424
جهت دعوت دیگران این لینک 👇 @askestanpic جهت ارسال مطلب به کانال 👇 @javadbakhshi60 @EshaghMusavi @ashp5213 @ahmadii61
ز روز گذر کردن اندیشه کن.
پرستیدن دادگر پیشه کن.
بترس از خدا و میازار کس.
ره رستگاری همین است و بس.
خداوندگار سخن. فردوسی
💐💐💐💐❤❤❤❤
✍دردناکترین چیز آن است که انسان حقش را آرزو کند.
Читать полностью…
درگذشت هنرمند شهیر تات زبان
در ۲۶ بهمن ۱۴۰۴
عنایتالله بخشی معروف به عنایت بخشی (۷ فروردین ۱۳۲۴ - ۲۶ بهمن ۱۴۰۴) بازیگر ایرانی سینما، تئاتر و تلویزیون بود. او طی شش دهه کار هنری در بیش از ۱۷۰ اثر نمایشی ایفای نقش نموده و از بازیگران سرشناس ایفاگر نقش ضد قهرمان در سینمای ایران است که روی به سوی نقشهای مثبت داشته است.
✅/channel/salamtat
همه ما معتاد شدهایم.
معتاد به خبر، مذاکره، پیامهای فورواردی از آخرین تحلیلهای آب دوغ خیاری از هرکسی که تریبونی دارد، شوخی کردن با «ناوگان زیبایی به خاورمیانه فرستادیم»، ذخیره کردن پیامهایی که فکر میکنیم زمانی در آینده قرار است سراغشان برویم، قیمت لحظهای دلار و طلا و نقره و ارزهای دیجیتال و نفت، مسیر حرکت پهپاد و هواپیما، چک کردن وضعیت کلییر آسمان کشورهای منطقه و آدرنالین مصنوعی حاصل از مصرف تمام اینها.
ما معتاد شدهایم و اگر هم بخواهیم رنج ترک کردن را به جان بخریم، پیامکهای حاوی اخبار را برایمان میفرستند تا لحظهای از چیزهایی که اندک کنترلی برای اتفاق افتادن یا نیفتادنش نداریم دور نباشیم.
مثل تمام اعتیادها، فکر و ذکر ما دریافت خبر است، خبر و حاشیه و غرق شدن مغز در آدرنالین
کاش میشد همه چیز را بست و رفت جایی پناه گرفت. اما حیف که برای دور بودن از اخبار، زیادی در مرکز اتفاقات و اخبار به دنیا آمدهایم.
گلوله نمیدانست،
شکارچی نمیدانست،
تفنگ نمیدانست،
پرنده داشت برای جوجههایش غذا میبرد ؛
خدا که میدانست ...
نمیدانست ؟!
#حسین_پناهی🕊
برگی از خاطرات شما
کنار سفره نشستم؛ سفره ای ساده اما گرم و خانهای که هنوز بوی صبح میداد. خواهرم ـ که آن روزها تنها هشت بهار از عمرش گذشته بود ـ پیش از من بیدار شده و از چشمه آب آورده بود. صدای قلقل سماور، در همنشینی با رنگ خوشِ چای، دل آدمی را به وجد میآورد؛ گویی زندگی، همانجا در بخار سماور نفس میکشید. چند لقمه نان و پنیر برداشتم و چای را طبق عادت، با صدایی بلند هورت کشیدم. مادرم چپچپ نگاهم کرد؛ نگاه آمیخته به مهر و تذکر. همیشه میگفت: «چای را نباید با صدا نوشید.»
ادامه👇
/channel/askestanpicبهرام قدیری و فرخ کرمی در سردشت
Читать полностью…
کمال الملک نقاش چیره دست
ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی
با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی
به اروپا سفر کرد
زمانی که در پاریس بود
فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن
شکمش هم پولی نداشت
یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد
در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول
غذا را روی میز میگذاشتند و میرفتند،
معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که
این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون میرسید
اما کمال الملک پولی در بساط نداشت
بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد
از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود
مدادی برداشت و پس از تمیز کردن
کف بشقاب عکس یک اسکناس را روی آن
کشید
بشقاب را روی میز گذاشت
و از رستوران بیرون آمد
گارسون که اسکناس را داخل
بشقاب دید دست برد که آن را
بردارد
ولی متوجه شد که پولی در کار
نیست و تنها یک نقاشی ست
بلافاصله با عصبانیت دنبال
کمال الملک دوید یقه او را گرفت
و شروع به داد و فریاد کرد
صاحب رستوران جلو آمد و جریان
را پرسید
گارسون بشقاب را به او نشان داد
و گفت این مرد یک دزد و شیادست
بجای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده
صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود
دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد
بعد به گارسون گفت رهایش کن
برود این بشقاب خیلی بیشتر از
یک پرس غذا ارزش دارد
امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس بعنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری میشود.
بزرگان زاده نمیشوند٬ ساخته میشوند ...
همه #مردم به نوعی در زندان هستند
تعداد اندکی در زندانهای قابل دیدن محبوس اند، و باقی مردم که اکثریت هستند، کسانی هستند که در زندانهای نامرئی زندگی میکنند
آنان #زندان هایشان را در همه جا همراهشان حمل میکنند.
زندانهایی به نام وجدان
به نام اخلاقیات
به نام #سنت
به نام باورها
به نام ایدئولوژیها و...
شیخی بار گندم خویش به آسیاب برد.
آسیابان که بیوه زنی بود گفت:
2 روز دیگر آردها آماده است،
شیخ با لحنی آمرانه گفت:
گندم مرا زودتر آرد کن وگرنه دعا میکنم
خرت (که سنگ آسیاب را میچرخاند)
تبدیل به سنگ شود.
زن (آْسیابان) در جواب گفت:
اگر نفسی به این گیرایی داری،
دعا کن گندمت آرد شود،
✍عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری .
پس از صبحانه، کولهام را ـ که ما به آن «اَمانه» میگفتیم ـ بست. در امانه، دو سه قرص نان گذاشت، دو کاسه، قاشق، اندکی ماست و قندِ چای. یک کتری کوچک هم به پشتش آویزان کرد؛ چون چای ما، چای آتشی بود و اگر کتری را داخل کوله میگذاشتند، سیاهیاش به جان همهچیز میافتاد. امانه را بر شانه انداختم و راهی طویله شدم؛ سراغ گاو و الاغ.
هنوز پا به طویله نگذاشته بودم که صدای عرعر الاغمان بلند شد؛ گویی از گرسنگی جان به لب رسیده بود. نفسهایش از دماغ، صدای فِرفِر میداد و دمش را بیقرار به دو سو میکوبید. همیشه فکر میکردم گریه میکند؛ چون اشک، بیوقفه از چشمانش جاری بود و مگسها بیشرمانه گرد آن چشمهای خسته بیتوته کرده بودند. با خود میگفتم باید برایش چشمبندی درست کنم… اما کودک بودم و اندوههایم هم کودکانه.
همراه خواهرم حیوانها را از طویله بیرون آوردیم. روی سکوی جلوی خانه سوار الاغ شدم؛ چون کوچکتر بودم، الاغسواری سهم من بود و خواهرم، با چوبدستی در دست، پیاده همراهیام میکرد. مردم ده تازه به درو افتاده بودند. ما هم یونجهزاری داشتیم که با یکی از اقوام شریک بودیم. پدر، به خاطر آبیاری، قرار بود حوالی ساعت ده بیاید و درگز بزند؛ درگز، آن شمشیر خمیدهی بزرگ که به دستهای بلند وصل میشد و علفها را آسانتر به خاک میانداخت.
در راه، الاغ گاه سرش را میان علفهای تازه فرو میبرد و تا با چوبدست نمیزدم، به راه نمیافتاد. ضربههای من، به سبب کوچکیام، بیاثر بود و ناچار خواهرم میآمد به یاری. منظره، دلانگیز بود؛ بوی طراوت علفها و گلهای صحرایی همهجا را پر کرده بود. پروانهها در هوا میرقصیدند و پرندگان خوشالحان، اوج لذت را از این فصل میبردند. کفشدوزکها، ملخها و پروانهها، سفرهی رنگینی برای شکمچرانی پرندگان بودند. و من، با آنکه کودک بودم، همهی این زیبایی را میفهمیدم؛ انگار نگارگر چیرهدست طبیعت، چیزی از قلم نینداخته بود تا شاهکار خلقتش را تمام و کمال به نمایش بگذارد.
به علفزار که نزدیک شدیم، ناگهان سگی از زیر سنگی جست. الاغ رم کرد. همهچیز در یک لحظه فرو ریخت. رمیدنِ الاغ مرا چنان بر سنگلاخهای راه کوبید که سمش بر لبانم نشست و لب دهانم، میان سم و سنگهای تیز، پاره شد. خواهرم که صحنه را دید، شیونزنان به گریه افتاد و فریاد کمک سر داد. پسرعمه و شوهرعمهام رسیدند؛ اما اوضاع، خرابتر از آن بود که به چشم میآمد. خون، سرتاسر لباسم را پوشانده بود. شوهرعمهام به خواهرم گفت: «بردارش ببر خانه، شاید پدرت ببردش شهر… ما حیوانها را نگه میداریم.»
با درد فراوان، همراه خواهرم راه افتادیم. هر چند قدم، مرا در آغوش میگرفت، با گوشهی روسریاش خون لبانم را پاک میکرد و دوباره به راه میزد. حدود یک کیلومتر تا روستا فاصله بود؛ راهی سربالایی، با کودکی خسته و خونی که بند نمیآمد. خواهرم، با آنکه تنها هشت سال داشت، غیرتمندانه مرا کول گرفت و دوباره راه افتاد.
کنار نهری رسیدیم که آبش برای آبیاری باغها جاری بود. تشنگی به جانم افتاده بود. گفتم: «آبجی… آب میخوام.» مرا کنار نهر نشاند. هر بار که لب پارهام را میدید، گریهاش تازه میشد. با شکم کنار نهر دراز کشیدم؛ لبهایم دمل بسته بود و خون، نیمهخشکیده. خواستم جرعهای آب بنوشم؛ سوزشی عجیب، تمام وجودم را گرفت. گریهام بلند شد. خواهرم، با دو دست کوچک و لرزانش، از آب نهر کاسهای ساخت؛ اما آب، در دستهای مهربانش قرار نمیگرفت. از آب گذشتیم و دوباره مرا کول گرفت.
نزدیک باغ رحیم که رسیدیم، در سایهی درختان پناه گرفتیم تا از تیغ آفتاب در امان باشیم. مگسها دور لبانم جمع شده بودند و کلاغی، با قارقارهایش، سکوت آن دشت را میشکافت؛ تنها موسیقی آن لحظهی تلخ. میوههای تابستانی، کمکم رنگ میگرفتند. ما در طول سال، جز شب یلدا، میوه را فقط در باغ میخوردیم؛ آن روزها مغازهای به نام میوهفروشی در زندگیمان نبود.
در میان سایهروشن برگها، چشمم به آلویی رسیده افتاد. از خواهرم خواستم آن را برایم بچیند. گفت: «داداش، نمیتونی بخوری.» اما اصرار کردم. شاخه کوتاه بود، اما قد ما کوتاهتر. خواهرم روی زمین چمباتمه زد؛ من بر کمرش ایستادم، آلو را چیدم و با دهانی پر از خون، آن را خوردم. مزهی آلو، آمیخته با خون، طعمی داشت که هنوز هم در جانم مانده است.
نزدیک خانه که رسیدیم، مادرم را دیدیم که از چشمه، با مجمعهای ظرف، بازمیگشت. همین که ما را دید، رنگ از رخسارش پرید؛ مادر است و دلش زود میفهمد. ظرفها را به زمین گذاشت و هراسان به سوی ما دوید. و راستش را بخواهید، هیچ چیز در این دنیا، شبیه محبت مادرانه نیست…
ادامه دارد…
تصاویر ارسالی توسط آقا نادر سیلانی عزیز
Читать полностью…
محمد هدایتی درکنار همرزمان .عمان 1349سال/channel/askestanpic
Читать полностью…