به اوّل همه کاری تأمل اولیتر
بکن، وگرنه پشیمان شوی به آخر کار
به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی
شب شراب نیرزد به بامداد خمار
زِمام عقل به دست هوای نفس مده
که گِٕرد عشق نگردند مردم هشیار
#سعدی
@Ariya
یک درد دل بس است برای قبیله ای
روشن شود هزار چراغ از فتیله ای
@Ariya
همه ساله بخت تو پیروز باد
همه روزگار تو نوروز باد
#فردوسی
@Ariya
دوباره میسازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گُل،
به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون،
به سیل اشک روان خویش
دوباره ، یک روز آشنا،
سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم،
ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام،
به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن،
ز نعره ی آنچنان خویش
کسی که « عظم رمیم» را
دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه ،
به عرصه ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز،
مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می کنم
کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق
بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل،
چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی،
بجاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی،
ز گرمی دمان خویش
دوباره می بخشی ام توان،
اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره می سازمت به جان،
اگر چه بیش از توان خویش
#سیمینبهبهانی
@Ariya
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
باغ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مستان و این بستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سرگردان مکن
جمع و شمع خویش را برهم مزن
دشمنان را کور کن شادان مکن
نیست در عالم ز هجران تلختر
هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن
#مولانا
@Ariya
بلندی یافت کوه از پای در دامن کشیدنها
به سنگ آمد سر سیلاب، از بیجا دویدنها
من از روییدن خار لب دیوار دانستم
که ناکس، کس نمیگردد از این بالا نشینی ها
#افسرکرمانی
@Ariya
هر روز به شیوهای و لطفی دگری
چندان که نگه میکنمت خوب تری
گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش
بستانم و ترسم دل قاضی ببری
#سعدى
@Ariya
گیرم که به هر حال مرا برده ای از یاد
گیرم که زمان خاطره ها را به فنا داد
گیرم نه تو گفتی، نه شنیدی، نه تو بودی
آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستاد
با آن همه دلبستگی و عشق چه کردی
یک بار دلت یاد من خسته نیفتاد
یعنی به همین راحتی از عشق گذشتی
یک ذره دلت تنگ نشد خانه ات آباد
این بود جواب من دل خسته ی عاشق
شیرین رقیبان شده ای از لج فرهاد
باشد گله ای نیست خدا پشت و پناهت
احوال خودت خوب دمت گرم دلت شاد
#نظری
@Ariya
بندی به پای دارم و باری گران به دوش
در حيرتم كه شهره به بی بند و باری ام
غلامرضا شکوهی
@Ariya
از باغ می برند چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند
فاضل نظری
@Ariya
در دياري که در آن نيست کسي يار کسی
کاش يارب که نيفتد به کسي کار کسی
هر کس آزار من زار پسنديد ولی
نپسنديد دل زار من آزار کسی
شهریار
@Ariya
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنیابزار بنیانکن
ندارم جز زبانِ دل
دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی است
زبان قهر چنگیزی است
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که میخوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسانکش برون آید.
تو از آیین انسانی چه میدانی؟
اگر جان را خدا داده است
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با تو ست
ولی حق را ـ برادر جان ـ
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...
اگر این بار شد وجدان خوابآلودهات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...
فریدون مشیری
@Ariya
اثر ظلم محال است به ظالم نرسد
ناله پیش از هدف از پشت کمان می خیزد
صائب تبریزی
@Ariya
آن درخت کهن منم که زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهی و پا در بند
سر کشیدم به آسمان بلند
شبم از بی ستارگی ، شب گور
در دلم گرمی ستاره ی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
که تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان که با دلم می خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت
گر نه گل دادم و بر آوردم
بر سری چند سایه گستردم ...
هوشنگ ابتهاج ( سایه )
@Ariya
ابر میبارد و من میشوم از یار جدا
چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا؟
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریهکنان، ابر جدا، یار جدا
ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی
چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا
دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم
مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا
نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا
دیده صد رخنه شد از بهر تو، خاکی ز رهت
زود برگیر و بکن رخنه دیوار جدا
میدهم جان مرو از من، وگرت باور نیست
پیش از آن خواهی، بستان و نگهدار جدا
حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی
گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا
امیرخسرو دهلوی
@Ariya
چنان به موی تو آشفتهام، به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
مجال خواب نمیباشدم ز دستِ خیال
درِ سرای نشاید، بر آشنایان بست
#سعدی
@Ariya
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست
طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند
بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی می کند
گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی می کند
سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز
در درونم زنده است و زندگانی می کند
با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من
خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران می رسد با من خزانی می کند
طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند
می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می کند
"شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید
ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند
#شهریار
@Ariya
موج ها خوابیده اند، آرام و رام...
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه های شعله ور خشکیده اند؛
آب ها از آسیاب افتاده است...
در مزارآباد شهری بی تپش،
وای جغدی هم نمی آید به گوش...
دردمندان، بی خروش و بی فغان...
خشمناکان، بی فغان و بی خروش...
آه ها در سینه ها گم کرده راه...
مرغکان سرها به زیر بال ها...
در سکوت جاودان مدفون شده ست...
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها؛
آب ها از آسیاب افتاده است...
دارها برچیده؛ خونها شسته اند...
جای رنج و خشم و عصیان، بوته ها
خشک بُن های پلیدی رسته اند...
مشت های آسمانکوب قوی...
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست...
یا نهان سیلی زنان یا آشکار...
کاسه ی پَست گدایی ها شده ست؛
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان...
و آنچه بود، آش دهن سوزی نبود...
این شب است، آری؛ شبی بس هولناک...
لیک پشت تپه هم روزی نبود...
باز ما ماندیم و شهر بی تپش...
وآنچه کفتار است و گرگ و روبه ست...
گاه می گویم فغانی بر کشم...
باز می بینم صدایم کوته ست...
باز می بینم که پشت میله ها...
مادرم اِستاده، با چشمان تر...
ناله اش گم گشته در فریادها؛
گویدم: گویی که؛ من: لالم، تو: کر...
آخر انگشتی کند چون خامه ای؛
دست دیگر را بسان نامه ای...
گویدم: بنویس و راحت شو به رمز،
تو عجب دیوانه و خودکامه ای...
من سری بالا زنم، چون ماکیان...
از پس نوشیدن هر جرعه آب...
مادرم جنباند از افسوس سر...
هر چه از آن گوید، این بیند جواب...
گوید: آخر... پیرهاتان نیز... هم؛
گویمش: امّا جوانان مانده اند...
گویدم: اینها دروغند و فریب...
گویم: آنها بس به گوشم خوانده اند...
گوید: امّا خواهرت، طفلت، زنت...!؟
من نهم دندان غفلت بر جگر...
چشم هم اینجا دم از کوری زند؛
گوش کز حرف نخستین بود کر...
گاه رفتن گویدم نومیدوار...
و آخرین حرفش که: این جهل است و لج...
قلعه ها شد فتح، سقف آمد فرود...
و آخرین حرفم ستون است و فرج؛
می شود چشمش پر از اشک و به خویش،
می دهد امید دیدار مرا...
من به اشکش خیره از این سوی و باز...
دزد مسکین برده سیگار مرا...
آب ها از آسیاب افتاده، لیک...
باز ما ماندیم و خوان این و آن...
میهمانی، باده و افیون و بنگ...
از عطای دشمنان و دوستان...
آب ها از آسیاب افتاده، لیک...
باز ما ماندیم و عدل ایزدی...
و آنچه گویی، گویدم هر شب زنم؛
باز هم مست و تهی دست آمدی؟!
آن که در خونش طلا بود و شرف...
شانه ای بالا تکاند و جام زد...
چتر پولادین ناپیدا به دست...
رو به ساحلهای دیگر گام زد...
در شگفت از این غبار بی سوار...
خشمگین، ما ناشریفان مانده ایم؛
آب ها از آسیاب افتاده، لیک...
باز ما با موج و توفان مانده ایم...
هر که آمد بار خود را بست و رفت...
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب...
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ!؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب!؟
باز می گویند: فردای دگر...
صبر کن تا دیگری پیدا شود...
کاوه ای پیدا نخواهد شد، امیّد
کاشکی اسکندری پیدا شود...
#اخوان_ثالث
@Ariya
ای گرانجان! خوار دیدستی ورا
زانکه بس ارزان خریدستی ورا
هرکه او ارزان خرد، ارزان دهد
گوهری طفلی به قرصی نان دهد
#مولانا
@Ariya
مژدهٔ وصل میدهد گردش آسمان مرا
هیچ نبود از آسمان این حرکت گمان مرا
@Ariya
سِرِّ خدا که عارفِ سالِک به کَس نگفت
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
حافظ وظیفهٔ تو دعا گفتن است و بس
در بَندِ آن مباش که نشنید یا شنید
#حافظ
@Ariya
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مرد است در کمند غزال
#سعدی
@Ariya
به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم
ز غرور و ناز گفتی، که مگر هنوز هستی؟
فروغی بسطامی
@Ariya
شِکر به شُکر نَهم در دهان مژده دِهان
اگر تو باز برآری حدیث من به دَهان
تو آن نهای که چو غایب شوی ز دل بروی
تفاوتی نکند قُرب دل به بُعد مکان
سعدی
@Ariya
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
قیصر امین پور
@Ariya
چنان که ابر گره خورده با گریستنش
چنان که گل، همه عمرش مسخّر شادی است
چنان که هستیِ آتش اسیرِ سوختن است
تمامِ پویه ی انسان به سوی آزادی است
شفیعی کدکنی
@Ariya
نصیحت همه عالم چو باد در قفس است
به گوش مردم نادان چو آب در غربال
من آنچه شرط بلاغست با تو میگویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
سعدی
@Ariya
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست
وان کس که مرا گفت نکو ، خود نیکوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست
شیخ بهایی
@Ariya
پشه ای در استکان آمد فرود
تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود
کودکی ، از شیطنت، بازی کنان
بست با دستش دهان استکان!
پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
جست تا از دام کودک وا رهد
خشک لب، میگشت، حیران، راه جو
زیر و بالا ، بسته هر سو راه او
روزنی میجست در دیوار و در
تا به آزادی رسد بار دگر
هر چه بر جست تکاپو می فزود
راه بیرون رفتن از چاهش نبود
آنقدر کوبید بر دیوار سر
تا فرو افتاد خونین بال و پر
جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ
لیک آزادی گرامی تر ، عزیز
فریدون مشیری
@Ariya