصرالله منشی
تصحیح و توضیح : مجتبی مینوی
#چاپ_جدید
من و کتاب
مردم به طور حسودانهای هم از هویت خود، هرقدر هم که مبهم باشد و هم از اعتبار و قدرت خود، هرقدر کم باشد محافظت میکنند و ترجیح میدهند تا این طور نشان دهند که قبل از انجام آخرین مرحلهٔ کار به طور عمیقی تفکر و تأمل میکنند و این که جنبههای مثبت و منفی را سنجیده و تمام گزینهها و امکانها را بررسی کرده و بعد از کار فکری فشرده در نهایت تصمیمی را گرفتهاند؛ اما باید گفت که هرگز چنین اتفاقهایی نمیافتد. بیشک به مغز هیچکس خطور نمیکند که بدون احساس گرسنگی غذا بخورد و احساس گرسنگی هم به اراده و میل ما بستگی ندارد و هر وقت صلاح بداند به سراغمان میآید و آن وقت موقعی است که بدن ما به آن نیاز دارد. این درواقع یک مشکل فیزیکی و شیمیایی است که راهحل آن به شکلی کاملاً رضایتبخش و یا کمتر رضایتبخش در محتویات یک بشقاب پیدا میشود؛ حتا برای انجام کاری ساده مثل رفتن به خیابان و خریدن روزنامه ابتدا باید میل و اشتیاق به دریافت اخبار داشت و این میل و اشتیاق مثل اشتهاست؛ تأثیر فعالیتهای خاص فیزیکی و شیمیایی در بدن که البته طبیعتی متفاوت دارد.
چنین کار عادی و روزمرهای نیاز به نوعی اطمینان ناخودآگاه دارد؛ به طور مثال اطمینان یا امید به این که ماشین توزیع روزنامه به موقع برسد و یا این که دکه روزنامهفروشی به خاطر بیماری صاحبش و یا به دلیل غیبت خودخواسته صاحبش تعطیل نباشد. به علاوه اگر ما اصرار داریم که بگوییم این ما هستیم که تصمیم نهایی را میگیریم آن وقت اول باید بتوانیم توضیح دهیم، تشخیص دهیم و مشخص کنیم که چه کسی در درون ما تصمیم میگیرد و چه کسی آن را اجرا میکند و میدانیم که این کار در حد و اندازه هیچکس نیست. اگر بخواهیم صریحتر بگوییم باید بگوییم این ما نیستیم که تصمیم میگیریم؛ بلکه درواقع تصمیمها هستند که بر ما مسلط و چیره میشوند. میتوان دلیل این گفته را در این حقیقت یافت که اگرچه زندگی ما را به سمتی میبرد که پشتسرهم کارهای مختلفی انجام دهیم؛ اما قبل از انجام همهٔ آنها ما به طور مناسبی تفکر و تأمل کافی و ارزیابی و محاسبه انجام نمیدهیم؛ اما باز هم فقط وقتی به کارهایی مثل نهار خوردن یا روزنامه خریدن یا جستوجوی یک زن ناشناس میپردازیم میگوییم که انجام این کارها با تصمیم خودمان بوده است.
📚#همه_نامها
✍#ژوزه_ساراماگو
من و کتاب
#داستان_کوتاه 📚
کنار تختخوابی که هر شب روی آن میخوابم یک پنجره هست رو به خیابان. از پنجره که بیرون را نگاه میکنم، تیر برق شهرداری را میبینم و یک چراغ آویزان از آن که شبها روشن میشود. زرد است. نور چراغ را میگویم. هر شب روی پهلوی راستم میخوابم و سرم را روی سمت خنک بالش میگذارم و خیالپردازی میکنم که مثلا یکهو یک عمهی ندیده پیدا میکنم که اشرافزادهای اسکاتلندی است و حالا مرده و وارث اموالش شدهام. یا مثلا قادر به سفر در زمانم و میروم قدیمو به چند زن باردارِ مشخص چند گالن زعفران میخورانم تا سرنوشت تاریخ عوض شود. لای این خیالپردازیها هم خیرهمیمانم به چراغ شهرداری تا خواب من را ببرد. شبهای بارانی یا مهآلود مخروط روشنی زیرش شکل میگیرد. شبهای مهتابی نورش کمتر میشود. شبهایی که ماه نیست، میشود ملکهی چهارچوب پنجره. اما هفتهی پیش زارت لامپش سوخت. تا الان هم هیچ کس از شهرداری نیامده تا عوضش کند. این یک سال گذشته بهش عادت کردهبودم. حالا فقدان و جای خالیاش روی دلم سنگینی میکند. من در برابر احساس فقدان، آدم ضعیفی هستم و نمیتوانم آن را کنترل کنم. حتی جای خالی یک لامپ دویست وات .
یک دوستی دارم که برعکس من، سرگرمیاش فقدان است. مثلا اسمش نادر است. هر وقت کسی میآید خانهاش و همانطور که در حال معاشرت و نوشیدن و الخ هستند، یک عکس از مهمان و فضای مهمانی میگیرد. فردا که مهمانش رفت، از همان زاویه یک عکس هم از جای خالیاش میگیرد. دو عکس مثل هم، یکی با مهمان و دومی در فقدان مهمان. دو تا عکس را کنار هم میگذارد توی آلبوم. سالهاست که دارد این کار را میکند و یک آلبوم کلفت درست کرده و اسمش را گذاشته مجموعهی فقدان. یک مازوخیست به تمام معنی. یک فصل بزرگ از این آلبوم هم مربوط میشود به مهشید. دوست دخترش که حالا دو سالی میشود که دیگر نیست. از تمام جاهایی که مهشید حضور داشته، یک عکس بدون او هم گرفته است. مهشیدی که با پیژامهی سبز روی کاناپه ولو شده زیر نور آباژور با گیلاس شرابی توی دستش و دارد به چیزی که در کتاب توی دستش دیده، لبخند میزند. توی عکس کناری، همان کاناپه است و گیلاس خالی و آباژور و حتی همان کتاب که یک جایی از آن روزی بامزه بوده است. فقط مهشید نیست و به جای آن نور اریب خورشید است که از پنجره تابیده روی کاناپه. فقدان مهشید. خب این چه کاری است مرد؟ بازی با جای خالی؟
امروز همینها را به یک رفیق عزیزتر از جان گفتم. در واقع رفیقم اینها را یه یادم آورد. گفت که دیروز یک جدایی را تجربه کرده و در حال کشتی گرفتن با فقدان است. اما این رفیقم مثل نادر نیست. برعکس، تمام نشانههای حضور را پاک میکند. لیوان چای آخرین صبحانه که رد کمرنگ رژ لب صورتیای روی آن مانده و قاشق و چنگالی که ضربدری روی هم تلنبار شدهاند. شستن. خشک کردن. توی کابینت گذاشتن و در را بستن. برگرداندن صندلیها به حالت قبل از حضور. پنجرهها را باز کردن تا سوز پاییز بوی عطر را با خودش ببرد آنور شهر. در واقع مثل قاتلی عمل میکند که تکتک اثرهای جرم را میخواهد پاک کند تا ردی از حضور در آنجا باقی نماند. این را خودش گفت. من و رفیقم مثل هم هستیم. ما با فقدان فقط در خیالمان میتوانیم بازی کنیم. نه در جهان واقعی. بر عکس نادر. نادر اگر کارگردان بود، حتما از آنهایی میشد که مثلا دوست داشت صدای خندهی بچهها را روی تصویر یک پارک متروک و خالی در زمستان بگذارد. حضور در برابر فقدان. اما اگر من کارگردان بودم اصلا پارک نمیرفتم. مینشستم روبروی یک دیوار سفید که نه حضور را منعکس میکند و نه فقدان را. فقدان فقط در ذهن من قابل افسار کردن است. پایش را بگذارد بیرون، با اولین جفتک دودمان را به باد میدهد. حتی اگر این نشانه در جهان بیرون بخواهد هستهی زردآلویی باشد که شب قبل از فقدان خورده شده باشد.
خلاصه لامپ شهرداری سوخته است و چون من مثل نادر نیستم، یک هفته است روی پهلوی راستم نمیخوابم و پهلوی چپم افتخار تحمل سنگینی بدنم را دارد. با اینکه خوابیدن روی پهلوی چپ نفسم را تنگ میکند. اما بهتر از این است که خیره بمانم به قاب پنجرهی تاریک تا خوابم ببرد و خواب لامپ سوخته ببینم. به هر حال هر کسی یک روش برای مبارزه با فقدان دارد. روش من و رفیقم هم پاک کردن هر اثر جرمی است که یادآور حضور باشد. صبح زنگ میزنم به شهرداری. بهشان میگویم که لامپ سوخته و فقدانش دارد نفس من را تنگمیکند. امیدوارم منظورم را بفهمند. والا.
#شما_فرستادین
من و کتاب
فضای مجازی ، الخصوص اینستاگرام باعث شده احساس کنید گزینه های زیادی دارید.
درحالی که اصلا اینطور نیست به افرادی که در زندگی واقعی شما را دوست دارند، برایتان ارزش قائلند و حمایتتان میکنند توجه کنید. اینترنت ممکن است طوری وانمود کند که انگار ماهیهای زیادی در دریا وجود دارد اما واقعیت اینه بیشتر آنها ارزش صید ندارند.
من و کتاب
#شاهنامه_خوانی
قسمت: سی و پنج
موضوع: آگاه شدن سلم و تور از پادشاهی منوچهر فرستادن پیام به نزد فریدون
من و کتاب
در اقتصاد فقر، «رایگان» لزوما به معنای «بدون هزینه» نیست؛ برای فقیر، زمان، رفتوآمد و درآمد از دسترفته میتونه هزینه یک کالا «با قیمت اسمی صفر» باشه.
مارتین راوالیون - اقتصاد فقر
من و کتاب
۴ شهریور زادروز کوروش بزرگ؛ شهریار ایران زمین
«فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند»
کوروش بزرگ، بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی که بیش از دو هزار و ۵۰۰ سال پیش حقوق بشر را پیریزی کرد، زنان را پاس داشت، به حقوق افراد از مذاهب و قومهای گوناگون احترام گذاشت، تامین اجتماعی را سازماندهی کرد، به آبادانی ملک اهتمام ورزید، صلح را جانشین انتقام کرد و آزادی اندیشه را به رسمیت شناخت، به روایت برخی منابع، در تاریخ چهارم شهریورماه در انشان پارس دیده به جهان گشود.
البته هیچ سند تاریخی زادروز کوروش در این روز را با قطعیت ثبت نکرده و انتساب این روز به شهریار ایرانزمین از پیوند باستانی جشن شهریورگان با زادروز داراب سرچشمه گرفته که برخی احتمال دادهاند همان کوروش بزرگ است.
من و کتاب