1200
☕️📚مهمان یک فنجان کتاب،در محفل ما 📚☕️ فرمایش هر نوع کتاب، به طعم عاشقانه، عارفانه، فلسفی و… میزبان شما خواهیم بود. و همچنان، شما را به فرمایشات خودتان از دکلمه، پاره نوشته، دلنوشته و خاطراتتان نیز پذیرا خواهیم بود.😊 برای دریافت کتاب: @shahab_8_S
تو تنها علتِ هستی
که به خاطر آن
روزهای بیشتر،
شب های بیشتر،
و سهم بیشتری
از زندگی می خواهم...
✍🏻 #جبرانخلیلجبران
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
رو به سوی آن بخش از وجودم کردم
که هیچکس را دوست نداشت
و در همان جا پناه گرفتم!
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
#شب_بخیر
«في صلاتي أطلب من
الخالق أن يمنحك لي!»
«در دعاهایم، از خالق میخواهم
تو را به من عطا فرماید!»
#بـانـو_امـیـری
🤍🌱
#یک_عاشقانه_آرام
عشق یعنی
در میانِ هزاران صدا
تنها صدایِ او
در دلت طنین بیندازد...🤍
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
از من پرسید جای موردِ علاقهات
کجاست؟
گفتم جای مورد علاقه ندارم، آدمِ موردِعلاقه دارم هرکجا که با ایشان باشم میشود جای موردِعلاقهام!
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
.
من شخصیتم حساسه ولی ضعیف نیست
در حال گریه هم میتونم با خاک یکسانت کنم
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
.
برای دنیا شاید یک نفر باشی اما برای من تمام دنیایی…🤍
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
هیچکس درون دیگری را نمیشناسد، ما فقط لباسها و لبخندها را میبینیم.
غریبه - آلبر کامو
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
#یک_عاشقانه_آرام
کاش دلات،
خانهای خاموش برای خستگیام میبود
و دستانت،
دژی آرام میان من و طوفانِ جهان…🤍
#آیمان_ایوبی
و چه بسا کسانی بودند که روزی با پشت پا زدن بر رویاهایمان، ما را تنها گذاشتند، شکستند، و نادیده گرفتند...
#بـانـو_امـیـری
#شعر
صد طبیب آمد ندانست دردِ این شوریده را
کیستی تا آمدی صد دردِ ما درمان بشد
#راحم_تبریزی
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
آن کسی که خدا میفرستد، تو را چنان دوست خواهد داشت که گویی رسالتش همین است!
#ارسالی_ناب_شما
تو عشوه هر چه که داری، کشیدنش با من
شکر لعل لبان تو جانا، مکیدنش با من
#مشفق_وامق
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
#صبح_بخیر🌿☕️
در همان لحظه که فکر میکنی دیگر راهی نداری، خداوند راههای جدید و بهتر را برای تو میگشاید...
#بـانـو_امـیـری
به خدا قسم شگفتزده خواهید شد وقتی ببینید که خداوند بهخاطر دعاهای شما چگونه همۀ معادلات را دگرگون میسازد!
ادهم شرقاوی
#ارسالی_ناب_شما
در عشقش
همان کتاب کهنه شدهام،
که وقتی نگاهم میکند؛
صفحهصفحه میشوم.
#آسمان_رامشه_امیری
#سپید
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
.
«گاهی آرامش، در سایه درختی ساده و جرعهای چای است...
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
#عاشقانه
اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟🤌🏻🤍
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
#یک_جرعه_کتاب☕️
بعضیها زندگی نمیکنند، مسابقهی دو گذاشتهاند، میخواهند به هدفی که در افق دوردست است برسند و درحالیکه نفسشان به شماره افتاده میدوند و زیباییهای اطراف خود را نمیبینند. آنوقت روزی میرسد که پیر و فرسوده هستند و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان بیتفاوت است. ولی من تصمیم گرفتهام که سر راه بنشینم و تودهای از خوشیهای زندگی را ذخیره کنم.
📕 بابا لنگ دراز
#جین_وبستر
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
#یک_قاچ_رمان
من شهریار را در شب های تار،با چشمان بسته در میان انبوهی از جمعیت پیدا میکنم؛من او را بلد هستم...
او را با چشم قلبم دیدهام و این چند تکهی آبی و ماسک نمیتواند مرا از شناختش باز دارد...!
#کتاب_آذر
#تلخی_زندگی
سفر کرده ام از این دنیا با پای شکسته ای که هیچ شیمه ای در آن نبود ،من مرگ را چشیده ام در جام شیشهٔ دلم .
میدانی؟
طعم این مرگ درد بود.
و هضم اش خیلی سنگین ،شبیه رنج های که هیچ گاه تحمل نشد...
این سفر چشمان بازم را و نی نی های سرگردانم، خیالم که این خیرگی چشم هایم هنوزم در من امید زنده بودن را نمایان می کند.
و گرنه من بعد از آروز های تکسیر شده ام سفر کرده و رفته ام.
#الناز_عاصی
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
#صبح_بخیر🌿☕️
به درخت نگاه کن ...
قبل از اینکه شاخههایش زیبایی نور را لمس کند ؛
ریشههایش تاریکی را لمس کرده ...
گاه برای رسیدن به نور ؛
بایـــــــــد از تاریکیها گذر کرد...
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
بدون هیچ دلیلی،
مانند یک کودک خوشحال باشید.
اگر به خاطر دلیلی خوشحال باشید،
شما در دردسر و مشکل هستید،
چرا که این دلیل میتواند از شما گرفته شود...!
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
وقتایی که پروفایل میخام عوض کنم
از اینجا برمیدارم پروفایلاش خیلی کیوتن
💙🦋: @photograaphy_time
💙🦋: @photograaphy_time
╔═══════⊰°⋆ - ⋆°⊱════════╗
💛: آموزش رایگان نویسندگی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: روانشناسی موفقیت درمانی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: دانایی، توانایی ست
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: دوره پولسازی، پادکست
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: پروفایل دخترونه کیوت
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: مدیریت ذهن و زندگی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: حس عاشقانه یار
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: مجله روزهای زندگی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: زیباترین اشعار شاعران
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: موزیکای سبک جدید
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: تکست کپشن غمگین
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: افکتهای جادویی ادیت
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: قدرت ماورایی ذهن
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: بی کلام شعر و سخن
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: کتابخــانـه نیمـه شب
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: آلبوم راک و متال
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: شعر زیبا بخوانیم
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: پاتوق دختران کتابخون
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: آرومِ دلّــم خُــدآ
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: بیـــو سَـبـز، سَبز
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: قلـبـمــ بـرای تـــو
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: فلسفه زیبای زندگی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: دانلود (فیلم+سریال)
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: فیلترشکن VPN رایگان
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: ادیت / دلنوشتۀ مذهبی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: گروه (خانه هنرمندان)
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: شمع تراپی روانشناسی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: در مسیر خوشبختی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: لـبخندِ خـیس گِریه
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: عاشقانه ،تکست ،دلنوشته
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: آهنگ های دلی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: تیکه کتاب | پی دی اف
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: یک فنجان حالخوب
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: رمان دیوانه دوستداشتنی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: دلتنگیت مرا شکست
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: لایف استایل، مدیتیشن
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: آغوش شاهدُخت عِشق
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: ابزار ادیت ، کپکات
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: تایم عکاسی دخترونه
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: اطلاعات پزشکی و سلامتی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: غمگینِ حرف دل
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: انگیزشی قانون جذب
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: غزل غزل غزل
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: عـشـقِ پـایـیـزی مـا
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: کتابخانه ی صوتی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: رمان عاشقانه اربابی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: یک بغل شـعـر
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: مانترا فرکانس پاکسازی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: خنده دارترین جوک ها
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: هنر آشپزی خوشمزه
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: یه تیکه از کتاب
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: ترفند های روانشناسی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: موزیکای ترند قفلی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: دنیای سریال کیدرما
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
💛: جملات انگیزشی روانشناسی
:🐣➤ 𝙹𝙾𝙸𝙽
╚═══════⊰°⋆ - ⋆°⊱════════╝
شرکتدرلیستتمشک🍓
.
پاییز آمده با فنجانی چای و لبخندی ملایم،
صبح بخیر به تو،
که مثل نور خورشید، آرام بر جانم میتابی.🤍
ᴊᴏɪɴ
╰─►🕊️🌿📚
@book_study121
#گوربهگور
این وقتها با تمام بیحوصلگی و کلافگیها که دارم، بعد از چند وقت خواستم به فریب چند صفحه کتابخوانم. همیشه اگر حالم بد و گرفته باشد، تنها چیزی که میتواند من را در خودم دفن کند واژهها هستند. گرچه بیمعنا، یا شاید واژهها بیمعنا نیستند و این من هستم توانایی فهمیدن آنها را ندارم. شاید کتابهای را که میخوانم یا قتلگاه هستند برای من، یا اشغالدانی که میخواهم حالات کثیفم را دورنشان خالی کنم. همه ما آدمها از تکه ذرات ریزه خلق شدهایم و من میگویم هر ذرهی ما جای مشخص باید برای دفن شدن داشتهباشد. نمیدانم تا حالا چقدر تجزیه شدهام و چه مقدار از من باقی مانده است. ولی هر چه است چنان جذاب نیست، دارم به جاهای سخت میرسم، چون آنچه دم دستم بودم را به جا یا بیجا دفن کردم. این چند روز نمیدانم از کدام پهلو بلند شدم که نمیتوانم این حالی بد را که دارم دفن کنم. هر چه تلاش کردم، بیشتر در این منجلاب فرورفتم و بیشتر لب و دهنم کثیف شده. حالی بد که هیچجای توانایی پذیرفتنش را نداشت. نه سنگ، نه خاک و آب و نه آدمها و نه حتا خودم. بعد از یک هفته یا بیشتر خواستم سمت گورستانی بروم که این چند وقت از آن دور بودم. همین امشب شروع به خواندن کتاب «گور به گور» اثر "ویلیام فاکنر" کردم. وای که این یک ساعت چقدر اذیت شدم. چقدر تلاش کردم که حداقل بتوانم با یکی از شخصیتهای این کتاب سلام و کنم و چند لحظه صحبتی داشتهباشم، نشد که نشد! در هر چند صفحه رو به هر شخصیت که میکردم، من را پس میزد و من شبیه سگ که روی یک استخوان خشکیده دنبال یک ریز گوشت میگردد، با چنگ و دندان تلاش کردم. ولی نشد، هیچ کسی وفاداری من را نپذیرفت و هر کدام جوری من را راندن که حالا حتا روی نگاه کردن به اسم این کتاب را هم ندارم. آدمی همیشه در پیتوجیه خودست، تا هیچ وقت مقصر نباشد و نمیخواهد زیری بار برود. در نخست چند فحش آبدار به "فاکنر" دادم که چنین کتاب مزخرفی را نوشته، بعد به برگردان این کتاب و در آخر هم که خیلی فکر کردم، هیچ کدام مقصر نبودند، این خودم بودم توانایی درک ماجرا را نداشتم و احمقانه دیگران را مقصر میدانستم. پیش از این هم از فاکنر خواندم و از برگردانهای "نجفدریا بندری" هم. هیچکدام دستی در ماجرا نداشتند. این خودم بودم، منی بیلیاقت و منی ناتوان، ایدهی احمقانهیست، گشتن دنبال تکههای جدا شده خود درون حرفها و واژههای دیگران بگردیم. من این را خوب میدانم هیچکس نمیتواند دردی را که من دارم درمان کند. چون واقعا من نمیدانم دردی که دارم چه دردیست و دقیقا کجای من درد میکند. برای تسکین یک درد نخست باید زخم را تشخیص داد و بعد روی آن مرهم گذاشت. من حتا نمیدانم چه درد دارم و کجای وجودم زخمیست و چه زخمی وجودم را اینگونه متلاشی کرده است. تا جای که «گور به گور» را خواندم، طرح داستانش را تقریبا به حال من همخوانی داشت. اصلا معلوم نبود چه به چه است. همانگونه که من نمیتوانم حالات بدم را تشخیص بدهم، افراد که در این کتاب هم بودند، معلوم نبود داستانشان چیست. شاید من نمیدانستم. نمیدانم خیلی از این شایدها دارد درون مغزم میچرخند. این متن طولانی بود و حوصلهی نوشتن نداشتم.