424
جهت دعوت دیگران این لینک 👇 @askestanpic جهت ارسال مطلب به کانال 👇 @javadbakhshi60 @EshaghMusavi @ashp5213 @ahmadii61
عشق
روزی شمس تبریزی وارد قونیه شد؛ شهری که مولانا در آن روزگار عالمی بزرگ و صاحب مریدان بسیار بود. اما شمس آمده بود تا با پرسشهایش آرامش ذهن مولانا را برهم بزند.
در یکی از روایتهای مشهور، شمس از مولانا پرسید:
«بایزید بسطامی بزرگتر بود یا پیامبر؟»
مولانا پاسخ داد: «پیامبر.»
شمس پرسید: «پس چرا بایزید میگفت: سبحانی، ما أعظم شأنی؛ یعنی "منزهام، چه مقام بزرگی دارم"، اما پیامبر از نرسیدن به معرفت کامل خدا سخن میگفت؟»
این پرسش، مولانا را به فکر فرو برد.
راز سؤال شمس این بود که سخنان بایزید را نباید به ظاهرشان فهمید. در عرفان، وقتی عارف از «خود» خالی میشود، گویی دیگر «منِ بایزید» سخن نمیگوید؛ بلکه او در حالتی از فنا و مستی عرفانی، خود را در برابر حقیقت گم کرده است.
شمس میخواست به مولانا بفهماند که دانستن درباره حقیقت، با چشیدن حقیقت فرق دارد.
از آن روز، رابطهای عجیب میان این دو شکل گرفت. مولانا که سالها عالم و مدرس بود، چنان شیفته گفتوگوهای شمس شد که بسیاری از اطرافیانش از این دگرگونی متعجب شدند.
اما شمس ناگهان ناپدید شد.
مولانا به جستوجوی او افتاد و دلتنگی شمس چنان در وجودش شعله کشید که این درد، تبدیل به شعر شد؛ شعری که بعدها بخش بزرگی از آن را با نام غزلیات شمس میشناسیم.
شاید بتوان گفت:
بایزید، «فنا» را به زبان عرفان آورد؛
شمس، ذهن مولانا را به آتش کشید؛
و مولانا، آن آتش را به شعر تبدیل کرد.
و اینگونه، قصه سه عارف در فاصله چند قرن، به هم رسید؛
از بسطامِ بایزید تا شمسِ تبریز و سرانجام به مولانای قونیه
(به یک بدی؛صد نیکی را از یاد نبریم)
گویند: باغبانی برای سلطان محمود میوه ای نوبرانه برد. سلطان، قبل از اینکه از آن میوه میل کند؛ چون ایاز را بسیار دوست داشت، به ایاز تعارف کرد. ایاز باولع آن را خورد. ـ
چون سلطان هم مشغول تناول آن میوه شد، دید طعم بسیار تلخی دارد و غیر قابل خوردن است. خطاب به ایاز گفت:
چگونه این میوهٔ تلخ را خوردی و روی درهم نکشیدی؟!
ایازدر جوابش عرض کرد: امیر به سلامت باشد، به دو دلیل. اول اینکه نخواستم آن باغبان زحمتکش خجالت زده شود.
دوم اینکه: شرط ادب و انصاف نیست از کسی که هزاران بار انواع اطعمهٔ لذیذ و اشربهٔ پرحلاوت و دلپذیر به من عطا کرده، به یکبار تلخی رویگردان گردم و چهره درهم کشم.
☘️☘️☘️☘️
حکایت....
جانشین پادشاه
ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ ازﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتﺷﺎﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ .
ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ ،
که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند ﺑﺨﻮﺍبد !
ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺑﺨﻮﺍﺑﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﻗﺒﺮ بخوابد
فقط ﯾﮏ ﺷﺐ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ،ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ شود.
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ روزنه ای ﺑﺮﺍﯼ نفس کشیدنﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑه ﺨﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ .
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪنکیر و منکر ﺑﺎﻻﯼ قبرش ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕوید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪند:
ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺮﮐﺐ (ﺧﺮ ) ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩیگر
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ .
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ فقیر ﺑﺎ ﺧﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ بر ﺧﺮﺧﻮﺩ ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ گذاشتی ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺭاندﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺩﺭفلان ﺭﻭز به خرت ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩﯼ و....
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ بخاطر ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﻫﺎ که به ﺧﺮﺵ کرده بود ﭼﻨﺪ ﺷﻼﻕ ﺁﺗﺸﯿﻦ خورد که برق از سرش پرید .
ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ می شود ﺩﺭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺟﺪﯾﺪ ﺷﺎﻥ می آیند ﺗﺎ ﺍﺯ ﻗﺒﺮ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪﺵ .
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎ به ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ
ﭘﯽ ﺍﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ !
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ جیغ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕوید:
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ
ﻋﺬﺍﺏ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻮﻡ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ ...
ای بشر از چه گمان کردی که دنیا مال توست
ورنه پنداری که هر لحظه اجل دنبال توست
هر چه خوردی، مال مور و هر چه هستی مال گور
هر چه داری مال وارث، هر چه کردی مال توست...
ای کاش این حکایت به گوش همگان برسد.
یک قرن موسیقی در اسکستان؛ روایتی از نغمهها و نامآوران تات زبان شاهرود
در ماهنامه سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی تالش، در دیماه ۱۴۰۴، بخشی ویژه به موضوع تاتهای خلخال اختصاص یافته بود؛ بخشی که در میان مطالب ارزشمند آن، دو صفحه به قلم آقای رحمان دانیالپور با عنوان «یک قرن موسیقی در اسکستان» به تاریخ موسیقی و چهرههای ماندگار این دیار پرداخته است.
این نوشته تنها روایت چند نام و چند ساز و نغمه نیست؛ بلکه گوشهای از تاریخ شفاهی و فرهنگی مردمی است که موسیقی برایشان بخشی از زندگی، خاطره، شادی، سوگ و هویت جمعی بوده است. موسیقی در چنین سرزمینی، سینهبهسینه و نسلبهنسل منتقل شده و بسیاری از نغمهها و شیوههای آن، پیش از آنکه در کتابی ثبت شوند، در حافظه هنرمندان و مردم جای گرفتهاند.
در روایت آقای رحمان دانیالپور، نام بزرگانی همچون استاد سیلانی، اوستا شنیمطلبی و اوستا هیبت حیدری به میان آمده است؛ مردانی که هر یک به سهم خود در حفظ و انتقال میراث موسیقایی اسکستان و منطقه نقش داشتهاند. یادکرد از این بزرگان، در حقیقت ادای احترام به نسلی است که هنر را نه صرفاً برای شهرت، بلکه از سر عشق، باور و تعلق به زادگاه خود دنبال میکردند.
امروز که بسیاری از نغمهها، سازها و روایتهای قدیمی در معرض فراموشی قرار گرفتهاند، ثبت چنین خاطرات و نامهایی اهمیتی دوچندان پیدا میکند. «یک قرن موسیقی در اسکستان» میتواند سرآغازی برای پژوهشی گستردهتر درباره هنرمندان، سازندگان ساز، نوازندگان، خوانندگان و روایتهای موسیقایی این منطقه باشد؛ روایتی که بخشی از تاریخ فرهنگی تالش و تاتهای خلخال را در خود جای داده است.
قدرشناسی از قلم آقای رحمان دانیالپور و ماهنامه تالش برای پرداختن به این موضوع، در واقع قدرشناسی از حافظه فرهنگی یک سرزمین است. امید است این مسیر ادامه پیدا کند و نام و هنر پیشکسوتانی که سالها با نغمههای خود شادی و خاطره آفریدند، برای نسلهای آینده نیز باقی بماند.
یک قرن موسیقی در اسکستان، فقط داستان موسیقی نیست؛ داستان مردمی است که بخشی از هویت و خاطراتشان را در نغمهها به یادگار گذاشتهاند.
🔴 خطر بیخ گوش جوانان
ماده مخدری که به اسم خوشبوکننده دهان فروخته میشود
🔸«ناس» نوعی ماده مخدر است که متأسفانه حتی در برخی سوپرمارکتها به راحتی پیدا میشود و سودجویان آن را به اسم خوشبوکننده دهان به جوانان و نوجوانان میفروشند.
🔸این ماده با نامهایی مانند راجا، تایتانیک، پان عربی، ویتامین، ملوان زبل، گوتکا و ناس خارجی عرضه میشود.
🔸ناس ترکیبی از تنباکو و آهک است که در دهان قرار میگیرد؛ آهک باعث افزایش جذب نیکوتین میشود و به آن «سیگار دهانی» میگویند.
مصرف ناس باعث خرابی دندانها، زخمهای دهانی و آسیب به مری و معده میشود که میتواند زمینهساز سرطانهای دستگاه گوارش باشد.
🔸نیکوتین موجود در ناس وابستگی ایجاد میکند و نوجوانان به دلیل شکلنگرفتن کامل مخاط دهان، آسیبپذیرتر هستند.
🔸فروشندگان ممکن است ناس را با ماریجوانا، متادون، هروئین یا شیشه مخلوط کنند تا گیرایی آن را بیشتر کرده و مشتری را به دنیای اعتیاد بکشانند.
🔸سیگار سالهاست که به عنوان دروازه ورود به اعتیاد شناخته میشود؛ شیوع ناس در نوجوانان که به دنبال ماجراجویی هستند، بسیار خطرناک است.
(چرا؟!)
آخر ای مـــــــــادر چرا زادی مرا؟! 💔
زادی، دادی، درس آزادی مــــــــرا💔
این جهان دیدی که چون بیدادگاست 💔
دست این بیـــدادگر دادی، مـــــرا!! 💔
✍️مهجور
مردی را به جرم قتل نزد کورش آوردند
پسران مقتول خواهان اجرای حکم شدند
ﻗﺎﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ کاری ﻣﻬﻢ برای ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ۳ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ.
ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟
ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ نگاه ﮐﺮﺩ ﻭ گفت : ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ.
ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ :ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﺁﺭﺍﺩگفت: ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ.
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍمیﮑﻨﯿﻢ!
ﺁﺭﺍﺩ گفت: ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ.
ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ و ۳ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮﺍی او ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ.
اﻧﺪﮐﯽ پیش ﺍﺯﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ.
کورش ﺑﺰﺭﮒ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟
ﻗﺎﺗﻞ پاسخ ﺩﺍﺩ :ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ مهرورزی ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ می ترﺳﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.
این نوشته را گذاشتم زیرا می ترسم كه بگویند گذشته ایران از یاد مردم ایران رفته است...
به یاد داشته باشید که میتوانیم دوباره بسازیم و آغاز کنیم فرهنگ پدران و مادرانمان را.
🍯 ضربالمثل
زاغ سیاه کسی را چوب زدن
بیشتر مردم تصور میکنند منظور از «زاغ» در این ضربالمثل همان پرنده شبیه کلاغ است، اما در حقیقت «زاغ» یا «زاج» نام نوعی نمک معدنی است که در گذشته کاربرد فراوانی در رنگرزی پارچه، نخ و چرم داشت. این ماده در رنگهای مختلفی مانند سیاه، سبز، سفید و کبود یافت میشد و هر رنگرز ترکیب مخصوص خود را برای به دست آوردن رنگ باکیفیت و براق به کار میبرد.
در آن زمان، اگر رنگرز یا صنعتگری میدید که پارچه یا نخ رقیبش رنگی درخشانتر و زیباتر از کار او دارد، کنجکاو میشد راز این کیفیت را کشف کند. او در فرصتی مناسب و دور از چشم صاحب کارگاه، به ظرفی که زاج در آن حل شده بود نزدیک میشد و با یک تکه چوب، محلول را هم میزد تا از روی رنگ، بو یا غلظت آن بفهمد چه موادی به آن اضافه شده و راز موفقیت رقیبش چیست.
این کار نوعی جاسوسی و سرک کشیدن به کار دیگران به حساب میآمد. به همین دلیل، کمکم عبارت «زاغ سیاه کسی را چوب زدن» به معنای «زیر نظر گرفتن پنهانی، کنجکاوی درباره کار دیگران و تلاش برای پی بردن به اسرار آنها» وارد زبان مردم شد.
امروزه هرگاه کسی مخفیانه رفتار یا کارهای فرد دیگری را زیر نظر بگیرد تا از رازها یا برنامههای او سر دربیاورد، میگویند «زاغ سیاهش را چوب میزند.»
اگر پایی برای حرکت ورفتن نداری؛ دست از زیاده خواهی بردار.
✍️مهجور ☘️☘️☘️
تقدیر کتابخانه شهر کلور از جناب آقای ابوالحسن هدایتی به دلیل شعرخوانی مورخ ۱۴۰۵/۴/۱۳
Читать полностью…
روزگار جالبی است !!
مرغمان تخم نمیگذارد
اما
گاومان هر روز
میزاید...
اگر کوسه ها همانند انسان عقل و فکر داشتند بی تردید درآبها مذهبی بوجود می آوردند و به ماهی ها می آموختند زندگی واقعی درشکم کوسه ها آغاز میشود ...!
#برتولت_برشت
ربع پایانی عمر
نوشته: بیر یوهانسون
✍ به قلم دکتر بهنام صحرا نورد
بیر یوهانسون، جامعهشناس سوئدی که در دانشگاه استکهلم جامعهشناسی تدریس میکرد، مقالهای برای سالمندان نوشته است که در آن تجربه شخصیاش پس از بازنشستگی را با عنوان «ربع پایانی عمر» بازگو میکند:
همانطور که میدانی... زمان طوری حرکت میکند که گویی تو را میرباید، بیآنکه متوجه سرعت گذرش باشی...
انگار همین دیروز بود که جوان بودم و تازه زندگی را آغاز میکردم... ولی به طرز عجیبی احساس میکنم که این اتفاق مربوط به قرنها پیش بوده، و از خود میپرسم: همهی آن سالها کجا رفتند؟
میدانم که همهی آنها را زندگی کردهام، خاطراتی از آن زمان و رویاهایی که در سر داشتم دارم...
اما ناگهان متوجه شدم که اکنون در ربع پایانی زندگیام هستم، و این کشف مرا شگفتزده کرد...
همهی آن سالها کجا رفتند!؟ جوانیام کی و کجا از من جدا شد؟
در طول عمرم با سالمندان زیادی روبهرو شدم، اما همیشه فکر میکردم پیری چیزی دور از من است... آن زمان در ربع اول مسیر زندگیام بودم و ربع چهارم آنقدر دور بهنظر میرسید که حتی نمیتوانستم تصورش را بکنم...
اما حالا، ربع چهارم در را کوبیده، از
آستانهام گذشته و جوانیام را با خود برده است... دوستانم بازنشسته شدهاند، موهایشان سفید شده، آهسته راه میروند، به سختی میشنوند، به زحمت میفهمند...
برخی از آنها از من بهترند و برخی بدتر... اما بهوضوح میبینم که چقدر تغییر کردهاند... دیگر آن آدمهای پرشور و جوانی که در خاطرم بودند نیستند...
ما اکنون همان سالمندانی هستیم که زمانی نگاهشان میکردیم و هرگز تصور نمیکردیم روزی مثل آنها شویم...
امروز برایم حمام کردن خودش به هدف روز تبدیل شده!! و چرت نیمروزی دیگر اختیاری نیست، بلکه ضروریست!!
چرا که اگر خودم بهدلخواه نخوابم، همانجا که نشستهام خوابم میبرد...
و اینگونه وارد فصل جدیدی از زندگیام شدهام، بیآنکه برای دردها، ناتوانیها و کارهایی که میخواستم انجام دهم ولی هرگز نکردم آماده باشم...
چقدر برای کارهایی که نباید انجام میدادم پشیمانم... و چقدر برای چیزهایی که باید انجام میدادم و نکردم افسوس میخورم...
در عین حال، کارهای زیادی هم هست که از انجامشان در گذشته خوشحالم...
پس اگر تو هنوز وارد ربع پایانی زندگیات نشدهای... بگذار به تو یادآوری کنم که زودتر از آنچه فکرش را میکنی از راه میرسد...
بنابراین، هرچه در زندگیات میخواهی انجام دهی، همین حالا انجامش بده...
کار را به فردا نینداز!!
زندگی با سرعت میگذرد... پس هرچه میتوانی امروز انجام بده، چون هیچگاه نمیتوانی مطمئن باشی که در کدام ربع از زندگیات هستی...
هیچ تضمینی نیست که همهی فصلهای عمرت را ببینی... پس امروز را زندگی کن و هرچه میخواهی انجام دهی یا بگویی تا عزیزانت بهیاد بسپارند، همان امروز بگو و انجام بده...
امیدوار باش که قدردانت باشند و بهخاطر همهی آنچه برایشان در این سالها کردهای، دوستت داشته باشند...
«زندگی» هدیهای است برای تو.
و نحوهی زندگیات، هدیهایست برای کسانی که بعد از تو میآیند...
پس آن را عالی کن... زندگیات را خوب زندگی کن.
از روزت لذت ببر...
کاری مفرّح انجام بده...
شاد باش...
برای تو روزی فوقالعاده آرزو دارم...
به یاد داشته باش که «سلامتی» ثروت واقعیست، نه طلا و نقره...
و بهتر است این موارد را هم در نظر داشته باشی:
بیرون رفتن خوب است
بازگشت به خانه بهتر
فراموش کردن اسامی اشکالی ندارد... چون بعضیها حتی فراموش کردهاند که تو را میشناسند!
میدانی که قرار نیست در همهچیز حرفهای باشی، مثل گلف
کارهایی که قبلاً انجام میدادی، دیگر برایت مهم نیستند، و اینکه اهمیتی هم نمیدهی که دیگر علاقهای نداری
روی صندلی راحتی و با تلویزیون روشن بهتر از تخت میخوابی
دلت برای روزهایی که فقط با کلید «روشن» و «خاموش» همهچیز کار میکرد تنگ شده
تمایل داری از کلمات کوتاهتری استفاده کنی: «چی؟»... «کی؟»... «کجا؟»
لباسهای زیادی در کمد داری... که بیش از نیمی از آنها را دیگر هرگز نخواهی پوشید
چیزهای قدیمی برایت ارزشمندتر میشوند:
آهنگهای قدیمی
فیلمهای قدیمی
و از همه بهتر: دوستان قدیمی!!
این را برای دوستان قدیمیات بفرست... بگذار بخندند و با تو همنظر باشند...
و به یاد داشته باش: مهم نیست چه اندازه جمع کردهای، بلکه مهم این است که چه چیزهایی پخش کردهای...
و این نشان میدهد که چه نوع زندگیای داشتهای...
در پایان... و گمان میکنم این خلاصهی خرد زندگیام باشد:
ما خوب میدانیم که نمیتوانیم زمانی به عمرمان بیفزاییم، اما میتوانیم زندگی را به زمانمان بیفزاییم.
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو
آن کس که گنه نکرده چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو
#خیام
✍فرمانده از افسر تک تیرانداز بالای برج پرسید :
آیا تک تیرانداز دشمن در کارش مهارت دارد؟
افسر پاسخ داد :
خیر قربان، در کارش خیلی هم ناشی است!
-پس چرا تا حالا موفق به کشتن او نشده ای؟
-قربان میترسم او را بزنم بعد یکی بهتر از او را بیاورند و همه ما را بکشد. بنظرم زنده بماند به نفع ماست قربان!!
و اینگونه است که کشورهای قدرتمند همواره از حضور افراد ناشایست در هدایت کشورهای ثروتمند همواره شادمانند و حتی اگر در ظاهر بر طبل دشمنی می کوبند در باطن از ادامه حضورشان حمایت می کنند...
(فرصت را غنیمت دان)
مدام اندر چمن، این رنگ و این بوی.
نَمانَد، ای نشسته بــــر لبِ جـــوی.
جوانا، گر تو مــو بینی و پیچش!.
بدیدیم، رویش و هم ریزش اوی.
✍️مهجور
☘️☘️☘️☘️☘️☘️
1⃣
🔶🔷🔶برخی از ضرب المثل های زبان فارسی
🔴احمد نباشه یار من، الله بسازه کار من
اگر کسی کمکم نکند خداوند یاریم میکند.
🔴ارث دست کسی سپردن
توقع بی جا از کسی داشتن.
🔴اَره بده، تیشه بگیر
یکی به دو، مشاجره، بگو و بشنوی همراه با درگیری بر سر چیزی.
🔴اَره و اوره و شمسی کوره
جمع بی تربیت و شلوغ که اغلب در مورد مهمانها گفته میشود.
🔴از آب در آمدن
مشخص شدن نتیجه کار.
🔴از آب کره گرفتن
خسّت و حسابگری بیش از حد، از هرکه و هر چه کمترین چیز استفاده بردن و طرفنظر نکردن.
🔴از آسمان به زمین میبارد
توانگران به نیازمندان چیزی عطا میکنند نه نیازمندان به ثروتمندان.
🔴از اسب افتاده از نسل که نیفتاده!
هستی و سرمایهاش از دست رفته، شخصیت و اصالتش که از بین نرفته.
🔴از اون ماست کل عباس، چشام دید و دلم خواست
هوسبازی که هر چه بیند، دلش بخواهد.
🔴از این حسن تا آن حسن صدگز رسن
اشاره به دو چیز ظاهراً مشابه که از نظر ارزش و مقام تفاوت زیادی با هم داشته باشند.
🔴از این ستون تا به آن ستون فرج است
گذشت زمان ممکن است موجب گشایش در کار شود.
🔴از بام میخواند از در میراند
رفتار دوگانه، دو نوع حرف زدن.
🔴از بای بسمالله تا تای تمّت
از ابتدا تا انتها، با دقت و کامل.
🔴از بیکفنی زنده است
آنقدر مُفلس و بیچاره است که حتی پول کفنش را هم ندارد.
🔴از تو عباسی، از من رقاصی
پول از تو، کار یا اطاعت از من (انجام هر کاری به خاطر پول حتی رقصیدن).
🔴از خر شیطان پائین آمدن
کوتاه آمدن، دست از یکدندگی و لجاجت برداشتن و به اصطلاح شیطان را از خود دور کردن.
🔴از دور داد میزنه
وقتی چیزی یا کسی آنقدر واضح و آشکار باشد که خودش را بر ملا کند. شفاف بودن چیزی.
🔴از دماغ فیل افتاده
خیلی ناز و افاده داره. شخص متکبر.
🔴از طلا گشتن پشیمان گشتهایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید
به کسی که وضع را بدتر و ناگوارتر از اول کرده باشد میگویند. تقاضای برگرداندن وضع به حالت اول
🔴از کله سحر تا بوق سگ
از اول صبح تا آخر شب.
🔴از کوره در رفتن
عصبانی شدن.
🔴از کوزه همان برون تراود که در اوست
اعمال و رفتار هر کس نشان دهنده احوال درون و فکر و اندیشهاش میباشد.
🔴از ناعلاجی به خر میگه خانوم باجی
وقتی که به ناچار چیز یا کس دیگری را به جای اصل آن چیز قبول کنند میگویند.
🔴از نخورده بگیر بده به خورده
گذشت و احسان فقیر بیشتر است و ثروتمند بیشتر حرص میزند.
🔴از نیش عقرب به مار غاشیه پناه بردن
قوی پنجه کم آزارتر بهتر از ضعیف نمای پر آزار است (اجباراً از ظالم به ظالمتر پناه بردن).
🔴از هر طرف باد بیاید بادش میدهد
کسی که بنا بر مصلحت خود و خوشایند این و آن عقیده و روش خود را تغییر دهد.
🔴اسبش را گم کرده، دنبال نعلش میگردد
اصل را رها کردن و دنبال فرع بودن.
🔴استخوان لای زخم گذاشتن
دردی را شدیدتر کردن.
🔴اسمش را بگو تا من صدایش کنم
تا وقتی اصل و ماهیت چیزی یا خواستهای به روشنی معرفی و مشخص نشود دیگران آن را به رسمیت نمیشناسند.
🔴اشکش دم مشکش است
آماده برای گریه و زاری است.
🔴اشک کباب موجب طغیان آتش است
التماس، زاری، نجابت و سازش مظلوم موجب گستاخ شدن ظالم میشود.
مژده اِی دوست که
ماه غم و ماتم طی شد
ماه غمبار صفر ،
بعد مُحرّم طی شد
شد حلول مه نو
ماه ربیع الاوّل
ماه دلخون شدن
حضرت خاتم طی شد
بسکه غم دید رسول
از صَفر و ماه حرام
مژدهاش باد که
غمهای دمادم طی شد
سـاقیا ماه ربیع است
بِده جام مراد
که دگر ، ماه غم و غصّه
و ماتم طی شد
(فعل کدام؟!)
ای ناصح، چه می دهی مرا پند مدام؟؟.
در میکده دارم ار لبی، بر لب جــام.
تو خون کسان خوری و، من خون رزان.
انصاف بده حرام بوَّد، فــعــل کدام؟؟.
✍️مهجور ☘️☘️☘️
(گول کارم)
صحراکا سونبول کارم.
بخوان بول بول، کارم.
یار، آمه رایــانـــــکا.
گولدانکا، گول کارم.
با اندکی تغییر:
(گل می کارم)
به صحرا میروم، ســُنـبُل بکارم.
بخــــواند تا دراو بلـــبل، بکارم.
بیـــاید تا نــگار مـــهربـــانم.
سرِ راهش، به گلدان گل بکارم.
✍️مهجور ☘️☘️☘️
🔴شایعه مجازی شدن سال تحصیلی کذب است؛ آغاز حضوری سال تحصیلی جدید
وزیر آموزش و پرورش:
🔹مجازی شدن سال تحصیلی آینده کذب است و متاسفم که بعضیها شایعاتی پخش کردند که آموزش و پرورش سال آینده به صورت مجازی خواهد بود.
🔹از همین الان تمام تمرکز ما بر اجرای آزمونهای نهایی و پایان ارزشیابی تحصیلی پایههای یازدهم و دوازدهم است.
🔹تمام اهتمام دولت جمهوری اسلامی ایران و مسئولین دولت و نظام تعلیم و تربیت این است که آموزش و پرورش به صورت حضوری از سال تحصیلی جدید آغاز شود.
بهترین وبا ارزش ترین ارثی که پدر ومادران برای ما بجامیگذارند، برادر و خواهران مهربان است؛ وگرنه هرانسانی با کمی سعی وتلاش بیشتر میتواند، مال و مکنت ودارایی را به دست آورد.
✍️مهجور ☘️☘️☘️☘️
📗داستانک
شخصی به نزد عارفی دانا رفت و از سختی های زندگی برایش گفت: ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ؟ چرا با وجود تلاش فراوان به اقتدار نمیرسم؟ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ !
عارف پاسخ ﺩﺍﺩ:
ﺁﯾﺎ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﻭ ﺳﺮﺧﺲ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ؟
گفت : ﺑﻠﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ …
عارف ﮔﻔﺖ : زمانی که ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﻭ ﺳﺮﺧﺲ ﺭﺍ خداوند ﺁﻓﺮﯾﺪ ، ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻧﻤﻮﺩ …
ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺳﺮﺧﺲ ﺳﺮ ﺍﺯ ﺧﺎک ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ..
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﺭﺷﺪ ﻧﮑﺮﺩ … خداوند ﺍﺯ ﺍﻭ ﻗﻄﻊ ﺍﻣﯿﺪ ﻧﮑﺮﺩ،
ﺩﺭ ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺳﺎﻝ ﺳﺮﺧﺴﻬﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺭﺷﺪ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺒﻮﺩ ...
ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺳﻮﻡ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﻣﺒﻮﻫﺎ ﺭﺷﺪ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ ..
ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﭘﻨﺠﻢ ﺟﻮﺍﻧﻪ ﻛﻮﭼﻜﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﺪ ..
ﻭ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﺍﺭﺗﻔﺎﻋﺶ ﺍﺯ ﺳﺮﺧﺲ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺭﻓﺖ ...
ﺁﺭﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻗﻮﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ!
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﻭ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺑﻮﺩﯼ ، ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﺴﺘﺤﻜﻢ ﻣﯿﺴﺎﺧﺘﯽ ؟
ﺯﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ به اقتدار ﺧﻮﺍﻫﯽ رسید ..
از رحمت و برکت خداوند هیچوقت نا امید نشید.
بی احترامی و رویگردانی امروز ما از کس یا کسانی، همان اندازه اشتباه است؛ که تادیروز او را به دیدهٔ تقدس می نگرستیم.
✍️مهجور 💐💐💐
شب است. سکوت
باغ در اسارتِ پاییز است،
و من
در اسارتِ خویش.
قدم برمیدارم.
با هر گام،
ضجهی برگهای خشکیده زیر پاهایم
سکوت باغ را به یغما میبرد.
هوا آرامآرام تاریکتر میشود
و صدای نفسهای شب،
چون نجوایی دور،
به گوشم میرسد.
سبدی چوبی و کهنه،
در گوشهی باغ،
زیر درخت گردو،
نگاهم را به خود میخواند.
چه سبد پُرخاطرهای...
چه بسیار با این سبد
تنهاییام را چیدم،
و احساساتم را وزن کردم.
یادم هست
گاهی با همین سبد،
دامندامن از آسمان ستاره میچیدم؛
گاهی خوشهی پروین،
گاهی دبِ اکبر.
اما هرچه دست دراز کردم،
ستارهی قطبی
بیش از آن دور بود
که به دستانم برسد.
امشب آمدهام
تا با همین سبد،
احساسی ناب بچینم؛
احساسی شیرین،
چون شیرهی انگور،
سبک،
چون ترانهای که از دل برمیخیزد،
یا غزلی تازه،
شاید هم
یک دهن آوازِ فیالبداهه.
میدانم،
باید سوغاتی ببرم.
در امتداد دیوار،
سایهای نگاهم را میگیرد.
چقدر شبیه تصویرِ ترسِ کودکیِ من است.
لحظهای میایستم.
از دور،
نورِ فانوسی لرزان
در تاریکی نفس میکشد.
خودم را که بهتر نگاه میکنم،
میفهمم
آن سایه،
سایهی خودم بود؛
همان که سالها،
کودکِ درونم را ترسانده بود.
سبد چوبی را برمیدارم.
شبنمها
مرا به ضیافتِ خاموشِ شب دعوت میکنند.
چه سورِ شگفتی برپاست امشب...
فقط جای ماه خالیست.
نمیدانم
پشت کدام کوه جا مانده است...
میخواهم سبدم را پر کنم؛
از شعری که هنوز کسی نسروده است،
از سازی شکسته
که صدایش را باد حفظ کرده است،
از عطر شبنم،
از سکوتِ ماه،
اگر از پشت آن کوه
خودش را به باغ برساند.
شعر سپید دلنشین از
حسین بخشی
حسن بصری را گفتند: مردی بيست سال است تا نماز جماعت نيامده است و با کس اختلاط نکرده است و در گوشه يی نشسته است.
حسن پيش او رفت و گفت: چرا به نماز جماعت نيايی و اختلاط نکنی؟
گفت: مرا معذور دار که مشغولم.
گفت: به چه مشغولی؟
گفت: هيچ نفسی از من بر نميآيد که نعمتی از حق به من رسد و معصيتی از من بدو. به شکر آن نعمت و عذر آن معصيت مشغولم.
حسن گفت: همچنين مشغول باش که تو بهتر از منی.
تذکره الاولیاء
✍پسر #ملانصرالدین از او پرسید: پدر، فقر چند روز طول میکشد؟
ملا گفت: چهل روز پسرم
پسرش گفت: بعد از چهل روز ثروتمند میشویم؟
ملا جواب داد: نه پسرم، عادت میکنیم!!
.
واعظی منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه کرد که کدخدا از آن خیلی لذت برد ، به واعظ گفت روزی که خواستی از روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر واعظ شادمان شد و تشکر کرد ، روز آخر به در خانۀ کدخدا رفت و از کیسههای برنج سراغ گرفت ، کدخدا گفت راستش برنجی درکار نبود آنروز از منبرت خیلی خوشم آمده بود گفتم من هم چیزی بگویم که تو خوشت بیاید
هرکه دم از حق زد و هوشیار شد.
خصمِ ستمکاره و خونخوار شد.
همچو حسین ابن علی، عاقبت
برسرحرفش به سرِ دار شد.
✍️مهجور.
با آرزوی قبولی عزاداری و خیرات و مبرات شما دوستان نزد باری تعالی. 🖤🖤🖤🥀🥀🥀🥀
*قابل تامل*
دوستان آیا میدانید عقاب ماده چگونه پدر جوجههایش را انتخاب میکند؟
او کاری بسیار شگفتانگیز انجام میدهد.
او شاخهای را از درخت یا بوتهای برمیدارد، آن را در نوکش میگیرد، به ارتفاع بلند پرواز میکند و شروع به چرخیدن در آسمان مینماید.
بهزودی چند عقاب نر در اطرافش پرواز میکنند — و همانجا او شاخه را رها میکند.
آنها افتادن شاخه را تماشا میکنند.
یکی از عقابهای نر با سرعت شیرجه میزند، شاخه را در هوا میگیرد و دوباره نزد او برمیگرداند و آن را نوکبهنوک به او میدهد.
او دوباره بالا پرواز میکند.
دوباره شاخه را رها میکند.
و او دوباره آن را میگیرد.
و باز هم.
و باز هم.
این کار برای مدت طولانی ادامه پیدا میکند.
تنها وقتی که عقاب نر ثابت کند هر بار بدون خطا شاخه را میگیرد، عقاب ماده او را انتخاب میکند.
برای این کار دلیلی وجود دارد — که بعداً آن را درک خواهید کرد.
آنها با هم به سوی یک صخرهٔ بلند پرواز میکنند و لانهای از شاخههای سخت و خشن میسازند — هنوز هیچ چیز نرم در آن نیست.
سپس هر دو والد، پر و کرک از بدن خود میکنند و لانه را با آنها میپوشانند، تمام شکافها را پر میسازند تا لانه نرم، گرم و امن شود.
در همان لانه، عقاب ماده تخمهایش را میگذارد و هر دو والد نوبتی آنها را گرم نگه میدارند و محافظت میکنند.
وقتی جوجهها از تخم بیرون میآیند — کوچک، برهنه و ناتوان —
والدین آنها را زیر بالهای خود میگیرند و از سرما، گرما و باران محافظت میکنند و برایشان غذا و آب میآورند.
پرها کمکم رشد میکنند.
بالها قویتر میشوند.
دمها بلندتر میگردند.
سرانجام، آنها پردار میشوند — هنوز جواناند، اما دیگر ضعیف و شکننده نیستند.
در این زمان، والدین میدانند که وقت آن رسیده است.
پدر روی لبهٔ لانه مینشیند و شروع میکند با بالهایش لانه را تکان دادن —
آنقدر میلرزاند تا تمام پرها و نرمیها از بین برود و فقط شاخههای سخت اولیه باقی بماند.
ناگهان لانه ناراحتکننده میشود.
زبر.
سرد.
جوجههای عقاب گیج میشوند.
والدینشان همیشه مهربان بودند — اما حالا نرمی از بین رفته است.
در همین حال، مادر پرواز میکند، ماهیای شکار میکند و کمی دورتر مینشیند — آنقدر نزدیک که جوجهها او را ببینند.
سپس آرامآرام ماهی را جلوی چشم آنها میخورد.
جوجهها جیغ میزنند، صدا میکنند و گریه میکنند — گیج و گرسنه.
آنها این دنیا را نمیشناسند.
راحتی از بین رفته، و کسی به آنها غذا نمیدهد.
حالا چه؟
گرسنهاند — پس باید حرکت کنند.
شروع میکنند به خزیدن، جابهجا شدن، کش آمدن،
کارهایی که اگر زندگی هنوز راحت بود، هرگز انجام نمیدادند.
سرانجام، یکی از جوجهها سر میخورد.
از لانه بیرون میافتد، از کنار صخره پایین میرود — و وارد فضای باز میشود.
و درست همان لحظه، پدر — همان عقابی که زمانی شاخههای در حال سقوط را میگرفت —
با تمام قدرت شیرجه میزند، جوجه را روی پشت خود میگیرد و سالم به لانه برمیگرداند.
بارها و بارها.
جوجهها میافتند — و پدر آنها را میگیرد.
«در طبیعت، عقاب جوجههایش را بر بالهایش حمل میکند.»
در میان عقابها، هیچ جوجهای اجازه ندارد سقوط کند و نابود شود.
سپس، در یکی از همین افتادنها، اتفاقی شگفتانگیز رخ میدهد:
یکی از جوجهها بالهایش را باز میکند، باد را میگیرد، و شروع به پرواز میکند.
اینگونه است که عقابها به فرزندانشان پرواز کردن را میآموزند.
و وقتی بتوانند پرواز کنند، والدین به آنها نشان میدهند که ماهی را از کجا پیدا کنند —
اما دیگر غذا را به لانه نمیآورند.
این یکی از بهترین تصویرها از چگونه باید فرزندانمان را تربیت کنیم است:
قوی در جسم و روح،
توانا برای زنده ماندن و رشد کردن.
اینکه چقدر مهم است آنها را برای مدت طولانی در یک لانهٔ گرم نگه نداریم.
اینکه چقدر مهم است وقتی به اندازهٔ کافی بزرگ شدند، دیگر همیشه برایشان ماهی نیاوریم.
اما در عین حال —
اینکه آموزش پرواز دادن به آنها چقدر قدرت، زمان، خرد و صبر میطلبد.
حالا سؤال اول معنا پیدا میکند، نه؟
عقاب ماده، عقاب نر را با شاخهٔ در حال سقوط امتحان میکند،
چون میداند روزی جوجههایشان خواهند افتاد —
و او به شریکی نیاز دارد که نگذارد آنها جانشان را از دست بدهند.
عقابها جوجههای زیادی ندارند — معمولاً یک یا دو —
پس هر زندگی ای اهمیت دارد.
❤️❤️❤️