4158
اين كانال برای بازنشرِ يادداشتهای منتشرشدهام تأسيس شده است.
ادامه يادداشت دياسبورا -٢
شاید، تنها شاید، اگر آن فضای باز چند سالی بیشتر دوام میآورد، جامعه میتوانست از بسیاری از افراطها و تندیها عبور کرده، پا به دنیای مدرن بگذارد که عقلانیت و آرامش مهمترین ویژگی آن است.
از نیم قرن پیش، جامعهای به جا ماند که نهتنها بالاجبار دچار فقر سیاسی شده بود، بلکه از سیاست بیزار و رویگردان بود و بسیاری از مصائب خود را ناشی از سیاست و بهخصوص سیاستورزان میدانست.
مقصود نهایی از این بحث آنکه این نوع نگاه، به نوعی همان فاصلهگذاریای است که آن بخش از دیاسپورا با واقعیت پیدا میکند. اگر به جامعهای که سیاست تعیینکننده فاکتورهای متعدد آن است با نگاهی منزجر از سیاست بنگرید، در واقع دارید با آن فاصله میگیرید.
بعد از انقلاب، این سیاستزدایی به شکل دیگری تا امروز ادامه یافته است. سوای احزاب و گروههایی که یکسره ناپدید شدند، حزب و تشکل سیاسی تا سالها وجود نداشت؛ دولت تحمل نمیکرد، برخی روشنفکران حزبگریزی را ارزش میدانستند و مردم هم ضرورتی به آموزش عملی سیاسی و رفتار سیاسی نمیدیدند.
جوانان و تحصیلکردگان، اگر میخواستند تشکل سیاسیای داشته باشند، باید کاملاً مطابق با گفتمان و روایت غالب عمل میکردند؛ گفتمان و روایتی که هرچه میگذشت، عدم کارایی خود را بیشتر نشان میداد و تنها انزجار یا حداقل بیتفاوتی میآفرید.
احساسات و آرزوها، که در کنش سیاسی مفری نمییافت، به فضای مجازی، متلکها، کاریکاتورها، شوخیها و طنزهای سیاسی—گاه به بدترین و تندترین شکل—منتقل شد؛ که اگرچه به ظاهر جدی گرفته نمیشد، اما بیتردید در تحکیم برخی از برداشتها در یک echo chamber بیش از حد مؤثر بود.
برخلاف بسیاری از حکومتهای توتالیتر که بهشدت گفتهها و کاریکاتورها را هم کنترل میکردند، در ایران این امر هیچ تعقیبی به همراه نداشت؛ حال یا به دلیل وسعت امکانپذیر نبود، یا حکومت هم به جهت تخلیه احساسات عمومی آن را مفید میپنداشت.
جامعه به نوعی زندگی دولایه رسید؛ که روزها در فضای عمومی و ادارات و دانشگاه ها جمهوری اسلامی، و شبها در جمع خانواده و در فضای مجازی، دیاسپورا بر آن حکومت میکرد.
گستردن سایه خیالات دیاسپورا بر کشور، در سطح و بهیکباره رخ نداد. در طول سالیان، هر امیدی به اصلاحات که ناامید شد و هر دستی که به جهت مصالحه از جانب ملت جلو آمد اما با دست آهنین حکومت پس زده شد، در واقع گامی به سمت ناامیدی از وطن واقعی و نیل به وطن خیالیای بود که دیاسپورا مشفقانه تبلیغ میکرد.
این بازار پررونق، آن بخش از دیاسپورا را در نیل به وطن خیالیاش، از راه ناسیونالیسم افراطی دوردست، مطمئنتر میکرد؛ و تبلیغات در داخل کشور به یک دلیل دیگر هم موفقیتآمیزتر مینماياند و دستیابی به این ایدهآل را حالا سهلتر میكرد .
لازم نبود کار خاصی بکنید؛ حتی میتوانستید به کار علنی و روزانه خود، با حفظ ظواهر، ادامه دهید. کار به «دیگری» سپرده و سفارش شده است. قرار شده «دیگری»، «امریکا»، با آن سابقه دراز در فجایع مربوط به صدور دموکراسی، این بار کار را تمیز دربیاورد!! نتيجه نوعي رفتار سياسي بيمانند در تاريخ بشريت بود كه مناديان آن تا مدتها فقط انفعال تبليغ ميكردند .
اگرچه قدرت سیاسی بر جامعه و عوامل مادی آن حکومت میکرد، رفتهرفته دیاسپورا حاکم مطلق رویاها شد.
رویایی که تصور میشد راه دستیابی به آن کالسکهای زرین است، با اسبهایی شاخدار، زیبا و بیدردسر. اگر قرار است بهیکباره به آن دوران طلایی برگردیم، بیتردید راهکار هم همان کالسکه خیالیای است که این را ببرد و آن را بیاورد.
بنابراین، از همان اولین لحظاتی که جامعه مدنی ایران، از خشم و غیظ و غضب، دیگر به راهکار سیاسی—ولو با تدبیر و حتی مکر—نیندیشید و فعالیت سیاسی را ترک کرد و به قهر و اجتناب رو آورد، در واقع تحت تأثیر همین وطن خیالی دیاسپورا و راهحل پیشنهادی آن—که به قدر ارابهراندن بر آسمان غیرواقعی و خیالی بود—قرار میگرفت.
بخشهایی از حکومت که بهتدریج به دلایل مختلف با آن زاویه پیدا میکردند، کسانی که سالها دم از اصلاحطلبی میزدند، در سرخوردگیهای متعدد، بهیکباره شیوه اصلاح را از دست نهاده، بدون آنکه خود بدانند، بر کالسکه زرین (آن بخش از) دیاسپورا سوار میشدند که میگفت: «نه! اینا باید کلاً برن.»
این کار آبرومندانهتر هم به نظر میرسید، جبران مافات هم میکرد. دانسته یا نادانسته، خود را به آن راه میزدند که گویی نمیدانند سؤال اساسی سیاسی آن است که: «اینا [چگونه ]باید برن؟» آن جای خالی، یعنی «چگونگی رفتن»، همان چیزی است که من آن را سوار شدن بر اسب زرین آرزو میخوانم.
در لحظه موعود معلوم شد نه كالسكه اي هست و نه اساسا پرواز در آسمان مقدور است
حالا بايد برسيد چه بايد كرد ؟
وقتي از آسمان آتش و از زمين خون ميبارد اساسا : «چه میتوان کرد؟»
همچنین به گفته تیم امداد و نجات هلال احمر، بر اثر این موج انفجار فردی هم حین عبور از خیابان شهید شده است.
آواربرداریها را دوباره ادامه میدهند.
خانوادهها که در شهر کوچک امدادگران را به اسم کوچک میشناختند، به آنها التماس میکردند که نشانهای از زنده بودن بچههایشان بدهند.
با گذشت زمان، پیدا کردن دانشآموزان سختتر میشد. چقدر باید بتنبرداری میکردند تا به کولهپشتی، کفشی یا اعضایی از بدن برسند؟
پدر آریا که برای کمک روی آوار ایستاده بود میگوید:
«آنجا بوی عجیبی میآمد. بوی خون جمعی را شنیدهاید؟ من نمیدانستم این چه بویی است. مردم میگفتند این بوی خونی است که روی زمین مانده.»
مردم سرگردان در جستوجوی بچههایشان گاهی صداهای عجیبی میشنیدند. واقعاً میشنیدند یا امیدشان به شکل اصوات مبهم کودکان درآمده بود؟ کسی نمیداند؛ ولی دهان به دهان میچرخید که از بالای آوار نمازخانه صدای بچهها میآید.
آریا را همان روز شنبه از روی روپوش و کفشهایش شناختند. او عاشق بازی در روستای خانوادگیشان بود و دست آخر هم در همانجا دفن شد.
بسیاری از خانوادهها تا ساعت ۱۸ روز بعد چشم از آوار برنداشتند. هر بار که عضوی از بدن پیدا میشد، به سمت امدادگران میدویدند تا شاید نشانی از دردانهشان پیدا کنند.
گاهی کیفی کنار بدنی میافتاد که بدن قابل شناسایی نبود، اما از کیف میشد گفت متعلق به کیست. آنها تا عصر فردا یکییکی به همه اجساد نگاهی میانداختند و ناامیدانه دوباره عقب میرفتند.
تحقیقات اولیه ارتش آمریکا نشان داده که این فاجعه نتیجه استفاده از نقشههای قدیمی و اشتباه در هدفگیری از سوی نیروهای آمریکایی بوده است (به نقل از نیویورک تایمز). اما چقدر قدیمی؟
پدر آریا میگوید که این مدرسه حدود ۱۰ سال پیش ساخته شده بود. نقشههای ماهوارهای هم از سال ۲۰۱۶ دیوارهای ساختهشده و مرزبندی بین مدرسه، بیمارستان و محوطه نظامی را نشان میدهند.
شواهد دیگری هم نشان میداد که سرنخ این شلیک به آمریکا میرسید. برای مثال، نیروی دریایی آمریکا درست روز شنبه عکسی از ناوشکن خود در حال شلیک یک موشک کروز تاماهاک منتشر کرد؛ موشکی که طبق اطلاعات سایت نیروی دریایی آمریکا معادل ۱۳۶ کیلوگرم TNT قدرت انفجاری دارد.
سپس خبرگزاری مهر ویدیویی از حمله به مدرسه منتشر کرد که یکی از رسانههای متخصص جنگ، موشک تاماهاک را در آن تشخیص داد.
بعد از انتشار اولین عکسها از بقایای موشک در خبرگزاریهای ایرانی، نیویورک تایمز خبر داد که این قطعات شامل بخشهایی از سامانه هدایت و یک آنتن ماهوارهای با نشانههای وزارت دفاع آمریکا است.
و به این ترتیب بود که شنبه نهم اسفند، آمریکا در حالی دقت موشکهای خود را جشن میگرفت، زنگ چهارم کلاس ریاضی آریا و همکلاسیهایش را با همین موشکها آتش زد.
ادامه يادداشت دردسرهاي كاپيتان ميهن
آيا يك كاپيتان ميهن ديگر پيدا خواهد شد كه اينبار احساسات منفی مردم امريكا و مردم كشورهاي ديگر را از مداخلات دوردست به تصوير بكشد، با آن مخالفت كند و روياي امريكايي را تنها در ايالات متحد بجويد و نه در آنسوي جهان جايي كه براي مردم آنجا كابوس امريكايي است . كسي كه باعث يك چرخش تاريخي ديگر بشود کسی که كتاب او را این بار هم سياستمداران اروبايي زیر بالش خود نگه دارند و از جانبی ديگر زبان گویای درخواست بین المللی برای چرخش تاريخي ديگري در ابتداي قرن جديد و بازگشت ايالات متحده به آرمانهاي بنيانگذارانش باشد ؟
/channel/bzyad
يادداشت زير را كه مدتها بيش نوشته بودم يادم آمد ، همين طوري
Читать полностью…
دیاسپورا
شش قرن پیش از میلاد، یهودیان تحت فشار امپراتوری بابل در جهان پراکنده شدند. واژهٔ «دیاسپورا» از دو جزء یونانی تشکیل شده است: dia به معنای «پراکندگی» و spora به معنای «بذر».
از آن زمان، دیاسپورا به مردمی اطلاق میشود که بذر خود را، خواه به اجبار و خواه به اختیار، در سراسر جهان میپراکنند؛ بذر فرهنگیای که هر جا جوانه میزند، در عین حفظ برخی ویژگیهای مبدأ، به تدریج خصوصیات جامعهٔ میزبان را نیز به خود میگیرد.
از همان آغاز، مفهوم دیاسپورا حامل نوعی تناقض درونی بوده است؛ تناقضی که میتواند از یک سو به زایش پدیدهای نو و متحول بینجامد و از سوی دیگر فرد یا جمع را در کشاکشی فرساینده میان دو هویت گرفتار کند.
دیاسپورا پدیدهای ذاتاً دینامیک است و نه ایستا. نسلهای بعدی دیاسپورا به تدریج تغییر میکنند و با نسل نخست تفاوت مییابند. این نسلها تجربهٔ مستقیم رویدادهای تاریخی نظیر سرکوبها، جنگها و انقلابها را ندارند؛ بلکه این تجربهها را از طریق روایتهای خانوادگی و همچنین از طریق جامعهای که در آن رشد یافتهاند دریافت میکنند.
این خاطرهٔ انتقالیافته گاه شدیدتر، سادهتر و اسطورهایتر از تجربهٔ واقعی میشود، زیرا با تخیل و روایتهای عاطفی ترکیب میگردد. این پدیده در نظریهای که Marianne Hirsch مطرح کرده با عنوان postmemory شناخته میشود.
این وضعیت تا حدی شبیه پدیدهای است که در پزشکی و نورولوژی confabulation نامیده میشود و در برخی موارد دمانس مشاهده میگردد. در این حالت، بیمار وقایع گذشته را همراه با آرزوها، رویاها و قطعات پراکندهٔ حافظه بازسازی میکند؛ زیرا هر بار که خاطرهای مرور میشود (rehearsal)، در تعامل با خاطرات دیگر دگرگون و بازساخته میشود.
با گذشت زمان، نسلهای بعدی دیاسپورا به تدریج با پرسش بنیادین هویت مواجه میشوند:
«من واقعاً متعلق به کجا هستم؟»
در چنین وضعیتی، سیاست و تاریخ به ابزارهای اصلی تعریف هویت تبدیل میشوند. اگر واقعیت موجود پاسخ رضایتبخشی به این پرسش ندهد، نوعی «وطن خیالی» در ذهن جمعی شکل میگیرد؛ مفهومی که در آثار Benedict Anderson و Salman Rushdie با عنوان imagined homeland مورد بحث قرار گرفته است.
در این وضعیت، گذشتهٔ کشور اغلب به صورت «دوران طلایی» بازنمایی میشود. در حالی که جامعهٔ واقعی دستخوش تغییر است، تصویر ذهنی ثابت باقی میماند و هر تغییری که این تصویر آرمانی را مخدوش کند به آسانی انکار میشود.
پیوند با چنین «میهن خیالی» نوع خاصی از کنش سیاسی را نیز پدید میآورد که Benedict Anderson آن را long-distance nationalism یا «ناسیونالیسم از راه دور» نامیده است. این نوع ناسیونالیسم غالباً افراطیتر از اشکال داخلی آن است، زیرا بیش از آنکه از تجربهٔ مستقیم خطر و واقعیتهای اجتماعی ناشی شود، از روایتی نمادین و سادهشده از تاریخ و تغییرات در «میهن خیالی» سرچشمه میگیرد.
زندگي در ساحل امن اگرجه در اين نوع راديكاليسم بي تاثير نيست اما نبايد مانع ديدن عوامل مهم تر گردد.
در چنین روایتهایی، شعارهایی از این دست به آسانی شکل میگیرند:
• «نبردی نهایی برای نجات کشور»
• «سرکوب خائنان»
• «بازگشت به دوران طلایی»
این روایتها هویت جمعی را تقویت میکنند، اما در عین حال پیچیدگیهای واقعی تاریخ و جامعه را به شکلی آگاهانه نادیده میگیرند.
در عصر حاضر، فضای مجازی این روند را تشدید کرده است. پدیدهٔ echo chamber موجب میشود افراد در محیطهای اطلاعاتی بستهای قرار گیرند که عمدتاً بازتابدهندهٔ دیدگاههای خود آنهاست. در نتیجه، گرایش به افراطیتر شدن مواضع افزایش مییابد؛ پدیدهای که در علوم اجتماعی با عنوان group polarization شناخته میشود و در آثار Cass Sunstein به تفصیل بررسی شده است.
از سوی دیگر، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی کاربران را، آگاهانه یا نیمهآگاهانه، به سمت اطلاعاتی هدایت میکنند که با ترجیحات پیشین آنها سازگار است. این پدیده که filter bubble نام دارد، نخستین بار توسط Eli Pariser توصیف شد و به تدریج موجب محدود شدن افق اطلاعاتی کاربران میگردد.
به گفتهٔ Hamid Dabashi، پدیدهٔ echo chamber در میان دیاسپورای ایرانی برجستگی ویژهای یافته و این فضا را به مجموعهای از کانونهای فکری کاملاً جدا از یکدیگر و گاه در حال تعارض تبدیل کرده است.
در آثار Salman Rushdie نیز وطن برای مهاجران اغلب نه یک مکان واقعی بلکه نوعی بازسازی تخیلی است. این بازآفرینی میتواند پیامدهای مثبت و منفی داشته باشد. از یک سو موجب حفظ هویت فرهنگی و ایجاد پیوند میان نسلهای مهاجر میشود؛ از سوی دیگر ممکن است دیاسپورا را از واقعیت پیچیدهٔ جامعهٔ مبدأ دور کرده و انتظاراتی آرمانی و گاه غیرعملی ایجاد کند.
ادامه يادداشت ترس و تروما
ما در طی میلیونها سال به این دلیل باقی ماندهایم که از میان موجوداتی انتخاب شدیم که سیستم لیمبیک مغز ایشان، حفظ بقا را بر هر چیز دیگری مقدم میدانست.
آیا لازم است معانی مختلف این واقعیت را گفت، یا ناگفته قابل درک است؟
با درك اين واقعيت است كه ادامه حيات در كره شمالي قابل درك ميشود و در كامبوج آن زمان كه ويتنام پل پت را ساقط نكرده بود . چنين حكومت هايي اين واقعيت را در عمل دريافته اند اما رهبران سياسي فعالان جنبش مدني خير . جنبش مدني از همان ابتدا نياز به اميد دارد نه در انتها .تلاش به اميد موفقيتي در انتهاي جانفشاني هاي بيشمار متعلق به اسطوره است نه جنبش مدني هوشمندانه كه بر اساس دانش بنا شده باشد .
هویت و خاطرات تکهتکهشده، به معنای مرگ امید، رؤیا و آرزوست. ما بیش از آنکه در فیزیک جهان زندگی کنیم، در ایدهی جهان زندگی میکنیم.
ایده، روایتی است که با آن تا رسیدن به مقصود، ناملایمات را تاب میآوریم؛ تصوري انتزاعي از جهان است كه پيدايش آن در تصور ما اولين قدم در تحقق آن به شمار مبرود . داستانی است که با دیگران به اشتراک میگذاریم و هر یک نقشی در آن بازی میکنیم.ارگانيسم ما در نهايت ميتواند هر ايده و خيالي را در درون خود به قيمت بقا بميراند .
دنیای بدون ایده، بدون امید و بدون آرزو، جایی است در راه گورستان. اما مغز انسان بهگونهای ساخته شده که بقا در آن مقدم بر غرور و افتخار و نظایر آن است. تفوق بقا بر هر چيز ديگر ادعاييست درست بر خلاف تصور فرج بعد از شدت يا بهبودي اوضاع تنها به دليل تخريب فزون از حد . ديالك تيك ، اسطوره ايست كه لباس علم پوشيده !
قطعاً ادارهی مردگان و نیممردگان آسانتر است تا زندگان و رؤیاپردازان. مؤثرترین راه برای این اداره هم، شلیک مستقیم، بیهشدار و غیرمترقبه به سیستم لیمبیک جامعه است؛ شلیک هدفمند و هوشمندانهای که خوف مزمن را بهناگاه تبدیل به سکوتی مرگبار میکند؛ نه برای حال، بلکه به قصد هميشه .
چه میتوان کرد با جانهایی که بهناگاه در سکوتی حزنانگیز و در سوگی عمیق فرو میروند؟
بازسازی روایت، امید و کنش جمعی
با نیمنگاهی به جودیت هرمن میتوان گفت اولین کار، بههم چسباندن هویت و روایتی است که تکهتکه شده و در هوا پراکنده گردیده است؛ نه در انتها كه از همان ابتدا . خاطرات دور و نزدیک که معلق ماندهاند و روایتی که منطق درونیاش از هم گسسته است.
اولین قدم، احیای همین روایت است؛ با چشمانی بینا که روایت خود را از واقعیت فراموش نکردهاند و آن را پاس میدارند، تا تسلیم روایتهای دیگر نشوند؛ روایتهایی که میکوشند برای تداوم ترس و تروما، برای همیشه حاکم شوند.
جدیترین و واقعیترین رقابتها، رقابت روایتهاست.
جان و جامعهای که روایت خود را دوباره میسازد، روایت خود را سکوی رؤیای خود میکند و دوباره از ترس و تروما برمیخیزد.
سابقهی جنبش مدنی کشور ما، سابقهی باخت چند دهساله در رقابت روایتهاست. گفتن و گفتن، شنیدن و شنیدن، ترس را به کلام بدل میکند و تروما را که میرود تا چون تابویی اساطیری پنهان شود، عادی و روزمره میکند و از اعتبار میاندازد.
ترومای جمعی در هنر و ادبیات پوسته میریزد و به تاریخ میپیوندد و به تاریخ شکوه میبخشد. جامعهای که هراس و مصیبتهای خود را به هنر و ادبیات نميسپارد آنها را همچون دُملی چرکین، دههها با خود حمل میکند، بیآنکه به آنها بیندیشد و چاره اي اساسی برایشان بيايد ؛ در نتيجه هر چند سال، شاهد انفجار دوبارهی آن خواهد بود.
باز با نگاهی به جودیت هرمن باید گفت همانگونه كه درمان تروماي فردي با بازگشت به جمع یا مدرسه ميسر است ، در ترومای جمعی سیاسی، هم برجستهکردن عقل در برابر احساس و تداوم فعالیت اجتماعی و سیاسی به شکلی عاقلانهتر ، منظمتر و متشکلتر، آنگونه که از انسان برمیآید، نه از قهرمان.راه صحيح است
تداوم فعالیت اجتماعی و سیاسی با تدبیر و تعقل، ضامن نجات روایتی است که بدون این کنش، رقابت اساسی را در جنگ روايت ها خواهد باخت؛ و نهتنها این، بلکه به ترومای مهیبی که رخ داده معنا میبخشد و آن را سکوی پروازی بلند تا سقف رؤیاها میکند.
/channel/bzyad
گفت و شنود
گفتم " متاسفانه اين روز ها بين برادر و برادر ، خواهر و برادر بين پدر و پسر هم در مورد مسايل روز اختلاف افتاده با هم دعوا ميكنند قهر ميكنند از گروه خارج ميشوند "
گفت " بله خوشبختانه همه دوباره دارند حرف ميزنند هر إنچه در ته دلشان هست ميگويند "
گفتم " خب دعوا ميشه اختلاف ميفته با هم قهر ميكنند "
گفت " زن و شوهر هم با هم دعوا ميكنند قهر ميكنند بعد آشتي ميكنند .زندگان با هم دعوا ميكنند آشتي ميكنند .مردگان كنار هم ميخوابند "
گفتم " يعني دعوا خوبه ؟ "
گفت " سر ارث و ميراث كه دعوا نميكنند روي آنچه تصور ميكنند درست است دعوا ميكنند براي ديگري "
گفتم " يعني ميگي دعوا خوبه ؟ "
گفت " موضوعش مهمه ،بستگي داره به اينكه براي منافع خودت دعوا ميكني با منافع ديگران ، آينده ، آيندگان ؟ "
گفتم " يعني ميگي اينها هبچ كدام براي منافع خودشون دعوا نميكنن؟"
گفت " چرا اتفاقا همان هم خوبه به آينده اميدوارند كه براي منافعشون دعوا ميكنن . تازه حرف ميزنن چاقو كه نميكشن كه ! "
گفتم " عجب رويي داري يعني ميگي اين فضاي مجازي وقت آدم ها را نميگيره بينشون اختلاف نميندازه اونها رو آدم هاي كوكي نميكنه "
گفت " عجب رويي داري نميبيني فضاي مجازي كيفيت زندگيت را تغيير داده ؟ پير مرد ها و پيرزنها را نميني كه با همين فضاي مجازي از تنهاي اي مرگ آور خلاص شدند ؟ نميبيني عليرغم همه مشكلات هر لحظه و هر جا با فرزندانشان در آنسوي دنيا زندگي ميكنند؟ نميبيني كه با همين فضاي مجازي همه با سرعت از همه چيز باخبر ميشن ؟"
گفتم " آخه اين روزها راجع به چيزي بحث ميكنن كه راه حل نداره معلوم نيست چي ميشه با اين همه خشونت "
گفت " يعني ميگي چند ده سال سر در لاك خود فروبردن نااميدانه يك كوشه كز كردن بهتره ؟ "
گفتم " واقعا يعني اميدي داري ؟ "
گفت " من كه مهم نيستم اما اونكه دعوا ميكنه فرياد ميزنه اعتراض ميكنه خطر ميكنه لابد اميدواره آدم نا اميد كه جيك نميزنه ! "
گفتم "ولي وقتي به در بسته خورد از اول هم نااميد تر ميشه "
گفت " اينم بهتر از سكوته . طرفت هركي باشه ميفهمه كه زنده اي ، جاده سنگلاخي ، اسفالت نيستي كه به راحتي بتونه از روت رد بشه آخرش تو راهم مجبوره در نظر بگيره ساكت باشي خودشه و خودش "
گفتم " بعد از اين با اين همه خشونت و تندي حالي براي كسي ميمونه ؟ كسي بيرون ميياد ؟"
گفت " بنظرم اون مردمي كه آنقدر اميد داشتن بازم اعتراض ميكنن ، خشونت شيوه مردم نبود ازش اجتناب ميكنن . شيوه اعتراض را هر بار بيشتر اصلاح ميكنن با تدبير و سياست با مسالمت بيشتر ، با هماهنگي بيشتر انجام ميدن .بالاخره راه را بيدا ميكنن. اونهايي كه ادامه ميدن عاقبت بهتري دارن از اونها يي كه نااميد ميشن ساكت ميشن يا فرار ميكنن "
گفتم " آخرش چي ميشه "
گفت " آخرش را خدا ميدونه بنظرم بايد بپرسي
چه بايد كرد ؟ تو مگر تحليل گر و پيشگويي كه ميپرسي چي ميشه ؟ ببين با عقل خودت - ونه با احساساتت - الان چكار بايد كرد ؟"
انتظار نداشت اما گفتم
"چكار بايد كرد ؟"
/channel/bzyad
از آن پس نتيايج دردناك اين دهه كه تا عمق وجود و اعماق نا خود آگاه جمعي ما تاثير گذاشت باعث شد هرگونه تلاش براي منافع ديگري اقدامي عبث و بي حاصل و خطرناك تصور شود كلمه " خلق " كه زماني با افتخار بر پرچم و لگوي اين سازمان ها نقش بسته بود به دستاويزي براي خنده و تمسخر تبديل شد .حواناني كه با شروع انقلاب درس و زندگي خود را در امريكا و اروپا رها كرده به إيران مي آمدند برعكس حالا به مجرد مقابله با مشكلات راه خارج در پيش ميگيرند همه اطمينان پيدا كرده اند كه جز به منافع خود به هيج چيز نبايد بينديشي چيزي آنسو تر از خودت و نزديكانت اساسا وجود خارجي ندارد آنكه دم از مردم ميزند هم دروغ ميگويد و هم تظاهر ميكند !
و بدين ترتيب كشور از سرسخت ترين ، عاشق ترين و پاي كار ترين نيروهايش خالي شد نيروهايي كه در شرايط متعارف بايد كشور را ميساختند
آنچه از روحيه جمع گرايي باقي مانده بود هم در جنگ طولاني و خونين
عراق با ايران خرج شد .
آري ١٩ بهمن ٤٩ اولين و ١٩ بهمن ٦٠ آخرين ميخ تابوت جمع گرايي و ظهور و پيروزي مطلق فرد گرايي بود
/channel/bzyad
كوررنگي در سياست
بابك زماني
كوررنگي يك بيماري ارثي و البته لاعلاج است. بيمار كوررنگ دنياي سادهتري دارد تنها سياه و سفيد. كوررنگي در سياست ارثي نيست اما درمانش به همان حد دشوار است به علاوه مسري هم هست. تقليل دنيا به سياه و سفيد تصميم آسانتري براي زندگي هم هست. يا ميپذيريد با ميخروشيد. يا طغيان ميكنيد يا سر در آغل تسليم فرو ميبريد. در كوررنگي سياسي تنها نيازمند انتخابيد. نيازي به تعامل با هر آنچه ميبينيد، نداريد چون نهفقط رنگها محدودند بلكه تغيير هم نميكنند. انتخاب كردن راحتتر است تا تغيير دادن. همهچيز همانطوركه بوده، هست و خواهد ماند اين شماييد كه بايد نظرگاه خود را تعيين كنيد. اگر كسي بيست سال پيش حرفي زده يا موضعي گرفته است كه مطلوب شما نيست. او درواقع موقعيت خود را در نيمه سياه يا سفيد دنيا براي شما براي هميشه تعريف كرده است. هيچ تلاشي براي تغيير موضع او امكانپذير نيست تنها هر بار حرفي زد كه شما ممكن است بپسنديد، زود افشايش كنيد، دستش را باز كنيد وگرنه خلوص عقايد شما را خدشهدار خواهد كرد. وقتي سياهي آمد بايد بگذاريد بيايد وقتي همهجا را پوشاند آنوقت ممكن است به ناگهان همهجا سفيد شود چون جز اين دو رنگ ديگر رنگي وجود ندارد. تغيير يعني سفيد بودن و سياه شدن يا سياه بودن و سفيد شدن! كوررنگي سياسي يعني تنها ماندن در فعل سياسي به قيمت خلوص. اينهاست اصول جاودان كوررنگي. كسي كه كوررنگي ندارد از هر فرد و هر حركتي به نفع خود استفاده ميكند، ميكوشد رنگها را تغيير دهد و افراد را به خود جذب كند.
كوررنگ سياسي ارزش تغييرات جزيي يكذره زرد، يكذره قرمز، اندكي آبي را نميشناسد. خاكستري تنها يكذره كمرنگتر از سياه را هم به رسميت نميشناسد. آدمها را به اين رنگها متصل نميكند و وقايع را با رنگها و معناهاي مختلف نميبيند، وقتيكه سياهترين رفتار اداره امور را بر عهده ميگيرد، بازهم كوررنگي خود را در اين انتخاب سياهوسفيد و اين اشتياق عميق به سياهي، آنهم با سوداي سفيدي درك نميكنيم . حاصل اشتياق سوزندهاي در وجودمان كه به شيوهاي باستاني و ناگفتني و البته نامعقول شر مطلق را به خير مطلق پيوند ميزند. در اعماق وجود بي هيچ ترديدي مي انديشيم " بگذار خراب شود تا درست شود "
كوررنگي سياسي اما قابلسرايت هم هست. در امواج خرو شان اجتماعي آنگاه كه اعتماد به نفس حاصل از حضور در جمعيت انبوه ، در يك صدايي به جاي منطق مينشيند ممكن است بي انكه بدانيد كوررنگ بشويد . سالهاي سال در تمام شئون زندكي خود خاكستري حتي اگر يك لايه از سياه كمرنگتر بوده است را برگزيده ايد در اعماق وجود خود دم را غنيمت ميدانسته ايد .ميكفتيد دمي كه قرار است با سياه بگذرد چه بهتر كه با خاكستري. آري ممكن است اين شيوه زندگي شما بوده باشد تا روزي كه لشگر كوررنگان شما را با قاطعيت شكننده يا سياهيا سفيدشان در بر بگيرند. شبيخون غيرقابلتحملي كه اشتياقشان به رنگ سفيد شما را چنان در خود غرق خواهد كرد كه هر مخالفتي و هر رضايتي از طرف شما به رنگي امكانپذير اما كمتر از سياه هم شما را در نظر ايشان يكسره به اعماق سياهي فرو خواهد برد آنگاه بياختيار در ميان امواج كوررنگي كوررنگ خواهيد شد بدون آنكه بدانيد
/channel/bzyad
يادداشت روز سه شنبه شرق
جامعه پزشكي نگران است
جامعه پزشكي ايران به عنوان يك تن واحد در جريان وقايع اجتماعي اخير به شدت احساس نگراني ميكند . اضطراب و هراسي كه به دلايل مختلف ( خطر حمله نظامي ، فروخوردن صداي اعتراضي كه ميتوانست اميد و زندگي بيافريند )در رگ جامعه جريان دارد در جامعه پزشكي ابعادي وسيع تر مييابد به اين دليل روشن كه جامعه پزشكي خود را مسئول حفاظت مردم ،مجروحان ، آسيب ديدگان ميداند و به حفاظت از خود ووهمكارانش هم از اين زاويه مينگرد او براي همه اينها سوگند خورده و سالهاست عليرغم ناملايمات فراوان بدين كار مشغول است . هرگز نميتوان عدم رعايت حريم مراكز درماني ، برخورد با جامعه پزشكي و عدم احساس امنيت بيماران و مصدومان در مراجعه به مراكز درماني را به طور مطلق انكار كرد اما دلايل اضطراب و هراس جامعه پزشكي و پزشكان كه ميرود تا به صورت رفتاري شرطي و اجتنابي در آيد بسيار فراتر از اينهاست . تنگنايي وانفسا در بين دو نگاه يك سويه و إفراطي پديد آمده كه بركدورت اوضاع و پانيك عمومي مي افزايد . از يك صدا و سيما از يك سو ايران اينترنشنال . در حالي كه حداقل ارتباط ساده بين افراد تا همين اواخر به شدت محدود بود و كسي نميتوانست از طريق فضاي مجازي با دوستان و همكاران خود هم ارتباط داشته باشد و از آنچه در مراكز ايشان ميگذرد خبر بگيرد ، تنها بافشار بك دكمه كانال هاي متعدد بيروح و يكنواخت ج ا و كانال هاي ماهواره اي خارج از كشور به راحتي در دسترس بودند. با محتوا و صحبت هايي صدو هشتاد درجه متفاوت اما با روشي يكسان روح را ميساييدند . نهايتا در انيوهي از اخبار گوناگون بي خبري اي موج ميزد كه به شكل تنگنا هراسي اجتماعي درآمده بود . جامعه پزشكي از ايفاي وظايف اجتماعي اش كه بسيار فراتر از به انتظار بيمار نشستن است باز ماند . پزشكان در چنين بحران هايي بايد چنان آزادي و اقتدار و امنيتي داشته باشند كه در قالب تيم هاي داوطلب در كف خيابان به ياري خيل مصدوماني بپردازند كه تعداد آنها بسيار بيش از چند هزار كشته بوده و به سرعت در حال افزايش آمار مرگ و مير ميشوند . مصدوماني از هرطرف و با هر عقيده سياسي كه قطعا يافتن و انتقال هر چه سريع تر ايشان باعث درمان هايي موثر تر شده از آمار مرگ و مير ميكاهد . در زمان جنگ عراق با ايران ما در قالب شبكه اي منسجم و داوطلب تا خط مقدم جبهه حضور دايمي داشتيم ، بيمارستان ها و اتاق عمل هاي صحرايي درست كرديم و تحت هدايت اساتيد بزرگي جون دكتر ايرج فاضل از به روز ترين روش هاي درمان مجروحان سود ميبردبم . گاه احساس ميكرديم تنها حضور مان بدون آنكه كار چنداني از دست مان بر آيد روحيه رزمندگان را تقويت ميكند . اين منطق را ميپذيرفتيم ميمانديم و شهيد هم ميشديم . اخبار دستگيري پزشكان بخاطر درمان و عدم احساس امنيت مصدومان در مراجعه به مراكز درماني بر اساس اخباري كه ميزان راستي آن را نميتوان به راحتي سنجيد منجر به درخواست حفظ حريم درمان توسط جامعه بزشكي ميشود . اين درخواستي بر حق و بديهي است اما كافي نيست و با آنچه كه بايد درخواست جامعه پزشكي باشد فاصله دارد . انجمن ها ، سازمان ها و مجامع پزشكي نه تنها بايد خواستار حفظ حريم محيط ها و كادررهاي درماني بشوند بلكه بايد خواستار آزادي و استقلال عمل نهادهاي مستقل پزشكي براي سازماندهي انتقال و درمان مصدومان حوادث خياباني باشند و در تشكيل چنين ساختاري بكوشند . چيزي شبيه " پزشكان بدون مرز " اما در مقياس ملي . وظيفه سازمان نظام پزشكي و رييس آن هم تنها صدور بيانيه با درجات بيشتري از تندي و انتقاد نيست تلاش براي تاسيس سيستمي است كه بر شمردم و سالها پيش از طريق همين سازمان براي درمان مجروحان جنگ كار ميكرد و تجربه اندوخت .جامعه بزشكي نبايد به درخواست هاي حداقلي و انفعالي اكتفا كند ساعات و دقايق همانطور كه در ساير اورژانس هاي پزشكي نقش محوري دارند در مصدومين خياباني هم بسيار مهم و حياتي هستند
ترديد نبايد كرد بحران هاي اجتماعي ادامه يافته به خيابان كشيده خواهند شد . مرگ دلخراش هزاران نفر در يك روز جامعه را آبستن حوادث بيشتر خواهد كرد . تبديل ناگهاني يك وضعيت به شدت بحراني ودردناك به يك وضعيت ايده آل و آرام آنطورً كه روشنايي صبح از دل تاريكي شب بيرون مي آيد توهمي بيش نيست . پزشكان به عنوان يكي از عملگرا ترين اقشار مردم براي مقابله با چنين رويدادهايي خواستار روشنايي بيشتر، تضمين آزادي پزشكان در درمان مردم و فراتر از آن تشكيل تيم ها وتجهيزات امن براي درمان وانتقال بيماران از همان اولين ساعات هستند .
/channel/bzyad
حالا چه ميكنيد ؟
بسيار خوب . اعتراضات به خشونت گراييد . تعداد زيادي بيگناه به بيرحمانه ترين و فراموش نشدنى ترين شكلي به قتل رسيدند .خاطره اي تلخ بر تلخ ترين خاطرات اين شهر و كشور افزوده شد از آن جنس خاطراتي كه به واسطه آن , سيستم ليمبيك مغر انسان رفتار او را پس از اين به شكل ديگري سامان خواهد داد . بسيار خوب ميكوشيم باور كنيم برخي تندروان داخلي در به خشونت كشاندن اعتراضات مردم و كشاندن مناقشه به ميداني كه پيروز سنتي آن حكومت ها هستند نقشى نداشته اند .
از اين گذشته ترديد نداريم كه فردي از آنسوي آبها بدون كمترين اطلاع از اوضاع داخل كشور با بي مسئوليتي اي باور نكردني خيل جوانان را به التهاب و هيجاني واداشت كه به خشونت بيشتر مي انجاميد آن هم تنها به اتكاي "احتمال "حمايت رييس يك دولت خارجي كه معلوم نبود در داخل كشور چگونه حمايتي خواهد بود ؟ پرزيدنت حتي ايشان را لايق آن ندانسته بود شمه اي از برنامه خود را براي ايشان ( اين كارت بازي خود ) فاش كند . في الواقع اگر برنامه اي وجود داشت كه گويا نداشت !حمله نظامي گسترده اي بود كه همين اواخر در كشورهاي همسايه ما فجايع بسيار آفريده بود و پرزيدنت همين دو ماه پيش متعهد شده به چنين اقدامي دست نزند .بعلاوه اين نوع حمله گسترده به كشور ما قطع نظر از عواقب وحشتناك آن اساسا از نظر عملي امكان پذير و قابل تصور نبود .هر نوع مداخله ديگري هم به خشونت و تندي بيشتر اوضاع و قدرت بيشتر تندروان داخل حكومت مي انجاميد . او با ساده لوحي اي مثال زدني ايده آل ها وآرزو هاي جوانان رابا خشونت آلوده كرد و مهم تر از همه اينكه جنبش ملي و مدني ايرانيان براي درخواست هايي كه همه برحق ميدانستند و تازه به راه افتاده بود را با شعارهاي براندازانه اي كه تنها به عنوان بهانه به درد سركوب ميخوردند ناكام گذاشت . از تريبون هاي ايشان هم صدا يا توصيه اي براي اجتناب از خشونت تقبيح خشونت و برشمردن اصول پايه جنبش مسالمت آميز مدني در نيامد كه نيامد .تكرار اين اصول از هيچ جانبي شنيده نشد .
اما آن خواسته هاي مدني هنوز بر جاي خود هستند . خشونت عريان تنها قادر است اين درخواست ها را به مدتي محدود از پيش چشم دور كند . قطع اينترنت، تنگنا هراسي و آشفتگي اجتماعي اوضاع را بدتر هم كرده . بايد از حاكمان پرسيد پاسخ شما به اين درخواست ها چيست ؟ ترديد نكنيد ، درخواست هاي مردم و توده هاي به حق سر به شورش برداشته ، سياسي است . حالا همه درك ميكنند كه اقتصاد هم تابعي از سياست است .درخواست ها سياسي است كه به اين آساني ووبه دليل عدم وجود شعارهاي سياسي درست و سازمان هايي كه آنها را نمايندگي كنند دستخوش شعارهايي عير واقعي غير ممكن آن هم از آن سوي ابرهاي اينترنتي ميشوند .
بله درخواست ها سياسي است مردم همه درك ميكنند كه ريشه همه مسايل قطع ارتباط بين المللي و تحريم هاست .اما مهم تر از آن اينكه همه به عصيان آمده اند چون احساس ميكنند هيچ نقشي در مهم ترين تصميمات كشور ندارند .احساس ميكنند براي بسياري از مشكلات كه بر ايشان تحميل شده از ايشان سوال نشده انتخاب خود ايشان نبوده . نظارت وسختگيري آنقدر انتخابات مختلف را از محتوي تهي كرده كه اكثريت مردم ترجيح ميدهند با تحريم آن پيامي مبني بر نارضايتي خود به حكومت بفرستند . اين پيام بارها و بارها فرستاده اما ناديده گرفته شده وونه تنها اين، گاه احساس ميكني بخش هايي از حاكميت از اين تحريم ها بدشان هم نمي آيد و به انحا مختلف به إن دامن ميزنند تا در عرصه انتخابات و بعدا در مجلس و ساير عرصه هاي تصميم گيري مشكلات كمتري داشته باشند .اين فضاي بسته آنقدر بيزاري آفريده كه سازمان ها وافراد اصلاح طلب هم كه قاعدتا بايد بر شيوه اصلاح طلبي پيگير باشند (اصلاح طلبي در اساس ، پيگيري است ) برهان اصلاح طلبي را وانهاده سكوت و اجتناب پيشه ميكنند تا آنجا كه گاه احساس ميكني مرعوب برهان براندازانه شده اند . بنابراين در روز حادثه هم نيستند تا شعارهاي اصلاح طلبانه مثل
" همه قدرت در دست دولت ،
تعطيل نهادهاي فرهنگي بيهوده ،
انتخابات ازاد بدون نظارت و……"را سر دهند و درخواست كنند .سر به كار خود گرفتن و انفعال كاريست كه احزاب و گروههايي كه سالها با شعار اصلاحات بر اين كشور و مجلس سلطه داشته اند اين روزها پيشه كرده اند .اصلاحات را با اجتناب از خطرات اشتباه گرفته اند . و البته كه اينكار راحت تر و پر سود تر است . و البته كه فعاليت متشكل و نهاد محور مدني دشوار تر و پرخطر تر !
در تنگناي اجتماعي ووقتي خواسته هاي به حق مردم كانال و مجرايي براي بروز پيدا نميكند نهايتا روزي فرا ميرسد كه همه اقشار مردم قطع نظر از پيشه و نقش و آگاهي اجتماعيشان تحت تاثير رفتار و بينش گروه هاي ديگر قرار بگيرند . و تحت هژموني رواني گروه هايي كه با شورش قرابت بيشتري دارند راه ميفتند .
يادداشت روز يكشنبه ٢١ دي ماه ١٤٠٤ هم ميهن انلاين
"تنگنا هراسي "اجتماعي
حتما ديده ايد برخي مردم به هيچ عنوان ام آر آي نميتوانند بگيرند برخي نميتوانند اسانسور سوار شوند .اين نوعي ترس يا فوبياست كه آنرا ميتوان " بسته هراسي " هم خواند استاد دكتر محمد صنعتي سالها پيش آن را " تنگنا هراسي " خواند .
اضطراب شديدي كه تعريف دقيق ترس برادر مرگ است . ترسي ياد آور تنگناي شب اول !
تنگنا هراسي سواي شخصيت افراد به نوعي نتيجه شرطي شدن فرد به دنبال اضطراب هاي مداوم ميباشد اما زندگي مداوم در اين شرايط روح و روان فرد ، بخوان جامعه ، را روبه فنا ميبرد .
در آسانسور همه روزن ها بسته ميشوند . خطي صاف و دقيق بين دو لبه در ، يا بين در و سقف قرار ميگيرد كه نشانه نفوذ ناپذيري بي هوايي و خفگي است . قلبت سينه را به تلاطم مي اندازد ، راه نفس بسته ميشود و ترسي عميق تمام وجودت را ميگيرد آن زمان كه اطمينان پيدا كني ديگر باز نميشود اگر چيزي دم دست باشد ترجيح ميدهي خود را خلاص كني !
وقتي جامعه اي را كه حيات ومماتش در فضاي مجازي شكل گرفته ، جواناني را كه زندگي بدون فضاي مجازي برايشان غير قابل تصور است و سالمنداني كه فضاي مجازي را مفري آزاديبخش يافته اند وقتي حيات ذره ذروه در اينستا ووتوييتر و …..پخش شده است ناگهان و بي مقدمه اين جامعه را از تمام ارتباطات مجازي حتي اس ام محروم كني آنگاه جامعه همان حال را پيدا ميكند . حالي كه ميتوان آن را "تنگنا هراسي اجتماعي" هم خواند . خفقان احساس غالب در شرايط "تنگنا هراسي اجتماعي "است . خفقاني كه به نااميدي و رخوتي مرگ بار مي انجامد . انسان معترض به همان شدتي كه اعتراض ميكند اميدوار هم هست . حكومت بر او دشوار است اما حكومت بر انسان نااميد و بيجاني كه تنگنا هراسي پديد مي آورد به غايت دشوار تر و غير قابل پيش بيني تر است تازه به هيچ هم نمي ارزد . در تنگناي سكوت تنها صداي اعتراض نيست كه ساكت ميشود بسياري صداهاي ديگر هم كه ميتوانند منفذي تلطيف كننده براين فضاي بسته رعب آور باشند ساكت ميشوند . فضاي "تنگنا هراسي "تبخير ناگهان هر آنچبزي است كه بينابين سياه و سفيد ، مرگ و زندگي قرار ميگيرند . در آن لحظه كه درب اسانسور باز نميشود يا تونل رعب آور ام آر آي از روي صورت كنار نميرود مرگ و زندگي را تنها مويي از هم جدا ميكند .ميگويند مرگي وجود ندارد آنچه هست احساس مرگ است و اين نزديك ترين مصداق آن است . هر احساس وتفكر ديگري ناپديد ميشود . جامعه اي كه مرگ را احساس كرد در رخوتي هولناك فروميرود كه ممكن است ناگهان به آنسوي طيف به طغياني مرگ بار اين بار نااميد، ساكت موريانه وار اما هزاران بار مخرب تر بيفتد . باور كنيد آنكه بر مردگان حكومت ميكند خود در حسرت حكومت بر زندگان اميدواران و معترضان خواهد ماند حكومت بر لشگر مردگان هيچ لذت حكومت ندارد .
باز كنيد درب اسانسور را ! ما اجساد ايستاده و به هم فشرده راه نفس نداريم ! همه با هم داريم خفه ميشويم ! باز كنيد لطفا باز كنيد !
/channel/bzyad
يادداشت روز دوشنبه شرق
ارز آزاد و سیستم سلامت
در آستانهٔ زمستانی سرد اما دیررس، اخبار ارز و بودجه بهناگاه جامعهٔ پزشکی ایران را در هراس فرو برد.جامعه اي كه پيشاپيش در اساسي ترين مسايل خود سيستم ارجاع و درمانهاي حاد مثل سكته هاي مغزي و حتي قلبي درگير بحران هاي عميقي است .
هر ساله منابع مالیای که در کشور ما خرج سلامت میشود کم نیست. مردم و بیمهها هر سال مبالغ هنگفتی میپردازند، اما به دلیل سیاستها و تنظیماتی که تا ثریا بیراهه رفته، بخش بسیار اندکی از این منابع به سلامت، به معنای واقعی کلمه، اختصاص پیدا میکند. مردم مبالغ هنگفتی برای مسائل غیرضروری القایی، مثل زیبایی و سایر جهات کازماتیک، میپردازند. در هررشته كار عملي اي كه مبلغ بيشتري براي ان پرداخت ميشود و عواقب كمتري دارد قطع نظر از ضرورتش رواج پيدا كرده . مردم برای برخی اعمال جراحی، بین سیستم دولتی که از نظر ایشان نامناسب به نظر میرسد و پرداختهایی نجومی در سیستم خصوصی (که عدم پرداخت آن براي عزيزانشان را در برابر وجدان خود کوتاهی تصور میکنند) مختار میشوند. دولت از طریق بیمهها، به شکل بیبندوبار، مبالغ زیادی برای کارهایی که هیچ نظارت کیفی بر آنها اعمال نمیشود میپردازد، و نرخ دولتی ارز منابع مالی هنگفتی متعلق به محرومان و آیندگان را حراج میکند. میتوان از کانادا به ایران آمد، بلیت خرید، چندین امآرآی با نرخ آزاد و نه بیمه گرفت، مدتی ماند، بستگان و خانهها را سرکشی کرد؛ اما مبالغ پرداختی بازهم کمتر از آن امآرآی آزاد در کانادا باشد.
همهٔ اینها درست؛ همهٔ اینها مایهٔ تحیر و تأثر همهٔ کسانی است که در غم این کشور و آیندهاش هستند.
نظام سلامت ما پیش از این نیز با مشکلات ساختاری عمیق دستبهگریبان بود؛ اما تغييرات شتابزدهٔ ارزی در چنین بستری نه درمان، که تسریع فروپاشی است.
پزشکان و انجمنهای پزشکی، همانطور که در این چند روزه بیانیه داده و حساسیت نشان دادهاند، نگران بیماران، بهخصوص مردم محرومی هستند که معمولاً در جراحیهای اقتصادی بیش و پیش از همه قربانی میشوند.
پزشکان نه سیاستمدارند و نه اقتصاددان؛ بنابراین نمیتوانند در مسائل اقتصادی اظهارنظری بکنند. پزشكان نميتوانند بگويند نرخ ارز را بايد كنترل كرد با بسته هاي خدماتي تعريف كرد .اين كار اقتصاددانان است . پزشكان فقط خواهان امکانات درمانی ارزان و در دسترس برای همهٔ مردم، و بهخصوص محرومان، هستند. نمیتوانند دربارهٔ نرخ ارز اظهارنظر کنند، اما با پوست و گوشت خود احساس میکنند در این تغییرات، بیمارانشان در حیاتیترین لحظات ممکن است بهواسطهٔ تغییرات اقتصادی جراحانه بهشدت آسیب ببینند. وقتی قیمت ابزار برای باز کردن رگ مغز بهیکباره ۵ تا ۷ برابر میشود، وقتی رسم بیمارستانهای ما نسخه کردن همهٔ وسایل است، وقتی تمام داروهایی که برای پیشگیری و درمان عوارض اقدامات به کار میروند بهیکباره نایاب و/یا گرانبها میشوند، وقتی توزیع امکانات در سطح کشور ناعادلانه و آلوده به فساد است، پزشکان از نگاه درمانده و ملتمسانهٔ بیمارانی که هیچ چشم دیگری برای خیره شدن جز چشمان ایشان نمییابند میهراسند، متأثر و نگران میشوند. از متلکهای عرصهٔ عمومی که در هر حال و در هر شرایط اقتصادی ایشان را مسئول میدانند و خود هیچ تلاشی برای تهیهٔ امکانات نمیکنند، بیزارند.
پزشکان و جامعهٔ پزشکی نقد حال بیماران خود را به هیچ مصلحت اقتصادی نسیهای در آینده نمیفروشند و بهجد از کاربدستان میخواهند بهطور ویژه هوای سیستم سلامت، بیماران، بهخصوص بیماران ناتوان و اورژانس را داشته باشند؛ همیشه و در همه حال، اما در حین جراحیهای اجتماعی با نتایجی نامعلوم، بیش از پیش!
/channel/bzyad
يادداشت زير به هنگام انتخابات رياست جمهوري نوشته شد
به خاطر اشاره به لباس يادم آمد
كاپشن آقاى دكتر و ماجراي مسيو ديور
در چند هفته اي كه از انتخاب دكتر پزشكيان ميگذرد لباس ايشان موضوع صحبت هاي فراوان بوده است . بديهي است در چند هفته اي كه از جداشدن ايشان از زندگي معمول "گل كوچيك با دوستان ، دورهمي در باغ اروميه و ملاقات با موكلين " ميگذرد فرصتي براي تهيه كت و شلوار خياط دوز در شان رييس جمهور ي ايران نبوده است . زمان لازم براي دوخت يك دست كت و شلوار توسط خياطان هنرمند تهراني و تبريزي تازه بعد از سفارش ، خيلي بيشتر از اين حرف هاست . و البته ذره اي گمان نبريد كه رييس جمهور ايران بِه اهميت لباس به عنوان بخشي از زندگي مدرن آگاه نباشد يا خداي ناكرده اهميت رييس جمهور به عنوان يك مدل و الگو را نشناسد يا مثلا به پوشيدن كت و شلوارهايي پيش دوخته سري دوزي باب همايون يا هاكوپيان كه بسياري از مسئولين ميپوشند تن بدهد . كت هايي بلند و بي قواره با سر شانه هاي فراخ كه روي شكم دكمه ميتركانند . رييس جمهور ايران درك ميكند كه سياستمداران، منجمله برخي سياستمداران با كلاس ايران ، فقط كت وشلوار خياط دوز ميپوشند . بنابراين كاپشن آقاي رييس جمهور بيش تر از آنكه به سلايق ايشان و كلبي مسلكي اي كه از چهل و چند سال پيش ارزش اخلاقي پيداكرده ربط داشته باشد به ماهيت شتابزده ،الا بختكي و هر دمبيل انتخابات رياست جمهوري در كشور ما بر ميگردد . كانديداهاي حرفه اي كه عمري به كانديدا شدن گذرانده اند و همه اسباب و آلات آن از كت و شلوار خياط دوز تا انواع واقسام آرايشگران و بوتوكس زنندكان را در اختيار دارند يكهو رد صلاحيت ميشوند . اما كفتر عافيت ناگاه بر شأنه كانديداي اماتوري مينشيند كه خود أصلا به ان مطمئن نبوده است تا كت و شلوار سفارش داده پرو كند . پيش تر كارش فقط گل كوچيك و ملاقات با موكلين بوده كه همين كاپشن هم برايش زياد است يا در جلسات مجلس شركت ميكرده كه در آنجا با همين كاپشن هم مثل مدل كريستين ديور بنظر ميرسيده .
حتي يك لحظه گمان مبريد رييس جمهور ايران هنوز به كلبي مسلكي اول انقلاب معتقد باشد .رسم و رسومي كه پوشش بسياري از مردم و جوانان را به كاپشن و شلوار و پوتين سربازي تبديل كرد و از آن ارزشي ساخت كه معنايش بي توجهي به ارزش هاي سرمايه بود . يعني خدا نكند . داستان مسيو كريستين ديور مثال ديگريست از اهميت لباس در زندگي و رفتار انسان ها ، همانطور كه كاپشن اقاي رييس الان اهميت پيداكرده است البته به جهتي ديگر . مسيو كريستين ديور در زمان اشغال فرانسه توسط المان به كار خود ، طراحي لباس هاي زيبا براي خانم ها ادامه داد براي اينكار فشارهاي زيادي را تحمل كرد و با نهضت مقاومت هم همكاري ميكرد . بعد از جنگ ملت فرانسه از كريستين ديور براي طراحي لباس هاي زيبا براي خانم ها كه باعث شد روحيه ملت فرانسه حفظ شود و فانتزي و روياهاي ملت فرانسه تحت اشغال نميرد تقدير كرد . لباس بخشي از فانتزي و ايده ال هر كشوري است .استالين هم آن زمان كه خوش خيالانه نيل به جامعه كمونيستي در شوروي را اعلام كرد دستور داد همه كادرهاي حزب لباس هايي زيبا بپوشند و طراحان قديمي روس دست به كار مدهاي جديد شدند بلشويك ها هم كلبي مسلكي ، كت هاي چرمي و اوركت هاي نظامي را كنار گذاشتند . عكس هاي استالين با كت سفيد شلوار مشكي مربوط به همين دوره است . ترديد نكنيد بزودي آقاي رييس جمهور را با جند دست كت و شلوار تيره خياط دوز مشاهده خواهيد كرد كدام خياطخانه و كدام سراي پارچه ايراني داوطلب پوشاندن فانتزي ايران بر تن رييس جمهوري است كه برخي معتقدند انتخابش ممكن است باعث شكوفايي رويا و فانتزي ، روياي ايران مدرن ، إيران آينده بشود ؟ و اگر آن رويا هم وارونه شد كشور بي رويا تبديل به كشور صاحب كابوس نخواهد شد ؟
/channel/bzyad
♨️یاد استاد/ آخرين يلدا ؟
📌... آيا دكتر يلدا از سلالهٔ طبيبان بزرگی كه ما را به حكمای تاريخیمان ربط ميدادند، آخرين بود؟... این آموزهٔ خود دكتر يلداست كه هيچ چيز قادر نخواهد بود جامعهٔ پزشكی را از توليد يلداهای جوان بازدارد... واقعيت این است كه هيچ فرماسيون اقتصادی و اجتماعی قادر نخواهد بود دانش طب را از ميراث انسانی آن، از ميراث يلداها، قريبها، مقتدرها ، لطفى ها ، دواچیها ، فاضل ها برومند ها و….جدا كند
📌آنچه از او و آن كلاسهای پرشور و پرمحبتی كه در آن زيرزمين تنگ بخش عفونی بيمارستان امام برگزار ميشد در خاطر جامعه پزشكی، از پيرترينها تا جوانترينها مانده قابل زدودن نيست؛ درس محبتی كه دهها سال عليرغم تنشهای مختلف اجتماعی، تندیها و خشونتهايی كه خارج از ديوارهای آن مريضخانه جريان داشت، هيچگاه باز نايستاد
📌آنجا سوای آنچه درباره بيماریهای عفونی گفته ميشد، طبيبان رشتههای ديگر را هم به خود جذب ميكرد تا مدلی واقعا موجود از يك "طبيب انسان" با تمام ابعاد مختلفش را نظارهگر باشند و زاويه و فاصله خود را با او بسنجند
📌بعد از كلاس، او در صندلی چوبی كنار ميز رياست بخش كه هيچگاه آن را نپذيرفت، مینشست تا بچهها هركس بيمار پيچيدهای در هر بخشی دارد، مطرح كند و او آنچه ميگفت حتما مفيد بود؛ حتی اگر فقط گفته بود نااميد نشو! و فرقی نميكرد رزيدنت سال اولی باشی... يا اتند همان بخش؛ با همه با يك نگاه و يك لحن برخورد ميكرد
📌...شب دراز است اما دكتر يلدا به ما آموخت كه زندگی ادامه خواهد يافت و او آخرين يلدا نخواهد بود. يلداهای بسياری همين الان در اطراف و دور و نزديك حضور دارند. بسيار جوانند اما بسيار پرتلاش. نرفتهاند، ماندهاند و نخواهند رفت. من هرروز بسياری از آنها را ملاقات ميكنم. تعدادشان اندك است اما مثل گوهری كوچك اما شبچراغ به چشم میآيند. آنها تمام يلداهاى مكرر و طولانی را خواهند تابيد تا صبح بدمد. مورنينگ دهها سالهٔ بخش عفونی بيمارستان امام نميتواند بیحاصل بماند
🆔 @smtumspr
/channel/bzyad
دیاسپورا - ۲
در بخش اول تلاش کردم تعریفی از دیاسپورا، تاریخ و سازوکار آن، به اندازه فهم خودم تنظیم کنم.
در این بخش بر این ایده تمرکز میکنم که دیاسپورای ایرانی—بهویژه آن بخش گسسته از داخل—چگونه و به چه دلايلي توانست است «وطن خیالی» خود را نهفقط در خارج، بلکه در درون کشور نیز بازتولید کند.و بخشی از جامعه داخل نیز، در غیاب مشارکت سیاسی مؤثر، به نوعی «دیاسپورای ذهنی» بدل گردد .
بر این اساس، در پایان به این پرسش میرسم که بهجای «چه باید کرد»، واقعاً «چه میتوان کرد»
در عین حال میکوشم مصداقهای عینی مفاهیمی را که در بخش اول درباره دیاسپورا توضیح داده شد، در این بخش روشنتر بیان کنم. مفاهیمی مانند:
Postmemory
به معناي درجا زدن در گذشته
• وطن خیالی (imaginary homeland)
• وطنپرستی از راه دور (long distance nationalism)
• پدیدههای فضای مجازی، مانند:
• Echo chamber که صداهای موافق یکدیگر را تقویت میکنند
• Bubble filtering که الگوریتمهای فضای مجازی افکار عمومی را شکل میدهند
• Polarization که بهتدریج به قطببندی اجتماعی میانجامد
گفتم مهمترین خصوصیت دیاسپورای ایرانی (آن بخش از دیاسپورا که در قطع ارتباط کامل با سیستم داخل بود و آن را نفی میکرد)، در مقایسه با دیاسپورای مشابه سایر کشورها، این بوده است که توانست «وطن خیالی» خود را به داخل کشور هم بفروشد. شاید به این دلیل آشکار که بسیاری از مردم داخل کشور هم، بعد از سالها بیگانگی با روایت حاکم و عدم وجود کوچکترین منفذی برای حضور و بیان روایتی سوای روایت حاکم، خود تا حدود زیادی عملاً تبدیل به دیاسپورا شده بودند.
وقتی کسی کوچکترین نقشی در زندگی اجتماعی و سیاسی خود نداشته باشد و پلهپله تمام امیدهای خود را به تغییرات مسالمتآمیز از دست بدهد، دیگر حافظه فعال او آنچه رسماً جریان پیدا میکند را نه میبیند و نه به حافظه خود میسپارد و، مثل دیاسپورای خارج از کشور، واقعیت در حال تغییر کشور را به همان شکل ایستایی که به ناامیدی سپرده شده بود به خاطر میآورد.
پیچیدگیهای سیاست—که مربوط به واقعیت موجود و آینده نامتعین هستند—به روایتی سادهشده، تمثیلی و گاه حتی اسطورهای تبدیل میشوند.
ممکن است با کسی که هیچگاه ندیدهای و هزاران کیلومتر دورتر زندگی میکند همدلی بیشتری داشته باشی تا با همسایه دیواربهدیوار خود.
حضور نمادها و روایتهایی در خارج از کشور که آشکارا نماینده آن «وطن خیالی» هستند، مثل بقایای خانواده سلطنتی، و تکنولوژیهای پیشرفته ارتباطی و تبلیغاتی، با مکانیزمهایی که پیشتر توضیح داده شد، بستری برای تقویت و گسترش این تخیل جمعی فراهم کرده است.
واقعیت آن است که در کمتر جامعهای تا این حد با هرگونه نهاد و تشکل سیاسی مستقل بهطور فعال مقابله شده است. جامعهای از بهمن ۵۷ بیرون آمد که تا پیش از آن بهشدت از سیاست منع شده بود. هیچ حزب سیاسی قانونی، واقعی و فعال وجود نداشت؛ همه نهتنها ممنوع که بهشدت سرکوب شده بودند.
اخلاق سیاسی مردم، که در هر حال شکل میگرفت و اجتنابناپذیر بود و باید با آموزش عملی سیاسی پرورش مییافت، رفته رفته به دو قطب متضاد پولاریزه شد: یک طرفداری از رژیم پهلوی و تبلیغات سطحیاش، و دیگری هواداری از گروههای افراطی چپ مذهبی و غیرمذهبی که به زیرزمین رفته بودند. و هرچه پیشتر رفت، این قطبی شدن تشدید شد؛ یعنی هرچه بیشتر از احزاب میانهرو کاسته و به افراطیون افزوده شد.
وقتی تیر خلاص تحزب با تأسیس حزب رستاخیز در سال ۵۵ شلیک شد، این قطببندی به اوج خود رسید. یکی از سیاسیون میانهرو این روند قطبی شدن را به بهترین نحو بیان کرد: «ما آخرین گروهی هستیم که با شما به زبان اصلاح و ملايمت صحبت میکنیم.»
در سالهای ۵۷ و ۵۸، جامعه و جوانان، که بهناگاه و بهواسطه انقلاب درها به رویشان باز شد و میتوانستند هر مطلبی را بخوانند و آزادانه وارد فعالیت سیاسی شوند، خود را با مسائل متعددی که تازه با آنها آشنا شده بودند رودررو دیدند؛ آن هم در شرایط تند سیاسی که عدم اظهار نظر یا عدم مداخله در مسائل روز نوعی انفعال به حساب میآمد.
جامعه مدنی ايران هنوز بسیاری مسائل اساسی، از دین و تبیین جهان گرفته تا عقاید سیاسی و فلسفی مدرن و نیروهای بینالمللی را درست نشناخته بود، تکلیف خود را با بسیاری چیزها روشن نکرده بود و هر شب با انبوهی از کتاب پیرامون مسائل مختلف، گرداگرد رختخوابش، به خواب میرفت؛ و در عین حال مجبور بود در مسائل سیاسی تندی که هر لحظه پدید میآمد موضعگیری کند یا وارد عمل شود—مداخلاتی که آشکارا و به دلایلی قابل درک (که گفتم) اكثرا خام و حتی نابخردانه بودند.
ناگهان همان فضای محدود هم با خشونت بسته شد و هرگونه فعالیت سیاسی چنان پاسخ سختی دریافت کرد که تا سالها بر ناخودآگاه جامعه تأثیر گذاشت.
♦️ بوی خون جمعی را شنیدهاید؟! گزارشی از جنایت هولناک مدرسه میناب
March 13, 2026
گزارش: نگین باقری
«امید داشتم آریا را با گرد و خاک روی صورتش پیدا کنم»
روایتی از حمله موشکی آمریکایی به مدرسه میناب
ساعت ۱۱:۰۵ صبح، مادر آریا بعد از دریافت تماسی از خانم معلم دعا میکرد که وقت کافی برای بیرون آوردن پسر کلاسسومیاش از مدرسه داشته باشد. چند کیلومتر آنطرفتر از خانه آنها، لابهلای جیغ ممتد دانشآموزان، بعد از حمله هوایی آمریکا و اسرائیل به سولههای اطراف مدرسه، زندگی تنها به اندازه هفت دقیقه بعد از این تماس ادامه داشت.
موشک دوم درست وسط پیشانی دو مدرسه دخترانه «شجره طیبه» و پسرانه «رهپویان شهدای خلیج فارس» شلیک شد و لیست حضور و غیاب امسال دبستان معروف میناب را به آتش کشید.
‼️ هشدار: خواندن این بخش ممکن است برای همه مناسب نباشد.
ساعاتی بعد، با برداشته شدن هر لایه از آوار، شکل وحشت در دقایق پایانی مدرسه آشکار میشد. امدادگران میگویند که اکثر اجساد را به صورت گروهی و کنار هم پیدا کردهاند. در راهروها، ردیفی از بدنهای کوچک احتمالاً به دنبال راه خروج کنار هم افتاده بودند.
در نمازخانه طبقات دخترانه و پسرانه که حالا روی هم فروریخته بود، گروههایی از بچهها را یافتند که به سمت آخرین پناهگاهشان هدایت شده بودند.
در آواربرداری آخر، وقتی به کف مدرسه که موشک زمین را شکافته بود رسیدند، تکههای بسیار ریزی از بدنها را چسبیده به قطعات فلزی موشک پیدا کردند که نشان میداد راکت درست به یک تجمع وحشتزده دیگر از کودکانی برخورد کرده و حلقه انسانی آنها را چشم در چشم خود ذوب کرده است.
همچنین اندامهای چسبیده بر دیوار حیاط گواهی میداد که شدت موج انفجار، پیکر برخی از دانشآموزان را به بیرون پرت کرده و به سطوح سنگی مقابل ساختمان اصلی کوبیده است.
اینها مشاهدات علیرضا دادخواهی، یکی از اعضای تیمهای امدادی، از سه دوره آواربرداری از مدرسه معروف میناب به خبرآنلاین است.
ساختمان شامل دو مدرسه دخترانه و پسرانه و یک پیشدبستانی با ورودیها و حیاط مجزا میشود. دختران در طبقات بالایی درس میخواندند و پسرها و کودکان پیشدبستانی در طبقات پایین ساختمان بودند که با دیوار از هم جدا میشدند.
هدف، بعد از حملات هوایی اسرائیل و آمریکا به پایتخت در روز شنبه نهم اسفند، سولههای اطراف این مدرسه بود که دقایقی پس از ساعت ۱۱ مورد هدف قرار گرفتند. کمتر از پنج دقیقه بعد، موشک بعدی به سمت خود مدرسه شلیک میشود و نام ۴۶ دانشآموز دختر و ۷۳ دانشآموز پسر، روز بعد در لیست شهدا قرار میگیرد.
همچنین ۲۶ معلم و ۴ نفر از والدین هم کشته شدهاند. یکی از والدین قبل از شلیک دوم ابتدا فرزند خود را از آن شلوغی و همهمه نجات میدهد و به سمت مدرسه میرود تا کودک دیگری را بیرون بیاورد، اما با حمله موشک شهید میشود. او را زیر آوار در حالی که دانشآموز دیگری در آغوش خود داشته پیدا کردهاند.
درست مثل معلم دیگری، ندا صلحیزاده، که فرزندان خودش نیلا و حامی را از مدرسه بیرون میکند و برمیگردد تا بقیه کودکان را بیرون بیاورد؛ اما حمله موشک او و فرزند کوچکش، حامی، که به دنبال مادر به مدرسه برگشته بود را به کام مرگ میکشاند.
آن روز، شنبه نهم اسفند، معلمها از حدود ساعت ۱۰ صبح میدانستند که این دیگر یک روز عادی نیست.
عقربههای ساعت به ۱۱ نرسیده بود که تلفن به دست، خروج اضطراری دانشآموزان را با تماس به خانوادهها آغاز کردند و از آنها خواستند دنبال فرزندانشان بیایند.
ساعت ۱۱:۰۵ با مادر آریا تماس گرفته شد، اما هفت دقیقه بعد موبایل خانم معلم از دسترس خارج شد و در غبار موج دوم حملات ناپدید شد؛ معلمی که با گذشت زمان هنوز هیچ اثری از پیکر یا DNA او پیدا نشده است.
اگرچه حمله اول به سولههای اطراف مدرسه آسیب زیادی به کسبه و ساختمانها نمیزند، اما صدای حمله دوم که درست به زنگ چهارم بچهها خورده بود تا روستاهای اطراف هم میرسد.
آقای بهادری، پدر آریا کوچولو، متولد سال ۱۳۶۸ است. او به سمت مدرسه شروع به دویدن میکند. بچههای بازمانده را از گوشه چشم میدید که زخمی و خاکگرفته از محل دور میشدند. با این امید میدوید که آریا را با گرد و خاک روی صورتش ببیند، بغل کند و با چند جراحت سطحی به بیمارستان ببرد.
جمعیت حول مدرسه آنقدر زیاد بود که نیروهای امدادی نمیتوانستند نزدیک شوند.
«هر کسی آن بین سعی میکرد بچهاش را پیدا کند… هر کسی دنبال گمشدهاش میگشت.»
مردم و امدادگران مشغول آواربرداری بودند که ساعت ۱۵:۳۰ موشکهای بعدی از راه رسیدند.
«موشک سوم به مقر تیپ عاصف و موشک چهارم و پنجم و ششم هم به بیمارستان و نقاط دیگر در همان محدوده برخورد کرد.»
آقای غریبزاده، مسئول داروخانه همانجا، جان خود را از دست میدهد و شهید میشود.
یادداشت روز پنجشنبه صفحه آخر اعتماد
دردسرهاي كاپيتان ميهن
بابك زماني
وقتي در سالهاي پايانی قرن نوزدهم كاپيتان آلفرد ميهن رييس دانشكده نيروي دريايي امريكا كتاب «اهميت نيروي دريايي در تاريخ» را منتشر كرد بلافاصله بهصورت يك ستاره بينالمللي درآمد. ملكه انگلستان ضيافت بزرگي به افتخار او برگزار كرد، به عنوان فرمانده نيروهاي امريكايي در اروپا انتخاب شد، رقباي اروپايي به يكسان شيفته او بودند. قيصر آلمان كتاب او را زير بالش خود نگه ميداشت و همه افسران ارشد نيروي دريايي بايد يك نسخه از اين كتاب را ميداشتند اما در امريكا تا سالها او مورد اقبال نبود. عدم مداخله در خارج از امريكا، عدم مداخله در قارههاي ديگر جزو اصول اساسي بنيانگذاران امريكا بود؛ تابويي ممنوع. «تامس ريد» رييسجمهوريخواه و اصولگراي مجلس نمايندگان در ابتدای قرن، حاضر نبود حتي يك كلمه درباره مداخله خارجي كشور امريكا چيزي بشنود. این از زاویه آرمان های آمریکا یک کفر مطلق بود. راستي در قرني كه گذشت چه اتفاقي افتاد كه مداخله خارجي از يك تابوي ممنوعه به يكي از وجوه اصلي ايالات متحد تبديل شد. سادهانديشي است اگر اين مداخله را نتيجه كتاب كاپيتان ميهن بخوانيم اما اين كتاب بيترديد بازتاب اشتياق آتشين جهان سرمايهداري به مداخله و تقسيم جهان بود كه تاريخچه آن در اين كتاب تا عهد باستان ادامه پيدا ميكرد و آن را بديهي ميدانست. كتاب ميهن زبان گوياي آتشي بود كه كمتر از بيست سال از قرن بيستم جهان را به كام جنگ جهاني فرو برد و آشكار بود كه زادگاه كاپيتان ميهن هم از اين وسوسه بركنار نماند و هر جا صحبتي از مداخله خارجي ميشد چه در هاييتي و كوبا و چه در فيليپين، دفاع تئوريك كاپيتان ميهن را هم همواره در پشت سرخود داشت. كاپيتان ميهن پدر معنوي تفنگداران امريكا بوده است. مداخلات آغازين امريكا در جنگهاي جهاني آزاديخواهانه و رهاييبخش بود. روزولت رييسجمهور امريكا بعد از پايان جنگ جهاني اول به عنوان قهرمان دوران جديد در سال ١٩١٩ قدم به كنفرانس صلح پاريس گذاشت و بر چيزي كه خود او هم تعريف روشني از آن نداشت تكيه كرد؛ «حق ملل در تعيين سرنوشت خود». معلوم نيست اگر كمكهاي امريكا نبود جهان ميتوانست از شر نازيسم خلاص شود يا نه؛ اما وقايع سالهاي بعد نشان داد توصيههاي كاپيتان ميهن اگر هم براي دولتهاي استعماري منجر به دو جنگ خونين تاريخي شد اما از اساس با اهداف و ساخت و كار ايالات متحد در تضاد قرار داشت، حق با تامس ريد مرحوم بود اين مداخلات نهتنها به نام دموكراسي به پروار شدن كارتلهاي بزرگ ميانجاميد بلكه به جاي آوردن پيام آزادي براي ملتهاي ديگر تنها آنها را طعمهاي در دست منافع اين شركتها قرار ميداد. نوع خاصي از امپرياليسم پديد آورد كه با ظاهر آزادي گستري ديگر حتي آن را استعمار (كه از عمران ميآيد) هم نميتوان خواند. ميلياردها دلار پولي كه در افغانستان خرج شد نتوانست حتي به اندازه مداخله انگلستان در هند به ساختارسازي در افغانستان كمك كند. اگرچه انگلستان هم مثل امريكا در افغانستان به ناگاه و به اصطلاح به شكل «آزادي در نيمهشب» توسط «لرد مونت باتن»، هند را رها كرد و با جاخالي دادن ناگهاني خود و احتمالا عامدانه و به قصد انتقام استقلال هند باعث تجزيه هند و ميليونها كشته شد، ولي حداقل يك ساختار اداري منسجم و شيوه كاري منظم از خود به جا گذاشت، اما ايالات متحده نشان داد با ميلياردها دلار پولي كه ميتوانست تقريبا تمام كارتنخوابهاي روزافزون خود امريكا را سامان دهد هيچ نشاني از مدرنيته به جا نگذاشت. ميلياردها دلار پولي كه به مصرف ساخت موسسات خودسامان به كار نرفت و ازاينرو به آتش تهيه جنگسالاران و سردستگان تبديل شد، نشاندهنده آن است كه آرمانهاي ايالات متحده با اشغالگري در تناقض است. نشاندهنده آن است که تناقضات اساسي اين سيستم، در عين فلاكت جهاني و گستردگي بيخانماني در خود امريكا تنها با دور ريختن ميلياردها دلار پول و سپس انباشت بیشتر سرمايه حل ميشود. در عصر دیژیتال هم امکان کانالیزه کردن این منابع عظیم به رفاه مردم آمریکا و دنیا وجود ندارد.آنچه در مورد هند «آزادي در نيمهشب» نام گرفت در مورد افغانستان بايد «اسارت در نيمهشب» نام بگيرد. اگر هند درهرحال راه دموكراسي و پيشرفت را بهرغم مشكلات فراوان پيمود اما افغانستان به سياهه تاريخ سپرده شد و به شكل اسيري در دست ماموتهاي چند هزارساله درآمد. که میدانیم وقتی مسلط شدند و بر عمیق ترین اعتقادات مردم سوار شدند (اعتقاداتی که مقابله با بسیاری از آنها جزو وظایف ذاتی یک دولت مدرن است) دیگر رهایی آسان نخواهد بود. بار قبل هم تنها بمب افکن های آمریکایی قادر به مقابله با آن شدند نه مردم خسته افغانستان.
ادامه يادداشت دياسپورا
در این میان، هرچند Carl Jung مستقیماً دربارهٔ دیاسپورا چیزی ننوشته است، اما نظریهٔ او دربارهٔ ناخودآگاه جمعی به طور گسترده در مطالعات دیاسپورا مورد استناد قرار گرفته است.
در چارچوب یونگی، دیاسپورا را میتوان به صورت جدایی جغرافیایی از فرهنگ مبدأ در عین تداوم الگوهای فرهنگی در ناخودآگاه جمعی درک کرد. در این وضعیت، اسطورههایی همچون «خانه» و «بازگشت» فعال میشوند و بحران هویت در کنار امکان تفرد (individuation) پدید میآید. همچنین آرکتایپهایی مانند «سفر» و «تبعید» در ناخودآگاه جمعی فعال میگردند.
از دیدگاه یونگ، رشد روانی انسان از طریق فرايند تفرد individuation تحقق مییابد. در شرایط دیاسپورا، فرد میان دو نظام فرهنگی قرار میگیرد؛ وضعیتی که میتواند هم منبع بحران هویت باشد و هم امکان شکلگیری هویتی پیچیدهتر و چندلایه را فراهم آورد.
با این حال، آنچه در سالهای اخیر از رفتار دیاسپورای ایرانی مشاهده میشود و گاه موجب شگفتی میگردد، پدیدهای منحصر به ایران نیست. در تاریخ معاصر نمونههای متعددی از رفتارهای مشابه در میان دیاسپوراهای دیگر کشورها دیده شده است. علیرغم تفاوتهای فراوان، این جوامع اغلب الگوهای رفتاری مشابهی نشان میدهند که از همان اصول کلی مورد اشاره سرچشمه میگیرد.
رفتار دیاسپورای ایرانی از جهاتی شباهتهایی با دیاسپورای روسیه و کوبا پس از انقلابهای این کشورها دارد. با این حال، این جامعه اغلب وضعیت خود را کاملاً استثنایی تلقی میکند و کمتر به تجربههای تاریخی دیاسپوراهای دیگر برای تحلیل وضعیت خود رجوع میکند.
در عین حال، واکنش بخشی از دیاسپورای ایرانی به تهاجم نظامی و بمباران شهرهای کشور ـ چه مناطق نظامی و چه غیرنظامی ـ میتواند موضوعی تازه در مطالعهٔ رفتار دیاسپوراها برای پژوهشگران علوم اجتماعی به شمار آید.
بدون ورود به داوری اخلاقی، میتوان گفت که این رفتار از برخی جهات کمسابقه بوده است. میزان تأثیری که نگاه آرمانی دیاسپورا بر بخشی از افکار عمومی داخل کشور گذاشت، اگر نه بیسابقه، دستکم کمسابقه بوده است.
در شرایطی که نارضایتی گسترده از ساختار سیاسی و نبود آلترناتیوهای مدنی در داخل کشور وجود داشت، «وطن خیالی» دیاسپورا توانست در داخل کشور نیز مخاطبانی پیدا کند. به این ترتیب، imaginary homeland دیاسپورا در فضای داخلی نیز تا حدی بازتولید شد.
اگر از استعارهٔ یونگی استفاده کنیم، میتوان گفت نوعی «سایهٔ جمعی» دیاسپورا با نمادهایی که یادآور همین وطن خیالی بودند، بر فضای ذهنی داخل کشور گسترده شد. در این فضا، تغییراتی که تنها از فاصلهٔ جغرافیایی دور آسان و ممكن به نظر میرسید، در داخل کشور نیز ممکن و حتی مطلوب تصور شد.
در چنین چارچوبی، این تصور شکل گرفت که جنگ یا فشار خارجی میتواند به تغییر سیاسی بینجامد. گسترش فزاينده این گفتمان، دستکم در سطح نمادین، به داخل كشور نمیتوانست بر روند رويداد ها و مداخله خارجي اي كه مستقيما به اسيب مردم داخل منجر ميشد بي تاثير باشد ا
دياسبوراي ايران در نوعي خلا سياسي موفق شد ايده " وطن خيالي "خود را با نماد هاي روشني از گذشته ، بدون كمترين ارتباط با واقعيت موجود در داخل كشور ، جايي كه علي القاعده آثار حمله نظامي بيواسطه بر بوست و گوشت آشكارند بفروشد
با این حال، واقعیت روابط بینالملل نشان میدهد که دولتها عمدتاً بر اساس منافع خود عمل میکنند، نه آرمانهای دیاسپوراها.
در مقایسه، دیاسپورای کوبا هرگز تا این حد موفق نبود. حتی در آن مورد نیز ایالات متحده در نهایت منافع راهبردی خود را بر خواستههای دیاسپورا ترجیح داد.
در اتحاد جماهیر شوروی نیز اصلاحات عمدتاً از درون ساختار حاکم آغاز شد و دیاسپورای روسیه تنها سالها بعد توانست در روسیهٔ پساکمونیستی نقش مهمتری ایفا کند.
از این منظر، رفتار بخشی از دیاسپورای ایرانی ـ که میتوان آن را نوعی diaspora Cassandra syndrome نامید، یعنی حالتی که در آن گروهی خود را تنها ناظران آگاه آینده میپندارند و دیگران را ناتوان از درک آن میدانند ـ پدیدهای است که میتواند موضوعی مهم برای پژوهش جامعهشناسان دیاسپورا و حتی اسطورهشناسان باشد
/channel/bzyad
آن روز که بادِ جنگ از افق برخاست،
کاساندرا بر برجِ شهر ایستاد.
گفت:
«ای مردم،
جنگ را به شهر راه مدهید.
جنگ نيكي نمیآورد؛
جنگ، آتش میآورد.»
مردم خندیدند.
باز گفت:
«مهاجمی که از دور میآید
بخت نمیآورد؛
او سایه میآورد،
و سایهاش بر خانهها میافتد.»
باز خندیدند.
پس اسبی از چوب،
چون هدیهای باشکوه،
به میان شهر آوردند.
کاساندرا فریاد زد:
«این هدیه نیست،
شکمِ پنهانِ جنگ است!»
اما مردم گفتند:
«خاموش باش.
تو همیشه از بلا سخن میگویی.»
شب فرود آمد.
شهر به خوابِ امید فرو رفت.
و از دلِ اسب،
آتش زاده شد.
بامدادان،
شهر خاکستر بود.
و باد،
در کوچههای سوخته میگفت:
«حقیقت گفته شده بود.»
/channel/bzyad
ترس و تروما
از ديدگاه نوروساينس
تجربهی زیستهی ترس
حال خوشی نداشتیم. هر لحظه انتظار یک صدای مهیب از آسمان، از زمین، از پنجره را میکشیدیم. گاه حتی میشنیدیم و احساس میکردیم صدایی را که وجود نداشت و هیاهویی را که هر لحظه در دل میتپید و میلرزاند.
در همین حال بودیم که ناگهان پنجره را باز کردیم به نوعی خشونت بیسابقه، وحشتناک و تکاندهنده. جوانان، زنان، کودکان و سالمندان بسیار، در یک شب به ضرب گلوله کشته شدند؛ گلولههایی ریز و فراوان که پاشیده میشد و گلولههایی سنگین و سوزان که میشکافت و میکشت. خون بر همهچیز پاشید و ترس بر همهجا مستولیتر شد.
ترس و اضطراب بر مغزهایی که در آرامش بودند مستولی نشد؛ بر مغزهایی ظاهر شد که از پیش نگران بمباران بودند، پیش از آن بمباران شده بودند، پیشتر تحت فشارهای زیادی برای دفاع از شیوهی زندگیشان قرار داشتند، پیش از آن…
ما دچار تروما نشدیم؛ ما سالهاست تروما را زندگی میکنیم!
این ترس و این تروما چه با ما میکند و با آن چه باید کرد، موضوع این یادداشت است.
تروما از نگاه عصب شناسي
اگر یک سلول عصبی را بهطور مکرر و با یک فرکانس ثابت تحریک کنید، بعد از مدتی میزان پاسخ الکتریکی به همان تحریک ثابت با پاسخ اولیه متفاوت خواهد بود. اگر این تحریکات مداوم را به مدت طولانیتری ادامه دهید، نهتنها پاسخ متفاوت خواهد بود، بلکه ساختار درون سلول عصبی هم برای همیشه تغییر خواهد کرد. به این «تجمع زمانی» (temporal summation) میگویند.
اگر یک دسته سلول عصبی را بهطور همزمان مورد تحریک قرار دهید، پاسخ هر سلول عصبی به همان تحریک ثابت متفاوت خواهد بود. به این میگویند spatial summation یا «تجمع مکانی».
دستجات سلولی تحت تأثیر این تحریکات، از آن پس بهگونهی دیگری رفتار خواهند کرد. این یکی از مکانیزمهای پایهی یادگیری است.
این هر دو خاصیت تجمعی میتوانند از دستجات عصبی فراتر رفته، از یک سو جامعه و از سوی دیگر تاریخ را شامل شوند. مدت طولانی تحت تأثیر ترس و استرس قرار داشتن، انسان و جامعهی دیگری میآفریند که به هیچ عنوان انسان و جامعهی پیش از آن نخواهد شد.
تروماهای متعدد هرچند ساله، به شکل عودکننده و پیشرونده (relapsing progressive) بدون هیچ بهبودی (remitting)، نمونهی بارز یک تجمیع زمانی تاریخی (temporal summation) است.
انعکاس یک شعار، یک حرف، یک ترس به شکل همزمان در میان بسیاری از مردم، خود نمونهای از یک spatial summation یا تجمیع مکانی است.
اثرات اجتماعی و تاریخی هیچگاه قابل حذف نیستند؛ بنابراین، تروما و ترس از همان ابتدا اجتماعی و سیاسی است.
بيولوژي ترس و بقا
مغز در طول تکامل و بهتدریج، با گسترش لایههای جدید پیرامون هستهی باستانی (لیمبیک) که در بدویترین موجودات هم وجود دارد، تنیده شده است.
خشم، ترس و اضطراب از بدویترین فعالیتهای مغزی هستند که هنوز توسط این هستهی باستانی، در ارتباط با تمام مغز، تولید و کنترل میشوند.و از اين طريق بر تمام فعاليت هاي ارگانيسم تاثير ميگذارند . احساس اضطراب تنها ادراك فعل وانفعالات سيستم وژتاتيو و خودكار توسط كورتكس مغز نيست (James &longe theory ) خود يكي از كنش هاي مستقلي است كه ترس و اضطراب را شكل ميدهند(canon-bard theory ). ترس و اضطراب مهمترین كنشي است که "اصلح "به دلیل داشتن آنها "باقی" مانده است.
به هنگام خطر، ترس و اضطراب تمام مکانیزمهای مغز را در جهت فرار و بقا آرایش میدهند: کورتکس مغز احساس ترس و مرگ نزدیک میکند، ضربان قلب بالا میرود، خون از زیر پوست به مناطق حیاتی میرود، پوست سفید میشود، ادرار بند میآید، ریهها برای دویدن آماده میشوند و…
آنچه به نام حملهی اضطراب یا پانیک خوانده میشود، همین علائم جسمی اضطراب است که گاه بدون محرک مشخص، برای دقایقی بروز میکنند.
حملهی پانیک نتیجهی مدتهای طولانی تروماهای متعدد با مکانیزمهای تجمیع مکانی و زمانی و انعکاس آنها از طریق سیستم لیمبیک به تمام بخشهای مغز است . مغزی که پیشاپیش به دلايلي قابل توضيح ، دلايل خانوادگي ، سياسي و اجتماعي ، استعداد بیشتری نسبت به سایر افراد داشته، حالا به شکل شرطی، حتی با کمترین محرک هم دچار پانیک میشود، چه برسد به محرکی که خود ترومايی سنگینتر از تمام تروماهای پیشین باشد.
ترومای دائمی که در حال حاضر در حال زندگی کردن آن هستیم، مغز و روح جامعه را هرچه بیشتر و بیشتر در این وضعیت فرو میبرد. ترس و تروما یک آسیب روانی و نرمافزاری نیست که با برطرف شدن عامل کاملاً برطرف شود.
تغییرات و آسیبهایی جسمی است (به تعبیر جودیت هرمن) که در صورت تداوم، احساس امنیت و اعتماد به خود و دیگری را زایل میکند، هویت و خاطرات فرد را تکهتکه و بیاعتبار میگرداند و در صورت تداوم بیشتر، همهچیز تنها در جهت حفظ بقا فرو میریزد.
/channel/bzyad
يادداشت روز دوشنبه شرق
کلمات و حالات
یکی نوشته بود:
«من از احمد شاملو متنفرم ، اما این شعرش حرف ندارد…»
مدتهاست با خود فکر میکنم این پدیدهای را که این روزها هرچه بیشتر و بیشتر رواج مییابد، چه میتوان نامید:
Perplexity؟
Ambivalence؟
Alienation؟
Perplexity (سردرگمی)
Perplexity وضعیتی است که فرد با اطلاعات تازهای روبهرو میشود که چارچوب ذهنی قبلیاش را بههم میریزد و برای مدتی نمیتواند موضع روشنی بگیرد.
بیتردید، این وضعیت را میتوان پرپلکسیتی خواند:
کسی که سالها شاملو را خوانده، تحسین کرده، با «پریا» بزرگ شده، «آیدا در آینه» را دیده و عکس شاعر را بالای تختش آویزان کرده، حالا ناگهان، تحت تأثیر موجی که همهجا را فراگرفته، کلیتی نامتعین به نام «چپ» را عامل اصلی مشکلاتش میپندارد.
با اندکی تعجب درمییابد که شاملو هم تودهای بوده، برای بيژن جزني هم سروده، و تازه از هوشنگ ابتهاج هم خبر ندارد .
آگاهیاش شوکه میشود.
قضاوتش به حالت تعلیق درمیآید.
Ambivalence (دوگانگی عاطفی)
Ambivalence یعنی داشتن دو احساس همزمان اما متضاد نسبت به یک موضوع واحد:
عشق و نفرت
تحسین و انکار
«ازش بدم میآد، ولی شعرش عالیه.»
Alienation (ازخودبیگانگی هویتی–فرهنگی)
در این زمینه، ازخودبیگانگی به معنای جداافتادن فرد از سنتهای فکری و تاریخی خویش است؛
به این ترتیب که با معیارهای تازه و غالبشده، گذشتهی خود را ارزیابی میکند.
از میراث فرهنگیاش شرم میکند،
از خود فاصله میگیرد،
و میکوشد خود را سانسور کند.
بهجای فهم تاریخی شاملو، با معیار امروز او را قضاوت میکند.
میان نگاه گذشته و ارزشهای در حال گسترش گم میشود،
و با خود بیگانه میگردد.
هر سهی این واژهها تنها توصیف بخشهایی از واقعیتاند.
زبان، در بیان احساس واقعی انسان و اجتماعات، کم میآورد.
آنچه زندگی و تجربه میکنیم، همواره بیش از آن چیزی است که میگوییم.
از همین روست که من از هر سه واژه سود میبرم.
این وضعیتی فراگیر در جامعهی ايران است ؛
جامعهای که همزمان با گذشتهی خود درگیر است، معیارهای تازه را میآزماید، و در نوعی لَختی و بیوزنی فرهنگی به سر میبرد؛
تا آنجا که حتی در یک احساس انتزاعی، مثل لذت از یک شعر، نیز دچار تردید میشود.
تنها جامعهای در هراس—جامعهای که سالیان طولانی در اضطراب مداوم و پیشرونده زیسته و در نهایت، بهواسطهی خشونتی عریان، در شوکی عمیق فرو رفته—میتواند به چنین سطحی از دوگانگی، سردرگمی و ازخودبیگانگی برسد.
چگونه میتوان از این وضعیت عبور کرد،
بیآنکه آن را محکوم کنیم، تقدیس کنیم یا انکار کنیم؟
بیتردید، راه دستیافتن به بلوغ فرهنگی و سیاسی، از چنین گذرگاههای دشواری عبور میکند.
گذشته را نه میتوان انکار کرد،
نه میتوان تقدیس کرد،
نه میتوان صرفاً مایهی افتخار دانست.
گذشته، گذشته است؛
و تنها با بازگشت به حالوهوای تاریخی آن میتوان دربارهاش داوری کرد—اگر داوری اساساً محلی از اعراب داشته باشد.
نمیتوان به خوانشی تازه از انقلاب کبیر فرانسه رسید،
و سپس از ويكتر هوگو نفرت نفرت پیدا کرد،
اما همچنان در فهم و داوری بينوايان درماند
/channel/bzyad
دو ١٩ بهمن و مرگ قطعي فدا
نوزدهم بهمن همزمان سالروز دو واقعه بزرگ در تاريخ معاصر ايران است دو واقعه اي كه به هم شباهت هاي فراوان دارند و تاثيري بي مانند بر روح و جان ايرانيان گذاشتند تأثيري كه هنوز ادامه دارد و چشم اندازي از بي اثري آن هم وجود ندارد
در نوزدهم بهمن ١٣٤٩ گروهي از جوانان تحصيلكرده ايراني در حالي كه درحال تداركات شروع قيام مسلحانه از جنگل هاي گيلان بودند قبل از آنكه اقدام به شروع قيام خود بكنند با نيروهاي حكومت درگير شدند بسياري كشته شدند جز چند نفر كه هنوز هم در قيد حيات هستند كسي زنده نماند
تيوري مايويستي محاصره شهرها از طريق روستاها و پيروزي خيره كننده فيدل كاسترو و چه گوارا و ارتباط نزديك با رزمندگان فلسطيني بي ترديد در اين ماجراجويي بي تاثير نبود اما تنها راه نديدن بديهيات تفاوت ايران با كوبا و چين ورفلسطين ووانجام چنين اقدامي اين بود كه عقل سليم را كنار بگذاريد و ذهن خود را اكنده كنيد از سطحي ترين برداشت هاي مكانيكي از ماركسيسم و اطلاعي هم از مجادلات بين ماركسيست ها و آنارشيست ها در يكصد سال اخير نداشته باشيد و البته در جامعه اي زندگي كنيد كه هيچ گونه اطلاعي از تاريخ مجادلات فكري انقلابيون وجود نداشته باشد و به مدد اعليحضرتين رضا ومحمد رضا جامعه در بي خبري مطلق نگه داشته شده باشد
واقعه دوم مربوط ميشود به ١٩ بهمن ١٣٦٠ و مرگ موسي خياباني و گروهي از رهبران سازمان مجاهدين در كمين ج ا كه منازعات خونين اين گروه با حكومت مستقر را بطور عمده پايان بخشيد
يازده سال فاصله بين اين دورويداد را به تعبيري ميتوان دوران "فدا " ناميد دوراني كه وجه مشخصه آن ترجيح منافع جمع برفرد و فراتر از آن فداشدن فرد در پيشگاه منافع جمع است كه آن زمان "خلق " ناميده ميشد . بنابراين مهم ترين نقطه چرخش از منافع جمع يا "خلق " به منافع فرد يا " خود " ، آن هم به عميق ترين شكل ممكن همين تجربيات پوست و گوشتي اين يازده سال ميباشد .
فداييان سياهكل بسياريشان داراي تحصيلات عالي و از خانواده هايي مرفه و متوسط بودند . امكان كار وزندگي مرفه در سالهاي طولاني اي كه پيش رو داشتند غير قابل انكار است با اين همه مرارت هايي كه كشيدند خارج از حد تصور و تنها براي به اصطلاح خودشان " خلق " متحمل شدند .در يك مانور براي امادگي نظامي حميد اشرف جنگلي ها را در كلاردشت رها ميكند و براي دو هفته بعد با آنها در ارتفاعات اشكورات ييلاف رودسر قرار ميگذارد مرارتي كه ايشان در اين مسير تحمل ميكنند و شرح ان را خود حميد اشرف به تفصيل نوشته غير قابل تصور است خود او باور نميكرده اما همه آنها با اندكي تاخير سر قرار حاضر ميشوند .اگر چه حس غرور و جاه طلبي قطعا جاي ويژه اي در تصورات اينها داشته اما نميتوان كليت قضيه يعني فداي ديگري شدن را نديد احساسي كه از همان سالها در ميان مردم و جوانان رشد كرد و تاثير عميقي بر انقلاب ٥٧ و جريانات سالهاي بعد از آن گذاشت . همه آماده ميشدند فداي " ديگران" بشوند .
مجاهدين اما روشي بسيار ناپخته تر و خشونت اميز تر در پيش گرفتند رهبري سازمان به طرز بي احتياطاته اي بعد از انقلاب شروع به عضو گيري توده اي كرد و با وجود تم مذهبي و سيماي بظاهر دل نشين ، اضافه بر دلايل ديگر ،محبوبيت بسياري در ميان جواناني پيدا كرد . سازماني كه رشد بادكنكي غول اساييي پيدا كرده بود تحت تاثير فضاي تند انقلاب و ديد سطحي و مكانيكي رايج مشي ملايمي را كه گاه بنظر ميرسيد رهبري تصميم دارد پيش بگيرد هم نميپسنديد .سازمان مجاهدين كه عمدتا از تعدادي كادرهاي زندان تشكيل شده بود فرصت فعاليت تيوريك عميق پيدا نكرد حتي هيچ بحثي هم در مورد مشي چربكي و نبرد مسلحانه صورت نگرفت و هر صحبتي در اين زمينه را سازشكاري به حساب مي آورد بخصوص كه آن بخش ماركسيست شده كه جنايات غير قابل انكاري انجام داده بود ضمن رد اسلام مشي چريكي را هم نقد كرده بود .يعني اين دو موضوع به نحوي با هم مرتبط در نظر گرفته ميشدند تنها چنين پيش زمينه اي ميبايست وجود داشته باشد كه چند نفر مهندس زير چهل سال به ناگاه با اتكا به دختران و پسران جواني كه نميتوانستند تحارب سياسي درستي داشته باشند اعلام مبارزه مسلحانه با حكومت مستقر، مسلح به نيروي نظامي و اطلاعاتي عريض و طويل و پايگاه مذهبي و مردمي قوي ، بكند . نتيجه براي هر كس كه عقل متعارفي داشت پيشاپيش روشن بود و روشن بود كه اين عمل انتحاري اخرين تير بر دموكراسي نيم بندي خواهد بود كه در يكي دو ساله بعد از انقلاب پديد آمده بود . جاه طلبي و غرور قطعا در بسياري از اين مجاهدين با ناداني توام با توهم دانايي ، رقابت ميكرد اما هيج كس نميتواند ادعا كند كه بسياري از اينان سودائي بجز منافع ديگري داشته باشند
وقايع سال ٦٠ وبخصوص ١٩ بهمن سال ٦٠ كه نقطه چرخش مهمي در اين وقايع است مثل بسته شدن پرانتزي است كه در سال ٤٩ باز شده بود .
يادداشت روز دوشنبه شرق
نامهای به یک همکار
همکار ارجمند جناب آقای دکتر پزشکیان
با عرض سلام و احترام. حضرتعالی بهعنوان یک استاد پیشکسوت جراحی قلب، بیش از هر فرد دیگری اطلاع دارید که وظایف اجتماعی پزشکان، اگر نه بیش، اما حداقل به اندازهی وظایف درمانی ایشان اهمیت دارد و در سوگندنامهی پزشکی هم مستتر است.
قبول مسئولیتهای سیاسی توسط پزشکان، اگرچه از وظایف درمانی ایشان میکاهد، اما به همان میزان بر مسئولیتهای اجتماعی ایشان بهعنوان پزشک میافزاید. پزشکان در مسائل اجتماعی قادر به رؤیت و درک مصالح سلامت و ظرائف حالات مردم و جامعه به گونهای هستند که برای غیرپزشکان به آن آسانی مقدور نیست. پزشکان در دوران عمومی باید اطلاعی از همهی حوزهها، شامل پزشکی اجتماعی، اخلاق پزشکی و روانپزشکی، پیدا کنند و این مسئولیتی بزرگ در ایفای وظیفهی سیاسیشان، هرگاه بر آن تکیه زنند، بر دوش آنان میگذارد.
همکار ارجمند، بهعنوان یک همکار، بر خود لازم میدانیم یک بار دیگر وظیفهی اجتماعی شما را بهعنوان یک پزشک و در عین حال بالاترین مقام اجرایی کشور یادآور شویم.
پزشکان نیازمند آزادی، اقتدار و امنیت در خدمترسانی به مصدومان اخیر و آینده در حوادث خیابانی هستند. مصدومانی که، همانگونه که شما درک میکنید، به دلیل تحریکاتی که مشکلات معیشتی، اجتماعی و روانی خود و دیگری (از طریق سلولهای آینهای) بر سیستم لیمبیک (سیستمی که واکنش هیجانی فرد را تعیین میکند) ایشان میگذارد، به خیابان آمدهاند، یا در آرزوی ایرانی آباد، همراه با عدالت اجتماعی و فارغ از فساد بودهاند؛ جایی که بتوانند در رسیدن به ایدهآلهایشان هر آنچه در توان دارند به عمل آورند.
مشارکت اجتماعیای که میدانید و بارها گفتهاید، ممنوع و مسدود شده است. شما میدانید آموزش سیاسی، آن هم به شکل عملی، از بنیادیترین آموزشها برای ساخت و کار ذهن انسان مدرن است. بنابراین درک میکنید که رفتار شورشگرانهی سیاسی ناشی از مرگ امید، انسداد همهی منافذ برای فعالیت سیاسی و، از همه مهمتر، ممانعت از آموزش سیاسی نسل پشت نسل از طریق تعطیل تمام نهادهای مستقل سیاسی است که میتوانستند نوعی کارآموزی و کسب تجربهی عملی برای فعالیت سیاسی جوانان باشند.
شما بهعنوان یک پزشک، بیش از هر فرد دیگری درک میکنید که انسان به هنگام خشم و در تنگنا، هر چیزی به زبان میآورد و ایدهآلهایش را بر تنها محملهای موجود مینشاند. خشم و طغیانی که خشونتطلبان از هر دو سو آن را دستمایهی مطامع خود قرار میدهند.
شما بهعنوان یک پزشک درک میکنید که مصدومان نیاز به مراقبت سریع، تزریق خون و سرم و اعزام فوری به بیمارستان دارند که در شرایط موجود، خود مستلزم احساس امنیت کادر درمان در درمان و مصدومان در مراجعه به درمانگران است. شما میدانید که پزشکان بر اساس آخرین سوگندنامهی خود موظفاند ابتدا از جان خود و همکارانشان حفاظت کنند؛ همانگونه که میگویند به هنگام سقوط هواپیما، ماسک را اول به صورت خود بگذارید، بعد فرزند.
شما میدانید مداخلهی درمانی در محیطهای غیردرمانی تا چه حد دشوار و پرمسئولیت است، بهخصوص زمانی که بیمار هر لحظه در حال مرگ باشد و پزشک هم آن کیفیت و استحکامی را که در بیمارستان دارد، نداشته باشد.
در چنین شرایطی، ایفای وظیفهی پزشکی به مراتب از زمانی که در هواپیما یا یک مکان عمومی دنبال پزشک میگردند دشوارتر است؛ نهتنها برای پزشکانی که برای انجام وظیفه باید آنجا باشند، نهتنها برای پزشکانی که تنها عبور میکردهاند، بلکه برای پزشکانی که خود در میان معترضان هستند.
چگونه میتوان شهامت مداخله در چنین شرایطی را به طبیب داد، آن زمان که در خود بیمارستان هم احساس امنیت نمیکند؟
همکار ارجمند، همکاران پزشک شما بهخوبی از دشواری وظیفهی سترگی که بر دوش شماست ، آنچه در این یادداشت برشمرده شد، موانع و دشواریهای آن، آگاهاند. اما یادآوری مجدد این مسئولیت پزشکی را به هر پزشکی که حالا مسئولیت سیاسی پیدا کرده، بهویژه در چنین بحران اجتماعی بیسابقهای، حداقل وظیفهی خود میدانند؛ بهخصوص که در روزهای پرالتهاب اخیر، نشانهی چندانی از اقدامات حضرتعالی در ایفای این وظیفهی اخلاقی، دستکم از نظر ظاهر، مشاهده نشده است.
در هر حال، آرزوی موفقیت در مسئولیتی که پذیرفتهاید برای شما داریم. امیدواریم در استفاده از توان و صداقتی که در هنگام انتخابات به رأیدهندگان و بخش مهمی از جامعهی پزشکی باوراندهاید موفق باشید و همه این اراده را رؤیت کنند.
/channel/bzyad
ادامه يادداشت حالا چه ميكنيد
در سال ٥٧ رفتار و روش طبقات فرودست شهري كه تازه از زمين وتقدير رها شده بودند بر رفتار اجتماعي ساير گروه ها سايه انداخت حالا هم پس از نزديك نيم قرن رفتار كساني كه خود چون خوابگردان ، قلاب آرزو به اسمان و نه ديوار وصل ميكنند بر رفتار همه سايه انداخته است .اين بدان معناست كه همه ديوارهايي كه ميتوانند محل اتكا براي آويختن قلاب آرزو باشند فروريخته اند يا با گوي هاي آهنين مكانيزه تخريب شده اند
درنهايت سوال اصلي از مسئولين اصلي اين است كه با اين اوضاع در آينده نزديك چه خواهيد كرد ؟
آيا هنوز تصميم نداريد توده هاي معترض و به ستوه امده اي را كه به درستي مشكلات اقتصادي ووضعيت بحراني معيشتشان را ناشئ از تصميمات سياسي كليت سيستم و ناكارامدي مسيولاني ميبينند كه تصميمات اصلي را ميگيرند ( و حتي دست مسئولين اجرائي را هم در گردو ميگذارند ) به رسميت بشناسيد و درها را براي مداخله عموم در سرنوشتشان بطور كامل وواقعي إنطور كه همه باور كنند باز كنيد ؟ آيا خيال نداريد مفرهاي واقعي براي فعاليت سياسي و اجتماعي گروه هاي مختلف مردم باز كنيد بخش هايي از قدرت را به آنها بسپاريد ؟
اينكار از صبح روز جمعه دشوار و دشوار تر شده است و هر چه پيش ميرود دشوار تر هم خواهد شد . اما در هر حال هيچ گاه نبايد فراموش كرد مسئول اصلي در همه حال حكومت ها هستند كه بر سر امكانات اطلاعاتي اقتصادي و فرهنگي نشسته اند و هر چه پيش بيايد ذره اي از مسيوليت آنها نميكاهد و بر قضاوت تاريخ تاثير نمبگذارد
آرزو ميكنم روزي عقلانيت بر همه حاكم شود و همه طرف هايي كه در اين يادداشت نواخته شدند راه حل را در دراز كردن حكيم باشي و نسخه نويس سالخورده اي كه جز خير براي بيماران و هموطنانش نميخواهد نبينند !
/channel/bzyad
در سال ٥٧ رفتار و روش طبقات فرودست شهري كه تازه از زمين وتقدير رها شده بودند بر رفتار اجتماعي ساير گروه ها سايه انداخت حالا هم پس از نزديك نيم قرن رفتار كساني كه خود چون خوابگردان ، قلاب آرزو به اسمان و نه ديوار وصل ميكنند بر رفتار همه سايه انداخته است .اين بدان معناست كه همه ديوارهايي كه ميتوانند محل اتكا براي آويختن قلاب آرزو باشند فروريخته اند يا با گوي هاي آهنين مكانيزه تخريب شده اند
درنهايت سوال اصلي از مسئولين اصلي اين است كه با اين اوضاع در آينده نزديك چه خواهيد كرد ؟
آيا هنوز تصميم نداريد توده هاي معترض و به ستوه امده اي را كه به درستي مشكلات اقتصادي ووضعيت بحراني معيشتشان را ناشئ از تصميمات سياسي كليت سيستم و ناكارامدي مسيولاني ميبينند كه تصميمات اصلي را ميگيرند ( و حتي دست مسئولين اجرائي را هم در گردو ميگذارند ) به رسميت بشناسيد و درها را براي مداخله عموم در سرنوشتشان بطور كامل وواقعي إنطور كه همه باور كنند باز كنيد ؟ آيا خيال نداريد مفرهاي واقعي براي فعاليت سياسي و اجتماعي گروه هاي مختلف مردم باز كنيد بخش هايي از قدرت را به آنها بسپاريد ؟
اينكار از صبح روز جمعه دشوار و دشوار تر شده است و هر چه پيش ميرود دشوار تر هم خواهد شد . اما در هر حال هيچ گاه نبايد فراموش كرد مسئول اصلي در همه حال حكومت ها هستند كه بر سر امكانات اطلاعاتي اقتصادي و فرهنگي نشسته اند و هر چه پيش بيايد ذره اي از مسيوليت آنها نميكاهد و بر قضاوت تاريخ تاثير نمبگذارد
آرزو ميكنم روزي عقلانيت بر همه حاكم شود و همه طرف هايي كه در اين يادداشت نواخته شدند راه حل را در دراز كردن حكيم باشي و نسخه نويس سالخورده اي كه جز خير براي بيماران و هموطنانش نميخواهد نبينند !
/channel/bzyad
دوستی در مغز
✍️ دکتر بابک زمانی/ نورولوژیست و نویسنده
وقتی «راماچاندران»، عصبشناس بزرگ قرن بیستم، درباره سلولهای آینه توضیح داد، بسیاری او را متهم كردند كه راه اغراق میپیماید. او گفته بود بهازای هر سلول عصبیای كه من در مغزم برای انگشت نشانۀ خود دارم، یك سلول هم برای انگشت نشانۀ یك نفر دیگر كه روبهرویم نشسته است دارم. راماچاندران نقش این سلولهای آینه را بسیار گسترده میبیند. او اساساً تحول زندگی بشر از زندگی بدوی به زندگی اجتماعی را به مدد سلولهای آینه مقدور میبیند و هزار مسئلۀ دیگر را هم. مثلاً شخصیت ضد اجتماع را فقدان سلول آینه میداند. جنگ تاریخی لِویاتان«هابز» و تنازع بقا «داروین» با نظریۀ متأخرتر محبت بهعنوان خمیرمایۀ حیات و بقای آدمی (روتخر برخمان) اندكی به سوی دومی متمایل میشود.
اینكه تئوری راماچاندران تا چه حد تخیلی و تا چه حد واقعی است و آیا همۀ پدیدههایی را كه ادعا میكند، به اثبات میرساند یا نه معلوم نیست. اما قدر مسلم آنكه دوستی و محبت در بقای این انسان ضعیف در برابر سایر موجودات و حتی سایر گونههای انسان نقش مهمی بازی كرده است.
چشمهایی كه میبینند و تأثرات خود را به سلولهای خودمان و سلولهای آینهایمان منتقل میكنند، با ابروهایی عقب رفته و چشمان گشاد و هویدا، نقش مهمی در این ارتباط انسانی ایفا میکنند، بهخصوص كه مردمكهایی سیاه در هالهای سفید بهخوبی قابل نگریستن، دنبالکردن و دنبالشدن هستند. تأثیر عاطفی چشمها در هر رابطۀ دوستیای انكارناپذیر است. نقشی كه این قسمت كوچك در زیبا خواندن چهره بازی میكند بسیار پررنگ است؛ هم كنتراست سیاه و سفید (كه محرك مهم درك در قشر بینایی است) و هم تلونات رنگ تأثیر زیباشناسانۀ قابلتوجهی دارند، تأثیری زیباشناسانه كه هیچگاه محدود نیست و با هر كمال چشمنوازی هم اقناع نمیشود.
«سمیر زكی»، عصبشناس مصریالاصل انگلیسی كه مطالعات زیادی درمورد سازوکار عشق در مغز انجام داده است، محلی را در مغز برای عشق و دوستی یافته كه بهگمان او فقط چند سال فعالیت دارد و خود اذعان میكند كه این تقصیر ابزارهای اوست چراكه دوستی و عشق مادامالعمر آفتابی است كه آن را انكار نمیتوان كرد. اما زكی راز بزرگ درك دوستی در مغز را نامتعین بودن آن میداند كه هر بار ایدهای فراتر از تصورات میآفریند. «بئاتریس» و «دانته» و «شمس» و «مولانا» را مثال میزند كه مغز تصاویری خیالی و معنوی و ایدئال از آنها میپردازد كه دانته و مولانا در آن جهت راه میپویند، به درجات كمال دست مییابند، اما به آنچه از معشوق پرداختهاند هرگز. چه كسی را دوست داریم و چرا؟ كدام حالت و از چه طریق جرقههای اولیه را میزند هم رازی است در همین مایه. دوستی یكی از رازهای احساس آدمی است، هدف و مقصود برای آن نمیتوان برشمرد همانطور كه برای زبان نمیتوان برشمرد. مردم تصمیم نمیگیرند كه دوستی كنند یا نه. انسان با توان دوستی كردن بالیده شده است همانگونه كه با زبان بالیده شده. همانطور كه اختلال تكلم حاصل ضایعهای در مركز تكلم است و بیماریهای مشخصی دارد، دوستینکردن هم حاصل اختلال در مدارهایی است و اختلالش نامهایی دارد. آن كه توان سخن گفتن خود را با تكرار و تمرین و آموزش تقویت میكند، منطقۀ تكلم مغز خود را هم چاقتر خواهد كرد. آن كه دوستی زیاد میكند هم توان دوستی مغز خود را میافزاید. چاق شدن و لاغر شدن سلولهای مغز بر اثر فعالیت یا بیحركتی، از چاق و لاغر شدن عضلۀ بازوی ورزشكاران هم سریعتر است. گویا یکبار دیگر باید لِویاتان این بزرگترین كتاب قرون و اعصار، را خواند. انسان موجودی است كه بیش از آنكه گرگ انسان دیگری باشد توان دوستی با انسان دیگر دارد.
▫️▫️▫️
/channel/bzyad
هنر يا سياست ؟
مسيو كريستين ديور در پاريس ميانه دو جنگ تنها يك طراح لباس بود . وقتى پاريس توسط آلمان ها اشغال شد او برخلاف توصيه بسيارى خياطخانه اش را در زمان اشغال نبست . حتى براى همسران افسران آلمانى هم لباس دوخت . بعد از خاتمه جنگ و اشغال پاريس ملت فرانسه به پاس پايدارى او در تداوم هنر فرانسه و حفظ روحيه فرانسويان به او نشان لژيون دونور اهدا كرد . اما مادام گوچى كه خياطخانه خود را بسته و وارد فعاليت هاى سياسي اي شده بود كه همواره اكنده از شايبه هايي هستند ، نتوانست به چنين جايگاهئ در ذهنيات فرانسويان دست يابد .
هنر در اصالت و صداقت خوداست كه بديهي ترين پيام رسان آزادي و آزادگي به شمار ميرود . از اين جهت محتواي هنر هم در برابر شكل رنگ ميبازد . محتواي هنر لازم نيست تكرار شعارهاي سياسي به زباني ديگر مثلا در قالب داستان باشد . نمايش عريان جلوه هاي زندگي ، آنگاه كه ممنوع شده ، مهم ترين خاصيت هنر است . وقتي محتواي هنر در برابر شكل ان رنگ ميبازد خروج هنرمند از عرصه هنر و ارسال پيام از راهي بجز هنر مثلا ورود به سياست نقض غرضي بدتر است .سياست عرصه نامتعين سوئ ظن ها و تيرگي هاست هنر عرصه نامتعين زيبايي ها و ازادي هاست . وظيفه هنرمند ماندن پوييدن و چشاندن زندگي هاي موازي به مخاطبان است .تا خود بينديشند و برگزينند .سياست ورطه سقوط يا پيروزي است پيروزي اي كه همواره با مقدرات قدرت آميخته است . بهتر آن است كه هنرمند چونان زندگي بماند و به پختگي برسد ولو با كوتاه آمدن هايي اجتناب ناپذير ، تا مخاطبان او نيز با او به بلوغ دست يابند تا آنكه چونان جرقه اي تند و تيز از دامن هنر به آسمان پرخطر سياست بپرد و چون جشني كه آتش پنبه به پا ميكند خاموشي ابدي بگيرد .
/channel/bzyad
درباره لباس
ويديوي كوتاهي از مراسم اهداي نوبل پزشكي ٢٠٢٥ يادداشت زير را يادم اورد
الف در فرودگاهي در اروپا در حال انتظار، عابرين را نگاه ميكنم نا گهان پيرمردي چاق ، كوتاه قد و تاس را ميبينم كه روي پله برقي سكندري ميخورد يك شلوار جين و يك پيراهن استين كوتاه ويك كفش كتاني سبك پوشيده تركيب لباس ها اگرچه سبك و اسپرت است اما اصلا جلف نيست وقتي دقت ميكنم پروفسور اروزو....رييس انجمن سكته مغزي فرانسه را تشخيص ميدهم.ديدن او با اين لباس جالب است ديروز حين سخنراني در اخرين روز كنگره جهاني سكته مغزي يك كت و شلوار مشكي ،پيراهن سفيد و كراوات لاجوردي تيره زده بود
ب. از دور گروهي از مردان نزديك ميشوند بسته هاي پلاستيكي خريدهاي فري شاپشان را در دست دارند و سر خوشانه با يكديگر شوخي ميكنند وقتي نزديك تر ميشوند معلوم ميشود كه مرداني در سنين سي تا پنجاه سال هستند ٦ يا هفت نفر همگي چهارشانه و خوش تيپ. كت و شلوار هايي تيره پوشيده اند سورمه اي راه راه ،مشكي ، قهوه اي تيره و يكي هم خاكستري تيره با پيراهن هايي كه يقه پهن واهار دارند .بالاترين دكمه خيلي بالاست و تنها قسمت بسيار كوچكي از گردن انها پيداست .پيراهن ها هم اكثرا تيره يا راه راه هستند تيرگي لباس انها با گرماي هوا و رنگ روشن لباس سايرين نا سازگار است !گروهي از مسيولين يا ماموران ايراني هستند كه از يك مسافرت كاري برميگردند .
ج. در سالن انتظار تلويزيون مراسم اهداي جوايز يك فستيوال سينمايي اروپايي را پخش ميكند . برندگان و اعلام كنندگان همه وقتي به روي سن مي ايند لباس كاملا رسمي كت وشلوار مشكي و پيراهن سفيد پوشيده اند اند اگرچه دوخت لباس ها با هم فرق ميكند اما همگي رسمي هستند و گويي پوشش مردان تحت قاعده اي بوده است كه كسي نميتوانسته از ان تخطي كند!
د در خانه مراسم اهداي جوايز يك جشنواره سينمايي داخلي را تماشا ميكنيم اولين برنده بالاي سن ميرود يك كاپشن بلند سربازي تا بالاي زانو پوشيده. شال بلند قرمزي هم انداخته كه ان هم تا بالاي زانو ميرسد. چكمه هاي بزرگي هم پوشيده احتمالا در كوهستان فيلم برداري داشته اند و مستقيم از همانجا امده! دومين برنده يك پيراهن ابي جين و روي ان هم يك پيراهن استين كوتاه پوشيده ! برنده سوم يك كت گشاد و بي قواره پوشيده زير ان هم پيراهنش روي شلوار افتاده ،احتمالا فيلمي عرفاني ساخته بوده كه به اين گونه ظواهر اهميتي نميدهد و....لباس تمام شركت كنندگان يا اسپرتي افراطي است يا بيقواره است يا لباسي است كه احتمالا همان روز وقتي دنبال كارهاي اداري شان ميدويدند پوشيده بودند.
بي ترديد ظاهر رفتار با كنه كردار بي ارتباط نيست . لباس هاي ما هم حاوي پيام هايي در باره شيوه نگرش ما به زندگي هستند . بعلاوه آداب و رسوم اجتماعي و روز آمد كردن دايم آنها و داشتن قواعدي براي هر موقعيت خاص فكر را از نوع لباس ،چه بپوشم ؟ خلاص كرده ، به مسايل مهم تر مشغول ميكند .
اتفاقا حكومت ها اهميت پوشش در رفتار شهروندان را دريافته اند و از آن به عنوان نماد حكومت و اقتدار سود ميبرند آيا ما به عنوان ملتي كه يكي از بزرگترين جنبش هاي اجتماعي اش حول پوشش انجام شد خيال نداريم ترتيب لباس پوشيدنمان را سر وساماني بدهيم ؟
/channel/bzyad
🔵 نامه سرگشاده رییس انجمن سکته ایران به وزیر بهداشت
▫️ استاد ارجمند جناب آقاى دكتر ظفرقندى
وزير محترم بهداشت درمان و آموزش پزشكي
محترما تغيير نرخ ارز داروها ، قطع نظر از ضرورت و ميزان حياتي بودن آنها، باعث افزايش چند برابري قيمت تجهيزات لازم براي درمان سكته مغزي حاد منجمله ترومبكتومي شده است. اين افزايش گاه ٨-١٠ برابر نرخ هاي پيشين است . اين موضوع ، درمان نوپاي سكته مغزي در كشور را در همين آغاز ناكام گذاشته بر مشكلات متعدد پيش پاي آن خواهد افزود .
▫️ درمان سكته مغزي يكي از مهم ترين مولفههاي امنيت اجتماعي است . توانايي كشور در درمان بيماري هاي خطير ديگر را با كيفيت درمان سكته مغزي ميتوان سنجيد . سكته مغزي فقير و غني نميشناسد . ساعت كار ندارد. از جيب بيمار به هنگام سكته خبر نميگيرد .
قيمت هاي جديد به همراه مشكلات قديم بي ترديد درمان سكته مغزي در سطح كشور را تعطيل يا محدود خواهند كرد. بيمارستان ها و متخصصين را بيش از اين به كارهايي غيرضروري تر متمايل خواهند كرد و در يك كلام امنيت سلامتي را به خطر خواهند انداخت .
▫️ انجمن سكته مغزي ايران مصرانه تقاضا ميكند قطع نظر از شيوه اي كه براي آن در نظر گرفته ميشود امكانات درمان سكته بايد به آساني و به ارزاني فراهم و در همه مناطق كشور به شكل عادلانه توزيع گردند .
▫️ داروها و وسائل ضروي درمان مردم در همه موارد حياتي، حداقل تا استقرار يك سيستم اقتصادي سالم و خود سامان، بايد از هرطريق ؛ استثنا از افزايش قيمت ارز و/يا حمايت در قالب بسته هاي خدماتي بيمه، بطور ويژه ديده شده توسط دولت تامين گردند .
▫️ اين بديهي ترين و اساسي ترين وظيفه اخلاقي مسئوليني است كه مسووليت درمان مردم در كشور را پذيرفته اند.
✍ دكتر بابك زماني
رئیس انجمن سكته مغزي ايران
پایگاه خبری پزشکان و قانون (پالنا)
@pezeshkanghanon
/channel/bzyad