awareness_diamonds | Unsorted

Telegram-канал awareness_diamonds - الماس‌های آگاهی

5569

Subscribe to a channel

الماس‌های آگاهی

کبیر ( عارف صوفی) میگوید: چشمانت را نورانی کن...منظور كبير از چشمان نورانی چیست؟

چشمهای شما پر از گردوخاک است، پیوسته غبارها را جمع آوری میکند. چشم های شما مانند آینه ای شده که آنقدر گرد و غبار روی آن را پوشانده که دیگر بازتابی ندارد.

کدام گردوغبار...؟ باورها، مذاهب، بتها، مفاهیم، عقاید، ایدئولوژیها، کتابهای دینی، ایسمها.... همه اینها گردوغبار هایی است که روی چشمان شما را پوشانده است.

دانشمندان میگویند که ما فقط دو درصد از زندگی را میبینیم، ۹۸ درصد در دسترس ما نیست، زیرا پر از تعصبات هستیم. ما فقط آنچه را که میخواهیم و دوست داریم ببینیم میبینیم. فقط آنچه را که آمادگی دیدنش را داشته باشیم میبینیم، فقط آنچه را که از آن نمیترسیم میبینیم.

ما چیزهایی که از آنها وحشت داریم را نمیبینیم. از دیدن چیزهایی که نمیخواهیم پرهیز می کنیم، اینگونه ذهن ما رفته رفته بسیار باریک و تنگ میشود و فقط مقدار کمی از واقعیت را میبینیم.

آنگاه همیشه ادعا میکنیم که آن واقعیت همه چیز است و میگوییم، حقیقتِ من تمامی حقیقت است، و تضاد و نزاع بسیاری از اینجا برمی خیزد.

کبیر میگوید تو باید چشمانی نورانی خلق کنی. چشمان نورانی چشمانی خالی هستند. تمام گردو غبارها را دور بریز، چه مذهبی و چه دنیایی، همه را دور بریز، چه مقدس و چه نامقدس، همه را رها کن....

چشمانت را تمیز کن، مراقبه یعنی همین.... بگذار گذشته ات از وجودت پاک شود. در اینک‌ و اینجا باش و چشمانی روشن خواهی داشت و آنگاه  قادر هستی واقعا ببینی...

تماس خودت را با گذشته قطع کن و این باید همه روزه انجام شود، زیرا هر روز گذشته خلق میشود. آنچه امروز هست، فردا گذشته ی تو خواهد شد. لحظه ای که گذشت، آن را رها کن به آن نچسب.

بگذار برود. دیگر اهمیتی ندارد، دیگر هیچ ارزشی ندارد، اگر بتوانی گذشته را رها کنی در دسترس لحظه حال و تازه ها خواهی بود، این در دسترس بودن همان نورانی بودن است.

اینک چشمانی خواهی داشت که میتوانند بازتاب کنند، میتوانند ببینند، یک آینه خواهی شد. و مراقبه راهی است برای آینه شدن ....


اوشو

@awsreness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

یک تمثیل چینی میگوید: لائو تزو عادت داشت تا مریدانش را برای مراقبه نزد یک "قصاب" بفرستد. مریدان بسیار تعجب میکردند“چرا یک قصاب؟!"

و لائو تزو میگفت: بروید و ببینید... این مرد دقیقاً آنگونه که باید زندگی میکند، همیشه در اینک اینجاست. مهم نیست چکار میکند، مهم این است که او ابداً یک کننده نیست، یک شاهد است. شغلش و کاری که میکند برای او یک نقش است که بازی میکند، درست مانند یک بازیگر که نقشی را بازی میکند، "حالا نقش او قصاب بودن است."

و او یک قصاب معمولی نبود، امپراطور چین او را برای آشپزخانه ی خودش برگزیده بود. امپراطور از لائو تزو پرسیده بود چگونه بودن در اینک اینجا را بیاموزم؟ زیرا تو همیشه در مورد اینک اینجا صحبت میکنی.”

لائو تزو گفت: نیازی نیست از من بپرسی؛ قصاب تو فرد درستی برای این آموزش است. من حتی مریدانم را نزد او میفرستم. امپراطور شوکه شده بود، پس گفت: قصاب من...؟ او در این مورد چه میداند؟

لائو تزو پاسخ داد: وقتی کار میکند او را تماشا کن... و امپراطور تماشا کرد، حتی تماشای این مرد در حال کار کردن هم یک تجربه ی بسیار شعف انگیز و لذت بخش بود.

ابزاری که داشت، چاقوی او.... بسیار تیز بود.... برق میزد... گویی که کاملاً نو بود. گویی برای نخستین بار از آن استفاده میکند.

امپراطور که بسیار به اسلحه ها علاقه داشت، از او پرسید: “این چاقوی زیبا را از کجا آورده ای؟

قصاب پاسخ داد: این چاقو را پدرم که چهل سال پیش فوت کرده به من داد. من چهل سال است که از این چاقو استفاده میکنم.

امپراطور گفت: چهل سال..؟ ولی این چاقو بسیار جدید و تازه به نظر میرسد. قصاب گفت: یک هنر در این هست...

اگر هر کاری را با مشاهده گری و هشیارانه انجام دهی، آنوقت چیزی زنگار نمیبندد. نه فقط در تو، نه تنها در درون بلکه حتی در بیرون هم چیزی زنگار نمیبندد.

من تازه هستم، چاقوی من تازه است. من جوان هستم، چاقوی من هم جوان است و کار من همان مراقبه ی من است. این فقط نقشی است که بازی میکنم.


اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

سوال: من میخواهم به نیروانا برسم، چه باید بکنم؟

پاسخ:
می توانی به سانیاسینهای( مریدان) من نگاه کنی، هیچکس نگران نیروانا نیست، آنها پیشاپیش در آن هستند. سانیاسین بودن یعنی در نیروانا بودن.

سانياسين نیازی ندارد که وارد نیروانا شود، نیروانا وارد او میشود، پس هرکجا که او باشد، نیروانا آنجاست.

میتوانی او را به جهنم پرتاب کنی، ولی در نیروانا خواهد بود، ابداً تفاوتی نخواهد داشت. اگر نیروانای تو به شرایط خاصی وابسته باشد، خیلی هم نیروانا نیست.

نیروانا وضعیت پذیرش بی قید و شرط امور است. هر کجا که باشی اگر زندگیت را در تمامیتش با شادی و سپاسگزاری بپذیری، اگر بتوانی زندگیت را مانند یک هدیه ببینی، آنوقت نیروانا هرگز یک مشکل نخواهد بود.

مشكل فقط وقتی برمی خیزد که تو زندگیت را آنگونه که هست نپذیری و آن را طرد کنی. و لحظه ای که زندگی را طرد کنی شروع میکنی به گشتن به دنبال یک زندگی دیگر... و نگران میشوی که آیا آن زندگی از این زندگی که داری بهتر خواهد بود یا نه؟

شاید بدتر باشد، جهنم یعنی همین.... ترس از یک زندگی بدتر از این....! و نیروانا یعنی طمع برای یک زندگی بهتر از این... ولی زندگی دیگری وجود ندارد، جهنم و بهشتی وجود ندارد، فقط احمقها به این چیزها علاقمند هستند.

اوشو


(پذیرش بی قید و شرط زندگی در آسودگی، تسلیم و توکل، بودن در نیروانا است، نیروانا و اشراق وضعیتی در آینده نیست که به آن دست یابیم، بلکه بودشی خالص در اینک _ اینجاست)

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

ادامه...‌

میتوانید این را در چهره ی قدیسان و این به اصطلاح ارواح عالی خودتان ( کشیشان و عالمان مذهبی) ببینید. همگی غمگین هستند، همگی عبوس و جدی هستند.

مانند گلهای نیلوفرین به نظر نمیرسند؛ مانند صخرهها هستند، تقریباً مرده، كاملاً گنگ و میانحاله هستند. 

هیچ نشانی از هوشمندی و سرور در صورتشان نمیبینی، زیرا آنان از موقعیت هایی که هوشمندیشان را تیز کند فرار کرده اند. هوشمندی آنان پیوسته گرد و غبار جمع میکند، ولی آنان میپندارند که رضایت دارند و خداوند هم از آنان راضی است.

آنان فقط آن فرصت را از کف داده اند. فرصت جشن گرفتن زندگی را.... و خداوند از آنان سوال خواهد کرد، من به شما زندگی بخشیدم و شما از زندگی فرار کردید، زندگی من را انکار کردید، هدیه ی من را رد کردید. با من مخالف کردید.

جرج گرجیف ( عارف گرجی)عادت داشت جمله ای بسیار عجیب را بگوید، ولی فقط مردی مانند گرجیف است که میتواند حقیقت را کاملاً برهنه بیان کند. او میگفت، تمام قدیسان شما دشمن خدا هستند.

وقتی برای نخستین بار با چنین جمله ای برخورد میکنید، نمی توانید باور کنید. قدیسان و ضدیت با خدا ؟ ولی حق با گرجیف است. او واقعاً منظور دارد، شوخی نمیکند قدیسان شما با خدا مخالف هستند زیرا با زندگی مخالفند.

ولی  من با زندگی مخالف نیستم، من عمیقاً عاشق زندگی هستم...


اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

سوال:
منظور شما از اینکه به ما میگویید مراقبه کنیم چیست؟ برای مایی که تماما در ذهن هستیم مراقبه چگونه میتواند رخ دهد؟

پاسخ:

در سکوت استراحت کن...
افکار میگذرند...
نیازی نیست نگران باشی
چه می توانی بکنی....؟
خواسته ها میآیند و میروند، آنها را تماشا کن که میآیند و میروند، هیچ ارزشگذاری نکن، نگو این خوب است، این بد است!

نگو آهااا؛ این چیزی عالی و روحانی است، بسیار خوب است! کمی احساس در ستون مهره ها( اشاره به احساس حرکت انرژی در چاکراه ها) شاید مورچه ای از پشتت بالا میرود و تو فکر میکنی که کندالینی ات بیدار شده، یا فقط تخیلات....، شاید نوری در درونت ببینی، که کار سختی نیست....میتوانی نور ببینی، میتوانی رنگهایی ببینی، رنگهای روان گردانی، میتوانی چیزهای زیبایی احساس کنی، ولی تمامش تخیلات و بازی ذهن توست. هر چقدر هم رنگی و زیبا باشند توهمی است.

شروع نکن به گفتن اینکه مسیح، يا كريشنا يا بودا روبروی تو ایستاده است، و اینک تو به آن بینش غایی نزدیکتر و نزدیکتر شده ای.

آگاه باش که هر چیزی که در مراقبه ات رخ میدهد فقط یک فکر است، پس بدون هیچ انتخاب و ارزشگذاری آن را تماشا کن.

اگر بتوانی هشیارانه از هر آنچه در درون و بیرون رخ میدهد آگاه باشی و بی انتخاب بمانی، مراقبه روزی اتفاق خواهد افتاد، مراقبه چیزی نیست که تو باید انجامش بدهى.

فقط میتوانی یک کار بکنی، و آن آموختن هنر مشاهده گری و تماشا کردن است، بدون هیچ قضاوتی.... آنگاه یک روز فقط آسوده هستی و در آن آسودگی هشیاری خالص وجود دارد.

تمام افکار ناپدید شده اند، تمام خواسته ها از بین رفته اند، ذهن در جایی یافت نمیشود، وقتی ذهن پیدا نشود آنوقت مراقبه وجود دارد. وضعیت بی ذهنی همان مراقبه است.

پس تو مرا سوءتفاهم کرده بودی، وقتی میگویم مراقبه کن منظورم تماشا کن است. وقتی میگویم روی آواز پرندگان مراقبه کن، فقط منظورم این است که آن را تماشا کن، نمیگویم تمركز كن یا در مورد آن فکر کن، اینگونه ذهن وارد میشود. من با تمرکز مخالف هستم و چون طرفدار تماشا کردن هستم میتوانی هر چیزی را مشاهده کنی.

میتوانی در بازار بنشینی و مردم را تماشا کنی و این مراقبه خواهد بود.( البته این تماشاگری باید خالی از هر گونه ارزشگذاری و قضاوت باشد) میتوانی در ایستگاه قطار بنشینی و انواع صداها را بشنوی و آنچه رخ میدهد را "فقط" تماشا کنی.

قطارهایی که می آیند و مسافرانی که پیاده میشوند و صدا زدن باربرها و دستفروشان.... و سپس قطار دور میشود و سکوتی بر آن ایستگاه حاکم میشود، و تو "فقط" تماشا میکنی، هیچ کاری نمیکنی...

و آهسته آهسته شروع میکنی به آسوده شدن. تنشهایت از بین میروند. آنگاه بینش در تو مانند غنچه ای باز میشود و به یک گل تبدیل میگردد. عطری خوشایند و عالی آزاد می.شود. در آن سکوت، حقیقت هست، برکت هست، سعادت هست.


اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

من نیز  با دیانت سازمان یافته مخالفم، اما با دیانت حقیقی نه....
هنر مدرن زشت است فقط به این دلیل که هیچ معنویتی در آن نیست، شعر مدرن زشت است، موسیقی مدرن فقط سر و صداست، بسیار شهوانی است

زیرا وقتی معنویت حضور نداشته باشد هرچه باقی بماند جنسیت و شهوت است.( این سخن طلایی اوشو در مورد تمام ابعاد زندگی صدق میکند)

معنویت همان انرژی جنسی است که در والاترین قله و پالایش یافته‌ ترین اوج خودش قرار دارد. سکس نیز  همان انرژی( معنویت) است، ولی بسیار زمخت و در پایین‌ترین نقطه است.

سکس انرژی حیوانی است، همان انرژی زمانی که از هنر معنوی بگذرد، به معنویت و دیانت تبدیل می‌شود، سامادی می‌شود، فراآگاهی می‌گردد، انرژی الهی می‌شود. من طرفدار چنین دیانت خلاقی هستم.

اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

کشیشان و سیاستمداران برای استثمار مردم در توطئه هستند، بهترین راه برای بهره‌کشی از مردم نابود کردن هوشمندی آنان است، اینان بشریت را به بردگی کشانده اند و مذاهبی را به خورد مردم دادند که کمک نکردند که آزاد باشند، مستقل باشند و خودشان باشند.

برعکس مردم را به سطح بردگی تنزل داده‌اند، به نام دین زندان‌های بزرگ ساختند و راهکار آنان بسیار ظریف و حیله گرانه است. از یک راهکار توسط تمام مذاهب استفاده شده است، نخستین و اساسی‌ترین اصل در این راهکار این است، عشق مردم به زندگی را نابود کن، عشق آنان برای خوشیِ عشق و شادمانی را از بین ببر و اینگونه زمانی که ریشه مردم از زندگی و جهان هستی قطع شد، آنان شروع می‌کنند به کوچک شدن در خودشان و شروع می‌کنند به کم کردن منبع تغذیه خود.

تمام وجودشان مسموم می‌شود، آنگاه دیگر نمی‌توانی با تمامیت زندگی کنی، آنگاه از اینکه زنده هستی شروع به احساس گناه می‌کنی، گویی که سرزنده بودن و شاد بودن یک گناه است، اینگونه با دستان خودت زندگیت را قطع می‌کنی، در حداقل زندگی خواهی کرد.

برای همین است که خنده ناپدید شده، تمامیت از بین رفته، مردم غمگین به نظر می‌رسند، هستی آنان بی‌معنی شده است، غیر خلاق شده اند و در نوعی از برزخ به سر می‌برند. نه اینجا هستند، نه آنجا، و این کاریست که کشیشان و سیاستمداران شما تحت عنوان مذهب با شما انجام داده اند....

اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

ادامه مطلب قبل....

بدان که واقعیت هرگز ناکام کننده نیست، برعکس ارضاء کننده است. ناکامیها به سبب تحمیل توهمات ذهنی تان بر واقعیت ایجاد میشوند. پس مراقب باشيد، ذهن شما یک شعبده باز است. چیزهایی را به تو نشان میدهد که اصلا وجود ندارند و هرگز وجود نداشته اند.

ذهن تو را فریب میدهد، دنیایی غیرواقعی برایت درست میکند و سپس در آن دنیای غیر واقعی زندگی میکنی و البته رنج میبری.

این دنیای درختان، پرندگان و حیوانات و کوهستانها غیر واقعی نیست، ولی دنیایی که ذهن تو خلق میکند غیر واقعی است.

وقتی مردمانی مانند بودا را میشنوید که در مورد غیر واقعی بودن دنیا صحبت میکنند، آنها را سوءتفاهم نکنید. منظور آنان این نیست که درختان غیرواقعی هستند یا مردم واقعی نیستند،

منظورشان این است که هرآنچه را که در مورد واقعیت، فکر و فرافکن کرده اید غیر واقعی است.

ذهن شما غير واقعی است، وقتی ذهن دور انداخته شود، همه چیز واقعی است. آنگاه در اینچنینی( آنگونه که هست، نه آنگونه که میخواهی باشد) زندگی میکنی.

پروفسور در کلاس ساعت هشت صبح خود چنین گفت: من بهترین راه را برای شروع روز پیدا کردم. پنج دقیقه ورزش، چندین نفس عمیق و در آخر یک دوش آب سرد....آنوقت در تمام بدنم احساس رُزی میکنم..... یک صدای خواب آلود در ته کلاس بلند شد، استاد لطفا بیشتر از رُزی برایمان بگویید....
(رزی Rosy هم به معنی گل سرخ، یا شادابی است و هم اسم دختر. مترجم)

اینگونه است.... ذهن آماده است روی هر چیزی بپرد و فرافکنی کند. بسیار مراقب ذهن باشید، مراقبه یعنی همین، مراقب بودن، فریب ذهن را نخوردن.



اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

🌱به مناسبت تولد اوشو محبوب🌱

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

لینک بازگشت به ابتدای کانال
T.me/awareness_diamonds/1

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

ادامه مطلب قبل...

حالا در تو تردید برمی‌خیزد، خداوند درون من است؟ اما پدرم می‌گفت تو بدرد نخور هستی، مادرم می‌گفت تو مایه شرمندگی فامیل هستی و آبروی ما را برده‌ای! آموزگارت همیشه می‌گفت که تو خیلی احمق و کودن هستی، کشیش به تو می‌گفته تو گناهکاری و حتماً به جهنم خواهی رفت...

تو آنچنان سرزنش شده‌ای که وقتی این پیام مشرق زمین وارد وجودت می‌شود که خداوند و ملکوت الهی در درون توست، شروع می‌کنی به تردید که این ممکن نیست. من هرگز وطن را ترک نکرده‌ام؟ من...؟ شاید در مورد بودا درست باشد یا مسیح، ولی من...؟ من یک گناهکارم....

اما آگاه باش، هیچکس گناهکار نیست، حتی اگر در تاریک‌ ترین سوراخ زندگیت باشی، هنوز هم موجودی الهی هستی، نمی‌توانی الوهیت خودت را از دست بدهی، هیچ راهی هم برای از دست دادنش وجود ندارد. الوهیت ذات و خودِ وجود توست... ان ماده‌ایست که از آن ساخته شده‌ای.

ولی تو پر از تردید هستی، این تردید توسط تمام اطرافیان در تو تقویت می‌شود. برای همین است که می‌گویم عشق فقط وقتی وجود دارد که دیگری تو را به عنوان یک موجود الهی پذیرفته باشد و این حقیقت را تقویت می‌کند که تو موجودی الهی هستی.

اگر هر کسی این دروغ را در تو تقویت کند که تو الهی نیستی، این عشق نیست، شاید او مادر تو باشد شاید پدرت باشد مهم نیست. اگر هر کسی به تو فکری بدهد که تو موجودی محکوم و قابل سرزنش هستی، او تو را مسموم می‌سازد.

اگر هر کسی بگوید که تو همین گونه که هستی پذیرفته نیستی، که خداوند فقط وقتی تو را دوست دارد که شرایط خاصی را برآورده کنی، پس او تو را نابود می‌کند، او دشمن توست، پس مراقب او باش....


اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

جهان‌هستی یک راز است، خودش را فقط برای یک کودک آشکار می‌سازد. بخاطر همین مسیح گفت که تا کودک نشوید به ملکوت خدا نخواهید رسید. جهان هستی خودش را برای معصومیت آشکار می‌کند و در دسترسش قرار میگیرد، زیرا معصومیت فقط دریافت‌ کردن است نه تهاجمی‌ بودن. معصومیت باز نگه‌ داشتن درهای وجود و منتظر بودن است....آنگاه وقتی حقیقت وارد شود، در چنین معصومیتی آماده‌ای تا به آن خوشامد بگویی...


اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

گاهی فقط در سکوت بنشین...
هیچ کاری انجام نمی‌دهی....
آرام بمان....
حتی یک ذکر هم نیست که ذهن را مختل کند
حتی نام خدا هم نیست
حتی یک وضعیت مخصوص یوگا هم نیست که در آن بنشینی
حتی مراقبه هم نیست...

فقط نشستن در سکوت در اتاقت یا در کنار درختی یا کنار رودخانه‌ای...
فقط بودن در آنجا....
فقط یک توده انرژی که جایی نمی‌رود....

و آن لمحات شروع می‌کنند به آمدن برای تو....
برای لحظه ای احساس می‌کنی که وجود نداری، و البته در این وجود نداشتن است که وجود داری
تو هستی، تماماً وجود داری و با این حال نیستی...

آگاه باش.... تو فقط وقتی وجود داری که نباشی

وقتی که همه چیز غایب باشد، آنگاه حضوری عظیم وجود دارد، وقتی نفس کاملاً از بین رفته باشد، آنگاه تو همان کُل هستی، همه چیز هستی، از یک سو ناپدید می‌شوی و از سوی دیگر برای نخستین بار پدیدار شده‌ای.

آگاه باش اشراق همچون مرگ است و همچون رستاخیز... هر دو با هم است و همزمان رخ می‌دهند. مرگ در اینجا رخ می‌دهد و رستاخیز بی‌درنگ آن را دنبال می‌کند. ولی تو باید آن را مزه کنی، باید آن را بچشی، این سخنان فقط واژگان نیست، نظریه نیست، تجربه های وجودین است...

اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

مردم هیچگاه تلاشی برای تغییر خودشان انجام نمی‌دهند، ولی با این حال مشتاق بهشت هستند. آنها غافلند، زیرا هر کجا که می‌روند جهنم را خلق می‌کنند، آنها خودشان جهنم هستند.

پس موضوع یافتن بهشت در جایی نیست. موضوع این است، تا وقتی که بهشت را پیشاپیش در خودت نداشته باشی آن را هیچ کجا نخواهی یافت.

یک داستان تمثیلی زیبا برایتان می‌گویم. مردی بلیط رفت و برگشت به بهشت و جهنم را برنده شده بود، از او پرسیده شد که دوست دارد اول به کدام مقصد برود؟ او پاسخ داد: اول می‌خواهم به جهنم بروم، پس ترتیب آن داده شد. وقتی به آنجا رسید یک منظره عظیم را در پیش چشمانش یافت.

یک تالار بزرگ را دید با میزهای طولانی که روی آنها پر از انواع و اقسام خوراک‌های لذیذ بود. مردم در اطراف میزها نشسته بودند، قاشق‌هایی پر از خوراک‌ها از بالای میز آویزان بود، ولی هیچکس چیزی نمی‌خورد.

مرد تعجب کرده بود. ولی وقتی از نزدیک نگاه کرد متوجه شد که مردم از نوعی فلج مفصل آرنج رنج می‌برند، آنان سعی می‌کردند که قاشق‌ها را به دهان ببرند ولی نمی‌توانستند. مرد با خود گفت:

پس جهنم چنین است... زندگی در جهانی پر از فراوانی و برکت، ولی رنجِ گرسنگی کشیدن در میان آن همه نعمت، و قادر نبودن به سیر کردن خود....

سپس مرد درخواست کرد تا به بهشت برود. در بهشت باز هم همان تالارها را دید با همان میزهای طولانی، با همان خوراک‌های خوشمزه و عالی.... وقتی دقت کرد دید که باز هم مردمی که دور میز نشسته اند دچار همان فلج مفصل آرنج هستند.

پس با صدای بلند فریاد زد؛ این بهشت است؟
ولی وقتی بیشتر دقت کرد دید که یک تفاوت جزئی وجود دارد که تمام تفاوت را شکل می‌دهد.

او دید که در بهشت همه همدیگر را تغذیه می‌کنند و قاشق به دهان دیگری می‌گذارند، آنان همانقدر قدر فلج بودند، ولی یکدیگر را تغذیه می‌کردند.

گذاشتن قاشق در دهان خودشان غیر ممکن بود ولی این امکان وجود داشت که دیگری را خوراک بدهند و دیگران نیز به او خوراک می‌دادند.

آری... این تنها تفاوت است. ولی این تفاوت در درون شکل میگیرد "مهربانی برخاسته است"

آگاه باش، تا وقتی که شهوات تو تبدیل به مهر نشده باشد هر کجا بروید جهنم خواهد بود. وقتی شهوات تو تبدیل به مهر شود در بهشت هستی و این تنها بهشت حقیقی است.


اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

سوال: اوشوی عزیز، مراقبت کردن  از دیگران در کجا تبدیل به مداخله می‌شود؟

پاسخ:
لحظه‌ای که ایدئولوژی و عقاید وارد شود علاقمندی به دیگران تبدیل به مداخله می‌شود. آنگاه عشق تلخ می‌شود، تقریباً نوعی نفرت می‌شود. حفاظت از دیگران تبدیل به زندان می‌شود. تفاوت را ایدئولوژی ایجاد می‌کند.

برای نمونه اگر یک مادر باشی، از فرزندت مراقبت می‌کنی، او به تو نیاز دارد، بدون تو نمی‌تواند زنده بماند، وجود تو الزامی است، به خوراک نیاز دارد، به عشق نیاز دارد، ولی او به ایدئولوژی تو و باورهای تو نیازی ندارد، او نیازی به آرمان‌های تو ندارد، به مسیحیت تو، به هندوییسم تو، به اسلام تو نیاز ندارد، او به متون مذهبی تو نیاز ندارد، فقط از آرمان‌ها، ایدئولوژی‌ها و اهداف پرهیز کن، آنگاه مراقبت کردن زیباست، معصومانه است، در غیر این صورت مراقبت حیله گرانه می‌شود.

لحظه‌ای که هر عقیده و آرمانی را وارد کنی، رابطه را مسموم می‌سازی، مراقبت کردن زیباست ولی وقتی این مراقبت آرمانی در خود داشته باشد آن وقت حیله‌گریست، آنگاه یک معامله و مشروط شده است.

و تمام عشق‌های ما حیله‌گرانه است، به همین دلیل است که دنیا این همه در رنج است و جهنم شده. چنین نیست که عشق و مراقبت وجود ندارد، وجود دارد، ولی بسیار حیله‌گرانه و خودخواهانه است.

مادر مراقبت می‌کند، پدر مراقبت می‌کند، شوهر مراقبت می‌کند، زن مراقبت می‌کند، برادر و خواهر همه مراقبت می‌کنند، مردم خیلی زیاد مراقبت می‌کنند، ولی با این حال دنیا یک جهنم شده است، مشکلی وجود دارد، چیزی در اساس به خطا رفته است، این اشکال در کجاست؟ مشکل اینجاست که مراقبت از دیگران شرطی شده است، "چنین کن..." _"چنان باش..."

آیا هرگز کسی را بدون قید و شرط دوست داشته‌ای؟ آیا هرگز کسی را همانگونه که هست دوست داشته‌ای؟ ‌آنگونه که نخواهی او را بهبود ببخشی، یا نخواهی او را تغییر بدهی؟ آیا او را کاملاً و تماماً پذیرفته‌ای؟ آنگاه می‌دانی که مراقبت یعنی چه، آنگاه تو از آن مراقبت ارضا خواهی شد و به دیگری نیز کمک خواهد شد

به یاد بسپار اگر در عشق و مراقبت‌های تو تجارتی وجود نداشته باشد، اگر در آن جاه طلبی نباشد، شخصی که مورد عشق و مراقبت تو قرار دارد برای همیشه عاشق تو خواهد بود.

ولی اگر در این مراقبت تو اهدافی وجود داشته باشد، آن وقت شخصی که از او مراقبت کرده‌ای هرگز قادر نخواهد بود تو را ببخشد.


اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

سوال:
چرا نمی‌توانم خودم را دوست داشته باشم؟ احساس می‌کنم ریشه تمام بدبختی‌هایم در همین نداشتن ظرفیت برای دوست داشتن خودم است.

پاسخ:
این یکی از بزرگترین مشکلات است. هر انسان باید با آن روبرو شود. زیرا تاکنون تمام جوامع بر اساس سرزنش خود شکل گرفته‌اند. تمام مذاهب، تمام جوامع، تمام فرهنگ‌ها، یک احساس گناه شدید در شما خلق می‌کنند، که شما آنطور که باید باشید نیستید. آنها به شما آرمان‌های کمالگرایانه می‌دهند تا برآورده کنید، که غیر ممکن هستند.

کمال گرایی ریشه تمام روان پریشی‌هاست. هیچکس نمی‌تواند کامل باشد و هیچکس اصلا نیازی ندارد که کامل باشد. زندگی زیباست زیرا همه چیز ناقص است، کمال یعنی مرگ، نقص یعنی زندگی....

به سبب نقص است که رشد ممکن می‌شود، اگر کامل باشی آن وقت رشدی وجود ندارد، حرکتی وجود ندارد، آن وقت همه چیز پیشاپیش رخ داده است، آنگاه کاملاً مرده خواهی بود....

تو به سبب کمالگرایی همواره کوهی از احساس گناه را با خود حمل می‌کنی. این وزنه تو را لِه می‌کند، تمام خوشی زندگیت را نابود می‌کند، تو را مسموم می‌سازد، به تو اجازه نمی‌دهد که زندگی را جشن بگیری، برقصی و آواز بخوانی. این تمایل به خودکشی است.

تو نمیتوانی خودت را دوست بداری و آنگونه که هستی بپذیری، زیرا به تو گفته شده که سراپا خطاکار هستی، و چیزی جز یک گناهکار نیستی، هر کاری که انجام می‌دهی غلط است و هرچه فکر کنی اشتباه است، هر طوری که هستی نادرست است، پس چطور می‌توانی خودت را دوست بداری...؟

به تو مفاهیم و آرمان‌های بزرگ و باید و نبایدها داده شده، باید چنین باشی... باید چنان باشی ...تو با این مفاهیم احمقانه پیوسته خودت را سرزنش می‌کنی. البته خیلی از آن مفاهیم فاصله داری، اینگونه نمی‌توانی خودت را دوست بداری

به تو گفته شده که دیگران را دوست بداری. ولی هرگز به تو گفته نشده که خودت را دوست داشته باش. و تو فقط وقتی میتوانی دیگران را دست بداری که از ابتدا خودت را دوست داشته باشی. اگر خودت را دوست نداشته باشی نمی‌توانی دیگران را دوست بداری، با دوست داشتن خودت هنر دوست داشتن دیگری را می‌آموز ی، و اگر بتوانی خودت را با تمام نقص‌هایت دوست بداری، قادر خواهی بود تا دیگران را نیز با تمام نقص‌هایشان دوست بداری

پس بدان که کمال ممکن نیست، شما کامل نیستید، و کامل نبودن هیچ اشکالی ندارد. این تنها راهِ بودن است. وقتی نقص‌هایت را پذیرفتی، انسان بودنت را پذیرفته‌ای، در این پذیرش، آن دوست داشتن برمی‌خیزد. انگاه می‌توانی به خودت عشق بدهی و به دیگران نیز عشق بدهی زیرا آنها هم مانند تو کامل نیستند.



اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

یک فیلسوف بزرگ بود که مطلقاً خدا را باور نداشت و پیوسته در مخالفت با وجود خدا دلیل می آورد. او در تمام روز مشغول نابود کردن مفهوم خدا بود. هرکسی نزد او میرفت، سعی میکرد او را متقاعد کند که خدا وجود ندارد.

روی دیوار اتاق نشیمن او تابلویی با حروف درشت نوشته بود: خدا هیچ کجا نیست God is Nowhere - فقط برای اینکه بحث را با هرکسی شروع کند. و هر کس نزد او میرفت از او میپرسید منظورتان از این تابلو چیست؟

سپس آن فیلسوف خداناباور دارای یک فرزند شد و کودک مشغول یادگیری زبان بود. برای او خواندن واژه ی هیچ کجا Nowhere" دشوار بود، لغتی بزرگ بود. آن کودک روزی مشغول خواندن تابلو بود که خدا در هیچ کجا نیست God is Nowhere

و دید که واژه ای بزرگ است؛ پس آن را به دو بخش تقسیم کرد و آنوقت تابلو را چنین خواند خدا اکنون اینجاست God is now here
حالا“هیچ کجا به اینک اینجا " تبدیل شده بود.

آن فیلسوف متوجه شد، و او میباید در آن لحظه در فضای بسیار خوبی بوده باشد، یک فضای ساکت، شروع کرد به فکر کردن در مورد اکنون و
اینجا و به این پدیده علاقمند شد. اکنون چیست؟ معنی اش چیست؟ او هرگز اکنون و اینجا را تجربه نکرده بود.

و همین مورد در میلیونها انسان در دنیا وجود دارد. آنان به دیروزها و به فرداها فکر میکنند هرگز اکنون را تجربه نمیکنند. آنان به هرجای دیگر فکر میکنند، ولی هرگز به اینجا فکر نمیکنند، هرگز اینجا را تجربه نمیکنند و آن را نچشیده اند.

این کودک درهای یک راز بزرگ را در زندگی آن فیلسوف باز کرد. آن فیسلوف خدا را فراموش کرد، تمام استدلالهایش برای انکار خدا را ازیاد برد؛ تمام علاقه اش حول اکنون و اینجا قرار گرفت

و تنها یک راه برای شناخت اکنون و اینجا وجود دارد و آن مراقبه است. فرد باید تماماً ساکت شود زیرا ذهن همیشه یا به عقب میرود و یا به
جلو؛ یا در خاطرات حرکت میکند یا در تخیلات؛ هرگز اینجا نمی ماند؛ هرگز در اکنون نمیماند. فقط به این دلیل که اکنون یعنی مرگِ ذهن.... ذهن از اکنون میترسد، از لحظه حال وحشت دارد.

آن فيلسوف آهسته آهسته هنر بودن در اکنون و اینجا را آموخت و روزی که موفق شد در اینک و اینجا بماند، خدا را تجربه کرد.



اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

دو داستان کوتاه از تذکره الاولیا

نقل اس که شقیق بلخی جهت تجارت به ترکستان رفت. و به جهت سیاحت به بتخانه ای رفت.

بت پرستی را در آنجا دید که بتی را می‌پرستید و زاری می‌کرد.
شقیق گفت: تو را آفریدگاری هست زنده و قادر و عالم، او را پرست و شرم دار و بت مپرست که از او هیچ خیر و شر نیاید.

بت پرست گفت: اگر چنین است که تو می‌گویی آیا آن خدای تو قادر نیست که تو را در شهر خودت روزی دهد که جهت تجارت به اینجا آمده ای؟

شقیق از این سخن بیدار شد و به بلخ بازگشت. در راه بازگشت گبری همسفر او شد.
به شقیق گفت: در چه کاری؟
گفت: در بازرگانی....
گفت: اگر در پی روزی می‌روی که تو را تقدیر نکرده اند، تا قیامت اگر روی بدان نرسی

اگر از پس روزی می‌روی که تو را تقدیر کرده اند، مرو که خود به تو رسد....

داستان دوم...

نقل است که در بلخ قحطی عظیم بود، چنانکه مردمان یکدیگر را می‌خوردند.

شقیق غلامی دید در بازار که شادمان و خندان بود.
گفت: ای غلام، چه جای خرمی و خوشی است؟ نبینی که خلق از گرسنگی چون اند؟
غلام گفت: مرا چه باک که من بنده کسی ام که وی را دِهی است خاصه و چندین انبار غله دارد. مرا گرسنه نگذارد.

شقیق به لرزه افتاد و گفت: الهی... این غلام به خواجه ای که انبار داشته باشد چنین شاد باشد. تو مالک الملوکی و رزق و روزی ما را ضمانت کرده ای....ما چرا اندوه خوریم؟

چنین شد که او از شغل دنیا و تجارت کناره گرفت و از غفلت خویش توبة نصوح کرد و روی به راه حق نهاد و در توکل به خدا به حد کمال رسید و از عارفان و صوفیان بزرگ زمان خود شد.

وی پیوسته میگفت: من شاگرد یک غلامم و آن غلام را استاد خویش خطاب میکرد در گشوده شدن چشم دلش به حق....


عطار_ تذکره الاولیا

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

زندگی فرصت است، یک ضیافت است. در آن جدی نباش... از این فرصت جدی نبودن لذت ببر، از اینکه زندگی را یک تفریح ببینی و از آن لذت ببرى غافل نشو.

زندگی از چیزهای کوچک تشکیل شده، ولی اگر یاد بگیری که از چیزهای کوچک لذت ببری آنوقت چیزهای معمولی فوق العاده میشوند، چیزهای زمینی و خاکی مقدس و عمیق میشوند.

دیانت چیزی نیست که تو را از زندگی و لذتهای آن قطع کند، بلکه خوشی تو را عمیقتر میسازد. در واقع فقط یک انسان واقعاً بادیانت میتواند بخورد و بنوشد و خوش باشد.

ولی این صفت خوردن و نوشیدن و خوش بودن را همواره در مذمت و مخالفت با ماده گرایی و سرزنش افراد غیر مذهبی به کار برده اند.

ولی من به شما میگویم که ماده گراها هرگز نمیتوانند بخورند، بنوشند و خوش باشند؛ فقط افراد معنوی میتوانند، فقط انسان مراقبه گون میتوانند عمیقتر بیندیشند و عمیقتر ببینند.

آنوقت اسپاگتی، الهی میشود. آنگاه چه کسی نگران حرکت انرژی در چاکراها و کندالینی است؟ آنگاه چه کسی نگران باز شدن چشم سوم است؟ چه نیازی به چشم سوم هست؟ حتی همین دو چشم هم بسیار دردسرساز هستند و سه چشم دردسر بیشتری ایجاد میکند.

ولی انسانها بسیار ناهشیار و جدی هستند.


اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

افرادی مانند برتولت برشت و فردریک نیچه انسان‌های نابغه ای هستند، اینان اگر قادر بودند که تفاوت دیانت واقعی و ادیان دروغین را ببینند، اگر می‌توانستند تمایز بین این دو را ببینند، ارزش بسیاری پیدا می‌کردند، ولی آنان بدون هیچ تمایزی دیانت را محکوم کردند.

اینجاست که تمام ذهنیت غربی به خطا رفته است. در صد سال اخیر پس از نیچه تمام روشنفکران غرب دین را محکوم کردند. نیچه اعلام کرد "خدا مرده و انسان آزاد است" و از آن لحظه، این شعار یکسان تمام روشنفکران شده است.

من دلیلش را درک می‌کنم، ولی نیچه باید می‌گفت "خدای کشیشان" اگر این را در پرانتز قرار می‌داد (خدای کشیشان) وضعیت مطلقاً روشن می‌شد. زیرا خدای کشیشان، خدای عارفان نیست، و خدای کشیشان نیازی ندارد که بمیرد، زیرا همیشه مرده بوده است، هرگز زنده نبوده است، خدای زنده، خدای عارفان است.

من خدای عارفان را به شما آموزش می‌دهم، خدای عارفان می‌تواند توسط عمیق رفتن به درون پیدا شود، نه توسط باور به عقیده ای خاص. این خدای واقعی هیچ ربطی به الهیات ندارد، هیچ ربطی به ادیان سازمان یافته ندارد.

بلکه به یک جستار درونی و بینش درون فرد مربوط است، لحظه‌ای که خودت را بشناسی خدا را یافته‌ای، و در همین یافتن است که آزادی را پیدا می‌کنی.

خوب است که خدای کشیشان باید بمیرد، باید دور انداخته شود، تا بتوانی خدای خودت را پیدا کنی، خدای تو همان آزادی توست، حقیقت توست.


اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

ادامه مطلب....

من نیز از این به اصطلاح مذاهب و معنویت‌ها حمایت نمی‌کنم، فقط به یک دلیل ساده که هر کاری که این به اصطلاح ادیان انجام داده‌اند دیانت واقعی نیست. دین واقعی هنوز باید از راه برسد، هنوز متولد نشده است.

اری... با مسیحیت مخالف باش، با هندوییسم مخالف باش، با بودیسم مخالف باش، با محمدیسم مخالف باش، می‌توانم موافقت کنم، ولی با دیانت مخالف نباش، زیرا این نشان می‌دهد که تو دین سازمان یافته را که توسط کشیشان و سیاستمداران ساخته شده است را با دیانت واقعی هم معنا گرفته‌ای. چنین نیست...

کشیشان را محکوم کن، پاپ را محکوم کن، ولی بودا، لائو تزو، مسیح، و محمد را محکوم نکن... آنان پیشکش عظیمی به رشد درونی انسان کردند، آنان مطلقاً خلاق هستند، البته این افراد توسط مردمانی شیاد به اشتباه تفسیر شدند، ولی چه می‌توانند بکنند؟

آری مذاهب سازمان یافته باید از روی زمین محو شود، و این تنها راهی است که دیانت واقعی بتواند وارد شود. و لی دیانت اصیل را نمی‌توان سرزنش کرد...

اگر با دیانت اصیل مخالف باشی، آنگاه خلاق خواهی بود، ولی خلاقیت تو بیمارگونه خواهد بود، سالم و زیبا نخواهد بود. می‌توانی این را ببینی، تمام هنر مدرن زشت است، فقط به این دلیل که هیچ منبع روحانی ندارد، می‌توانی به نقاشی‌های پیکاسو نگاه کنی، چیزی جنون آمیز را در انسان نشان می‌دهد.

پیکاسو یک نابغه است، می‌توانست فقط با قدری معنویت از میکلانژ پیشی بگیرد، او ظرفیتش را دارد، استعداد و هوشمندی اش را دارد، ولی چیزی کسر دارد، او در آشوب است و هیچ انضباط درونی ندارد...


ادامه دارد....

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

بودا میگوید:  به ذهن همچون یک حباب بیندیش...

تمام تجربه های ذهن مانند حباب دیر یا زود میترکند و سپس هیچ چیز در دستانت باقی نمیماند. به دنبال ذهن برو، یک حباب است و گاهی حباب بسيار زيبا به نظر میرسد. در نور خورشید رنگین کمان در آن میبینی، تمام رنگهای رنگین کمان را دارد و بسیار مسحور کننده و باشکوه است.

ولی به دنبالش روان شو، آن را در دست بگیر و لحظه ای که آن را بگیری دیگر وجود ندارد. و این چیزی است که هر روز در زندگی تو اتفاق میافتد.

تو با خواسته ها و امیالت به اینطرف و آنطرف میدوی و لحظه ای که دستت به چیزی که مشتاقش بودی برسد، دیگر همان نیست. آنوقت تمام آن زیبایی رفته است، مانند حباب در دستانت میترکد.

آن شادی فقط در امید توست. آنگاه تمام آن خوشیهایی که فکر میکردی رخ خواهند داد، اتفاق نمی افتد، آنها فقط در تخیلات تو وجود داشتند، آنان فقط در انتظارات تو وجود داشتند.

واقعیت( اینچنینی زندگی) کاملاً با آن حبابهای تخیلی تو تفاوت دارد، و همگی آن حبابها میترکند. شکست، تولید ناکامی میکند، موفقیت نیز چنین میکند. موفقیت نیز ناکامی ایجاد میکند.

فقر ايجاد ناکامی میکند، ثروت نیز چنین است؛ از مردمان ثروتمند سوال کن. همه چیز خوب یا بد ایجاد ناکامی میکند، زیرا همگی حبابهای ذهنی هستند، ولی ما همواره به دنبال حبابها هستیم.

نه فقط دنبالشان میکنیم، میخواهیم آنها را بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر کنیم، در دنیا یک جنون بزرگ وجود دارد تا هر تجربه را بزرگتر کنیم.

ذهن هیچگاه به آنچه که هست راضی نیست، پیوسته مشغول فکر کردن است. ذهن، مشتاق این است که چگونه چیزها را بزرگتر کنیم، خانه های بزرگتر، اتوموبیلهای بزرگتر..... همه چیز باید بزرگتر باشد!

و طبیعی است که یک حباب هرچه بزرگتر باشد، به ترکیدن نزدیکتر است، حبابهای کوچک شاید قدری بیشتر روی سطح آب شناور باشند؛ حبابهای بزرگتر آن مقدار دوام ندارند. ناکامی اینگونه ایجاد شده است. 

ذهن در ساختن حبابهای بسیار بزرگ موفق شده است؛ اینک از هر طرف منفجر میشود. به نظر میرسد که اینک هیچ راهی برای محافظت از آن نیست؛ در حال ترکیدن است. و این سبب اصلی رنج و ناکامی انسان است.


اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

هشیار باش که ذهن تو یک جعبه ی جادویی است. ذهن همواره به خلق سرابها و تخيلاتی که هیچ واقعیت و جوهری در آنها وجود ندارد ادامه میدهد. ولی اگر بخواهی آنها را باور کنی، واقعی میشوند.

ذهن تو یک نمایش ساختگی عظیم است. درواقع واژه ی انگلیسی جادو Magic از واژه ی هندی مایا Maya میآید. مايا يعني توهم. توهمات میتوانند خلق شوند، و همگی شما توهمات خلق میکنید.

مثال: تو یک زن را میبینی، ولی هرگز او را آنگونه که هست نمیبینی، برای همین است که پس از ارتباط با او اینهمه ناکامی وجود دارد. زیرا تو  شروع میکنی به دیدن چیزهایی در آن زن که اصلا وجود ندارند، چیزهایی که فقط و فقط فرافکنی ها و خواسته های ذهن خودت هستند.

تو زیبایی را فرافکن میکنی و هزار و یک چیز را روی آن زن بیچاره فرافکن میکنی، و هنگامی که  نزدیک میشوی، وقتی قادر میشوی با آن زن زندگی کنی و رابطه برقرار کنی، آن سرابها و فرافکن های ذهنی ات شروع میکنند به رنگ باختن.

آن تخیلات نمیتوانند برای مدتهای زیاد در برابر واقعیت پافشاری کنند، واقعیتِ آن زن خودش را نشان خواهد داد. آنوقت احساس میکنی که فریب خورده ای و میپنداری که آن زن تو را فریب داده...

آن زن  نیز احساس میکند که فریب تو را خورده است، زیرا او نیز چیزهایی را روی تو فرافکن کرده بود، فکر میکرد که تو یک قهرمان هستی، یک اسکندر یا چیزی... یک مرد بزرگ.... و اینک تو یک موش هستی و نه هیچ چیز دیگر....

و او فکر میکرد که تو یک کوهستان رفیع هستی و حالا میبیند که تو حتی یک تپه مورچگان هم نیستی. احساس فریب خوردن میکند، هر دو احساس میکنید فریب خورده اید، هر دو احساس ناکامی میکنید.

شنیده ام زنی وارد بخش اشخاص گمشده در پاسگاه پلیس شد و گزارش داد شوهرم از دیشب گم شده است. افسر پلیس گفت؛ سعی میکنیم او را پیدا کنیم، لطفاً مشخصات او را بگویید.

زن قدری فکر کرد و گفت: خوب؛ قدش یک متر و سی سانت است، عینک ته استکانی میزند، سرش طاس است، دائم الخمر است، دماغ سرخی دارد و صدایش زوزه مانند است.... سپس قدری مکث کرد و ناگهان گفت “اوه تمامش را فراموش کنید...!"

آری.... اگر واقعیت را ببینی همین است، خواهی گفت " تمامش را فراموش کن... " ولی تو نمیبینی و به فرافکنی ادامه میدهی و رنج میبری....
به این آگاه باش....


اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

مردم زندگی می‌کنند، بدون اینکه چیزی بیاموزند. آنان زندگی را سپری می‌کنند، بدون اینکه در آن رشد کرده و تکامل یابند. همه تقریباً در خواب به سر می‌برند، و مانند کسانی که در خواب راه می‌روند زندگی می‌کنند و در حالتی از مستی و بی خبری باقی مانده‌اند و نمی‌دانند به چه کاری مشغولند، و چرا آن کارها را انجام می‌دهند.

نمی‌دانند از کجا آمده و به کجا می‌روند...؟! آنان درست مانند قطعه چوبی شناور بر روی آب دستخوش امواجند، زندگی‌شان تصادفی است.

این کلمه را به خاطر بسپارید: "...تصادفی..." میلیون‌ها نفر فقط به طور تصادفی زندگی می‌کنند.

تا زمانی که اختیار زندگی خود را به دست نگیرید و آن را از حالت تصادفی و ناآگاهانه به حالت وجودی و آگاهانه در نیاورید، هیچگونه دگرگونی در شما ایجاد نمی‌شود.

تمام عرفان در این خلاصه می‌شود: "کوشش برای بیداری و تغییر زندگی تصادفی و ناآگاهانه به زندگی آگاهانه و وجودی"

زندگی شما حتی یک زندگی نیست، نمی‌تواند باشد. وقتی که در شما نور عشقی وجود ندارد و تمام اعمالتان مکانیکی است، چگونه می‌تواند یک زندگی باشد. یک ربات چگونه می‌تواند عشق بورزد؟ و تا عشق نورزی، طعمی از زندگی را هم نخواهی چشید.

زندگی و عشق تنها با آگاهی می‌آیند نه با تولد. تنها یک مراقبگر است که زندگی می‌کند. دیگران فقط خودشان را گول می‌زنند. آنها واقعاً زندگی نمی‌کنند. آنها ممکن است هزار و یک کار انجام داده و آنها را ادامه دهند، مال و قدرت بیندوزند و به آرزوهای خود دست یابند و به این جاه‌طلبی‌ها همچنان ادامه دهند، اما باز حاصل جمع تمام زندگیشان "صفر" است.


اوشو
@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

شهامت زندگی مخاطره آمیز

قسمت دوم

روایتی از سخنان اوشو درباره شیوه ی زندگی جاه طلبانه و احمقانه انسان....



برای کم کردن سرعت کلیپ، از قسمت تنظیمات وارد شده و سرعت آن را به شکل دلخواه کم کنید.

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

به شما می‌گویم که شما پیشاپیش همگی در وطن( ملکوت خدا_ بهشت_ اشراق) هستید و تنها مانع در راه دیدنِ این بودن در وطن، تردیدهای شماست. تردیدها و سر کوبهایی که توسط اطرافیان و جامعه در شما تقویت می‌شود، تردیدهایی که در شما می‌گوید، ما آنگونه که باید باشیم نیستیم.

تردید به اینکه خداوند نمی‌تواند درون ما باشد، زیرا به شما گفته شده که خداوند در آسمان هفتم روی تختی از طلا نشسته و در اطراف او فرشتگان مشغول نواختن چنگ و آواز خواندن هستند. در ذهن شما خداوند در اینجا نیست، در دوردست‌هاست، او بزرگ است، عظیم است، چنین است و چنان است، چطور می‌تواند در قلب تو باشد؟

تو بسیار گناهکار هستی و پیوسته خودت را به هزار و یک دلیل سرزنش می‌کنی، پس خداوند چگونه می‌تواند در قلب تو باشد؟ اگر خداوند در تو باشد پس شیطان کجاست؟ اینگونه شک ایجاد می‌شود، و لی مسیح همواره می‌گوید او درون شماست، ملکوت الهی در درون شماست، ولی هیچکس این را باور ندارد.

زیرا به شما آموزش داده نشده تا به خودتان اعتماد کنید، از همان ابتدای تولد شما را از وجود خودتان منحرف کرده‌اند، همه شما را سرزنش کرده اند. والدینتان، کشیشان شما، سیاست پیشگان شما، همگی این‌ها به شما القا کرده‌اند که تو اینطور که هستی خوب نیستی، باید درست بشوی، باید کامل بشوی، به شما اهدافی داده شده و به سبب همین هدف‌ها و آن آرمانگرایی‌های کمال طلب، شما سرزنش شده و لِه شده باقی مانده‌اید.

پس چگونه می‌توانی این پیام را دریافت کنی که خداوند در درون تو منزل دارد؟ که تو پیشاپیش در وطن هستی!! که همه چیز همانگونه که هست، خوب است، فقط آسوده باش و آنگاه ببین که خداوند به تو تعلق دارد، فقط در او آسوده باش و او اینجاست....


اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

هشیار باش که شما اینجا نیستید تا فقط سرگرم شوید، و من با سرگرمی مخالف نیستم، به وقت خودش خوب است، ولی به چیزی بیشتر از سرگرمی نیاز است، فقط آن است که به اشراق و رهایی شما کمک می‌کند.

سرگرمی یک نیاز بسیار فروتر است، اشراق، معرفت و آگاهی یک نیاز والاتر است، اگر فقط از یک سرگرمی به یک سرگرمی دیگر بروید، توخالی باقی خواهی ماند، هرگز رشد نخواهی کرد، نابالغ باقی خواهی ماند.

تو باید گاهی به اعماق زندگی، به اعماق عشق، نور و خداوند بروی، گاهی اوقات باید در مراقبه و جاودانگی پرواز کنی تا طعم های والاتری از زندگی را بچشی، فقط این است که تو را بالغ خواهد کرد....


اوشو

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

زندگی یک قانون دارد

آن، به بخشنده ها میبخشد
و از گیرنده ها میگیرد

آنانکه در بیرون از خودشان پُر هستند
از گرسنگی درون در حال مردن اند...

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

شهامت زندگی مخاطره آمیز_ قسمت اول

روایتی از سخنان اوشو درباره شیوه ی زندگی جاه طلبانه و احمقانه انسان....



برای کم کردن سرعت کلیپ، از قسمت تنظیمات وارد شده و سرعت آن را به شکل دلخواه کم کنید.

@awareness_diamonds

Читать полностью…

الماس‌های آگاهی

روزی ابوبکر واسطی به تیمارستانی رفت و دیوانه ای را دید که های و هوی می کرد و نعره می زد و می رقصید.

گفت؛ با این بندهای گران که ‏بر پای تو نهاده اند، چه جای نشاط و پایکوبی است؟

گفت؛ ای غافل....! بند بر پای من است، نه بر دل من....

تذکره الاولیا_ عطار

@awareness_diamonds

Читать полностью…
Subscribe to a channel