1865
« و شروع واقعه ، نه از چشمانش ؛ بلکه از نخستین برفِ پاییزیِ / حوالیِ دسامبر / بود » برگرفته از « تراوُشـاتِقلـبِیکعاشِــ🫀ـق » 💌 INSTA : [ https://instagram.com/arounddec.ir ] - - 💬 PM : [ https://t.me/BChatBot?start=sc-982405-xCYI0gL ]
“بی تفاوتی” پایان هر نوع از روابط انسانیه.
Читать полностью…
میگه «آنچه تورا نکُشد، قوی ترت میکند.»
حس میکنم مرزهای قوی بودن در من خیلی وقته ازهم شکافته.
درجوابِ ابلهان آنقدر خاموش ماندیم
که گفتند حرف حساب، جواب ندارد.
•محموددولتآبادیЧитать полностью…
ینی چی که قراره نت وصل شه!
من تازه لایف استایلم هِلثی شده بود🗿.
چه حوصلهاى دارين براى تلافى!
به قول محمود درويش:
همين تو را بس كه من دیگر تو را آنطور كه ميديدم نميبينم...
«هیچ چیز به سودمندی دوری جستن از جلب توجه مردم و کم سخن گفتن با دیگران و بسیار سخن گفتن با خویش نیست.»
•آرتور شوپنهاورЧитать полностью…
باشد که زندگی با تو همان کند،
که تو با دیگران کردی..
شاید اشتیاقِ فراوان من بود که تورا ترساند؛
من در نامهربانی تو هم، خود را مقصر میدانم.
صبح خود را چگونه آغاز کردید؟
به نامِ خدا با این ریمیکس.
از پسِ عبور از تمامِ درسهایی که
در این سالها گرفتم،
اکنون به آنجا رسیده که دیگر
هیچ رفتارِ عجیب و غریبی
باعث آزارم نمیشود.
غصه ی آنچه هنوز رُخ نداده،
نمیخورم.
دیگر خبری از آن استرسِ
روانفرسا نیست.
همانند گذشته خود را
غرقِ افکارِ بی انتها نمیبینم
و خود را بیش از پیش
/دوست دارم.
تراوشاتِقلبِمن👤؛Читать полностью…
ولی یهروزی همتون میفهمید دوست داشتن آدما فقط به این بستگی داره که تا چه اندازه از ناراحت شدنتون ناراحت میشن و تا چه اندازه واسه اینکه ازشون دلخور نباشید تلاش میکنن و بعدش چقدر سعی میکنن بازم از دلت دربیارن.
Читать полностью…
آری عزیزِمن؛
عشق از آنِ مردان شجاع است.
و اما تو بیش از آنچه فکر میکردم، ترسو بودی. نه شجاعتِ حضور داشتی، و نه جسارتِ خداحافظی.
هیچ تصویری از عشق در ذهنت نبود.
هرگز به آن نیاندیشیده بودی و هرگز در جستجوی آن نبودی. ناگهان چشم گشودی و خود را غرقِ آن دیدی.
از ابتدا، در ذهنت تماما قدرت و مردانگی بود و به هنگام مواجه با آن به دنبال سلطه و قدرت نمایی.
تناقضِ عجیبی در حضورت بود. میل به بودن داشتی و انگار نیرویی ماورایی در ذهنت تورا از داشتنِ چنین میلی، منع میکرد. ازآنجا که هیچ تصویری از عشق نداشتی، اندک تلاش هایت هم تنها منجر به دوری بیشترمان میشد. نیروی ماورایی ذهنَت هم زیرِ سایهِی این عشق، به دنبال کنترل اوضاع بود. اینکه مبادا چیزی خلافِ جهتِ آن عقاید و تفکرات بچرخد. و این چرخش برای تو انگار حکم نقطه پایان را داشت.
عشق صرفا برای تو یک احساس بود.
احساسی سطحی، بدون هیچ درکِ عمیقی از پستی و بلندی آن با هدفِ پیروزی و رقابت. گویی آن سفرِ مهیج با تمامِ چالش هایش را با میدان جنگ اشتباه گرفته ای.
به قصد بُرد در آن گام نهادی و اما چه تاسف بار که در نهایت نیز باختی.
تمامِ فکر و ذکرت شده بود تحت کنترل قراردادنِ همه چیز. از ویژگی هایِ ظاهری که روز اول در من دیدی و شیفته ی همانها شدی، تا خصوصیات اخلاقی که بارها از آنها تعریف و تمجید کردی.
با گذشت زمان متوجه این امر که تو به قصد تغییر و ساختِ انسانی دیگر از من، پا در این میدان گذاشته ای، شدم.
ابتدا درک و فهم آن برایم سخت و غیرقابلِ باور بود. روزی از عمقِ عشقی که از من در سینه داشتی برایم میگفتی و روزی دگر چون ماموران عدلیه و نظمیه، و البته گاهی هم چون آنان که بالای منبر رفته و سخنانی از بزرگان و معصومینِ مان نقل میکنند، برایم سخن میگفتی، و این سخن گفتن ها همانا و مسیر پر پیچ و خمی که مبدل به میدان جنگ میشد، همانا.
آری، نخستین اشتباه تو همین بود.
زیرِ سایه یِ این واژه، به قصدِ التیام زخم هایت و به رخ کشیدنِ توانمندی هایت، زخم هایِ عمیقی برایم به یادگار گذاشتی.
در میانه راه بود که به این مهم پی بردم.
تو هرگز همان که روز های نخست میشناختم، نبودی. و حال نوبت آن بود که به نحوی دیگر، اینبار من، اشتباهِ تورا تکرار کنم. آنجا که به هدف و قصد تو پِی بردم و دیگری را در تو دیدم که هرگز نمیشِناختم و خیالِ خام، که عشق معجزه خواهد کرد!
حقیقت این است که من هنوز هم به این اعجاز ایمان دارم اما پیش از آنکه متوجه تعریف و تفصیل و تصویرت از عشق، شوم! تفکری عجیب و غریب از عشق در سر پرورانده بودی و مسیرِ نادرستی که گمان میکردی تو را به مقصد خواهد رساند.
هرچه بود، اطمینانِ خاطری از سمتِ تو نبود. به مرور متوجه آن شدم که گاهی در این میدانِ جنگِ خیالی، خود را هدف قرار میدهی و سردرگم تر از دیروزِ خویش، بلاتکلیف، گاهی به سمت عقب و گاهی به سمت جلو گام برمیداری. به زبانِ ساده تر، هرآنچه که با آن در مواجهه بودی، برایت به پرسشی مهم مبدل میشد؛ بودن یا نبودن؟ مسئله این است.
تمامِ معادلاتِ ذهنی ات برهم ریخته بود.
و اما من تصویری سَوای تو از عشق در سر داشتم. بی هیچ جنگ و جدالی، به دنبالِ حضوری آزاد و پُر شور در ذهنِ تو. حضور در شب های تنهاییَت و روزهای سختی که آغوشی گرم، میتوانست تسکین دهنده دردهایت باشد.
هر چه من در تکاپویِ حضور و به تصویر کشیدنِ زیبایی های این مسیر بودم، تو در جستجوی راهِ گریز از این میدانِ خودساختهِی خیالی. در نهایت نیز، تسلیمِ آن نیرویِ ماورائی درآمدی و فرار را به قرار ترجیح دادی.
آری بی شک این آسان ترین راه برایِ گریز از مسیری چُنین پُر پیچ و خم بود. و تو اما آدمِ این مسیر نبودی و نیستی. آنجا که شجاعتی در وجودت برای رسیدن و شوقی در نگاهت برایِ ماندن هرگز ندیدم.
و در آخر، آنچه از تو برایم به جا ماند، درسی بزرگ بود:
عشق از آنِ مردانِ شجاع است،
و برایِ ترسوها مادرانشان زن میگیرند.
باشد که روزگاری شجاعتِ آن را در درونت بیابی و این بار آنچنان که اطمینانِ خاطری از آن در ذهن داری، پا در این مسیرِ بینهایت بگذاری.
👤؛
زندگی زخمی است که هر روز عمیقتر میشود.
•صادقهدایتЧитать полностью…
یهو من و یاد یه ریلزی انداخت از کنسرتی که همین موزیک داشت اجرا میشد، و دیالوگی که سنگینیشُ، روی قلبم هنوز حس میکنم :))))
Читать полностью…
هیچ وقت این موزیک و کامل گوش نداده بودم. ترند که شده بود همین ورس اصلیشو که تو اینستا رو ویدیو های مختلف ادیت زده بودن، شنیده بودم.
امروز برای اولین بار دانلودش کردم، گوشش دادم و یه دور رفتم تو کُما و برگشتم (: