22682
کتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ وطن پرندهِ پَر در خون ...
#شاهنامه_خوانی
قسمت: بیستم
موضوع: پژوهش فریدون از فرانک درباره نژاد
من و کتاب
مردم عامی آتش این جنگ های شوم و بی معنی را که موجب اینهمه بدبختی شده است ،نیفروخته اند...
آن اشخاص خوش نشین بیکاره ای که از دسترنج شما مردم چاق و فربه شده اند و عرق جبین و فقر و تیره بختی شما مایه ی توانگری و خوشبختی آنها گشته است ،به خاطر بدست آوردن مرید و غلام با یکدیگر جنگیده اند؛آنها تعصبات خانمان برانداز را به شما تلقین کرده اند تا بتوانند بر شما حکومت کنند،خرافاتی که آنها به شما آموخته اند برای آن نیست که شما را از خدا بترسانند بلکه برای آن است که شما از خود آنها بترسید.
#ولتر
من و کتاب
#داستانک 📚
این هم چهره دیگری از جامعه است که مریم نوشته در یک خانواده معمولی بزرگ شدم و فوق لیسانس میکروبیولوژی گرفتم. شروع به کار کردم و برایم موقعیتی پیش نمی امد تا با پسری ازدواج کنم .
با حجاب نیستم ولی اعتقادم به دوست پسر نبود تا ۳۷ سالگی که در محل کارم مردی ۴۵ ساله که ازدواج ناموفقی داشت با یک پسر کوچک توجه من را جلب کرد و از قرار من هم توجه او را جلب کردم.
مرد بسیار درستکار و شریفی بود و من روز به روز به او تعلق خاطرم بیشتر می شد.
همکار دیگری داشتم که متاهل بود ولی متاسفانه دور من می پلکید و مدام پیشنهاد دوستی می داد و چون رتبه بالاتری داشت و با رییس من دوست بود من ضمن این که پیشنهاد او را رد می کردم ولی سعی می کردم حساسیتی ایجاد نکنم که او برای شغل من مشکلی درست کند .
به او گفتم شما همسر دارید و سه بچه و در مرام من چنین دوستی صحیح نیست ولی باز مزاحم می شد.
من را به اسم کار تو اتاقش صدا می کرد و گاهی از عشق حرف می زد تا این که به دروغ مجبور شدم به ایشان بگویم من دوست پسر دارم بلکه گورش را کم کند.
همزمان هر روز همکاری که احساس علاقه به او داشتم را سر کار می دیدم. گاهی برای من چایی و شیرینی می آورد و یک روز به ناهار دعوتم کرد و همان جا گفت که تصمیم به ازدواج دارد.
گفت می دانم شما ازدواج نکرده اید و من یک پسر هم دارم ولی من زندگی ارامی دارم و حقیقتش در این مدت به شما علاقه مند شدم .
چند بار برای ناهار و شام بیرون رفتیم و صحبت کردیم و یک بار هم پسرش را دیدم که احساس خوبی به او داشتم.
خواستگاری امد و خانواده من راضی نبودند و بالاخره با اصرار من راضی شدند و ما عقد موقتی خواندیم تا او تغییر خانه بدهد و مقدمات مراسم ازدواج فراهم شود.
دو ماه گذشت و ما هر دو عاشق هم شدیم . یک عشق واقعی و بعد دو ماه سر کار نامزدی خودمان را به دوستان گفتیم.
یک ماهی گذشت همان اقای متاهل در نهایت پر رویی به من گفت نامزدت می داند دوست پسر داشتی و شروع به تهدید کرد طوری که من حالم بهم خورد و به شدت ترسیده بودم .
این اقا همان روز به مرد زندگی من
به عشق و امیدم گفت که این خانم که جانماز نجابت اب می کشد با چند نفر دوست بوده و همیشه هم برای من عشوه می امده.
مرد زندگی من با من قراری گذاشت در حالیکه من از حرف های ان اقا بی اطلاع بودم . گریه کرد و گفت چرا به او حقیقت را نگفتم . گریه کرد و گفت چرا احترام عشقی که من داشته و همه امید هایش را لگد مال کردم.
ماجرا را گفتم ... گفتم دروغ می گوید و من اصلا به این اقا توجهی نکردم . گفتم اگرقبلا رابطه ای داشتم حتما به او می گفتم . برای او این که من قبلا دوست پسر داشتم مهم نبود ولی می گفت چرا دروغ گفتی....
او انقدر به من علاقه مند بود و من به او که بسیار سعی کرد با من ادامه دهد ولی اعتمادش را به من از دست داده بود. چندین بار این موضوع را به رخ من کشید و به سلام و علیک عادی من به همکارام شک داشت.
سعی کرد ولی موفق نشد . استعفا داد و به شهر محل تولدش بوشهر بازگشت و عقد موقت را فسخ کرد.
روزها و شب های من گریه بود و همان اقا باز پیشنهادهای مختلف می داد تا یک روز که در لفافه گفت که می توانم در رشد کاری کمکت کنم .
طاقتم را از دست دادم و با دعوا بیرونش کردم ولی هفته بعد نامه اخراجم را از دفتر ریاست شرکت دریافت کردم.
حالا که برای شما می نویسم مناسب رشته درسی شغلی پیدا نکرده ام و در یک دفتر ساختمانی منشی هستم و همچنان دلم برای عشقم که نشانی از او ندارم تنگ شده و می تپد.
#شما_فرستادین
من و کتاب
می خواستم بگریزم، اما چرا تا آن روز به این فکر نیافتاده بودم؟ شاید جایی نداشتم یا انگیزه ای در کار نبود، و حالا آیا می توانستم؟ آیا کسی باور می کند؟ همهء درد این بود که یا می خواستند آدم را بپوشانند و پنهان کنند، و یا تلاش می کردند لباس را بر تن آدم جر بدهند، و ما یاد گرفتیم که بگریزیم. اما به کجا؟ مرز بین این دو کجا بود؟ کجا باید می ایستادیم که نه اسیر منادیان اخلاق باشیم و نه پرپرشدهء دست درندگان بی اخلاق؟
✍#عباس_معروفی
📚#پیکر_فرهاد
من و کتاب
قدیمترها دلمان که تنگ میشد راه میافتادیم، کیلومتر کیلومتر گز میکردیم و از شوق دیدارِ دوست یا دلبر قلبمان تند تند میزد، گاهی دیدار میشد مُیسر و بوس از کنار هم، اگر هم میسر نمیشد خرجش یه نوشتهی «آمدم، نبودی، رفتم» بود. گاهی هم که نامهای رد و بدل میشد پاکت و کاغذش را جوری بو میکشیدیم که عطر دوست یا دلبر را از دلش بیرون بکشیم. کمی که گذشت تلفن آمد. صدا نشست جای دیدار و سیم تلفن شد چارهی دلتنگی. همینجور هی گذشت و گذشت و رسیدیم به شبکههای اجتماعی. دلمان که تنگ میشد لایکی میزدیم، کامنتی میگذاشتیم و ...
حالا رسیدهام به وایبر و تلگرام و...
دلتنگی که سراغم میآید میروم توی لیست کانتکتهای تلگرام. عکسهای پروفایل را نگاه میکنم، یکهو میبینم فلانی ازدواج کرده، یا آن یکی سگ خریده. گاهی هم تصویر سیاه میشود یا خطی سیاه و اریب گوشه عکس مینشیند، میفهمم که فلانی سوگوار شده، غمگین میشوم اما تسلیت هم نمیگویم، انگار عادت کردهام به گذشتن، شاید هم یکجور ترس از آغازِ کلام میافتد به جانم...
بین همین بالا و پایین کردنهای لیست، میرسی به «او»، بهانهات هم برای چککردن کانتکتهایت همین بوده اصلا، رسیدن به او، تا وقتی بهش نرسیدهای دلت شور میزند، حالش چطور است؟ کجاست؟ معشوق و معشوقهی کسی شده یا نه؟... پیدایش میکنی. اگر بخندد خیالت راحت میشود، میگویی خدا را شکر، دلش خوش است، اما وای به روزی که ببینی غمگین است، نه اینکه پیام بدهی و بپرسی از غمش، نه، تو زیادی دوری، فقط غمگین میشوی، بعد با خودت میگویی شاید تا چک کردنِ بعدی تلگرام حالش خوب بشود، بعدتر هم از برنامه خارج میشوی و میخزی توی غار خودت...
دنیاست دیگر... گاهی خبر گرفتن از آدمها به همین مزخرفیست و تماشای عبارتی مثل «لست سین فلان ساعت» هم میشود چارهی دلتنگی... کاریاش هم نمیشود کرد، باید صبر کنی ومنتظر باشی ببینی تکنولوژی چه خواب جدیدی برای دلتنگیهایت دیده...
من و کتاب
آهنگی که گذاشتی قلبم رو لرزوند...
راستی تو می دونی پُر شدن یعنی چی؟ منم نمی دونستم!
بابام هم هر وقت می خواست عکس های قدیمش رو ببینه این آهنگ رو می ذاشت. اون عاشق آلبوم های عکسش بود اما یکی رو از همه بیشتر دوست داشت، آلبوم دهه سوم زندگیش، وقتی به عکس های اون آلبوم می رسید، سکوت می کرد، آروم تر ورق می زد و با اندوهی به فکر فرو می رفت. من همیشه ازش می پرسیدم چرا عکس ها و خاطرات به این خوبی غمگینت می کنه؟ و اون می گفت عکس های بیست و چند سالگیم من رو پُر می کنن، ولی من نمی تونم پُر شدن رو واست معنی کنم، باید حسش کنی...
سال ها گذشت و من سی و چند ساله شدم، روزگارم یکنواخت می گذشت و با اینکه خالی بودن رو با تموم وجود احساس می کردم اما هنوز معنی پُر شدن رو نفهمیده بودم.
تا اینکه یه روز تو خیابون یه آشنای قدیمی رو دیدم، یکی که سال ها پیش دوستش داشتم و ما با هم روزهای خوبی داشتیم اما اون یه روز بی هوا همه چیز رو رها کرد و رفت.
مسیرمون یکی بود و ما واسه مدتی تو اون خیابون هم صحبت شدیم، از خاطرات خوبمون گفتیم، خنده هامون، دیوونه بازی هامون، ولی هر دومون فهمیده بودیم که ما دو تا دیگه اون آدم های سابق نیستیم، تغییر کردیم، بزرگ شدیم و شاید دیگه واسه هم فقط یه غریبه آشناییم.
بعد از ساعتی پیاده روی ما از همه جدا شدیم و اون سوار اتوبوس شد و واسه من دست تکون داد، وقتی اتوبوس رفت نمی دونستم دقیقا چه حسی دارم، چون آدم نمی دونه کسی رو که قبلا دوست داشته و فراموش کرده، وقتی بعد از مدتی ببینه چه حسی بهش داره، تنها چیزی که فهمیده بودم این بود که حس عجیبی دارم، انگار به گذشته برگشته بودم و با خودم رو برو شده بودم، اسم این حس رو گذاشتم پُر شدن، پُر از گذشته ای که آدم رو تکون میده، حالا اگه میشه اون آهنگ رو دوباره بذار..
📚آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی
✍#روزبه_معین
من و کتاب
یه روز میگیم رشت، یه روز سیستان، یه روز جنوب، یه روز اصفهان، یه روز تهران و...
همهجای این سرزمین جای زخمهایی هست که همش یه روزی همزمان درمان میشه!
#اصفهان
من و کتاب
وقتی خداوند دنیا را آفرید، عادت داشت که در همین دنیا و در میان بازار زندگی کند. ولی زندگیش روز به روز مشکل تر می شد زیرا مردم همیشه با شکایت ها و مشکلاتشان به سراغش می رفتند: همسر کسی بیمار است و فرزند کسی مرده است و دیگری بیکار است.... انواع شکایات و مشکلات مردم. و مردم حتی ملاحظه نمی کردند که روز است یا شب: بیست و چهار ساعته مجبور بود به شکایات مردم گوش بدهد و طبیعی است که حوصله اش سر برود!
عاقبت از مشاورانش نظر خواهی کرد. گفتند، "... اول اینکه آفریدن این دنیا خطایی بزرگ بود! و دوم اینکه زندگی تو در چنین دنیایی نیز اشتباه بوده است. حالا فرار کن چون این مردم تو را خواهند کشت!"
خدا پرسید، "به کجا فرار کنم؟"
یکی گفت، "به قله ی اورست برو."
خدا گفت، "شما آینده را نمی دانید. من از گذشته و حال و آینده با خبرم. به زودی مردی به آنجا خواهد رسید. و وقتیکه مرا ببیند، به زودی همان مشکلات شروع می شوند: اتوبوس ها و جاده ها و هواپیماها و رستوران ها همه جا ساخته خواهند شد... چون مردم به آنجا خواهند آمد تا مشکلات و مسائل خودشان را بازگو کنند. بازهمان اوضاع شروع می شود."
کسی دیگر گفت، "پس بهتر است به کره ی ماه بروی."
خدا گفت، "شما نمی فهمید. هیچ جایی نیست که انسان دیر یا زود به آنجا راه پیدا نکند."
در اینجا یکی از مشاوران پیر که عادت داشت کمتر سخن بگوید در گوش خدا زمزمه کرد، "من جایی را می شناسم که انسان هرگز به آنجا راه نخواهد یافت: تو فقط به درونش برو.
او همه جا را خواهد گشت ، ولی هرگز درون خودش را نخواهد گشت."
و خدا گفت، "این به نظر منطقی می آید." و از آن زمان تاکنون، خداوند در درون شما زندگی کرده است.
اینک من آن راز به شما گفته ام، بستگی به خودتان دارد: اگر مایلی بروی و با او ملاقات کنی، به درون برو! ولی شکایت نکن! درواقع، او از دیدار تو بسیار خوشحال خواهد شد، زیرا هزاران سال است که کسی را ملاقات نکرده است، فقط گاه گاهی!
و کسانی که به او رسیده اند، با ساکت شدن، هشیار شدن و آگاه شدن به او دست یافته اند. آنان اهل شکایت کردن نیستند ، آنان اهل مزاح و خنده هستند. و من به شما می گویم: خداوند در خنده است که به شما ملحق می شود.
من و کتاب
کارل پوپر فیلسوف انگلیسی و اتریشی تبار قرن بیستم برای سنجش دموکراسی و آزادی مردم در نظامهای سیاسی یک معیار بسیار جالب دارد.
کارل پوپر میگوید:
پرسش اصلی این نيست که چه کسی بايد حکومت کند، بلکه اين است که در کدام نظام سياسی میتوان يک دولت بد و نالايق را بدون خونريزی برکنار کرد؟
یعنی موضوع صرفا بر سر شايستگی و ناشايستگی حکمرانان نيست، بلکه موضوع بر سر این است که در صورت به قدرت رسيدن سياستمداران نالايق، امکان برکناری مسالمتآميز آنان از قدرت وجود داشته باشد.
و از آنجا که در یک نظام دمکراتیک میتوان قدرت را از هر دولت ناکارآمدی دوباره سلب کرد، هر دولتی که بر سر کار است ناچار است چنان رفتار کند تا شهروندان از آن خشنود باشند و دوباره آن را انتخاب کنند.
من و کتاب
امروز 5 مرداد، سالروز درگذشت محمدرضا شاه پهلوی است.👑
یادش گرامی و نامش در تاریخ این سرزمین ماندگار...
من و کتاب
بگذار دیگران شِکوه کنند که عصرِ ما بدکاره است؛ شِکوهی من این است که عصرِ ما پَست و بیمایه است. چراکه عصرِ ما شور ندارد. افکار آدمیان مثل بندِ کفش نازک و شل-و-وِل است و خودشان هم به رقتانگیزیِ دخترانِ بندبافاند. افکاری که ایشان به دل دارند پستتر و بیمایهتر از آن است که گناهآلود شمرده شود... امیالِ ایشان کاهل و بیحال و شورهایشان خوابآلود است. اینان، این مزدورانِ پولپرست، به وظیفهی خویش عمل میکنند لیکن بهسانِ یهودیان، اندکی از سطحِ سکه میتراشند؛ خیال می کنند حساب خدا هرقدر هم دقیق باشد باز هم می توانند سرِ او کلاه بگذارند و قسر در بروند. واقعا که! قباحت دارد: از همین روست که جانِ من همواره پَر میکشد برای بازگشتن به هوایِ عهد عتیق و نوشتههای شکسپیر. لااقل در آنها آدم احساس میکند انسانها هستند که سخن میگویند. در آنجا آدمها متنفر میشوند، عشق میورزند، دشمنِ خویش را میکُشند و چندین نسل از اخلافِ او را نفرین میکنند: در آنجا آدمها گناه میکنند.
✍#سورن_کیرکگور
📚 #یا_این_یا_آن
من و کتاب
بعضی آدمها، جهنمِ آدمهای دیگرند! با حرفهایی که میزنند، قضاوتهایی که میکنند و خونِدلهایی که به خوردِ دیگران میدهند!
بعضی آدمها انصافاً از آتش هم بدتر میسوزانند! و حضورشان سختترین عذاب الهی است..!
«دیدارِ یارِ نامتناسب، جهنم است»
من و کتاب
🔮🔮🔮
💎برترین کانالهای تلگرام:
📕کتابهایی که دنبالشی:
@farin_ebook
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
شب جنگ و صبح ظاهرن همهچی عادیه!
نه هیچی عادی نیست.
عمرمون جوونیمون زندگیمون دلخوشیهامون همه و همه برباد رفته سر لجبازی یک عده!
این وضعیت اصلن عادی نیست وقتی صبح از خاب بیدار میشی میبینی هرچی که داری و نداری ارزششون نصف شده و فقیرتر شدیم
انگار ما و این خاک نفرین شدیم...
مجاناً محکوم به تماشای رجاله بازی و گند و گه کاری هستیم، پوستمان کلفت شده هیچ جور تأسفی هم برایمان باقی نمانده. جای یک دقیق آسایش نیست. گاهی از مقاومت خودم وحشت می کنم.
#از_میان_نامه_ها
من و کتاب
یکی از بزرگترین چالشهای زندگی من و هم نسلهای من این بود که، باید از خودمون در مقابل کسانی محافظت میکردیم که قرار بود مراقب ما باشن. خانواده ایرانی، با سبک تربیتی ناقص، تخم مهرطلبی، رقابتهای بیهوده، مقایسههای پوچ و ترس رو در جان ما انداخت، اینکه کاری نکردن بسیار بهتر از انجام دادنش هست، «بیرون نرو، چون سیگاری میشی»، امروز ما نسلی شدیم که جرات پریدن نداره، جسارت فریاد در برابر ظلم رو نداره، نسلی که همیشه منتظر هست، منتظر چیزهای خوب، ولی دنیا اینطوری کار نمیکنه، به همین خاطر هست که در اوج شلوغی، باز تنها هستیم، نسلی که در یک جایی از فضا و زمان متوقف شده، هر روز داره در منجلابی از خاطره و آرزو دست و پا میزنه، پر از گمشدههایی که یکباره مثل یک هیولا، تو خلوت تمام وجودش رو میبلعه.
✍️ا.م
من و کتاب
#چهل_سالگی
۴۲ سالگی؛ و همین نسخهی ناتمام
من در هیچ دسته ای جا نمی شدم، از تمام چهارچوب ها و کادرها می زدم بیرون... نه منزوی بودم نه اجتماعی، نه درونگرای مطلق نه برونگرای محض.
گاهی از مهربانی سَر می رفتم و گاهی بدجنس ترین آدم دنیا می شدم. گاهی دلم لَک می زد برای حرف زدن و بودن کنار آدم ها و گاهی چه دیوانه وار تقلا می کردم تنها بشم. من به هیچ گروهی تعلق نداشتم.
گاهی یک کودکِ لجباز بودم که دلش همبازی می خواست و گاهی یک بالغِ فهمیده و مسئولیت پذیر... گاهی محکم و با اراده و جسور بودم و گاهی شدیدا شکننده و آسیب پذیر و ضعیف... گاهی بی خیال و شاد و گاهی غصه دار و دغدغه مند و غمگین. من نسخه کامل هیچ دسته ای نبودم.
من خودم بودم و این کار را سخت تر می کرد، من حتی بلد نبودم تظاهر کنم که کامل هستم، که نقاب بزنم و خودم را جمع و جور کنم و از دسته خاصی نزنم بیرون و شبیه تر شوم به آدم ها... که اینقدر فاصله نگیرم و اینقدر حس نکنم با همه فرق دارم...
که نترسم از دنیا... که تصور نکنم زمینی نیستم و هیچ سیاره ی دیگری هم مسئولیتِ منِ غیرقابلِ توصیف را به عهده نمی گیرد...
و امسال، موقع فوت کردن عدد ۴۲، تنها یارِ دبستانیم، هدیه اش به من این بود:
تو با همه آدما فرق داری، تو از یه دنیای دیگه حرف میزنی، تو هیچ شبی نمی خوابی، تو تک درختِ کیارستمی هستی، تو دنبال دریا می گردی تا برنگردی، تو از دور نزدیکتر می شی، تو اونی هستی که وسط یه مهمونی پر از آدم میره تو بالکن، تو چیزهای عجیب برای گفتن داری، تو برعکسِ همه از ستاره ها خوشت میاد نه از ماه، تو مرگی و همیشه تو زندگی وجود داری، چون تو جنست یک چیز دیگه ست، من از تو خوشم میاد نه از آدما.
موقع دریافتش با لبخند به خودم گفتم:
من میدونم نسخه کامل هیچ چیز و هیچ کس نیستم، من فقط خودمم، تکه ای از هزار تضاد و تناقض و تجربه، با زخم ها و رویاها، رسیدن و نرسیدن هایی که مرا ساخته اند، شاید قرار نبود کامل باشم قرار بود خودم باشم و فقط همین را بلدم...
🤍✨️✍
من و کتاب
نگران نباش که بقیه راجع به تو چه فکری می کنن
نگران این باش که یه جایی از زندگی
برسی به نقطه ای که با خودت بگی
این اونی نبود که دلم میخواست
یه جایی که شاید برای خیلی کارا دیر شده باشه..
درود و مهر عزیزانِ جان
#آدینه_بکام
#سماع
من و کتاب
#شاهنامه_خوانی
قسمت: نوزدهم
موضوع:.زادن فریدون از مادر
من و کتاب
📚#شیخ_مرتضی_دعانویس
✍#اسماعیل_پور_سعید
داستان زندگی طلبهای که از جهل مردم
نهایت بهره را میبرد و جیبش مثل سایر
هم مسلکانش انتهایی ندارد...
من و کتاب
#معرفی_کتاب 📚
📚 #زنها
✍#بوکفسکی
کتاب زن ها (Women) اثر چارلز بوکوفسکی به بررسی روابط انسانی و دیدگاه انتقادی نویسنده به جایگاه و وضعیت زنان در جامعه میپردازد. این داستان، داستان زندگی یک نویسنده میانسال و رابطه او با یک مجسمهساز است که قصد دارد مجسمهای از او بسازد. خلاصه داستان: شخصیت اصلی داستان، مردی پنجاه ساله و نویسندهای مشهور به سبک نوشتن بدون سانسور است. او با یک زن مجسمهساز آشنا میشود که میخواهد مجسمهای از او بسازد. طی این فرآیند، نویسنده با زنان مختلفی در ارتباط است.
من و کتاب
#داستان_کوتاه 📚
📚 «یک جفت جورابِ زنانه!»
✍ #عزیز_نسین
🌿هوسِ زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضعِ مالی خانوادۀ همسرم پایینتر از خانوادۀ خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفتهبود. نمیدانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است، اما کارمندان به او میگویند عاصم جورابی!
سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سربهراهی هستی میخوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت میشی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم میگن عاصم جورابی!
▫️پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا میکنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد: وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانوادۀ طبقه پایین بگیرم که با دار و ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهرۀ چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم . صباحت زن زندگی بود. بهش میگفتم امشب بریم رستوران؟ میگفت: نه چرا پول خرج کنیم؟ میگفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ میگفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟
تا اینکه براش به زور یه جفت جورابِ خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یهروز گفتم عزیزم چرا جوراب تازهات رو نمیپوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنهام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمیپوشی؟ جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همونروز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!
رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم... ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیراهنش هم از مُد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسریهای خانوم!
تا اینکه یهروز دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفتهای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیۀ خونه ساده نبود، اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیۀ خونه عوض شد. صباحت توی خونۀ باباش رادیو هم ندیده بود، اما توی خونه من شبها تلویزیون میدید!
▫️چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمیشد بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین میخواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم.
حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایدهآل من بود نمیشد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگلتر بود! کارش شدهبود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیآورد تو خونه من ویسکی میخورد! مدام زیر لب میگفت: آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!
اوایل نمیدونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد، خودم هستم!
مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم میشکست و براش جوراب نمیگرفتم!
من و کتاب
#چهل_سالگی
همیشه هم این خوب نیست که آدم دنیایش بزرگ باشد...
مثلا خود من؛ بچه که بودم پنج شش ساله تصورم از "پول"، چیزی بود که بشود با آن از بقالی سر کوچه یک مشت گندم برشته یا آرد نخود خرید...
یا مثلا تصورم از یک سفرِ رویایی، مسافرتِ رفت و برگشتِ "کلاس تا دفتر مدرسه" بود...! زمانی که گچ، توی دستِ معلم تمام میشد و برمیگشت و چشم میچرخاند بین بچهها و آخرِسر، من انتخاب می شدم که پاشو برو از دفتر گچ بیار"
وااای...و من مثل یک پیامبرِ برگزیده از پشت نیمکت مبعوث می شدم و راهروی بهشت را طی می کردم و می رفتم دفتر؛ از خودِ "خدا" که داشت پشت میزش چایی میخورد، یک جعبه گچ می گرفتم و وقتی وارد کلاس می شدم، چشمِ همه ی بچه ها با حسرت میچرخید به سمت من و... نگاهم می کردند با حسرتی که به یک "از فرنگ برگشته"
✍ ا.م
من و کتاب
نه چنان ابلهم که همچون پدر و مادرم دین دار باشم و نه توانسته ام دین داری هوشمندانه تری را دریابم. برزخ نشینم میان ایمانی که هر گز به آن بر نخواهم گشت و ایمانی که هنوز نیافته ام .کافرم و حسرت ایمان به دل دارم . اما برای نجات خویش،باید به معمایی قدیمی پاسخ دهم:«چه باید کرد؟»یا معمایی کهن تر از آن:«چرا چنین است؟»داستان روشنفکری دینی،داستان همین برزخ نشینان است. داستان نویسندگان و سخنورانی که ایمان کهن را بی بازگشت میبینند و در جست و جوی ایمان تازه اند برای جامعه ای که در برزخ«دیگر هرگز»و«نه هنوز»زیست میکند. این داستان شگفتیست که از احمد کسروی آغاز میشود و با شریعتی،بازرگان،فردید و سروش پیش میرود تا به مصطفی ملکیان میرسد. محصول این اندیشه اما نه فرشته ی پیام آور،ابلیس وسوسه گر بوده که با وعده ی دانش و حیات،برهنه میسازد و هبوط میدهد .شاید به این دلیل که خواست ایمان تازه محال است و بهشتیان همواره ابلهانند و یا به این دلیل که به «چه باید کرد؟» بیشتر اندیشیده اند تا «چرا چنین است؟».
✍..؟
من و کتاب
#داستان_شاهنامه
قسمت: هجدهم
موضوع: خواب دیدن ضحاک
من و کتاب
مهم تر از لبخند "چشمخند" است
گاهی لبانت به خنده باز میشوند،
اما چشمانت غمی را به دوش میکشند!
گاهی صدای قهقهه هایت درفضا میپیچد
اما در عمقِ چشمانت گریه پنهان شده است!
گاهی به ظاهر خوبی اما،
چشمانت چیزِ دیگری را نشان میدهند!
"چشم ها" این دو گردالیِ کوچک،
چه رازها که در دلِ سینه نگه میدارند
و چه شکست هایی را که بروز نمیدهند!
نکند حواسمان پرتِ خنده ی تصنعیِ
کسی شود
و چشم هایش را از یاد ببریم!
زبانِ چشم ها را فهمیدن کارِ سختی نیست؛
کافیست جنسِ غم را بلد باشی...
درود و مهر دوستان
غم به دور ❤️
من و کتاب
این یک خاطره را بگویم و بروم. نزدیک به نیم قرن پیش، میخواستم با یکی از دخترهای دانشکدهی مکانیک دوست بشوم. من هیچوقت راهکار مناسب برای دوست شدن با دخترها و نشستن بر مسند پادشاهیِ قلبشان را یاد نگرفتهام. اینکه از کدام در وارد بشوم و سوار کدام اسب سفید بشوم و چطور صدایم را مثل یک عاشق دلخسته از حوالی پانکراس بدهم بیرون که دلشان را بلرزانم. اینها برای من از شخم زدن چهل هکتار زمین بایر-حوالی کوتعبداله- هم سختتر بود. معالوصف عزمم را جزم کردم تا دختر دانشکدهی مکانیک را گرفتار خودم کنم. فقط یک کار از دستم برمیآمد. آخرین روز ترم، یک نامهی عاشقانه-حماسی برایش بنویسم و شمارهی تلفن خانهی اهواز را پانویس کنم و توی خیابان جلفا-همان جا که ماتیز را پارک میکرد- بدهم دستش. بعد جلدی سوار قطار بشوم و بروم اهواز. بشینم روبروی تلفن قرمز توی اطاق پذیرایی و تمام تابستان زل بزنم بهش و منتظر بمانم تا عاشقم بشود و زنگ بزند بهم. دو ماهی روی این نقشه و نامه کار کردم. تمام سلولهای خاکستری و سفید و سیاه مغزم را به کار انداختم و دو صفحه برایش نامه نوشتم. رومئو و مجنون و خسرو باید جلوی این نامه لنگ میانداختند. طوری که خودم هم آن را میخواندم، عاشق خودم میشدم. روز آخر ترم، برگهی امتحان فلان را تحویل دکتر شجاعی دادم و مقتدارانه رفتم زیر درخت چنار آن طرف خیابان جلفا ایستادم تا رقمزنندهی آیندهی درخشانِ من، امتحانش را تمام کند و بیاید سوار ماتیز بشود و من نامه را بدهم بهش و خلاص. توی خیالم، تا بیاید، سه بار تا مراسم حنابندان و ماه عسل رفتم و برگشتم. بالاخره آمد. اما تنها نیامد. با یکی از پسرهای الدنگ دانشکده برق آمد. خوش و خرم سوار ماتیز شدند و از روی سفرهی عقد ما رد شدند و رفتند. من ماندم یک نامهی نخوانده. همانجا پارهاش کردم و ریختم توی جوی آب خیابان جلفا و رفتم میدان راهآهن و قطار و الخ. بدون تلفن قرمز.
حالا بعد از نیم قرن، از همهی ماجرا، فقط به آن نامه فکر میکنم. نامههای نخوانده و به مقصد نرسیده برای من از قرمهسبزی و انگور یاقوتی هم جذابترند. سالها پیش داشتم مراسم گلدن گلوب را تماشا میکردم و اسپیلبرگ کاندیدای بهترین کارگردان شده بود. که خب انتخاب نشد و یکی دیگر که یادم نیست کی بود، شد بهترین کارگردان. آن لحظه من فقط یک فکر به ذهنم رسید. فکر کردم که اسپیلبرگ شب قبلش لابد یک یادداشت آماده کرده و گذاشته توی جیبش که اگر برنده شد، آن را پشت میکروفون بخواند. مثلا در آن از همه تشکر کند و بگوید رمز موفقیتش توکل به خدا بوده و کمک والدین و دود چراغ. اما حالا که برنده نشده، کاغذ یادداشت همانطور تا شده ماند ته جیب کت سیاهش. لابد از سالن که زده بیرون، یادداشت را بیرون آورده و جرش داده و ریخته توی جوی آب جلفای ایالات متحده. چی نوشته بود؟ خدا میداند.
چقدر حیف که ایننامهها قبل از خوانده شدن، پاره میشوند. یادداشتی که یک نفر مینویسدشان تا سر وقت موعدش آن را بخواند. ولی وقت موعدش نمیآید. یا یکی با ماتیز از رویش رد میشود. مثل نامههایی که سربازها برای معشوقشان مینویسند و میگذارند توی جیب بغلشان. اما قبل از فرستادن، از غیب تیر میخورد توی همان جیب بغل و نامه و قلب طرف را شرحهشرحه میکند. این یادداشتها برای آیندهای قشنگ نوشته شدهاند. آیندهی قشنگی که هیچوقت رخ نمیدهد. این یادداشتها بعد از منقضی شدنشان، خواندنیتر هم هستند. نگارهای هستند از آیندهای که میشد رقم بخورد اما رقم نخورد. آلترناتیو محقق نشده. به نظرم باید یک آرشیو درست کنیم و نامههای ته جوی آب خیابان جلفا را جمع کنیم و بخوانیمشان و ببینم دنیا چه رنگهای دیگری میتوانست به خودش ببیند که ندیده است. والا.
✍ فهیم
من و کتاب
ناگهان در خانه میپیچد صدایِ در
سوی در گویی ز شادی میگشایم پر
اوست،
آری، اوست
آه ای شهزاده،
ای محبوبِ رویایی
نیمه شبها خواب میدیدم که میآیی...
#فروغ_فرخزاد
آدینه بکام تون
نور باشد و نور...
من و کتاب
- چرا قتلعامِ دیماه غرب را تکان نداد؟
تیرِ خلاص در پیشانی، کشتار در بیمارستان، کشتار با اسنایپ و دوشکا، کودککُشی، خانوادهکُشی، و جنایتهای کمنظیرِ دیگر احتمالاً به این دلیل افکارِ عمومیِ غرب را به لرزه نینداخت که رژیم با حمایتِ پراکسیهای اخوانالمسلمین (قطر، ترکیه، و شرکا) در رسانه و آکادمیِ غرب توانست چپِ جهانی را به این جمعبندی برساند که یکی از اعضای «اردوگاهِ خودی» قتلعام کرده و مهمتر اینکه این عضوِ اردوگاه در جنگِ فعال با اسرائیل است.
رژیم توانست این روایت را غالب کند که برجستهشدنِ این قتلعام باعث میشود روایتِ «غزة» کمرنگ شود. نایاک، اسلامگراهای غرب و شرق، محورمقاومتیها و البته اکثریتِ نیروهای چپِ ایرانی هم به یاریاش آمدند تا روایت بسازند که موساد در خیابانهای ایران بود و رژیم دهها هزار پرواسرائیل را قتلعام کرد.
چپِ جهانی همانگونه که گولاگ و هولومودور و جهشِ بزرگِ چینِ مائو و کشتارِ خمرهای سرخ را مسکوت گذاشته بود، این قتلعام را هم گذاشت. عادت و تجربه و انگیزه داشت. بعلاوه، مواضعِ ضدحماسِ ایرانیان عزمِ چپ را نهفقط در پرهیز از همدلی که در بایکوتِ قتلعام جزم کرد. متفکرانی که دههها کتابهایشان ویترینِ کتابفروشیهای ایران را قبضه کرده بود کلمهای حرف نزدند و دولتهای چپ از محکومکردنِ جنایت تن زدند. خبری از کفیلهای زندانیانِ سیاسی نشد و احساسات ظریف سلبریتیها جریحهدار نشد. دولتهای اروپایی نیز کاری جز اقدامات نمادین نکردند.
در یک کلام: «موضوعی بشری» تبدیل به «موضوعی اردوگاهی» شد و توطئهٔ سکوت شکل گرفت. دستآخر راستِ انزواگرای امریکا هم به بایکوت پیوست و جبههای وسیع و نایکدست در بایکوت شکل گرفت. دیدیم که عمدهٔ نهادهای حقوقبشری و نهادهای عالیهٔ سازمان ملل نیز فروگذار کردند و رو برگرداندند.
قتلعام دیماه آزمون اخلاقی نیروهای سیاسی جهان بود. چپهای اروپایی، نهادهای حقوقبشری، حزب دموکرات امریکا، کنشگرانِ سیاسی (از ترکیه تا مصر) و متحدانشان یا مطلقاً سکوت کردند یا به رژیم یاری رساندند. چپهایی که ادعا میکردند در «سمت درست تاریخ» ایستادهاند، سمتِ قتلعامکنندگان ایستادند. آنها که برای کاهشِ نرخِ باروریِ فُکهای دریای شمال عالم و آدم را عاصی میکنند صلاح ندیدند که برای حرفزدن از قتلعام در ایران کالری مصرف کنند.
ملّتِ ما در عصرِ اینترنت و هوشِ مصنوعی در وضعیتیست که روزگاری اوکراینیها، روسها، چینیها، کامبوجیها، و بهنحوی یهودیان در اوجِ کشتار و بایکوت تجربه کرده بودند. چنین است و بود. با چنین جهانی سروکار داریم. در این جهان کمابیش تنهائیم. تنها و تنها خودمان را داریم. باید به پشتوانهٔ میراثِ عظیمِ خونینی که بر سر دست و روحمان داریم لحظهای از روایت و روایت و روایتِ این جنایت کوتاه نیاییم. اگر یهودیان آشوویتس را از اعماق بایکوت به اعماق وجدان بشری کشاندند، ما نیز میتوانیم. باید بتوانیم.
✍آزاد عندلیبی
اگر دوستانی مشتاق خواندن تحلیلهای روز دارید، لطفاً شناسهٔ کانال را در اختیارشان قرار دهید:
من و کتاب
مثل دیوانهها شده بودم و از درد خودم کیف میکردم. یک کیف ورای بشری ، کیفی که فقط من میتوانستم بکنم و خداها هم اگر وجود داشتند نمیتوانستند تا این اندازه احساس کیف بکنند. در آنوقت به برتری خودم پی بردم ، برتری خودم را به رجالهها ، به طبیعت، به خداها حس کردم. خداهایی که زاییده شهوت بشر هستند. من یک خدا شده بودم . از خدا هم بزرگتر بودم. چون یک جریان جاودانی و لایتناهی در خودم حس میکردم.
✍ #صادق_هدایت
📚 #بوف_کور - ص۱۲۶
📜نسخه دستنویس
من و کتاب