همه غوطهها بخوردی همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر
همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی
بِشِنو از این محاسب عدد و شمار دیگر
تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی
نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر
خُنُک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بِنَماند هیچش اِلّا هوس قمار دیگر
مولانا
@awareness_diamonds
اگر مردمی هستند که هنوز آنها را نبخشیده ای...تو واقعا بیدار نخواهی شد.
باید رها کنی....
اکهارت
@awareness_diamonds
انسان تـا وقـتـی در خـدا حل نشود فقیر باقی میماند. حل شدن در خداوند غایب شدن از دنیای نیازها و تعلقات است، آنگاه شخص به سادگی فقط هست و با زندگی جاری است، و اینگونه همه چیز خوب است.
آنگاه هر چه رخ دهد سعادت است، خیر است. برای چنین شخصی زندگی سعادت است، مرگ سعادت است و هیچ تفاوتی میان موفقیت و شکست برایش وجود ندارد، چرا که هیچ انتخابی و هیچ بایدی وجود ندارد.
و این را بدان که خداوند یک شخص نیست، بلکه غایت بی نیازی و خالیای توست. و هرچه تو کمتر نیازمند باشی، هر چه کمتر در ولع باشی، به خداگونگی نزدیک تر هستی، و در لحظاتی که هیچ نیازی نباشد، میان تو و خداوند هیچ فاصله ای نخواهد بود.
لحظاتی هست که تو ناگهان هیچ نیازی نداری یک روز صبح در سکوت نشسته ای و طلوع آفتاب را تماشا می کنی، هیچ نیاز، خواسته، ایده و فکری وجود ندارد، هیچ ابری در آسمان ذهنت نیست. آن خالی و پاک است،.
در آن لحظه زمان می ایستد و شخص نمیتواند تصور کند که چیزها می توانند بهتر از این باشند. آن لحظه "وجد" است، و تو در نزدیک ترین حالت ممکـن بـه خـدا هستی، چرا که خواسته ها و جاه طلبی ها ناپدید گشته اند. پس مشتاق و در جستجوی این لحظات باش و آن را گرامی بدار.
اوشو
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
@awareness_diamonds
روش مردن
حالت معمولی بدن يك استاد ذِن در لحظه مرگ «نشستن» است. به کلام دیگر در حالی که چهار زانو نشسته و در حالت مراقبه است چشم از جهان بر میگیرد.
ولی "سِنگ تِسِ آن" سومین پیشوای بزرگ ذِن در حالی مرد که دست روی دست ایستاده بود.
"چیه هسین" نیز که بسال ۹۰۰ میلادی بدرود حیات گفت در لحظات آخر عمر از رهروان پرسید: «چه کسی نشسته می میرد؟
پاسخ دادند «استاد»
ولی او دوباره پرسید:
چه کسی ایستاده می میرد؟
رهروان جواب گفتند: استادی که خیلی روشن شده باشد.
"چیه هسین" دستها را به حال طبیعی دو طرف خود آویخت، هفت قدم به آرامی پیش رفت و ایستاده مُرد.
"تنگ پین فِنگ" نیز پیش از مردنش به مردمی که گردش جمع آمده بودند رو کرد و گفت: دیده ام که استادان می نشینند و یا دراز میکشند و می میرند. ولی آیا کسی ایستاده مرده است؟ چند نفر جواب دادند «بله، بعضیها...»
استاد دوباره پرسید «وارونه چطور...؟
گفتند: هیچ کس...!! هرگز نه دیده و نه شنیده ایم.
ولی "تنگ یین فنگ" کله معلق مرد، یعنی سر را بر زمین گذارد، پاها را به هوا بلند کرد و در همان لحظه مرد. جالب آن که قبای بلندش هم رو به هوا صاف بر قامت او ایستاد و پایش را پوشانده بود. سپس تصمیم گرفتند به محل مخصوص سوزاندن اجسادش برند، ولی نتوانستند از جای تکانش دهند، مردمی که از دور و نزديك آمده بودند حیران برجای خشک مانده بودند.
اتفاقا خواهر جوانش که یک رهرو سنتی حقیقت بود آنجا بود. قدم پیش نهاد و غرغر زنان گفت: وقتی که زنده بودی به قانون و سنت اعتنا نمیکردی و همه چیز را به سخره میگرفتی!!!
حالا هم که مرده ای به این ترتیب مرگ را به مضحکه گرفته ای و با آن شوخی میکنی!!
بعد با انگشت به جسد واژگون برادر تلنگری زد که بر زمین افتاد. آنوقت مردم برای مراسم سوزاندن حرکتش دادند.
برگرفته از کتاب صدای یک دست_ صد و دوازده داستان ذِن
@awareness_diamonds
یک قانون اساسی را به یاد داشته باشید، بدبختی به تو آویزان نمیشود و علاقه مند به تو نیست.
بلکه این تـو هستی که بـه سـیه روزی آویزانی و این تـو را در زندان محبوس میکند و در جهنم نگهت میدارد. برای رهایی از این سیه روزی به شهامت نیاز است، شهامتِ دور افکندن چیزهای زشت، چیزهای کاذب. دور افکندن همه چیزهایی که باعث درد و مرارتت هستند.
آری،... رنج و مرارتِ ضروری هم وجود دارد، اما این کاملاً پدیده ای متفاوت است. رنجِ ضروری آن است که شخص باید از خلال آن بگذرد. آتشی است که خالصت میکند، آن، زحمتی ضروری است، اما به زحمتش می ارزد، در واقع عین شادی است.
اما مردم بـه سیه روزیهای غیرضروری آویزانند، که مطلقاً مورد احتیاج نیست. ایــن ســیه روزی هـا کمک به رشد شما نمیکنند، مانع شما هستند، اما برای دور افکندن آنها شجاعت نیاز است. چرا به شجاعت نیاز است؟ زیرا نیاز به مسئولیت پذیری دارد، اما ما روی مصیبت هایمان حساب باز کرده ایم. شخص نامراد و سیه روز از طریق سیه روزی خود کسب توجه می کند، همدردی جلب میکند، ترحم گدایی میکند هر قدر از مردم همدردی، توجه، لطف و ترحم جلب می کند، به همان اندازه به سیه روزی خود متکی میشود، او میداند که فقط از طریق سیه روزی است که کانون توجه همگان شده و این، نفس او را ارضاء میکند. او از طرفی ناله میکند و از طرفی دیگر لی لی به لالای سیه روزی هایش می گذارد، زخمش را تر و تازه نگه می دارد و نمی گذارد زخمش التیام پذیرد. و اینگونه زیر سنگینی آن از پا در می آید و از هم میپاشد.
شجاعتت را جمع و جور کن تا بتوانی همه اینها را دور بریزی و لحظه ای که موفق به دور افکندن تمام آن آشغالهای غیر ضروری شدی بلافاصله شعف رخ می نماید، چون که شعف طبیعت ماست، لازم به ابداع آن نیست، نیاز به گدایی اش نیست، همیشه هست، فقط لازم است موانع را از سر راه برداریم.
اوشو
@awareness_diamonds
صدفی به صدف مجاورش گفت:
در درونم درد بزرگی احساس میکنم،
دردی سنگین که سخت مرا میرنجاند.
صدف دیگر با راحتی و تکبر گفت:
ستایش از آن آسمان ها و دریاهاست.
من در درونم هیچ دردی احساس نمیکنم. ظاهر و باطنم خوب و سلامت است.
در همان لحظه خرچنگ آبی از کنارشان عبور کرد و سخنانشان را شنید.
به آن که ظاهر و باطنش خوب و سلامت بود گفت آری... تو خوب و سلامت هستی، اما دردی که همسایهات در درونش احساس میکند مرواریدی است که زیبایی آن بیحد و اندازه است.
جبران خلیل جبران
اگر در زندگی دغدغه هایمان فقط محدود میشود به خوراک و پوشاک و شهرت و صفرهای حساب بانکی و.... و از درد و دغدغه حقیقی غافل باشیم، قطعا در پست ترین فرم حیات زیست خواهیم کرد.
چنانچه مولانا جلال الدین میفرماید:
درد است که آدمی را رهبر است. در هر کاری که هست، تا او را درد ِ آن کار و شوق و عشق آن کار در درون نخیزد او قصد آن کار نکند و آن کار بی درد، او را میسّر نشود.
همانگونه که تا مریم را دردِ زایش پیدا نشد، قصدِ آن درختِ بخت نکرد. پس تن، همچون مریم است و هر یکی عیسی ایی در نهان خویش داریم، اگر ما را درد پیدا شود، عیسی ی ما بزاید و اگر درد نباشد، عیسی هم از آن راه نهانی که آمد باز به اصل خود پیوندد، و ما محروم مانیم و از او بیبهره.....
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است
@awareness_diamonds
شبی مسافری در میهمان خانه ای اقامت داشت، وقتی که وارد شد، چند مسافر دیگر آنجا را ترک می کردند. صبح روز بعد وقتی که آماده رفتن میشد، دید که مسافران جدید وارد میشوند. میهمانان می آمدند و میرفـتند، ولی"میزبان" همیشه آنجا بود.
سالکی این را دید و پرسید که: آیا همین پدیده برای تمام انسانها روی نمیدهد؟
من نیز همین را میپرسم و میگویم که در زندگی هیچ چیز به عظمت بازشناسی میهمان و میزبان نیست، "بدن و ذهن" انسان مانند یک مهمانخانه هستند.
میهمانان، افکار، احساسات، خواسته ها، باورها و.... هستند، از آنجا دیدار می.کنند و بعد مدتی میروند و جایشان را به افکار و ذهنیت هایی جدید میدهند، ولی چیزی جدای میهمانان نیز وجود دارد، "میزبان" نیز وجود دارد، ولی این میزبان کیست؟ چگونه این میزبان را بشناسیم؟
بودا گفته است، "بایست"(یعنی وضعیت مراقبه) و خود همین توقف شناخت آن میزبان است، جملهٔ کامل بودا چنین است، "این ذهن دیوانه متوقف نمیشود، اگر بتواند بایستد این خودش اشراق است خودش نیرواناست"
وقتی که ذهن بایستد، وقتی که ساکت شود، میزبان خودش را هویدا می سازد. میزبان، آگاهی خالص، جاودانه و بیدار است، هرگز زاده نشده است هرگز نمی میرد. نه در بنـد است و نه رهاست، فقط هست... این آگاهی ساکت و بیدار همان میزبان است که شناختش انسان را به سرور و آرامشی والا میرساند
اوشو
@awareness_diamonds
آگاه باش که در زندگی ات هر کاری که میکنی باید بیانگر شخصیت و خاص خودت باشد، به اصطلاح باید امضای تو را داشته باشد. آنگاه است که زندگی به جشنی مداوم تبدیل میشود.
مثلا هنگامی که ناخوش میشوی و در رختخواب میافتی، آن لحظات استراحت در رختخواب را به لحظاتی زیبا و مسرت بخش تبدیل کن، لحظاتی برای آرامش و استراحت، لحظاتی برای مراقبه، برای گوش دادن به موسیقی یا شعر.
ناخوشی دلیلی برای غمگین بودن و غر زدن نیست. آدم باید خوشحال هم باشد، زیرا زمانی که همه سر کار هستند تو مانند یک پادشاه در تخت خود لم داده ای و استراحت میکنی، یک نفر برایت چای سرو میکند، دوستت به ملاقاتت می آید و ... این چیزها از هر دارویی مؤثرتر هستند.
هنگامی که مریض میشوی دکتر خبر کن، ولی از آن مهمتر آنهایی را خبر کن که دوستت دارند، چرا که هیچ دارویی مهمتر و مؤثرتر از عشق نیست. آنهایی را خبر کن که می توانند زیبایی، موسیقی و شعر بیافرینند، سر به سرت بگذراند و تو را بخندانند، زیرا هیچ چیز همچون حال و هوای جشن و زیبایی شفابخش نیست.
خوردن دارو پست ترین روش معالجه است، ولی به نظر میرسد که ما همه چیزها را فراموش کرده ایم و فقط وابسته به طب و دارو شده ایم، بنابراین هنگام ناخوشی، عبوس و بدخلق هستیم.
پس، همیشه خلاق باش و از بدترین، بهترین را بساز. این در نظر من یعنی«هنر زیستن» اگر آدم تمام لحظات و مراحل زندگی اش را صرف خلق زیبایی، عشق و شادی بکند، آنگاه حتی مرگ نیز به نقطه اوج زندگی او تبدیل خواهد شد.
مرگ او زشت، آن طور که هر روز برای همه اتفاق میافتد نخواهد بود. اگر مرگ زشت باشد بدین معنی است که تمام زندگی بیهوده و تلف شده بوده است. مرگ بایستی پذیرشی همراه با آرامش، ورودی عاشقانه به بُعدی دیگر از زندگی، و وداعی شادمان از دوستان و دنیای قدیمی باشد و غم و اندوه نبایستی در آن جای داشته باشد.
آنگاه متوجه خواهی شد که اصلا مرگی وجود ندارد، آنگاه تو میتوانی با این دنیا وداع کنی، بدون این که نیازی به اشک غم باشد، شاید اشک شادی، ولی نه اشک غم. ولی برای رسیدن به چنین مرحله ای باید آنچه گفتم را به عنوان نقطه شروع قرار دهی.
اوشو
@awareness_diamonds
دختری گریه میکند....
عروسکش شکسته است
و اینک فکر میکنم....
آیا تمام گریه هـای ما به خاطر عروسکهای شکسته نیست؟
دیروز عصر پیرمردی به دیدارم آمد. آنچه که در زندگی آرزومندش بوده، نتوانسته روی بدهد. او غمگین و پر از اندوه بود.
امروز با زنی دیدار کردم که همان طور که با من حرف می زد گاه گاه اشکش را پاک میکرد، او رویاهایی داشته که محقق نشدند.
و اینک این دختر گریه میکند...
آیا بازتاب تمام اشکها در اشکهای این دختر وجود ندارد؟ آیا ریشه تمامی اشکها در آن عروسک شکسته که در جلویش قرار دارد شکل نگرفته است؟
کسی او را تسلی میدهد که هر چه باشد این فقط یک اسباب بازی است و گریه برای چیست؟ با شنیدن این سخن نتوانستم از خنده ام جلو گیری کنم.
اگر انسان این حقیقت را دریابد، آیا تمام اندوهش پایان نمیگیرد؟ چقدر دشوار است درک شود که عروسک فقط یک عروسک است؟
انسان به سختی چنین بالغ میشود که بتواند این را درک کند. بالغ شدن در جسم یک چیز است، و بالغ شدن خودِ انسان کاملاً چیز دیگری است.
بلوغ چیست؟ بلوغِ انسان در آزادی از ذهن است. تا وقتی که ذهن وجود دارد به آفرینش اسباب بازی و عروسکها ادامـه میدهد. به محضی که انسان از ذهن آزاد شد، رهایی از اسباب بازیها روی میدهد.
اوشو
@awareness_diamonds
اریک فروم در کتاب "داشتن یا بودن" توضیح میدهد که...
ما آدمها به جای آنکه زندگی کنیم و باشیم، فقط در حال جمع کردن و "داشتن" هستیم. ما به پدیدهها به چشم مایملک نگاه میکنیم و به آنها چنگ میزنیم تا پیش خودمان نگه داریم.
ما به جای آنکه دنبال دانستن (ادراک وجودین) باشیم، دنبال جمع کردن اطلاعات (فهم ذهنی) هستیم.
به جای آنکه از پول لذت ببریم،
دنبال ذخیره کردن برای آینده هستیم.
به جای آنکه به بچههایمان فرصت حضور و زندگی کردن بدهیم، سعی میکنیم مثل یک دارایی آنها را در کنترل داشته باشیم تا آنطور که ما میخواهیم زندگی کنند و به آنچه ما باور داریم، ایمان بیاورند.
به جای آنکه از لحظهای که در آن هستیم لذت ببریم، سعی میکنیم با عکس گرفتن، آن لحظه و خاطره را همیشگی و تصاحب کنیم.
دوست داریم همیشه جوان بمانیم و سالم، دوست داریم وسایلی که به ما مربوط است، نو و سالم باقی بمانند. در همه اینها ما دنبال "ثبات" و "قرار" هستیم، و از این بابت متحمل اضطراب و رنج میشویم.
در حالی که در دنیا هیچ چیز ثبات و قرار ندارد، هیچ چیزی "همانطوری که هست باقی نمیماند"و این قانونی است که ما مدام آن را از یاد میبریم. اگر شهامت داشته باشیم و این قانون را بپذیریم که دنیا بیثبات است و هیچ چیز پایدار نیست، به آرامش بزرگی میرسیم.
@awareness_diamonds
دنیا را میتوان به دو بخش تقسیم کرد
بخشی که در آن هر چیزی قیمتی دارد
و بخشی که در آن قیمت بی معناست
جایی که در آن قیمتها بی ارزش میشوند، ارزشها ظهور میکنند. قيمتها به اشیاء و امور مرده تعلق دارند.
به یاد بسپار زندگی با امور مرده سر و کار ندارد، هنگامی که به دنیای ارزشها گام میگذاری، جایی که نه پول کارساز است و نه قدرت و نه اعتبار، به زندگی اصیل وارد شده ای
و عشق طعم این زندگی خواهد بود.
اوشو
@awareness_diamonds
آگاه باش که خداوند همیشه همان گونه که تو به سمت او می روی به سمت تو می آید. نمیتواند غیر از این باشد. خداوند انعکاس توست. تو بلیط رفت هستی و او بلیط برگشت. اگر رقصان نزد او بروی، او نیز رقصان نزد تو می آید. نگاه کن و ببین که در زندگی ات چگونه هستی؟ شاکر؟ خوشحال؟ رقصان؟ یا همواره نگران و در حال نق زدن و شاکی و طلبکار از زمین و زمان؟ تو هرگونه که باشی خدا نیز همانگونه برایت تجلی پیدا میکند. مثلا اگر همچون یک قربانی و با اکراه کار کنی، اگر به اداره و محل کارت بروی و بگویی فقط از سر وظیفه و ناچاری این کار را میکنم، من همسر و فرزند دارم و زندگی خرج دارد و باید این کار را بکنم و منتظرم که زودتر بازنشسته شوم تا راحت شوم، خدا نیز به همین شکل سمت تو می.آید، آنگاه کوبیدن بر در تو نیز برای او یک اکراه و وظیفه میشود. او نیز به صورت یک قربانی کـه بـه صلیب کشیده شده است می آید. او همانگونه به سمت تو می آید که تو به سویش رفته بودی.
این را به یاد داشته باش؛ خداوند یک پاسخ است، یک انعکاس است، آن طنین وجود خودت است.
پس مراقب باش....
اوشو
@awareness_diamonds
از نخستین مركز انرژی در وجودت تا هفتمینِ آن، جستجو برای "یک"(خدا) است.
و تا آن "یک" پیدا نشود، آرامشی نخواهد بود و راحتی وجود ندارد، نمیتواند باشد و رضایتی نخواهد بود. و آن "یک" میتواند یافت شود.
بایستی آگاه و آگاه تر شوی و به چیزهای پست نچسبی و همیشه یادت باشد كه باید بالاتر بروی.
از وابستگی به خوراک و اشیاء به بالا حركت كن
از سکس به بالا برو
از عشق بالاتر برو
از مراقبه بالاتر برو تا به شكوفایی غایی، به نیلوفر هزار گلبرگ درون خود برسی.
فقط به بالا رفتن و بالا رفتن ادامه بده و به سطوح پست تر وابسته نشو. من سطوح پست را محكوم نمیكنم، این یادت باشد. من فقط میگویم اگر در آنها متوقف شوی به هدف نخواهی رسید. از خوراکِ خوب لذت ببر و خدا را نیز به یاد داشته باش.
از رابطه و قدرتهای آن لذت ببر و به یاد خدا نیز باش.از سکس بهره ببر، ولی یگانه شدن samadhi را نیز به خاطر بسپار و به حركتت ادامه بده. در چیزی گیر نکنن و آگاه باش که اوجهای بالاتری هم هست که باید کشف شوند. روی زمین راه برو، ولی چشمانت را به ستارگان بدوز...
اوشو
@awareness_diamonds
از جمعها و همنشینیهایی كه در آن نامی از خدا و عطشی برای حقیقت ندارند پرهیز كن. از افرادی كه از حقیقت غافل هستند و اشتیاقی برای مراقبه، تعمق و عبادت ندارند و رقصی در گامهایشان و نوری در زندگیشان نیست و فکر و ذکرشان در امور سطحی و پیش پا افتاده است دوری كن. با آنان همنشین نشو، زیرا از آنان خواهی آموخت و افكار تو نیز مانند آنان میشود و كم كم كیفیات روح آنان را میگیری.
اما اگر كسی را یافتی كه از سکوت و خداگونگی مرتعش بود و در مراقبه زندگی میکرد و با ضربان خدا میتپید، خودت را به ضربان او برسان و با او همنوا شو، و هر چیز دیگر را فراموش كن....
اوشو
@awareness_diamonds
برای داشتن دنیایی بهتر نیازی به جنگیدن و یا انقلاب علیه قدرتمندان و سیاستمداران نیست. انقلاب واقعی اصلا یک جنگ مستقیم علیه و یا بخاطر چیزی نیست. یک انقلابی واقعی با هیچکس نمیجنگد، او به سادگی راه هشیاری و بیدار شدن از خواب زدگی اش را در پیش میگیرد و عبس بودن امور را می بیند. او نمیخواهد قسمتی از این راه، و یا آن راه باشد. او دیگر نه موافق است نه مخالف. او تغییر و انقلاب را از خودش آغاز کرده است. پس آگاه باشید که انقلاب واقعی ابدا اتفاقی خارج از وجود انسان نیست، بلکه اگر مردمان بیشتری هشیار و آگاه شوند، اگر انسانهای بیشتری در آگاهی و معرفت درونی رشد کنند، دنیا قطعا تغییر خواهد کرد. راه دیگری نیست، زیرا سیاستنداران تنها میتوانند بر مردمانی نا آگاه و هیپنوتیزم شده حکومت کنند.
اوشو
@awareness_diamonds
مردم خودشان را در اموری سطحی و پیش پا افتاده مانند تجارت و.... مشغول کرده اند و از امور واقعی دور افتاده اند. تجارت برای انسانهایی است که نمیخواهند به هیچ جای دیگری بروند و هیچ ماجراجویی دیگری را تجربه کنند. آنها فقط میخواهند که با روزمرگی ها و بیهودگی ها خودشان را مشغول نگه دارند و اگر شخص بخواهد که در کارهای بیهوده اش باقی بماند، باید به این فکر ادامه دهد که دارد کار بزرگی انجام میدهد، کاری بسیار ارزشمند، و اکثر مردم دچار همین فکر غلط هستند. این توهم برای گیر کردن انسان در باتلاق روزمرگی و بطالت یک الزام است، و گرنه میلیونها نفر نمیتوانستند اینگونه فرصت گرانبهای زندگی را فقط به کارهای سطحی مانند انباشتن پول و هجوم بردن دیوانه وار از یک مکان به مکانی دیگر ادامه دهند و سپس یک روز به سادگی بمیرند و در نهایت شاهد این باشند که سرانجامِ تمام اینها هیچ است و کل زندگی شان یک اتلاف بوده است. و جالب اینجاست که اکثریت این را میبیند که چنین اتفاقی برایشان در حال وقوع است، اما باز هم به دنبال کردن روزمرگی ها ادامه میدهند.
این توهم بزرگی است که توسط هیپنوتیزم جمعی حمایت می گردد. کسی که واقعاً می خواهد بداند زندگی چیست، باید از ذهن تاجرانه بیرون بیاید. او باید ذهنی جستجوگر و ماجراجو بسازد که مشتاق اموری والاتر باشد، چرا که زندگی معامله و تجارت نیست. آن یک ریسک است، آن بیشتر یک قمار عاشقانه است تا یک معامله....
اوشو
@awareness_diamonds
"چینی شاد"
آنهایی که محله های چینی را در ایالات متحده آمریکا بازدید کرده باشند چشمشان به مجسمه مرد چاقی خورده است که توبره ای همراه دارد.
این مجسمه استاد بزرگی است به نام "هوتِ ئی" که در دوران سلسله "تِ آنگ" میزیست. وی علاقه ای نداشت خود را استاد ذِن بنامد و یا آنکه تعداد رهروان گرداگردش زیاد باشد، در عوض توبره بزرگی بر میداشت و در حالی که میخندید و شادمان بود در کوچه و بازار حرکت میکرد. در این توبره شیرینی میوه و خشگبار میریخت و به کودکانی که دورش جمع می شدند هدیه میکرد و با آنها بازی میکرد، نوعی کودکستان خیابانی بوجود آورده بود
" روزی سرگرم کارِ توام با بازی خود بود که يک استاد ذن سر رسید و سئوال کرد، اهمیت ذِن در چیست؟ "هوتِ ئی" بی معطلی بدون آن که کلامی بر لب راند توبره را از دوشش بر زمین انداخت. استاد دوباره پرسید "واقعیت ذن چیست؟ چینیِ شاد بلافاصله توبره را از زمین برداشت، بر پشت انداخت و به راه خود ادامه داد.
برگرفته از کتاب صدای یک دست_ صد و دوازده داستان ذِن
توضیح:
ذِن نه یک دین است، نه یک فلسفه
ذن به سادگی یعنی زندگی معمولی را در تمام ابعادش زندگی کردن، و این سبک زندگی از منظر ذِن یعنی دیانت. و این دیانت یعنی سبک زندگی که بر پایه حقیقت، آگاهی و شادمانی است. و آن هیچ ربطی به مناسک دینی و عقیده ای خاص ندارد.
تقدس در ذن یعنی نهایت معمولی بودن و در لحظه ساکن بودن، شاد بودن، سهیم شدن و جدی نبودن است، آنگونه که "هوتِ ئی" در کارهایش بیشتر بازی میکرد تا بخواهد کار خاصی انجام داده باشد و یا دنبال دستاورد خاصیباشد.
و پاسخ "هوتِ ئی" به آن استاد ذن درباره اهمیت ذن و واقعیت ذن دقیقا نمادی از نگرش ذن به زندگی است. اما آن پاسخ کاملا عملی و نمادین است، اساتید ذن برای پاسخ سوالات حقیقی و وجودین کمتر از واژه و بیشتر با اعمال و رفتار پاسخ میدادند که برای فهم پاسخ انها نیاز به حساسیت و هوشمندی والا و مراقبه گون در شنونده است.
به نوعی هوتِ ئی با زمین گذاشتن توبره اش وارستگی و رهایی از بارها و تعلقات را نشان داده است که اهمیت ذن و زندگی در آن است، و با برداشتن آن و بر دوش کشیدنش واقعیت ذِن و زندگی را نشان میدهد که هر کسی باید بار خودش را خودش بر دوش کشد و مسئولیت پذیر باشد اما نه با ناله و گلایه بلکه با شادمانی و آسودگی.
به طور خلاصه پیام "هوتِ ئی" این است
در نهایت وارستگی و شادمانی زندگی کن و از زندگی بار نساز (اهمیت ذن) اما از مسئولیتهایی که آگاهی ات بر دوشت میگذارد نیز غافل مشو (واقعیت ذن)
@awareness_diamonds
سوال: چگونه تشخیص دهیم چه چیزی در زندگی مان واقعی است و چه چیزی دروغین است؟
تنها یک معیار وجود دارد....
واقعی چیزی است که به تو سکوت و آرامش میبخشد و تــو را مطلقاً آسوده و ساکن میسازد. واقعی چیزی است که به تو آزادی میبخشد و تمام ترسها و خواسته ها و امیال را از تو بیرون میراند. واقعی انفجاری عظیم از رضایت و خوشی است که به هیچ دلیل بیرونی مرتبط نیست.
و غیرواقعی همواره بدبختی، اضطراب، تنش و اسارت را به دنبال خود دارد.
اوشو
@awareness_diamonds
سوال: آیا انسان میتواند حتی به چهره مرگ هم بخندد؟
بستگی دارد....
مردمی وجود دارند که حتی وقتی زندگی با همه شادی هایش در حال باریدن بر آنهاست نمیتوانند بخندند، آنها جدی، راکد و مرده باقی میمانند. آنها زبان سپاس و قدردانی را کاملاً فراموش کرده اند. آنها خندیدن را از یاد برده اند. اما انسانی که هشیار و آگاه است، انسانی که از زندگی طلبکار نیست، انسانی که عقلش واقعاً سر جایش است، جامع، مرکزیت یافته و ریشه دار است به چهرهٔ مرگ هم خواهد خندید.
منصور حلاج وقتی که توسط نا آگاهان و کوردلان در حال سلاخی شدن بود به آسمان نگاه میکرد و میخندید. جلادان و مردمی که شاهد بودند نتوانستند جلوی کنجکاوی خود را بگیرند، گفتند چرا داری میخندی؟ و به چه کسی میخندی؟ او گفت من دارم به خدا میخندم چون که به او میگویم تو نمیتوانی مرا فریب دهی، حتی اگر به شکل این قصابان هم بیایی من تو را میشناسم، من تو را تشخیص میدهم، من به تو عشق میورزم و تو را پرستش میکنم، چون که حتی در این دستهایی که دارند اعضای مرا میبرند و مرا میکشند، انرژی توست و نه چیزی دیگر، تو بارها و بارها به شیوه های زیبا نزد من آمده ای، اکنون به شیوه ای به ظاهر بی رحمانه آمده ای، فقط برای این که مرا امتحان کنی که آیا منصور تو را به این شیوه تشخیص میدهد یا نه. من دارم به او میخندم و به او میگویم که میتوانم تو را به هر شکلی که بیایی تشخیص دهم، همین که من تو را تشخیص دادم، برای همیشه و در هر شکلی تشخیص داده ام.
مرشدان ذِن نیز به مردن به راه های بسیار خنده دار معروفند. چنانکه گویی مرگ یک جوک است. در واقع آن یک جوک است و آن بستگی دارد به اینکه آیا تو از زندگی ات یک جشن و لطیفه ساخته ای یا یک تراژدی.
اوشو
@awareness_diamonds
استاد عزیز، چرا در دنیا اینقدر با شما و تعالیمتان دشمنی میکنند و بد میگویند.
به یاد بسپار که صحبت کردن از حق و حقیقت برای کسانی که با دروغ هایشان خوشند تاوانی سنگین دارد. حقیقت دردسرهای بسیار دارد. باید هم چنین باشد، زیرا مردم در دروغ و فریب زندگی میکنند و هرگاه تو حقیقت را به دنیا عرضه کنی، آنگاه دروغهای آنان و زندگیهای غرقه در دروغشان واکنش نشان میدهد. ضدیت بزرگی روی میدهد. مردم اینگونه که اینک هستند، نمی توانند در ناآگاهی شان بدون دروغ زندگی کنند.
فریدریش نیچه درست میگوید که «لطفاً دروغهای مردم را نابود نکنید، توهماتشان را از بین نبرید. اگر این کار را بکنید آنان اصلاً نمیتوانند زندگی کنند و از پای درخواهند آمد.»
آری....، مردم نمیتوانندچیزی بیابند که لمحاتی از حقیقت در آن باشد تا برایش زندگی کنند. آنان به خاطر توهماتشان زندگی میکنند. توهمات مردم است که به آنان امید زندگی میدهد. آنان برای فردایی زندگی میکنند که هرگز نخواهد آمد، آنان در اشتیاقی زندگی می کنند که هرگز ارضا نخواهد شد و توسط همین اشتیاقها، همین خواسته ها و همین انتظارات و توهمات و امیدهاست که آنان زندگی خود را تا لب گور همراه خود میکشند. اگر توهمات آنان را نابود کنی ممکن است همین حالا و هم اکنون بیفتند و بمیرند، زیرا که دیگر زندگی برایشان معنایی نخواهد داشت.
ولی مسئله این است که چاره ای جز این کار نیست. من برای بیدار کردن خفتگان حقیقت را میگویم.حقیقت از زبان مرشد همیشه برهنه و عریان است، چه خوشت بیاید و چه نیاید، مهم نیست. مرشد نمیتواند با خوش آمدنهای تو سازش کند، اگر این کار را بکند، نمی تواند کمکی به تو بکند.
سازش با خواسته ها و توهمات تو یعنی سازش با خواب تو، با ناهشیاری تو با بی ارادگی تو، سازش با خواسته های تو یعنی باز ایستادن از بیدار کردن تو، و این برای مرشد ممکن نیست، پس من نمیتوانم سیاست باز و سازش کار باشم.
اوشو
@awareness_diamonds
رژیم شما فقط چیزی که میخورید نیست...
چیزهایی که تماشا میکنید،
چیزهایی که گوش میدهید،
مطالبی که میخوانید،
آدمهایی که با آنها معاشرت میکنید، و تمام چیزهایی که ذهن و روحتان را در معرضش قرار میدهید شامل رژیمتان میشود.
پس از آنچه که به طور حسی، جسمانی و روحانی وارد کالبد و ذهن خود میکنید آگاه باشید.
@awareness_diamonds
یک استاد ذِن به نام "لین شی" در بستر مرگ افتاده بود، مریدان جمع شده بودند تا به آخرین موعظه استاد گوش فرا دهند. ولی لین شی شادمان، با تبسمی بر لب، دراز کشیده و کلمه ای بر زبان نمی آورد.
با مشاهده این وضعیت، یکی از دوستان قدیمی وی که در مقام خویش استاد بود رو به لین شی کرد و گفت: فراموش کرده ای که باید آخرین سخنانت را به زبان بیاوری؟ من همیشه میگفتم که حافظه ات عیب دارد. نکند فراموش کرده ای که داری میمیری؟
لین شی گفت: "فقط گوش کن...." بر روی سقف دو سنجاب در حال دویدن و جیغ کشیدن بودند، لین شی گفت: چقدر زیباست.... و مُرد.
برای یک لحظه هنگامی که لین شی گفت "فقط گوش کن...." سکوت مطلق حکم فرما شد، همه فکر میکردند که او اکنون سخنانی بینظیر بر زبان خواهد آورد، ولی خیر، تنها اتفاقی که افتاد این بود، دو سنجاب در حال دویدن و جیغ کشیدن بر روی سقف بودند، لین شی لبخندی زد و مرد... ولی پیام خود را به حاضران رساند.
بـیـن هـیـچ چیز فرقی از قبیل کوچک و بزرگ یا پیش پا افتاده و مهم نگذارید. همه چیز مهم است. لحظه مرگ لین شی همان قدر مهم است که دویدن آن دو سنجاب بر روی سقف. تفاوتی بین آنها وجود ندارد. در هستی همه چیز یکی و یکسان است.
عصاره کل فلسفه و تعالیم او چنین بود، بزرگ و کوچک، مهم و غیر مهم وجود ندارد. اگر تفاوتی هست، فقط بخاطر برداشت و تعبیر (ذهنیت) انسانهاست که به آنها موجودیت میبخشد.
پس تعبیرهایت را بینداز و ببین.....
اوشو
@awareness_diamonds
مردی جوان پرسید:" آرمان" زندگی چیست؟
جوان بسیار بیقرار و پُر تنش بنظر میرسید، به او گفتم: "فقط بودن" سروری بسیار است، ولی ما فراموش کرده ایم که چگونـه باشیم. این زندگی بسیار سرورانگیز است، ولی ما نمی خواهیم فقط زندگی کنیم، میخواهیم برای آرمانی و ایده آلی زنده باشیم. ما میخواهیم زندگی را که خـودش یک هدف است، به یک وسیله بدل کنیم.
این مسابقه برای آرمانها همه چیز را زهرآگین و دیوانه ساخته است. این تنش در مورد آرمانها و اینکه زندگی چگونه باید باشد تمامی موسیقی زندگی را مختل میسازد.
گاهی اوقات، فقط زندگی کردن را امتحان کن، فقط زندگی کن....
با زندگی مبارزه نکن
به زندگی فشار نیاور
به آرامی وقوع وقایع را تماشا کن
بگذار آنچه که روی می دهد، روی بدهد
تمام تنشها را از جانب خودت بینداز و بگذار زندگی جاری شود، بگذار زندگی روی بدهد، و من به شما اطمینان میدهم که اینگونه تو طعم رهایی و سرور را خواهی چشید.
توهم آرمانها، یکی از اعتقادات کوری است که در طول اعصار پرورده شده است. زندگی فقط برای زندگی کردن است، نه برای کسی دیگر، نه برای چیزی دیگر، کسی که به خاطر دلیلی زندگی میکند، واقعاً زندگی نمیکند. کسی که فقط زندگی می کند، اوست که واقعاً زندگی میکند... و تنها اوست که به چیزی که ارزش دست یابی دارد، دست می یابد. و همچنین، تنها اوست که آرمان حقیقی را دریافته است.
به مرد جوان نگاه مــی کنم. آرامشی شگفت آور بر چهره اش نشسته است، کلامی نمیگوید، ولی نگاهش و حالاتش همه چیز را میگوید. میرود که برای یک ساعت فارغ از هر آرمانی در سکوت و آرامش بنشیند. هنگام رفتن میگوید: من شخصی متفاوت از اینجا میروم.
اوشو
@awareness_diamonds
بودا به دهی سفر کرد. زنی زیبا که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: «این زن، هرزه است، به خانهی او نروید.»
بودا به کدخدا گفت: یکی از دستانت را به من بده. کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت: «حالا کف بزن»
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: «هیچکس نمیتواند با یک دست کف بزند.»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد: هیچ زنی نیز نمیتواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر اینکه مردان دهکده نیز هرزه باشند.
بنابراین مردان و پولهایشان است که از این زن، زنی هرزه ساختهاند. برو و به جای نگرانی برای من، نگران خودت و دیگر مردان دهکدهات باش...
اوشو
صادق هدایت نیز در همین رابطه سخنی دارد.
او میگوید:
"فاحشه را خدا فاحشه نیافرید؛ آنان که در شهر نان قسمت میکنند، او را لَنگِ نان گذاشتهاند، تا هر زمان لنگ هم آغوشی ماندند، او را به نانی بخرند..."
@awareness_diamonds
داستان کشاورز چینی
روایتی از آلن واتس
@awareness_diamonds
به شما میگویم اینقدر خودتان و زندگی تان را جدی نگیرید. گاهی وقتها سعی کنید فقط برای یک دقیقه هم که شده، نباشید... این یکی از شیوه های قدیمی مراقبه است که هنوز در برخی از صومعه های تبت مورد استفاده قرار میگیرد.
گاهی وقتها این مراقبه را در خانه ات انجام بده. در خانه خودت طوری باش که گویی نیستی. تصور کن که از دنیا رفته ای و مرده ای....به شبحی تبدیل شو، روی کاناپه بنشین و ناپدید شو، تصور کن که دیگر نیستی و در سکوت نگاه کن...
رادیو روشن است، همسرت مشغول آماده کردن صبحانه است و بچه ها دارند لباس می پوشند که به مدرسه بروند. و همه چیز طبق روال پیش،میرود. انگار نه انگار که تو دیگر نیستی....
ببین در منزل اوضاع چطوری پیش میرود؟ آرامش و سکوتی عظیم حکم فرماست. بدون تو همه چیز طبق روال سابق پیش میرود و آب از آب تکان نخورده است. پس فایده این همه هیاهو برای چیست که همیشه خود را به کاری مشغول میکنی و دغدغه انجام کارها را داری؟ که چی...؟ این همه شتاب برای چه؟
تو از دنیا خواهی رفت و هرچه کرده ای به باد خواهد رفت، درست مثل امضایی که روی شنهای بیابان با وزش باد ناپدید میشود و اثری هم از خود بر جای نمیگذارد. پس خوب است که گاهی چنان باشی که گویی هرگز وجود نداشته ای.
این شیوه به راستی زیباست و میتواند چیزی را در وجودت منفجر سازد.
تو در طی بیست و چهار ساعت میتوانی این مراقبه را انجام دهی، حتی یک دقیقه نیز تأثیر خود را برجای میگذارد برای یک دقیقه فقط دست از کار بکش و متوقف شو... تو نیستی.... و خواهی دید که چرخ روزگار در گردش است.
وقتی این حقیقت مثل روز برایت روشن شد که تو هم که نباشی باز در به روی همان پاشنه می گردد، از بخش دیگری از وجودت که مدتها برای یک عمر به خاطر آنهمه دغدغه و مشغولیت های احمقانه مورد غفلت قرار گرفته بود خبردار میشوی، و این ادراک یک آسودگی عمیق در تو بوجود می آورد.
اوشو
@awareness_diamonds
سوال: من بسیار نا آرام و بیقرار هستم، چه کنم تا از آن خلاص شوم؟
وقتی بیقرار هستی بیقرار باش، وقتی ناشاد هستی ناشاد باش... انسان باید زندگی کردن با جنبه های منفی وجودش را هم یاد بگیرد. تنها آن وقت است که فرد کامل میشود. ما فقط میخواهیم با جنبه های مثبت زندگی کنیم. وقتی شاد هستی آن را میپذیری و وقتی ناشاد هستی آن را رد می کنی، اما تو هر دوی آنها هستی.
زندگی این گونه است، زندگی هر دو را شامل میشود، جهنم و بهشت با هم. تقسیم کردن بهشت و جهنم به صورت جدا از هم یک تقسیم کاملاً دروغین است. هر دو اینجا هستند. تو یک لحظه در بهشت هستی و لحظه ای دیگر در جهنم.
شخص باید بُعد منفی زندگی و وجودش را هم بپذیرد و با آن آسوده باشد، آنگاه شگفت زده خواهی شد که بُعد منفی به زندگی مزه میدهد، آن غیر ضروری نیست، آن چاشنی زندگی است، و گرنه زندگی یکنواخت و خسته کننده میشد.
فقط فکرش را بکن، همیشه شادی، شادی، شادی... بعد چه خواهی کرد؟ دیوانه خواهی شد، آن لحظات ناراحتی و غم، شور و شوقی دوباره، جستجو و ماجراجویی دیگری به زندگی می آورند و تو دوباره اشتهایت باز میشود.
هیچ راهی برای خلاص شدن از چیزی وجود ندارد، هیچ کس هرگز از چیزی خلاص نمیشود بلکه یاد میگیرد که آرام آرام همه را بپذیرد و در آن رشد کند. آنگاه یک هماهنگی میان نور و تاریکی برمیخیزد و آن زیباست. به خاطر تضادهاست که زندگی یک هارمونی می شود.
پس بیاموز که لحظات منفی را هم زندگی کنی، از آنها مشکل نساز، شروع به این فکر نکن که چه کار کنم تا دیگر بیقرار نباشم و یا از آن خلاص شوم؟ وقتی بیقراری، خوب است، بیقرار بـاش.
ایـن پـیـام مـن است. وقتی ناراحتی ناراحت باش، شلوغش نکن، فقط ناراحت باش، چـه کـار دیگری می توانی بکنی؟ رفته رفته رابطه ی درونی قطبهای متضاد را خواهی دید و روزی که درک کنــی کـه این قطبیت، خودِ تو هستی، روز ادراک و شادمانی عظیم برای توست.
اوشو
@awareness_diamonds
آگاه باش که سه مركز اول چاکرای انرژی در بدنت ویژگیهای حیوانی دارند:
خوراک، سلطهگری، انرژی جنسی و خوشگذرانی
اینها ویژگی سه چاكرای نخست هستند.
و حال به متون مذهبیات مراجعه كن و ببین كه در مورد بهشت چه میگویند: فقط همین سه چیز است نه چیز دیگر...!
میگویند در بهشت زنان زیبایی وجود دارند كه نظیرشان در زمین نیست. با بدنهایی زیبا كه هرگز پیر نمیشوند و همیشه شانزده ساله باقی میمانند! کتب مقدس میگویند در بهشت، درختان برآورده کنندهی آرزوها وجود دارند كه فقط زیر آن مینشینی و تمام آرزوهایت برآورده میشوند. حتی یک لحظه هم هدر نمیشود، تا آرزو كنی، برآورده خواهد شد.
بدون شک ذهنی كه چنین بهشتی را متصور شده باید در حوالی مراكز پایینی چاکرا سرگردان بوده باشد. فقط یک ذهن حیوانی میتواند نهایت لذت را در چنین چیزهایی ببیند. ولی چنین بهشتی چندان هم والا نیست و معلوم میشود كه از كجا برخاسته، از مراكز پایینی و حیوانی. جای انسان در چنین بهشتی نیست. باید حیوان شوی تا شایسته چنین بهشتی شوی.
پس مراقب باش فریب نخوری.
اوشو
@awareness_diamonds
زندگی مراقب توست، زندگی تو را تغذیه می کند، زندگی در تو نفس میکشد، زندگی در تو زندگی می کند، پس چرا اینقدر نگران خودت و زندگی ات هستی؟ کسی که خیلی نگران خودش باشد، سعی میکند صاحبخانه باشد، اما کسی که نگران خودش نیست، همچون یک میهمان زندگی می کند، او یک "سانیاسین"(سالک) است، او می گوید: زندگی مراقب من است.
منظور من از سانیاس همین است. آن، ترک دنیا و کناره گیری کردن از زندگی و لذاتش نیست، بلکه ترک نفسِ همیشه نگران است. آن ترک زندگی نیست، بلکه ترک نگرانی هاست، ترک اضطراب هاست، ترک هویت گرفتن ها و ترک هل دادن زندگی و نقشه کشید نهای احمقانه برای آن است. ترک دنیای واقعی و کناره گیری حقیقی این است.
رودخانه جاری است، نیازی نیست آن را هل بدهی، رودخانه تو را تا اینجا تا این ساحل آورده است و به ساحلهای دیگری نیز خواهد برد، نگران چه هستی...؟
اگر تائو (حقیقت_الوهیت) از یک سنگ مراقبت میکند، اگر تائو مراقب یک رودخانه است، اگر تائو مراقب یک درخت است، چرا شک داری که زندگی مراقب تو هست یا نه؟ تو بزرگ ترین شکوفایی زندگی در این لحظه هستی، زندگی بیشتر از هر موجود دیگر مشتاق به مراقبت از توست. زندگی خیلی بیشتر نگران توست، چرا که روی تو شرط بندی بزرگی کرده است، تو یک چالش بزرگ هستی.
زندگی در حال هشیار شدن از طریق توست، زندگی همواره از طریق تو بیشتر و بیشتر آگاه می شود، تو در حال دستیابی به قله هستی، زندگی سعی دارد از طریق تو به قله برسد. پس زندگی مراقب توست. و این را بدان، وقتی در دستان خودت هستی، در دستاتی خطرناک جای داری، اما وقتی در دستان تائو هستی، در دستان یک مادر مهربان جای گرفته ای.
اوشو
@awareness_diamonds
بیداری راه زندگی است.
شما فقط به نسبتی که بیدار هستید زندهاید.
بیداری و هشیار زیستن تفاوت میان مرده بودن یا زنده بودن است.
روشن ضمیران تعریف دیگری از زنده بودن دارند. تعریف آنها بر مبنای بیداری است. آنها نمیگویند که شما زنده هستید چون میتوانید نفس بکشید.
آنها میگویند شما زنده هستید "اگر بیدار باشید"
بنابراین جز افراد بیدار، هیچ کس واقعاً زنده نیست، غیر از این باشد شما جنازههایی هستید در حال راه رفتن، حرف زدن و انجام کارها...
شما در خواب عمل میکنید، به همین دلیل به طور پیوسته میلغزید. شما به انجام دادن کارهایی که نمیخواهید انجام دهید، ادامه میدهید. و به انجام کارهایی که تصمیم گرفتهاید انجام ندهید، ادامه میدهید. این حماقت نیست...؟
چرا پیوسته در گودالها فرو میافتید؟
چرا بطور پیوسته گمراه میشوید؟
زیرا که هشیار نیستید.
چشم دارید، اما نمیتوانید ببینید.
گوش دارید، اما نمیتوانید بشنوید.
اما باز هم بر این باورید که بیدار هستید. پس این ایده و تصور باطل را کاملاً رها کنید.
بنابراین اولین چیز که باید در شما جا بیفتد، این است که شما خواب هستید، مطلقاً خواب...
اینگونه شاید تلاشی برای بیداری انجام دهید.
اوشو
@awareness_diamonds