15930
تجربه ونظرات اعضا بدون ذكر نام بهترين راه برای شناخت و درك همسران از خواسته های همدیگر 🔴آیدی ارتباط و تبلیغ 👇 @hamsaraaneAdmin همسران موفق 👇 @Hamsaraane خانمهای قری*مختص خانم ها* 👇 @ide_Hamsaraane مخصوص آقایان:👇 @mardee_zendegi
#پیام_ناشناس
سلام دوستان نیاز به راهنماییتون دارم
من۲۸ و همسرم۳۱
من دوماهی میشه اومدم خونه خودم ولی بدون عروسی قرار شد سال دیگ بگیریم،اینم بگم جز خانواده خودم و همسرم کسی خبر نداره و از اول پای تموم سختیهاش وایسادم و پشتش بودم در صورتی که خانوادش پشتشو خالی کردن و حتی بهش ضرر زدن، بخاطر کار همسرم از تهران اومدم شهرستان از طرفیم تهران نمیتونست خونه بگیره و مشکل مالی داشت،الان از خانوادم دورم و منم اینجا میرم سرکار کمک خرج باشم مشکل من اینه تو این دو ماه چنتا دعوا بد داشتیم البته ما۵سال دوست بودیم قبلش مشکل جدی نداشتیم این اواخر فقط دعواهامون زیاد شده بود ک مشاوره گفت بخاطر دوری از همدیگس و برید پیش هم تا عروسی بگیرید، آخرین دعوامون که همین چند روز پیش بود بخاطر این بود ک تولد من بود و من خودم به همسرم گفتم دستت خالیه کادو نگیر یا یه چیز کوچولو بگیر ولی خب توقع داشتم حداقل تولدم یه کار قشنگ بکنه حالا ک از خانوادم دورم و تو غربتم یکم خوشحالم کنه دیدم شب قبل تولدم یه کیک و یه کادو کوچیک گرفته خب تا اینجا اوکی بود مشکل من اینه اومد کیکو گذاشت شمعو فوت کردم بعد کنار همون کیک دراز کشید سرش رفت تو گوشی و فوتبال نمیدونم متوجه منظورم میشید یانه ولی خب خیلی بهم برخورد اصلا توقع کار خاصی نداشتم ولی میتونست همون کیکو بده کافه سر کوچه بریم اونجا یا دستمو بگیره بگه تولدته بریم قدم بزنیم یا یکم ذوق داشته باشه اما نداشت چند وقته حس میکنم ذوق نداره و توجهش کم شده وقتیم میگم قسم و آیه که اینجوری نیست و حتی بیشتر از قبل دوست دارم خلاصه گذشت و چیزی نگفتم تا فرداش خب فهمید ناراحتم پرسید چرا وقتی گفتم چرا ناراحتم برعکس قبلنا که بهم حق میداد گارد گرفت تو کارای منو نمیبینی دوست داری اونجوری ک خودت میخوای محبت کنمو... اینم بگم پارسالم اینجوری شد نشستم صحبت کردم گفتم ببین من اینو دوست دارم اینجوری خوشحال میشم تولدم برام مهمه بخدا توقع خاصیم ندارم فقط یکم توجه ک بفهمم برای توام مهمه اینم بگم من خودم این کارارو براش کردم ک ببینه و یاد بگیره دو ساله که شب تولدمو خراب میکنه و دعوا میشه از طرفی دوماهه اومدیم اینجا هنوز خیلی راحت رابطه کامل نتونستیم داشته باشیم مثلا من شنیدم اوایل ازدواج همه ذوق دارن هرشب یا یه شب درمیون رابطه دارن نمیگم ما اینجوری نبودیم اما ذوقی تو همسرم ندیدم حتی شده ۲_۳شب رابطه نداشتیم کلا متوجه شدم خیلی ذوقی نداره و این بیشترین ناراحتی منه حتی احساس میکنم دعواهای دیگمم بخاطر اینه کلا از رابطه منم سرد شدم دیگه بدنم میلی نداره مثلا اول ک اومدیم اینجا دوست داشتم باهم بریم حموم اما تا خودم نگفتم نیومد دوست نداشتم هی خودم بگم تا یبار تو دعوا بیان کردم فرداش گفت باهم بریم حموم دوباره هفته بعدش یادش رفت، منم خیلی اونجوری گرم نیستم که بگم روزی۲ بار رابطه میخوام ولی خب اینجوری هم نه و دوست داشتم همسرم تشنه من باشه اما نیست حتی بعد عقدمون میگف تا عروسی نگیریم رابطه کامل نباشه ک من خودم گفتم ما معلوم نیست کی عروسی بگیریم و خودم پیش قدم شدم الآنم ۵ روزه قهریم من حرف نمیزنم و غذا خوردنمو جدا کردم اما جای خابمو نه اونم حرف نمیزنه و شبا از من با فاصله میخوابه واقعیتش دارم به جدایی فکر میکنم و میخوام برگردم تهران و از نو شروع کنم ولی میترسم و دوسش دارم هنوز اما هیچ تلاشی حتی تو این ۵شب نکرده که حتی حرفی بزنه اما خب اینم بگم شب دعوا حرفای خوبی نزدم مثلا گفتم دارم به جدایی فک میکنم یا گفتم از تو حس حامی بودن نمیگیرم ک یه مرد پشتمه یا گفتم از لحاظ جنسی تو منو راضی نمیکنی و منو سرد کردی و دیگ از رابطه داشتن با تو بدم اومده اما خب اگر نباید میگفتم باید چکار میکردم متاسفانه سیاست زنانه ندارم چیزی بود ک مشاوره هم بهم گفت و گفت مشکلی ندارید فقط اگر سرد باشه و تو گرم پیرت میکنه و ادامه ندید
منم میترسم بمونم و چندسال دیگ نتونم ادامه بدم اونوقت بجای۶ سال از عمرم ۱۰ سال از عمرم هدر رفته باشه
توروخدا دوستانه راهنماییم کنید و زخم زبون نزنید
@arHamsaraane
این ۱۰ مورد رو قبل ازدواج باید بدونی
توصیه های خانم متاهل به خانم مجرد
@ide_Hamsaraane
#پیام_ناشناس
سلام
من یه مدتی طولانی با اقایی در ارتباط بودم که وقتی رابطه به سمت جدی شدن رفت تازه مشکلاتمون رو متوجه شدم و من این رابطه رو تموم کردم ولی این تموم شدنا قطعی نبود هی بر میگشتیم بهم باز تموم میکردیم از دفعه اخر که قطعی تموم شده بود یکسالی میگذشت که من تو یکی از هدیه های این اقا برای خودم دعا پیدا کردم اصصصلا به اینچیزا اعتقاد نداشتم و خیلی بی اهمیت سپردم به یکی برد پیش یه دعانویس و بهش نگفته بود که اینو از کجا پیدا کردم و اون دعا نویسم گفته بود مادرش براش نوشته دعای مطیع شدنه!
بخاطر این مهملات من زیاد جدی نگرفتمش ولی الان ۴ سال از اون ماجرا میگذره سنم نزدیکه ۳۰ شده و تقریبا هیچ ادمی تو زندگیم موندگار نیس یا یه ایراد خیییلی بزرگ و بدی داره
اطرافیان میگن کار اون دعاست اما من اونو دور انداختم و اصلا اعتقاد نداشتم ولی انقدر که گفتن دیگه شک دارم
شما جای من باشید چیکار میکنید من خیلی وقته تنهام و واقعا نیاز به همدم و یه ادم نرمال دارم
@arHamsaraane
#پیام_ناشناس
سلام ، خانومی هستم ۲۵ ساله ، همسرم یکسال از خودم کوچیکتره ، ۴ ساله باهم ازدواج کردیم و قبلش باهم دوست بودیم ، برخلاف سن کم جفتمون از اون بچه های سختی کشیده بودیم و توی سن کم همو پیدا کردیم و برخلاف مخالف خانواده ها ، خصوصا خانواده همسرم ما ازدواج کردیم ، اونم بعد سه بار خواستگاری که هر سری یک طور مادرهمسرم مجلس رو بهم میزد و دعوا راه مینداخت ، بعد ازدواجمون هم چالشها از سمت خانواده همسرم ادامه داشت ، به استدلال اینکه ما تورو نمیخواستیم هیچ کاری برای ما نکردن ، نه مجلسی نه عروسی نه شب چله ای هیچی ، فقط یک حلقه نشون گرفتن و یک النگو ریز موقع عقدمون و تمام ، کل دوران عقدمون بخاطر کوچیک ترین موضوعی دعوا راه مینداختن و به خانوادم بی احترامی میکردن چون توی این چالشها انقدر اونا بی منطق بودن خانواده من پشت ما درمیومدن و اونا کفری تر میشدن ، اینم بگم همسرم قبل ازدواج بدون هیچ حقوقی پیش پدرش کار میکرد و وقتی بعد ازدواج ما شوهرم گفت یا بهم پول بده یا میرم جای دیگه کار میکنم دعواها شروع شد ، پولم که میدادن میزدن به فحاشی و توهین ، که چرا با زنت میری بیرون غذا میدی مرگش کنه و اینا ، از این ۴ سال شاید همسرم دوسال و نیم رو با خانوادش قهر بوده و هر سری هم فقط بخاطر اخلاقیات خاصشون ، از وقتیم رفتیم خونه خودمون بدتر هم شدن ، برای وسایل هم خانواده من اکثر وسایلمو قسطی خریدن برام ، موقع ماشین خریدمون کمک کردن و یکسال و نیم عقدمون خونه پدرم بودیم کلا ولی خانواده همسرم فقط یخچال و تلویزیون و یک تخته فرش و نصف پول مبلمون ، همیشه تولدها ، روز مادر ، روز پدر ، دست پر رفتم و اونا طوری رفتار کردن که انگار من انجام وظیفه کردم ، بارها بهم توهین کردن و فقط استدلالشون این بود تو انتخاب ما نبودی ، در صورتی که از نظر سطح فرهنگی خانواده من بالاتر هستن ، اینم بگم توی این ۴ سال من و همسرم از زیر صفر مطلق زندگی ساختیم که همه انگشت به دهن موندن و خیلی سخت تلاش کردیم و دوتایی کار کردیم تا تونستیم تمام وسایل خونه ، رهن خونه و ماشین بخریم ، اینارو گفتم پیش زمینه داشته باشید تا بتونین بهتر قضاوت کنین ، حالا الان بعد اینهمه وقت چندماه پیش فهمیدم برادرشوهرم که دوسال و نیم از همسرم بزرگتره( ۲۷ سالشه )و طی این سالها خانواده همسرم همیشه یک طور دیگه دوستش داشتن و همیشه بین ایشون و همسرم فرق میذاشتن (بهش پول و ماشین میدادن بره مسافرت و پول تو جیبی و کلا ماشین پدرشوهرم و تمام پولا دست ایشون بود ) رفته با یک خانوم ۴۱ ساله که دختر ۲۱ ساله داره ازدواج کرده و خانواده هم در جریانن و اوکی هستن ، چندین سال هم با این خانوم دوست بودن و ما میدونستیم و حتی تمام مسافرتهارو با ایشون میرفت ولی خب چون بحث دوستی بود بینشون من و همسرم هیچی نمیگفتیم ، و این موضوع ازدواجشون رو هم خود برادرش به همسرم گفته ، من وقتی اینو فهمیدم از درون آتیش گرفتم ، اینکه تمام این سالها منی که یک دختر خانوم کم سن بودم بارها ازار دادن ولی با همچین وضعیتی اوکی هستن ! بازهم به رو نیاوردم ولی موضوعی پیش اومد و خانواده همسرم دوباره شروع کردن به قضاوت و تهمت زدن به من ، منم طاقت نیاوردم و بالاخره به روشون آوردم ، گفتم چطور اون خانوم براتون عزیزه و قابل احترام مگه من چیکارتون کردم؟مادرهمسرمم از همین حرف من سواستفاده کرد و یک دعوای بزرگ راه انداخت ، به مادرم زنگ زد و گفت عروس ۴۰ ساله گرفتم خوب کردم دلم خواست و کلی به من توهین کرد ، از اونورم به همسرم زنگ زدن همین الان زنتو طلاق بده بیا خونه ما وگرنه دیگه تموم و همسرم منو انتخاب کرد ، از اونموقع پنج شیش ماهی میگذره و دقیقا همون روزا که دعوا شده من نمیدونستم و باردار بودم ، الان تقریبا ۵ ماهمه ، همسرمم همچنان با خانواده اش قهره و گهگاهی درتماسن ، از طرفی دلم میسوزه که همسرم خانواده اش در کنارش نیستن ، از طرفیم واقعا دیگه نمیخوام این آدمارو ببینم چون میدونم چشم دیدنمو ندارن و ازم متنفرن ، به نظرتون به قطع رابطه ادامه بدم یا آشتی کنم فقط بخاطر همسرم؟
@arHamsaraane
#پیام_ناشناس
سلام وقتتون بخیر
اقا هستم و در مورد بحث حجابی که داخل گروه گذاشته شده پیام میدم دیدم یک سری اقایون حرفایی میزنن که باعث میشه ابروی ما مردا از بین بره و خانم ها بهمون بی اعتماد بشن
اینکه ۹۵ درصد مرد ها خانم هارو نگاه میکنن و تحریک میشن یا گفته شده سر شوهر هاتون قسم نخورید ما اونارو تو اداره خودمون میبینیم چی هستن یا اگر عرضه ی چیزی زیاد بشه قبل اینکه بیان خونه میرن به مکان هایی که خیانت کنن این ها همه باعث شک و بی اعتمادی میشه نخواستم اونجا پیام بدم چون امکان اینکه بقیه نخونن هست خانم های محترم مردا به این شکلی که این موجودات میگن نیستند دائم التحریک نیستند به خانه و خانواده وفادار هستند درسته ادم خیانت کار هم هست اما همه این گونه نیستند که این اقایون تو گروه عنوان کردن واقعا باعث خجالته شما آبروی هرچی مرد هست رو میبرید و همه مثل شما همه چیو با پایین تنه نمیسنجن و نگاه جنسی ندارند
برادرانه میگم در انتخاب همسر دقت کنید بیرون از اینجا مرد های درستکار و خانواده دار وجود دارندو
اقایون این گروه واقعا زن ستیز هستن و خسته نباشید میگم بهتون که در مقابل حرف های نادرست این افراد سکوت نمیکنید
امیدوارم پیامم رو داخل کانال بزارید تا خانم ها و بقیه بدونن که مرد ها این چیزی نیستند که این افراد داخل گروه عنوان میکنن ممنون از شما
@arHamsaraane
#پیام_ناشناس
سلام و وقت بخیر
من ۲۸ سالمه
مدت بسیار طولانی با یک آقا در ارتباط بودم، قرار بود ازدواج کنیم اما با مخالفت شدید خانواده ایشون مواجه شدیم (به دلیل اینکه باید سنتی ازدواج میکرد نه این مدلی و اینطوری که پسرشون خودش بره زن بگیره ابروشون میره) و من خودم وقتی این وضعیت رو دیدم کات کردم.
الان ۶ ماه گذشته اما هیچ تغییر مثبتی در حال روحی من ایجاد نمیشه، وقتی مادرم صحبت خواستگار رو میکنه عصبی میشم و همش اون آقا جلوی چشمامه، خصوصا وقتی شرایط خواستگار رو میشنوم و میبینم که حتی یک هزارم شرایط اون آقا هم نمیشه، واقعیتش ته دلم امید دارم و یک جورایی حتی منتظرم که شاید برگشت، و تو مغزم اینطوریم که اگر برنگشت هم من دلم نمیخواد ازدواج کنم.
البته از ازدواج سنتی هم خیلی خوشم نمیاد، دلم میخواد خودم با یکی آشنا بشم
ولی خب یا محیط هایی که داخلشون هستم خیلی شرایط آشنایی ایجاد نمیکنن
مثلا جایی که شاغلم همه متاهلن
یا اگر آشنایی صورت بگیره خیلی پسر اهل خانواده و سر به راهی پیدا نمیشه، دنبال روابط گذری ان
ولی باز مشکل این موارد نیست
مشکل اصلی اینجاست که مادر بنده هر روز، گاها روزی دو سه بار این موضوع رو یادآوری میکنن که سنت داره بالا میره
خواستگار هات رو رد نکن دیگه نمیتونی ازدواج کنی
و به هر بهونه توی شوخی، توی جدی، تو هر صحبتی بحث رو میکشونه به سمت اینکه من باید ازدواج کنم
انقدر این موضوع داره تکرار میشه که دیگه آزار دهنده شده و دلم میخواد از خونه برم
الان خیلی گیجم و نمیدونم باید چیکار بکنم؟ خواستگار هارو ببینم؟ به سمت سنتی پیش برم؟ انقدر مادرم این موضوع رو گوشزد کردن که حس میکنم اگر تا چند وقت دیگه ازدواج نکنم قراره تا ابد تنها بمونم و بمیرم 😅
به نظر شما سن ازدواج بنده گذشته؟
@arHamsaraane
حالم خوب نیس رفقا
میدونم بیشتر از یک ماه گذشته...
ولی واقعا خوب نیستم
اگه سوالی دارید تو همین پست،کامنت بذارید..
دوستان خیانت رو به پایین اتفاق میوفته؛
یعنی کسی که خیانت میکنه دنبال بهترش نیست،آسونتر میخواد
طرف نه جذابتره نه خاصتر فقط فشار کمتری بهش میاره!
-خیانت معمولا فرار از پیچیدگیه نه رفتن به سمت کیفیت ، بخاطر همین همیشه کسی که تازه اومده چند لول پایینتر از کسیه که باهاش تو رابطس!
@Hamsaraane
سلام وقت همگی بخیر
من یک مشکلی برام پیش اومده که خیلی دارم بابتش از خانواده ی خودم حرف میشنوم و یک وقتایی میگم شاید درست هست حرفاشون و من دارم اشتباه میکنم ممنون میشم راهنماییم کنید
من خانم هستم و نزدیک دو سال هست که عقد کردم خانواده ی همسرم خیلی مخالف ازدواج من و همسرم بودن به دو دلیل یک اینکه ما رو از خودشون پایین تر میدیدن و دو اینکه چون خودشون اوضاع مالی زیاد خوبی نداشتن نظرشون این بود عروس خیلی پولدار بگیرن تا حمایتی که خودشون نمیتونن بکنن رو خانواده ی همسر پسرشون حداقل بکنه تا پسرشون زندگی خوبی داشته باشه. بعد از کلی مخالفت وقتی دیدن همسرم از تصمیمش منصرف نمیشه بالاخره اومدن خاستگاری و تمام رفتارهاشون از بالا به پایین بود که انگار منت گذاشتن اومدن خاستگاری و در صورتی که الان که وارد زندگیشون شدم متوجه شدم نه تنها از ما بالاتر نیستن از هیچ نظر بلکه فقط ادای ادمای باکلاس رو در اوردن که همیشه خانواده ی من بابت این رفتاری که کردن تو سرم میزنن که چقدر این ها جیب خالی پز عالی بودن. تو شهر ما مراسم عقد با خانواده ی دختر هست ولی نه تمام هزینه ها موقع مراسم عقد گفتن ما رسم داریم که تمام هزینه های عقد با دختر هست و تمام هزینه های عروسی با پسر هست و ما عروسی میگیریم و ما قبول کردیم و یک عقد خیلی خوب گرفتیم بدون اینکه خانواده ی همسرم یک ریال هزینه کنن .
بعد از یک ماه از عقد ما که گذشت دیدم دارن کم کم روی ذهن من کار میکنن که عروسی گرفتن کار عاقلانه ای نیست و چرا شام بدیم به مردم و مردم بیان مفت بخورن و ما به جاش پول عروسی رو میدیم به خودتون . الان که کم کم تصمیم داریم عروسی بگیریم هیچ حرفی نمیزنن در مورد عروسی که شما عروسی میگیرید نمیگیرید و یا ما بهتون پولی بدیم کمکتون کنیم هیچی کلا نگفتن، اینم بگم که به غیر از کادو ی عقد که یک تیکه طلای سبک دادن به من دیگه تا الان کادوی درست و حسابی ندادن به من و کلا هرچی کادو گرفتم از طرف همسرم بوده. میدونم اوضاع مالی ندارن که ذره ای کمک کنن چه برای گرفتن خونه چه عروسی ولی خیلی ناراحتم بابت اینکه روز اول به بهونه ی عروسی تمام هزینه های عقدو انداختن گردن ما درصورتی که میدونستن هیچ وقت قرار نیست عروسی برای من بگیرن و الان حس میکنم مارو خر فرض کردن و از ما سواستفاده کردن و مدام این کارشون رو خانوادم دارن تو سر منم میزنن که تو چرا هیچی نمیگی بهشون ، منم میتونم به همسرم بگم عروسی بگیر ولی چون هیچ پشتوانه ای نداره و خونه هم نداره نمیتونم بهش فشار بیارم و تو شهر ما اصلا کادو هم خوب نمیدن که حداقل پول عروسی تا حدودی جبران بشه. واقعا موندم چیکار کنم جواب خانوادمو چی بدم از یه طرف واقعا خانواده همسرم در حق ما بدی کردن اگه از اول میگفتن ما نداریم مشکلی نبود ولی اینکه مارو ساده فرض کردن و جوری رفتار کردن که خیلی زرنگن و خیلی از ما بالاتر هستن حال منو بد میکنه. الان نمیدونم کوتاه بیام یا این کوتاه اومدن باعث میشه مجبور بشم تو اکثر مسائل کوتاه بیام.
#پیام_ناشناس
سلام.هشت ساله ازدواج کردیم.از روز اول شاغل بودم .پا به پای همسر کار کردم.اضافه کاری برداشتم . تعطیلات رسمی سرکار بودم.از تفریحات و خریدم زدم تا زودتر خونه و ماشین خوب بخریم .مهندس یک شرکت معتبر با درآمد عالی.از همون روز اول ی حساب مشترک باز کردیم .ایشون شغلش آزاد بود.ی وقتایی درآمد نداشت.ولی درامد من ثابت بود.یک روز مادر و خواهرش نشستن زیر پاش.نمیدونم چی شد.گفت میخام شریک شم با خواهرم.یه خونه زیر قیمت بخریم.خونه خریدن بنام خواهرش.بقیه پول هم زمین و ماشین خرید.خلاصه اون حساب خالی شد یهو.گفتم ما با هم شریکیم.باهم پس انداز کردیم .پس بیا حداقل زمین به نام من کن.یا سه دنگش .گفت نه.چه معنی داره.مردی گفتن ،زنی گفتن .مال و اموال باید بنام مرد خونه باشه.دعوا کردم ،گریه کردم،التماس کردم.با زبون خوش حرف زدم،فایده نداشت.خورد شدم .دیوار اعتمادم یهو فرو ریخته بود و من زیر آوارش بودم.خودم رو بازنده تمرین آدم دنیا میدیدم.دلم شکست .احساس کردم همه این هشت سال ،منو برده اقتصادیش میدیده...شروع کردم به گرفتن بدترین تصمیمات زندگیم..فردای همون روز استعفا کردم.از شغل و شرکتی که عاشقش بودم.علیرغم مخالفت شدید رییس شرکت .و بعد هم خیانت کردم.منی که تو این هشت سال اگر جنس مخالف از روبرو رد میشد ،سرمو میانداختم پایین که حتی چشم تو چشم نشم باهاش.با یکی دیگه دوست شدم .انقد از همسرم متنفر بودم که دوس داشتم منو کنار اون آقا ببینه.مثل روزی که خوردم کرد ،خورد بشه .همه زندگیم شد انتقام.در صورتی که کسی که از یکی دیگه متنفره و دنبال انتقامه ،در وهله اول به خودش داره بد میکنه .ضربه میزنه.تو خانواده ما ،دختر با لباس سفید میره ،بالباس سفید برمیگرده.خانوادم نمیزارن جدا شم . کنار کسی زندگی میکنم که هیچ اعتماد و علاقه ای بهش ندارم...ممنون میشم کسی که میتونه مثل یک انسان اَمین کمک کنه پیام بزاره.ما بقی پیامها که حاوی توهین و تحقیر باشه نمیخونم .کلی غم تو دلم هست ،نمیخام بهش اضافه کنم .. بنظرتون گذشته رو فراموش کنم و برگردم سمت همسرم؟!همین سخته که نمیتونم بازم دوسش داشته باشم .اون آقایی که بهش علاقه مند شدم چی؟چجوری دورش کنم از خودم؟. ایشون میخاد که از همسرم جدا شم و باهم ازدواج کنیم ولی من شرایطشو ندارم واقعاً ..یک راه درست پیش روم بزارید لطفاً.
@arHamsaraane
#پیام_ناشناس
سلام و درود به همگی
من پسری ۳۰ساله هستم که خداروشکر کار و درآمد خوبی دارم، و خونه و ماشین هم دارم،به قول گفتنی دستم به دهنم میرسه
من تا سن ۲۵ سالگی یعنی بعد فارغالتحصیلی و رفتن به دانشگاه خیلی مشتاق ازدواج بودم،اما به دلایلی پیش نرفت، به مرور با گذر زمان از اون اشتباه کم شد،به طوری که الان هیچ میلی به ازدواج کردن ندارم،هرچند دختر کم تو دست و بالم ندارم و حتی مسافرتم تنها نمیرم ولی اصلا به دید کیس ازدواج هیچ دختری رو نمیبینم.
اما حالا که تازگیا برادر بزرگترمم ازدواج کرده و من موندم(فرزند آخرم)پدر و مادرم خیلی میگن که مجردی بسه و به فکر زن و زندگی باش
یکم گنگ شدم که چی درسته و چی غلط؟منی که از زندگی الآنم دارم لذت میبرم با همین فرمون برم یا وارد چالش متاهلی و خوبی و بدی هاش بشم؟
اگه ممکنه از تجربه خودتون بگید و بگید که آیا اگر زمان برگرده عقب تصمیم دیگه ای می گرفتید در رابطه با ازدواج؟
از پیش ممنون بابت نظرات و راهنمایی هاتون🙏❤️
@arHamsaraane
جواب هر سوال رو توی کامنت خودش بگید.
Читать полностью…
#پیام_ناشناس
سلام ادمین
میشه دوستان بیان بگن که چه عواملی باعث شده از پارتنرشون جدا بشن؟
چه مواردی توی رابطه واسشون مهم بوده که رعایت نشده و باعث جدایی شده؟
@arHamsaraane
#پیام_ناشناس
سلام امیدوارم حال دل همگی تون خوب باشه
خواهشی که دارم از ادمین محترم امیدوارم پیام منو زودتر در کانال قرار بدید، با تشکر از عزیزان
خیلی نمیخوام وقتتونو بگیرم داستان من خیلی مفصله خواهش میکنم نظرات منطقی تونو برام بذارید.من ۲۰ سالمه و دانشجوی شهر دیگه هستم و پارتنرم ۲۹ سالشه
و تقریبا ۱۰ ۱۱ ماهی از رابطه ما میگذره
نحوه آشنایی به این صورت بود که من ایشونو تو محل کار مون دیدم و خودم هم پیش قدم شدم یک جورایی و واقعا از ایشون خوشم اومده بود تمام احساساتم درگیرش شده بود و دیدم ایشونم حسایی به من داشتن خلاصه اوکی شدیم باهم ، از نظر رفتاری و شخصیتی و ظاهر واقعا ادم اوکیی هست و مورد پسند منه درکل پسر خوبیه
با اینکه سطح درامدش قرار نیست عالی و بالا باشه چون بالاخره فرهنگی هست اما اینم برای من مشکل بزرگی نیست
مشکلی که باهاش رو به روییم شرایط خانوادگی بد ایشون هست
پدرش خونه نشین و مریضه و یه برادر کوچیکتر داره و تو مخارج چند سالی هست که به عنوان پسر بزرگتر کمک دست مادرشه و بعد از سرکار خودش که میاد خونه، مشغول کار اونا میشه
با اینکه احساس دلسوزی دارم با اینکه واقعا دوسش دارم، و احترام میذارم به حس مسئولیت پذیریش ولی نمیتونم حس خودمم نادیده بگیرم، من حس میکنم با این شرایط ما وضعیت خوبی نداریم در آینده، اصلا نمیدونم قرار هست چی بشه، تا الان خیلی در موردش بحث کردیم به نتیجه خاصی نمیرسیم فقط چون دوتامون نمیتونیم دل بکنیم گفتیم بذار زمان بگذره بذار ببینبم چی میشه
اما اصلا نمیدونم وضعیت بهتر میشه یا نه
خیلی نگران و مضطربم با این سن
بعضی از اطرافیانم ک در جریان این ماجرا هستن میگن با این شرایط مالی و اینهمه مسئولیتی که این آدم داره بهتره رها بکنی تو هنوز سنی نداری و خیلی فرصت های بهتری پیش میاد و خانواده ای نداره که نه تتها تو امر عروسی و ازدواج کمک کنن بلکه یچیزی هم شما باید به اونا بدین که خب البته وظیفه فرزندیشه، اینم جا داره بگم در راستای این وظیفه فرزندی خیلی جاها از خودش و پولش گذشته و میگذره و این خیلی بیشتر منو ناراحت میکنه .
خیلی وقته دارم فکر میکنم، از اول رابطه مونو همه ی اینچیزا رو به من گفته بود با این حال من از همون موقع فکر میکنم، یه روز امیدوارم، یه روز نا امیدم
اصلا نمیدونم با خودم چند چندم
همش دارم میسپرم به خدا
با اینکه میدونم اصلا قرار نیست شرایط آسونی باشه بخاطر احساسم نمیتونم بگذرم ازش، اینم بگم تو یکی دوتا از بحث هامون خودش با زبون بی زبونی میگفت که از من جدا شی برای خودت بهتره آینده خیلی برام ترسناک بنظر میاد و فلان..
حقیقتا تو دو راهی بدی هستم
اگه تجربه اینطوری داشتید و دیدید خیلی ممنون میشم کامنت کنید.❤️
@arHamsaraane
#پیام_ناشناس
سلام. من و خانمم ۴۰ سالمون هست. تازه ازدواج کردیم.
توی خونواده هامون بچه کوچیک زیاد داریم. نظر هر دوتامون بچه دار شدن نیست. توی دوره آشنایی با هم صحبت کردیم و نظر جفتمون همین بود.
میخواستم بپرسم کسی هست وازکتومی انجام داده باشه بتونه راهنمایی کنه چون شنیدم ممنوع هست. آیا درسته؟ دکترها انجام میدن؟ و هزینه هاش حدودا چقدره.
@arHamsaraane
ایرانیان بیشترین احترام را به زن میگذاشتند. جشنی به نام سپندارمذگان میگرفتند که بزرگداشت مادر زمین، مادر و دختران بودو تقریبا اندازه نوروز ارزش داشت.
این روز در گاهشماری خیامی مصادف با ۲۹بهمن است که ۶روز اینطرفتر آمده [به نسبت ۵اسفند باستانی]
روز مهرورزی، زن و زمین که امروزه آن را روز عشق ایرانی هم مینامند و گرامی میدارند
به یاد عشقهایی که ناتمام ماندند.🖤
@ide_Hamsaraane
در سال ۲۰۱۴، گروهی از روانشناسان در دانشگاه واترلو متوجه نکتهای نگرانکننده شدند.
همان افرادی که به دوستانشان توصیههایی آرام، شفاف و حتی ظریف میدادند، وقتی نوبت به زندگی خودشان میرسید، آشفته و واکنشی عمل میکردند.
اینها افراد بیتجربهای نبودند؛
مشاور بودند، بنیانگذار بودند، درمانگر بودند، مدیران ارشد بودند.
کسانی که دیگران برای شفاف فکر کردنشان در شرایط فشار به آنها پول میدادند.
یکی از مدیران شرکتکننده در پژوهش، بخشهای بزرگی را بازسازی کرده بود؛
اما وقتی از او خواسته شد درباره تصمیم شغلی خودش فکر کند، ذهنش در حس فوریت و خودقضاوتگری فرو رفت.
پژوهشگران این پدیده را «پارادوکس سلیمان» نامیدند؛
با الهام از حضرت سلیمان در کتاب مقدس که به خردمندی در امور عمومی مشهور بود، اما در زندگی شخصیاش با آشفتگی روبهرو شد.
مسئله هوش نبود؛
مسئله «فاصله» بود.
وقتی مشکل مربوط به خودت است، دستگاه عصبی مدارهای تهدید را فعال میکند.
هویت درگیر میشود.
احساس فقدان شخصی میشود.
و مغز میدان دید را تنگتر میکند.
اما وقتی مشکل مربوط به دیگری است، فاصله باعث وضوح میشود.
قضاوت کندتر، گستردهتر و دقیقتر میشود.
همان ذهن؛
فقط با فاصلهای متفاوت.
شگفتانگیزترین بخش پژوهش، تشخیص نبود — بلکه راهِ معکوس کردن آن بود.
وقتی شرکتکنندگان درباره خودشان بهشکل سومشخص صحبت کردند، گویی داشتند به یک دوست مشاوره میدادند، کیفیت قضاوتشان فوراً بالا رفت.
چیز جدیدی اضافه نشد.
چیزی «تعمیر» نشد.
فقط فاصله دوباره برقرار شد.
تو هرگز در دیدن راهحلها ناتوان نبودی؛
فقط بیش از حد به بوم نزدیک ایستاده بودی.
تا به حال فکر کردهای اگر آنقدر عقب بروی که کل تصویر را ببینی، چه چیزهایی آشکار میشود؟
@Hamsaraane
#پیام_ناشناس
سلام
من چن ساله با یه دختری دوست شدم و تو این مدت هم رابطه مون بالا پایین زیاد داشته و گاها شده تا چن ماه هم باهم قهر باشیم
این خانوم تو کوچکترین بحث ها بهم بی احترامی میکنه و یه مدت بعد دوباره پیام میده
بعبارتی با دست پس میزنه با پا میکشه جلو
و اصرار به ازدواج داره وقتی هم میگم بهم احترام نمیذاری دوباره همون آش و همون کاسه اس
از طرفی من دلم به حالش میسوزه نمیتونه محکم جواب رد بهش بدم و نمیخوام دلش بشکنه
از طرفی هم نمیخوام باهاش ازدواج کنم و عذاب وجدان میگیرم شما بفرمایید من چیکار کنم
@arHamsaraane
#پیام_ناشناس
سلام دوستان من دختری سی و پنج ساله هستم .شاغل و دانشجوی ترم آخر کارشناسی ارشد .با وجود موقعیت نسبتا خوب اجتماعی و تحصیلی متاسفانه تا به حال خواستگار مناسبی نداشتم. یعنی کلا دو تا خواستگار بیشتر نبوده که اونا هم خودشون من را نپذیرفتند.بگذریم مثل همه دخترا پیشنهاد دوستی زیاد داشتم ولی از اون جایی که اکثر پسرها تو رابطه دنبال سکس هستند و این مساله با ارزش های من جور در نمی اومد از دوستی هم گذشتم .کلا چند سالی بود قید ازدواج و عشق را زده بودم و خودم را با درس و کار سرگرم می کردم .از طرف دیگه دختر خیلی ساده ای محسوب میشم مثل بقیه دخترا اهل آرایش آن چنانی و لباس های خاص و لوندی و عشوه زنانه شاید به این دلیله که ازدواجم به تاخیر افتاده در هر حال بعد از مدت ها آقایی بهم معرفی شدند که دکترای روانشناسی دارند .موقعیت تحصیلی و شغلی و چهره شون را دوست دارم و به دلم نشسته چند بار با هم تلفنی صحبت کردیم البته ایشون شهر دیگه ای هستند و هنوز نتونستیم حضوری هم را ببینیم. اما مشکلی که وجود داره اینه که ایشون قبلا یک بار ازدواج کردند و دو فرزند دو قلوی پسر هشت ساله از اون ازدواج دارند .در ضمن حضانت بچه ها با ایشونه .حتی تلفنی به من گفتند که همسر سابقشان حاضر شدند مهریه شون را ببخشند ولی بچه ها را بگیرند ولی ایشون قبول نکرده و گفته همه حق و حقوقت را می دم بچه ها برای من باشند. با توجه به جمیع جهات به نظرتون آیا ایشون برای من فرد مناسبی هست یا نه ؟از یه طرف از تنهایی خسته شدم میگم سنم بالا رفته و شاید دیگه خواستگاری نداشته باشم از طرف دیگه آمادگی بچه داری همین اول زندگی را ندارم .خواهش می کنم من را راهنمایی بفرمایید مخصوصا اگه خانم هایی هستند که با آقایی با شرایط مشابه ایشون (یعنی مطلقه و دارای فرزند )ازدواج کردند و بچه ها هم پیش خودشون بودند تجربیاتشون را بگند .ممنونم
@arHamsaraane
دوستان دقت کنید پیام ها برای بیشتر از یک ماه پیش هستن
خواهش میکنم لطف کنید نمک روی زخم نباشیم ، با هم مهربونتر باشیم
ممنونم
جواب هر سوال زیر همون سوال داده بشه.
بازم ممنونم
#پیام_ناشناس
سلام روزتون بخیر
من خانمی ۲۲ هستم، ازتون یه سوال داشتم.
ببخشید اگر خیلی واضح مطرح میکنم و پیشاپیش ممنون از پاسخهاتون❤
من تازه نامزد کردم و گاهی باهم رابطه داریم نه بصورت کامل اما خب ارضا میشیم
سوالم اینه، باید بعد هربار برم دستشویی؟ یا اینکه با دستمال خودم رو پاک کنم کافیه؟
چون فکر میکنم نیازی نیست هربار برم
اما خب قبلا هیچ تجربه ای نداشتم، میخواستم بدونم این بده؟ یا حتی تو نظر پارتنرم، زشته که نمیرم؟🤦🏻‍♀️😅
@arHamsaraane
سلام
فقط اومدم بگم دعا میکنم همگی سالم باشید....
با سلام و عرض معذرت از تمامی اعضا
آقا هستم ۳۳ ساله خانومم ۲۷ ساله
مشکل جدی که من دارم اینه دنبال فانتزی رابطه با یه زوج دیگه هستم
۵ ساله ازدواج کردیم و من تو این چند سال این فانتزی رو داشتم و دارم ولی خانومم مخالفه خودمم نمیتونم بیخیال این فکر و فانتزی بشم و میخوام که تجربش کنم
از یه طرفی هم زنمو دوس دارم نمیخوام لطمه ای به زندگیم و خانوادم برسه موندم چیکار کنم
اگر کسی در این باره چیزی میدونه ممنون میشه راهنمایی کنه
@arHamsaraane
سلام
خانومی ۲۹ ساله با دوتافرزند هستم
شوهرم چندین بار بمن خیانت کردن در حد پیام دیدم ازش ولی سر بارداری دومم با یکی تو رابطه بودن و بعد زایمانم متوجه شدم و با شرایط روحی بدی روبرو شدم
قصد جدایی داشتم ک بخاطر فرزندانم منصرف شدم ولی الان دیگه حالم خوب نیس و با اینکه شوهرم قسم خورد دیگه تکرار نکنه ولی من دیگه بخاطر دروغایی ک بهم گفته و خیانتاش اعتماد از دست دادم و شکاک و بدبین شدم همین روی رابطمون موثر بوده و من عصبی و بداخلاق شدم و همش بحث داریم و نگرانم
بنظرتون چیکار کنم بیخیالش بشم و با بچه هام خوش باشم و اینقدر خودمو رنج ندم
شوهرم خیلی بی تفاوت و عادیه ولی من خیلی فکری شدم و جوش میزنم راهنمایی کنید چطور ذهنمو آروم کنم و ارامش داشته باشم
@arHamsaraane
#پیام_ناشناس
سلام
من ۲۷ سالمه مجردم ولی باکره نیستم
فقط با یه نفر رابطه داشتم و الان پشیمونم
میخوام ازدواج کنم این موضوع رو باید به همسر آیندم بگم یا نه ؟!
@arHamsaraane
سلام خدمت دوستان عزیز
من و شوهرم 38 سالمونه (هم سنیم) و تازه بعد 13 سال بچه دار شدیم الانم بچمون 18 ماهشه وضع مالی معمولی رو به پایین داریم و هر دو شاغلیم البته شعل همسرم ثبات چندانی نداره خودم و همسرم از ته دل دوسداریم یک بچه دیگه داشته باشیم برای اینکه پسرم تنها نباشه اما منطقی که نگاه میکنیم از نظر مالی ،سنمون و اینکه خیلی تو بزرگ کردن بچه به خودمون سخت میگیریم از لحاظ روانیش کشش بزرگ کردن یه بچه دیگ سخته برامون به نظرتون با این شرایطی که براتون گفتم بچه دیگه آوردن معقول و منطقی هست یا نه ؟
@arHamsaraane
#پیام_ناشناس
دوستان بیاین بگید چه نشونهای تو دوران آشنایی نادیده گرفتی که بعدش واستون درس شد؟
@arHamsaraane
#پیام_ناشناس
سلام دوستان
خانوم هستم و مجرد
مدتی با آقایی در ارتباط بودم که کات شد،
تو این مدت قطع ارتباط، که مدتشم کم نیست یک سال شده ، نمیتونم از ذهنم خارجش کنم ،هر ساعت و هر دقیقه تو فکرشم مثل روزهای اول ،فکر میکردم با گذر زمان ، کم کم فراموشش کنم ولی نمیشه نمیتونم ،درمونده شدم ، انگار ذهنم فریز شده
حوصله هیچ کار و هیچ کسی ندارم ،وسط مشغله ها هم ،تو ذهنمه💔
حتی نمیتونم با کسی دیگه وارد رابطه شم.
چه راه کاری (یا حرفی ...کتابی...) برای خارج شدن از این وضعیت پیشنهاد میکنید؟
@arHamsaraane
#پیام_ناشناس
سلام دوستان من همون خانومی هستم که گفتم دوست دختر قبلی همسرم پیگیر هستن
من مشکلی با دوستی خواهرشوهرم ندارم، مسئله من اینه که دوستدختر قبلی همسرم زیادی پیگیر منه.
هر جا میرم یه جوری خودش رو میرسونه، حتی قبل از نامزدیمون هم اینطور بود.
یه بار هم از خواهر همسرم خواسته بود تو شرکت همسرم کار کنه که نامزدم مخالفت کرد.
حقیقتا من آدم بسته ایی نیستم که این مسائل روم تاثیری بزاره مشکل من فقط زیاد روی کردن ایشون هست که بعد از حدود ۵-۶سال همچنان پیگیری میکنن😑
الان دیگه انقدر جلو رفته که داره به دوستای منم نزدیک میشه و این قضیه واقعا منو اذیت میکنه.
من حسادت ندارم، اما وقتی کسی وارد حریمم میشه برام عذابآوره.
رفتاراش جوریه که انگار میخواد نظر من یا همسرم رو جلب کنه، و من فقط میخوام از زندگیمون بیرون بمونه
در واقع همسرشون هم آدم بسیار متینی هستن و این حرکات رو از این خانوم اصلا درک نمیکنم
@arHamsaraane