avand_andisheh | Unsorted

Telegram-канал avand_andisheh - آوند اندیشه

798

آوند اندیشه در واتساپ: https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M آوند اندیشه در تلگرام: https://t.me/Avand_Andisheh

Subscribe to a channel

آوند اندیشه

🔴 شتری که در خانه‌ی هر خری می‌خوابد

حکایت صداوسیما و منتقدان تازه‌اش، حکایت همان شتری است که ــ به تعبیر عامیانه‌تر ــ «درِ خانه‌ی هر خری می‌خوابد»!

/channel/bbcpersian/287609
سال‌ها صداوسیما سخن مخالفان را برید، تحریف کرد، از سیاق بیرون کشید، روی تصویرشان صدا گذاشت، صدایشان را بست و بعد هم با قیافه‌ای حق‌به‌جانب اعلام کرد که «رسانه‌ی ملی» دارد رسالت حرفه‌ای‌اش را انجام می‌دهد. در تمام آن سال‌ها، بسیاری از کسانی که امروز از «ضربه به انسجام ملی»، «تک‌روی خطرناک» و «رفتار غیرحرفه‌ای» می‌گویند، یا ساکت بودند، یا همین دستگاه سانسور را رسانه‌ای متعهد و انقلابی می‌خواندند؛ چون آن روز قیچی در دست صداوسیما بود و گلوی دیگری زیر تیغه.

حالا قیچی کمی چرخیده و به ریش خودشان گیر کرده است؛ ناگهان تقطیع سخن شده خلاف عقلانیت رسانه‌ای، جانبداری شده تهدید امنیت ملی، و حذف چند جمله شده حمله به وحدت کشور!

خیر، حضرات؛ صداوسیما تازه منحرف نشده است. همان دستگاه قدیمی است؛ همان اتاق فرمان، همان منطق، همان قیچی. تنها تفاوت این است که این بار مهمان برنامه‌ی سانسور، خود شمایید.

مشکل شما ظاهراً «سانسور» نیست؛ مشکل این است که نوبت سانسورشدن به خودتان رسیده. تا وقتی مخالفان را می‌بریدند، اسمش صیانت از افکار عمومی بود؛ حالا که چند جمله از روسای قوا را بریده‌اند، کشور ناگهان در آستانه‌ی فروپاشی انسجام ملی قرار گرفته است!

کسی که سال‌ها کنار دستگاه حذف ایستاده و از فریاد حذف‌شدگان صدایی درنیاورده، وقتی خودش حذف می‌شود، حق اعتراض دارد؛ اما حق ندارد نقش کاشف تازه‌وارد آزادی بیان را بازی کند. آزادی بیان، بیمه‌نامه‌ی اختصاصی مقامات نیست که هنگام خسارت از کشو بیرون بکشند.

این شتر مدت‌هاست در شهر می‌گردد؛ امروز درِ خانه‌ی شما خوابیده است. پیش‌تر که جلوی خانه‌ی دیگران زانو زده بود، چرا صدای زنگوله‌اش را نمی‌شنیدید؟

📌 کانال تلگرام:
🔗 /channel/Avand_Andisheh
📌 کانال واتساپ:
🔗 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3

Читать полностью…

آوند اندیشه

/channel/Avand_Andisheh/6880
ادامه از☝️

نانوا گفت: «پس مراقب باش. این روزها هر چیزی ارتقا پیدا کنه، هزینه‌ی نگهداریش زیاد می‌شه.»

فرج‌الله نان‌ها را زیر بغل زد و راه افتاد. در مسیر، دوباره گوشی‌اش لرزید: «شهروند گرامی، لطفاً میزان رضایت خود از روند مدیریت شرایط اخیر را با عدد ۱ تا ۵ اعلام فرمایید.»

فرج‌الله ایستاد. کنار تیر چراغ برق. تیری که خودش هم انگار از شدت تناقض خجالت می‌کشید: روزها نماد روشنایی بود، شب‌ها گاهی یادگاری بتنی از وعده‌های قطع‌نشده.

به عددها نگاه کرد.

۱ یعنی ناراضی. ۵ یعنی راضی. عددی برای «خسته‌ام» وجود نداشت. عددی برای «دارم زندگی را قسطی تحمل می‌کنم» نبود. عددی برای «این سؤال خودش بخشی از مسئله است» طراحی نشده بود. سامانه‌ها معمولاً جهان را به چند عدد تقسیم می‌کنند، چون عددها اعتراض نمی‌کنند؛ فقط میانگین می‌شوند.

فرج‌الله انگشتش را روی ۱ نگه داشت. بعد یادش آمد که در این سرزمین، ناراضی‌بودن همیشه یک حالت ساده‌ی روانی نیست؛ گاهی پرونده‌ی اداری دارد. بعد انگشتش رفت سمت ۵. دید این هم خیانت کوچکی است؛ از همان خیانت‌هایی که آدم برای عبور از روز انجام می‌دهد و شب، موقع مسواک‌زدن، توی آینه می‌بیند.

پس هیچ عددی نفرستاد.

سامانه از او جواب خواسته بود، اما فرج‌الله آن‌قدر زندگی کرده بود که بداند گاهی جواب‌ندادن هم یک جور جواب است؛ البته جوابی کم‌صدا، کم‌خطر، و قابل‌نادیده‌گرفتن.

عصر، آقای رستمی پیام داد: «داداش، برای تو هم تبریک تحمل اومده؟»

فرج‌الله نوشت: «آره.»

رستمی نوشت: «من می‌خوام اسکرین‌شات بگیرم، بذارم تو رزومه. مهارت‌ها: کار با ورد، روابط عمومی، تحمل شرایط غیرقابل‌تحمل.»

فرج‌الله نوشت: «بهتره بنویسی تحمل پیشرفته، همراه با سابقه‌ی میدانی.»

رستمی جواب داد: «با قابلیت کار تیمی در صف.»

فرج‌الله خندید. بعد دلش گرفت. چون شوخی هرچه دقیق‌تر می‌شد، بیش‌تر شبیه گزارش می‌شد.

شب، پسر دبستانی‌اش مشق می‌نوشت. جمله‌سازی داشت با کلمه‌ی «تحمل». مداد را جوید و پرسید: «بابا، تحمل یعنی چی؟»

فرج‌الله خواست بگوید یعنی آدم چیزی را که دوست ندارد، مدتی تاب می‌آورد. بعد دید این تعریف برای کتاب فارسی خوب است، برای زندگی کافی نیست.

گفت: «تحمل یعنی وقتی چیزی سنگینه، فعلاً نمی‌ذاری لهت کنه.»

پسرش پرسید: «پس خوبه؟»

فرج‌الله به گوشی نگاه کرد. به پیامک. به تلویزیون خاموش. به قبض روی میز. به کتری که دیگر جوش نمی‌زد، فقط پیر می‌شد.

گفت: «گاهی خوبه. وقتی خودت انتخابش کنی.»

پسرش پرسید: «وقتی انتخابش نکنی چی؟»

فرج‌الله جوابی نداد. بعضی سؤال‌ها را بچه‌ها می‌پرسند، اما بزرگ‌ترها جرئت ندارند حتی به شکل کامل بشنوند.

پسرش خودش نوشت: «مردم تحمل می‌کنند.»

فرج‌الله به جمله نگاه کرد. ساده بود. تمیز بود. خطرناک بود.

گفت: «بنویس: مردم تا جایی تحمل می‌کنند!»

پسرش گفت: «خانم گفته جمله کوتاه باشه.»

فرج‌الله گفت: «همین هم مشکل ماست!»

نزدیک نیمه‌شب، گوشی دوباره لرزید: «شهروند گرامی، همراهی شما در عبور از شرایط، پشتوانه‌ی اقتدار ملی است.»

فرج‌الله این‌بار نخندید. پیامک را خواند و حس کرد کسی دست کرده در جیب خالی‌اش و از همان خالی‌بودن، سند افتخار استخراج کرده است.

با خودش فکر کرد اقتدار، اگر به تحملِ بی‌پایان مردم نیاز داشته باشد، بیش‌تر شبیه صندلی لقی است که زیر پایه‌اش قبض برق گذاشته‌اند. ممکن است مدتی صاف بایستد، اما آدم عاقل روی آن با خیال راحت نمی‌نشیند.

رفت سراغ کشوی میز. یک کاغذ برداشت. خواست چیزی بنویسد. نوشت: «وقتی رنج عمومی تبدیل به پیامک تبریک می‌شود، یعنی جایی میان اداره و زندگی، وجدانْ به بخش روابط عمومی واگذار شده است.»

به جمله نگاه کرد. زیادی روشن بود. کمی ترسید. کاغذ را تا کرد. گذاشت زیر پایه‌ی میز؛ همان پایه‌ای که از صبح لق می‌زد.

میز کمی آرام گرفت.

فرج‌الله چراغ را خاموش کرد و در تاریکی نشست. از پنجره، چند خانه‌ی روشن پیدا بود و چند خانه‌ی تاریک. شهر شبیه جدولی شده بود که در آن، بعضی خانه‌ها برق داشتند، بعضی صبر، بعضی فقط پیامک.

پیامک‌ها را پاک نکرد. گذاشت بمانند. نه برای یادگاری. برای این‌که اگر روزی پسرش پرسید «بابا، از کِی فهمیدی تحمل هم دولتی شده؟» بتواند گوشی را بیاورد، پیام را نشان بدهد و بگوید: «از همان روزی که برای زنده‌ماندنمان، پیام تبریک آمد.»

📌 /channel/Avand_Andisheh
📌 /channel/wikianalysis
📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

/channel/Avand_Andisheh/6878
ادامه از ☝️

شب، وارد سامانه‌ی مسابقه شدند. سامانه از آن‌ها کد ملی، شماره‌ی همراه، کد پستی، گروه خونی، شغل پدر، تحصیلات مادر، میزان خوش‌بینی خانوار و تصویر نقاشی آینده را خواست. فرج‌الله همه را وارد کرد. در قسمت «موانع احتمالی تحقق آینده»، فهرستی باز شد که گزینه‌هایش شامل کمبود اعتمادبه‌نفس، ضعف مهارت‌های ارتباطی، نداشتن هدف روشن و استفاده‌ی بیش از حد از تلفن همراه بود.

فرج‌الله دنبال «قیمت دلار» گشت. وجود نداشت.
فرج‌الله دنبال «کیفیت آموزش» گشت. نبود.
دنبال «فقر خانوار» گشت. اصلا و ابدا.

دنبال «بی‌ثباتی» گشت. سامانه پیشنهاد داد شاید منظورش «بی‌انضباطی» است.

گزینه‌ی «سایر» را انتخاب کرد و نوشت: «سایر.»
سامانه اعلام کرد توضیحات باید دست‌کم صد کلمه باشد. فرج‌الله نوشت: «سایر، سایر، سایر…» و آن‌قدر تکرار کرد تا سامانه از نظر آماری قانع شد. بعد در قسمت برنامه‌ی والدین نوشت: «برای شکوفایی استعداد فرزندمان، امکانات لازم را در حد توان فراهم خواهیم کرد.»

جمله‌ای آبرومند، رسمی و کم‌خطر بود؛ از همان جمله‌هایی که می‌توان روی بروشور مدرسه، گزارش عملکرد اداره و سنگ قبر یک نسل چاپ کرد.

فرج‌الله برگشت و به نقاشی پسرش نگاه کرد. موشکی بلند وسط صفحه بود. کنار موشک، پسرکی با لباس فضانوردی ایستاده بود و پرچمی در دست داشت. بالای سرش چند ستاره می‌درخشیدند. پایین صفحه، زمین کوچک و آبی دیده می‌شد؛ زمینی آرام، گرد و دور، شبیه چیزی که هنوز از فاصله‌ی زیاد قابل دوست‌داشتن بود.

فرج‌الله خواست درباره‌ی هزینه‌ی دانشگاه، مهاجرت نخبگان، فناوری فضایی، آینده‌ی شغلی و دشواری‌های زندگی توضیح بدهد. بعد دید پسرش با مداد سبز، کنار سکوی پرتاب یک درخت هم کشیده است.

فرج‌الله پرسید: «این درخت آن‌جا چه کار می‌کند؟»
گفت: «فضانورد قبل از رفتن باید یک‌جا سایه داشته باشد.»

فرج‌الله سر تکان داد. جمله را فهمید، هرچند ترجیح می‌داد نفهمد. خودش سال‌ها برای رفتن به اداره‌ای بهتر، خانه‌ای بهتر، شهری بهتر و زمانی بهتر آماده شده بود و در تمام این مدت، بیش‌تر از مقصد، دنبال تکه‌ای سایه گشته بود؛ تا اندکی بنشیند و برای ادامه‌ی امیدواری، نیرو جمع کند.

پسر مداد قهوه‌ای برداشت و پای درخت، چند خط کج کشید.

فرج‌الله پرسید: «این‌ها چیست؟»
گفت: «ریشه‌هایش.»

فرج‌الله به موشک، درخت و ریشه‌ها نگاه کرد. بعد روی گزینه‌ی «ثبت نهایی» زد. سامانه نوشت: «آینده‌ی فرزند شما با موفقیت ثبت شد.» ... و می‌دانست در مسابقه‌ی آینده، برای موشک جایزه می‌دهند؛ برای ریشه‌ها عمراً.
📌 /channel/Avand_Andisheh
📌 /channel/wikianalysis
📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

ادامه از ☝️

فرج‌الله گواهی را تا کرد و در کیفش گذاشت. عصر، در راه خانه، وارد فروشگاه شد تا روغن بخرد. فروشنده قیمت را گفت. فرج‌الله چند لحظه ساکت ماند، بعد کارت بانکی‌اش را بیرون آورد.

فروشنده پرسید: «چیزی شده؟»

فرج‌الله گفت: «هیچی. امروز تاب‌آوری‌ام را ارتقا داده‌اند.»

کارت را کشید. رمز را وارد کرد. دستگاه چند ثانیه فکر کرد و روی صفحه نوشت: «موجودی کافی نیست.»

فرج‌الله گواهی‌اش را از کیف بیرون آورد و به دستگاه نشان داد.

دستگاه، برخلاف بخش منابع انسانی، متقاعد نشد.

📌 /channel/Avand_Andisheh
📌 /channel/wikianalysis
📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

فرج‌الله و بُزمچه‌ی سیاسی

علی فتحی لقمان

فرج‌الله صبح جمعه برای پیداکردن پمپ باد دوچرخه‌ی پسرش به انباری رفت. پمپ باد، طبق سنت اشیای ضروری، درست هنگامی ناپدید شده بود که لاستیک دوچرخه کاملاً خوابیده و کودک خانواده با کلاه ایمنی بر سر، آماده‌ی فتح کوچه ایستاده بود.

فرج‌الله چراغ انباری را روشن کرد. نور زرد و کم‌جان لامپ روی کارتن‌های کتاب، بخاری نفتی مرحوم غلامرضا، دو صندلی شکسته و یک سطل رنگ خشک‌شده افتاد. همان موقع صدای خش‌خشی از پشت قفسه آمد. فرج‌الله ایستاد. صدا دوباره تکرار شد؛ سنگین‌تر از موش و باوقارتر از سوسک.

آرام سرش را جلو برد و موجودی را دید که دم بلندش از پشت کارتن بیرون مانده بود. جانور سرش را چرخاند، نگاهی به فرج‌الله انداخت و زبان دوشاخه‌اش را بیرون آورد؛ طوری که انگار برای ارزیابی صلاحیت صاحب انباری آمده بود.

فرج‌الله در را بست و به مدیر ساختمان زنگ زد.

مدیر گفت: «احتمالاً بُزمچه‌ست. حیوان مفیدیه. موش و حشرات موذی می‌خوره.»

فرج‌الله گفت: «فعلاً پمپ باد ما رو زیر نظر گرفته.»

مدیر ساختمان ظرف نیم‌ساعت اطلاعیه‌ای در گروه مجتمع منتشر کرد: «ساکنان محترم، حضور یک خزنده‌ی بومی و بی‌آزار در محدوده‌ی انباری‌ها مشاهده شده است. خواهشمند است از ایجاد التهاب، انتشار اخبار تأییدنشده و هرگونه اقدام خودسرانه پرهیز فرمایید. موضوع از مجاری ذی‌صلاح در حال پی‌گیری است.»

خانم همسایه نوشت: «من از دیشب صدای عجیبی می‌شنیدم.»

آقای طبقه‌ی سوم پاسخ داد: «این‌ها معمولاً از فاضلاب میان.»

مدیر ساختمان بلافاصله نوشت: «منشأ ورود هنوز مشخص نیست. لطفاً فرضیه‌های غیرکارشناسی مطرح نشود.»

فرج‌الله گوشی را کنار گذاشت و به این فکر کرد که جانور طی چند دقیقه از پشت یک کارتن قدیمی، وارد مرحله‌ی تکذیب منشأ، کنترل شایعات و مدیریت افکار عمومی شده است.

ظهر، مأمور خدمات شهری آمد. نگاهی به در انباری انداخت و گفت: «بُزمچه تا گیر نیفته، کاری با کسی نداره. آفتاب دوست داره، تخم پرنده می‌خوره، از لاشه هم بدش نمیاد. هرجا غذا باشه، خودش رو می‌رسونه.»

فرج‌الله پرسید: «موضع سیاسی هم داره؟»

مأمور گفت: «چی؟»

فرج‌الله گفت: «هیچ‌چی. عرض کردم خیلی سازگاره.»

مأمور تله‌ای کنار دیوار گذاشت و رفت. مدیر ساختمان هم برای اطمینان خاطر ساکنان، عکس تله را در گروه فرستاد و زیرش نوشت: «اقدامات لازم انجام شد.» تله در عکس چنان رسمی و مقتدر دیده می‌شد که آدم خیال می‌کرد بُزمچه تا لحظاتی دیگر با پای خودش می‌آید، صورت‌جلسه را امضا می‌کند و در اختیار مراجع قرار می‌گیرد.

عصر، فرج‌الله از پنجره دید جانور روی دیوار حیاط دراز کشیده است. آفتاب روی فلس‌هایش می‌تابید. بُزمچه بی‌حرکت مانده بود و فقط چشم‌هایش را می‌گرداند. گنجشک‌ها بالای درخت نارنج سروصدا می‌کردند، اما جانور عجله‌ای نداشت. بدنش را با گرمای دیوار تنظیم می‌کرد و منتظر فرصتی بود که هنوز نامی نداشت.

فرج‌الله مدتی تماشایش کرد. این شیوه‌ی زندگی برایش آشنا بود: نزدیک دیوار ماندن، از هر شکافی عبور کردن، با هر دمایی کنار آمدن، پیش از حمله ساکت بودن و هنگام خطر ناپدید شدن. بُزمچه برنامه‌ی بلندمدت نداشت؛ محیط را بو می‌کشید و به سمتی می‌رفت که تخم بیش‌تری پیدا می‌شد.

شب، تلویزیون میزگردی درباره‌ی «ضرورت حضور نیروهای منعطف در شرایط حساس» پخش می‌کرد. یکی از مهمانان توضیح می‌داد که انسان سیاسیِ پخته باید شرایط را درک کند، از سخت‌گیری‌های آرمانی فاصله بگیرد و در هر دوره، نسبت خودش را با مقتضیات تازه تنظیم کند. مهمان دیگر سر تکان می‌داد و از «واقع‌گرایی مسؤولانه» سخن می‌گفت.

فرج‌الله صدای تلویزیون را کم کرد و دوباره به حیاط نگاه انداخت. بُزمچه از روی دیوار پایین آمده و کنار کیسه‌ی زباله ایستاده بود. سرش را بالا گرفت، هوا را سنجید و بعد آرام به‌طرف سوراخی خزید که صبح کسی متوجهش نشده بود.

صبح روز بعد، تله خالی بود. مدیر ساختمان در گروه نوشت: «با توجه به عدم مشاهده‌ی مجدد خزنده، عملیات با موفقیت پایان یافت.»

فرج‌الله پیام را خواند. همان لحظه صدای خش‌خشی از پشت بخاری نفتی مرحوم غلامرضا آمد. این‌بار در انباری را باز نکرد. پمپ باد را هم دیگر لازم نداشت؛ پسرش دوچرخه را رها کرده بود و با تلفن همراه بازی می‌کرد.

فرج‌الله کنار در ایستاد و به این نتیجه رسید که بُزمچه‌ها معمولاً گرفتار تله نمی‌شوند؛ مدتی صبر می‌کنند تا گزارش موفقیت نوشته شود، بعد با خیال راحت برمی‌گردند سرِ کارشان.

📌 /channel/Avand_Andisheh
📌 /channel/wikianalysis
📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

فرج‌الله و الهیات ریاضی‌سیاسی

علی فتحی لقمان

عصر پنج‌شنبه، درست در ساعتی که آدم دلش می‌خواهد دراز بکشد و برای مدتی کوتاه از عضویت در نوع بشر استعفا بدهد، فرج‌الله کنار پسرش نشسته بود و کسرها را توضیح می‌داد. کتاب ریاضی روی سفره باز بود، مداد سیاه زیر مبل افتاده بود و پاک‌کن، طبق سنت دیرینه‌ی پاک‌کن‌ها، در حساس‌ترین لحظه ناپدید شده بود.

پسرش پرسید: «بابا، چرا وقتی صورت کسر بزرگ‌تر می‌شود، عدد هم بزرگ‌تر می‌شود؟»

فرج‌الله گفت: «چون صورت، سهمی است که دیده می‌شود.»

پسر پرسید: «مخرج چی؟»

فرج‌الله نگاهی به تلویزیون انداخت. گوینده‌ای با صدایی مطمئن درباره‌ی «حضور آگاهانه‌ی آحاد جامعه در صحنه‌های سرنوشت‌ساز» حرف می‌زد.

فرج‌الله گفت: «مخرج، تعداد کسانی است که سهم بین‌شان تقسیم می‌شود.»

پسرش چند لحظه فکر کرد و گفت: «پس اگر مخرج خیلی بزرگ باشد، سهم هر کس کم می‌شود؟»

فرج‌الله گفت: «از نظر ریاضی، بله.»

بعد صدای تلویزیون را کمی زیاد کرد. مجری اعلام کرد که استقبال مردم از یک برنامه‌ی رسمی، «بار دیگر پیوند ناگسستنی ملت با ارزش‌های متعالی را به نمایش گذاشته است». پشت سرش تصویری از جمعیتی پخش شد که بخشی از آن‌ها پرچم داشتند، بخشی پلاکارد، و بخشی هم چهره‌ای نزار که نشان می‌داد از ساعت شش صبح در پیوندی ناگسستنی گرفتار شده‌اند.

پسر فرج‌الله گفت: «بابا، این‌ها چند نفرند؟»

فرج‌الله گفت: «شمارش تلویزیونی با شمارش ریاضی فرق می‌کند.»

پسر کتاب را بست و با علاقه‌ای که معمولاً بچه‌ها به کشف تناقض‌های بزرگسالان دارند، پرسید: «چه‌طوری؟»

فرج‌الله گفت: «بعضی عددها را با ماشین‌حساب حساب می‌کنند، بعضی‌ها را با نیت.»

در همان لحظه، مجری مهمان برنامه را معرفی کرد؛ استادی که قرار بود نسبت دین، سیاست، جامعه، حکومت، ایمان، مشارکت، اطاعت، مشروعیت و چند واژه‌ی دیگر را در هفت دقیقه روشن کند. استاد عینکش را جابه‌جا کرد و گفت: «در جامعه‌ی دینی، اراده‌ی عمومی در امتداد اراده‌ی الهی معنا می‌یابد.»

فرج‌الله مداد پسرش را از زیر مبل پیدا کرد و بی‌اختیار روی حاشیه‌ی کتاب نوشت:

اراده‌ی عمومی ÷ اراده‌ی الهی = ؟

پسرش گفت: «این تقسیم درست نیست؛ واحدهای صورت و مخرج با هم فرق دارند.»

فرج‌الله به پسرش نگاه کرد. حس کرد آموزش‌وپرورش، با همه‌ی کاستی‌هایش، هنوز در چند صفحه‌ی کتاب ریاضی یک غلط‌هایی می‌کند.

استاد ادامه داد: «هرچه مشارکت مردم بیش‌تر باشد، تجلی حقیقت نیز کامل‌تر خواهد بود.»

فرج‌الله زیر فرمول قبلی نوشت:

تعداد شرکت‌کنندگان × حقیقت = مشروعیت

بعد مدتی به آن خیره ماند. سمت چپ علامت مساوی هنوز لنگ می‌زد. مداد را چرخاند و نوشت:

تعداد شرکت‌کنندگان × حقیقت = عدد اعلام‌شده

پسرش گفت: «بابا، این مسأله اصلاً جواب ندارد.»

فرج‌الله گفت: «اتفاقاً جوابش از قبل آماده است.»

برنامه ادامه یافت. استاد از «بدنه‌ی مؤمن جامعه»، «اقلیت پرسروصدا»، «اکثریت خاموش» و «ضرورت تشخیص مرز نقد و تضعیف» سخن گفت. فرج‌الله داشت آرام‌آرام چیزفهم می‌شد (شیرفهم) که در این دستگاه محاسباتی، همه‌چیز دارای علامت است. موافق‌ها مثبت‌اند، مخالف‌ها منفی، ساکت‌ها ذخیره‌ی مثبت، غایب‌ها دارای عذر احتمالی، و منتقدانْ هم اعدادی هستند که هنگام محاسبه گرد می‌شوند تا نتیجه تمیزتر بیرون بیاید.

روی کاغذ نوشت:

موافق + ساکت + غایب = مردم

مخالف = خطای محاسباتی

پسرش خندید و گفت: «پس هر جوابی بخواهند درمی‌آید.»

فرج‌الله گفت: «این ریاضی نیست پسرم. این مدیریت نتیجه است. این روزها نان توی همین مدیریت است.»

صدای استاد جدی‌تر شد: «در الهیات سیاسی، حاکمیت صرفاً یک قرارداد بشری نیست؛ بلکه حامل معناست.»

فرج‌الله کلمه‌ی «حامل» را شنید و یاد پیک موتوری افتاد که ظهر برایش بسته آورده بود و بابت چهار طبقه پله، سه بار زیر لب از نظام هستی گلایه کرده بود. با خودش فکر کرد معنا هم اگر قرار باشد از این‌همه پله بالا برود، احتمالاً در طبقه‌ی دوم تحویلش می‌دهند و امضای سفت و سخت می‌گیرند.

پسرش دوباره کتاب را باز کرد و پرسید: «بابا، صفر ضرب‌در هر عددی چند می‌شود؟»

فرج‌الله گفت: «به‌گمانم همان صفر.»

مجری در تلویزیون پرسید: «اگر بخشی از جامعه همراهی نکند، آیا اصل مشروعیت آسیب می‌بیند؟»

استاد لبخند زد و گفت: «مشروعیت، ریشه در حقیقت دارد و وابسته به نوسانات اجتماعی نیست.»

فرج‌الله دستش روی صفحه‌ی کتاب ماند. یک‌بار دیگر به قاعده‌ی صفر نگاه کرد. در ریاضیات، هیچ عددی آن‌قدر مقدس نبود که از ضرب‌شدن در صفر جان سالم به در ببرد. هیچ عددی با سابقه‌ی تاریخی، نیت پاک، رأی معنوی، تأیید آسمانی یا سخنرانی استاد، از قواعد معاف نمی‌شد. عددها در برابر قانون مساوی بودند؛ دست‌کم تا وقتی کسی از راه نرسیده بود و برایشان شورای نگهبان تشکیل نداده بود.

ادامه در 👇
/channel/Avand_Andisheh/6874

Читать полностью…

آوند اندیشه

🔴 پیش‌بینی من از مسیر پیشِ روی ایران

پیش‌بینی من، از امروز ۲۰ تیر ۱۴۰۵، اندکی با پیش‌بینی قبلی تفاوت دارد. آن زمان «جنگ فرسایشی محدود» سناریوی اصلی بود (که عملاً درست از آب درآمد)؛ اکنون تعبیر دقیق‌تر را «چانه‌زنی مسلحانه» می‌دانم: مذاکره در اتاق، موشک در بیرون اتاق، و آتش‌بسی که هربار با مداد نوشته می‌شود تا پاک‌کردنش دشوار نباشد.

⏺️ سناریوی غالب: توافق محدود و ناپایدار؛ ۵۵ درصد

پیش‌بینی می‌کنم در چند هفته یا حداکثر دو سه ماه آینده، ایران و آمریکا دوباره به یک تفاهم موقت برسند؛ نه صلح، نه آشتی و نه حل جامع پرونده‌ی هسته‌ای. محور اصلی تفاهم احتمالاً این‌ها خواهد بود:

- توقف حمله به کشتی‌ها و بازگشایی نسبتاً مطمئن تنگه‌ی هرمز؛
- نوعی سازوکار اطلاع‌رسانی یا هماهنگی عبور کشتی‌ها که هر طرف آن را به زبان مطلوب خودش تفسیر کند؛ ایران آن را «به رسمیت شناختن مدیریت ایران» بخواند و آمریکا «تضمین آزادی کشتیرانی»؛
- تخفیف یا تعلیق محدود برخی فشارهای نفتی و مالی؛
- تعویق اختلاف‌های اصلی، به‌ویژه اورانیوم غنی‌شده و ساختار برنامه‌ی هسته‌ای.

علت این پیش‌بینی آن است که حتی پس از اعلام پایان آتش‌بس، گفت‌وگوها متوقف نشده‌اند و وزیر خارجه‌ی ایران برای مذاکرات مربوط به هرمز به عمان رفته است. هم‌زمان، ایران به اهرم هرمز نیاز دارد، اما ادامه‌ی حمله به کشتیرانی می‌تواند اجماع منطقه‌ای و جهانی شدیدتری علیه تهران ایجاد کند. آمریکا نیز خواهان تضمین علنیِ امنیت عبور کشتی‌هاست، اما هنوز درِ مذاکره را نبسته است.

- جنگ پایان نمی‌یابد؛ شکلش عوض می‌شود

حتی در صورت توافق، احتمالاً شاهد یک آتش‌بس کاملاً باثبات نخواهیم بود. الگوی محتمل این است:

تنش ← حمله‌ی محدود ← میانجی‌گری عمان و قطر ← تفاهم کوتاه ← اختلاف بر سر تفسیر تفاهم ← حمله‌ی تازه.

هر دو طرف از تشدید محدود برای بهبود موضع مذاکراتی استفاده می‌کنند. ایران تصور می‌کند کنترل یا اختلال در هرمز «سلاح طلایی» آن است؛ آمریکا نیز با تحریم، حمله‌ی هوایی و تهدید نظامی می‌کوشد هزینهٔ استفاده از این اهرم را بالا ببرد. بنابراین مشکل فقط اختلاف بر سر چند بند نیست؛ هر طرف چیزی را حق طبیعی خود می‌داند که طرف مقابل آن را امتیازی غیرقابل‌قبول می‌شمارد.

- ساختار قدرت در ایران: نظامی‌تر، اما شکننده‌تر

پیش‌بینی من این است که طی شش ماه آینده، قدرت سپاه کاهش نمی‌یابد؛ بیش‌تر هم می‌شود. رهبری جدید احتمالاً مرکز مستقل و مقتدری مانند گذشته نخواهد بود؛ بیش‌تر محل سازش، رقابت یا مشروعیت‌بخشی جناح‌های نظامی و امنیتی خواهد شد.

اما این تمرکز نظامی را نباید با ثبات کامل اشتباه گرفت. مشکل جمهوری اسلامی ممکن است از «یک مرکز تصمیم‌گیری بد» به چند مرکز تصمیم‌گیری مسلح و رقیب تبدیل شود. حادثه‌ای که یک جناح آن را اقدام بازدارنده می‌داند، ممکن است کل تفاهم دیپلماتیک را منفجر کند.

- اقتصاد و جامعه: فرسایش، بدون فروپاشی فوری

در شش ماه آینده، احتمال فروپاشی ناگهانی اقتصاد یا حکومت را پایین می‌دانم؛ اما کاهش درآمد نفت، تحریم‌های تازه، اختلال تجارت و هزینه‌های جنگْ زندگی روزمره را دشوارتر خواهد کرد.

اعتراض‌های معیشتی و سیاسی احتمالاً ادامه پیدا می‌کنند، اما در کوتاه‌مدت بیش‌تر به شکل موج‌های پراکنده، اعتصاب، نافرمانی روزمره و فوران‌های محلی خواهند بود، نه قیامی که فوراً حکومت را براندازد. نارضایتی عمیق است، ولی حکومت هنوز ابزار سرکوب، کنترل ارتباطات و سازمان نظامی منسجم‌تری از مخالفان دارد.

ادامه 👇
/channel/Avand_Andisheh/6871

Читать полностью…

آوند اندیشه

ادامه از پست قبلی☝️

فرج‌الله سر تکان داد. زندگی ادامه پیدا می‌کرد. نان خریده می‌شد. قبض پرداخت می‌شد. بچه مشق می‌نوشت. کارمند امضا می‌زد. مادرها روغن را ته کابینت پنهان می‌کردند. مردها کنار پنجره می‌ایستادند و وانمود می‌کردند دارند هوا را نگاه می‌کنند.

عصر، فرج‌الله به خانه برگشت. پسرش زیر میز نشسته بود و با مداد، روی دفترش تانک می‌کشید. کنارش یک آدم کوچک کشیده بود که دستش را بالا گرفته بود. معلوم نبود تسلیم شده یا دارد سؤال می‌پرسد.

فرج‌الله پرسید: «این کیه؟»

پسرش گفت: «نمی‌دانم. شاید بابایش باشد.»

فرج‌الله مدتی به نقاشی نگاه کرد. بعد رفت کنار پنجره و چسب‌ها را با انگشت فشار داد تا محکم‌تر بچسبند. آدم گاهی برای دفاع از خانه، کاری می‌کند که بیش‌تر شبیه اعتراف است.

📌 /channel/Avand_Andisheh
📌 /channel/wikianalysis
📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

فرج‌الله و نگاه فلسفی

- علی فتحی لقمان

فرج‌الله مدت‌ها بود حس می‌کرد دنیا کمی تار شده است. اول خیال کرد از خستگی است. بعد گفت شاید از قسط‌هاست. بعد به این نتیجه رسید که هر دو چشمش زیر فشار اخبار، قبض‌ها، پیامک‌های بانکی و صورت‌جلسه‌های ساختمان، کم‌کم به سمت استعفا رفته‌اند.

صبح پنج‌شنبه رفت عینک‌سازی. مرد عینک‌ساز پشت دستگاهی نشست که شبیه ابزار بازجویی محترمانه بود و از فرج‌الله خواست به ردیف حروف نگاه کند.

فرج‌الله به تابلو نگاه کرد. حروفی بود در اندازه‌های مختلف. بعضی‌ها را می‌دید، بعضی‌ها را حدس می‌زد، بعضی‌ها هم شبیه اطلاعیه‌های اداری بودند؛ انگار نوشته شده بودند که خوانده نشوند.

عینک‌ساز گفت: «دور را تار می‌بینید یا نزدیک را؟»

فرج‌الله کمی فکر کرد و گفت: «دور را با امید می‌بینم، نزدیک را با قبض.»

عینک‌ساز سرش را بلند کرد، نگاهی به او انداخت، بعد گفت: «پس پیرچشمی هم دارید.»

فرج‌الله از این تشخیص خوشش نیامد. پیرچشمی برایش بیماری چشم نبود؛ اعتراف رسمی بدن بود به این‌که آدم از یک جایی به بعد، واقعیت را از فاصله‌ی مناسب هم تحمل نمی‌کند.

بعدازظهر، با نسخه‌ی عینک در جیب، رفت اداره. روی میز کارش بخش‌نامه‌ی تازه‌ای گذاشته بودند با عنوان: «ضرورت ترویج نگاه فلسفی به مسائل سازمانی». زیرش نوشته بود: «همکاران محترم موظف‌اند با رویکردی عمیق، سازنده، آرام و منعطف، نسبت به کاستی‌های موقت، محدودیت‌های اعتباری، تأخیرهای پرداختی، کمبود امکانات، فشارهای کاری و سایر جلوه‌های پویای تحول اداری برخورد نمایند.»

فرج‌الله دوبار خواند. بار اول چیزی نفهمید. بار دوم چیزهایی فهمید و پشیمان شد. نگاه فلسفی، در این بخش‌نامه، چیزی شبیه عینک دودی بود برای تماشای آتش‌سوزی.

همکارش گفت: «یعنی غر نزنیم.»

فرج‌الله گفت: «نه، این‌قدر سطحی نبین. یعنی غر را از سطح معیشت ببریم به سطح هستی.»

همکارش خندید. بعد یادش افتاد حقوق عقب افتاده دارد و خنده‌اش را آهسته جمع کرد و گذاشت کنار پرونده‌های امضاشده.

فرج‌الله همان روز تصمیم گرفت نگاه فلسفی داشته باشد. وقتی دید کولر اداره کار نمی‌کند، گفت: «گرماْ تجربه‌ی بی‌واسطه‌ی بدن از امکان سوختن است.» وقتی چای‌ساز اتاق خراب شد، گفت: «انسان موجودی است که میان عطش و بودجه معلق مانده است.» وقتی رئیس اداره فرمودند «همه باید همکاری کنند»، فرج‌الله زیر لب گفت: «همکاری، آن لحظه‌ای است که بارِ یک نفر روی شانه‌ی همه تقسیم می‌شود، جز روی شانه‌ی همان یک نفر.»

این مقدار از فلسفه برای اداره زیاد بود. آبدارچی با احترام به او گفت: «آقای فرج‌الله، شما امروز یک جوری حرف می‌زنید آدم می‌ترسد.»

فرج‌الله گفت: «خودم هم می‌ترسم. آدم وقتی شروع می‌کند به فهمیدن، دیگر نمی‌داند کجا باید بایستد که هم زنده بماند، هم خجالت نکشد.»

شب، پسر دبستانی‌اش دفتر مشق را آورد و گفت: «بابا، نگاه فلسفی یعنی چی؟»

فرج‌الله خواست جواب درست بدهد. خواست بگوید یعنی نگاه‌کردن به ریشه‌ها، به علت‌ها، به معنای پشت چیزها. خواست بگوید یعنی آدم از کنار رنج خودش و دیگران ساده رد نشود. خواست بگوید یعنی هر چیزی را همان‌طور که به او نشان می‌دهند قبول نکند. بعد نگاهش افتاد به قبض برق، به پیامک بانک، به کیف مدرسه‌ی پسرش که زیپش خراب شده بود، به عینک تازه‌ای که هنوز از شیشه‌هایش دنیا را امتحان نکرده بود.

گفت: «یعنی وقتی چیزی ناراحتت کرد، زود داد نزنی. اول ببینی واقعاً چرا ناراحتت کرده.»

پسرش گفت: «بعد داد بزنم؟»

فرج‌الله گفت: «بعدش بستگی دارد کجا ایستاده باشی.»

پسرش چیزی نفهمید، اما سرش را تکان داد؛ همان تکان‌دادنی که بچه‌ها از بزرگ‌ترها یاد می‌گیرند، قبل از آن‌که معنی تسلیم را بدانند.

فردا عینکش آماده شد. فرج‌الله آن را زد و دنیا ناگهان واضح‌تر شد. ترک دیوار، گرد و خاک روی میز، خط ریز قبض‌ها، چین پیشانی رئیس، لبخند خسته‌ی همکاران، همه با دقتی آزاردهنده پیدا شدند.

لحظه‌ای خوشحال شد. آدم همیشه از واضح‌شدن چیزها کمی ذوق می‌کند. بعد دید وضوح، کار خطرناکی است. تار دیدن گاهی رحمِ چشم است به دل.

از آن روز، هر وقت دنیا بیش از اندازه واضح می‌شد، فرج‌الله عینکش را برمی‌داشت، با انگشت روی شیشه‌اش می‌کشید و دوباره به چشم می‌زد. لکه‌ای کوچک کافی بود تا ترک دیوار و لبخند رئیس، کمی مهربان‌تر به نظر برسند.

📌 /channel/Avand_Andisheh
📌 /channel/wikianalysis
📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

فرج‌الله و سبیلِ منتخب

- علی فتحی لقمان

فرج‌الله برای کوتاه‌کردن موهایش رفت آرایشگاهِ سر کوچه؛ همانی که روی شیشه‌اش نوشته بود: «اصلاح سر و صورت، داماد، کودک، بازنشسته، فرهنگی، کارمند، و غیره.» عبارت «و غیره» همیشه فرج‌الله را کمی نگران می‌کرد. آدم وقتی در جهانِ دسته‌بندی‌ها جا نمی‌شود، بالاخره یک روز می‌افتد توی «و غیره».

آرایشگاه شلوغ نبود. پیرمردی زیر باد پنکه خوابش برده بود، نوجوانی با موبایلش بازی می‌کرد، و مردی روی صندلی نشسته بود و نصف صورتش کف داشت. تلویزیونِ بالای یخچال، بی‌صدا فوتبال نشان می‌داد. زیر تلویزیون، روی دیوار، چند عکس مدل مو چسبانده بودند: پسرهایی با گردن‌های کشیده، نگاه‌های بی‌کار، و موهایی که معلوم بود در زندگی‌شان یک بار هم زیر کلاه ایمنی اداره‌ی برق نرفته‌اند.

میان عکس‌ها، یک قاب قدیمی هم بود؛ عکسی از مردی با سبیل پر، صورت سنگی، و چشم‌هایی که انگار حتا از داخل قاب هم اجازه نمی‌داد کسی دست از پا خطا کند. زیر عکس با ماژیک نوشته بودند: «مدل کلاسیک.»

فرج‌الله نشست. آرایشگر، پیش‌بند را دور گردنش بست و گفت: «چه مدلی بزنم، استاد؟»

فرج‌الله از توی آینه به سر خودش نگاه کرد. موهایش از چند جهت استعفا داده بودند. جلوی سر، خلوتیِ محترمانه‌ای شکل گرفته بود و پشت سر هنوز چند دسته مو با سماجت اداری مانده بودند. گفت: «همان معمولی.»

آرایشگر گفت: «معمولی انواع دارد، استاد.»

فرج‌الله گفت: «از همان معمولی‌هایی که فردا توی اداره کسی متوجه نشود.»

آرایشگر سرش را تکان داد. این مدل را خوب می‌شناخت. نصف شهر همین مدل را می‌خواست؛ تغییری که رخ بدهد، اما قابل پی‌گیری نباشد.

ماشین اصلاح روشن شد. صدایش به زنبوری می‌برد که دوره‌ی فنی‌وحرفه‌ای دیده باشد. آرایشگر از پشت سر شروع کرد. موها یکی‌یکی روی پیش‌بند افتادند. فرج‌الله به موهایی که می‌ریخت، نگاه کرد و حس کرد هرکدامشان تا همین چند دقیقه پیش، تابعیت سر او را داشتند و حالا بی‌وطن شده‌اند.

مردی که نصف صورتش کف داشت، از زیر تیغ گفت: «آقا، سبیلش را هم کلاسیک بزن.»

آرایشگر خندید و گفت: «سبیل کلاسیک آبرو برای آدم نمی‌گذارد.»

پیرمردِ خواب‌آلود بیدار شد و گفت: «زمان ما سبیل خودش عین آبرو بود.»

نوجوان موبایلش را بلند کرد و از خودش عکس گرفت. صورتش هنوز سبیل نداشت، اما فیلتر گذاشت. ناگهان سبیلی پر و قاطع روی صورتش نشست. به تصویر خودش نگاه کرد و گفت: «خفنه.»

فرج‌الله در آینه دید صورت نوجوان با آن سبیل، چند ثانیه پیر شد؛ بعد دوباره با یک لمس، به سن خودش برگشت. حس کرد نسل جدید حتا استبداد را هم امتحانی نصب می‌کند و بعد پاک می‌کند.

آرایشگر موهای دور گوش فرج‌الله را تمیز کرد و گفت: «سبیل را دست بزنم؟»

فرج‌الله گفت: «کمی مرتبش کنید.»

آرایشگر قیچی را برداشت. قیچی، دو تیغه‌ی براق داشت و اخلاقش روشن بود: هرچه بیرون زده بود، می‌گرفت. فرج‌الله به قاب «مدل کلاسیک» نگاه کرد. مردِ توی قاب، سبیلی داشت که از دو طرف، صورتش را اداره می‌کرد. فرج‌الله سبیل خودش را در آینه دید؛ خسته، پراکنده، اهل مصالحه. سبیلی که بیش‌تر برای این مانده بود که صورتِ فرج‌الله خیلی تنها نباشد.

آرایشگر گفت: «بالایش را بردارم؟»

فرج‌الله گفت: «خیلی نه.»

آرایشگر گفت: «پایینش؟»

فرج‌الله گفت: «کم.»

آرایشگر گفت: «دو طرفش؟»

فرج‌الله گفت: «در حدی که معلوم نشود.»

آرایشگر مکث کرد. بعد با صدایی آرام گفت: «استاد، شما اصلاح می‌خواهید یا تکذیب؟!»

نوجوان خندید. پیرمرد هم خندید، اما دیرتر؛ احتمالاً جمله را اول در خاطراتش بررسی کرد.

روی پیشخوان، یک برگه‌ی کوچک بود. فرج‌الله چشمش به آن افتاد: «طبق اعلام اتحادیه، ارائه‌ی مدل‌های نامتعارف، تحریک‌آمیز، مغایر با شئون عمومی، یا موجب ایجاد سوءتفاهم اجتماعی، ممنوع است. مسئولیت انتخاب مدل بر عهده‌ی مشتری است.»

فرج‌الله از آرایشگر پرسید: «سوءتفاهم اجتماعی یعنی چه؟»

آرایشگر گفت: «یعنی بعداً نگویند خودت خواستی، چشمت کور.»

قیچی نزدیک سبیل فرج‌الله آمد. فرج‌الله لب‌هایش را جمع کرد. آدم وقتی قیچی به سبیلش نزدیک می‌شود، تمام عقایدش را چند میلی‌متر عقب می‌برد. آرایشگر با دقت کار می‌کرد؛ چنان دقتی که انگار دارد مرز مشترک دو کشور را با نخ اصلاح می‌کند.

مردی که صورتش حالا از کف بیرون آمده بود، گفت: «سبیل باید قاطع باشد. صورت بی‌سبیل، مثل اداره‌ی بدون حراست است.»

آرایشگر گفت: «سبیل قاطع به همه نمی‌آید قربان.»

مرد گفت: «می‌آید. عادت می‌کنند.»

فرج‌الله خواست لبخند بزند، ولی تیغ زیر بینی‌اش بود. لبخند را گذاشت برای بعد. خیلی چیزها در زندگی فرج‌الله به بعد موکول شده بود؛ لبخند، نظر، سفر، اعتراض، و خرید یک جفت کفش راحت.

ادامه در پست بعدی 👇

#فرج_الله
#علی_فتحی_لقمان
📌 /channel/Avand_Andisheh
📌 /channel/wikianalysis
📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

نان و سایه

- علی فتحی لقمان

صبح،
نان را از شاطر خریدم
و ترس را
از چشم‌های مردی
که پشت سرم ایستاده بود.

هیچ‌کس حرفی نمی‌زد،
اما دیوار
تمام دهان‌ها را از بر بود.

زنی
روسری‌اش را آرام‌تر از باد
روی شانه جابه‌جا کرد
و شهر
مثل پیرمردی محتاط
سرفه‌اش را قورت داد.

من به خانه برگشتم
با دو نان گرم،
یک روزنامه‌ی سرد،
و دستی
که نمی‌دانست
در را ببندد
یا تاریخ را.

تو در پنجره بودی؛
نه معشوق،
نه وطن،
چیزی میان این دو:
آغوشی
که نامش را نمی‌شود
در خیابان بلند گفت.

گفتی:
باران می‌آید؟

من به آسمان نگاه نکردم؛
به کفش‌هایم نگاه کردم،
به گِلی که از کوچه آورده بودند،
به رد پاهایی
که پیش از رسیدن به خانه
پاک شده بودند.

این‌جا
آدم‌ها آهسته پیر می‌شوند؛
نه از گذر سال‌ها،
از سر احتیاط.

این‌جا 
لبخند
قبل از رسیدن به لب
کارت شناسایی نشان می‌دهد.

و عشق،
این پرنده‌ی بی‌پرچم،
هر شب
روی نرده‌ها می‌نشیند
و به آدم‌ها یاد می‌دهد
چه‌گونه بی‌صدا
زنده بمانند.

من هنوز
نان را قسمت می‌کنم،
ترس را نه.

ترس،
اگر تقسیم شود،
بزرگ‌تر می‌شود.

اما امید،
حتی وقتی لاغر است،
در مشت کودک
شبیه چراغی کوچک می‌لرزد.

یک روز
همین کودک
از کنار دیوار می‌گذرد،
به سایه سلام نمی‌کند،
و نان را
بدون اجازه
با آفتاب می‌خورد.

#شعر_شاکی
#علی_فتحی_لقمان

📌 /channel/SheareShaki
📌 /channel/Avand_Andisheh
📌 /channel/wikianalysis
📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

ادامه از ☝️

خانه در تاریکی فرو رفت. یخچال سکوت کرد. تلویزیون خاموش شد. مودم از نفس افتاد. صدای بچه‌ی همسایه از طبقه‌ی بالا آمد که می‌پرسید: «مامان، باز جنگ شده؟»

مادرش گفت: «نه عزیزم. فقط برق رفته.»

فرج‌الله در تاریکی، گوشی را روشن کرد. شارژش هفده درصد بود. گواهی عدم نگرانی را دوباره باز کرد. نور صفحه افتاد روی صورتش. صورتش شبیه آدمی بود که از یک طرف نمی‌خواست بترسد، از طرف دیگر می‌دانست ترس، گاهی آخرین سند زنده‌بودن آدم است.

همسرش گفت: «حالا خیالت راحت شد؟»

فرج‌الله گواهی را کمی بالا گرفت، طوری که نورش به استکان‌های خالی هم برسد، و گفت: «تقریباً. فقط کاش سامانه‌ای هم بود که وقتی آدم نگران نیست، به دلش خبر بدهد.»

📌 "/channel/Avand_Andisheh" (/channel/Avand_Andisheh)
📌 "/channel/wikianalysis" (/channel/wikianalysis)

📌 "https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M" (https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M)

Читать полностью…

آوند اندیشه

عینک و قلاده

- علی فتحی لقمان

روی میز، کتاب‌های قطور خوابیده بودند؛ به هیئتِ سگ‌هایی پیر، که دیگر به صدای هیچ دزدی پارس نمی‌کنند. جناب استاد، با عینکی تمیز، از کنار حقیقت گذشت: «مسأله پیچیده‌تر از این حرف‌هاست!»

ما از کوچه می‌آمدیم؛ با کفش‌های خاکی، با خبرهای مچاله در جیب، با دهانی که هنوز بوی اعتراض می‌داد. و او در اتاقی گرم، برای سرما تعریف دقیق می‌نوشت.

روی دیوار، قاب عکس بزرگی بود از روزهایی که جوان‌تر بود، عینک نمی‌زد، و هنوز ترس را فضیلت نمی‌دانست. حالا اما، هر بار که پنجره می‌لرزید، پرده را می‌کشید و می‌فرمود: «باد مفهومی است مشکوک!»

استاد عینکی ما نان را حسابی می‌شناخت، اما گرسنگی را به پاورقی تبعید می‌کرد. زنجیر را دیده بود، اما با لحنی آرام از ضرورت نظم حرف می‌زد. به ما می‌گفت: «هیجان‌زده نباشید، تاریخ باحوصله‌تر از خون شماست!» و ما به دست‌هایش نگاه می‌کردیم، که دیگر جز ورق‌زدن، غلط خاصی نمی‌کردند.

شب، چراغ مطالعه‌اش روشن بود، شهر در تاریکی نفس می‌کشید، و او زیر لب نام آزادی را تلفظ می‌کرد؛ چنان آرام که حتا خودش هم بیدار نشود.

صبح، کف اتاق، چند جمله ریخته بود؛ چند تکه فلسفه، چند استخوان سفید. و آن‌جا، کنار پادری، قلاده‌ای بود که کسی از صاحبش نمی‌پرسید.

#شعر_شاکی
#علی_فتحی_لقمان

📌 کانال تلگرام:
🔗 /channel/Avand_Andisheh
📌 کانال واتساپ:
🔗 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

⚫️ گاهی برای خوب‌بودن، بد زندگی می‌کنیم!

- علی فتحی لقمان

آدمیزاد موجود شگفت‌انگیزی است؛ می‌تواند برای این‌که «آدم خوبی» به نظر برسد، خودش را له کند، روحش را تا بزند، دلش را بگذارد تهِ کشو، بعد با لبخند بگوید: «نه عزیزم، من مشکلی ندارم!»

ما گاهی «مهربانی» را با «بی‌مرزی» اشتباه می‌گیریم. فکر می‌کنیم اگر همیشه کوتاه بیاییم، همیشه ببخشیم، همیشه سکوت کنیم، همیشه حق را بدهیم به دیگران و سهم خودمان را با وقار تمام نادیده بگیریم، لابد به مرتبه‌ای از انسانیت رسیده‌ایم که فرشتگان هم باید برایمان چای بیاورند.

اما حقیقت کمی بی‌ادب‌تر از این حرف‌هاست: گاهی آن‌چه اسمش را «خوبی» گذاشته‌ایم، فقط یک ترسِ خوش‌لباس است. ترس از ناراحت‌کردن دیگران، ترس از تنها ماندن، ترس از قضاوت، ترس از این‌که کسی بگوید: «عجب آدم خودخواهی!»

بعد کم‌کم زندگی‌مان تبدیل می‌شود به یک نمایش اخلاقیِ فرساینده؛ ما نقش آدم نجیب را بازی می‌کنیم و از پشت صحنه، خستگی، خشم، حسرت و دلخوری دست تکان می‌دهند.

خوب‌بودن اگر ما را از خودمان دور کند، بوی فضیلت نمی‌دهد؛ بوی سوختگی می‌دهد. آدمی که همیشه خودش را نادیده می‌گیرد، دیر یا زود یا خاموش می‌شود، یا ناگهان در بدترین لحظه منفجر می‌شود؛ معمولاً هم سرِ کسی که فقط آمده بود بپرسد: «چای می‌خوری فلانی؟»

خوب‌بودن، هنرِ نابودکردن خود به نفع آرامش دیگران نیست. خوب‌بودن یعنی انصاف داشته باشیم؛ هم با دیگران، هم با خودمان. یعنی نه وجدان‌مان را حراج کنیم، نه جان‌مان را.

گاهی باید آرام، محترمانه، اما محکم گفت: من می‌خواهم «خوب» باشم؛ نه «قربانیِ خوش‌رفتار».

📌 کانال واتساپ:
🔗 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M
📌 کانال تلگرام:
🔗 /channel/Avand_Andisheh

Читать полностью…

آوند اندیشه

رفع تحریمِ موقت؛ یا مرخصیِ شصت‌روزه‌ی بیمار از تختِ اقتصاد

/channel/Avand_Andisheh

آمریکا پس از گفت‌وگوهای سوئیس، بخشی از تحریم‌های ایران را برای ۶۰ روز معاف کرده؛ از جمله در حوزه‌ی فروش نفت و فرآورده‌های پتروشیمی. همزمان، بحث بر سر دارایی‌های مسدودشده‌ی ایران و نحوه‌ی استفاده از آن‌ها ادامه دارد. نماینده‌ی ایران در ژنو گفته تصمیم درباره‌ی مصرف این دارایی‌ها با ایران است، در حالی که طرف آمریکایی از نظارت و محدودیت‌هایی در مصرف سخن گفته است. رویترز هم یادآوری کرده که باز کردن گره تحریم‌ها، با وجود این معافیت موقت، کاری سریع و ساده نخواهد بود؛ چون بخش بزرگی از تحریم‌ها در قوانین، نهادها، ترس شرکت‌ها و دعواهای سیاسی جا خشک کرده‌اند.

حالا از بیرون که نگاه کنید، ماجرا شبیه این است که صاحبخانه بعد از سال‌ها قفل زدن به درِ انباری، لطف کرده و گفته: «باشد، شصت روز می‌توانید بروید داخل، اما لطفاً چیزی را جابه‌جا نکنید، نفس عمیق نکشید، به دیوار هم تکیه ندهید، چون رنگش دیپلماتیک است.»

در ادبیات رسمی، اسمش می‌شود معافیت تحریمی. در زبان مردم، یعنی لحظه‌ای که بیمار را از دستگاه جدا می‌کنند تا ببینند هنوز زنده است یا نه. بعد پرستار با لبخند می‌گوید: «نگران نباشید، حال عمومی رو به بهبود است.» بیمار هم اگر خیلی مؤدب باشد، از تخت پایین نمی‌آید؛ چون می‌داند همین تخت، فعلاً تنها دارایی قابل اتکای اوست.

نظام تحریم در این سال‌ها به یک جانور اداری تبدیل شده؛ چیزی میان اختاپوس، بایگانی اداره‌ی ثبت، و پیرمردی که کلید انباری مسجد را دارد و هیچ‌کس دقیقاً نمی‌داند چرا دست اوست. هر جا بخواهید پولی تکان بدهید، امضایی لازم است؛ هر امضا هم یک مهر می‌خواهد؛ هر مهر هم یک خاطره‌ی امنیتی دارد. بعد در انتهای راه، یک شرکت خارجی می‌آید، عین دامادی که تازه فهمیده خانواده‌ی عروس پانزده پرونده‌ی باز دارد، آرام عقب می‌رود و می‌گوید: «فعلاً برای آشنایی زود است!»

از آن طرف، سیاست داخلی ایران هم با این جور خبرها مثل کاسبی رفتار می‌کند که صبح روی شیشه نوشته «حراج بزرگ»، ظهر می‌نویسد «جنس‌ها نمایشی است»، عصر هم قیمت‌ها را عوض می‌کند، و شب با غرور اعلام می‌کند که «خوب شد؛ بازار را مدیریت کردیم.» اگر تحریم برداشته شود، می‌گویند نتیجه‌ی مقاومت بود. اگر برداشته نشود، می‌گویند دشمن قابل اعتماد نیست. اگر نصفه‌نیمه برداشته شود، اسمش می‌شود پیروزی مرحله‌ای. این‌جا شکست هم اگر کمی اتو بکشد، می‌تواند در قاب تلویزیون شبیه فتح خیبر بنشیند.

مسأله‌ی اصلی همین شصت روز است. شصت روز در سیاست یعنی زمانی کافی برای عکس گرفتن، سخنرانی کردن، چند نمودار امیدوارکننده ساختن، و البته فراموش کردن ریشه‌ی خرابی. اقتصاد ایران سال‌هاست مثل خودرویی است که راننده‌اش هر بار به جای تعمیر موتور، آینه را تمیز می‌کند و می‌گوید: «دیدید؟ شفافیت ایجاد شد.» راست این که تحریم‌ها بخشی از فاجعه‌اند؛ اما آن موتور داخلیِ دودزا، آن رانت روغنی، آن فسادِ باتری‌خور، آن فرمانی که هر مسؤول تازه‌واردی می‌چرخاند به سمت آشناها، هنوز سر جایش است.

حالا نفت شاید ۶۰ روز راه نفس پیدا کند. پول شاید از گوشه‌ای وارد شود. چند مقام هم شاید با صدای مطمئن بگویند «شرایط تحت کنترل است». اما پرسش ساده‌تر از این حرف‌هاست: این پول اگر برسد، سر سفره‌ی مردم می‌نشیند یا اول از اتاق‌های دربسته‌ی تقسیم خصوصی عبور می‌کند؟ چون در ایران، پول عمومی گاهی مثل مهمان عروسی است؛ کارت دعوتش برای مردم صادر می‌شود، ولی شامش را پشت صحنه می‌خورند.

جالب‌تر از همه دعوای «اختیار مصرف پول» است. ایران می‌گوید خودش تصمیم می‌گیرد؛ آمریکا می‌گوید باید مسیر مصرف روشن باشد. مردم هم وسط این گفت‌وگوی ظاهراً محترمانه ایستاده‌اند، شبیه بچه‌ای که پدر و مادرش سر پول توجیبی او بحث می‌کنند، اما هیچ‌کدام قرار نیست پولی به او بدهند. یکی می‌گوید «من ولیّ قانونی‌ام»، دیگری می‌گوید «من نگران سوءمصرفم»، و بچه همچنان با کفش پاره به مدرسه می‌رود.

در این میان، زبان رسمی هم کار خودش را می‌کند. «آزادسازی دارایی‌ها» یعنی پولی که مال خودمان بوده، با تشریفات به خودمان نشان داده می‌شود. «تعلیق تحریم» یعنی طناب را کامل باز نکرده‌اند؛ فقط گفته‌اند امروز کم‌تر فشار بدهد. «مذاکرات فنی» یعنی سیاستمداران می‌خواهند وانمود کنند مشکل از پیچ‌گوشتی است، در حالی که ساختمان از پی نم کشیده.

شصت روز فرصت بدی نیست؛ برای یک کشور عاقل، شصت روز می‌تواند آغاز بازسازی باشد. برای ساختارهای معتاد به بحران، شصت روز بیش‌تر شبیه مرخصی زندانی است: چند عکس، چند دیدار، چند قول، بعد بازگشت به سلول با این تفاوت که این‌بار روی دیوار نوشته‌اند: «امیدوار باشید.»

Читать полностью…

آوند اندیشه

🔴 آب که از سر گذشت، امنیتی می‌شود

- علی فتحی لقمان

در زاهدان بعضی محله‌ها هفته‌ای یک یا دو روز آب دارند. دو پروژه‌ی آبرسانی هم به‌دلیل کمبود اعتبار متوقف مانده‌اند. مردم برای هر مترمکعب آب تا ۵۵۰ هزار تومان می‌پردازند؛ یعنی در یکی از محروم‌ترین شهرهای کشور، آب آشامیدنی آرام‌آرام دارد از «حق زندگی» به کالای تجملی تبدیل می‌شود.

البته مسئولان هنوز خیلی نگران نیستند. بحران فعلاً فقط مردم را تشنه کرده است. وقتی به «مسئله‌ی امنیتی» تبدیل شد، آن‌وقت اهمیت پیدا می‌کند.

این یکی از عجایب دستگاه حکمرانی ماست: جان و سلامت مردم به‌خودیِ خود دلیل کافی برای اقدام نیست. کودک تشنه، سالمند بیمار، خانواده‌ی فقیر و محله‌ی بی‌آب هنوز پرونده را به سطح مطلوب نمی‌رسانند. باید احتمال اعتراض، ناآرامی یا «سوءاستفاده‌ی دشمن» هم به ماجرا اضافه شود تا آب از نظر اداری آب شود.

انگار حکومت با شهروندان قراردادی دارد که در آن نوشته‌اند: تا وقتی آرام می‌میرید، مشکلْ معیشتی است؛ اگر صدایتان درآمد، مشکلْ امنیتی می‌شود.

پول برای تکمیل پروژه‌های آبرسانی نیست؛ اما بعید است برای برگزاری جلسه درباره‌ی پیامدهای امنیتی کم‌آبی پول کم بیاید. احتمالاً چند نهاد دور هم جمع می‌شوند، نمودار می‌کشند، وضعیت را «رصد» می‌کنند و هشدار می‌دهند که دشمن ممکن است از تشنگی مردم بهره‌برداری کند. کسی هم پیدا نمی‌شود بگوید دشمن اصلی در این پرونده، همان شیری است که باز می‌شود و از آن آب نمی‌آید.

واقعاً هم دشمن موجود فرصت‌طلبی است. کافی است مسئولان پروژه را متوقف کنند، لوله را خشک نگه دارند، مردم را وادار کنند آب را با تانکر بخرند و چند سال پاسخ روشنی ندهند؛ بعد دشمن با وقاحت تمام از نتیجه‌ی این مدیریت سوءاستفاده می‌کند. آدم نمی‌داند از دشمن عصبانی باشد که چرا سوءاستفاده می‌کند، یا از دستگاهی که مواد اولیه‌ی سوءاستفاده را بسته‌بندی‌شده تحویلش می‌دهد.

نیم‌میلیون تومان برای یک مترمکعب آب، فقط قیمت آب نیست؛ شهریه‌ی یک درس سیاسی هم هست. مردم با پرداخت آن یاد می‌گیرند که در این کشور، هزینه‌ی ناکارآمدی را مدیر نمی‌پردازد. پروژه متوقف می‌شود، بودجه گم می‌شود، مسئولیت میان وزارتخانه و استانداری و فرمانداری گردش می‌کند، و سرانجام قبض تمام این سفر اداری به دست خانواده‌ای می‌رسد که فقط می‌خواسته چند ظرف بشوید و بچه‌اش را حمام کند.

بعد همان خانواده باید صرفه‌جویی هم بکند؛ چون در منطق رسمی، شبکه‌ی فرسوده، پروژه‌ی نیمه‌تمام و مدیریت ناتمام چندان آب مصرف نمی‌کنند. این مردم‌اند که با عادت‌های بدشان سدها را خالی کرده‌اند. احتمالاً اهالی زاهدان شب‌ها پنهانی استخرهای المپیک خود را پر می‌کنند و صبح با قیافه‌ای مظلوم از قطعی آب شکایت دارند.

کشوری که نمی‌تواند آب را به خانه‌ی مردم برساند، دیر یا زود مجبور می‌شود مأمور را به خیابان برساند. آب اگر از لوله جاری نشود، خشم از جامعه جاری می‌شود. آن‌وقت باز خواهند گفت مسئله از کجا شروع شد، چه کسانی تحریک کردند و چرا مردم صبور نبودند.

گویی هزار لیتر آب در ثانیه کم داریم، اما حتی یک لیتر توجیه در ثانیه کم نمی‌آوریم.

📌 کانال تلگرام:
🔗 /channel/Avand_Andisheh
📌 کانال واتساپ:
🔗 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

فرج‌الله و پیامکِ تبریکِ تحمل

- علی فتحی لقمان

فرج‌الله صبح زود بیدار شد، چون یخچال خاموش شده بود و در خاموشیِ یخچال، آدم صدای فاسدشدن تدریجی زندگی را واضح‌تر می‌شنود.

خانه تاریک بود. کولر ساکت بود. ساعت دیواری، با باتری نیمه‌جانش، زمان را به شکل قطره‌چکانی اعلام می‌کرد. از آشپزخانه بوی نانِ مانده، پیازِ دیشب، و اندکی آینده‌ی نامطمئن می‌آمد. فرج‌الله کنار پنجره ایستاد و به کوچه نگاه کرد. کوچه هم خاموش بود؛ انگار محله را داخل پرانتز گذاشته باشند تا بعداً درباره‌اش تصمیم بگیرند.

در همین لحظه گوشی‌اش لرزید.

پیامک از سرشماره‌ای آمده بود که اسم نداشت، اما لحن داشت؛ همان لحنِ مهربانِ بی‌چهره‌ای که همیشه با «شهروند گرامی» شروع می‌کند و با «از صبر شما سپاسگزاریم» آدم را به دیوار می‌چسباند.

نوشته بود:

«شهروند گرامی، تاب‌آوری، صبوری و تحمل شکوهمند شما در شرایط خطیر کنونی، جلوه‌ای درخشان از بلوغ اجتماعی و همراهی ملی است. این سرمایه‌ی ارزشمند را ارج می‌نهیم.»

فرج‌الله پیام را یک بار خواند. بعد دوباره خواند. بعد گوشی را کمی از چشمش دور کرد؛ شاید از فاصله‌ی بیش‌تر، معنی‌اش انسانی‌تر شود.

نشد.

کلمه‌ی «تحمل» وسط پیامک نشسته بود و پاهایش را انداخته بود روی میز. «تحمل» دیگر آن کلمه‌ی قدیمی نبود که آدم میان رنج و شرافت، گاهی به آن پناه می‌برد. حالا یونیفرم پوشیده بود، سربرگ داشت، کد رهگیری داشت، و با ادبیات رسمی وارد خانه‌ی مردم می‌شد.

فرج‌الله آهسته گفت: «تحمل شکوهمند...»

همسرش از اتاق پرسید: «چی شده؟»

گفت: «پیامک اومده.»

«قبضه؟»

«نه. تبریکه.»

«چی رو تبریک گفتن؟»

فرج‌الله کمی فکر کرد. آدم برای بعضی جواب‌ها باید اول خودش را آماده کند.

گفت: «این‌که هنوز دوام آوردیم.»

زنش چند ثانیه ساکت ماند. بعد گفت: «خب لااقل بابتش امتیاز باشگاه مشتریان نمی‌دن؟»

فرج‌الله پایین پیام را نگاه کرد. نوشته بود: «برای ثبت تجربه‌ی افتخارآمیز خود از تاب‌آوری، به سامانه‌ی ملی روایت مقاومت روزمره مراجعه کنید.»

گفت: «سامانه دادن.»

زنش گفت: «پس کامل شده. درد با پنل کاربری.»

فرج‌الله لبخند زد؛ از همان لبخندهایی که آدم برای جلوگیری از ریزش سقف درونی خودش می‌زند.

چند دقیقه بعد برق آمد. چراغ آشپزخانه روشن شد. یخچال نفس بلندی کشید؛ مثل کارمندی که بعد از امضای سه نسخه فرم، اجازه یافته باشد دوباره وجود داشته باشد. تلویزیون هم روشن شد. مجری با صورتی آرام و صدایی روغن‌خورده گفت: «مردم عزیز ما بار دیگر نشان دادند که با صبر، نجابت و همدلی، از دشوارترین شرایط عبور می‌کنند.»

فرج‌الله به تصویر مجری نگاه کرد. پشت سرش گرافیکی از پرچم، خورشید، چند کودک خندان، و یک کارگر نمونه بود. همه‌چیز در تصویر روشن بود. فقط معلوم نبود این روشنایی دقیقاً از کدام شبکه برق تأمین می‌شود.

مجری ادامه داد: «آنچه امروز بیش از همیشه اهمیت دارد، حفظ آرامش، پرهیز از سیاه‌نمایی و تقویت امید اجتماعی است.»

فرج‌الله کنترل را برداشت و صدا را کم کرد. اما واژه‌ها هنوز در اتاق راه می‌رفتند: آرامش، امید، همدلی، صبر، نجابت. این واژه‌ها، وقتی تنهایند، محترمند. اما وقتی پشت سر هم از دهان مجری بیرون می‌آیند، شبیه مأمورانی می‌شوند که آمده‌اند صورت‌جلسه کنند و بپرسند چرا هنوز ناراحتید.

فرج‌الله با خودش گفت بعضی دستگاه‌ها مشکل را حل نمی‌کنند؛ مشکل را نام‌گذاری می‌کنند. بعد برای نام تازه‌اش پوستر می‌زنند. بعد برای پوسترش پویش راه می‌اندازند. بعد از مردم می‌خواهند تجربه‌ی موفق خود را ثبت کنند. و سرانجام، همان تجربه‌ی ثبت‌شده را در گزارش عملکرد می‌نویسند: «افزایش مشارکت مردمی در مدیریت بحران.»

بحران، در این میان، همان‌جا می‌ماند؛ فقط کراواتش را عوض می‌کند.

ظهر، فرج‌الله برای خرید نان بیرون رفت. صف نانوایی تا کنار سطل زباله کشیده شده بود. سطل زباله پُر بود و رویش با خط درشت نوشته بودند: «شهر ما، خانه‌ی ما.» زیرش کسی با خودکار نوشته بود: «پس اجاره‌اش چرا این‌قدر گران است؟»

مردی در صف، گوشی‌اش را بالا گرفت و گفت: «برای شما هم پیامک تبریک تحمل اومده؟»

پیرمردی گفت: «برای من دیشب اومد. همان موقع که فشارم افتاده بود.»

زن جوانی که بچه‌ای در بغل داشت، گفت: «برای شوهر من هم اومده. سه ماهه اضافه‌کاریش رو ندادن. نوشته بودن صبر شما سرمایه‌ی ماست. شوهرم گفت کاش یک بار هم سرمایه‌ی ما سرمایه‌ی ما بود.»

نانوا از داخل گفت: «این پیامک‌ها رو جمع کنید، آخر ماه شاید بشه باهاش نان خرید.»

کسی خندید. کسی هم نخندید. صف، مثل بسیاری از نهادهای کشور، با ترکیبی از شوخی، خستگی و بی‌نتیجگی جلو رفت.

فرج‌الله نان‌ها را گرفت. داغ بودند، اما قیمتشان از داغی گذشته بود و وارد مرحله‌ی فلسفی شده بود. نانوا گفت: «کیسه می‌خوای؟»

فرج‌الله گفت: «نه. بغل می‌کنم. فعلاً تحملم رو ارتقا دادن.»

ادامه 👇
/channel/Avand_Andisheh/6881

Читать полностью…

آوند اندیشه

فرج‌الله و آینده‌ی قابل تبویر

- علی فتحی لقمان

فرج‌الله تازه از اداره رسیده بود. هنوز کفش‌هایش را درنیاورده بود که پسرش برگه‌ای جلوی او گرفت. بالای برگه، چند کودک با لباس‌های رنگی به ماه، مریخ و چیزی شبیه مجتمع تجاری آینده اشاره می‌کردند. زیرش نوشته بود: «مسابقه‌ی بزرگ من و آینده». از دانش‌آموزان خواسته بودند شغل آینده‌شان را نقاشی کنند و والدین هم در سه سطر بنویسند برای تحقق آن، چه برنامه‌ای دارند.

فرج‌الله به کلمه‌ی «برنامه» نگاه کرد. برنامه، در تجربه‌ی او، چیزی بود که ابتدا با فونت درشت اعلام می‌شد، بعد با تبصره‌های ریز اصلاح می‌شد، سپس تمدید «به پاس استقبال مردم» حسابی تمدید می‌شد، بعد مسؤول اجرای آن به واحد دیگری منتقل می‌شد، و سرانجام، «به‌علت استقبال‌نکردن مردم»، مختومه اعلام می‌گردید.
پرسید: «می‌خواهی چه‌کاره بشوی؟»

پسرش گفت: «فضانورد.»
فرج‌الله گفت: «عالی است.»

این «عالی است» را با همان لحنی گفت که آدم هنگام شنیدن قیمت آپارتمان، هزینه‌ی دندان‌پزشکی و زمان تحویل خودرو به کار می‌برد؛ لحنی آمیخته به احترام، که مقداری تحسین داشت و مقدار بیش‌تری طلب آمرزش.

پسر پرسید: «برای فضانورد شدنم چه برنامه‌ای داری؟»

فرج‌الله به آشپزخانه نگاه کرد. مادر بچه داشت برنج را پیمانه می‌کرد، و با دقتی فضایی، چند دانه از آن کم می‌کرد تا سفره‌ی زمینی خانواده با آرزوهای فضایی پسر اصطکاک پیدا نکند. گفت: «فعلاً ریاضی‌ات را قوی کن. بقیه‌اش را آینده حل می‌کند.»

پسر گفت: «خانم گفته آینده را خودمان می‌سازیم.»

فرج‌الله احساس کرد خانم معلم مسؤولیتی را که سال‌ها میان دولت، خانواده، جامعه، تاریخ، جغرافیا و نرخ ارز سرگردان بود، سرانجام به دانش‌آموز کلاس پنجم تحویل داده است.
شب، وارد سامانه‌ی مسابقه شدند. فایل بخش‌نامه، اسکن بی‌کیفیتی بود که گوشه‌اش مهر مدرسه روی چند کلمه خوابیده بود. فرج‌الله روی گزینه‌ی «تبدیل تصویر به متن» زد تا نوشته‌ها خواناتر شوند. سامانه چند ثانیه فکر کرد و بعد جمله‌ی اصلی پوستر را چنین تحویل داد: «با کشف استعدادهای کودکان، آینده‌ای روشن و قابل تبویر برای آنان بسازیم.»

فرج‌الله اول خیال کرد منظور از «تبویر» همان «تصویر» بوده و نرم‌افزار، بر اثر برخورد مهر مدرسه با دست و پای حرف «ص»، دچار نوعی تحول فکری شده است. خواست کلمه را اصلاح کند، اما کنج‌کاوی‌اش بر عقل معاش غلبه کرد. «تبویر» را جست‌وجو کرد.

در فرهنگ عربی نوشته بودند: زمین را بایر گذاشتن؛ رهاکردن زمین از کشت و آبادانی، تا همان خاکی که می‌توانست چیزی برویاند، خالی و بی‌حاصل بماند.

فرج‌الله دوباره به عبارت خیره شد. دستگاه فقط یک حرف را اشتباه خوانده بود، اما تمام بخش‌نامه را درست فهمیده بود. برای نخستین‌بار حس کرد سامانه‌ای اداری، بر اثر یک اشتباه تایپی، حقیقت را کامل نوشته است. آینده‌ی پسرش کاملاً «قابل تبویر» بود.

تبویر آینده به عملیات پیچیده‌ای نیاز نداشت. کافی بود آزمایشگاه مدرسه در عکس‌ها مجهز باشد و در واقعیت، کلید قفسه‌هایش گم شده باشد. کافی بود معلم علوم با سی‌وهشت دانش‌آموز و دو شغل جانبی، منظومه‌ی شمسی را تا زنگ امتحان جمع کند. کافی بود قیمت یک تلسکوپ، پدر را مدتی به ستاره‌شناسیِ سقف خانه علاقه‌مند سازد. زمین‌های حاصل‌خیز را هم معمولاً یک‌شبه بایر نمی‌کنند؛ سهم آب را هر سال کمی کم‌تر می‌کنند و هم‌زمان، همایش ملی توسعه‌ی کشاورزی برگزار می‌کنند.


ادامه در 👇
/channel/Avand_Andisheh/6879

Читать полностью…

آوند اندیشه

فرج‌الله و تاب‌آوری به قیمت روز

- علی فتحی لقمان

به‌گمانم صبح یک‌شنبه بود. فرج‌الله جلوی دستگاه خودپرداز ایستاده بود و به عددی نگاه می‌کرد که بانک با خونسردی کامل، نامش را «موجودی قابل برداشت» گذاشته بود. کارت را بیرون کشید، دوباره وارد دستگاه کرد و این بار، رمز را آهسته‌تر زد؛ شاید موجودی قبلی بر اثر عجله درست نمایش داده نشده باشد. ولی دستگاه همان عدد را نشان داد؛ دقیق، کوتاه و چنان قطعی که انگار سال‌ها برای ناامیدکردن او آموزش دیده بود.

کارت را برداشت و به اداره رفت. جلوی آسانسور، کاغذی چسبانده بودند: «به‌دلیل ارتقای سطح خدمات، آسانسور تا اطلاع ثانوی خارج از سرویس است.» فرج‌الله از پله‌ها بالا رفت و در طبقه‌ی چهارم، سطح خدماتش چنان ارتقا یافت که ناچار شد چند دقیقه کنار کپسول آتش‌نشانی بایستد و نفس بکشد.

هنوز پشت میزش ننشسته بود که بخش منابع انسانی پیامی فرستاد: «همکار گرامی، با توجه به اهمیت سرمایه‌ی انسانی و ضرورت سازگاری پویا با شرایط متغیر، کارگاه آموزشی تاب‌آوری سازمانی، رأس ساعت ده در سالن اجتماعات برگزار می‌شود. حضور تمامی کارکنان الزامی است.»

فرج‌الله پیام را دوباره خواند. عبارت «شرایط متغیر» را دوست داشت. عبارت محترمانه‌ای بود که می‌توانست از تغییر قیمت پنیر تا تغییر جایگاه انسان در زنجیره‌ی غذایی را پوشش دهد.

رأس ساعت ده، کارکنان در سالن اجتماعات نشستند. کولر سالن از چند هفته پیش خراب بود و روی آن برگه‌ای نصب شده بود: «در دست اقدام». پنجره‌ها نیز به‌دلیل ورود گردوغبار بسته مانده بودند. مدیر منابع انسانی، مردی با کت سرمه‌ای و صورتی سرخ از موفقیت، پشت تریبون رفت و گفت: «همکاران عزیز، تاب‌آوری یعنی توان بازگشت به حالت اولیه پس از فشار.»

فرج‌الله به صندلی‌اش نگاه کرد. یکی از پایه‌های صندلی خم شده بود و هر بار که وزنش را جابه‌جا می‌کرد، صندلی با صدایی کوتاه اعتراض می‌کرد. با خودش گفت این صندلی هم اگر به حالت اولیه برگردد، احتمالاً پاداش پایان خدمت می‌خواهد.

مدرس کارگاه، خانمی بود که روی پرده‌ی پشت سرش نوشته بود: «بحران را به فرصت تبدیل کنیم.» او توضیح داد که انسان تاب‌آور در برابر دشواری‌ها انعطاف نشان می‌دهد، هیجان‌هایش را مدیریت می‌کند و روی توانایی‌های درونی خود تمرکز دارد.

بعد از کارکنان خواست چشم‌هایشان را ببندند، سه نفس عمیق بکشند و خودشان را در مکانی امن تصور کنند.

فرج‌الله چشم‌هایش را بست. ابتدا خانه را تصور کرد. صاحبخانه همان صبح پیام داده بود که مبلغ اجاره باید «متناسب با شرایط روز» اصلاح شود. خانه از فهرست مکان‌های امن کنار رفت. اداره را تصور کرد؛ حقوق اضافه‌کاری دو ماه عقب افتاده بود. اداره هم مناسب نبود. بانک را تصور کرد؛ بانک قبلاً نظرش را درباره‌ی موجودی فرج‌الله اعلام کرده بود. سرانجام خودش را در اتوبوسی دید که هنوز کرایه‌اش افزایش نیافته بود. تصویر چند ثانیه دوام آورد تا یادش آمد افزایش کرایه از چهارشنبه اجرا می‌شود.

چشم‌هایش را باز کرد.

مدرس گفت: «چه احساسی دارید؟»

یکی از همکاران گفت: «آرامش.»

دیگری گفت: «سبکی.»

فرج‌الله گفت: «چهارشنبه گرانی می‌شود.»

مدرس لبخند حرفه‌ای زد؛ از آن لبخندهایی که سال‌ها آموزش دیده‌اند تا هیچ جمله‌ای در آن‌ها فرو نرود. سپس گفت: «ذهن شما هنوز درگیر عوامل بیرونی است. تاب‌آوری واقعی از درون آغاز می‌شود.»

فرج‌الله سر تکان داد. فهمید اجاره از بیرون می‌آید، قسط از بیرون می‌آید، قبض برق از بیرون می‌آید و تنها چیزی که باید از درون تأمین شود، توان پرداختن آن‌هاست.

در بخش بعدی، پرسش‌نامه‌ای بین کارکنان پخش کردند. پرسش اول این بود: «در برابر فشارهای ناگهانی، چه‌قدر توان حفظ آرامش دارید؟ از یک تا پنج امتیاز دهید.»

فرج‌الله مدتی به جدول خیره ماند. به نظرش فشار ناگهانی نیاز به تعریف دقیق‌تری داشت. پیامک بانک ناگهانی بود؟ اعلام قیمت تازه‌ی دارو ناگهانی بود؟ خراب‌شدن یخچال در روز دریافت قبض برق ناگهانی محسوب می‌شد؟ بیماری مادرزن در هفته‌ی ثبت‌نام مدرسه‌ی پسرش چطور؟

کنار سؤال نوشت: «بسته به قیمت روز.»

مدیر منابع انسانی برگه را دید و گفت: «آقای فرج‌الله، تاب‌آوری که قیمت ندارد.»

فرج‌الله گفت: «قبلاً نداشت. الآن مواد اولیه‌اش گران شده.»

مدیر پرسید: «مواد اولیه‌ی تاب‌آوری چیست؟»

فرج‌الله شروع کرد به شمردن: خواب کافی، غذای مناسب، امنیت شغلی، کمی پس‌انداز، یک خانه که صاحبخانه‌اش هر ماه افق‌های تازه‌ای کشف نکند، درمانی که بیمار را میان درد و ورشکستگی مخیّر نگذارد، و مختصر اطمینانی که فردا برای آدم کمین نکرده باشد.

مدیر گفت: «شما مسئله را خیلی اقتصادی می‌بینید.»

فرج‌الله گفت: «اقتصاد هم مرا خیلی مسئله‌ای می‌بیند.»

ظهر، پس از پایان کارگاه، به هر کارمند یک گواهی شرکت دادند. روی گواهی نوشته شده بود: «این همکار با موفقیت دوره‌ی ارتقای تاب‌آوری را گذرانده است.»

ادامه 👇

Читать полностью…

آوند اندیشه

/channel/Avand_Andisheh/6873
ادامه از ☝️

پسرش گفت: «بابا، چرا داری می‌خندی؟»

فرج‌الله گفت: «دارم به انصافِ ریاضی فکر می‌کنم. هم ریاضی‌اش خنده‌دار است هم انصافش.»

تلویزیون همچنان روشن بود و استاد با آرامشی مطمئن، داشت نتیجه می‌گرفت که «حقیقت، محتاج رأی نیست.» فرج‌الله صدا را کم کرد، پاک‌کن را پیدا کرد و فرمول‌هایش را از حاشیه‌ی کتاب بچه پاک کرد.

جای آخرین فرمول کمی خاکستری ماند. فرج‌الله با انگشت روی آن کشید، اما پاک نشد؛ همیشه ی خدا همین بوده و خواهد بود: بعضی عددها که از محاسبه حذف می‌شوند اما، سال‌ها در حاشیه‌ی دفتر باقی می‌مانند.

#علی_فتحی_لقمان

📌 /channel/Avand_Andisheh
📌 /channel/wikianalysis
📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

/channel/Avand_Andisheh/6870
☝️
⏺️ سناریوی دوم: گسترش جدی جنگ منطقه‌ای ــ ۲۵ درصد

یک خطای محاسباتی، حمله‌ی مرگ‌بار به نیروهای آمریکایی یا کشتی یکی از دولت‌های خلیج فارس می‌تواند روند مذاکره را بشکند و جنگ را از «چانه‌زنی خشن» به رویارویی گسترده‌تر بکشاند.

در این سناریو، احتمال درگیرشدن مستقیم‌تر کشورهای منطقه، حمله به زیرساخت‌های نفتی و افزایش شدید هزینه‌های اقتصادی وجود دارد. بااین‌حال، حتی این مسیر نیز الزاماً به فروپاشی سریع جمهوری اسلامی نمی‌انجامد؛ ممکن است برعکس، در کوتاه‌مدت به انسجام بیش‌تر دستگاه امنیتی و محدودترشدن فضای داخلی منجر شود.

⏺️ سناریوی سوم: توافق نسبتاً پایدارتر ــ ۱۵ درصد

ممکن است دو طرف به بسته‌ای شامل بازگشایی هرمز، مجوز محدود فروش نفت، بازگشت بازرسان هسته‌ای و توقف حملات برسند. اما بی‌اعتمادی و اختلاف درباره‌ی هرمز، اورانیوم و نقش اسرائیل آن‌قدر زیاد است که فعلاً این سناریو را فرعی می‌دانم.

چنین توافقی، در صورت تحقق، احتمالاً نه آغاز صلح، بلکه نوعی تعلیق منازعه خواهد بود؛ یعنی مسائل اصلی حل نمی‌شوند، فقط برای مدتی از میدان جنگ به میز مذاکره منتقل می‌شوند.

⏺️ سناریوی چهارم: فروپاشی یا گذار سریع ــ ۵ درصد یا کم‌تر

احتمال فروپاشی یا انتقال سریع به نظامی دموکراتیک‌تر را بسیار پایین می‌دانم. شکست نظامی، فقر و نارضایتی لزوماً به دموکراسی منتهی نمی‌شوند.

بدون سازمان سیاسی معتبر، ائتلاف اجتماعی، برنامهٔ انتقال قدرت و شکاف تعیین‌کننده در دستگاه سرکوب، فروپاشی اگر رخ دهد حتی ممکن است ابتدا حکومت نظامی‌تر، اقتدارگراتر یا آشوبناک‌تری تولید کند.

⏺️ خلاصه‌ی قابل‌آزمون پیش‌بینی

تا پایان پاییز ۱۴۰۵، محتمل‌ترین نتیجه این است:

آتش‌بسی دیگر امضا می‌شود؛ تنگه‌ی هرمز تا حد زیادی باز می‌ماند؛ ایران امتیاز اقتصادی محدودی می‌گیرد؛ پرونده‌ی هسته‌ای حل نمی‌شود؛ سپاه قدرت‌مندتر می‌شود؛ سرکوب داخلی کاهش معناداری نمی‌یابد؛ و احتمال بازگشت دوره‌ای حملات نظامی همچنان بالاست.

یعنی نه پیروزی جمهوری اسلامی، نه پیروزی قاطع آمریکا، نه صلح؛ بلکه توافقی برای ادامهٔ دشمنی با هزینه‌ای موقتاً قابل‌تحمل‌تر.

تاریخ سیاسی منطقه، ظاهراً این روزها بیش از آن‌که نویسنده داشته باشد، مسؤول تمدید قرارداد دارد.

📌 کانال تلگرام:
🔗 /channel/Avand_Andisheh
📌 کانال واتساپ:
🔗 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

باز باران با ترانه

- علی فتحی لقمان

ابر
روی شیروانی خم شد
و شهر
دفتر مشق خیسش را باز کرد.

از مدرسه
صدای بچه‌ها نمی‌آمد؛
فقط زنگی بود
که در گلوی حیاط
زنگ زده بود.

باران می‌بارید،
نه آن‌قدر پاک
که لکه‌ها را ببرد،
نه آن‌قدر بی‌رحم
که شرم را
از صورت پنجره بشوید.

مادری
لباس کودک را
از بند جمع می‌کرد
و زیر لب
ترانه‌ای قدیمی را
نصفه می‌خواند.

نصف دیگرش
در صف نان مانده بود،
در کیف کهنه‌ی معلم،
در دفتر پاره‌ای
که روی آخرین صفحه‌اش
کسی نوشته بود:
آینده
غیبت دارد.

من
کنار جوی آب ایستادم
و دیدم
چه‌طور برگ‌ها
بی‌هیچ جرمی
با جریان می‌رفتند.

تو گفتی:
باران
همیشه خبر خوش نیست؛
گاهی فقط
آسمان است
که دیگر
طاقت نگه‌داشتن گریه‌اش را ندارد.

و من
به ترانه فکر کردم،
به آن واژه‌ی کوچک
که زمانی
در دهان کودکی می‌چرخید
و حالا
از ترس
پشت دندان‌های ما
پنهان شده است.

چه کسی
آواز را بازداشت کرد؟
چه کسی
به چترها آموخت
سرشان را پایین بیندازند؟

باران می‌بارید
و خیابان
مثل پیراهن سربازی پیر
سنگین‌تر می‌شد.

اما ناگهان
از لای جدول شکسته
صدای آرامی برخاست؛
نه سرودی بود،
نه شعاری،
نه وعده‌ای؛

فقط کودکی
با کفش‌های گِلی
در چاله‌ای پرید،
و آب
برای لحظه‌ای کوتاه
روی صورت شهر خندید.

آری،
ترانه نمی‌میرد؛
گاهی فقط
زیر باران
جای نفسش را عوض می‌کند.

#شعر_شاکی
#علی_فتحی_لقمان

📌 /channel/SheareShaki
📌 /channel/Avand_Andisheh
📌 /channel/wikianalysis
📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

فرج‌الله و سایه‌ی جنگ

- علی فتحی لقمان

سایه‌ی جنگ، پیش از خودِ جنگ وارد خانه‌ی فرج‌الله شد؛ از لای خبرهای کوتاه، از میان پیامک‌های هشدار، از چشم‌های مغازه‌دار سر کوچه، از قفسه‌ی روغن که ناگهان خلوت‌تر از معمول شده بود.

فرج‌الله صبح دید همسایه‌ی طبقه‌ی سوم روی شیشه‌های خانه چسب نواری می‌زند. ضربدری. دقیق. با همان وسواسی که آدم‌ها روی زخم‌های کوچک چسب می‌زنند تا یادشان برود پوستْ پاره شده است.

پرسید: «برای چی چسب می‌زنید؟»

همسایه گفت: «احتیاط است.»

فرج‌الله گفت: «مگر خبری شده؟»

همسایه نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «همین که خبری نشده، خودش یک جور خبر است.»

فرج‌الله رفت نانوایی. صفْ کمی طولانی‌تر بود و گفت‌وگوها کوتاه‌تر. آدم‌ها آهسته حرف می‌زدند؛ انگار کلمات هم سهمیه‌بندی شده بودند. یکی گفت بنزین گران می‌شود. یکی گفت مرزها شلوغ شده. یکی گفت همه‌چیز آرام است. همان یکی که گفت همه‌چیز آرام است، سه تا نان اضافه گرفت.

در راه برگشت، از بلندگوی مغازه‌ی لوازم خانگی صدای گوینده می‌آمد: «مردم عزیز، همه جا آرام است. ضمن حفظ آرامش، به شایعات توجه نکنند و اخبار را صرفاً از منابع رسمی دنبال کنند.»

فرج‌الله با خودش گفت: «ای بابا! اگر همه جا آرام است، چرا جارش می‌زنید؟!»

خانه که رسید، زنش گفت: «برنج داریم؟»

فرج‌الله گفت: «داریم.»

گفت: «روغن؟»

گفت: «کمی.»

گفت: «باتری چراغ‌قوه؟»

فرج‌الله مکث کرد. آدم وقتی به باتری چراغ‌قوه می‌رسد، می‌فهمد بحث از آشپزخانه بیرون زده و وارد تاریخ شده است.

بعدازظهر رفت اداره. روی تابلوی اعلانات، اطلاعیه‌ی تازه‌ای نصب شده بود: «دستورالعمل صیانت از روحیه‌ی همکاران در شرایط ویژه». زیرش نوشته بودند: «همکاران محترم از طرح پرسش‌های اضطراب‌آفرین، تحلیل‌های غیرمسئولانه و انتقال نگرانی‌های شخصی به فضای عمومی خودداری فرمایند.»

فرج‌الله چند لحظه به اطلاعیه نگاه کرد. نگرانیِ شخصی، عبارت عجیبی بود. نگرانی، وقتی از در خانه وارد می‌شد، کفش‌های همه را جفت می‌کرد، کنار سفره می‌نشست، قبض‌ها را نگاه می‌کرد، به مدرسه‌ی بچه سر می‌زد و شب، بی‌اجازه زیر بالش می‌خوابید.

همکارش گفت: «یعنی نترسیم؟»

فرج‌الله گفت: «یعنی اگر ترسیدیم، طوری بترسیم که بهره‌وری کم نشود.»

همکارش لبخند زد و گفت: «تو هم همه‌چیز را فلسفی می‌کنی.»

فرج‌الله گفت: «نه، جنگ خودش فلسفی است. آدم را مجبور می‌کند بفهمد سقف خانه چقدر نازک است.»

همان روز جلسه گذاشتند. رئیس اداره با صورتی جدی گفت: «ما باید در برابر جنگ روانی دشمن، آرامش سازمانی خود را حفظ کنیم.»

فرج‌الله به میز کنفرانس نگاه کرد. روی میز، بطری‌های آب معدنی چیده بودند؛ هرکس یک بطری. آرامش سازمانی گاهی همین بود: بطری آب برای جلسه، بی‌آبی برای زندگی.

رئیس گفت: «هیچ‌کس حق ندارد فضای ناامیدی ایجاد کند.»

فرج‌الله خواست بگوید ناامیدی را آدم ایجاد نمی‌کند؛ ناامیدی گاهی مثل گرد و غبار روی وسایل می‌نشیند و فقط با انگشت معلوم می‌شود. نگفت. در اداره، بعضی حرف‌ها مثل پنجره‌ی بی‌چسب‌اند؛ با یک موج کوچک می‌ریزند.

شب، پسر دبستانی‌اش گفت: «بابا، امروز گفتند اگر آژیر خطر شنیدیم، زیر میز برویم.»

فرج‌الله به میز کوچک تحریر نگاه کرد. پایه‌هایش کمی لق بود. کشویش هم خوب بسته نمی‌شد. خواست بگوید زیر این میز، آدم از مشق ریاضی هم نجات پیدا نمی‌کند، چه برسد به تاریخ. بعد دید پسرش منتظر جواب است.

گفت: «زیر میز رفتن برای این است که آدم بداند فعلاً کاری از دستش برمی‌آید.»

پسرش پرسید: «اگر کاری از دستش برنیاید چی؟»

فرج‌الله گفت: «آن وقت می‌گوییم فلانی دیگر بزرگ شده است ماشاءالله.»

پسرش چیزی نفهمید و رفت سراغ دفتر مشقش. فرج‌الله دید بچه‌ها چه زود با تمرین‌های رسمیِ ترس آشنا می‌شوند؛ اول زیر میز، بعد زیر فشار، بعد زیر بار، بعد زیر لب.

نیمه‌شب، صدایی از خیابان آمد. شاید ترمز ماشین بود، شاید افتادن چیزی، شاید همان صدایی که در روزهای معمولی هم می‌آمد و کسی به آن فکر نمی‌کرد. فرج‌الله از خواب پرید. چند ثانیه نشست و گوش داد. خانه ساکت بود. یخچال کار می‌کرد. ساعت دیواری جلو می‌رفت. شهر، مثل بیماری که نمی‌خواهد اهل خانه را بترساند، آهسته نفس می‌کشید.

بلند شد و به پنجره رفت. چسب نواری را از کشو برداشت. چند تکه برید و روی شیشه زد. ضربدری. ناشیانه. کمی کج. بعد عقب ایستاد و به کارش نگاه کرد. شیشه همان شیشه بود، خانه همان خانه، ترس همان ترس. فقط حالا ترس هم شکل داشت؛ ضربدری.

صبح، وقتی نور از پشت چسب‌ها وارد اتاق شد، سایه‌ی ضربدرها افتاد روی قالی، روی میز، روی کیف مدرسه‌ی پسرش. فرج‌الله فهمید جنگ، پیش از آن‌که به خانه برسد، سایه‌اش را می‌فرستد تا اندازه‌ی اتاق‌ها را بگیرد.

آن روز در اداره، رئیس دوباره گفت: «زندگی باید عادی ادامه پیدا کند.»

اذامه در پست بعدی 👇

Читать полностью…

آوند اندیشه

ادامه از ☝️

آرایشگر آیینه‌ی دستی را آورد و پشت سرش را نشان داد. فرج‌الله طبق عادت گفت: «خوب است.» او پشت سر خودش را هیچ‌وقت درست نمی‌دید، اما همیشه تأیید می‌کرد. آدمیزاد با پشتِ سرش رابطه‌ی عجیبی دارد؛ نمی‌بیند و مسئولیتش را هم دارد.

بعد آرایشگر کمی ژل به موهایش زد. موها ناگهان منظم شدند. فرج‌الله از توی آینه به خودش نگاه کرد. سرش مرتب بود. سبیلش هم مرتب بود. صورتش کمی رسمی‌تر شده بود؛ از آن رسمیت‌هایی که آدم را برای نشستن در عکس‌های دسته‌جمعی مناسب می‌کند.

آرایشگر گفت: «تمام شد، استاد.»

فرج‌الله بلند شد. پیش‌بند را از گردنش باز کردند. چند تار مو از روی پیراهنش پایین افتاد. پیرمرد دوباره خوابش برده بود. نوجوان، سبیل فیلترشده‌اش را برای کسی فرستاده بود و منتظر واکنش بود. مردِ توی قاب، همان‌طور نگاه می‌کرد؛ بی‌نیاز از نوبت، بی‌نیاز از کف، بی‌نیاز از اصلاح.

فرج‌الله پول را داد. آرایشگر یک شکلات کوچک هم گذاشت کنار بقیه‌ی پول خرد. گفت: «قابل شما را ندارد.»

فرج‌الله شکلات را برداشت. روی کاغذش نوشته بود: «تلخ ۷۰ درصد.»

از آرایشگاه بیرون آمد. باد مختصری زد. موهایش تکان نخوردند. ژل وظیفه‌اش را جدی گرفته بود.

در راه خانه، از ویترین مغازه‌ی لوازم خانگی گذشت. تصویر خودش روی شیشه افتاد؛ میان قابلمه‌ها، بخارپزها، چاقوی آشپزخانه، و یک دستگاه آب‌میوه‌گیری با تخفیف ویژه. چند ثانیه ایستاد. به سبیلش نگاه کرد. سبیل، مرتب و آرام روی صورتش نشسته بود؛ مثل چیزی که از قبل تصمیمش را گرفته باشند.

خانه که رسید، پسرش در را باز کرد. چند لحظه به صورت او نگاه کرد و گفت: «بابا، چرا قیافه‌ات شبیه آدم‌های روی پول قدیمی شده؟»

فرج‌الله دست کشید روی سبیلش. شکلات تلخ هنوز توی جیبش بود. از آشپزخانه صدای قل‌قل قابلمه می‌آمد. تلویزیونِ همسایه بلند بود. کسی در راه‌پله عطسه کرد.

فرج‌الله رفت جلوی آینه‌ی راهرو. نور لامپ زرد بود. صورتش کمی خسته‌تر از آرایشگاه دیده می‌شد. سبیل اما همان‌طور مانده بود؛ مرتب، آرام، حاضر.

از توی جیبش شکلات را درآورد، کاغذش را باز کرد، نصفش را گذاشت دهانش.

تلخی‌اش فوری نبود.

#فرج_الله
#علی_فتحی_لقمان
📌 /channel/Avand_Andisheh
📌 /channel/wikianalysis
📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

فرج‌الله و وزوزِ هستی

- علی فتحی لقمان

فرج‌الله کتاب را روی میز باز گذاشته بود؛ همان‌جایی که جمله‌ای درباره‌ی «ریشه‌ی رنج» از صفحه بیرون زده بود و مثل میخی آرام در هوا مانده بود. چراغ مطالعه بالای سرش می‌لرزید. از آن لرزش‌هایی که آدم نمی‌فهمد تقصیر برق است، تقصیر لامپ است، یا تقصیر جهان. فرج‌الله عینکش را کمی بالا داد، پیشانی‌اش را چین انداخت، و با جدیتی که معمولاً برای پر کردن فرم‌های اداری لازم می‌شود، تصمیم گرفت به مسئله‌ی رنج فکر کند.

همان لحظه پشه‌ای آمد. بی‌مقدمه، بی‌وقت، بی‌نوبت، و بی آن که از تاریخ فلسفه اجازه گرفته باشد.

دور سر فرج‌الله چرخید. صدایش نازک بود، اما دقیق. شبیه بعضی بخشنامه‌ها که از دور خنده‌دار به نظر می‌رسند و از نزدیک زندگی آدم را به گند می‌کشند.

فرج‌الله دستش را آرام تکان داد. نمی‌خواست خشونت کند. آدمی که تازه صفحه‌ای درباره‌ی آزادی خوانده، با هر موجود بال‌داری حساب‌وکتاب اخلاقی پیدا می‌کند. پشه هم از همین نجابت سوءاستفاده کرد و نشست روی صفحه‌ی هفتادودو؛ درست روی کلمه‌ی «معنا».

فرج‌الله آهسته گفت: «بفرمایید کنار، ما داریم فکر می‌کنیم.» پشه کنار نرفت. پشه‌ای بود به‌غایت خر.

فرج‌الله دوباره خواند: «انسان در مواجهه با رنج، امکان تعالی می‌یابد...» پشه رفت کنار گوش چپش و جمله را ادامه داد. وزززززز.

فرج‌الله چشم‌هایش را بست. کوشید صدا را در افق هستی حل کند. چند ثانیه هم موفق شد. بعد پشه نشست روی مچ دستش و تفسیری سرخ از امکان تعالی نوشت.

فرج‌الله مچش را نگاه کرد. نقطه‌ای کوچک، برجسته، بی‌رحم و کاملاً موفق. در همین لحظه پیام مدیر ساختمان در گروه آمد: «ساکنین محترم، موضوع وجود حشرات مزاحم در واحدها در دستور کار هیئت‌مدیره قرار گرفته و پس از بررسی‌های کارشناسی، در صورت تأمین بودجه و همکاری همه‌ی عزیزان، اقدامات مقتضی انجام خواهد شد.»

فرج‌الله پیام را خواند و حس کرد جهان با او شوخی شخصی دارد. پشه از روی دیوار بلند شد و بی‌اعتنا به تهدیدات هیئت‌مدیره، دور چراغ چرخید. چراغ باز لرزید. کتاب باز مانده بود. ریشه‌ی رنج هنوز روی صفحه بود، اما حالا شاخه‌هایش تا مچ دست فرج‌الله آمده بود.

خواست درباره‌ی سانسور فکر کند. دید پشه از سانسور هم دقیق‌تر است. سانسور جمله را خط می‌زند؛ پشه کاری می‌کند که آدم خودش کتاب را ببندد. ترس دهان را می‌بندد؛ پشه گوش را مشغول می‌کند. فقر چراغ را خاموش می‌کند؛ پشه در نیمه‌روشنای همان چراغ، اندیشه را دانه‌دانه می‌جود.

فرج‌الله هوش‌مندانه دریافت که برای نابود کردن فکر، همیشه نیازی به مأمور، حکم، مهر، پرونده و امضای ناخوانا نیست. گاهی کافی است موجودی ریز، با دو بال سبک و کمی سماجت، کنار گوش آدم مستقر شود و عمق فلسفی را به خارش سطحی تبدیل کند.

دوباره دستش را بالا برد. پشه ناپدید شد. این هم از هنرهای بزرگِ موجودات کوچک است؛ وقتی می‌خواهی با آن‌ها روبه‌رو شوی، غیب می‌شوند؛ وقتی می‌خواهی زندگی کنی، برمی‌گردند.

فرج‌الله کتاب را بست. چراغ هنوز می‌لرزید. پیام مدیر ساختمان سه تا لایک خورده بود. و پشه‌خان جایی در تاریکی، بی‌نیاز از رأی‌گیری، به حیات سبک خود ادامه می‌داد.

فرج‌الله مچ دستش را خاراند و به صفحه‌ی بسته‌ی کتاب نگاه کرد. آن شب نفهمید ریشه‌ی رنج کجاست؛ اما جای نیشش را دقیق پیدا کرد.

#علی_فتحی_لقمان
📌 /channel/Avand_Andisheh
📌 /channel/wikianalysis
📌 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M

Читать полностью…

آوند اندیشه

به نظرم سخن عبدالکریمی دو لایه دارد: یک لایه‌ی درست و مهم (که متأسفانه، از این هم مراد نادرستی دارند)؛ و یک لایه‌ی آشکارا خطرناک و از نظر مفهومی مخدوش.

/channel/bijanabdolkarimi/16837

لایه‌ی درست این است که روشنفکر، دانشگاهی، نویسنده و مدعیِ فهم جامعه نباید از «مردم واقعی» بریده باشد. این هشدار، فی‌نفسه، بی‌راه نیست. روشنفکری که مردم را فقط از پشت شیشه‌ی کافه، توییت، مهاجرت، کلاس دانشگاه یا اتاق تحلیل می‌بیند، دیر یا زود به جای جامعه، با کاریکاتور جامعه حرف می‌زند. اما این سخن درست مختص عبدالکریمی نیست، و هرکسی می‌تواند این جملات را صادر کند.

اما عبدالکریمی حضور خیابانی/مراسمی مردم را «رفراندوم واقعی» می‌نامد. این تعبیر، بیش از آن‌که تحلیل سیاسی باشد، استعاره‌ی خطابی است؛ و اگر جدی گرفته شود، خطای مفهومی دارد. رفراندوم در معنای سیاسی‌اش یعنی سازوکاری نهادمند که در آن شهروندان درباره‌ی یک قانون، تصمیم سیاسی، اصلاح قانون اساسی یا مسئله‌ی مشخص، رأی مستقیم می‌دهند؛ نه این‌که جمعیتی در یک آیین، تشییع، راهپیمایی یا موقعیت عاطفی/ملی/امنیتی حضور پیدا کند.

پس اگر بگوییم «این حضور، نشانه‌ای اجتماعی است»، حرف معناداری زده‌ایم. اگر بگوییم «این حضور، بخشی از واقعیت جامعه است که روشنفکران نباید نادیده بگیرند»، باز هم سخن قابل دفاعی است. اما اگر بگوییم «این حضور، رفراندوم است»، ناگهان از جامعه‌شناسی به شعبده‌ی سیاسی پریده‌ایم. رفراندوم سؤال روشن می‌خواهد، حق رأی برابر می‌خواهد، امکان رأی مخالف می‌خواهد، شمارش می‌خواهد، نسبتِ حاضران به کل واجدان حق رأی می‌خواهد، و مهم‌تر از همه، امکان بیان بی‌هزینه‌ی مخالفت می‌خواهد. جمعیت خیابانی، هرقدر عظیم و پرمعنا، نه غایبان را نمایندگی می‌کند، نه خاموشان را، نه مخالفان را، نه مرددها را، نه کسانی را که آمده‌اند اما معنای حضورشان دقیقاً همان معنایی نیست که تریبون رسمی یا مفسر سیاسی می‌خواهد از آن استخراج کند.
اینجا یک خلط مهم رخ می‌دهد: «حضور» با «رضایت»، «سوگ» با «بیعت»، «همبستگی ملی» با «تأیید سیاسی»، و «جمعیت» با «ملت» یکی گرفته می‌شود. ملت همیشه از جمعیتِ حاضر بزرگ‌تر است. ملت شامل آن‌هایی هم هست که نیامده‌اند، نتوانسته‌اند بیایند، نخواسته‌اند بیایند، ترسیده‌اند، دل‌چرکین‌اند، سوگوارند اما موافق نیستند، موافق‌اند اما منتقدند، مخالف‌اند اما نگران وطن‌اند. ملت، آن اقیانوسی نیست که فقط موج‌های قابل فیلم‌برداری‌اش دیده شود؛ ملت رسوبات خاموش ته دریا را هم دارد.

نکته‌ی ظریف‌تر این است که عبدالکریمی در نقد روشنفکران تا حدی حق دارد، اما خودش در خطر افتادن به دام مقابل است. روشنفکرِ جداافتاده از مردم بد است؛ اما روشنفکرِ مستحیل‌شده در جمعیت هم الزاماً خوب نیست. روشنفکر قرار نیست نه از بالکن به مردم نگاه کند، نه در موج جمعیت چنان حل شود که دیگر نتواند بپرسد: این جمعیت دقیقاً چه می‌گوید؟ چه نمی‌گوید؟ چه کسانی بیرون مانده‌اند؟ این حضور چه اندازه خودجوش است، چه اندازه آیینی، چه اندازه رسانه‌ای، چه اندازه امنیتی، چه اندازه عاطفی، چه اندازه ملی، چه اندازه سیاسی؟ روشنفکر اگر فقط مترجم شور جمعی شود، دیگر روشنفکر نیست؛ بلندگوی شاعرانه‌ی ازدحام است.

📌 کانال واتساپ:
🔗 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M
📌 کانال تلگرام:
🔗 /channel/Avand_Andisheh

Читать полностью…

آوند اندیشه

فرج‌الله و گواهیِ عدمِ نگرانی

- علی فتحی لقمان

فرج‌الله صبح زود، پیش از آن‌که چای دومش به مرحله‌ی قابل‌اعتماد برسد، پیامکی دریافت کرد: «شهروند گرامی، جهت تکمیل فرایند اطمینان‌بخشی عمومی، به سامانه‌ی ملی سنجش نگرانی مراجعه فرمایید.»

فرج‌الله گوشی را کمی دور گرفت. از آن فاصله‌ای که آدم‌ها خبرهای بد را می‌خوانند؛ نه آن‌قدر نزدیک که خبر وارد چشم شود، نه آن‌قدر دور که آدم بتواند بگوید ندیدم.

همسرش گفت: «باز چی شده؟»

فرج‌الله گفت: «هیچی. نوشته نگران نباشیم. فقط باید برویم سامانه، نگرانی‌مان را ثبت کنیم تا معلوم شود نگران نیستیم.»

همسرش قاشق چای را در استکان چرخاند و گفت: «خدا را شکر. آدم وقتی رسمی نگران نباشد، دلش قرص‌تر است.»

فرج‌الله خواست بخندد، اما خنده‌اش پشت رمز دوم پویا گیر کرد.

وارد سامانه شد. صفحه‌ی اول با لبخندی آبی و یک نشان دولتی باز شد. بالایش نوشته بود: «سامانه‌ی جامع پایش و مدیریت احساسات عمومی»

زیرش هم با فونت درشت‌تر آمده بود: «مردم عزیز، آرامش شما اولویت ماست.»

فرج‌الله با خودش گفت: «پس لابد نوبت ما هم می‌رسد.»

فرم را باز کرد. سؤال اول این بود: «آیا در حال حاضر احساس نگرانی می‌کنید؟»

گزینه‌ها:
۱. خیر
۲. خیر، ولی با توضیح
۳. فعلاً خیر
۴. مایل به اظهار نظر نیستم

فرج‌الله دنبال گزینه‌ی «بله» گشت. نبود. یک‌بار صفحه را تازه‌سازی کرد. باز هم نبود. شک کرد شاید بله را در بخش تنظیمات پنهان کرده باشند. مثل بعضی حقیقت‌ها که اگر خیلی لازم شوند، باید اول افزونه نصب کنی.

گزینه‌ی دوم را زد: «خیر، ولی با توضیح».

کادر توضیح باز شد. نوشت: «با سلام. این‌جانب فرج‌الله، فرزند مرحوم کاظم، به استحضار می‌رساند که نگرانی خاصی ندارم، فقط گاهی وقتی قیمت‌ها را می‌بینم، اخبار را می‌شنوم، قبض‌ها را نگاه می‌کنم، آسانسور بین طبقه‌ی سوم و چهارم می‌ایستد، یا مجری تلویزیون با لبخند می‌گوید همه‌چیز تحت کنترل است، کمی دچار حالتی می‌شوم که دقیقاً نمی‌دانم اسمش نگرانی است یا آشنایی بیش از حد با واقعیت.»

سامانه خطا داد: «متن واردشده حاوی واژگان حساس است. لطفاً از عبارات آرام‌تر استفاده کنید.»

فرج‌الله متن را پاک کرد. دوباره نوشت: «این‌جانب در مجموع خوبم.»

و سامانه پذیرفت.

سؤال دوم آمد: «منبع احتمالی نگرانی شما چیست؟»

گزینه‌ها:
۱. سوءتفاهم رسانه‌ای
۲. شایعات فضای مجازی
۳. کمبود آگاهی شهروندی
۴. عوامل نامشخص بیرونی
۵. سایر موارد غیرقابل بررسی

فرج‌الله مدتی به گزینه‌ها نگاه کرد. دلش می‌خواست گزینه‌ای باشد به نام «زندگی». نبود. دلش می‌خواست گزینه‌ای باشد به نام «همه‌ی موارد فوق، به‌علاوه‌ی مواردی که گفتنش خودش مورد دارد». نبود. ناچار گزینه‌ی چهارم را زد: عوامل نامشخص بیرونی.

سامانه پرسید: «آیا اطمینان دارید که عوامل بیرونی هستند؟»

فرج‌الله به پنجره نگاه کرد. همسایه‌ی روبه‌رویی لباس‌ها را روی بند پهن می‌کرد. یک پیراهن مردانه آن‌قدر بی‌حال از بند آویزان بود که انگار خودش هم به عوامل بیرونی مشکوک شده بود.

فرج‌الله گزینه‌ی «تا حدی» را جست‌وجو کرد. نبود. گزینه‌ی «اطمینان دارم» را زد.

صفحه‌ی بعدی باز شد: «شهروند گرامی، جهت دریافت گواهی عدم نگرانی، لطفاً تعهد دهید که آرامش عمومی را با بروز نگرانی‌های شخصی مختل نخواهید کرد.»

پایین صفحه یک مربع کوچک بود: «اینجانب می‌پذیرم که نگران نیستم.»

فرج‌الله تیک را نزد. دستش روی صفحه ماند. آدم گاهی در برابر یک مربع کوچک هم احساس می‌کند پای تاریخ وسط است؛ تاریخی بسیار ریز، به اندازه‌ی نوک انگشت، اما با عواقبی به پهنای سینه.

همسرش گفت: «چرا نمی‌زنی؟»

فرج‌الله گفت: «دارم فکر می‌کنم.»

گفت: «فکر نکن. سامانه‌ها برای همین آمده‌اند که آدم کمتر فکر کند.»

فرج‌الله آهسته تیک را زد. سامانه چند ثانیه چرخید. دایره‌ی کوچکِ بارگذاری، مثل سرنوشت، دور خودش می‌گشت و به هیچ‌جا نمی‌رسید. بعد صفحه‌ای سبز باز شد: «درخواست شما با موفقیت ثبت شد. نگرانی شما احراز نگردید.»

فرج‌الله احساس عجیبی کرد. انگار چیزی که در سینه‌اش سنگینی می‌کرد، با یک مهر اداری از اعتبار افتاده بود. آدم اگر غم داشته باشد، دست‌کم می‌تواند به غمش تکیه کند؛ اما وقتی سامانه اعلام می‌کند اندوهِ شما احراز نشد، آدم ناچار است بدون مدرک رنج بکشد.

چند دقیقه بعد، فایل گواهی صادر شد: «بدین‌وسیله گواهی می‌شود آقای فرج‌الله، طبق بررسی‌های انجام‌شده، فاقد نگرانی مؤثر، قابل استناد و دارای قابلیت پی‌گیری می‌باشد.»

فرج‌الله فایل را باز کرد. پایین گواهی، جای مهر بود. مهر هم داشت. مهر همیشه آدم را کمی ساکت می‌کند. حتی اگر روی کاغذی خورده باشد که دارد به آدم می‌گوید حال خودش را هم درست نفهمیده است.

همان شب، برق رفت.

ادامه 👇

Читать полностью…

آوند اندیشه

قفل و گلو

- علی فتحی لقمان

صبح، دهانِ شهر را با کلیدی زنگ‌زده باز کردند، صداها اما همچنان پشت دندان‌ها ماندند.

مادرم نان را آرام می‌بُرید، طوری که چاقو هم نفهمد جنابِ گرسنگی از کدام یالِ سفره وارد شده است.

پدرم روزنامه را تا می‌کرد و تیترها به‌سانِ پرنده‌های بی‌بال، زیر انگشتانش جان می‌دادند.

من سال‌هاست در گلوی خودم زندگی می‌کنم؛ در اتاقی تاریک، با پنجره‌ای کوچک رو به میدانِ خالیِ شهر.

آن‌جا کسی نام کسی را بلند نمی‌گوید. حتا عاشقان هم بوسه را در جیب پیراهن پنهان می‌کنند و به جای «دوستت دارم» به دیوارها خیره می‌شوند.

قفل‌ها همیشه روی درها نیستند؛ گاهی روی حنجره می‌نشینند، سلام می‌کنند، لبخند قانونی می‌زنند، و شب‌ها خوابِ آواز را از دهان کودکان می‌دزدند.

زنی کنار ایستگاه، روسری‌اش را مرتب کرد و باد برای لحظه‌ای شبیه آزادی شد.

مردی در صف نان، سرفه کرد و همه فهمیدند حرفی در گلویش گیر کرده که از آرد هم سنگین‌تر است.

من خواستم بخوانم، اما کلید در دست کسی بود که هرگز آوازی نشنیده بود.

پس سکوت کردم؛ نه از سرِ ترس، از شدتِ فریادی که اگر بیرون می‌جهید، قفل‌ها معنای خود را از دست می‌دادند.

و هنوز، در انتهای این کوچه گلویی هست که زنگ می‌زند؛ برای بیدار کردنِ کلید.

#شعر_شاکی
#علی_فتحی_لقمان

📌 کانال واتساپ:
🔗 https://whatsapp.com/channel/0029Vb1lqpIBqbr2EmaNqZ3M
📌 کانال تلگرام:
🔗 /channel/Avand_Andisheh

Читать полностью…

آوند اندیشه

وقتی وجدان تاریخی، کارت شناسایی صادر می‌کند

/channel/wikianalysis

تحلیل نوشته‌ی بیژن عبدالکریمی به آدرس زیر:
/channel/bijanabdolkarimi/16788
/channel/bijanabdolkarimi/16789

- علی فتحی لقمان

۱. بازسازی استدلال بیژن عبدالکریمی


استدلال عبدالکریمی، اگر بخواهیم منصفانه بازسازی‌اش کنیم، از یک دغدغه‌ی واقعی آغاز می‌شود: جامعه مجموعه‌ای از افراد پراکنده نیست. ملت، چیزی بیش از جمعیت است. آدم‌ها وقتی ملت می‌شوند که حافظه، زبان، نشانه، غرور، درد مشترک، افق مشترک و تجربه‌ی تاریخی مشترک داشته باشند. او برای توضیح این معنا سراغ مفاهیمی مثل جوهر جمعی هگل، وجدان جمعی دورکهیم، روح ملت، ناخودآگاه جمعی یونگ، اسلام ایرانی کربن، و وجدان مغفوله‌ی اجتماعی شریعتی می‌رود. مقصودش روشن است: هیچ روشنفکر، حاکم یا رهبر سیاسی حق ندارد خیال کند جامعه ماده‌ی خامی در دست اوست؛ مثل مومی که هر طور خواست شکلش بدهد. جامعه مقاومت می‌کند، گذشته دارد، لایه دارد، حافظه دارد، و با بخش‌نامه، مقاله، شعار و ژست روشنفکرانه از نو ساخته نمی‌شود.

بعد از این مقدمه، او نقدش را متوجه روشنفکران جهان سوم می‌کند. می‌گوید آنان از عقل، آزادی، دموکراسی و مفاهیم مدرن سخن می‌گویند، اما تا این مفاهیم وارد جوهر جمعی و روح تاریخی جامعه نشوند، در حد اوهام باقی می‌مانند. به زبان ساده‌تر، عبدالکریمی می‌گوید روشنفکر ایرانی اگر زبان جامعه را نفهمد، هر چه درباره‌ی آزادی و عقلانیت بگوید، در اتاق خودش پژواک می‌شود و به خیابان، حسینیه، مدرسه، بازار و حافظه‌ی مردم راه پیدا نمی‌کند.

در گام بعد، او جایگاه حسین بن علی را در این وجدان تاریخی می‌نشاند. می‌گوید عشق ایرانیان به حسین یکی از سرمایه‌های بزرگ ملی ماست. حسین برای او رهبر فرقه‌ای نیست، بلکه نمونه‌ی انسان آزاده‌ای است که تن به ذلت نمی‌دهد، با ظلم مبارزه می‌کند، ادب و نجابت دارد و کرامت انسانی دیگران را حتی در سخت‌ترین لحظه‌ها پاس می‌دارد. از نگاه او، سنت عاشورایی ظرفیت قبیله‌گرایی، نژادپرستی، جنگ‌طلبی و امپریالیسم ندارد؛ برعکس، می‌تواند مایه‌ی غرور ملی، مقاومت اخلاقی و بیداری جمعی باشد.

در پایان، عبدالکریمی روشنفکران را متهم می‌کند که به دلیل خشم از وضع موجود، این سرمایه‌ی تاریخی را به فرقه‌گرایان واگذار کرده‌اند. به نظر او، روشنفکران به نام مبارزه با استبداد دینی، یکی از مظاهر بزرگ مبارزه با استبداد دینی را از وجدان ایرانی حذف می‌کنند. او می‌گوید اگر روشنفکر می‌خواهد بر واقعیت اجتماعی اثر بگذارد، باید با وجدان تاریخی ملت زبان مشترک پیدا کند. روایت او از ایران، روایتی عشق‌ورزانه است: ایرانی‌بودن مصیبت نیست، حسین سرمایه است، و ملت بدون نشانه و اسطوره در برهوت بی‌نشانگی رها می‌شود.

تا این‌جا، ساختمان استدلال روشن است: جامعه روح جمعی دارد؛ روشنفکر باید این روح را بشناسد؛ حسین بخشی از روح تاریخی ایرانیان است؛ حذف یا تحقیر این سرمایه، نوعی خودزنی ملی است؛ و روشنفکران با بریدن از این موتور محرک، هم از مردم جدا شده‌اند و هم میدان را به فرقه‌گرایان سپرده‌اند.

ادامه در:
/channel/wikianalysis/12

#بیژن_عبدالکریمی

Читать полностью…

آوند اندیشه

☝️
وقتی ذهن سیاسی به هر پدیده‌ای برچسب توطئه می‌زند، دیگر توان دیدن مسأله‌های واقعی را از دست می‌دهد. غذا، تجارت، سیاست خارجی، اقتصاد، امنیت غذایی، سلامت عمومی و روابط بین‌الملل هر کدام بحث جدی خودشان را دارند. اما وقتی همه را در دیگ آخرالزمان بریزیم و با ملاقه‌ی هیجان هم بزنیم، حاصلش آش شور و غلیظی می‌شود که هر کس بخورد، اول از همه قدرت تشخیصش را از دست می‌دهد.

آدم می‌تواند با آمریکا مخالف باشد، از سیاست‌هایش بترسد، به تاریخ مداخله‌هایش بدبین باشد، درباره‌ی واردات غذا سخت‌گیر باشد، استاندارد بخواهد، آزمایش بخواهد، شفافیت بخواهد، حتا خرید از آمریکا را از نظر سیاسی نادرست بداند. همه‌ی این‌ها بحث‌پذیر است. اما تبدیل سویا به ابزار نسل‌کشی، کار تحلیل را از اتاق فکر به آشپزخانه‌ی جن‌گیری منتقل می‌کند. آن‌جا دیگر کسی دنبال سند نمی‌گردد؛ همه دنبال بوی گوگرد می‌گردند.

Читать полностью…
Subscribe to a channel