این مردمان به نفاق خوش دل میشوند، و به راستی غمگین میشوند. با مردمان بنفاق میباید زیست، تا در میان ایشان با خوشی باشی، همین که راستی آغاز کردی به کوه و بیابان برون میباید رفت که میان خلق راه نیست.
مقالات شمس تبریزی
برای آدمهای بیچاره دو راه خوب برای مُردن هست، یا در اثر بیاعتنایی مطلق همنوعان در زمان صلح، یا در اثر شوق آدمکشی همین همنوعان در زمان جنگ. اگر دیگران به فکرت افتادند، بدان که بلافاصله فقط و فقط به فکر شکنجهات افتادهاند. به هیچ درد این نامردها نمیخوری، مگر وقتی که غرق خون باشی!
کتاب سفر به انتهای شب
فردینان سلین
ترجمهی فرهاد غبرایی
چه چیز آشفتهام کرده است؟ بخاطر کی و چی این چنین داغونم؟ ولی این که تنها گرفتاری من نبود. یک چیز داشت مرا از درون خراب میکرد. و من باید فرار میکردم. میدانستم که نمیتوانم آن همه گره را باز کنم، باید اتفاقی میافتاد، من از خودم فاصله میگرفتم، در آزادی ممکن نبود، باید دست و بال خودم را میبستم، راه برگشتی برای خود نمیگذاشتم. قرارداد، یک قرارداد دولتی، که دیگر نمیتوانستم زیرش بزنم.
تاتار خندان
غلامحسین ساعدی
عشق، راستش حالا میفهمم، به یک نظر و دو نظر پیش نمیآید. تعلق خاطر به یکی حاصل سالهاست، وقتی چندین و چند سال ببینیاش، اما اگر از او دور بمانی، حتی یک ساعت فکر کنی که چیزی گم کردهای.
آینههای دردار
هوشنگ گلشیری
آب، مرا دیده است که تور از دریا کشیدهام
و خشونت صیادان
از گونههایم چکیده است...
برگ مرا گیاه میداند
بیژن نجدی
جنگ به ما میآموزد که همه چیزمان را ببازیم و چیزی شویم که نبودیم.
یادداشتهای کامو
ترجمه دیهیمی
ابراهیم گلستان
نسخه کامل مستند در کانال بایگانی @bankema
زمان که همیشه همه چیز را میگیرد و میبلعد.
بورخس
تصویر فیلم اینتراستلار اثر نولان
کشتیام میبرد توفان لنگرم آمد به یاد
.
.
.
ای فراموشی کجایی تا به فریادم رسی
بیدل
تا همین اواخر من فقط پنج بار در زندگیام خوشی را شناختهام، شاید هم شش بار، و هر بار بلافاصله بعد از آن که تمام شد سعی کردم فراموشش کنم، چون میترسیدم خاطرهاش همهی چیزهای دیگر را آشفته و نابود کند.
کتاب ماجرا فقط این نبود
زیدی اسمیت
ترجمه معین فرخی
آدم از هیچ چیز مطمئن نیست، از هیچ چیز در امان نیست...
داریوش مهرجویی
کشم تا کی غم هجران اجل گو قصد جانم کن
نمیارزد به چندین درد سر جانی که من دارم
وحشی
ای دل به راه سیل غم جان را چه غمخواری کنی
این خانهٔ اندوه را بگذار تا ویران کند
وحشی
تنها بعد از باختن همه چیز، می توان آزادانه هر کاری انجام داد ...
باشگاه مشت زنی
چاک پالانیک
ترجمه خاکسار
هر چیزی که به آن مغروری روزی دور انداخته خواهد شد.
باشگاه مشتزنی
چاک پالانیک
ترجمه خاکسار
من نمی رفتم به غربت تو فرستادی مرا
گر بمیرم من به غربت خون من گیرد تو را
گر بمیرم من به غربت بر سرم کوبان شود
نعش من را بر نداری صاحبش پیدا شود
دل به امید تلافی میتپد اماکجاست
آنقدر زخمیکه خواباند به بسترتیغ را
بیدل
یه راه دیگه هم واسه تحمل پوچی بود. این که اینقدر از تنت کار بکشی تا توان فکر کردنو از دست بده. اونوقت شبو تا صبح میشد بخوابی بدون این که وسطش یادت بیاد کی هستی...
شروع مرداد ۴۰۲