22682
کتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ وطن پرندهِ پَر در خون ...
#کلام_آخر
بخوابیم،
شاید خورشید فردا از سمت دیگری طلوع کرد
شاید لبخند به لب هایمان نشست
شاید کسی عاشقانه صدایمان کرد
شاید این قفس شکست
شاید...
#بمانید_به__عشق
من و کتاب
کیون لق ایران و ایرانی
برادران شرلی ، اولین جاسوسان انگلیسی بودند که در مقام تاجر از طرف ملکه الیزابت به ایران آمدند . آنان با تجهیز نظامی شاه عباس صفوی ، و تبیین دکترین شیعه ، فشار بر سلاطین سنی مذهب عثمانی که تا اتریش پیش رفته بودند را افزایش دادند. در این میان ایرانیان باید کشته( شهید) می شدند تا اروپایی ها خطر هجوم عثمانی ها را بی اثر کنند...شیعه سازی در ایران از دوره شاه اسماعیل و شاه تهماسب آغاز شده بود و با ورود علمای شیعه لبنانی ، مذهب شیعه در ایران پا گرفت... یکی از این علما «محقق کرکی» بود او خود را نایب امام زمان می دانست و دستور داده بود هر کس به مذهب شیعه نگرود ، کشته شود . شاه تهماسب یکم همه امورات کشور را به دست او سپرد . دستور برپایی نماز جمعه و دستورات فقهی از جمله اقدامات او بود . «محقق کرکی» به پشتوانه اعتباری که در دستگاه صفوی کسب کرده بود شیعیان لبنان را به ایران آورد تا ایرانیان را سانسور کند و به حاشیه ببرد . ... بعد ها این وظیفه به شیخ بهایی جبل عاملی لبنانی ، در دربار شاه عباس واگذار شد...حتا صفویان دفاع از مردمان آن سرزمین (که خاستگاه معنوی خود می دانستند) را سرلوحه حاکمیت خود قرار داده بودند...می گویند در دربار شاه عباس صفوی لشگری چهل نفری بودند که به « چیگینی» ها شهرت داشتند . وظیفه آنان این بود که هر گاه شاه بر کسی ( مخصوصا سنی های ایرانی که شیعه نشده بودند) خشم می گرفت ، آنان گوشت او را زنده زنده با دندان می کندند و جلوی چشم پادشاه نوش جان می کردند ، تا خشم پادشاه صفوی آرام فروکش کند...
من و کتاب
گاهی انسان، در تاريكى ذهن خود گم میشود،
جايى كه مرز واقعيت و خيال از هم جدا نيست.
تنهايى، آرامآرام به درون نفوذ میکند،
و انسان را از جهان بيرون جدا میسازد
در اين ميان، هيچكس نيست كه او را بفهمد
حتى خود او. و شايد تلخترين حقيقت
اين باشد: بعضى دردها را نمیتوان گفت
فقط بايد در سكوت، با آنها زندگى كرد...
من و کتاب
آه! ولی جهان هیچ تغییری نکرده بود! روال جهان همیشه همین بوده!
تازه باید خیلی خوشاقبال باشیم که توی زندان نیفتیم.
اما سرنوشت ما چیزی جز سرخوردگی نیست و دست و پا زدن در کلاف سردرگم قوانینی که مستبدانه هر دم زیاد میشوند.
مقامات مثل عنکبوت بر تار و پود بیشمار و در هم تنیدهٔ قوانین کمین کردهاند و دیر یا زود شکارشان میشویم و کافی نیست که روزگاری پایمان را از دست دادهایم، باید از زندگیمان هم دست بکشیم.
حکومت، آنطور که حالا به چشممان میآید، دیگر چیزی ماورائی نیست برفراز سر ما. تمام ضعفهای زمینی را داراست و هیچ ارتباطی با خداوند ندارد...
📚 #عصیان
✍ #یوزف_روت
من و کتاب
من هیچوقت به عدالت ایمان نداشتهام. هیچ عدالت و هیچ انتقامی نمیتواند درد و رنج را از یک قربانیِ بیگناه بزداید.
احمق کسی است که به انتظار عدالتِ سیاستمدارها بنشیند. همان احمقهایی که دنیا را ویران کردهاند.
ابلههایی که منتظرند دین بتواند شرّ شیطان را از سر دنیا پاک کند.
📚#شهر_موسیقیدانهای_سپید
✍#بختیار_علی
من و کتاب
#داستانک
از وسط برو
یک نفر از پشت سر صدام زد، صدا خیلی آشنا بود، ولی هر کاری کردم صاحب صدا را نشناختم. با هم دست دادیم ... و احوالپرسی کردیم بعدش هم یارو گفت:
- دارم از «وسط محله میام ... رفته بودم پیش دکتر.»
- خدا بد نده !
- وسط سرم یک جوش زده بود، جوش چرکی ...
- ان شاءالله خوب می شه، چیزی نیس.
وسط راه پیشنهاد کرد بریم توی یه کافه ای بشینیم، خستگی بگیریم و قهوه ای بخوریم. قبول کردم.
گارسون را صدا کرد:
- برای ما دو تا قهوه بیار.
- تلخ باشه یا شیرین؟
- مال من متوسط باشه ... نه تلخ نه شیرین، متوسط
دوست من خیلی بی حوصله بود، گفتم:
- از چی ناراحتی؟ جواب داد:
- از دست این پسر وسطی ام کسلم .رفوزه شده . معلم ازش پرسیده: قرون وسطی چیه؟ .نتونسته جواب بده.
- کلاس چندمه؟
- کلاس دوم متوسطه اس
اون یکی امتحاناش بد نشده بود .
همه ی نمره هاش متوسط بود اما سر قرون وسطی نمره تک آورده و ...
- غصه نخورین . امسال حتماً قبول می شه.
- اما پسر بزرگم تا بخواهی به تاریخ علاقه داره، مخصوصاً به دوران قبل از قرون وسطی و تاریخ دوران بعد از قرون وسطی ...
من این دوست را هنوز به جا نیاورده بودم. برای این که او را بشناسم، ناچار شروع به سؤال هایی گوناگون کردم:
- حالا تو کدوم محله می نشینید؟
- تو محله ی «اوسط آباد» ... یک روز سرافراز بفرمایین ... از «وسط محله» که تشریف میارین برسید به اوسط آباد میدانگاهی که وایسین، درست روبروتون وسط درخت ها یه خونه ی چوبی می بینید ... اون جا منزل بنده اس ... منزل بدی نیس، اما متأسفانه:
اتاق وسطی اش چکه می کند ...
- کار و بارتون چطوره؟
- بد نیس، متوسطه ... اما وسط ماه گذشته یه معامله یی کردیم که واسطه سرمون کلاه گذاشت، امان از دست این واسطه ها، خدا نکنه آدم به دامشون بیفته ... حالا بگذریم ...
- قربون. به عقیده ی سر کار که وسط گود هستید، وضع دنیا آخرش به کجا می رسه؟ ...
- «آخه این که وضع نشد، باید یک حد وسطی را رعایت کرد ... باید طرفین بشینن، قشنگ با هم حرفاشونو بزنن یه حد وسطی را قبول کنن که وضع دنیا یه خورده آروم بشه ! اصلاً این وضع کاملاً به زیان طبقه ی متوسطه ... طبقه ی بالا که راحته، طبقه ی پایین هم که چیزی حالیش نیست، ولی وای به روزگار طبقه ی وسطی ها ... آخه آقای من، جان من، عزیز من، دنیا و مردم که این وسط اسباب بازی نیستن، آخه ...»
پریدم وسط حرفش ...
- منظور شما ...
- خیر، خیر ... بنده منظوری نداشتم، نمی خواد وسط دعوا نرخ تعیین کنید بنده یه آدمی هستم متوسط الحال کاری هم به کار کسی ندارم، اما این وسط دلم به حال مردم می سوزد! ...
- خب، خوشحالم که کار و بارتون خوبه، ان شاءالله بهترم می شه.
- خدا رو شکر که شریکم آدم خوبیه، نه زیاد پیره نه زیاد جوون، سنش متوسطه، قدش متوسطه، وضع و حالش متوسطه، خلاصه همه چیزش ماشالا خیلی متوسطه ...
- خب با اجازه تون من دیگه باید برم.
- منم کار دارم، می خوام برم مغازه گل فروشی، می خوام چندتایی نشاء گل بخرم و بکارم وسط باغچه مون، راستی، اینو می خواستم عرض کنم: یکی از بدبختی های ما اینست که مملکتمون به اندازه کافی وسطیت نداره ...
- چی فرمودین؟
- عرض کردم ما تا می تونیم باید برای مملکت وسطیت تربیت کنیم ... اصلاً چرا باید دانشگاه کرسی وسطولوژی نداشته باشه؟! .... چرا یه عده وسطولوگ های متخصص برای مملکت وسطولوژیست قابل تربیت نمی کنن؟
گفتم:
- «حق دارید، کاملاً درسته.»
دست همدیگر را فشردیم و جدا شدیم. او از پشت سر مرا صدا زد. گفتم:
- بله؟ ...
داد زد:
- از وسط برو، از وسط برو ... جلو بیفتی زیر دست و پا له میشی، عقب بمونی دستت به جایی بند نیس ... تا می تونی از وسط برو، از وسط برو ...
📚 #قلقلک
✍ #عزیز_نسین
من و کتاب
عادتها میتوانند انسان را نابود کنند!
کافی است انسان به گرسنگی و رنج بردن و به زیر ستم بودن عادت کند تا دیگر هرگز به رهایی فکر نکند و ترجیح بدهد در بند بماند...
من و کتاب
بنابراين به طور كلى بهترين قلاع براى يک شهريار در مملكت خود اين است كه منفور ملت خود نباشد.
هرگاه در انظار آنها منفور باشد هيچ قلعه متينى نمى تواند او را حفظ كند زيرا همين كه ملتى بر عليه رهبر خود مسلح شد از طرف اجانب در مساعدت با آنها هيچ كوتاهى نخواهد شد.
#ماکیاولی
#شهریار
من و کتاب
موبد: باید به سراسر ایران زمین پندنامه بفرستیم
زن: پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای. ما مردمان از پند سیر آمدهایم و بر نان گرسنهایم...
#دیالوگ
#مرگ_یزدگرد
#بهرام_بیضایی
من و کتاب
یعنی خوب میشویم؟ یعنی نور میتابد و جانهای منجمد ما را گرم خواهد کرد؟ یعنی خوب میشویم؟ یعنی رخت عزا از تن بیرون خواهیمآورد و بر روی گورهای اندوهمان خواهیمرقصید؟ یعنی خوب میشویم؟! با این وسعت از دردی که حتی تصور نمیکردیم؟ بااین حجم از کرختی و اندوه و خشمِ درهم آمیخته؟ بااین حجم از زخم؟!
یعنی خوب خواهیم شد؟! یعنی از یاد خواهیمبرد چهها به ما کردند؟ از یاد خواهیمبرد چه معصومانه از صورتِ انسانیِ زیستن، دور ماندهبودیم و چقدر بیگناه و چقدر خشمگین و چقدر اندوهگین بودیم؟!
یعنی خوب خواهیمشد؟!
✍ #نرگس_صرافیان_طوفان
من و کتاب
#یک_تیکه_کتاب 📚
آدم به سرعت پیر میشود، آنهم بدون اینکه بازگشتی در کار باشد. وقتی بدون اراده به بدبختی آن عادت کردی و حتی دوستش داشتی، آنوقت متوجه قضیه میشوی.
طبیعت از تو قویتر است. تو را در قالبی امتحان میکند و آنوقت دیگر نمیتوانی از آن بیرون بیایی. نقشت و سرنوشتت را بدون اینکه بفهمی کم کَمَک جدی میگیری و بعد وقتی سر برمیگردانی، میبینی که دیگر برای تغییر وقتی نیست. سر تا پا دلشوره شدهای و برای همیشه بههمین شکل ثابت ماندهای.....
📚#سفر_به_انتهای_شب
✍#لوئى_فردينان_سلين
من و کتاب
ای سرزمین!
کدام فرزندها،در کدام نسل تو را آزاد آباد و سربلند،با چشمان باور خود خواهند دید؟
ای مادر ای ایران!جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد.
من و کتاب
يکی بود، يکی نبود. غير از خدا هيشکی نبود!
يک گله گوسبند بود که از وقتی که تنبان پايش کرده بود و خودش را شناخته بود (البته همه مي دانند که گوسبند تنبان ندارد، اما اين گوسبندها چون تحصيل کرده و تربيت شده بودند و نه تنها تنبان می پوشیدند بلکه نفری يک لوله هنگ هم که از اختراعات باستانی اين سرزمين بود به رسم يادگار به دست مي گرفتند و گاهی هم از کوری چشم حسود استمنا فکری مي کردند.)
باری چه دردسرتان بدهم اين گله گوسبند در دامنه کوهی که معلوم نيست به چه مناسبت کشور آن را "خر در چمن" مي ناميدند زندگی کجدار و مريز مي کردند و می چريدند و شکر خدا مي کردند که آخر عمری از چريدن علف نيفتاده اند.
گوسبندهای ممالک همجوار که گاهی با معشوقه های خودشان برای ماه عسل به اين سرزمين مي آمدند لوچه پيچک مي کردند و به اين گوسبند ها سر کوپت مي زدند که آخر ای بنده های خدا ! چشم و گوشتان را باز کنيد از شما حريکت، از خدا بريکت! اگر به همين بخور و نمير بسازيد کلاهتان پس معرکه مي ماند و عاقبت شکار گرگ می شويد .
اما گوسبندهای خر در چمن پوزخندی مي زدند و فيلسوف مآبانه در جواب مي گفتند : زمين گرد است مانند گلوله، ما خر در چمنی هستيم و پدران ما خر در چمنی بوده اند، سام پسر نريمان فرمانروای سيستان و بعضی ولايات ديگر بوده است. بلاخره هر چه باشد ما يک بابایی هستيم که آمده ايم چهار صبا تو اين ملک زندگی بکنيم . سری که درد نمي کند بيخود دستمال نمی بندند. هر که خر است ما پالانيم و هر که در است ما دالانيم.
شماها از راه غرض و مرض آمده ايد ما را انگولک کنيد و از چريدن علف بيندازيد اما حسود به مقصد نمي رسد . البته ما اذعان داريم که در کشور بايد اصلاحاتی بشود اما اين اصلاحات بايد به دست بز اخفش انجام بگيرد و کوزه ی ما را لب سقاخانه بگذارد عجالتن خدا کند که ما از چريدن علف نيفتيم!
گوسبندهای خر در چمن چريدن علف را جزو برنامه مقدس آفرينش گمان مي کردند و پاهايشان را توی يک سم کرده بودند و بيخود و بي جهت به دلشان برات شده بود که بز اخفش نجات دهنده آن هاست!
✍#صادق_جان_هدایت
📚#ولنگاری
من و کتاب
۱۰ فیلم روانشناسی برتر تاریخ سینما
از "روانی" هیچکاک تا "شوالیه" نولان...
من و کتاب
📚 #یک_داستان_کثیف
✍️ #فئودور_داستایفسکی
داستان کوتاه طنزآمیزیست نوشته فئودور داستایفسکی. مضمون داستان تفاوت فاحشیست که میان تصور انسان از خود و آنچه در عمل از خود بروز میدهد وجود دارد.
من و کتاب
من و شاخهای خاورمیانهایام!
دیروز که داشتم با دوچرخه از سر کار برمیگشتم، یه جایی از راه رو سوتی دادم و از مسیر گوگل مپ خارج شدم. افتادم تو یه مسیر تریل. جلوتر دیدم مسیر بسته است. اومدم برگردم به مسیر قبلی که راهو گم کردم. یهو دیدم توی اتوبانم. نمیدونستم چیکار باید بکنم. با خودم گفتم از کنارهٔ اتوبان میندازم میرم.
ترافیک اتوبان سنگین بود. نگران تصادف و اینا نبودم. گفتم قدری برم جلوتر، که راهو پیدا کنم. همینجوری داشتم رکاب میزدم که یهو صدای آژیر ماشین پلیس رو شنیدم. برگشتم دیدم ماشین پلیس داره با سرعت کم کنار من میاد. ترسیدم. گفتم حتماً تردد دوچرخه تو این اتوبان ممنوعه و الانه که دهنمو صاف کنن.
وایسادم. افسر پلیس با یه حالتی که معلوم بود پشماش ریخته گفت تو اینجا چیکار میکنی؟! گفتم راهمو گم کردم، سر از اتوبان درآوردم. گفت مگه نمیدونی توی این اتوبان نمیتونی با دوچرخه بیای؟ گفتم نه جناب. اولین باره که دارم تو کانادا با دوچرخه میرم سر کار. نمیدونستم به خدا.
گفت چندتا راننده توی اتوبان تو رو با دوچرخه دیدن و نگران شدن. گزارش دادن به پلیس. منم اومدم. گفتم میخوای جریمهام کنی؟ گفت جریمه؟! میخوام کمکت کنم برسی به مسیر مخصوص دوچرخه. گفتم خب چیکار کنم؟ گفت برو جلو، من هواتو دارم. گفتم چی؟ گفت میخوام اسکورتت کنم که با امنیت برسی به مسیر دوچرخه.
در حالی که از شدت جهاناولی بودن شرایط شاخ درآورده بودم، شروع کردم سریع رکاب زدن. اونم با ماشین پلیس کنارم میومد. بلند گفت حالا نمیخواد خودتو اذیت کنی. آروم برو، منم کنارت میام.
هنوز شاخهای خاورمیانهایم داشتن رشد میکردن که دیدم یه جایی آژیر ماشین پلیسو زد که مسیر برام باز بشه.
آروم کنارم میومد و باهم صحبت میکردیم. اینکه کی اومدی کانادا و کانادا رو دوست داری و اینا. یهو اون وسطا، نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر گریه.
تو موقعیت عجیبی بودم. پلیس کشوری که من حتی شهروندش هم نیستم، برای امنیت من، داشت منو اسکورت میکرد. اونم تو شرایطی که اشتباه از من بوده.
اون وقت تو مملکت خودم اوضاع اونطوریه. یهو یاد اونایی افتادم که توی تظاهرات و اعتراضای ایران، اونطوری کشته شده بودن. یه سری تصویر و چهره میومد جلوی چشمام.
نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم. روی دوچرخه، در حالی که پلیس کنارم بود، داشتم مثل بچهها گریه میکردم.
افسر پلیس که دید دارم گریه میکنم، نگران شد. هی میپرسید حالت خوبه؟ آر یو اوکی؟ منم میگفتم آره.
دلم میخواست بغلش میکردم و همهٔ اون احساساتم رو براش میگفتم. میگفتم که تو چه دنیای عجیبی زندگی میکنیم.
حدوداً یه ربعی طول کشید که رسیدیم به ورودی یه پارک که مسیر دوچرخه داشت. گفت برو توی مسیر، منم اینجا وایمیسم تا مطمئن بشم که امن و امان از اتوبان خارج میشی. فرصت خداحافظی پیدا نکردم ازش. حتی اسمشم یادم نموند...
از توییتر کاربر «مهدی»
اگر دوستانی مشتاق خواندن دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
من و کتاب
گفت: زنده ماندید؟
گفتم: زنده ماندیم،
اما زندگی در آنروزها متوقف شده بود.
زمان میگذشت بی آنکه واقعاً بگذرد،
نه داغ را سرد میکرد و نه درد را التیام میبخشید.
💬 #کیمیا_رجبی
من و کتاب
من پیش خودم تصور می کردم که روی هم رفته چقدر اشخاص راضی وجود دارند و چه تودهٔ بی شماری را تشکیل می دهند.
به این زندگی نگاه بکنید ، کناره گیری و تن پروری زورمندان ، نادانی ناتوانان و شباهت آن ها با جانوران ، به دور یک زندگی مسکنت آمیز و دور از حقیقت زیست می کنند و با فساد ، شرابخواری و دروغ به سر می برند.
با وجود همهٔ این ها در همهٔ خانه ها ، در کوچه ها ، چه خاموشی و چه آرامشی!
میان پنجاه هزار مردم شهر ، یک نفر پیدا نمی شود که فریاد بزند و ناسزا بگوید.
می بینم می روند به بازار ، روز می خورند ، شب را می خوابند ، حرف های بی مزه به هم می زنند ، زناشویی می کنند ، پیر می شوند ، با چهرهٔ گشاده مرده های خودشان را به گور می سپارند.
ولی آن هایی که درد می کشند ما نمی بینیم ، ما نمی شنویم و آن چه در زندگی ترسناک است می گذرد و کسی نمی داند که کجا در پس پرده پنهان است.
📚#تمشک_تیغ_دار
✍#چخوف
من و کتاب
چه دردسرتان بدهم، آنقدر پیزر لای پالان حسینی گذاشتند و در چاپلوسی و خاکساری نسبت به او زیاده روی کردند و متملق ها و شعرا و فضلا و دلقکها و حاشیه نشینها دمش را توی بشقاب گذاشتند و او را سایۀ خدا و خدای روی زمین وانمود کردند که کم کم از روی حسینی بالا رفت. شکمش گوشت نو بالا آورد و خودش را باخت و گمان کرد علی آباد هم شهریست، بطوریکه کسی جرأت نمیکرد باو بگوید: بالای چشمت ابروست. بعد هم بگیر و ببند راه انداخت و بزور دوستان و گزمه و قراول چنان چشم زهره ای از مردم گرفت که همه آنها بستوه آمدند.
📚#آب_زندگی
✍#صادق_هدایت
من و کتاب
تو این مملکت یا محرم و صفره، یا رمضون، یا سه تا دهه فاطمیه، یا باقریه بهخاطر مظلومیت امام پنجم! ، یا ...
خلاصه که تقویم فقط دو حالت داره:
یا عزاداری، یا منتظر عزاداری بعدی.
#غلامحسین_ساعدی زمان شاه غر میزد
"تو این مملکت هر روز جشنه"...
همین!!!!!
من و کتاب
ادوارد: میدونی فرق بین درد و رنج چیه؟
آنا: چه فرقی میکنه؟ وقتی دوتاشون بدن!
ادوارد: وقتایی که باهات حرف میزنم و
حواست پیش یکی دیگه س،
این میشه رنج!
آنا: خب درد چیه اونوقت؟؟؟
ادوارد : که با این حال باز دوستت دارم!
📚 اسب های لنونگراف شبیه ما نیستند
✍#رابرت_کیوساکی
من و کتاب
برزین- آیا اتحاد همین مردم را در زمان ونداد هرمزد جدتان فراموش کرده اید که در یک روز هرچه عرب در مازندران بود قتل عام کردند و حتی زنهای ایرانی که شوهرانشان عرب بود ریش آنها را گرفته از خانه شان بیرون کشیدند و به دست دژخیمان سپردند؟
مازیار- آن وقت مردم خون ایرانی داشتند، هنوز نژادشان فاسد نشده بود.
⁉️
📚#مازيار
✍#صادق_هدايت
من و کتاب
قابیل بیقبیله
من درختی کلاغ بر دوشم، خبرم درد میکند بدجور
ساقه تا شاخهام پر از زخم است، تبرم درد میکند بدجور
من کیام؟ جز نقابی از ابهام؟ ...
#مرتضی_خدایگان
من و کتاب
ازش پرسیدم: این زخما کی خوب میشن؟
گفت: نخواه که خوب بشن، نور از همین زخما وارد می شه. بخواه که همراهت بشن.
گفتم: یعنی تا ابد باید به تن بکشم اینارو؟
گفت: این زخما یه مرزن. مرز بین چیزی که بودی و چیزی که شدی. این مرزو باید همیشه حفظ کنی توو از این به بعد زندگیت، توو انتخابهایی که خواهی داشت، توو رابطه ات با آدمها.
به مرور میبینی این زخمها برات قابل درک میشن انقدر که دیگه دردت نمی اد.
اینجاست که دیگه میشن برات یه جای زخم، نه خود زخم. میشن یادگاری. میشن تجربه توو پیچ و خمای زندگیت وقتی بهشون نگاه میکنی درسات رو یادت میارن و کمکت میکنن که قدم بعدیت رو محکمتر و سنجیدهتر برداری. این زخمارو دوست داشته باش، اونا تورو بزرگتر کردن..
من و کتاب
چه بلایی بود که بر ما وارد شد!
یک مشت پست درنده ریختند، گرفتند، کشتند، دریدند و بردند...
📚 #دیو_دیو
✍ #بزرگ_علوی
من و کتاب
ﻣﺤﮑﻮﻣﯿﺖ ﻋﺠﯿﺐ ﻭ ﺑﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﻭ ﭘﻮﭺ.
ﻗﯽ ﺁﻟﻮﺩ ﻭ ﮐﺜﯿﻒ ﻭ ﯾﮏ ﭼﯿﺰ ﻗﻀﺎ ﻭ ﻗﺪﺭﯼ ﻭ ﺷﻮﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺍﺭﺩ .
ﺑﻬﺘﺮﯼ ﻭ ﺑﺪﺗﺮﯼ ﻭ ﺍﺻﻼﺡ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ همهٔ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻧﻈﺮﻡ ﺑﺎﺯ ﯾﮏ ﭼﯿﺰ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﻭ ﭘﻮﭺ ﺷﺪﻩ.
ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ منجلاب گـُه است ﺩَﻡ ﺍﺯ ﺍﺻﻼﺡ ﺯﺩﻥ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺍﺳﺖ.
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﯾﮏ تکهٔ ﺁﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﺑﺸﻮﺩ ﻗﺴﻤﺘﻬﺎﯼ
ﺩﯾﮕﺮﺵ ﺗﺒﺮﺋﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ.
ﺗﺒﺮﺋﻪ ﺷﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺩﺭﺑﺴﺖ ﻣﺤﮑﻮﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ
ﯾﮏ ﺗﯿﭙﺎ ﺗﻮﯼ ﺧﻼ ﭘﺮﺕ ﮐﺮﺩ .
ﭼﯿﺰ ﺍﺻﻼﺡ ﺷﺪﻧﯽ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ.
✍ #صادق_هدایت
من و کتاب
با گریههای یکریز
یکریز
مثل ثانیههای گریز
با روزهای ریخته
در پای باد
با هفتههای رفته
با فصلهای سوخته
با سالهای سخت
رفتیم و
سوختیم و
فرو ریختیم
با اعتماد خاطرهای در یاد
اما
آن اتفاق ساده نیفتاد.
"قیصر_امین_پور"
من و کتاب
فاجعه فقط جنایت نیست، فاجعه اونجاست که جلاد، لباس عزادار میپوشه... اونجاست که حافظهی جمعی رو قربانی ریاکاری میکنن... اونجاست که اشک، ابزار نمایش میشه و وجدان، زیر چکمهی قدرت دفن.
تاریخ از شمشیر نمیترسه،از نفاقی میترسه که قاتل را در هیئت سوگوار جا میزند.
من و کتاب
📚 #درشتی
✍ #علی_اشرف_درویشیان
#درشتی شامل داستان های کوتاه انتقادی و اجتماعی از "علی اشرف درویشیان" است که در ده داستان کوتاه، مشکلات جامعه را به تصویر می کشد. از جمله مواردی که در داستان های کتاب "درشتی" به آن پرداخته شده، مصائبی است که جنگ میان ایران و عراق و جنگ در کردستان عراق، بر سر مردم آورد. مصائبی نظیر آواره شدن از خاک مادری، از دست دادن عزیزان و تنها شدن، بیماری و قحطی کالا، مرگ مردم و فشار مضاعف بر طبقه ی فرودست.
من و کتاب
آسمان را بغل گرفته غمت در غروبی به رنگ لبخندت
خسته ای و نشسته است انگار
برف بر شانه ی دماوندت
خواب پرواز دیده اند انگار
آرزوهای مانده در بندت
بغض کردم چقدر زیبا بود
نام ایران بر گلوبندت
وطن تویی غریب آشنای من
وطن تویی تمام ماجرای من
وطن تویی سکوت من، صدای من
وطن بمان
برای ما، برای من
دوست دارم که با تو گریه کنم
روی دوش تمام آدمها
دوست دارم سبک شوم بپرم
از میان تمام این غم ها
دوست دارم که با تو بنشینم
به تماشای دوست دارم ها..
#گلوبند_ایران ❤️🤍💚
#علیرضا_قربانی
ترانه سرا: #حسین_غیاثی
آهنگساز: #حسام_ناصری
#New
@ghorbani43