424
جهت دعوت دیگران این لینک 👇 @askestanpic جهت ارسال مطلب به کانال 👇 @javadbakhshi60 @EshaghMusavi @ashp5213 @ahmadii61
پس از صبحانه، کولهام را ـ که ما به آن «اَمانه» میگفتیم ـ بست. در امانه، دو سه قرص نان گذاشت، دو کاسه، قاشق، اندکی ماست و قندِ چای. یک کتری کوچک هم به پشتش آویزان کرد؛ چون چای ما، چای آتشی بود و اگر کتری را داخل کوله میگذاشتند، سیاهیاش به جان همهچیز میافتاد. امانه را بر شانه انداختم و راهی طویله شدم؛ سراغ گاو و الاغ.
هنوز پا به طویله نگذاشته بودم که صدای عرعر الاغمان بلند شد؛ گویی از گرسنگی جان به لب رسیده بود. نفسهایش از دماغ، صدای فِرفِر میداد و دمش را بیقرار به دو سو میکوبید. همیشه فکر میکردم گریه میکند؛ چون اشک، بیوقفه از چشمانش جاری بود و مگسها بیشرمانه گرد آن چشمهای خسته بیتوته کرده بودند. با خود میگفتم باید برایش چشمبندی درست کنم… اما کودک بودم و اندوههایم هم کودکانه.
همراه خواهرم حیوانها را از طویله بیرون آوردیم. روی سکوی جلوی خانه سوار الاغ شدم؛ چون کوچکتر بودم، الاغسواری سهم من بود و خواهرم، با چوبدستی در دست، پیاده همراهیام میکرد. مردم ده تازه به درو افتاده بودند. ما هم یونجهزاری داشتیم که با یکی از اقوام شریک بودیم. پدر، به خاطر آبیاری، قرار بود حوالی ساعت ده بیاید و درگز بزند؛ درگز، آن شمشیر خمیدهی بزرگ که به دستهای بلند وصل میشد و علفها را آسانتر به خاک میانداخت.
در راه، الاغ گاه سرش را میان علفهای تازه فرو میبرد و تا با چوبدست نمیزدم، به راه نمیافتاد. ضربههای من، به سبب کوچکیام، بیاثر بود و ناچار خواهرم میآمد به یاری. منظره، دلانگیز بود؛ بوی طراوت علفها و گلهای صحرایی همهجا را پر کرده بود. پروانهها در هوا میرقصیدند و پرندگان خوشالحان، اوج لذت را از این فصل میبردند. کفشدوزکها، ملخها و پروانهها، سفرهی رنگینی برای شکمچرانی پرندگان بودند. و من، با آنکه کودک بودم، همهی این زیبایی را میفهمیدم؛ انگار نگارگر چیرهدست طبیعت، چیزی از قلم نینداخته بود تا شاهکار خلقتش را تمام و کمال به نمایش بگذارد.
به علفزار که نزدیک شدیم، ناگهان سگی از زیر سنگی جست. الاغ رم کرد. همهچیز در یک لحظه فرو ریخت. رمیدنِ الاغ مرا چنان بر سنگلاخهای راه کوبید که سمش بر لبانم نشست و لب دهانم، میان سم و سنگهای تیز، پاره شد. خواهرم که صحنه را دید، شیونزنان به گریه افتاد و فریاد کمک سر داد. پسرعمه و شوهرعمهام رسیدند؛ اما اوضاع، خرابتر از آن بود که به چشم میآمد. خون، سرتاسر لباسم را پوشانده بود. شوهرعمهام به خواهرم گفت: «بردارش ببر خانه، شاید پدرت ببردش شهر… ما حیوانها را نگه میداریم.»
با درد فراوان، همراه خواهرم راه افتادیم. هر چند قدم، مرا در آغوش میگرفت، با گوشهی روسریاش خون لبانم را پاک میکرد و دوباره به راه میزد. حدود یک کیلومتر تا روستا فاصله بود؛ راهی سربالایی، با کودکی خسته و خونی که بند نمیآمد. خواهرم، با آنکه تنها هشت سال داشت، غیرتمندانه مرا کول گرفت و دوباره راه افتاد.
کنار نهری رسیدیم که آبش برای آبیاری باغها جاری بود. تشنگی به جانم افتاده بود. گفتم: «آبجی… آب میخوام.» مرا کنار نهر نشاند. هر بار که لب پارهام را میدید، گریهاش تازه میشد. با شکم کنار نهر دراز کشیدم؛ لبهایم دمل بسته بود و خون، نیمهخشکیده. خواستم جرعهای آب بنوشم؛ سوزشی عجیب، تمام وجودم را گرفت. گریهام بلند شد. خواهرم، با دو دست کوچک و لرزانش، از آب نهر کاسهای ساخت؛ اما آب، در دستهای مهربانش قرار نمیگرفت. از آب گذشتیم و دوباره مرا کول گرفت.
نزدیک باغ رحیم که رسیدیم، در سایهی درختان پناه گرفتیم تا از تیغ آفتاب در امان باشیم. مگسها دور لبانم جمع شده بودند و کلاغی، با قارقارهایش، سکوت آن دشت را میشکافت؛ تنها موسیقی آن لحظهی تلخ. میوههای تابستانی، کمکم رنگ میگرفتند. ما در طول سال، جز شب یلدا، میوه را فقط در باغ میخوردیم؛ آن روزها مغازهای به نام میوهفروشی در زندگیمان نبود.
در میان سایهروشن برگها، چشمم به آلویی رسیده افتاد. از خواهرم خواستم آن را برایم بچیند. گفت: «داداش، نمیتونی بخوری.» اما اصرار کردم. شاخه کوتاه بود، اما قد ما کوتاهتر. خواهرم روی زمین چمباتمه زد؛ من بر کمرش ایستادم، آلو را چیدم و با دهانی پر از خون، آن را خوردم. مزهی آلو، آمیخته با خون، طعمی داشت که هنوز هم در جانم مانده است.
نزدیک خانه که رسیدیم، مادرم را دیدیم که از چشمه، با مجمعهای ظرف، بازمیگشت. همین که ما را دید، رنگ از رخسارش پرید؛ مادر است و دلش زود میفهمد. ظرفها را به زمین گذاشت و هراسان به سوی ما دوید. و راستش را بخواهید، هیچ چیز در این دنیا، شبیه محبت مادرانه نیست…
ادامه دارد…
تصاویر ارسالی توسط آقا نادر سیلانی عزیز
Читать полностью…
محمد هدایتی درکنار همرزمان .عمان 1349سال/channel/askestanpic
Читать полностью…
عزیزان چنانچه عکس قدیمی از عزیزان اسکستانی دارید برای مدیر کانال ارسال نمایید تا با ذکر نام ارسال کننده به اشتراک گذاشته شود
با احترام جواد بخشی
انوش شفيعي سيروس مرداني كاوس رزاني (باجناغلار)
Читать полностью…
برگی از خاطرات شما
کنار سفره نشستم؛ سفره ای ساده اما گرم و خانهای که هنوز بوی صبح میداد. خواهرم ـ که آن روزها تنها هشت بهار از عمرش گذشته بود ـ پیش از من بیدار شده و از چشمه آب آورده بود. صدای قلقل سماور، در همنشینی با رنگ خوشِ چای، دل آدمی را به وجد میآورد؛ گویی زندگی، همانجا در بخار سماور نفس میکشید. چند لقمه نان و پنیر برداشتم و چای را طبق عادت، با صدایی بلند هورت کشیدم. مادرم چپچپ نگاهم کرد؛ نگاه آمیخته به مهر و تذکر. همیشه میگفت: «چای را نباید با صدا نوشید.»
ادامه👇
/channel/askestanpicبهرام قدیری و فرخ کرمی در سردشت
Читать полностью…
تصاویر ارسالی ازطرف دوست عزیزم آقا احسان رزانی
Читать полностью…
وحيد هدايتي حسن شفيعي كاوس رزاني انوش شفيعي ياور اسكندري
Читать полностью…
داور رزاني هدايت رزاني اميد رزاني و كاوس رزاني
Читать полностью…