4158
اين كانال برای بازنشرِ يادداشتهای منتشرشدهام تأسيس شده است.
همه دختران ما
ميپرسد ؛دكتر با اين بيماري مزمن چند سال زندگي ميكند ؟
ميگويم بگو چند دختر دارد همانقدر!
ترديد نبايد كرد ايران كشور دختران ايران است . بوده و خواهد بود . دختران ما ،دختران من ،اين كشور سنگ خورده ،تحقير شده ، ترك شده را درباره ميسازند . كوه بِه سنگ ميماند وخانه بِه مردمش . آنكه استخوان خورد ميكند براي اين خانه دخترانش هستند .آمده اند بمانند ، استخوان خورد كنند ، بسازند ، آنقدر تميز و پاك كه از جا برخيزد و لياقت زندگي پيدا كند . آري دختران من زمين را پاكيزه ميخواهند براي زندگي .
آن يكي نيمه شب در بيمارستاني شلوغ آكنده از تنگدستي و تحقير ، بي حقوق و بي مواجب به بالين هر دردمندي ميشتابد و بي دريغ او را " مامان جان " و " باباجان " صدا ميكند ! راستي كه او دختر همين سرزمين است . آن ديگري درس تمام كرده روستايي را مثل آليس در سرزميني دور كشف ميكند تا از آنچه ميتوان انجام داد بِه وجد آيد و مي آيد . آن ديگري با كوله بار خاطرات پررنج اين سرزمين چونان فرشته اي بال ميزند ناپديد ميشود تا يك روز نام و چهره و گيسوان زيبا و ايراني او را بر تارك بهترين مقاله علمي در معتبر ترين كتاب پزشكي دنيا ببيني و روحت جوان شود . تا آن ديگري كه اين نوشته در اصل پيشكش اوست .آنكه در سياهچاله هم از حق وحقيقت كوتاه نمي آيد از حقيقت و فرشته نگهبان حقيقت كه خود اوست دفاع ميكند آنقدر جوان و پاك كه تصور حبس بودنش تو را مي آزارد اما او محبس را هم سفيد و نوراني ميكند . آنقدر شاد و خندان كه ذره اي اندوه و نااميدي در چهره اش نميخوانيد . حتم بدانيد آن " بند " ها هم با حضور اين فرشتگان ،الهه و نيلوفر، " بند" هاي ديگري بودند . و در غيابشان هنوز آكنده از خنده هاي دخترانه شاد كه تا آن سوي ديوار هاي قطور هم شنيده ميشود . اميدوار ميشوي كه اينها ديگر نخواهند رفت . رنج را بهانه رفتن نخواهند كرد.
آري اين سرزمين نخواهد مرد اين سرزمين كه چونان مريض سالمند زمينگيري شده نخواهد مرد درباره سر پا خواهد شد و چون تيري كه از كمان ميرهد پيش خواهد رفت .دختر زياد دارد !
/channel/bzyad
يادداشت روز دوشنبه شرق
انکار
چند روز پیش وزیر بهداشت و درمان تلویحاً مسئله مهاجرت پزشکان را انکار کرد و بدتر از آن گفت اگر هم چنین چیزی وجود داشته باشد، آن را با افزایش ظرفیتهای پزشکی جبران خواهند کرد!
این در حالی است که تمام نهادهای مسئول در کار سلامت به تأکید، ناکافیبودن امکانات آموزش پزشکی کشور را تأیید کردهاند. انجمنهای پزشکی، مجمع انجمنهای گروه پزشکی سازمان نظام پزشکی فرهنگستان پزشکی و اخیراً حتی رئیس شورای عالی انقلاب فرهنگی تأیید کردهاند که امکان افزایش ظرفیتهای پزشکی وجود ندارد و فیالمثل پذیرش ۲۸۰ دانشجوی پزشکی در شهری که بزرگترین بیمارستانش با 200 تخت همیشه تنها ۵۰ درصد آن استفاده میشود، فاجعهای است که جز مردم و محرومان کسی چوب آن را نخواهد خورد.
عجیبتر از همه انکار مهاجرت یا فرار دستهجمعی پزشکان توسط آقای وزیر است؛ آن هم در حالی که هر کس کوچکترین ارتباطی با بیمارستانهای آموزشی داشته باشد، سنگینی این سیل را احساس خواهد کرد.
راستی چه چیزی وحشتناکتر از انکار آتشسوزی توسط آتشنشان است؟
* با انکار آقای وزیر نه مسئله مهاجرت و نه مسئله ظرفیتها حل نخواهد شد، اما بیتردید خود این انکار معضل سومی بهشمار خواهد رفت که شاید عواقبی وخیمتر داشته باشد. وزیر که فقط یک مقام اجرایی است، دارد مستقل از تمام نهادهای کشور تصمیم میگیرد و صحبت میکند؟ اما نهادهای مسئول و مستقلی که آشکارا به واقعیات معترفاند، معلوم نیست در برابر این انکار باورنکردنی که مثل آفتاب روشن است، چه واکنشی نشان خواهند داد؟! عدم مقاومت و بیتفاوتی نهادهایی که باید مستقل، مقتدر و شجاع باشند، عواقبی بسیار وخیمتر از مهاجرت پزشکان و افزایش ظرفیتها خواهد داشت.
* دانشگاهها که قاعدتاً مثل تمام تاریخ و مثل تمام دنیا باید مستقل باشند، عمدتاً به این دلیل که تحت تأثیر اولویتهای قدرت و سیاست قرار نگیرند، هیچ اختیاری از خود ندارند و بلافاصله بهفرموده بدون هیچ امکانات اضافه یا با امکاناتی بسیار کمتر از آنچه برای گسترش دبستانها لازم است، ظرفیتهایشان را اضافه میکنند. مجامع پزشکی انجمنها، گروههای آموزشی و هیئتهای بورد که در طول سالیان آنها هم بیش از آنکه به جوامع علمی شباهت داشته باشند، به شکل کارمندانی با هدف مشورتدادن به قدرت تبدیل شدهاند، بارها و بارها بدون آنکه نتیجهای حاصل شده باشد، اعتراضنامههای اداری و غیراداری و بیانیه سرگشاده و سربسته با امضا از یک تا هزار نفر صادر میکنند، اما قادر نیستند به کاربهدستان و مسئولان پیامی عملی مبنی بر گیر کردن چرخ در گلولای بفرستند و آنها را از چنین بازخورد مهمی محروم میسازند. سازمان نظام پزشکی بهعنوان حلقه واسط بین مردم، مسئولان و پزشکان و بهعنوان تنها سازمان قانونی صنفی پزشکان که قانوناً وکالت دارد منافع این سه گروه را بهخصوص در زمانی که با هم در تضاد قرار میگیرند، نمایندگی کند، حتی وقتی منافع هر سه، مردم، پزشکان و مسئولان همزمان در موضوعی به خطر افتاده، قادر به اعمال قدرت با اتکای به نیروی عظیم جامعه پزشکی نیست. آری با موج مهاجرت و با افزایش فلهای ظرفیتها تنها مردم نیستند که سلامتشان به خطر میافتد؛ جامعه پزشکی هم با افت کیفیت کاری که ارائه میدهد، جوهر حیات خود را در خطر میبیند، اما متضرر اصلی مسئولانی هستند که با بیاطلاعی از عمق مشکلات، بهعلاوه منفعتطلبی و روزمرگی، خساراتی پدید میآورند که نتایج آن از عهده نصور ایشان خارج است و بیتردید دهها سال بعد در پاسخ به نوادگان حسرت روزهایی را میخورند که توان جبران هنوز وجود داشت و جبران نکردند. در آن زمان خود و کسانی را که پیامی عملی نفرستادند، نخواهند بخشید! سازمان نظام پزشکی نهتنها از نیروهای لایزال خود در میان مردم و جامعه پزشکی استفاده نکرده و به آنها تکیه نمیکند، بلکه استفاده از آن را پیشاپیش کرکری میخواند و حتی مسئولانی را هم که در ردههای مختلف بر خلاف سوگند نظام پزشکی خود به جهت منفعتطلبی، روزمرگی، اجرای دستور یا هر دلیل دیگری تختهبند الزامات روز میشوند، مورد بازخواست قرار نمیدهد. سازمان نظام پزشکی قانوناً مجاز است در رفتار و گفتار پزشکان؛ حتی وقتی مسئولیتی ندارند هم نظارت کند و بارها این کار را انجام داده، چه برسد به زمانی که پزشکان در تحقق سلامت مسئولیت اجرایی داشته باشند. کار سلامت این روزها محدود به یک کار درمانی صِرف نیست. بسیاری از جزئیات تحقیقاتی، تصمیمات اداری و اقدامات عملی پیشگیرانه را هم شامل میشود. وقتی با شکایت یک بیمار یک پزشک واحد را بارها و بارها میتوان به محکمه احضار کرد، به طریق اولی نظارت بر کار پزشکانی که نه به یک بیمار منفرد که به سیستم سلامت کشور میپردازند، وظیفه سازمان نظام پزشکی است.
یادداشتی منتشرشده در ماهنامه مدیریت ارتباطات
پاس خون
بنیادگرایان همانگونه به انسان و بیگناهان مینگرند که پسربچهای به قهرمانان و قربانیان «گیم»
تردیدی نیست که حکومت اسرائیل بنیادگراترین تئوکراسی تاریخ است. بنیاد روایاتی که بر آن تکیه دارد، چندهزارساله و از هر بنیادگرایی دیگری طولانیتر است. تئوکراسی تنها بر اساس عمیقترین بنیادگراییها امکانپذیر است و بنیادگرایی در ذات خود جز با رجعت به چند هزار سال پیش، آنگاه که جان انسان ارزش امروز را پیدا نکرده بود و جز با خشونتی که سر به بدویت میزند، هیچگاه موفق نبوده است. تنها ترس، ترسی برخاسته از عمیقترین لایههای باستانیترین بخشهای مغز میتواند انسان مدرن را به متابعت از امر غیرعقلانی و تظاهر به باور آن وادار کند؛ آنسان که شاید تظاهر، به باوری نیندیشیده تبدیل شود. چنین حکومتی چارهای جز این ندارد. حکومت نازی تئوکراسی نبود، اما چونان یک تئوکراسی تاریخ چند هزار سال پیش را زندگی میکرد و بهدنبال انتقام قتل عام مصریان در چند هزار سال پیش از میلاد توسط قوم یهود بود.
دولت اسرائیل بعد از جنگ جهانی دوم به جای احقاق حقوق شهروندی یهودیان در کشورهایی که میزیستند، به جای مقابله با فرهنگ گتوسازی اروپایی که یهودیان را نه بهعنوان شهروند، بلکه بهعنوان «یهودی» در کمپهایی جداگانه ایزوله میکرد؛ یک گتوی جدید این بار بر اساس بنیادگرایانهترین افکار مخالف، اما همجنس تفکرات قدیمی اروپایی ساخت. آن هم در پرمناقشهترین نقطه جهان، جایی که هنوز موضوع حاکمیتش در محاسبات بینالمللی حل نشده بود. هیچ حرکتی بیش از این نمیتوانست بر خلاف انقلاب کبیر فرانسه که در اصل انقلاب «شهروندی» به مفهوم مطلق آن بود، صورت بگیرد. از همان ابتدا آشکار بود که این بنیادگرایی جز با خشونت عریان امکانپذیر نخواهد بود. ادعای سکولاریسم دولت اسرائیل پوچ است؛ دولتی که بر اساس وعدههای عهد عتیق بنیان گذاشته شده و نام خود را از «اسرا»، شارح بزرگ قوم یهود در هزاران سال پیش اخذ کرده، چگونه میتواند سکولار باشد؟
مقاومت فلسطینی در همان ابتدا مقاومتی سكولار و در مخالفت با تئوکراسی بوده است. «ساف» و «فتح» در مرامنامه خود را مقاومت مدرنیته در برابر بنیادگرایی میدانستند و واقعاً هم سازمانهایی متشکل از مذاهب مختلف حتی یهودیان بودند و هیچگاه مقابله مسلمان ـ یهود در آن برجسته نبود؛ بنابراین درک این مسئله که تهاجم ناگهانی حماس به داخل اسرائیل میتواند به خشونتآمیزترین، غیرانسانیترین کشتار مردم بیدفاع توسط بنیادگراترین رژیم تاریخ منجر شود، دشوار نبود. رژیمی که «انسان» نمیبیند، «فلسطینی» میبیند و قادر است انتقام تاریخ اورشلیم و آشوویتس را از کودکان و زنان و مردان بیدفاعی بگیرد که از بدِ حادثه در وسط دو تیغه قیچی خشونت قرار گرفتهاند.
آيا آشکار نبود که تقلیل مقابله جهان آزاد (شامل غیرمذهبیها و مذهبیها از هر دین و آیین) با بنیادگرایی یهودی، به مقابله دو نوع بنیادگرایی آرزوی دولت اسرائیل است؟
درک این مسئله که رژیمهای خشونتطلب بیش از دوست به دشمن نیاز دارند، کار سختی نیست. همیشه چنین حکومتهایی بیشترین فایده را از تندترین مخالفانشان میبرند؛ تا حدی که وقتی هیچ دشمنی وجود ندارد، خود دشمن میتراشند یا حتی در قالب مخالف به خود حمله میکنند.
ادامه یادداشت 👇🏻👇🏻
یادداشت روز دوشنبه روزنامه شرق
میرویم گل نرگس بچینیم
پیرمرد سیهچرده با انگشت، اما بااحتیاط بر شیشه بسته ماشین میکوبد: «ده شاخه، صد تومن. ده شاخه فقط صد تومنه، صدوپنجاه تومن بود.»
بعد با لحنی اندکی ساکتتر میافزاید: «همینها مونده زودتر بخرین بریم خونه. سرده خیلی سرد شده.»
معلوم است لاغری و سیهچردگی و ناتمیزی او تنها به خاطر فقر و سوءتغذیه و هوای آلوده آفتابی نیست. سیگار و انواع کشیدنیهای دیگر هم در آن نقشی انکارناپذیر دارند.
اما اگر به گلهایی که در دست دارد، اندکی خیره شوید، تناقض این سیاهی و درماندگی را با طراوت و زیبایی این دسته نرگسها درمییابید. گلها با پرهای سفید و قلبی زرد بسیار زیبا هستند؛ آکنده از طراوت تازگی و رایحهای که جان را تازه میکند.
پیرمرد با قامتی بلند و عینکی قطور در میان بوتههای نرگس قدم میزد، آنها را نمیکَند، نوازش میکرد و توضیح میداد. درباره انواع نرگسها، رنگشان، شکلشان، طبیعت وجودیشان و رفتارشان؛ انگار آدمی باشند. انگار دریچههای قلبش را میگشود و به نمایش میگذاشت. انواع نرگسها را برمیشمرد، نشان میداد، خم میشد و بو میکرد. ما گروه نظارهگران بهدنبال او روان بودیم. خود او کمتر از نرگس علاقه و اشتیاق نمیآفرید. گویی تنها با خود سخن میگوید؛ چراکه هیچکس چون خود او راز گل نرگس را نمیفهمید. اگر دو بار سؤال میکردی، میرنجید. این چگونه جانی است که روح نرگسها، این زیبایی مطلق وجود را درنمییابد و در حضور آن به چیزی دیگر میاندیشد؟ چگونه میتوان بدون دریافتن راز گل نرگس زیست؟
مزارع گل نرگس در اطراف بهبهان و شاید شهرهای دیگر آکنده است از مردمانی که فریفته این راز زیبایی روزگار میگذرانند. دکترایشان دکترای نرگس است و اگر مهندساند، مهندس نرگساند. هیچچیز چون نرگس، این ظرافت و زیبایی بدوی که نشان از صداقت و سادگیای عمیق در زندگی دارد، مورد توجه آنها نیست.
بر خودم میبالم که سال گذشته در همین روزها به بهانه برنامهای برای درمان سکته مغزی میهمان این عزیزان بودم و آنقدر مورد محبت قرار گرفتم که مرا هم لایق شنیدن راز گل نرگس شناختند و از آن با من سخن گفتند. آرزو میکنم این جان بیمقدار لایق این ادراک بیزوال بوده باشد که میدانم نیست.
این روزها در روزهای پایان پاییز شهر ما آکنده است از دستههای نرگسی که سر هر چهار راه رخ مینمایند. آن که گل نرگس بر شیشه ماشین میکوبد، تنها کسی نیست که از این تجارت سود میبرد. شبکهای از تجار و البته دلالان در پشت صحنه است، اما قطعاً در شرایطی که طبقه متوسط هر لحظه در حال سقوط به اعماقی است با ابعاد و عمق نامعلوم، همین خرید ناچیز هم درد مختصری دوا میکند، ولو آن درد، درد دوری از بلایی باشد که جان به آن عادت کرده است. اصلاح جهان و مقابله با مافیا و دلالان بماند برای بعد. حالا که امید دارد از همه جا رخت برمیبندد، حالا که ابری از دود چون بختکی اهریمنی بر شهر سایه انداخته، حالا که خزف با اعتمادبهنفس در همه جا جلوه میفروشد. حالا که... . حداقل همین شاخههای لعل، این شاخههای نرگس را از دستهای مشتاق بچینیم، خانهها و ماشینهایمان را خوشبو کنیم، لحظهای نرگسها را بنگریم، آنها را ببوییم و در راز گل نرگس که همان زیبایی زندگی است، فقط اندکی درنگ کنیم و ثانیهای، تنها ثانیهای، از درد سرما بر تنی رنجور بکاهیم.
/channel/bzyad
کسانی هم که هنوز کموبیش دلبستگیهایی به این جریانات دارند، بهجای تعمق در موضوع و در هویت و گذشته خود، جاسوسی برای سازمان امنیت کمونیست را برای محکومکردن جریانی که به آن تعلق داشتهاند، کافی نمیدانند و تغییر نمیکنند. در هر جایی آدم فرومایه هست. بهعلاوه ممکن است روایت زیبای «هویت» را یک ادعانامه سیاسی بخوانند که خواندند. فروکاستن داستان زیبای «نبودن»، به تسویهحساب با جریانات چپ و نقد احزاب چپ، آنطور که اینروزها در نشریات شاهد آن هستیم، نوعی جفا به این داستان است.
«نبودن»، مثل یک اثر هنری برجسته، جز به مسائل کلی انسانی نمیپردازد و در اینجا کلیت داستان، «هویت» و «ازخودبیگانگی» مدرن است، نه شکستن حریم گروههایی که اکنون نه حریمی دارند، نه تقدسی و نه حتی زبانی برای پاسخ. ماجراهایی که خود در سطح میانی داستان باید واجد پیامهایی باشند، با این هدف کلی چیده شدهاند. احتمالاً رذالت و جاسوسی بهعنوان بهترین انتخاب برای دیکوتومیای بوده است که در برابر قهرمان زندگی (پدرش)، شکل میگیرد. دیکوتومیهای داستانی بسیار زیبایی در «نبودن»، با دقت طراحی شدهاند. دیکوتومی دو برادر، دو دوست، خارج و داخل و...
اما نمیتوان تاثیر انتخاب جاسوس را در تقبیح بیشتر گروههایی که اینروزها ازهمهطرف مورد لعن و نفرین هستند، نادیده گرفت. گروههایی که البته در عین جهالت، تصور دانایی داشتند، بیمحابا دست به عمل میزدند و خسارت فراوان بهبار میآوردند، اما در حسننیت اکثر ایشان تردیدی نبود. حسننیت و ایدهآلیسمی که جان خود را در برابر هدف، به هیچ میانگاشتند . حالا با انتخاب «جاسوس» و بیاعتنایی به آنهمه چهرههای متنوع دیگری که وجود داشتند، «نبودن» همان حسننیت را هم زیر سوال میبرد و پافشاری تا حد مرگ برای سعادت دیگران ـ ولو ناکام و ناموفق ـ را نادیده می انگارد. نکته دیگر، تعدد نمادهایی است که برای مؤلف جذاب بودهاند و انگار فرصت دیگری نخواهد داشت و همه آنها را در یک فیلم جا داده است؛ از دجال گرفته تا پرندگان، سقوط مرموز و... همینگوی در نصیحتی به یک نویسنده جوان میگوید: «تو بیشازآنکه با آنچه نوشتهای موفق شوی، با چیزهایی که میخواستی بنویسی اما توانستی ننویسی، موفق میشوی.» استفاده از نمادهایی بهمراتب کمتر، اما دقت در پردازش بهتر آنها، میتوانست فیلمی بهمراتب دلرباتر بیافریند.
/channel/bzyad
یادداشت روز شنبه، روزنامه هممیهن
۱۶ آذر، خیابانی مملو از خاطرات جنبش دانشجویی
پریروز ۱۶ آذر بهراستی روز جنبش دانشجویی بود. جنبش دانشجویی ایران چند ماه بعد از کودتای ۲۸ مرداد سکوت پادگانیای را که با قلع و قمع احزاب ایجاد شده بود، شکست و از اولین نشانههای مقاومت در برابر کودتا بود. نمیتوان گفت حکم اعدام دکتر مصدق (که اجرا نشد) یا ورود نیکسون کدامیک نقش بیشتری در این اعتراضات داشت؛ هر دو در واقع نتايج یک پدیده بودند كودتا . آمریکا بهعنوان یک ابرقدرت جهانی که در جنگ سرد ادعای دموکراسی داشت، دولتی را که تا همین اواخر امريكا را دشمن خود نميدانست ، با همکاری انگلیس که تنها بهدنبال منافع اقتصادی نفت بود، ساقط کرده و در واقع در تشریک مساعی با یکدیگر و اشرافیت حاکم، فضای سیاسی در کشور را تعطیل کردند و بدتر از آن واکنشهایی آفریدند که تا دهها سال ادامه یافت و این دور از انتظار نبود؛ چراکه سیاست واقعی عروسکبازی نیست! شاید خود دکتر مصدق نیز همراهی آمریکا در اجرای کودتا را تا پیش از وقوع آن باور نمیکرد و بارها خواستار حمایت آمریکا شده بود. اینطور نبود که دکتر مصدق و دولت و اطرافیان او از هرگونه خطایی بری باشند، اینطور نبود که دربار و سیستم فئودالیته حاکم تماما جرثومه فساد باشند و اینطور نبود که حزب توده نقش مهمی در قضایا نداشته باشد؛ حزبی که آشکارا از شوروی حمایت میکرد؛ شورویای که همین اخیراً انتقادات سختی از خود کرده و جنایات استالین را برملا کرده بود، اما در استالینیستهای حزب توده تأثیر چندانی نگذاشته بود و حالا یک سازمان گسترده نظامی مخفی داشت که آشکارا خلاف قوانین جاری کشور بود. با همه اینها سقوط دولتی که با قوانین مشروطیت بر سر کار آمده بود، بدون طی همان قوانین و با کمک آشکار نیروهای خارجی، معلوم بود ورود به دهلیز خطرناکی خواهد بود که آن سوی دهلیز معلوم نیست به کجا باز میشود. اما میشد حدس زد که در حداقلیترین شکل خود پایان مشروطه خواهد بود، ولی در عمل آغاز نوعی زمامداری شد که به شکل کودکانهای از حکومتهای توتالیتر تقلید میکرد، بدون آنکه تواناییاش را داشته باشد و این شیوه حکمرانی را به ارث گذاشت. مشروطیت، آبی که بهناچار به مدت ۲۰ سال در قمقمه سرباز، رضاخان، ریخته شده بود، تنها ۱۲ سال دوام آورد؛ از ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲. جامعه ما نشان داد حوصله مجادلات پارلمانی، فحاشیهای روزنامهها، زدوخوردها و تظاهرات خیابانی را ندارد و بلافاصله ولو با حمایت خارجی آن را جمع میکند و نادانسته به ورطهای هزاران بار بدتر سقوط میکند. حال آنکه مجادلات نسبتاً مسالمتآمیز ممکن است روزی به بار نشیند. یک طرف با تعجیل این کار را کرد و ننگ ابدی برای خود خرید، اما آن طرف فرصت نیافت از سازمان نظامیای که قطعاً به شوروی پشتگرم بود، استفاده کند، یا خبر نداشت بعد از اتفاقات تجدیدنظرطلبانه، برادر بزرگ فعلاً تمایلی به اینگونه حمایتها ندارد.
این تجربه بازهم دهها سال بعد تکرار شد و طرفین ناشکیبایی خشونتآمیز خود را به نمایش گذاشتند. با همه این تفاصیل جنبش دانشجویی با تظاهراتی که به خون هم کشیده شد، تظاهراتی کاملاً مسالمتآمیز و حقبجانب، یک بار دیگر یادآور شد کشور ما آمریکای لاتین یا عراق نیست که بهراحتی کودتا به سرانجام برسد و این پیام را با خبر اعدام دکتر مصدق و خبر دیدار نیکسون به دنیا ابلاغ کرد و در هر دو مورد موفق بود؛ حکم اعدام به سه سال حبس و حبس ابد خانگی تغییر یافت. بهعلاوه دهها سال بعد «مادلین آلبرایت»، وزیر امور خارجه دموکرات آمریکا از مداخله آمریکا پوزش خواست.
در هر حال خیزش مرگبار دانشجویی در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ هم پیامی تاریخی، مهم و بسیار تأثیرگذار بود و هم سنت اعتراض و ازخودگذشتگی را در جنبش دانشجویی ایران به یادگار گذاشت؛ سنتی که بارها و بارها در سالهای بعد، یعنی سال ۱۳۵۹، مقاومت در برابر انقلاب فرهنگی، سال ۱۳۷۶، سال ۱۳۷۸ و بعد از آن تکرار شد. بر خلاف ظاهر معلوم نیست بدون این جنبش دانشجویی و با وجود قدرتهایی که برای مقابله با دموکراسی و آرامش از خاک میجوشند؛ همان نیروهای خشونتطلب ناشکیبا در حکومت و خارج از آن، کشور چه حالتی میداشت!
خیابان ۱۶ آذر در ضلع غربی دانشگاه تهران آکنده از خاطرات جنبش دانشجویی ایران است و هر گوشه آن یادآور حوادثی است از دور و نزدیک. این خیابان همچنان آبستن حوادث و رخدادهایی است که در دنیای واقع و در دنیای مجازی در صدها رمان نانوشته رخ خواهند داد.
/channel/bzyad
چهگونه مغلوب سرعت وقایع نشویم؟
حسین سناپور
فکر نمیکنم کسی انکار کند که چند دهه است وقایع در کشورمان با سرعت مدام بیشتری دارد اتفاق میافتد (به نظرم از دههی پنجاه به اینطرف)، آنقدر که ذهن جمعی فرصت تأمل بر این وقایع را کمتر داشته است. وقایع یک دههی اخیر که شتاب بیشتری هم گرفتهاند، وقایعی که به سختی میشود گفت اتفاقات سیاسی باعثشان بوده، یا نتیجهشان. نداشتن فرصت تأمل را میشود در نوشتهنشدن تعداد کافی از کتابهای تحلیلی (در حوزههای مختلف علوم اجتماعی) و همینطور کتابهای ادبی، بهخصوص رمان، دید. مثلاً چند کتاب تحلیلی دربارهی خودِ انقلاب نوشته شده؟ ده یا بیست یا سی؟ گمانم هر چهقدر هم که نوشته میشد کم بود. یا چند رمان دربارهی انقلاب یا جنگ؟ به نظرم به سختی کتابهای قابلتوجه عددشان از بیست فراتر برود، آن هم با گذشت حدود و بیشتر از چهار دهه از هر کدام. از این جهت، وقایع سالهای اخیر که جای خود دارند؛ اعم از تحولات اجتماعی که به بروز رفتارهای اجتماعی تازهیی منجر شدهاند و به تبع آن، وقایع سیاسی مهمی چون سال ٨٨ یا ۴٠١.
با فرض پذیرش این نکتهها، باید پرسید چه میشود کرد تا مغلوب سرعت این وقایع نشد و بتوان فهم _ یا به عبارت دیگر _ کندشان کرد؟ چهگونه میشود بر آن وقایع و تحولات پیش رو تأمل کرد؟ حتماً گفتوگو و تحقیق و مانند اینها نقش مهمی در این تأمل دارند، اما حتماً نتیجهشان باید در کتابهایی مفصل خود را نشان دهند (و احیاناً فیلمها و رسانههای دیگر هم). چرا تاکنون ندادهاند؟ به نظرم از طرفی به دلیل سرمایهگذاری نکردن نهادهایی که میتوانستند چنین کارهایی بکنند، اعم از نهادهای سیاسی یا فرهنگی و بهخصوص دانشگاهی. از طرف دیگر، به دلیل نظریهزدهگی و ارزانی استفاده از کتابهای ترجمه. وقتی میشود سهل و آسان به کتابهای نظری دسترسی داشت، و فکر کرد که مشکل ما نداشتن نظریه است و نه فهم جامعهی خودمان و کاربست آن نظریهها در شرایط عینی جامعه، چرا باید آن نهادهای فرهنگی و سیاسی بر روی کارهای زمانبر و سختِ تحقیق و تألیف سرمایهگذاری میکردند؟ یا اصلاً چرا خواننده باید کتابهای ایرانی را بخواند وقتی گزیدهیی از بهترین کتابهای علوم انسانی و ادبی در دسترسش هستند؟ مگر نه این است که شاید کمتر از همیشه به خودمان اعتماد و باور داریم و به آنچه هستیم، سخت مشکوک و شاید بدبینیم (به نظر من که چنین است)؟ پس چرا باید به کتابهای ایرانی اعتماد کنیم و فقط سراغ منابع خارجی نرویم؟ البته که سرمایهگذاری نکردن و تولید نکردن تعداد کافی کتابهای مربوط نقش مهمتری دارد و همیشه میشود به خوانندهی کتابها حق داد که بهترینها را بخواهد. آیا شک داریم آن کتابهای نوشتهشده هم با انگیزهها و پشتکارهای شخصی بوده؟ و شک داریم که اگر نگوییم هیچ حمایتی براشان نبوده، کمترین بوده، بهخصوص برای کتابهای علوم انسانی که برای نوشته شدن زمان بیشتری نیاز دارند و همفکری بیشتری؟
اینکه ما مدام منتظر تغییریم و تغییرات هم اتفاق میافتند اما نه آنچنان که انتظارشان را داریم و بیشتر از جنس تحولات اجتماعی هستند که چندان در نتیجهی تلاشهای ما نیست و عوامل بزرگتر و جهانیتری در آن دخالت دارند، دلیلی ندارد جز اینکه گذشتهی دور و نزدیک را چنان که باید مال خود نکردهایم، آن را بهقدر کافی جزئی از خودآگاهی جمعیمان نکردهایم و همین است که دربارهی اتفاقات چه یک سال پیش و چه ده و چه چهل سال پیش هنوز بحثهای ابتدایی انجام میدهیم و شک داریم دربارهی نقش هر کدام از نیروها در آنها، یا اصلاً چهگونهگی و علت شروعشان و انجامشان.
به گمان من، تأمل در آنچه در این گذشتههای دور و نزدیک اتفاق افتاده، در درجهی اول با نوشتن کتابهای متعدد و درخور ممکن است. از این طریق است که میشود بر هر کدام ایستاد و تأمل کرد و نگذاشت سرعت اتفاقات مرعوب و گیجمان کند و هنوز یک اتفاق را هضم نکرده، اتفاقی از جنسی دیگر برامان بیفتد. البته که جلوِ اتفاقات را نمیشود گرفت، اما با درکشان و فهم جمعیشان میشود شاید از وقایع بعدی هم شگفتزده نشد و چه بسا با آنها همراه شد یا حتا به پیشبازشان رفت.
٩ آذر ١۴٠٢
@sanapourhossein
يادداشت روز دوشنبه صفحه اخر شرق
پیشگیری از سکته مغزی
فردی یا اجتماعی
از رادیو تماس گرفته بود برای درمان سکته مغزی. لابد شنیده بودند یکی از این روزها روز جهانی سکته مغزی بوده است.
گفت: مردم چه کار کنند که سکته مغزی نکنند؟
گفتم: فشارخون، قند، سیگار و فعالیت فیزیکی را که همه میدانند، باید بپرسید دولتها چه کار کنند که مردم سکته نکنند؟
خندید و گفت: منظورتان این است که به مردم استرس وارد نکنند؟
گفتم: استرس وارد نکنند که خیلی خوب میشود، ولی سکته مغزی به عواملی خیلی مهمتر از استرس ارتباط دارد.
ادامه دادم: بخش مهمی از عوامل سکته مغزی اجتماعی هستند، نه فردی. میشود مرتب از همه جا تکرار کرد که فشارخونتان را بگیرید، قند را کنترل کنید، فعالیت فیزیکی داشته باشید، سیگار نکشید، خیلی هم خوب است، ولی به هیچوجه کافی نیست. بیشترین نقش در جلوگیری از سکته مغزی را دولتها و حکومتها دارند.
- اول از همه اینکه باید امکانات درمان سکته مغزی حاد را فراهم کنند؛ به دو دلیل؛ اول اینکه اگر میخواهید سیستم اجتماعی سلامت در کشوری را ارزیابی کنید، ببینید سکته مغزی حاد را چطور درمان میکنند، نه اینکه فلان عمل نادر قلبی یا مغزی را چطور انجام میدهند. درمان سکته مغزی حاد بخشهای مهمی از کشور را هماهنگ میکند و این هماهنگی قطعاً در پیشگیری از سکته مغزی هم کارآمد خواهد بود؛ بخصوص كه پیشگیری از سکته و سکتههای مجدد بیش از همه در کسانی اهمیت دارد که یک بار سکته مغزی کردهاند. ثانیاً درمان سکته مغزی حاد به سایر اقدامات درمانی سکته مغزی معنا میبخشد.
- فقط دولتها و حکومتها هستند که میتوانند فضای زیستی مردم را به نحوی تنظیم کنند که از ابتلای سکته مغزی بکاهد. پتوی آلودهای که اکنون بر تهران و سایر شهرهای بزرگ سایه انداخته است، از اکسیژن خون تمام کسانی که استعداد به سکته مغزی دارند، میکاهد و با افزایش خطرات قلبی-عروقی بیشترین تأثیر را در افزایش آمار سکته مغزی موجب میشود. چه کسی جز دولت توان کاهش این آلودگی را دارد؟ تنها دولتها هستند که میتوانند امکان فعالیت فیزیکی برای شهروندان را فراهم کنند، آن هم در شهری که گاه در بسیاری مناطق احساس میکنی اساساً پیادهرو ندارد.
- فقط دولتها هستند که میتوانند فرهنگسازی کنند تا برخی رفتارهای خطرناک از میان مردم برود یا حداقل محدود شود. مصرف قلیان در فضای بسته در حال حاضر به ممر درآمد بسیاری از مردم درآمده و مقابله با مادهای که مستقیماً عامل سکته مغزی است، بهآسانی امکانپذیر نیست. مردمی که در شهرهای بزرگ، حتی در سنین بالا گاه سالها بعد از اولین بازنشستگی در تلاش معاش در پیکار با تورم لجامگسیخته هستند و در ترافیک سنگین شهرها در حلقوم دودزای آهنپارههایی که قرار است قوت لایموتی برایشان فراهم کند، دستوپا میزنند و در حالی که حتی امکان جبران آب از دست داده جسمشان در گرمای تهران را هم ندارند، چگونه میتوانند با این همه عوامل متعدد زاینده سکته مغزی مقابله کنند؟
/channel/bzyad
ادامه يادداشت دادگاه
از آنجا که طب داخلی به شکل پیشروندهای ترک میشود و همهچیز رفتهرفته به روشهای غیرضروریتر، زیبایی، چاقی، یا انجام پروسیجرهای تشخیصی و درمانی سرپایی تبدیل میشود، مراقبت از بیماران بدحال هم فقط به بخش دولتی و بیمارستانهای آموزشی سپرده میشود و متأسفانه شاهد حضور مکرر پزشکان تماموقت و حتی دستیاران در کمیسیونهای پزشکی هستیم. معنای دیگر این موضوع آن است که بیشترین بار روانی دادگاههای پزشکی قانونی هم بر عهده پزشکانی است که به کاری اجباری با کمترین حقوق و تنها با علاقه خود به کار میپردازند. پرونده همین خانم دکتر هم مربوط به زمانی است که دوران طرح اجباری خود را در مریوان میگذراند. چنین تجربهای در آن دوران شیوه کار بعدی او را (زمانی که خودش انتخاب میکند) تعیین خواهد کرد؛ ادامه کار سنگین پزشکی یا تمایل به کارهایی راحتتر یا حتی مهاجرت!
بنابراین باید برای دادگاه یا کمیسیون پزشکی قانونی تدابیر جدیدی اندیشید.
/channel/bzyad
يادداشت روز دوشنبه شرق
"كمپ " يا "كاشانه "
ميگويند سي و چند نفر از چهل نفري كه با عنوان اعتياد در كمپي در يك شهرستان شمالي محصور شده بودند آنقدر سوختند تا مردند .
مرگ با سوختگي دردناك ترين مرگ هاست . تصور مردان واحيانا زناني كه تنها مدني كوتاه لذتي عميق از آنچه در جهان هستي وجود دارد را احساس كردند و بعد باقي عمر در حسرت آن لذت ، جان و تن و آبرو و هرچه بود وبنود را باختند و تنها و تنها درد سوزناك اشتياق را با تمام وجود احساس كردند تا تاروپود وجودشان سوخت، مو بر تن هر انسان با وجودي سيخ ميكند .
آيا انسان وحوديست مستقل تنهاو وابسته بِه درك و اراده خود يا بخشي است از جامعه اي كه درآن بِه دنيا آمد و باليد و نه تنها اين ، كه محصول اين جامعه وتاريخ أست با چارچوبي كه ژنتيك تعيين ميكند ؟
تنها ژن ها و ترتيب و تداوم آنها نيست كه كنش وواكنش هاي او ، يكي هم ميزان كشش و تمايل بِه اعتياد ، را تعيين ميكنند . مهم تر جامعه اي كه از انواع لذت ها گاه تنها اعتياد آورش را به ارزاني مهيا ميكند و اخلاقياتي كه تنها لعن و انگ و مجازات ميشناسد و همه چيز را به اراده فرد ،اين بره گمشده در هر حال ترحم انگيز، احاله ميدهد .
انسان تنها محصول اراده خود وبخشي از يك خانواده نيست در جامعه مدرن انسان بيش از همه آنها شهروند و بخشي از جامعه است و در يك كلام دولت ، دولت مدرن متولي اوست .بخصوص در جايي كه بي عدالتي ، سرمايه داري غيررقابتي ستمكارانه ،نگاه پيشا تاريخي بِه انسان بيداد ميكند و انسان بي اراده هرجه بيشتر و بيشتر از وجود واراده خود بيگانه شده بيراهه ميرود ،
انسان بدوي نه در معرض مخرب ترين و اعتياد آور ترين موادي قرار داشت كه بِه مدد كارتل هاي مافيايي سر هر كوچه بِه راحتي در دسترس هستند و نه گيرنده ها و مراكز لذت در مغزش با زندگي در ستمگرانه ترين شهر ها از هر لذت طبيعي محروم شده بود .اعتياد از ابعاد مختلف محصول جوامع مدرن است بخصوص جوامع مدرني كه مدرنيته والزامات آن را انكار ميكنند .
مراقبت از بيماران اورژانس ، مردم ناتوان و بيماران بسيار فقير بديهي ترين و ابتدائي ترين وظيفه دولت هاست و معتادان در بسياري از موارد بِه دو گروه آخر تعلق دارند .در همه جاي دنيا مسيول اسكان ، گذران زندگي و احيانا درمان اين گروه مردم دولت ها هستند و در همه جا هزينه اين نوع زندگي نه تنها براي معتادان بلكه براي سالمندان ناتوان ، مبتلايان بِه سكته مغزي ، دمانس و ساير معلولين برعهده دولت هاست و اساسا نوع نگاه بِه اين مقوله أست كه احزاب و سياست مداران را از هم جدا ميكند . در بدترين حالت و درديدگاه راست ترين احزاب هم در حال حاضر بخش عمده هزينه هاي اينگونه بيماران بر عهده دولت هاست .اروپا اسطوره "كشتي ديوانگان "را كه در قرون وسطي با مطرودين و معلولين بِه آب انداخته ميشد و بِا قتل هزاران معلول توسط نازي ها بِه اوج خود رسيد از ياد نبوده أست از آن تبري جست و كوشيد از اين بخش تجربه زيسته خود درس بگيرد . فوكو ريشه هاي اين نگرش در طرد و تقديس را شكافت و جهان كوشيد با نگاهي هرچه ملاطفت آميز تر زيستگاه هاي اين گروه مردم را مهيا كند . حالا اسطوره "كشتي ديوانگان " در زادگاه خود اروپا از ساحل اذهان هرچه دورتر و دورتر رفته و بِه تاريخ پيوسته أست اما ما هزارمين مخترعين چرخ تازه به مفهوم "كمپ " بِه عنوان شكل ديگري از كشتي ديوانگان دست يافته ايم .
حصاري به نام "كمپ " با كمترين امكانات طرد و فراموش شده با درهايي بسته و در معرض سوزان ترين زبانه هاي جهل نوعي بقاياي ذهنيت اسطوره "كشتي ديوانگان " نيست ؟ تبعيدگاهيي نا ايمن براي مرگ و فلاكت و نه خانه و كاشانه اي براي زندگي . آيا شهروندان ناتوان مستحق "خانه "هايي با تمام ملزومات آن نيستند ؟
قطعا بايد خاطياني كه با عث سوختن سي و چند شهروند بيگناه شدند را پيگيري و مورد مجازات قرار داد اما نبايد كار بِه اينجا خاتمه يابد اين واقعه بايد تلنگري بِه حكومت براي پرداخت هزينه واقعي مراقبت روزآمد از همه شهروندانش كه در حال حاضر وضعيت مناسبي ندارند باشد و تلنگري بِه اذهان عمومي براي دور شدن هرچه بيشتر از مفاهيم "كمپ ديوانگان "
/channel/bzyad
داريوش مهرجويي
داريوش مهرجويي مصداق دقيق يك نابغه بود .خلاقيت و ابداعات او ،آنجه براي اولين بار در كشور انجام داد و آن چيزهايي كه او را از سايرين يك سر و گردن بلند تر ميكرد، كم نيستند .
-او اولين كارگردان با تحصيلات عالي آن هم در علوم انساني و بخصوص فلسفه بود ودر اين زمينه تاليف و ترجمه ،حتي تا همين اواخر داشت . دو كارگردان برجسته ديگري كه پيشگامان سينماي موج نو ايران محسوب ميشوند تحصيلات دانشگاهي ندارند ،كه البته چيزي از انها كم نميكند و انكه سالها پيش درگذشت (علي حاتمي ) ، در اشعاري كه با دوربين سرود نيازي بِه دانشگاه نداشت .
⁃ مهرجويي براي اولين بار بر اساس يك داستان چاپ شده معروف، "گاو " ،فيلم ساخت . داستان را نه تنها باز آفريد بلكه باعث اعتلاي آن شد . اين سنت پسنديده كه روال رايج در سينما و ادبيات دنياست و باعث ارتقا صنعت سناريو و داستان نويسي ميشود هنوز كه هنوز أست در سينماي ما حا نيفتاده
⁃ مهرجويي با آنكه به اهميت پرداختن بِه كلي ترين ، متعالي ترين و نامتناهي ترين مفاهيم در داستان و سينما آگاه بود و بارها و بارها چنين بستر آماده اي را براي خيال پردازي بيننده اش ميگستراند اما از اهميت ونقش مثبت و سازنده سينما و ادبيات در پرداختن بِه مسايل روزمره اجتماعي غافل نبود او در دايره مينا موفق شد ضمن پردازش يك اثر برجسته هنري ،در تعامل نزديك با استاد دكتر علا گام هاي بلندي در ارتقا تصورات عمومي وتاسيس سازمان انتقال خون ايران بردارد .چنين همكاري و چنين كار بزرگي ديگر اتفاق نيفتاده أست .برعكس سينماي ما با تصويري غير واقعي از سيستم سلامت بطور روزمره در حال تخريب اطلاعات عمومي در حيطه هايي مثل سلامت بوده أست
⁃ مهرجويي مثل يك هنرمند بزرگ كه تنها " روايت " را اصالت و توانمندي خود ميداندو برخلاف بسياري از همسالانش كه تنها "نوع خاصي از روايت " را در نظر دارند و دهها سال همان را تكرار ميكنند،
قادر بود در حيطه هاي مختلف ، داستان پردازي كند و در همه آنها موفق باشد .بِه زحمت ميتوان پذيرفت كارگردان اجازه نشين ها همان كسي أست " گاو " را ساخته ، حال آنكه رد "قيصر "را حتي در "خائن كشي " هم ميتوان گرفت !
قتل تكان دهنده داريوش مهرجويي كه بِه هرحال يادآور قتل آن داريوش ديگر در سالها گذشته أست همه را در بهت و هراس فرو برده ميرود تا مثل آن كارگردان بزرگ "كيارستمي " ، سايه سنگين مرگش بر زندگي او فرو بيفتد .
در هرحال نبايد از ياد برد كه همين هراس و تحير اجتماعي كه جامعه را منفعل و چون خمير آماده شكل گرفتن ميكند ، ممكن أست از اهداف اين قتل ها باشد. از اين روست كه شايد اندكي تغيير نگاه از مرگ بِه زندگي ، بي فايده نباشد اينكه مهرجويي كه بود و چه كرد و نه تنها اينكه چگونه مرد!؟ شايد اين راهي باشد براي بي اثر كردن خشونتي كه ميكوشد با هر چه فجيع تر بودن بر اذهان ما بيشترين تاثير را بگذارد و هراس اجتماعي را با انعكاس هر چه فجيع تر و گسترده تر آن عميق تر و نافذ تر كند .
/channel/bzyad
تاريخ خطرناك
ميگويند گذشته چراغ راه آينده ! و اين اشاره اي أست به جنبه هاي مثبت و آموزنده تاريخ .اما در عين حال تاريخ مي آموزد كه كس از او نياموخت .تاريخ تنها درس هايي كه بايد ياد بگيري اما نميگيري نيست . تاريخ نه تنها بِه معناي آنچه كه ميخوانيم بلكه بِه عنوان آنچه كه ذات ما با آن سرشته شده و ميپنداريم بِه ما هويت ميدهد وميدهد ميتواند بِه غايت خطرناك هم باشد . تاريخ بِه ندرت به چنين وجهي از تاريخ واكنش نشان داده است .
نورنبرگ يكي از معدود واكنش هاي اين چنيني تاريخ بود . در نورنبرگ نه تنها سران حزب نازي نه تنها فيلسوفان و تاريخدانان زنده هيتلر بلكه نمادهاي تاريخ فلسفه آلمان همچون نيچه هم به خاطر اشاراتشان بِه آلمان بزرگ و كلماتي قصار بر عليه يهوديان محكوم گرديدند .نيچه هيتلر را نديد اما سال ها بعد از مرگ او و روي كار آمدن هيتلر طَي مراسمي عصاي او را بِه هيتلر هديه كردند و اين همان تعليمي اي بود كه او همواره در مراسم دست ميگرفت . در اصل هيتلر داشت تاريخ را زندگي ميكرد تاريخي بِه شدت خطرناك ! در جزوه اي كه بِه دستور هيتلر نوشته شد و جزو مواد درسي نازي ها بود (از موسي تا بلشويسم ) هيتلر ادعا ميكرد دولت بزرگ آلمان بايد انتقام قتل عام مصريان توسط قوم يهود سال ها قبل از ميلاد مسيح را از يهوديان بستاند . كودكاني كه در اشوويتس سوختند حتي آخرين جشن تولد خود را هم بِه ياد نمي اوردند چه برسد بِه وقايع قبل از ميلاد مسيح ! از سوي ديگر تنها "تاريخ خطرناك "باعث شد يهودياني كه هريك مليت هاي مختلفي در كشورهاي اروپايي داشتند بعد از جنگ جهاني دوم و در جبران آنچه بر يهوديان رفته بود بجاي احقاق حقوق شهرونديشان در يك كشور مدرن و از جنگ رسته ، به " گتويي " اين بار خود ساخته در آنچه كه از هزاران سال پيش "ارض موعود " نام گرفته بود اما حالا يكي از پرمنافشه ترين مناطق دنيا شده بود تبعيد گردند !
معلوم نيست در ميان اين همه يهودي كه بسياري از آنان بزرگترين دانشمندان زمان خود بودند اين ارض موعود چه صيغه ايست ؟!
ميگويند اسكندر در نقش آشيل كه آن زماني تاريخي اسطوره اي بود بِه شرق حمله كرد .
لشكر كشي موسوليني بِه افريقا و ليبي هم چيزي نبود جز بازسازي رسواي تاريخ روم باستان براي فريب عوام و تثبيت قدرت نبود .همان كاركرد قديمي تاريخ خطرناك !
ترور فرديناند وليعهد اتريش هم انتقام تاريخي ضرب ها بود انتقامي كه تا دهها سال بعد و تا بعد از فروپاشي اتحاديه پوشالي يوگوسلاوي بارها وبارها رد وبدل شد و گور هاي دسته جمعي بسيار آفريد .
ميگويند روزي استالين بِه بريا ، بچه مرشد جنايتكارش گفت " ببين والوديا ماركس و انگلس بيش از زن و بول و جاسوس بِه توسعه اقتدار شوروي در دنيا ياري رسانده اند" حالا بايد گفت تاريخ بيش از هر توپخاته و زرادخانه مجهزي انسان ها را بِه كام مرگ ونابودي در جنگ ها كشانده أست .آن هم با ميل رضايت و اشتياق خودشان ! تنها هيتلر موسوليني و بسياري اروپايي ها نيستند كه تاريخ را زندگي ميكنند . بسياري از ما هم درحال زندگي دوباره صدر اسلام هستيم . صدام تهاجم خود بِه ايران را قادسيه نام نهاد تا يادآور تحقيري باشد كه اعراب در حمله بِه ايران بر ايرانيان رواداشته بودند ادعاي او از هزار و چهارصد سال هم بيشتر بود بخت النصر و آشور باني پال هم بخشي از ادعاي او بودند
آتشي كه اكنون در غزه برپاست بي ترديد إتشي أست كه دست هايي از دور براي حل برخي مناقشات خود فرسنگ ها دور از خانه هاي امنشان بر بيگناهان كودكان ، زنان و مردان هر دوسو ميريزند.. اما هيزم اين آتش چه چيزيست جز همان تاريخ خطرناك ؟
راستي چگونه ميتوان از تاريخ خطرناك فاصله گرفت وهمين امروز را زيست ؟ تاريخ نشان داده أست دوري هرچه بيشتر از تاريخ يعني هرچه تاريخ كوتاه تر ،بيشرفت و آزادي هم آسان تر ! در حالي كه مهد تمدن بشر در بين النحرين ( عراق و سوريه فعلي) و جلجتا (همين اورشليم ) در آتش كينه وتعصب ميسوزد تمدن هاي اندكي كوتاه تر ايران و مصر هم تنها اندكي بهترند . راه پيشرفت در كانادا و استراليا كه برساخت هايي مدرن تر از اروپا هستند راه پيشرفت بسيار هموار تر و اسان تري أست . در مناطقي كه تا همين چند ده سال پيش مناطقي بسيار عقب افتاده بودند و مردم و حاكمانش ادعاي تاريخ و باد در غبغب نداشتند سرعت پيشرفت ( و نه طبيعتا مطلق آن ) بسيار سريع تر بوده أست مثل دوبي و كشورهاي حاشيه خليج . هر جا تعصبات و ذهنياتي چند هزارساله وجود دارند كه بايد بر آنها غلبه كرد كار دشوار تر أست تا جايي كه چيزي وجود ندارد و ادعايي هم نيست !
/channel/bzyad
ادامه از پست قبل
همان جايي كه برخي از قدرتمند ترين جريان هاي حاكم از دير باز آن را سد راه خود و رقيب خود ميپنداشتند .
بسياري از دانشجويان و استادان غير سياسي هم نميتوانستند با تعطيلي دانشگاه كنار بيايند و اين موضوع مربوط به تعطيلي گروه هاي سياسي هم نبود . دانشجويان و استادان دانشگاه هاي بزرگ تصميم گرفتند در برابر اين تعطيلي مقاومت كنند و تنها ابزار مقاومت آنها تن هايشان بود و اينكه در دانشگاه بمانند و آن را ترك نكنند .
در همان يكي دو روز استادان غير سياسي كه بِه اصطلاح آن زمان غرب زده خوانده ميشدند كساني كه بسياري از آنها در سال هاي بعد كشور را ترك كردند اقبال زيادي بِه مقاومت دانشگاه از خود نشان دادند. حمايت كردند وآمادگي خود را براي هر كار مسالمت آميزي اعلام ميكردند .
برعكس گروه هاي سياسي كه منافع سياسي و ايده آل هاي مبهم و مخدوششان بيش از بديهي ترين حقوق دمو كراتيك برايشان ارزش داشت بعد از اندكي مقاومت دانشگاه را ترك كردند .
مهم ترين گروه مخالف كه خود را رقيب جدي حكومت ميدانست و هنوز اميدوار بِه راهيابي مسالمت آميز بِه حلقه قدرت بود هنوز مدت زيادي از مقاومت نگذشته دانشگاه را ترك كرد و نام "مليشياي نيمه شب "از همان زمان بر هوادارني كه خود را "ميليشياي نيمه وقت "ميخواندند باقي ماند .
همين گروه (مجاهدين )يك سال بعد رويارويي خونين و بيرحمانه (از هر دو طرف ) را با حكومت آغاز كرد كه با سرعت باعث تعطيل و تخطيه همه فعاليت هاي مدني مسالمت آميز در كشور شد . اين زيگزاگ پر دامنه نشانه ناپختگي و شتابزدگي در دستيابي بِه قدرت بود نه پافشاري بر عقل گرايي و آزادي .دغدغه آنها گويا همان دفاتر و فعاليت سياسيشان بود نه مقاومت در برابر كنشي كه بنياد دانش را در كشور تهديد ميكرد . نهايتا مهم ترين گام در تخريب بنياد عقل در كشور برداشته شد .
آن گروه سياسي (مجاهدين )با ترور بيگناهان در كوچه و خيابان و ، اعدام دسته جمعي هواداران نوجوانش راحت تر بود تا پرداخت هزينه هايي بِه مراتب كمتر براي يك جنبش مدني در دفاع از دانشگاه . ساعتي پس از مجاهدين ، دانشجويان هوادار فدايي هم كه آن روزها پيشگام خوانده ميشدند از پله هاي كذايي آن كتابخانه مركزي پايين آمدند و دانشگاه را ترك كردند .
در ساعات باقيمانده بقيه دانشجويان و استاداني كه وابستگي سياسي نداشتند اما تعطيل دانشگاه آن هم بِه اين شيوه را بسيار خطرناك ميدانستند و عواقب آن را درك ميكردند در دانشگاه باقي ماندند اما در نهايت چاره اي جز تخليه دانشگاه نداشتند تك تك راهي خانه هايشان شدند و دانشگاه را بِه دست هايي سپردند كه آمده بودند آن را تعطيل كنند نه آنكه از سياست بپيرايند . بسياري از افراد هم كه تصور يا بِه بيان بهتر توهمي از ساخت يك دانشگاه بر مبناي علومي مطابق با اسلام يا هر ايديولوژي ديگري در سر داشتند از اين تعطيلي حمايت كردند يا در برابر آن بي تفاوت ماندند . دانشگاه براي چند سال تعطيل بود .خسارتي كه اين تعطيلي بِه كشور وارد كرد تاكنون محاسبه نشده است كسي نميداند كشور تاكنون چه هزينه سنگيني بابت مهاجرت دانشمندان وودانشجويان بخاطر عدم رضايت از سيستم دانشگاهي پرداخت كرده است . كسي توجه نميكند چه هزينه هاي هنگفتي تاكنون براي اثبات دانشي موازي با دانش متعارف كشور متحمل شده است ؟ . تا همين امروز تلاش نافرجام براي توليد نوعي دواليسم علمي يعني اختراع نوعي دانش بر اساس ايديولوژي بِه موازات دانش متعارف هزينه هاي فراوان از قوت لايموت يك ملت نحيف و دچار سو تغذيه را برباد داده است . تاسيسات متعدد براي نوعي طب علمي اما از نوع سنتي و تلاش براي كسب افتخار از طريق نوعي دانش ملي چيزي كه ميليونها ايراني را از كشور فراري داد و باعث شد بِه شيوه هاي كسب افتخار مدرن از طريق تلاش هاي علمي گروهي در اقصي نقاط دنيا رو بياورند همه و همه عواقب غلبه تفكراتي است كه اول بار در جريان انقلاب فرهنگي پديدار شد . بسياري از جوانان دانشجويي كه شب آخر در غياب گروه هاي سياسي در دانشگاه و در اتاق هاي آن كتابخانه مركزي خوابيدند و تا صبح در انتظار يورشي بي رحمانه بِه سر بردند چنين رشته درازي از پيامدهاي تخطي از دانش در چشم اندازشان بود . تنها وتنها به همين دليل ماندند اينكه چه نيرويي باعث شد بِه خاطر اين ماندن آن روز صبح هزينه سنگين تري نپردازند قطعا نشانه آن بود كه كشور هنوز آمادگي تحويل تمام صحته هاي دانش بِه دانش ستيزان را نداشت .
انقلاب فرهنگي ايران انقلاب و دگر گوني اي بسيار عميق در فرهنگ كشور بود .بدون اين انقلاب بسياري از وقايع كه بعد از آن در كشور رخ داد امكان پذير نميبود .شايد يك روز نه تنها كوشندگان اين انقلاب عظيم نه تنها حاميانشان نه تنها كساني كه بِه آن بي تفاوت ماندند حتي كساني كه بِه آن بهاي لازم ندادند و ريشه هاي آن را نشكافتند مورد نقد و بررسي قرار بگيرند .
/channel/bzyad
انقلاب فرهنگي
(در سه پست متوالي )
در بهار سال ٥٩ يك و نيم سال پس از پيروزي انقلاب . سلسله وقايعي كه بِه نام انقلاب فرهنگي ايران معروف شده است نقش تعيين كننده اي در وقايع چند دهه بعد بازي كرد . نقش تعيين كننده اين وقايع در آنچه سال بعد و سال هاي بعد از آن رخ داد همجنان مغفول مانده و بحث جدي پيرامون آن دامن نگرفته . بنظر ميرسد تا در اين زمينه بحث و جدل كافي صورت نگيرد وقايع متعاقب آن هم بِه درستي درك نخواهند شد .
دلايل عدم توجه بِه اهميت انقلاب فرهنگي متعدد است ؛
مهم تر از همه آنكه بخش مهمي از كساني كه در آن زمان در آن سوي خط وودر حاكميت بودند بِه سرعت تبديل بِه اپوزيسيون شدند مثل رييس جمهور وقت ابوالحسن بني صدر . بسياري از نيروهاي ديگري هم كه در آن زمان با عاقبت انديشي و منفعت طلبي در برابر انقلاب فرهنگي مماشات كردند بِه سرعت بِه شكل افراطي ترين نيروهاي مخالف حكومت در آمدند .مثل مجاهدين خلق ! برخي نيروهاي چپ قديمي با جاذبه قوي تىوريك (حتي روي مخالفين چپ جوان خود ) اساسا در آن دوران تضادهاي بين المللي و آنچه مبارزه با امپرياليسم ميناميدند را بر مصالح ومبارزه براي آزاديهاي سياسي ( حتي اگر بِه آن عقيده مند بودند ) مقدم ميدانستند . بزودي معلوم شد آمال ووآرزوهاي ملتي با بيش از يك قرن خون و دل ، بِه زعم ايشان تنها بِه درد آبياري مزرعه اي ميخورد كه بِه سرعت در حال پلاسيدن بود . حزب توده در سالهاي آغازين انقلاب اگر قدمي بر عليه آزادي هاي دموكراتيك بر نداشته باشد قطعا هيچ تلاشي براي دفاع از آن نكرد . همه اينها طبعا تمايل داشتند اين سابقه خود را كم رنگ و خود را بي تقصير نشان دهند . بعلاوه سير وقايع چنان سرعت اعجاب آوري پيدا كرد و سلطه ترور بر كشور آنقدر نفس گير و سوررال شد كه وقايعي همچون انقلاب فرهنگي در برابر آن نقش باخت . واقعا هم بايد اذعان كرد انقلاب فرهنگي ايران بِه خودي خود -قطع نظر از وقايعي كه بِه دنبال آمد - با خشونت كمتري در مقايسه با موارد مشابه مثل انقلاب فرهنگي چين همراه بود .
رييس جمهور وقت ابوالحسن بني صدر بعدها ادعا كرد خود را در راس انقلاب فرهنگي جا داده كه بتواند آن را كنترل كند با توجه بِه مواضع بعدي او كه كمتر از يك سال بعد مجبور به فرار از كشور شد و اين واقعيت كه وزير اموزش عالي كه از ديرباز هم عقيده او بود تلاش داشت انقلاب فرهنگي را به تاخير بيندازد اين ادعا كه اوائل جدي گرفته نميشد چندان هم غير معقول نيست . از آنجا كه او پيش تر در باريس با انقلاب چين آشنايي داشت و احزاب مائوئسست مثل حزب رنجبران هم پيرامون او بودند الگو برداري از نام و مفاهيم انقلاب فرهنگي چين براي مقابله و پاكسازي اي كه حكومت خود را محتاج آن ميديد دور از انتظار نبود .
فضاي كشور در سال بعد از انقلاب يكي از آزاد ترين دوره هاي تاريخ كشور بود . گروه هاي سياسي كه عموما در رژيم قبل تحت تعقيب و عيررقانوني بودند بعد از سقوط رژيم شاه خود را صاحب اصلي انقلاب ميدانستند و پيروزي انقلاب را نتيجه مبارزات سازمان هاي خود و شهادت رفقا و دوستانشان ميدانستند . تلاقي ٢٢بهمن و درگيري همافران و گارد شاهنشاهي با ميتينگ فدائيان در زمين چمن دانشگاه و ظهور اينان با ماسك و اسلحه در وقايع ٢١ و ٢٢ بهمن اين گمان را تشديد كرد . نقش اينان البته در شكستن جو ترور رژيم شاه قابل انكار نيست اما آشكار است كه روش ها و اعتقادات ايشان بدون اقبال عمومي نسبت به جريانات مذهبي ، بدون هدايت هوشيارانه حركت توده اي و البته بدون حماقت عميق رژيم حاكم سابق نميتوانست منجر بِه انقلابي با آن وسعت و عمق گردد .يكي از نتايج تلخ اين احساس كاذب موفقيت ، هر چه تند تر شدن فضاي سياسي كشور و بي اعتنايي به ازاديهاي فردي و سياسي بود .بسياري از كساني كه بزودي قرار بود قدرت و كشور را ترك كنند و در سال هاي بعد مدافعان آزادي شدند در سال اول انقلاب از استبداد انقلابي بِه اشكال مختلفش دفاع ميكردند . توضيح خواهم داد كه چگونه همه در حال كسب قدرت بودند و در اين فضاي عجولانه جايي براي ازاديهاي اجتماعي و فردي نميماند . همه احساس ميكردند با بِه قدرت رسيدن خودشان هم بِه زودي جايي براي اين چيزهاي تفنني و رو بنائي باز نخواهد شد . اين فضاي تند چون ميراثي گرانبها براي گروهي كه قرار بود برنده اين مسابقه باشند باقي ميماند . گفتمان تند و افراطي توسط حكومت به عاريت گرفته شد و مستعمل گرديد و در نهايت تنها تحقير ازادي هاي اجتماعي و فردي از آن باقي ماند . درست مثل ساير انقلابات ! بسياري از گروه ها ي انقلابي چپ بعد از انقلاب خود را پيرو بلشويك هاي روس ميدانستند يا حتي اگر مذهبي هم بودند براي لنين و بلشويك ها
احترام خاصي فايل بودند
ادامه در پست بعد👇.
يادداشت روز سه شنبه صفحه آخر شرق
تبعيض و ظرفيت هاي پزشكي
خبر رسيد كه امسال سي درصد ظرفيت هاي دستياري پزشكي خالي مانده أست . معناي آن اين أست كه اشتياق براي ادامه تحصيل پزشكي در كشور همچنان رو بِه كاهش أست . پزشكان بطور فزاينده اي ترجيح ميدهند يا مهاجرت كنند يا كار پزشكي را رها كنند . پزشكان دستيار مهم ترين منابع رايگان دولت ووزارت بهداشت براي نياز هاي درماني در كشور هستند .تنها بِه مدد كار برده دارانه اين گروه از پزشكان أست كه وزارت بهداشت ميتواند با كمترين منابع مالي كه با تنگدستي و خساست در اختيار سيستم سلامت قرار ميگيرد "علي الظاهر "نيازهاي سلامت را رفع و رجوع كند . بنابراين تداوم اين وضعيت بيش از هر نهاد ديكري بايد مايه نگراني خود وزارت بهداشت باشد .عيبي ندارد بسياري از پزشكان ميروند ،عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد، اما فردا روز وزارت فخيمه اي كه نه بِه مدد نهادهاي خودكفاي سلامت نه بر اساس قوانين علم اقتصاد كه با شيوه اي برده دارانه و پادگاني امروز را بِه فردا ميرساند چه خواهد كرد ؟
اين بدترين خبر نبود خبر بدتر اينكه بخش مهم تر قبول شدگان (حدود دو سوم )را كساني تشكيل ميدهند كه از نوعي سهميه استفاده كرده اند و در نتيجه رقابتي بِه مراتب ساده تر را پشت سر گذاشته اند .يعنى اگر شما از نوعي سهميه استفاده نكنيد بايد براي صندلي هايي بِه مراتب كمتر وارد رقابت شويد . امتحان دادن بِه صرف ايراني بودن و بدون هيح تعين ووابستگي خاصى كاري بِه مراتب دشوار تر و طافت فرسا تر خواهد بود . تحميل چنين محدوديت هايي بر اكثريت عظيم ايرانيان آن هم براى كاري كه بِه شكلي برده دارانه اعمال ميشود باور كردنى نيست . آشكار أست كه كساني كه از رقابتي سنگين تر بيرون مى آيند هم از لحاط علمي و هم از لحاط شخصيتي توانايي هاي بيشتري دارند بنابراين اين محدوديت مستقيما بِه كيفيت سلامت مردم هم ربط پيدا ميكند .
اما باز هم اين بدترين خبر نيست . خبر تكان دهنده آن أست كه در رشته هايي كه عليرغم اهميت حياتي آنها در كار سلامت در آمد زايي چنداني ندارند قبولي داوطلبان آزاد بِه مراتب بيش از رشته هاييست كه بِه اصطلاح پولساز بِه حساب مي آيند . اينجاست كه پرده ها ي اميال از پوشش رفتار ها فرو ميريزند و معلوم ميشود چيزي جز مطامع حقير مادي مورد نظر نيست .
اما بر دو نكته بايد تاكيد كرد
اول آنكه وزارت فخيمه و مسيولين والا تبارش بايد اطمينان داشته باشند با تمام تلاش هاي شبانه روزيشان قادر به كوچ دادن همه پزشكان بِه خارج از كشور نخواهند شد . جامعه پزشكي هيچگاه بطور كامل جا خالي نخواهد كرد و منافع مردم و مسيوليت اجتماعي خود را به بادهايي كه ميوزند تا كار طب را بطور كامل بِه مناديان شبه علم بسپارند نخواهند سپرد .خير عليرغم موج هاي فزاينده مهاجرت پزشكان كه قطعا مطلوب بخش هايي از اليت حاكم أست جامعه پزشكي ايران بِه تمامي وانخواهد داد .
دوم ؛ پزشكاني كه با سهميه قبول ميشوند بخشي از همين مردم هستند و بطور طبيعي از هر امكاني كه فراهم بيايد استفاده ميكنند و شايد تقصيري هم متوجه ايشان نباشد . اما اگر مقصود از سهميه ، ماندگاري بيشتر ايشان در مناطقي أست كه سهميه آنجا بِه حساب مي ايند اين خيالي باطل بيش نيست . تجربه نشان داده أست كه چنين پايبندي اي نه مقدور أست و نه حتي مطلوب .مردم ايران حق دارند از خدمات پزشكاني استفاده كنند كه عقل و منطق باعث ماندگاريشان در هر منطقه شده نه اجبار ! تجربه هم نشان داده أست كه چنين پايبندي اي هيچگاه رخ نداده . از سوي ديگر اگر هدف از استفاده از اين رانت وابسته كردن اين پزشكان بِه تفكرات حاكم و نوعي خالص سازي باشد آن هم خيالي بيش نيست .پزشكان سهميه اي هم در باطن خود بخشي از همين جامعه پزشكي هستند و خواهند بود جريان غالب عقل گرايي است ووپزشكان سهميه اي هم جانب دانش را رها نخواهند كرد. تجربه نشان داده است كه اكثريت ايشان در اعتراض بِه چنين روند هايي همراه جامعه پزشكي بوده اند .
خالص سازي در همه زمينه ها سرابي بيش نيست .
/channel/bzyad
* در غیاب نهادهای خود سامان است که اظهارات جناب وزیر به خطری بهمراتب ترسناکتر از مهاجرت و افزایش ظرفیتها تبدیل میشود
/channel/bzyad
ادامه یادداشت پاس خون
آتشسوزی رایشتاک که معلوم شد کار خود هیتلر برای پاکسازی مخالفانش بود، حمله پارتیزانهای آلمانی با لباس چک به پاسگاه مرزی آلمان و چکسلواکی که بهانه حمله به چکسلواکی و شروع جنگ جهانی دوم بود و قتل کیروف توسط استالین که به خونخواهی! مقدمه ترورها و تسویههای دهه 30 شد، همه و همه مثالهای بارزی هستند از مواردی که رفتار و گفتار خشونتآمیز گاه تنها نیازمند بهانه است و کدام آدم عاقلی ممکن است چنین بهانهای را چون گوهری گرانبها در سینی طلا تقدیم کشور بنیادگرایی که گفتم بنیاد بر خون و خشونت دارد، تقدیم کند؟ مگر آنکه خود بر خون خانه ساخته و بود و نبودش به خشونت وابسته شده باشد. در چنین حالی است که تندروان دو سوی هر منازعهای حیات و هژمونی خود را در بازی خون یافته، با سر قربانیان به یکدیگر پاس خون میدهند. لازم نیست برای پاس خون مزدی گرفته باشی یا نامت جایی بهعنوان جاسوس ثبت شده باشد. پاس خون نام رمزی است که تداوم آن وابسته به این چیزها نیست. پاسکاران ،در هر دو سو ،میدانند تنها در این بازی است که چند صباحی بیشتر در قدرت خواهند ماند. میدانند تنها در این بازی است که حریفان داخلی خود را منکوب میسازند. اینکه در این میان چه تعداد کودکان و بیگناهان به قتل میرسند، میسوزند و در رنج و عذاب قرار میگیرند، برای بنیادگرایان هیچ اهمیتی ندارد. از این نگاه، تن، تنها محملی است برای رسیدن به بنیادی که چند هزار سال پیش تعریف شد. بنیادگرایان همانگونه به انسان و بیگناهان مینگرند که پسربچهای به قهرمانان و قربانیان «گیم».
بنیادگرایان میتوانند آمال و اوهام موروثی خود را با هر کس که به آن اعتقاد ندارد، انطباق دهند.میتوانند همه را برای باور نكردن توهماتشان مجازات كنند. ريشههای این اطمینان عمیق به درستی توهمات از کجاست؟ ریشه این تجاوز هراسناک به اختیار مردم در مرگ و زندگیشان چیست؟ چگونه میتوان کسانی را که معلوم نیست تا چه حد خواهان جنگ و خونریزی هستند، در معرض سنگینترین و وحشیانهترین خشونتها قرار داد؟
تنها کسانی میتوانند از جنگ با افتخار سخن بگویند که یا مجنون باشند یا حتی یک لحظه هول و هراس جنگ را با پوست و گوشت تجربه نکرده باشند. اما بیشترین تعجب از افراد و گروههایی است که معنای جنگطلبانهای را که در نوع نگاه و لحن کلامشان موج میزند، درک نمیکنند. نمیفهمند که آرزوی نابودی اسرائیل در نبرد غزه تنها عاقبتش كشتار بيشتر بیگناهان است. نمیفهمند که تنها از آلام مردم اسرائیل گفتن و جنایت جنگی غزه را ندیدن، یک تفکر جنگطلبانه است. و باز هم تعجب از اینکه اکثریت مردمی که به اطلاعات مشابهی دسترسی دارند، یا به این گروه، یا به آن دیگری و در تخالف کامل با هم، تعلق دارند. آیا این بدان معنا نیست که تصمیمات و ترجیحات ما را بیش از فکتها و شواهد، نگرش و به عبارتی ایدئولوژی ما از پیش تعیین میکند؟ وقایع جدید هرچه هستند، به تعبیر ما تنها دلایل جدیدی هستند برای آنچه از پیش به آن معتقد بودیم. آیا به محاق رفتن نگرش صلحطلبانه؛ نگرش ضدجنگ، از اهداف خشونت عریان غزه نیست؟
/channel/bzyad
یادداشت روز دوشنبه شرق
تهران و خواب
بارها و بارها گفته شده است که در پیشگیری از بیماریها و بهطور اخص پیشگیری از سکتههای مغزی و قلبی، نقش سیستم اجتماعی و در یک کلام دولت هزاران بار فراتر از تمهیداتی است که تکتک افراد میتوانند در این زمینهها انجام دهند. باید افزود اگر سیستم (بخوان دولت) فقط و فقط به صدور دستورات بهداشتی اکتفا کند و با استفاده از بیلبوردها و انواع رسانههای اجتماعی دیگر، شهروندان را تشویق به رعایت محدودیتهایی بکند، اما خود کوچکترین قدمی برای بهبود بخش اعظم خطراتی که تنها خود میتواند مرتفع کند، برندارد؛ هیچ کاری جز افزودن بر استرسهای متعددی که کیفیت حیات شهروندان را تهدید میکنند، انجام نداده است.
تهران شهر رنج، شهر درد، شهر دود و شهری که شهروندانش (بهخصوص زحمتکشان) هر روز پس از یک پیکار اسطورهای برای تمدید حیات به خانه برمیگردند، گویا با هدف مقابله با سلامتی طراحی و اداره میشود. تهرانیها نه درست زندگی میکنند و نه درست میخوابند. خواب و بهداشت خواب نقشی بیبدیل نهتنها در سلامت مغز، بلکه در سلامت تمام بدن دارد. پتوی آلودهای که روی شهر افتاده، اکسیژن دریافتی بیماران قلبی و ریوی را کاهش میدهد و خواب سالمندان را مختل میکند. نهتنها مبتلایان به وقفه تنفس در خواب، بلکه بسیاری از سالمندان برای خواب راحت به هوای تازه، هوایی بری از مازوت و سایر آلایندگان نیاز دارند. وقتی اکسیژن هوا (که درمیمانی با بستن پنجرهها بهتر میشود یا باز کردن آنها) افت میکند، خوابی آشفته پیدا میکنند که بر عوارض قلبی-عروقی میافزاید؛ اما مهمتر از آن کیفیت حیات در همین امروز و امشب را میکاهد و رنج میآفریند. فرد یا انجمنی که هدف خود را مقابله با و پیشگیری از سکته مغزی و قلبی قرار داده، چگونه میتواند مردم و شهروندان را به انواع رعایتها دعوت کند، اما پیش و بیش از آن به هر نفسی که اکسیژن کمتری به مغز و قلب میرساند و اختیارش در دست فرد نیست، اعتراض نکند؟ پتوی آلودهای که روی شهر تهران و سایر شهرهای بزرگ افتاده، حاصل معادلات و مشکلات پیچیده زمامداری است. تکتک افراد چه توانی برای مقابله با آن دارند؟
مسئله دیگر اینکه در اکثر مناطق تهران فاصله خانههای مسکونی از معابر پررفتوآمد و پرسروصدا حساب نشده است. بسیاری از مردم حتی در گرانترین و بهترین محلات سر بر بالینی میگذارند که در چند متری آن هر لحظه آمبولانس و موتورسیکلت با زوزهای مرگبار عبور میکند و خواب که هیچ، روح را نیز دوپاره میکند. از سوی دیگر شهروندان پیر و جوان، فقیر و غنی که مجبورند ساعات طولانی به کارهای مختلفی بپردازند که با هزار بند هر روز پیچیدهتر میشوند، در راه خانه مجبورند ساعات طولانی در جعبههای آهنی و در مجاورت اگزوزهای اهریمنی در ترافیک وقت بگذرانند. وسایل نقلیه عمومی مبتلا به کُندی و ناتوانی عمیق، اساساً بسیاری از مناطق شهر را حتی روی نقشه، ولو با چند اتوبوس در روز تحت پوشش ندارند. با این حساب وقتی برای خواب نمیماند. خیابان ساعات رختخواب را میرباید.
آنان که در خانه میمانند هم خواب ندارند. خواب شب نیازمند فعالیت فیزیکی و برخورد نور با مغز در روز است. حال آنکه تهران گویا برای ماندن و قدمزدن و هوا تازهکردن طراحی نشده است. در بسیاری از خیابانها حتی پیادهرو اندیشیده نشده؛ بنابراین پیادهرفتن بهشدت غیربهداشتی شده است. گاه درمیمانی خانهای که بارها هوایش را استنشاق کردهای، پاکتر است یا هوای خیابانی که هر روز بهطور فعال آلوده میشود؟ بسیاری از مردم و بهخصوص سالمندان دربهدر بهدنبال بهترین قرص برای خواب میگردند تا با حبهای تمام این نواقص را جبران کنند؛ قرصهایی که در صورت مصرف مداوم همه آنها با سرعت به ضد خود تبدیل شده و بزرگترین مانع خواب میشوند، زیرا خواب بدون آنها دیگر ممکن نخواهد بود. همین خواب با قرص هم تنها پاککردن صورتمسئله است. کیفیت خواب با قرص، دارای کیفیت خواب طبیعی با تمام کارکردهایش نیست.
خواب بخش مهمتر زندگی است؛ همان بخشی که شاید زندگی واقعی ما در آن جریان دارد، اما آن را به یاد نمیآوریم. همان زمانی است که اطلاعات دریافتشده در روز در مغز تثبیت میشود. زمانی است که مغز بیشترین فعالیت خود را دارد و به بیشترین اکسیژن نیازمند است. خواب در مراحل مختلف خود تعادل متناوب و بسیار دقیقی بین فعالیت مغز و فلج اندام و برعکس فلج مغز و تحرک اندام ایجاد میکند که هم استراحت سلولهای عضلانی و مغزی را امکانپذیر میکند و هم احتمالاً عواطف و احساسات ما را متعادل میسازد. برای موفقشدن، برای آرام بودن، برای عاقلانه فکر کردن، برای تبریجستن از تعصب و یکدندگی، برای تغییر در فکر و روح و شخصیت چیزهای زیادی لازم است، اما قبل از همه آنها باید خوب خوابید.
/channel/bzyad
یادداشت روز دوشنبه روزنامه شرق
پر کاه و پشت شتر
میگویند گاه یک پر کاه میتواند پشت شتری را بشکند؛ به این معنا که سنگینی بار بر پشت شتر آنقدر هست که تنها با پر کاهی توانش به پایان میرسد و فرو خواهد شکست. این مثال مصداقی بهتر از خودکشی پزشکان جوان در کشور ما ندارد.
هر بار که این حادثه تکرار میشود، جامعه پزشکی و به تبع آن عرصه عمومی واکنشی احساسی نشان میدهد و تا خودکشی بعد موضوع فراموش میشود. گاه تنها به تحلیل روانشناختی موضوع میپردازند، گاه میگویند این یک معضل عمومی است و به پزشکان اختصاص ندارد، گاهی هم آن را فقط موضوعی پزشکی که تنها حاصل مشکلات خاص سیستم سلامت در کشور ماست، به حساب میآورند. واقعیت آن است که در چنین پدیدهای هیچکدام از این عوامل را نمیتوان نادیده گرفت و از همین روست که مثال پر کاه و پشت شتر بیشترین مصداق را مییابد. با این دید ممکن است شما ابتدا پر کاه را بردارید که آسانتر است یا از افزودن هر پر کاهی که ممکن کمرشکن باشد، بپرهیزید؛ اما نمیتوانید بقیه عوامل را که چون بارهایی سنگین و ناهموار و بدون ترتیب بر هم سوار شدهاند، نادیده بگیرید.
مشکلات عدیده و روزافزون اجتماعی ما بیش از هر چیز حاصل یک تناقض تاریخی بین انزوای فیزیکی از سیستم بینالمللی از یک سو و ارتباط تنگاتنگ مجازی با این دنیاست. وقتی هر روز فاصله ما با شیوه زندگی روزآمد در دنیا فاصله میگیرد، حتی اگر امروزمان از دیروز بهتر شده باشد که ضرورتاً میشود (بهدلیل پیشرفت فناوری و سهولت دسترسی به آن و نه درایت کاربهدستانمان) اضطراب و درماندگی و فکر هجرت رهایمان نخواهد کرد. حالا گنجینه دانشی که با تصاعد هندسی در حال افزایش است، با یک کلیک بر گوگل قابل دسترس به نظر میرسد. محدودیتهایی هم که برای تأمین زندگانی مؤلفان اندیشیده شده (کپیرایت)، بهراحتی قابل دور زدن هستند. کسانی که منکر یا مخالف دانش هستند هم بهراحتی قادرند محصولات آن را بربایند. یک عمل جراحی را ظاهراً میتوان با کمک جستوجوی گوگل و ویدئوهایی از یوتیوب به انجام رساند تا حدی که دیگر لازم نباشد مدت کوتاهی را هم در بخشی در خارج بهعنوان مشاهدهگر بگذرانید، اما تنها با سادهلوحی میتوان این سیستم را کافی دانست و تنها در شرایطی که سیستم ناظری وجود نداشته باشد، میتوان از نتایج راضی بود. موضوع تنها این نیست که چنین فناوریای بدون فرهنگ و تصورات مدرن نه در پزشکی، نه در اقتصاد و نه در هیچ سیستم دیگری راه به جایی نمیبرد. مهمتر این است که فاصله افزایشیابنده بین چشمانداز قابل رؤیت و زمین سخت بهشدت ناامیدکننده میشود و قطعاً این فاصله در اذهان تحصیلکردهها و افراد دانشبنیان بیش از پیش رخ مینماید و وقتی کار بیگاری است، وقتی کار تماموقت هیئت علمی فلهای و محیط غیرعلمی است، وقتی طب بیبها و اصل زیبایی و لاغری است و وقتی زندگی هر روز دشوارتر از پیش میشود؛ گاه یک پر کاه، یک دادگاه پزشکی قانونی، یک جمله ناصواب از همکار، یک نیشخند تمسخرآمیز بیمار، مرگ ناخواسته یک بیمار وقتی خود را مسئول او میپنداری و... میتواند روح ظریف و ظریفترشدهای را از هم بپاشد.
انجمن روانپزشکان ایران برای چندمین بار بهطور تخصصی در مورد خودکشی پزشکان خطاب به دولت اعلام خطر کرده است . این اخطار میتواند مقدمه بازنگری بر بسیاری امور عقلگریزانه جاری در کار طب و غیرطب باشد، اما نهتنها دولت، بلکه بسیاری از نهادهای غیردولتی و مردمی هم واکنشی نشان ندادهاند. نهتنها مسئولانی که به تخصص بهعنوان بخشی از دیانت نمینگرند، واکنش نشان ندادهاند، بلکه نهادهای غیردولتیای هم که به هر موضوع کوچکی از زاویه سیاسی واکنشهای اغراقآمیز نشان میدهند، موضوع را جدی نمیگیرند.
کسی توجه نمیکند که اگر فرهیختهترین جوانان و کسانی که میباید شیوه زندگیشان الگو و آمال کودکان باشد، فقط به مهاجرت و گاه حتی به مرگ میاندیشند؛ امید به حیات ایرانیان، فرقی نمیکند خارج یا داخل ایران، چگونه خواهد بود؟
/channel/bzyad
يادداشت روز سه شنبه هم ميهن
"نبودن "
«نبودن» علی مصفا فیلم متفاوتی است. بستری برای تعمق. یک زندگی دوباره برای هرکه نیازمند تفکر در جهانهای موازی هنری است. حالا دیگر حق و مسئولیت روشنفکر ایرانی است که تنها به خود بپردازد، در خود و هویت خود بیاندیشد، خود را نقد کند و سرگشتگی و ازخودبیگانگی خود را به تصویر بکشد؛ روشنفکری که حالا دیگر قابلانکار نیست. روشنفکری که بهگمان خود دههها به فکر دیگران و درصدد نقد و اصلاح جامعه بوده است. آن هم اصلاح کلیت جامعه ازطریق سیاسی، نه جزئیات آن از زیرساخت گرفته تا روبنا (کاری که اغلب در تخصص روشنفکران هم بوده است).
بخش عمده روشنفکران چپ ایرانی فارغالتحصیل دانشکدههای فنی و مهندسی بودند. تکنوکراتهای دانشبنیانی که بینش مهندسیِ آنها به کمتر از تخریب و بازسازی تمام کشور، رضا نمیداد؛ خوشبینیای بدخیم؛ شور و شوقی مرگبار!
حالا بهیکباره جوانی در اوج مشکلات روزمره که چون تار عنکبوت به دستها و پاها میپیچد، ناگاه کولهبار کوچکی برمیدارد و در جستوجوی هویت خود، نه به روستایی که پدرش در آنجا زاده شد که به هزاران کیلومتر آنسوتر ـ آنجا که پدرش تلاشی دیرین را پی میگرفت ـ سفر میکند. هجرتی اساطیری که در حیطه ادبیات، چارلز استریکلند (قهرمان رمان «ماه و شش پنی» سامرست موام) را بهیاد میآورد. او باید برود دنبال هویتی که بدان نیازمند است.
جامعه روشنفکریای که همیشه با همان اطلاعات اندک، با تکیه بر احساسات عظیم، کوشیده بر زندگی دیگران تاثیرگذار شود و بارها و بارها تاثیراتی مخرب برجا گذاشته و میگذارد؛ واقعاً نیازمند رفتن به اعماق هویت خود است و فیلم «نبودن»، تلاشی است برای هموار کردن این سفر. «نبودن»، تنها درباره دیروز و درباره پناهندگان 70سال پیش نیست؛ درباره امروز هم هست. هنوز هم شاهد احکام کلیای هستیم که بیارتباط با واقعیت در تکذیب یا تصدیق در ستایش یا تحقیر صادر میشود. هنوز هم شاهدیم آرزو بهجای راهکار تبلیغ میشود. آن قهرمان دوران که در تبعید به حضیض ذلت میافتد، قهرمانان امروز را بهیاد میآورد که بیشناخت دقیق از آبوخاک خویش، بیکمترین ابزارآلات (بخوان تشکیلات)، آرزو تبلیغ کرده، تنها تعصب و تندی میآفرینند و پیکار جانفرسای مردم برای نان و هوای تازه را تجزیه و تضعیف میکنند.
وقتی این بستر تفکری که علی مصفا بازتاب میدهد را ميپسنديد و آرزو میکنید ادامه یابد، آنگاه با خود میگویید: کاش در این داستان در زندگی تبعیدیهای دورههای مختلف، تعمق بیشتری میشد و نمونههای مناسبتری انتخاب میشد تا بستری مناسبتر برای تعمق و تفکر فراهم آید. مثلاً و تنها برای نمونه، اشاره به زندگی مخالفان درونسازمانی در تبعید در اروپای شرقی، میتواند موقعیتهای مناسبی برای چالشهای اخلاقی و انسانی روشنفکران پدید آورد. احمد قاسمی، از رهبران حزب توده ایران و از روشنفکرترین و فرهیختهترین ایشان بهدنبال اختلافات در داخل حزب، در دوران تبعید بههمراه چند نفر دیگر انشعاب کرد و درحالیکه ازنظر حزب برادر (حزب کمونیستی چکسلواکی) هم عنصر نامطلوب بهشمار میرفت، در شرایط بسیار دشواری قرار گرفت. او میتوانست با اظهار ندامت و تمکین به حزب یا دولت ایران، زندگی بسیار خوبی برای خود، خانواده و همسری که عاشقش بود فراهم کند. بسیاری کمتر از او، تنها با یک ندامتنامه بازگشتند و به بالاترین مقامات دست یافتند. داستان سرسختی ایدئولوژیک او در یک کلبه کارگری نزدیک پراگ، همراه با درد، بیماری، گرسنگی، تنهایی و مقاومت او در برابر کمیته مرکزی و رهبرانی که بیشترین امکانات را در اختیار دارند، شرح دردناکی است که در نامههای او به همسرش همچنان با امیدواری روایت میشود. کتابنامههای او به همسرش که اخیراً منتشر شده، روایتگر سناریویی است در انتظار نویسنده! مثال دیگر؛ سروان قبادی که مسئول فرار رهبران حزب توده بود و با ایشان به شوروی گریخت، در مواجهه با اوضاع شوروی دچار سرگشتگی عمیقی شد. وقتی حزب کمونیست شوروی خواست این سرگشتگی را با ریاست یک میخانه در مسکو و حقوق بازنشستگی درمان کند، قبادي اما تصمیم نهایی برای بازگشت را گرفت و بلافاصله پس از بازگشت به کشور اعدام شد و... دهها داستان دیگر.
انتخاب رذلترین شخصیتهایی که برای دولت کمونیست، جاسوسی رفقای خود را میکردند (که براساس اسناد سازمان امنیت آلمان شرقی و چکسلواکی واقعاً وجود داشتهاند)، توسط نویسنده بهعنوان نماینده تبعیدشدگان باعث تعیینتکلیف زودرس بیننده و صدور حکم برای آن فرد و آن جریان میشود. چنین حکمی نهتنها با بستر تفکر تناقض دارد بلکه با روح کلی «نبودن» بهعنوان داستان مدرنی که روایت میکند و حکم صادر نمیکند، در تناقض است.
یادداشت روز دوشنبه، روزنامه شرق
در ستایش تغییر
پرسید تو که سیوچند سال است به کار مغز میپردازی، بگو ببینم مهمترین خاصیت مغز چیست؟
تردید نکردم، گفتم: تغییر.
واقعاً همینطور است. مغز بیش از هر خاصیت دیگری قابلیت تغییر دارد. گاه تعجب میکنی وقتی در سنین نهچندان پایین هنگامی که یکی از دو نیمکره مغز بهدلیل سکته مغزی کاملاً تخریب میشود، چگونه زندگی فقط با یک نیمکره ادامه مییابد. سلولهای زنده بخشی از وظایف سلولهای مرده راهم یاد میگیرند.
وقتی انسانی را میبینی که در آسمان چندینبار چرخ میزند و روی پا به زمین میآید از تغییر مغز و سیستم عصبی تا این حد در شگفت میشوی. وقتی داستان انسان رذلی را میخوانی که یک عمر جاسوس فاشیسم ایتالیا بوده، اما در نهایت آنقدر رذل نیست که دهها پارتیزان را به کشتن بدهد و تغییر میکند و خود به اعدامشوندگان میپیوندد و هزاران مثال دیگر در توانایی مغز برای تغییر، در حیرت میمانی.
سلولهای مغز پلاستیکترین (به معنای تغییرپذیرترین) پدیده جهان هستی هستند. تغییر آنها تا سنین بالا و حتی در مغز بالغ، هم ساختاری است، هم عملی؛ یعنی هم شکل و تعداد و هم عملکرد سلولهای مغزی تغییر میکنند. آموزش و تمرین حتی در سنین بالا با وجود بیماریهایی نظیر آلزایمر هم هنوز آنها را تغییر میدهد. کیفیت تغییر هم شگفتانگیز است. این درست که هر فعالیت فکری و فیزیکی مغز را چاقتر میکند؛ همان تأثیری که ورزش و بدنسازی روی عضلات بدن و بازو میگذارد، اما این تمام داستان نیست. گاه در کسانی که تحصیلات، شغل و تلاش فکری زیاد در بخش عمده زندگی داشتهاند، در امآرآی، مغز آنها را عملاً کوچکتر میبینید، تحلیل رفته، اما کوچکترین اثری از اختلال حافظه و شناخت دیده نمیشود. سلولهای مغز کوچک و/یا کم شدهاند، اما کارایی آنها دست نخورده یا حتی بیشتر شده تا بتوانند سلولهای مرده را هم جبران کنند. مشاهدهای که تصویربرداری از مغز برای تشخیص دمانس بدون معاینه و شرح حال را مطلقاً بیفایده میکند. اینها و هزاران مثال دیگر هر روز در پیش چشم در انتظار چشمهایی بینا هستند تا از آنها درس بگیرند.
گوهر تغییر، محترمترین بخش وجود انسانی است. تنها اشیا تغییر نمیکنند. یک عمر بر یک حرف ماندن و یک روز تحت تأثیر تجارب و اطلاعات جدید درست بر خلاف آن گفتن، والاترین خصیصه انسانی است.
برعکس گاه وقتي یک حادثه بزرگ و تاریخی هم رخ میدهد، هیچ تأثیری بر رویکرد و عقاید افراد نمیگذارد. وقتی افراد هر حادثه تاریخی، هر چقدر تکاندهنده و بالقوه تغییرآفرین را فقط با تصورات قبلی خود درک میکنند و یک حادثه منفرد را که اطلاعات آن هم از مجازی واحدی به ایشان میرسد با برداشتهایی صد درصد متفاوت از یکدیگر بسته به تصورات غیر قابل تغییر قبلیشان تفسیر میکنند، بدتر از آن، هر حادثه جدیدی را دلیلی بر دانستههای قبلیشان بهشمار میآورند؛ کسی که تغییر را والاترین گوهر وجود میداند، چه احساسی باید پیدا کند؟
/channel/bzyad
بازیهای کامپیوتری .بیماریزا؟
✍🏻بابک زمانی
▪️کمتر موضوعی را در ارتباط با مغز میتوان یافت که تا این حد مورد سوءتفاهم قرار گرفته باشد. از یک سو میتوان پذیرفت نفس بازیهای کامپیوتری یکی از جذابترین و برانگیزانندهترین سرگرمیهای مدرن است؛ تا آنجا که میرود تا جزء یکی از لذتبخشترین تجربیات کودکی درآید. از سوی دیگر در بسیاری از موارد نهتنها با تمرینات فکری و سرعت عمل همراه است، بلکه حداقل تفریح سالمی است.
▪️اما باید پذیرفت در بسیاری از موارد این وسیله یا این ظرف با محتوای مناسبی مورد استفاده قرار نمیگیرد؛ در حالی که با استفاده از این امکانات کامپیوتری میتوان بسیاری از اهداف آموزشی را نیز به نحوی لذتبخش و سرگرمکننده تحقق بخشید. پس اشکال در خود بازیهای کامپیوتری نیست، بلکه در برنامهها و برنامهنویسانی است که فقط بهدنبال هیجان هستند و میدان را نیز در برابر خود از رقیب خالی میبینند؛ رقبای بالقوهای که میتوانند از این فناوری ضمن سرگرمی، در آموزش نیز بهرهبرداری کنند.
▪️اما سوءتفاهم دیگری که وجود دارد در ارتباط با بیماریهای مغزی است. بسیاری از والدین بیماران مبتلا به «اپی لپسی» و حتی «میگرن» فرزندان خود را از این بازیها بر حذر میدارند. واقعیت این است که بخش بسیار کوچکی از حملات تشنجی هستند که تنها عامل برانگیزانندۀ آنها تحریکات نورانی از جمله بازیهای کامپیوتری است. بخش بسیار مهمتر، بیمارانی هستند که در آنها تحریکات نورانی صرفاً «یکی» از تحریکات متعددی است که باعث ایجاد یک حملۀ تشنجی میشود.
▪️بر فرض اجتناب از این بازیها، باز هم خطرات دیگری وجود دارد که در بسیاری از موارد نمیتوان همۀ آنها را منع کرد و بر فرض ممانعت نیز، ممانعت از بسیاری غذاها و بسیاری از فعالیتها بهشدت کیفیت حیات بیمار را به خطر خواهد انداخت.
در هر حال محروميت از بازيهاي كامپيوتر تشخيصي أست كه طبيب بايد بدهد و گاه ميدهيم
▪️پس در چنین مواردی اولویت با تغییر استعداد ذاتی بیمار است، نه اجتناب از محرکهای محیطی که این کار عمدتاً با استفاده از داروها صورت میگیرد. به قول یکی از استادان نهچندان معروف، درمان «اپی لپسی» تنها شامل سه اصل کلی است: ۱. درمان منظم دارویی، ۲. درمان منظم دارویی و ۳. درمان منظم دارویی.
▪️اما نکتۀ دیگر این است که بسیاری از کودکان از این بازیها بیش از حد متعارف استفاده میکنند. استفادۀ بیش از حد از این بازیها در کسانی که سابقۀ هیچ بیماری ندارند، باعث هیچگونه بیماری مغزی خاصی نمیشود، اما بهطور کلی کار پسندیدهای نیست؛ زیرا کودک را تنبل میکند و باعث کاهش فعالیتهای فیزیکی او میشود که این امر اصلاً مطلوب نیست.
▪️نکته اینجاست که بسیاری از والدین برای تربیت فرزندان خود از طب مایه میگذارند، یعنی به بهانۀ بیماری، کودک را از این بازیها محروم میکنند. باید توجه داشت این کار باعث «طبی»شدن بسیاری از فعالیتهای زندگی ما میشود؛ فعالیتهایی که پزشکیشدن آنها مشکلی را حل نمیکند، بلکه آنها را به دارو و دوا هم آلوده میسازد. ممانعت فرزندان از بازیهای کامپیوتری یک مسئلۀ فرهنگی و تربیتی است که باید با همان شکل و راهحلهایی از همان جنس، برخورد و مداوا شود. کم نیستند مواردی که بد هستند و توصیه نمیشوند، اما بیماریزا نیز نیستند.
▪️اعتقاد به بیماریزا بودن محدود به بازیهای کامپیوتری نیست. خود کامپیوتر و اینترنت هم در مظان اتهامات سنگینی قرار دارند. معلوم نیست اگر این اعتقادات رایج بین مردم در مورد بیماریزا بودن مانیتور و کامپیوتر خیلی جدی گرفته شود و جوانان به تمام دستورات والدین خود در اجتناب از اینها گوش فرا دهند، سرنوشت دنیا از لحاظ پیشرفتهای فناورانه به چه شکلی درخواهد آمد؟
🗞️ پارهای از متن «از پزشکی خرج نکنید» که در شمارهٔ ۱۴۶ ماهنامهٔ مدیریت ارتباطات به چاپ رسیده است.
🔻نسخهٔ چاپی ماهنامه را از دیجیکالا و نسخه دیجیتال آن را از مگیران و طاقچه تهیه کنید. برای تهیه اشتراک با ۸۸۳۵۶۰۷۶ تماس بگیرید.
/channel/bzyad
يادداشت روز يكشنبه هم ميهن
تاریخ خطرناک
#یادداشت| بابک زمانی، نورولوژیست و نویسنده
میگویند گذشته چراغ راه آینده است! و این نگاهی است به جنبههای مثبت تاریخ یا جنبههایی که میتواند مثبت باشد؛ اما تاریخ میآموزد که کس از او نیاموخت. تاریخ تنها حاوی درسهایی که باید یاد بگیری، اما نمیگیری، نیست. تاریخ نهتنها بهمعنای آنچه میخوانیم، بلکه بهعنوان آنچه ذات ما با آن سرشته شده، پدیدهای است که میتواند بهغایت خطرناک هم باشد. تاریخ بهندرت به چنین وجهی از تاریخ واکنش نشان داده است.
نورنبرگ یکی از معدود واکنشها بود؛ در نورنبرگ حتی نیچه را هم بهخاطر اشاراتش به آلمان بزرگ و کلماتی قصار علیه یهودیان محکوم کردند. نیچه حتی هیتلر را هم ندید، اما سالها بعد از مرگ او و روی کار آمدن هیتلر، طی مراسمی عصای او را به هیتلر هدیه کردند و این همان تعلیمی بود که او همواره در مراسم دست میگرفت.
لشکرکشی موسولینی به آفریقا و لیبی هم چیزی نبود جز بازسازی تاریخ روم باستان برای فریب عوام و تثبیت قدرت. ترور فردیناند، ولیعهد اتریش هم انتقام تاریخی صربها بود؛ انتقامی که تا دهها سال بعد و تا بعد از فروپاشی اتحادیه پوشالی یوگوسلاوی هم بارها و بارها مبادله شد و گورهای دستهجمعی بسیار آفرید.
راستی چگونه میتوان از تاریخ خطرناک فاصله گرفت و همین امروز را زیست؟ تاریخ نشان داده، دوری هرچه بیشتر از تاریخ، یعنی هرچه تاریخ کوتاهتر، پیشرفت و آزادی؛ آسانتر. درحالیکه مهد تمدن بشر در بینالنهرین (عراق و سوریه فعلی) و جلجتا در آتش کینه و تعصب میسوزد، تمدنهای کوتاهترِ ایران و مصر هم تنها اندکی بهترند.
راه پیشرفت در کانادا و استرالیا که برساختهایی مدرنتر از اروپا هستند، راه پیشرفت بسیار هموارتر و آسانتری است. در مناطقی که تا همین چندده سال پیش مناطقی بسیار عقبافتاده بودند و مردم و حاکمانش ادعای تاریخ و باد در غبغب نداشتند، سرعت پیشرفت (و نه طبیعتاً مطلق آن) بسیار سریعتر بوده؛ مانند دوبی و کشورهای حاشیه خلیجفارس. شاید ازاینمنظر هرجا تعصبات انباشتشدهی چندهزارساله وجود دارد، کار دشوارتر است؛ تا جایی که چیزی وجود ندارد و ادعایی هم نیست!
B2n.ir/x79921
@hammihanonline
يادداشت روز دوشنبه شرق
دادگاه
خانم دکتر جراح بعد از کمیسیون تجدیدنظر پزشکی قانونی به دلیلی نامعلوم درگذشت !
پیشتر گفته بود «مرا بکارید چیز بهتری رشد خواهد کرد»؛ جملهای که از یک افسردگی بسیار عمیق برمیخیزد. زنی که بیشترین کارایی در کمک به دیگران را دارد با بالاترین تواناییها و بیشترین دانشی که در قطع ارتباط کامل با جهان خارج میتوان داشت، به رفتن زیر خاک میاندیشد؛ آن هم به این دلیل که خود را عبث و بیهوده میپندارد. تنها تردید جدی در کار یک پزشک، کسی که فلسفه وجودیاش مفید بودن است، میتواند انسانی را تا بدین حد از خود بیزار کند. وقتی به این نقطه رسید که با توهینآمیزترین لحن با کسی که قصدی جز خدمت نداشته، برخورد کردند، وقتی دستی به گریبانی دراز شد و کف دستی به گونهای برخورد کرد؛ از آن پس مهم نیست خودکشی کند یا با به پایان رسیدن انرژی حیاتیاش مغلوب یک بیماری شود. یا با همین احساس دوباره چون موجودی از درون تهیشده به کار برگردد. او دیگر آن آدم قبلی نخواهد شد.
تجربه حضور در دادگاههای پزشکی قانونی یکی از سنگینترین و فراموشنشدنیترین تجربیات هر پزشکی در ایران است. آنچه از آن بهعنوان «دادگاه» نام بردم، در واقع کمیسیونهای کارشناسیای است که قرار است به یک قاضی که کارشناسان و متهمان و شاکیان او را نمیبینند، برای قضاوتش نظریه کارشناسی بدهند. اما از نظر سنگینی فشاری که بر پزشک وارد میشود، تأثیر آن از هر دادگاه دیگری بیشتر است. بهخصوص که گاه کارشناسان هم که بهصورت اتفاقی از بین سایر متخصصان مرتبط انتخاب میشوند، بهدلیل کمبود تجربه و عدم وجود جلسه توجیهی خود را نه در هیئت یک کارشناس، بلکه در هیئت قاضی یا حتی استاد دیده، در مواجهه حضوری با پزشک متهم درس میپرسند یا سرزنش میکنند. گاه اختلاف سنی کارشناس با متهم نیز مزید بر علت میشود.
در شرایطی که در کشور هیچگونه نظارتی بر کار پزشکی وجود ندارد تا تشویق و تنبیه پابهپای هم انجام شوند، دادگاه پزشکی قانونی تنها مرجعی است که میتواند نسبت به کیفیت کار پزشک اظهارنظر کند. این کمیسیون فقط به درخواست بیمار شاکی برگزار میشود. در صورتی که ثابت شد پزشک تقصیری نداشته، هیچ راهبی برای جبران ساعات از دست رفته طبیب و فشار سنگینی که در جلسات کارشناسی متحمل شده، وجود ندارد. حتی اگر کمیسیون به این نتیجه برسد که طبیبی که از او شکایت شده یا طبیب دیگری در تیم معالج کاری خارقالعاده کرده و تصمیم اخلاقی شجاعانهای گرفته، هیچ راهی برای تقدیر و تشکر از او وجود ندارد. در هیچ جای دیگری تا این حد نظارت بر کار پزشکی تعطیل نشده و همهچیز به شکایت یک فرد که ممکن است اطلاعات پزشکی چندانی نداشته باشد، به مصداق چشم در برابر چشم، سپرده نشده است! در همهجا بیمهها و دولتها که پرداختکنندگان اصلی هزینههای درمان مردم هستند، حق و وظیفه خود میدانند که بر نحوه به مصرف رسیدن هزینهای که میکنند، نظارت داشته باشند و پزشکان را در این راستا هم با تشویق و هم با تنبیه جهت دهند. در جایی که این نهادها هزینههای واقعی را میپردازند، چارهای جز این متصور نیست. یکی از دلایل عدم نظارت در کشور ما شاید این باشد که بیمهها میدانند هزینه واقعی را نمیپردازند و ناظر و بیمهگر هر دو دولتی هستند. بهعلاوه در صورت بروز خطا نیز در همهجای دنیا مکانیسمهایی وجود دارد که فقط موارد مشکوک به سوءقصد یا عدم صداقت به دادگاه ارجاع میشوند و در مواردی که در جریان تلاش صادقانه گروه درمان خطایی رخ داده یا نتیجه مطلوب به نظر نمیرسد، کار در کمیسیونهای متعدد پزشکی در داخل بیمارستان یا نمایندگان بیمه طبیب و بیمار فیصله مییابد و بیمار و بستگان او هم با دقت از علت قضیه اطلاع پیدا میکنند. واقعیت این است که بسیاری از شکایات فقط به خاطر اطلاع از دلیل عارضه پیشآمده است، نه جبران مالی و واقعیت دیگر نیز این است که در بسیاری موارد متأسفانه تیم درمان خود هیپوتزی برای عارضه ایجادشده ندارند. جلسه «مرگومیر و عوارض» که باید در هر بیمارستانی در چنین مواردی تشکیل شود، در اکثر موارد تعطیل یا به شکل صوری درآمده است.
از اینها گذشته، کمیسیون پزشکی قانونی اکثراً پذیرای پزشکانی است که به کار پزشکی معمول و متعارف اشتغال دارند، نه افراد و پزشکانی که با اشتغال به طب سنتی و ایرانی و نظایر آن حداقل کارشان تأخیر در درمان بیماریهاست. در اینگونه موارد معمولاً بیماران شکایت نمیکنند. بهعلاوه در کار پزشکی هم آن گروه پزشکانی که به کار درمان و مراقبت از بیماران بدحال میپردازند، در معرض خطر بیشتری هستند. بسیاری از شکایات به خاطر تلقی عمومیای است که از پزشکان در عرصه عمومی پدید آمده است.
يادداشت روز دوشنبه صفحه اخر شرق
روز جهاني سكته مغزي
٩ آبان ٢٩ اكتبر روز جهاني سكته مغزي أست . در اين روز همه دست اندركاران تلاش ميكنند يك بار ديگر اهميت سكته مغزي را به جامعه شامل مردم مسيولين و رسانه ها ياد آور شوند .
عليرغم عقب ماندگي شديد كشور در درمان سكته مغزي حاد هم چنين در مراقبت و درمان بيماراني كه از عواقب آن رنج ميبرند هفت سال پيش با تلاش هاي معاونت درمان وزارت بهداشت بِه درخواست انجمن سكته مغزي ايران نتايجي هر چند جزيي و مقدماتي در درمان سكته مغزي پديد آورد . اطلاعات عمومي در اين زمينه رشد كرد و نوعي درخواست عمومي براي سكته مغزي شكل گرفت . متاسفانه در سال هاي اخير بِه دليل تداوم اشكالات ساختاري و تنگدستي شديد در سيستم سلامت پيشرفت هايي كه تنها بِه اتكاي علاقمندي ووتلاش پزشكان جوان شروع شده بود بِه نتايجي كه شايسته بود نرسيد .
اين واقعيت كه پيشرفت هاي سريع و شگفت انگيز درتشخيص و درمان سكته مغزي در دنيا بِه جايي رسيده أست كه بخش مهمي از بيماران سكته مغزي در همان ساعات اول بِه شرط وجود تكمولوژي و فرهنگ مناسب قابل درمان شده اند هدف را در حالي كه ما در حال درجا زدن هستيم هرچه دورتر وودورتر ميبرد .
در سال هاي گذشته در روزجهاني سكته مغزي نورولوژيست هاي جوان در سراي محلات شهرهاي بزرگ حضور پيدا ميكردند ودر مورد ضرورت درمان در ساعات اوليه اطلاع رساني ميكردند بعلاوه در ميادين و پارك ها هم اين اطلاع رساني صورت ميكرفت كه نتايجي خارج از تصور داشت . امروزه اكثريت بيماران از ضرورت درمان سكته مغزي در ساعات اوليه اطلاع پيدا كرده اند و درمان وريدي در بسياري از بيماران انجام ميشود اما درمان ترومبكتومي كه بِه معناي درآوردن لخته از مغز بيمار در ساعات اوليه أست و در حال حاضر در اكثر مناطق دنيا در حال انجام ميباشد هنوز در كشور ما بِه شكل يك برنامه سيستماتيك آغاز نشده أست . بعلاوه در كشور ما هنوز براي مراقبت از كساني كه بطور مزمن دچار ناتواني ناشي از سكته مغزي و ساير بيماري هاي پيشرونده مغزي هستند امكانات منسجم و با دست پر وجود ندارد .
بايد تاكيد كرد هر دو اينها يعني اورژانس هاي پزشكي و مراقبت از بيماران ناتوان از بديهي ترين و ابتدائي ترين وظايف دولت هاست .بسياري از اين بيماري ها بِه دلايل مختلف مثل تطويل حيات بِه دليل امكانات جديد عزشكي نتيجه زندگي در جوامع مدرن هستند . استفاده از امكانات مدرن بدون آمادگي براي درمان و مراقبت بيماري هايي كه در سالمندي شيوع بيشتري دارند يك تناقض بزرگ ميباشد
در مورد سكته مغزي بايد گفت از لحظه اي كه بيمار مبتلا بِه سكته مغزي ميشود تا زماني كه بِه مركز توانبخشي براي مراقبت هاي بعدي منتقل ميگردد همه و همه بخشي از يك مسيوليت دولتي هستند و نه خانوادگي !
بخصوص اگر بيمار كارگر يا كارمندي باشد كه هر ماه حق بيمه روز مبادا را بِه همراه حقوق دريافتي دهها سال پرداخت كرده باشد
پيشرفت هاي شگفت انگيز در درمان سكته مغزي در سال هاي اخير يكي هم بِه اين دليل أست كه پرداخت كنندگاني كه بايد هزينه هاي واقعي درمان مردم را پردازند درمان سكته مغزي حاد با تمام هزينه هايش را بسيار ارزان تر از نگهداري از خيل عظيم بيماران ناتواني يافته اند كه عدم النفع بِه معناي محروميت جامعه از خدمات آنها تنها يكي از عواقب پر هزينه سكته مغزي ميباشد
بايد پرسيد آيا امسال هم در روز جهاني سكته مغزي پزشكان جوان جريت ميكنند مردم را در سكته مغزي حاد بِه بيمارستان هايي دعوت كنند كه تنها امكان پيش پاي مردم هستند اما نواقص بيشمار آنها را خود مردم در همان جملات اول ابراز ميكنند ؟
/channel/bzyad
يادداشت روز دوشنبه صفحه اخر شرق
صدقات، سنت و فرهنگ
در خبرها بود که یک چشمپزشک گیلانی 400 میلیارد تومان به سیستم سلامت اهدا کرده است. اولین سؤالی که به ذهن میآید این است که چرا اینگونه اخبار را خیلی کم میشنویم؟ چرا اهدای امکانات و صدقات به سیستم سلامت اینقدر کم شده است؟ آن هم در حالی که شاهدیم تجمیع سرمایههای کلان به موازات سقوط هرچه بیشتر طبقه متوسط هر روز بیشتر و بیشتر جریان دارد.
چرا صاحبان سرمایه و امکانات، بخشی از سرمایههای خود را چون گذشته وقف سیستم سلامت نمیکنند؟ بیمارستان آموزشیای که سالهای طولانی است من در آن مشغول به کار هستم، اساساً به نام فردی است که بیش از نیمقرن پیش سرمایه خود را برای ساخت آن اهدا کرد. بیمارستانهای دیگری هم در شهر به همین ترتیب به نام افراد هستند، اما در بسیاری از بیمارستانها و مراکز درمانی هم همه میدانند افرادی صاحب نفوذ و قدرتمند ضمن اهدای زمین و امکانات برای جلب سایر امکانات و مجوزهای دولتی هم پشت بسیاری از بیمارستانهای موجود در شهر تهران بودهاند. نامهایی که هنوز بعد از دهها سال وقتی نام آن بیمارستانها برده میشود، نام آن افراد هم به ذهن میآید.
در سیستم سلامت بینالمللی بخشی از منابع مالی سلامت توسط نهادهای خیریه و مذهبی تأمین میشود. بسیاری از فِرَق مذهبی بقای نام و تقدس خود را در تلاش برای تأسیس و تأمین یک بیمارستان یا مرکز درمانی مییابند. بیمارستان توانبخشی «سانتا لوچیا» بهعنوان بزرگترین مرکز توانبخشی اروپا که من بازدید کردم و بسیاری مراکز دیگر در اروپا توسط واتیکان تأمین مالی میشوند.
اما چرا این روند از چند ده سال پیش در کشور ما متوقف یا بسیار کُند شده است؟ چرا تنها بیمارستان بزرگی که به شکل مغز در شمال تهران ساخته شده و نام افراد بزرگی را به ذهن میآورد، سالهاست کنام موش و سوسک شده است؟
بیتردید این جابهجایی در اذهان عمومی دلایلی عینی دارد که باید به آنها توجه کرد و آنها را کاوید، بهخصوص در زمانی که سیستم سلامت کشور بهشدت از کمبود منابع مالی در تنگناست.
- در سالهای گذشته این تلقی که سیستم سلامت جزئی از خدمات دولتی است که دولت باید بهرایگان در اختیار همه بگذارد، این موضوع را که خدمات سلامت، چه به شکل خصوصی و چه به شکل عمومی، نیازمند هزینههایی است که باید از منابعی تأمین شود، از اذهان عمومی دور کرد.
- گسترش شبهعلم به جای دانش پزشکی هم از اهمیت تخصیص سرمایه برای سلامت در اذهان عموم میکاهد. در نظرگاه عوام (که بخش فزایندهای از مسئولان هم در آن اشتراک دارند)، وقتی درمان سختترین بیماریها با نوعی رژیمهای غذایی و داروهای گیاهی قابل علاج است، چه نیازی است به این همه هزینه و مکان و دردسر.
- وقتی پزشکی مدرن که توسط گروهی سودجو به نام پزشک اعمال میشود، باعث زحمت و عوارض شیمیایی مختلف و اعتیاد به این داروهای مضر میشود، راستی چرا باید سرمایهای را که از طرق دیگر میتواند آخرت را تأمین کند، به این کار اختصاص داد و عموم مردم را به دردسر انداخت؟!
مقصود آنکه تلقی عمومی از پیچیدگیهای فناوری مدرن پزشکی بیتردید بر اختصاص منابع مالی به کار سلامت مؤثر میافتد.
- عامل دیگر شاید برآمدن صاحبان سرمایه جدیدی باشد که با سنتهای اشرافیت و ثروتمندی آشنا نیستند. با وجود امکانات مالیای که با سرعت زیاد و گاه با زحمات اندک فراهم آمدهاند، ذهنیات در همان ذهنیات خردهسرمایهدارانه قدیم که بر هزینه قطع نظر از درآمد متمرکز شده است، درجا میزنند. صدقات و مبرات خود را هم یا انجام نمیدهند یا به همان اشکال نمادین و سنتی سابق انجام میدهند و بهخصوص آن گروه نوسرمایهدارانی که به اقشار سنتی تعلق دارند و در سالهای اخیر تعدادشان رو به فزونی است، قطع نظر از عدم درک مسئولیت سرمایهداری و سرمایهداشتن در قبال مردم، به دلایل پیشگفته و ناباوري نسبت به دانش طب هم از تخصیص منابع سر باز میزنند.
- عدم وجود سازمانها و انجمنهای مردمنهاد حمایت از بیماران هم که پیگیر سرمایهگذاریهای «کلان» در سیستم سلامت باشند، یکی دیگر از دلایل است.
حالا میتوان دریافت چرا تنها یک چشمپزشک، سرمایه قابل توجهی را به سلامت اختصاص داده است. صدقات کلان در سیستم سلامت نیازمند درک و فرهنگ بالاتری است.
/channel/bzyad
فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده یار آشنای من
کزو بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعبتر
که کس امان نیابد از بلای او
شراب او ز خون مرد رنجبر
وز استخوان کارگر غذای او
همیزند صلای مرگ نیست کس
که جان برد ز صدمت صلای او
همیدهد ندای خوف و میرسد
به هر دلی مهابت ندای او
همی تند چو دیوپای در جهان
به هر طرف کشیده تارهای او
چو خیل مور، گرد پاره شکر
فتد به جان آدمی عنای او
به هر زمین که باد جنگ بر وزد
به حلقهاگره شود هوای او
در آن زمان که نای حرب دردمد
زمانه بینوا شود ز نای او
به گوشها خروش تندر اوفتد
ز بانگ توپ و غرش و هرای او
جهان شود چو آسیا و دم به دم
به خون تازه گردد آسیای او
رونده تانک، همچو کوه آتشین
هزار گوش کر کند صدای او
همی خزد چو اژدها و درچکد
به هر دلی شرنگ جانگزای او
چو پر بگسترد عقاب آهنین
شکار اوست شهر و روستای او
هزار بیضه هر دمی فرو هلد
اجل دوان چو جوجه از قفای او
کلنگ سان دژ پرنده بنگری
به هندسی صفوف خوشنمای او
چو پاره پاره ابرکافکند همی
تگرگ مرگ، ابر مرگزای او
به هرکرانه دستگاهی آتشین
جحیمی آفریده در فضای او
ز دود و آتش و حریق و زلزله
ز اشک وآه و بانگ های های او
به رزمگه «خدای جنگ» بگذرد
چو چشم شیر، لعلگون قبای او
امل، جهان ز قعقع سلاح وی
اجل، دوان به سایهٔ لوای او
نهان بگرد، مغفر و کلاه وی
به خون کشیده موزه و ردای او
به هر زمین که بگذرد بگسترد
نهیب مرگ و درد، ویل و وای او
دو چشم و کوش دهرکور و کر شود
چو برشود نفیر کرنای او
جهانخوران گنجبر به جنگ بر
مسلطند و رنج و ابتلای او
بقای غول جنگ هست درد ما
فنای جنگبارگان دوای او
زغول جنگ وجنگبارگی بتر
سرشت جنگباره و بقای او
الا حذر ز جنگ و جنگبارگی
که آهریمن است مقتدای او
نبینی آنکه ساختند از اتم
تمامتر سلیحی اذکیای او؟
نهیبش ار به کوه خاره بگذرد
شود دوپاره کوه از التقای او
تف سموم او به دشت و درکند
ز جانور تفیده تاگیای او
شود چو شهر لوط، شهره بقعتی
کز این سلاح داده شد جزای او
نماند ایچ جانور به جای بر
نه کاخ وکوخ و مردم و سرای او
به ژاپن اندرون یکی دو بمب از آن
فتاد وگشت باژگون بنای او
تو گفتی آنکه دوزخ اندرو دهان
گشاد و دم برون زد اژدهای او
سپس بهدم فروکشید سر بسر
ز خلقو وحشو طیر و چارپای او
شد آدمی بسان مرغ بابزن
فرسپ خانه گشت کردنای او
بود یقین که زی خراب ره برد
کسی که شد غراب رهنمای او
به خاک مشرق از چه روزنند ره
جهانخوران غرب و اولیای او
گرفتم آنکه دیگ شد گشادهسر
کجاست شرم گربه و حیای او
کسی که در دلش به جز هوای زر
نیافریده بویه ای خدای او
رفاه و ایمنی طمع مدار هان
زکشوری که کشت مبتلای او
بهخویشتنهوان و خواری افکند
کسی که در دل افکند هوای او
نهند منت نداده بر سرت
وگر دهند چیست ماجرای او
بنان ارزنت بساز و کن حذر
زگندم و جو و مس و طلای او
بسان کَه کِه سوی کَهرُبا رود
رود زر تو سوی کیمیای او
نه دوستیش خواهم و نه دشمنی
نه ترسم از غرور وکبریای او
همه فریب و حیلتست و رهزنی
مخور فریب جاه و اعتلای او
غنای اوست اشگ چشم رنجبر
مبین به چشم ساده در غنای او
عطاش را نخواهم و لقاش را
که شومتر لقایش از عطای او
لقای او پلید چون عطای وی
عطای وی کریه چون لقای او
*
*
کجاست روزگار صلح و ایمنی
شکفته مرز و باغ دلگشای او
کجاست عهد راستی و مردمی
فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست دور یاری و برابری
حیات جاودانی و صفای او
فنای جنگ خواهم از خدا که شد
بقای خلق بسته در فنای او
زهی کبوتر سپید آشتی
که دل برد سرود جانفزای او
رسید وقت آنکه جغد جنگ را
جدا کنند سر به پیش پای او
*
*
بهار طبع من شگفته شد، چو من
مدیح صلح گفتم و ثنای او
برین چکامه آفرین کند کسی
که پارسی شناسد و بهای او
بدین قصیده برگذشت شعر من
ز بن درید و از اماصحای او
شد اقتدا به اوستاد دامغان
«فغان از این غراب بین و وای او
ملك الشعراي بهار
/channel/bzyad
ادامه از پست قبل
عدم وجود تجربه سياسي و اتكاي صرف بِه مطالعه متون ماركسيستي كه آن را هم بِه دشواري تهيه ميكردند و كتاب هايي كه بدون جانبداري از يك تفكر خاص ترجمه و تكثير نميشدند باعث شده بود برداشت هايي مكانيكي و بسيار بدوي از وقايع انقلاب روسيه و نقش لنين و بلشويك ها صورت بگيرد .همانند سازي هايي كه نتايجي بسيار مخرب بر وقايع كشور در سالهاي بعد بر جا گذاشت .
دولت موقت بازرگان حتي از نظر نام هم دولت موقت كرنسكي را بِه ياد مي آورد . در انقلاب روسيه جبهه اي از انقلابيون از ملي گرا تا آنارشيست و كمونيست در فوريه ١٩١٧ تزار را ساقط و حكومت موقت برقرار كردند در اين فاصله لنين كه بِه عنوان يك رهبر تبعيدي با شكوه و جلال از المان وارد مسكو شد از همان ابتدا شعار تمام قدرت بِه دست شوراها و انحصار قدرت در دست بلشويك ها را داد و در نهايت در اكتبر كودتاي بلشويكي فيروز شد كرنسكي ساقط و حكومت شوروي برقرار شد .
در سال ٥٨ هر كدام از رهبران گروه هاي چپ خود را در نقش لنين ، گروه خود را بلشويك ،ساير گروه هاي چپ را منشويك و اس آر و جبهه ملي را حزب كادت يا حزب ليبرال هاي روسيه ميديد دولت موقت را دولت كرنسكي ووظيفه خود را تلاش براي برقراري حكومت بلشويكي در همان فاصله كوتاه ميديد . از نظر او ساير گروه هاي چپ بِه نوعي داراي تمايلات بورژوازي بودند و ليبرال هم كه سالها نشانه مدارا و آزاديخواهي بود بر اثر آثار لنين تبديل بِه فخش و ناسزا شد. بنابراين چندين گروه بِه زعم خود درحال گذار از فوريه بِه اكتبر بودند و خود را حقيقت مطلق ميپنداشتند .هر كدام در دانشكاه نماينده و دفتري داشتند و نزاعي ايديولوژيك بين همه آنها جريان داشت . كپي برداري از انقلاب روسيه بِه شكل دفاع از به اصطلاح بخش خرده بورژوازي حاكميت در برابر ليبرال هايي كه آن موقع ظاهرا دست بالاتري داشتند برداشتي يكسره غلط و خطرناك بود كه كليه آزادي هاي مدني منجمله آزادي دانشگاه را بِه دست تخريب سپرد . و اين در حالي بود كه كشور و جامعه بِه شدت نيازمند فضاي دموكراتيك و ليبرال بود و دولت موقت ليبرال يك فرصت استثنائي بِه شمار ميرفت . در صورت وجود خودآگاهي اجتماعي و حمايت جبهه متحدي از مردم از آزاديهاي مدني قطعا باعث برودنده متفاوتي ميشد . يك لحظه حياتي و امكان پذير در تشكيل چنين جبهه اي انقلاب فرهنگي و اتحاد جامعه مدني با هر عقيده و ايدىولوژي اي پايمردي و اتحاد براي باز نگه داشتن دانشگاه بود . جامعه و جوانان از يك سانسور عميق بيرون آمده بودند و در بحث و جدل با يكديگر داشتند سياست را آن هم بِه شتاب زده ترين شكلي تجربه ميكردند . آن زمان تنها دانشگاه آماج اين شتابزدگي و فوران اطلاعات صحيح و نا صحيح نبود كل جامعه در چنين زمين لرزه اي بِه سر ميبرد .اتفاقا شايد بهترين جا براي اين بحث و گفتگوي مسالمت آميز دانشگاه بود در خارج از دانشكاه در همان زمان هم همين تناقضات در سطح جامعه داشت شكلي خشونت آميز بِه خود ميگرفت .نيروهاي چپ بر اساس همان الگو برداري مكانيكي ، بازرگان و دولت موقت را ليبرال يا همان كادت خطاب ميكردند و مورد شديد ترين حمله ها قرار ميدادند و با اين كار داشتند بنياد ليبراليسم و ازادي هايي را كه با انقلاب بِه دست آمده بود بر باد ميدادند نا دانسته ميدان را براي اقليتي از نيروهاي تند روي راست كه ان زمان اقليتي بسيار محدود در ميان مردم اما دست هايي قوي وهوشيار در حكومت داشتند خالي ميكردند . در حالي كه كشور سخت نيازمند گفتگوي دموكراتيك و ليبراليسم بود در حالي كه كشور نيازمند اتحادي سراسري در ميان تمام آزاديخواهان راست و چپ بود همه گروه ها بالاتفاق خواهان نوعي ديكتاتوري بودند آن هم با عجله ! . بخش هايي از حكومت كه بِه درستي وجود دانشگاه را مغاير اهداف بلند مدت انقلابي ميدانست كه قصد داشت در پايه هاي كشور پديد آورد بِه آرامي نظاره گر تركتازي گروه هاي خشك مغزي بود كه با توهم پيروزي حالا داشتند در توهمات خود بِه سمت اكتبر پيش ميرفتند و در واقع ، داشتند بهانه هايي براي حمله بِه دانشگاه فراهم ميكردند و شايد بِه آن ميدان هم ميدادند . سرانجام با اين بهانه كه غلبه سياست بر درس در دانشگاه مانع اهداف آن است كلا دانشكاه و درس و مشق و دانش را تعطيل كردند تا بتوانند جامعه مطلوبي كه اقتدار ايشان را تضمين ميكرد ، سيستمي كه در آن اقتدار و ايده ال هاي خاص مثل كوپل ترمو الكتريك به يكديكر وابسته شده بودند از اساس و زيربنا و نه از روبنا پايه ريزي كنند . درك عواقب موجي كه بِه نام انقلاب فرهنگي بِه راه افتاده بود دشوار نبود . حضور هواداران گروه هايي تند رو كه بيشترين تخاصم را با يكديكر داشتند ( البته بزودي ممكن بود با تمهيداتي و با مديريتي صحيح و در صورت وجود آزادي اين تناقضات چون آتش فشاني پنبه آرام بگيرد و گروه هاي سياسي معقولي كه نياز كشور بود پديد آيد )بهانه اي شد براي تعطيلي دانشگاه .
ادامه در پست بعد👇
یادداشت دوشنبه، روزنامه شرق
مدرسه سکته مغزی/ (خستگی)
جوانان متخصص مغز و اعصابی که در کار سکته مغزی هستند، امسال برای پنجمین سال متوالی مدرسه تابستانی سکته مغزی را برگزار کردند.
شور و هیجانی که در این جوانان هست، هر ناظر ازراهرسیدهای را به اعجاب میآورد، چه رسد به کسی که سالهاست پایین و بالای درمان سکته مغزی در کشور را پی میگیرد، آن را معیاری برای ارزیابی سیستم اجتماعی سلامت در کشور میداند و با افتوخیز آن شاد و ناشاد میشود.
باسواد، پرنشاط و مصمم، زن و مرد هر کدام از شهری دور میآیند. در اتاقی کوچک در قلب یک بیمارستان قلب گرد آمدهاند تا از تجارب خود مدرسهای بسازند برای یکدیگر! دیگر از استادان و شرکتکنندگان خارجی خبری نیست؛ قطع ارتباط بینالمللی کامل شده است. تجاربی مبادله میکنند آکنده از تلاش، امید و البته درد! بله درد! درد کار کردن در شرایطی که هیچچیز آن آماده نیست. درد ساختن همهچیز از صفر! که هیچ، درد مقابله پایانناپذیر با موانع.
وقتی از همهجا ابرهای ناامیدی سایه میاندازند، این جوانان همچنان (یا هنوز) ماندهاند، مهاجرت نکردهاند و میکوشند؛ با وجود آنکه عرصه عمومی از آنچه میگذرد و نیازهایی که دارد مطلع نیست. در همین مرکز همایش باید بهسختی اتاق کوچک سکته مغزی را بیایی. همهجا پر شده است از پوستر گروهی که «موفقیت» میفروشند.
در حالی که هر کدام از این جوانان در شهرهای دور خود یک بار دیگر آخرین روشهای درمان سکته مغزی به شکل درآوردن لخته از داخل مغز را بنیانگذاری میکنند، از کمترین حمایت اخلاقی و مادی برخوردار نیستند.
اولین مبتکران این نوع درمان در دنیا هم آن را در یک بخش آماده سکته مغزی و با امکاناتی که از پیش برای مراقبت از بیماران سکته مغزی فراهم شده بود، ابداع کردند؛ نه با کمترین امکانات و ذهنیات عمومیای که کار را دشوارتر و ترسناکتر میکنند. بادهای دشنام که پزشکان را یککاسه کرده و آماج توهین قرار میدهند، زالوی شبهعلم که از جهل تا مرز انفجار خون مکیده و سیستمی که در برابر هر خرافه و هر چیز غیرضرور به شرط آنکه نابلدترین افراد انجام دهند، گشادهدست است، اما به کار سلامت که میرسد، تنگدستی است با مشتهای بسته. نمیداند که باید اختیار برنامهریزی اقتصاد سلامت را هم باید به مجموعه این جوانان بسپارد.
سکته مغزی و درمان آن که تنها در ساعات اول و به وسیله فناوری پیشرفته و مخاطرهآمیز «ترومبکتومی» امکانپذیر است و در بهترین شرایط به معجزهای اساطیری به دست مخلوق شباهت دارد، در ساعت اول اگر به دست کاردان برسد، از هر سه نفر دو نفر نجات پیدا میکنند.
از یک سو نشانه انسجام و کارایی سیستم سلامت هر کشور و معیار ارزیابی آن بهشمار میرود؛ سیستمی که باید قادر باشد اکثریت بیماران سکته مغزی را در همان دو، سه ساعت اول بعد از شناسایی به مراکزی توانمند منتقل و درمان کرده و سپس پیگیری کند! از سوی دیگر چنین درمانی یکی از وجوه امنیت ملی است. سکته مغزی در تمام سنین و در هر لحظه و با تمام تمهیدات پیشگیریکننده ممکن است به سراغ شما هم بیاید و اگر در شهری زندگی میکنید که این درمان بهتر انجام میشود، قطعاً امنیت بیشتری دارید. همین الان اگر در اهواز، کرمانشاه، تبریز، همدان، مشهد و زنجان زندگی میکنید، قطعاً امنیت بیشتری دارید تا در تهران و شهرهای دیگر!
متأسفانه بسیاری از بیمارانی که این واقعیت را میتوانند تأیید کنند، الان دیگر در میان ما نیستند و بسیاری که ماندهاند، زبانی برای گفتن و تأیید کردن ندارند.
هشدار میدهم با وجود تلاش و امید در میان این جوانان، خستگی در چهرهشان قابل انکار نیست. تا زمانی که سیستم توان تأمین حال و آینده این متخصصان از همه ابعاد را ندارد و این تأمین را به تعرفه وابسته میکند و تعرفه را هم با حقوق فارغالتحصیلانی که از این همه دانشگاه در سراسر کشور بیرون میآیند، مقایسه و محدود میکند (یا میگذارد عوامفریبان مقایسه کنند)، معلوم نیست تا چه زمانی میتوان روی شوق و ذوق و جان اهداشده این جوانان تکیه کرد؟ تا چه زمانی میتوان انتظار داشت یک خانم دکتر جوان 30 شب هر شب آنکال ترومبکتومی یک استان با چند میلیون جمعیت باشد و هر شب استرس کمبود وسایل آنژیو و امکانات پرسنلی کابوس بزرگ او باشد و به جای حقوق و تأمین برای هر ترومبکتومی نیمهشب، 500 هزار تومان معادل 10 دلار، چیزی در حدود دو بار اسنپ آن هم با تأخیر چندماهه دریافت کند؟ معلوم نیست تا چه زمانی اینگونه جوانان میتوانند با این خستگی در برابر وسوسه مهاجرت، رفتن و پیوستن به متخصصان سکته مغزی ایرانی دنیا (که تعدادشان چندین برابر داخل کشور است) مقاومت کنند؟
/channel/bzyad
یادداشت دوشنبه، روزنامه شرق
تفکیک جنسیتی پزشکان
وقتی رئیس شبکه بهداشت لاهیجان بهدنبال دستور یک مقام خارج از سیستم سلامت بخشنامه کرد که در کلیه درمانگاهها و بیمارستانهای تابعه حق ارائه خدمات به افراد بیحجاب وجود ندارد، تنها در فضای مجازی سروصدایی به پا شد و بس. رئیس بهداری استان اعلام کرد به همه مذاهب خدمات ارائه میشود و دغدغه سلامت مردم را دارند، ولی نهتنها آن بخشنامه را ملغی اعلام نکرد و توضیح نداد با مسئولی که چنین دستور غیراخلاقیای صادر کرده چه برخوردی شده، حتی اشارهای هم ولو گذرا به این بخشنامه نکرد. مردم و رسانهها با سادگی این مصاحبه و آن بخشنامه را به هم مرتبط کرده، ظاهراً راضی شدند و آقای رئیس هم پشت صندلی خود ماند تا روز مناسبی که بتواند تمام منویاتی را که دستور داده شده، اجرا کند. سازمان نظام پزشکی هم پزشکی را که بر خلاف سوگند خود دستور غیراخلاقی را اجرا کرده بود، احضار نکرد، توصیهای هم برای انتخاب اخلاق در برابر دستور و پذیرش تمام هزینههای آن خطاب به پزشکان صادر نکرد. انجمنها و مجامع پزشکی هم خود را به آن راه زدند که گویا این آخرین دستور از این قبیل بوده و بااطمینان از اینکه جاانداختن چنین مسائلی در شرایط فعلی دور از ذهن است، هیچ توصیهای به پزشکان نکردند، یادآوری نکردند که «همکاران عزیز امروز همان روزی است که جانبداری شما از اخلاقیاتی که به آن سوگند خوردهاید و به شما حکم میکند به بیمارتان، قطعنظر از رنگ و عقیده و نژاد یاری برسانید، مورد آزمون قرار میگیرد؛ پایبندی به سوگند و پذیرش هزینههای آن یا جانب اخلاق را رها کردن و رو به دنیا آوردن».
چیزی که از جامعه پزشکی سازمانها و مجامع آن بیرون آمد، تنها و تنها نصایح و شکوههایی بود به شکل بیانیه و کامنت که مخاطبش نه همکاران، بلکه سیستمی بود که اثبات کرده نصیحت و توصیه عقلگرایانه در او کارساز نیست.
حالا یک بار دیگر جامعه پزشکی، سازمانها، انجمنها و مجامع آن در برابر یک چالش جدیتر قرار گرفتهاند. دستور آمده پزشک مرد در جاهایی که درمان زنان صورت میگیرد حضور نداشته باشد.
شاید این دستور حتی از دستور قبلی هم عجیبتر و دور از ذهنتر باشد، چگونه میتوان پزشکان را در محلهای درمانی از نظر جنسیت تفکیک کرد؟ فایده این کار چیست؟ فیذاته توهینی به گروهی مرد و زن میانهسال که چیزی جز درمان در نظرگاهشان نیست، بهشمار نمیرود؟ در شرایط اورژانس و لحظات خطیری که تنها جان بیمار مورد نظر تیم پزشکی است، چگونه میتوان چنین ملاحظات حقیری را بدون در خطر انداختن بیمار رعایت کرد؟ گویا یک نفر بهجد میخواهد تعابیر و مصداقهای مختلف سوگند پزشکان در درمان، فارغ از جنس و سایر خصوصیات بیمار را یک بار دیگر تعریف کرده، میزان پایبندی پزشکان را به آنها بیازماید. اما تردید نمیتوان داشت نوع واکنش جامعه پزشکی در برابر اینگونه دستورات در چنین پیشرفتهای مشعشعانهای! بیتأثیر نبوده است.
جامعه پزشکی در چنین مواردی در انزوای کامل از عرصه عمومی قرار دارد؛ اگرچه بیشترین تأثیر چنین دستورات خلقالساعهای بر سلامت مردم است، اما در سکوت عرصه عمومی هم جامعه پزشکی نمیتواند نسبت به آنچه مسئولیت اجتماعی اوست، بیتفاوت بماند. نباید و نمیتواند تنها به ماندن یا رفتن بیندیشد. زندگی عرصه همه یا هیچ نیست. قرار نیست وقتی کار سختتر شد، فقط بر تصمیم مهاجرت استوارتر باشد. مهاجرت خود چالشی است که فقط کسانی از آن سربلند بیرون میآیند که همه وظایف اخلاقی خود را از هر لحاظ جدی گرفته و برای آن هزینه داده باشند. بهعلاوه پاسخ فرزندان در نسلهای بعدشان دشوار خواهد بود؛ آن زمان که خواهند پرسید پدران همکلاسیهای ما میگویند پدرانشان برای تطهیر این کشور چه رنجها کشیدهاند. پدران و مادران شما برای خانه خود چه کردهاند؟
بیتردید به این زودیها نه اجبار همه بیماران به حجاب امکانپذیر است و نه تفکیک جنسیتی بخشها و پزشکان؛ اما آنچه بدیهی است اینکه صادرکنندگان چنین دستوراتی هیچگاه آمال برآوردهنشدنی خود را فراموش نکرده، پس از چندی تا نیل به درجاتی از آن، آن را دنبال میکنند. فراموشکاری و تسامح خصیصه جامعه پزشکی است که تا دستور بعدی، یا به دستورات قبلی خود را عادت داده است یا اساساً دیگر نیست که موظف به واکنشی باشد.
/channel/bzyad