97
تلنگر👌
"سی.پی.آر " بیمارستان جای جالبی ست،
آدم هایی که بیرون از آن تند و تند قدم میزنند، گریه میکنند،
دعا میکنند، حالشان بهتر از بیماری که برای زنده ماندن با دستگاه شوک دست و پنجه نرم میکند نیست.
آدم های بیرون از اتاق از یک چیز میترسند؛ از "نبودن" !
از نزدن ضربان قلب عزیزترین شخص دنیایشان، از جای خالیه یک آدم.
اتاق شوک جای بد و جالبیست، تمام قول های عالم پشت دَرش داده میشود، تمام خاطرات مرور میشود! تمام خوبی هایش یادآوری میشود!
حالا چشمتان را ببندید. بدترین آدم زندگیتان را درون این اتاق تصور کنید.
فرض کنید تنها کسی هستید که او دارد، به خوبی هایی که قبلا به شما کرده فکر کنید، به جای خالیش .
نبود آدم ها را هیچ کینه ای پر نمیکند!
لطفاً در زندگیتان یک اتاق سی پی آر، یک اتاق شوک داشته باشید
و خوبی های آدم های بدِ دنیایتان را احیا کنید .
بعضی روزها امروزمان به فردا نمیرسند
@bani_fatemeh
*تلنگر اخلاقی.*
*نقل است:*
یک افسر ارتش در حمام به *مرحوم آیة الله شاه آبادی استاد امام خمینی "ره" با لحن تندی گفته بود:مرتیکه! زود باش!*
آن زمان حمام ها تاریک بودند. چراغ نداشتند. مرحوم آیة الله شاه آبادی هم پیرمرد بودند چون می خواست از سطح حمام بگذرد،خیلی احتیاط می کرد که آب های کثیف به بدنشان نریزد. آن سرهنگ وقتی این دقت را می بیند شروع می کند به توهین.
*آیة ا....شاه آبادی* از این تمسخر و طعن و توهین او خیلی ناراحت شد،👈ولی نه تنها چیزی نگفت،بلکه به راه خود ادامه دادند و رفتند.
فردای آن روز آیة الله شاه آبادی در حوزه مشغول تدریس بودند که صدای عدّه ای را شنید که جنازه ای را میبردند. پرسید: چه خبر شده است؟ اطرافیان گفتند آن سرهنگی که دیروز در حمام به شما اهانت کرد، وقتی از حمام بیرون آمد ، در کمتر از ۲۴ ساعت از دنیا رفت
مرحوم آیت الله شاه آبادی ناراحت و متاثر شده بود و فرمود: *اگر چیزی در جواب به او گفته بودم ،👈او نمی مُرد!!!!👉*
*مردم! بترسید:*
*زن دارید جوابتان را نمی دهد،*
*شوهر دارید جوابتان را نمیدهد.*
*پدر و مادر دارید،*
*خواهر و برادر و همسایه دارید،جوابتان را نمی دهند*
*سر خود را پایین میاندازند و میروند ،*
*بترسید از خشم خدا!*
*آنهایی که جواب شما را می دهند،کم خطر هستند 👈ولی آنهایی که جواب نمی دهند، خطرناک هستند👈یک وقت می بینید آهِ او شما را بدبخت می کند.*
"به نقل مرحوم آیت الله فاطمی نیا"
@bani_fatemeh
🍃چه وقت باید احساس بزرگی کرد:
١-هر گاه از خوشبختی همه، "حتى" کسانی که دوستمان ندارند هم خوشحال شدیم.
٢-هر گاه برای تحقیر نشدن دیگران از حق خود گذشتیم.
٣ - هرگاه شادی را به کسانی که آن را از ما گرفته اند هدیه دادیم.
٤- هرگاه خوبی ما به علت نشان دادن بدی دیگران نبود.
٥- هرگاه کمتر رنجیدیم و بیشتر بخشیدیم.
٦- هرگاه به بهانه عشق از دوست داشتن دیگران غافل نشدیم.
٧- هرگاه اولین اندیشه ما برای رویارویی با دشمن انتقام نبود.
٨- هرگاه دانستیم عزیزخدا نخواهیم شد، مگر زمانی که وجودمان آرام بخش دیگران باشد.
٩- هرگاه بالاترین لذت ما شاد کردن دیگران بود.
١٠- هرگاه همه چیز بودیم و گفتیم: "هیچ نیستیم"
پس بیاییم بزرگ باشیم...
و بزرگ شدن را تمرین کنیم...
و بعدبزرگ شدن را تعلیم دهیم...
@bani_fatemeh
🍃بیشتر مشکلات زندگیمان از آنجا شروع میشود که ما نه برای خودمان بلکه برای آدم های اطراف مان زندگی می کنیم.
لباس میپوشیم که مد باشد!
در رشته ای درس میخوانیم که کلاس داشته باشد!
با کسی ازدواج می کنیم تا دهان مردم را ببندیم!
بچه دار می شویم که برایمان حرف در نیاورند و این داستان تا آخر عمر ادامه دارد...
برای مردم زندگی کردن، یعنی خوشبخت بودن در ذهن مردم!
در حالیکه احساس خوشبختی کردن یک کیفیت درونی و شخصی است.
لازمه احساس خوشبختی درک واقعیتهای زندگی شخصی و استفاده از شرایط موجود برای خلق بهترین های ممکن است.
@bani_fatemeh
ﻋﺎﺭﻓﯽ ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ، ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻬﺮﯼ ﺷﺪ.
ﻣﯽﮔﻮﻳﺪ: ﺩﯾﺪﻡ ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ، ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ: ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﯼِ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺣﮑﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ. ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ.
ﻏﺮﻭﺏ ﯾﮑﯽﯾﮑﯽ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪ.
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺧﺎﻧﻪﺷﺎﻥ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺑﻮﺩ.
ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺯﺩ: ﻣﺎﺩﺭ، ﻣﻨﻢ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ!
ﻣﺎﺩﺭ: ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ!
- ﭼﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭ؟!
ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ، ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱﻫﺎﯼ ﮐﺜﯿﻒ ﻭ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻮﺭﻡ ﻭ ﺑﺪﻭﺯﻡ، ﻣﻦ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﻡ.
- ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ، ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭ...
ﻫﺮ ﭼﯽ ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ، ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﮑﺮﺩ.
ﭘﯿﺶ ﺭﻓﺘﻢ، ﺩﺭ ﺭﺍ ﺯﺩﻡ.
- ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﯿﺪ ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻋﻠﻤﺎ ﻫﺴﺘﻢ...
ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ.
ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﺎﺩﺭ، ﺍﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ ﺭﺍﻩ ﻧﻤﯿﺪﯼ؟
ﮔﻔﺖ: ﺁﻗﺎ ﺧﺴﺘﻪﺍﻡ ﮐﺮﺩﻩ! ﺍﺯ ﺑﺲ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺎﯾﺪ ﺧﺎﻧﻪ.
ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﮔﻔﺘﻢ: ﻗﻮﻝ ﻣﯿﺪﯼ ﺩﻳﮕﻪ ﺷﺐﻫﺎ ﺩﯾﺮ ﻧﯿﺎﯾﯽ ﺧﺎﻧﻪ؟
ﻟﺒﺎﺳَﺖ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﻧﮑﻨﯽ؟
ﮔﻔﺖ: بله.
ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﻭ ﺧﺎﻧﻪ.
ﺑﭽﻪ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﺎﻧﻪ.
ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﻡ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﺪﻡ، ﺩﯾﺪﻡ ﺩﺭِ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ.
ﺑﭽﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ، ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﺎ ﺭﻓﯿﻖﻫﺎﯾﺶ ﺑﺎﺯﻯ!
ﯾﺎﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺩﯾﺸﺐ ﺷﻔﺎﻋﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ!
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ.
ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻪ ﺭﻓﯿﻘﺶ ﻣﺤﻤﺪ ﮔﻔﺖ:
ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﺧﺎﻧﻪﺗﺎﻥ؟
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ ﺭﻓﯿﻖ، ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍﻫﺖ ﻧﻤﯿﺪﻩ،
ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺪﻩ!
ﺑﻪ ﺁﻥ ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﺣﺴﯿﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﯾﻢ ﺧﺎﻧﻪﺗﺎﻥ؟
ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ! ﻧﮑﻨﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻨﻮ ﺑﮑﺸﻪ؟!
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﭽﻪﯼ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﺭﺍ ﻧﺒﺮﺩ ﺧﺎﻧﻪﺍﺵ!
ﺑﺎ ﻏﺼﻪ ﻭ ﺗﺮﺱ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ...
ﺭﻓﺖ ﻃﺮﻑ ﺧﺎﻧﻪ...
ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﺪ؟ ﺭﺍﻫﯽ ﺩﯾﮕﺭ ﻧﺪﺍﺭﻩ!
ﻫﺮ ﭼﯽ ﺩﺭ ﺯﺩ،
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺻﻼً ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪ!
ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ، ﻣﻦ ﺭﺍ ﺁﺗﺶ ﺯﺩ...
ﺩﯾﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﻻ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ، ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺎﻻ به بچه اش نگاه میکنه و ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽکنه!!
ﺑﭽﻪ هم ﺩﺭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ!!
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﭽﻪ،
ﺑﭽﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻪ!!!
ﺑﭽﻪ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻩ!
ﭼﯿﮑﺎﺭﺵ ﻛﻨﻪ؟ ﺑﺎﻷﺧﺮﻩ ﻭﻗﺘﻰ ﺁﺩﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ؟!!
ﺩﯾﺪﻡ، ﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﮑﻤﺶ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ، ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺧﺎﮎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ!
ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻧﺎﻟﻪ ﺯﺩن...!
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ...
ﺩﻭﯾﺪ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ!
ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩ...
ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎﻫﺎ ﻭ ﮔِﻞﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ...
ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﮐﻤﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪ،
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ؟
ﮔﻔﺖ: ﺟﺎﻧﻢ...
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ، ﻣﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﻧﻤﯽﻓﻬﻤﯿﺪﻡ...
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ، ﭼﯽ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ؟!
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ، ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﯾﺮ ﺁﻣﺪﻡ ﺧﺎﻧﻪ، ﻏﺬﺍ ﻧﺪﻩ، ﺷﻼﻗﻢ ﺑﺰﻥ، ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﻣﺤﺮﻭﻣﻢ ﮐﻦ، ﺍﻣﺎ ﻣﺎﺩﺭ، ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﻧﺒﻨﺪ...!
ﺍﻣﺸﺐ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺟﺰ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ؛ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ!
خدایا، ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻟﻄﻒ ﻭ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻣﺎ نبند!
ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺷﺪﯾﻢ، ﭘﺎﮎ ﺷﺪﯾﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺻﺒﺢ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺧﺎک ﺑﺎﺯﯼ ﻭ آلوده شديم!
ﺍﻟﻬﯽ ﻓﻬﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻋﻄﺎ فرما...
ﮐﻪ ﺟﺰ ﺩﺭِ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﺧﺎﻧﻪﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ...
ﺍﻟﻬﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺟﺰ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧفرما
مگذار ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﻴﻢ!
ﺍﻟﻬﻲ هیچ وقت ﺩﺭِ ﺭﺣﻤﺘﺖ را ﺑﻪ ﺭﻭﻳﻤﺎﻥ نبند و ما را محتاج خلق خودت نفرما.
الهی آمین🙏
@bani _fatemeh
*💥لطفا با دقت بخوانید💥*
یکی از بزرگان میگفت:
ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.
یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند…
از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.
سی سال او را با اخلاق خوب تحويل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.
یادمان باشد، سلام مان بوی نیاز ندهد!
@bani_fatemeh
فرزند استاد شهریار نقل می کند:"یك روز خوب یادم هست در حدود 5 بعدازظهر بود كه دیدم پدر لباس پوشیده و از مادرم نیز میخواهد كه مرا حاضر كند. پدر آن موقع معمولا از خانه بیرون نمیرفت. با تعجب پرسیدم پدر كجا میرویم؟ جواب داد: هیچ دلم گرفته میخواهم كمی قدم بزنم. بعد دست مرا در دست گرفته و به راه افتادیم. از چند خیابان و كوچه گذشتیم تا اینكه به كوچهای كه بعدها فهمیدم اسمش «راسته كوچه» است رسیدیم و از آنجا وارد كوچه فرعی تنگی شدیم، كوچه بن بست بود و در انتهای آن دری قرار داشت كهنه و رنگ و رو رفته و من كه بچه بودم و به اصطلاح فرهنگی مآب ،هی نق میزدم و میگفتم پدر تو چه جاهای بدی میآیی! پدر به آهستگی جواب داد عزیزم داخل نمیرویم و بعد مدت طولانی به صراحت میتوانم بگویم یك ربع یا بیست دقیقه به در یک خانه نگاه میكرد و فكر میكرد. نمیدانم به چه فكر میكرد، شاید گذشته را میدید و یا شاید خود را همان بچهای احساس میكرد كه هر روز حداقل بیست بار از آن در بیرون آمده و رفته بود. بعد ناگهان به در تكیه داد، قطرههای اشك به سرعت از چشمانش سرازیر شده و شانههایش از شدت گریه تكان میخورد. من لحظاتی مبهوت به او نگاه میكردم ولی او انگار اصلا من وجود نداشتم تا اینكه مدتی بعد آرام گرفت، آه عمیقی كشید و در حالی كه چشمانش را پاك میكرد به من گفت: «اینجا خانه پدری من است، من مدت چهارده سال اینجا زندگی كردم». بعد در طول همان كوچه به راه افتادیم و قسمتهای مختلف خانه را از بیرون به من نشان داد. وقتی به خانه برگشتیم شعری تحت عنوان «در جستجوی پدر» سرود كه فكر میكنم یكی از با احساسترین شعرهایی است كه به زبان پارسی سروده شده. "
دلتنگ غروبــــی خفه بیــــرون زدم از در
در دست گرفته مچ دست پســـــــــــرم را
یا رب، به چـــــه سنگی زنم از دست غریبی
این کله ی پوک و ســـرو مغز پکـــــــرم را
هم دروطنم بار غریبـــــــــی به سرودوش
کوهی است که خواهـــــد بشکاند کمرم را
من مرغ خوش آواز و همه عمــــر به پرواز
چون شدکه شکستند چنین بال و پـرم را؟
رفتم که به کوی پــــــدر و مسکن مالوف
تسکین دهـــم آلام دل جـــــان بسـرم را
گفتم به ســـــر راه همان خــــانه ومکتب تکـــــــرار کنم درس سنین صغـــــرم را
گرخــــــود نتوانست زودودن غمم از دل
زان منظـــــره باری بنـــوازد نظـــــرم را
کانون پـــــــــدر جویم و گهواره ی مادر
کان گهــــــــرم یابم و مهـــــد پدرم را
با یـــــاد طفولیت و نشخوار جوانـــــــی
می رفتم و مشغــــــول جویــدن جگرم را
پیچیـــدم ازان کوچه ی مانوس که در کام
باز آورد آن لـــذت شیـــــر وشکــــرم را
افسوس که کانــــــون پـدر نیز فروکشت
از آتش دل باقـــــــی بــــرق وشررم را
چون بقعه ی اموات فضـــــایی همه خاموش اخطار کنان منــــــزل خوف و خطــرم را
درها همــــه بسته است و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنــــــــی در که نیــــابی اثرم را
در گرد و غبــــــار سر آن کوی نخواندم
جز سرزنش عمر هـــــــــــوا و هدرم را
مهدی که نه پاس پدرم داشت ازیــن پیش
کی پاس مرا دارد و زین پس پســـــرم را
ای داد که از آن همه یار و سر وهمســـر
یک در نگشایــــــــد که بپرسد خبرم را
یک بچـــــــه ی همسایه ندیدم به سرکوی
تا شــــــــرح دهم قصه ی سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیـــــده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پســــــــرم چشم ترم را
می خواستم این شیب و شبابم بستاننـــــد طفلیم دهند و سر پر شور و شــــــرم را
چشــــــــم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغــــــرم را و نقوش و صــورم را
کم کم همه را درنظــــر آوردم و ناگاه
ارواح گرفتنــــــــد همه دور و برم را
گویی پی دیدار عزیزان بگشودنـــــــد
هم چشم دل کورم و همه گوش کرم را
این خنده ی وصلش به لب آن گریه ی هجران
این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را
این ورد شبم خواهد و آن ناله ی شبگیـر
وان زمزمه ی صبح و دعای سحـــــرم را
تا خود به تقــــــــلا به درخانه رساندم
بستند به صـــد دایره راه گـــــذرم را
یکباره قــــرار از کف من رفت و نهادم
برسینه ی دیـــــــــــوار درخانه سرم را
صوت پدرم بود که میگفت "چه کردی،
در غیبت من عائـــــــــلهء دربدرم را؟"
حرفم به دهان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا بازدهـــم شـــرح قضــــا و قدرم را
فی الجمـله شدم ملتمس از در به دعایی
کز حق طلبم فرصت صبــــر و ظفرم را
اشکم به طواف حــــرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آنهمه زنگ و کـــدرم را
ناگه، پسرم گفت: " چه میخواهی ازین در؟"
گفتم، "پسرم، بوی صفـــــای پدرم را!
🔸ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻭ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺷﻤﺎ ﭼﻄﻮﺭ ﺷﺼﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ :
"ﻣﺎ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﻧﺴﻠﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺗﻌﻤﯿﺮﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ … ﻧﻪ ﺗﻌﻮﯾﺾ!"
@bani_fatemeh
🍃وقتی حال خوب و بدت وابسته به رفتار دیگران شود کم کم مومیایی خواهی شد.
اگر منتظر بنشینی تا کسی پیدا شود و تو را خوشبخت کند و به خواسته هایت برساند مومیایی می شوی.
وقتی ازدواج برایت مهمتر از استقلال مالی می شود و منتظری تا مردی بیاید و تو را به هرچه که نداری برساند یعنی مومیایی هستی.
وقتی خواسته های همه را به خودت ترجیح میدهی مومیایی هستی
وقتی سال به سال یک ورق کتاب نمی خوانی و تعداد دفعات آرایشگاه رفتنت بیشتر از سالن های ورزشی می شود مومیایی هستی
وقتی نمی گذاری عقلت رشد کند طبیعی ست که تو آخرین نفری باشی که نظرت را می پرسند و به دنبال مشورتت می گردند و در واقع مومیایی هستی
وقتی برای جلب توجه و خود نشان دادن از اندام و چهره ات که تو نقشی در آنها نداری به جای مغزت که تو در پرورش آن نقش داری استفاده کنی مومیایی هستی.
مومیایی نباشیم
@ bani_fatemeh
یاد بگیریم
از محبت دیشب پدر نگوییم در حضور کسی که پدرش در آغوش خاک آرمیده است...
یاد بگیریم
از آغوش گرم مادر نگوییم در حضور کسی که مادرش را فقط در خواب میتواند ببیند ...
یاد بگیریم
گر به وصال عشقمان رسیدیم، میان انبوه جمعیت کمی دستانش را آهسته تر بفشاریم،
شاید امروز صبح کسی در فراق عشقش چشم گشوده باشد ...
یاد بگیریم
اگر روزی از خنده فرزندمان به وجد آمدیم، شکرش را درتنهاییمان به جا آوریم
نه وصف خنده اش را درجمع ...
شاید کسی در حسرتش روزها را میگذراند...
یاد بگیریم
آهسته تر بخندیم، شاید کسی غمی پنهان دارد
که فقط خدا میداند...
@bani_fatemeh
#موبوفوبیا چیست؟
بسياري از ما دانسته يا نادانسته از بيماري «موبوفوبيا» رنج مي بريم.
«موبوفوبيا» به معناي بروز استرس و اضطراب شديد به هنگام نداشتن آنتن، قطع تماس، قطع ارتباط با اينترنت، تمام شدن شارژ باتري و از همه بدتر جا گذاشتن يا گم کردن تلفن همراه است.
همچنين از اين بيماري با نام «نوموفوبيا» به معناي «ترس نبود تلفن همراه» ياد مي شود.
چند درصد ما به موبوفوبيا گرفتاريم؟
تحقيقات نشان مي دهد که حدود ۸۰ درصد از مردم به اشتباه حس مي کنند که گوشي آنها در جيب مي لرزد و ۳۰ درصد به اشتباه حس مي کنند که گوشي آنها زنگ مي زند.
۸۰ درصد از افراد بين ۱۸ تا ۲۴ سال شب با گوشي مي خوابند و يا والديني که تمايل بيشتري به استفاده از تلفن همراه دارند بيشتر در ارتباط با فرزندانشان دچار مشکل مي شوند.
يک فرد عادي به طور معمول در شبانه روز حدود ۱۱۰ بار گوشي خود را چک مي کند در حالي که فرد مبتلا به موبوفوبيا حدود ۹۰۰ بار در شبانه روز اين کار را مي کند.
اگر مي خواهيد از عمق پيشرفت اين بيماري مطلع شويد بايد بدانيد که ۹۵ درصد از مردم ساعات قبل خواب را مشغول پيامک زدن يا جست و جو در اينترنت هستند.
و يا از هر چهار نفر يک نفر به هنگام خواب گوشي خود را در حالت سکوت نمي گذارد.
طبق تحقيقات صورت گرفته از هر دو نفر يک نفر اگر نصف شب بدون هيچ دليلي از خواب بيدار شوند اول به سراغ گوشي مي روند و آن را چک مي کنند.
شما علائم موبوفوبيا را داريد؟
از علائم شاخص اين بيماري اضطراب، تغييرات تنفسي، لرزش، عرق کردن، آشفتگي، سردرگمي و افزايش ضربان قلب است. و البته از علائم عاطفي اين بيماري مي توان به افسردگي، وحشت، ترس، وابستگي، اعتمادبهنفس پايين و احساس تنهايي اشاره کرد.
@bani_fatrmeh
🍃فاصله نگیرید ؛ اِنزوا ، عمر را کوتاه می کند .
قضاوت نکنید ؛ قضاوت ، فاصله ها را زیاد می کند !
دیگران را درک کنید ، کاری کنید که حالشان کنارِ شما خوب باشد و احساسِ بهتری داشته باشند ، این بخشِ مهمی از هوش و نبوغِ اجتماعی ست که لازمه ی روابطی سالم و هدفمند و رمزِ محبوبیتِ آدم هاست .
قبول دارم ! تحملِ تفاوت ها ، گاهی واقعا سخت می شود . اما باید این را پذیرفت که هم انسان ها با هم متفاوت اند و هم مشکلاتِ هرکس ، منحصر به خودش است .
نمی توان شبیهِ دیگران شد یا دیگران را شبیهِ خود کرد ، نمی توان از تمامِ آدم ها توقعِ سازگاری و همراهی داشت ، اما می توان تفاوت ها را درک کرد ، می توان مدارا کرد و کنار آمد ، می توان روابطِ بهتری داشت .
این مردم ، حتی شاد ترینِشان هم مشکلات و دغدغه هایِ خودش را دارد ! نباید مدام ، انگشتِ اتهام به سمتِ دیگران نشانه گرفت ، نباید همیشه دنبالِ ایراد بود .
آدم ها همه شان بد نیستند ، همه شان بی انصاف نیستند !
آدم ها با هم متفاوت اند ، همین !
می توان با وجودِ تمامِ تفاوت ها کنارِ هم شاد بود ،
می توان جامعه ی بهتری داشت ،
می توان جامعه ی بهتری ساخت !
@bani_fatemeh
┄┄┅┅🍃✿❀💜❀🍃✿┅┅┄
نيمى از زندگى مان
ميشود صرف اينكه به آدمهاى ديگر ثابت كنيم،
ما چقدر خوشبختيم ...
به آدمهايى كه شايد خوشبختى برايشان تعريف ديگرى دارد
حتى اگر واقعاً هم خوشبخت باشيم
اما همين خودنمايى
ما را تبديل ميكند به بدبخت ترين آدمِ روى زمين
غذايى اگر جلويمان ميگذارند
قبل از لذت بردن از غذا
ترجيح ميدهيم آن را به رخِ ديگران بكشيم ...
سفرى اگر ميرويم
ترجيحمان اين است كه بگوييم
ما آمديم به بهترين نقطه ى روى زمين،تو
بمان همان جهنم هميشگى...
واردِ رابطه اگر ميشويم،عالم و آدم را با خبر ميكنيم
كه ببينيد چقدر خاطرِ من را ميخواهد،
تو اما بمان در همان پيله ى تنهايى ات...
ما لذت بردن را پاك فراموش كرده ايم
مسيرى را ميرويم كه خطِ پايان ندارد
فقط ميرويم كه از بقيه جا نمانيم .
@bani_fatemeh
🍃در دام افسردگی نيفتيد
روزي كه بي انگيزگي باعث شود تا از منزل بيرون نرويد ، هنگامي كه ديگر حوصله جمع دوستان را نداريد، شما خود را به سمت گودالي به نام افسرگی سوق مي دهيد و چه آسان به عمق آن مي لغزيد اگر با نهيب زدن به خود از آن پيشگيري نكنيد.
گاهي لازم است جلوي حال بد خود را بگيريد، شما بايد بر حالتان مسلط شويد و نه حالتان بر روي شما...
گاهي لازم است با وجود بي حوصلگي تمام از جا برخاست و به تفريح پرداخت، بايد در عين خلق منفي به دنبال آفرينش لحظات مثبت بود.
بله سخت است، اما هيچ چاره اي نداريد جز شاد كردن كودك درونتان، اگر اجازه دهيد هيولاي افسردگي وجودتان را ذره ذره تسخير كند، آنگاه ديگر به سختي التيام مي يابيد، گذشته را مرور كنيد شما همان فردي هستيد كه سال ها و ماه هاي گذشته با انرژي كامل خيال خود را به پرواز در مي آورديد.
پس باز هم مي توانيد...
@bani_fatemeh
از آدمهاى خاكسترى ميترسم
یکی از تجربه های دردناک زندگی این است که فرد دلبسته آدمهای خاکستری شود. آدمهای خاکستری همیشه تو را در وضعیت تعلیق نگه می دارند: نه به تو دل می دهند و نه می گذارند که از آنها دل بکنی. تو را در میانه زمین و هوا معلق می خواهند. تا وقتی که تو را دل داده خود می یابند با تو سرد و با فاصله اند و تا احساس می کنند که از آنها دل می کنی با تو گرم و نزدیک می شوند- اما فقط تا آنجا که بدانند رشته را نمی گسلی و از چنگ شان نمی گریزی. به تو دل نمی دهند اما مانع دل کندت می شوند.
بعضی از این آدم های خاکستری خودشان بلاتکلیف و معلق اند، یعنی تکلیف خودشان را با خودشان نمی دانند، و این سردرگمی و پادرهوایی را در روابط عاطفی شان با تو بازمی تابانند. گاهی هم دچار نوعی بیماری روانی اند- ملغمه آشفته ای از عدم اعتماد به نفس و اعتماد به نفس مفرط. یعنی چندان به خود اعتماد به نفس دارند که تو را مفتون خود کنند، اما چندان به خود بی اعتمادند که به محبت ات پاسخ درخور بدهند. تو را در فضای خاکستری رابطه معلق نگه می دارند تا شهد عشقی را که نثارشان می کنی بمکند، اما چیزی از جان شان برایت مایه نگذارند.
آدمهای خاکستری خواسته یا ناخواسته تمام خون عاطفه ات را می نوشند اما بر مرده ات فاتحه هم نمی خوانند. لحظه های تلخ زندگی شان را با تو تقسیم می کنند، اما خوشی های شان را با دیگران شریک می شوند. با جذابیت های شان آرام آرام به دورت تار می تنند، و تا به خود می آیی خود را گرفتار دام شان می یابی. ته دل می دانی که شهدت را می نوشند و تفاله ات را تف می کنند، اما برای بی مهریهایشان مدام بهانه می تراشی. می دانی که وضعیت هرگز بهتر نمی شود، اما مدام برای آنها عذر و برای خودت امیدهای واهی می تراشی. آنقدر می مانی تا بپوسی.
عشق آدم را آسیب پذیر می کند، و آدمهای خاکستری دقیقا از همان نقطه آسیب پذیر است که دست شان را تا آرنج در قلبت فرو می کنند. این رابطه ها عشق نیست، بیماری است- نوعی اعتیاد ویرانگر است. و اگر کسی در این دام بلا افتاد باید هوار بزند و از دیگران برای نجات جان اش کمک بخواهد. هرچه بیشتر در این دام بمانی، گرفتارتر می شوی. از آدمهای خاکستری باید مثل طاعون گریخت...
@bani_fatemeh
..عزت نفس..
🔸️نشانههایی که به شما میگویند، عزتنفستان پایین است:
•مقصر نیستید اما مدام در حال عذرخواهی از زمین و زمانید.
•از نظر شما همه چیز به شانس بستگی دارد و همه موفقیتها و اتفافات خوب را فقط به شانس نسبت می دهید.
•از خود یا بدنتان متنفر هستید.
•فکر می کنید خوشحال کردن دیگران وظیفه شماست.
•بیش از اندازه به تایید انتخاب هایتان توسط دیگران اهمیت می دهید.
•از کسی متنفرید اما او را به مهمانی تان دعوت می کنید یا کاری را نمی خواهید انجام دهید اما توانایی رد کردن آن را ندارید.
☀️عزت نفس مانند یک زمین کشاورزی ست.
حاصل خیزی این زمین بسته به این است که من چقدر خودم را نامشروط میپذیرم، چقدر خودم را راه راه و سیاه و سفید دوست میدارم .
🌱یعنی با ویژگیهای مثبت و منفی در جهت رشد ویژگیهای مثبت خود اقدام میکنم.
🌻اگر خواهان عزت نفس خوب هستید
1- از تعصب دست بردارید
2- خرده گیری از خودتان را تمام کنید.
3-قاضی درون خود را ساکت کنید .
4- از خودتان بیشترین تلاش را نشان دهید.
5- با کسانی معاشرت کنید که عزت نفس شما را تقویت می کنند .
@bani_fatemeh
حکایتی پند آموز
✅ قاعده ۹۹...!
✍🏻پادشاه از وزیرش میپرسد: چرا همیشه خدمتکارم از من خوشحالتر است در حالی که او هیچ چیزی ندارد!!
و منِ پادشاه که همه چیز دارم، حال و روزِ خوبی ندارم!!؟
وزیر گفت: سرورم شما باید قاعده ۹۹ را امتحان کنید!!
پادشاه گفت: قاعده ۹۹ چیست؟!!
وزیر گفت: ۹۹ سکه طلا در کیسهای بگذار و شب آن را پشت درب اتاق خدمتکار بگذار و بنویس این ۱۰۰ دینار هدیهای است برای تو و سپس در را ببند و نگاه کن چه اتفاقی رخ میدهد!!
پادشاه نقشه را آنطور که وزیر به او گفته بود، انجام داد....
خدمتکار پادشاه، آن کیسه را برداشت و موقعی که به خانه رسید سکهها را شمرد، متوجه شد یکی کم دارد!! پیش خود فکر کرد که آن را در مسیر راه گم کرده است!! همراه با خانوادهاش کل شب را دنبال آن یک سکه طلا گشتند،هیچی پیدا نکردند!!
خدمتکار ناراحت شد از اینکه یک سکه را گم کرده است!!
پریشانی به سراغش آمد با آنکه آن همه سکههای دیگر را در اختیار داشت!!
روز دوم خدمتکار پریشان حال بود چرا؟! چون شب نخوابیده بود، وقتی که پیش پادشاه رسید چهرهای در هم و ناراحت حال داشت و مثل روزهای قبل شاد و خوشحال نبود!!
پادشاه آن موقع فهمید که معنی قاعده ۹۹ چیست!!
آری، قاعده ۹۹ آن است که همه ما ۹۹ نعمت در اختیار داریم که خداوند به ما هدیه داده است و تنها دنبال یک نعمت هستیم که به نظر خودمان مفقود است!!
و در تمام ادوار زندگیمان دنبال آن یک نعمت گمشده میگردیم و خودمان را به خاطر آن ناراحت میکنیم و فراموش کردهایم که چه نعمتهای دیگری را در اختیار داریم.
به داشته هایمان بیاندیشیم...
@bani_fatemeh
*💥لطفا با دقت بخوانید💥*
یه روز که داری از بین قرصهات دنبال یه بسته جدید آلپرازولام میگردی به این فکر میکنی که توی بیست یا سی سالگیت چقدر به فکر آینده ات بودی...؟
چقدر واسه اضافه وزن و یا شور شدنِ غذات حرص خوردی...
نگران بودی دخترت غذا نخورده و گرسنشه...
لباس گرم نپوشیده و الآنه که با لُپای یخ زده بیاد تو..
اما حالا..
حوالی هشتاد سالگی... نشستی و تلویزیون نگاه میکنی...
دیگه نه لک های صورتت برات مهمه.. نه سفید شدن موهات.. شاید شبها..قبل از اینکه خوابت ببره به این فکر میکنی چرا بیشتر پا برهنه ندویدم ...قبل از اینکه نتونم راه برم...
یاد خودت میفتی که یه روزهایی تویِ سنین جوانی تموم دغدغه ات این بوده که دماغتو عمل کنی.. یا بری مو بکاری..
بیرون که میری حتما رنگ لباس هات هماهنگ باشن.. و منتظر بودی کِی مامانت اجازه میده چند تا تار از ابرو هاتو برداری...یا چه کِرمی برای چین و چروک صورتت بخری...
حالا که داری بهش فکر میکنی.. زندگی خیلی ساده تر از این حرفاست... دماغتو عمل نکردی و خیلی چیزای دیگه.. و هیچ اتفاقی هم نیفتاد...
آدمهایی که بخاطر لوکس نبودن زندگیت ازت دور میشن... راه خروج رو زودتر خودت بهشون نشون بده...
هیچکس یادش نیست پارسال توی مهمونی، برنج صاحب خونه حسابی شفته شده بود .. اما خدا میدونه چقدر برای این قضیه غصه خورد...
میشه خیلی وقتا.. خودمونو بزنیم به بیخیالی...
بیخیالِ اینکه دیگران فکر میکنن چاق شدم... جوش زدم.. خونهم بالا شهر نیست یا ماشینم مدلش پایینه.. مهم اینه حال دلت با چی خوبه...
یه وقتا... گاز زدن فلافل توی یه ساندویچیِ معمولی , خیلی بیشتر بهت میچسبه تا غذای ایتالیایی توی رستوران گرون.. نترس از قضاوت دیگران...
خودتو زیر کِرم پودرای سنگین و گِن های تنگ, خفه نکن بخاطر بقیه...
یه وقتا به مادر بزرگت سر بزن و ببین که تهِ تهِ تموم بدو بدو های الانت میشه این...
جوری زندگی کن.. که بعدا حسرت اون فلافل هارو نخوری...
واسه حرف همچین مردمی زندگی نکنیم.. تمام عمر برای مردم ودیدِ مردم زندگی کردیم. خواستیم از همه جلوبزنیم ولی از خودمون غافل شدیم!
@bani_fatemeh
پنجشنبه شب است یادی کنیم به عزیزان سفرکرده
روح همه مادران وپدران سفرکرده شاد
@bani_fatemeh
.رفیــــــــــق.
پرسید فرق بین دوست و رفیق چیست؟
گفتم دوست فقط یک آشناست،
یک همکار،
یک همکلاسی،
حتی یک همسایه گاهی یک همسفر،
شاید حتی یک همراه،
یک همراه از سرکوچه تا دم خانه مثلا!
دوستی یک آشناییست که با یک سلام شروع میشود، گاهی خداحافظی نگفته تمام میشود...
.
یک اشتباه از دوست بیگانه میسازد اما رفاقت ریشه دارد.
به روز و ماه و سال نیست،
گاهی در یک آن، یک لحظه ریشه میدواند، میرود تا مغز استخوانت، توی تمام جانت، دلت را قرص میکند رفیق به بودنش،
به ماندنش، به رفاقتش...
.
دوباره پرسید فرقش؟
گفتم به هرکس نمیگویی رفیق،
رفیق یک جوری آرام جان است،
قرار است،
دنیا دنیا، دریا دریا هم که فاصله باشد از این قاره تا آن قاره، رفیق ، رفیق میماند...
که برای رفاقت نیازی به شباهت نیست.
@bani_fatemeh
دوست_و_دشمن
چرچیل سیاستمدار بزرگ انگلیسی در کتاب خاطرات خود مینویسد:
زمانیکه پسر بچه ای یازده ساله بودم روزی سه نفر از بچه های قلدر مدرسه جلو من را گرفتند و کتک مفصلی به من زدند و پول من را هم به زور از من گرفتند وقتی به خانه رفتم با چشمانی گریان قضیه را برای پدرم شرح دادم پدرم نگاهی تحقیر آمیز به من کرد و گفت:
''من از تو بیشتر از اینها انتظار داشتم واقعا که مایه ی شرم است که از سه پسر بچه ی پاپتی و نادان کتک بخوری فکر میکردم پسر من باید زرنگ تر از اینها باشد ولی ظاهرا اشتباه میکردم بعد هم سری تکان داد و گفت این مشکل خودته باید خودت حلش کنی''
چرچیل می نویسد وقتی پدرم حمایتش را از من دریغ کرد تصمیم گرفتم خودم راهی پیدا کنم اول گفتم یکی یکی میتوانم از پس شان بر بیایم آنها را تنها گیر می آورم و حسابشان را میرسم اما بعد گفتم نه آنها دوباره با هم متحد میشوند و باز من را کتک می زنند ناگهان فکری به خاطرم رسید.
سه بسته شکلات خریدم و با خودم به مدرسه بردم.
وقتی مدرسه تعطیل شد به آرامی پشت سر آنها حرکت کردم.
آنها متوجه من نبودند سر یک کوچه ی خلوت صدا زدم.
'' هی بچه ها صبر کنید'' بعد رفتم کنار آنها ایستادم و شکلاتها را از جیبم بیرون آوردم و به هر کدام یک بسته دادم.
آنها اول با تردید به من نگاه کردند و بعد شکلاتها را از من گرفتند و تشکر کردند.
من گفتم چطور ست با هم دوست باشیم بعد قدم زنان با هم به طرف خانه رفتیم.
معلوم بود که کار من آنها را خجالت زده کرده پس از آن ما هر روز با هم به مدرسه میرفتیم و با هم برمی گشتیم.
به واسطه ی دوستی من و آنها تا پایان سال همه از من حساب می بردند و از ترس دوستهای قلدرم هیچکس جرات نمی کرد با من بحث کند.
روزی قضیه را به پدرم گفتم
پدرم لبخندی زد و دست من را به گرمی فشرد و گفت:
''آفرین نظرم نسبت به تو عوض شد
اگر آن روز من به تو کمک کرده بودم تو چه داشتی؟
یک پدر پیر غمگین و سه تا دشمن جوان عصبانی و انتقام جو
اما امروز تو چه داری؟!
یک پدر پیر خوشحال و سه تا دوست جوان و قدرتمند
دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر.
@bani_fatemeh
پدر و مادر حرفهای
بچهی «باعرضه» بار میآورند
نه شاگرد اول.
برایشان مهم است
بچه راحت بتواند زیپ کاپشنش را بالا بکشد
و بند کفشش را ببندد.
وقتی سر جلسهی امتحان، خودكارش ننوشت
اشكش در نیاید و راهی پیدا کند.
میوههایی كه مادر برایش میگذارد، توی كیفش نگندد.
وقتی معلمش یا ناظمش
دنبال داوطلبی میگردند
زیر میز قایم نشود.
غذا خوردنش كه تمام شد
دل آدم بههم نخورد از دیدن ظرف غذایش.
وقتی بزرگتری خواست
از او سوالهای اضافی بپرسد
راحت بپیچاندش.
یا به خاطر نیم نمره امتحانی
جلوی میز معلم
عجز و التماس نكند.
@bani_fatemeh
#آموزنده ☞
☜ هزار بار ارزش خوندن داره
ﭘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﺩﺭ ﺩﻣﺎﯼ 50 ﺩﺭﺟﻪ ﺳﺨﺖ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﭘﺴﺮ 26 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ اينستاگرام ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺖ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺖ :
" ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﭘﺪﺭﻫﺎ "... !
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ 5 ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ .
ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﺵ لنگ ﻇﻬﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ﭘﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ : ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻡ ﻣﺎﺩﺭ ...!
ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪ، ﺩﺧﺘﺮك ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﯿﺎ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ، ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟؟
ﺭﺍﺳﺘﯽ، ﭘﺴﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻠﯽ ﻻﯾﮏ ﺧﻮﺭﺩ ...
ﻣﺮﺩ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﺧﺎﺗﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺼﺐ ﮐﺮﺩ ...
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ ﺍﯼ ..؟
ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﺍﻻﻥ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ..
اما ! ﺭﻭﯼ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
«ﺑﯿﺎ ﺗﺎ ﻗﺪﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ»!
▪️آيا تا بحال !
ﻫﯿﭻ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﻌﺎﺭ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ، ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻓﻀﺎﯼ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ؟
@bani_fatemeh
:
آلکسی تایمی چیست؟
پدرم دلواپس آینده برادرم است!
اما حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده که با هم به کافی شاپ بروند، در خیابان قدم بزنند و گاهی بلند بخندند.
برادرم نگران فشار کاری پدرم است!?
اما حتی یکبار هم نشده خواستههایش را به تعویق بیندازد تا پدر برای مدتی احساس راحتی کند.
مادرم با فکر خوشبختی من خوابش نمیبرد اما حتی یکبار هم نشده که با من در مورد خوشبختیام صحبت کند و بپرسد: فرزندم چه چیزی تو را خوشحال میکند؟
من با فکر رنج و سختی مادرم از خواب بیدار میشوم، اما حتی یکبار نشده که دستش را بگیرم با او به سینما بروم، باهم تخمه بشکنیم، فیلم ببینیم و کمی به او آرامش بدهم.
روانشناسان به این حالت *آلکسی تایمی* (*یعنی فقر کلمات در بیان احساسات میگویند*.)
در فرهنگ ما این مریضی یک رسم مرسوم است! احساساتت را پنهان کن و نشان نده ... از یک طرف در خلوت خود، دلمان برای این و آن تنگ میشود، از طرف دیگر وقتی به هم میرسیم انگارکه لال مانی میگیریم! انگار نیرویی نامرئی، فراتر از ما وجود دارد که دهانمان را بسته تا مبادا چیزی در مورد دلتنگیمان بگوییم!
تکلیفمان را با خودمان روشن نمیکنیم . یکدیگررا دوست میداریم اما آنقدر شهامت نداریم که دوست داشتنمان را ابراز کنیم!
ما آدمهای فقیری هستیم!
البته فقیری که در کلماتش احساسات را پنهان میکند.
آنقدر در بیان احساساتمان آلکسیتایمیک (فقیر در بیان احساسات و ابراز علاقه) هستیم که صبر میکنیم تا وقتی عزیزی از دست رفت، آنوقت تا آخر عمر برایش شعر بگوییم.
از یک جا به بعد باید این سکوت خطرناک را شکست و راه افتاد.
از یک جا به بعد باید پدر به پسرش بگوید که چقدر دوستش دارد.
از یک جا به بعد باید پسر دست پدر را بگیرد و با هم قدم بزنند.
از یک جا به بعد باید مادر پسرش را به یک شام دونفره دعوت کند.
از یک جا به بعد باید پسر در گوش مادرش بگوید: چقدر خوب است که تورا دارم.
از یک جا به بعد باید کسی که دوستش داریم بداند که چقدر با بودنش حال ما را خوب کرده است.
و چه خوب است،
از یک جا به بعد،
همینجا باشد!
از همین جا که این نوشته تمام شد ...
@bani_fatemeh
🍃امپاتی (empathy ) چیست؟
"امپاتی" به معنی خود را به جای دیگران قرار دادن است.
مادری کودکش را به گردش می برد. او خیلی خوشحال است اما کودک زار زار گریه می کند.
مادر ابتدا دلیل گریه کودک را نمی فهمد اما وقتی خود را جای کودک می گذارد و از دید کودک به جهان می نگرد ، تازه متوجه می شود کودک فقط پاهای آدمها را می بیند ، و در این شلوغی چیز دیگری نمی بیند. از این پایین دنیا خیلی خسته کننده است.
هرچه توانایی امپاتی در شما افزایش پیدا کند ، ارتباطهای صمیمانه تری با دیگران خواهید داشت .
پژوهشگران معتقدند که امپاتی می تواند تا حد زیادی مشکلات خانوادگی را که عموما از عدم درک متقابل ناشی میشود ، حل و فصل کند .
اگر پدر و یا مادر هستید خودتان را جای فرزندتان بگذارید ، آیا چنین والدینی را دوست دارید؟ خودتان را جای همسر ، معلم ، شاگرد ، فروشنده ، خریدار و یا دوستتان بگذارید .
آیا طرف مقابلتان را دوست دارید؟
"توانایی امپاتی را تمرین کنید و در خود افزایش دهید."
@bani_fatemeh
┄┄┅┅🍃✿❀💜❀🍃✿┅┅┄
فخر رازی از مفسران قرآن کریم میگوید:
مانده بودم «لفی خسر» را چگونه معنا کنم
از بس فکر کردم خسته شدم و با خود گفتم بروم سراغ سورههای دیگر تا فرجی شود
نقل میکند روزی گذرم به بازار افتاد و دیدم کسی با التماس فراوان به مردم میگوید:
مردم رحم کنید به کسی که سرمایه اش در حال آب شدن هست و داره نابود میشه،
نگاه کردم دیدم او یخ فروش است
یک قالب یخ آورده، هوا هم گرم است و یخ هم در حال آب شدن،و او التماس میکند از مردم که از من یخ بخرید
من معنای «لفی خسر» را در سوره عصر از این یخ فروش فهمیدم.
ما هم لحظه به لحظه یخ زندگیمان در حال آب شدن است
اما قدر این نعمتها و فرصت های ناب را نمی دانیم و درک نمی کنیم
مگر زمانی که دیر میشود و جز افسوس کاری از ما ساخته نیست
@bani_fatemeh