4158
اين كانال برای بازنشرِ يادداشتهای منتشرشدهام تأسيس شده است.
یادداشت روز دوشنبه شرق
پیشگیری اجتماعی سکته مغزی
(Primordial Prevention)
پیشگیری اجتماعی، که گاه از آن با عنوان «پیشگیری بنیادین» نیز یاد میشود، بهتازگی بهطور رسمی در آخرین ویرایش مراجع و گایدلاینهای پزشکی وارد شده است. با این حال، سالها پیش هرگاه در مصاحبهها میپرسیدند که مردم چه کار کنند تا سکته مغزی نکنند، میگفتیم ابتدا باید پرسید دولت چه کار کند که مردم سکته مغزی نکنند؟
معنای این مفهوم آن است که وظایف اجتماعی پزشکان در تقویت پیشگیری اجتماعی، از هر طریق، بخشی از وظایف ذاتی ایشان بهعنوان پزشک به شمار میرود. پزشکان، چه بهعنوان طبیب در محل درمانی خود و چه بهعنوان مسئولان نظام سلامت کشور، وظیفه دارند به تقویت پیشگیری Primordial، یعنی اقداماتی که دولت و جامعه برای پیشگیری از سکتههای مغزی و قلبی بر عهده دارند، یاری رسانند. نهتنها این، بلکه پزشکان وظیفه دارند در سازمانهای مردمنهادی که درخواستهای عمومی را نمایندگی میکنند یا قرار است تشکیل شوند و چنین نقشی را بر عهده گیرند، نقش محوری داشته باشند. این موضوع، اگر از نقش ایشان بهعنوان تصمیمگیر اهمیت بیشتری نداشته باشد، قطعاً به همان اندازه مهم است.
آشکار است که مردم برای جلوگیری از سکتههای مغزی و قلبی به هوایی پاک نیاز دارند. پزشکان، هنگامی که مسئولیتی در نهادهای دولتی و بهداشتی میپذیرند، نهتنها بهعنوان یک انسان، بلکه بهعنوان یک طبیب، همانگونه که در برابر نسخه داروها مسئولاند، در این زمینه نیز باید احساس مسئولیت کنند. و نهتنها این، بلکه وظیفه دارند در سازمانهای محیط زیستی و سازمانهایی که هدفشان هوایی پاک و پالوده است، فعال باشند و مردم را سازماندهی کنند.
به همین ترتیب، فعالیت فیزیکی شهروندان مستلزم وجود پارک، پیادهراه و مسیرهای دوچرخهسواری و دوندگی است و جز با درخواست عمومی به دست نمیآید.
مقابله با دخانیات، بهویژه قلیان، جز با مشارکت و روشنگری مردم امکانپذیر نیست. اینگونه مسائل با دستورات غلاظ و شداد دولتی حل نمیشوند. در آمریکا حداقل سه سازمان بزرگ مردمنهاد تنها برای کاهش مصرف دخانیات توسط هنرپیشهها در فیلمها و سریالها فعالیت میکنند؛ یعنی کمپین به راه میاندازند، تحریم میکنند، پلاکارد به دست میگیرند و … . کاهش مصرف دخانیات در سینمای هالیوود در سالهای اخیر مشهود است. در این زمینه میتوان گفت کشور ما نهتنها بهشت قلیان برای کافیشاپها، بلکه بهشت سیگار برای کارگردانان و هنرپیشهها نیز به شمار میرود؛ چیزی که امکانات فیگوراتیو فراوانی در اختیار آنان میگذارد و نواقص ایشان را در نمایش احساسات و عواطف آدمی میپوشاند.
کمپین ناموفق «قلیانها را گلدان کنیم» که سالها پیش در کشور ما راه افتاد، نشانهای از عدم درک اهمیت چنین حرکتهای مردمنهادی است.
در دنیای امروز، بسیاری از آنچه ما برای خوردن انتخاب میکنیم، پیشتر نوعی فرایند آمادهسازی را گذراندهاند. تنها دولت است که میتواند، زیر فشار و مطالبه سازمانهای مردمنهاد، بر نحوه تهیه این مواد و میزان نمک و سایر املاح آنها نظارت داشته باشد.
در خاتمه باید گفت اگرچه در حال حاضر بر نقش استرس در بروز سکتههای مغزی تا اندازهای اغراق میشود، اما نقش استرس و مهمتر از آن، شرایطی که موجب استرس شدهاند، مانند جنگ و بحرانهای اجتماعی، در بروز سکتههای قلبی و مغزی قابل انکار نیست؛ عواملی که نهتنها بروز سکتههای مغزی را تشدید میکنند، بلکه اقدامات پیشگیری و درمان آن را نیز با اشکالات جدی روبهرو میسازند.
بنابراین، پیشگیری اجتماعی ـ که اکنون جزو وظایف ذاتی پزشکان به شمار میرود ـ حکم میکند که آنان در همه حال صلحطلب باشند، با جنگطلبی مقابله کنند و در بحرانهای اجتماعی جانب اصلاح و مدارا را بگیرند. حضور اجتماعی و قابل رؤیت چنین جریانها و تفکراتی در میان مردم، بهویژه در بحرانهای اجتماعی، نیرویی عیر قابل انکار در جهت صلح و مدارا خواهد بود.
/channel/bzyad
یادداشت روز دوشنبه شرق
با سیستم ارجاع چه باید کرد؟
رسم است که مرتب دربارهٔ «چه نباید کرد» میگوییم و با چیزی مخالفت میکنیم، بدون آنکه بدیلی برای آن در ذهن داشته باشیم و گاه، بدتر از آن، تنها اصرار میکنیم «چه کسی باید انجام دهد» و اساساً وارد این مقوله که آن فرد برای اصلاح امور چه باید بکند، نمیشویم.
میخواهم این روش را کنار بگذارم و حداقل در مورد همین پزشک خانواده و سیستم ارجاع بیندیشم که، در شرایطی که زیرساختها آماده نیست، مشکلات اقتصادی و فرهنگی بیشمار بر سر راه است، واقعاً «چه باید کرد؟» اگر نه، «چه میتوان کرد؟»
به گمانم، نوشتن برنامههای کلی برای جامعهای که عوامل تعیینکنندهٔ آن خارج از کنترل مرکزی است، کاری عبث و باعث ناامیدی و، حداکثر، افزودن برگی بر کتاب قطور بوروکراسی است.
اما هر معضلی راهحلی واقعی دارد که از پیشِ پا شروع میشود. حتی اگر راهی باشد طولانی و بیانتها که حتی معلوم نباشد به نتیجه برسد یا نه. هر راهحلی که از پیشِ پا، یعنی از مشکلات واقعاً موجودِ فعلی، شروع نکند، به همان سرنوشتی دچار میشود که همه با آن آشناییم: ردیف کردن آرزوها، بدون دیدن راهکار.
مشکل اصلی در اجرای سیستم ارجاع هم همان مشکلات اصلی سیستم سلامت کشور است و تا سیستم سلامت کشور اصلاح نشود، در سیکلی معیوب، سیستم ارجاع راه نمیافتد و عدم وجود نظام ارجاع، سیستم سلامت را هرچه بیشتر و بیشتر در بحران فرو خواهد برد.
اصلاح سیستم سلامت کشور، در شرایط فعلی، تنها و تنها توسط دولت امکانپذیر است و لاغیر.
آنچه مردم میاندیشند و رفتار میکنند نیز بخشی از مسئولیتهای دولت مدرن است؛ بهویژه در کشور ما که پیشاپیش همه چیز در دست سیستم دولتی است، یا دستکم چنین فرض میشود. دولت برای اصلاح سیستم سلامت، اولاً باید از جایی شروع کند که تحت اختیار کامل و در مسئولیت مستقیم خود اوست و ثانیاً از جایی شروع کند که توان اصلاح این بخش از وجود خود را داشته باشد. بدیهی است همهٔ اینها مستلزم نگاه روشنی به ریشههای اصلی بحران است و اینکه آن را به حساب قبلیها ننویسند، عامل آن را خباثت طینت برخی مسئولان ندانند و نگاه اصلیشان معطوف به ساختار باشد، نه خصلت افراد.
اگرچه تعرفهٔ خدمات یکی از بنیادینترین اشکالات سلامت در کشور ماست، اما همین تعرفه هم تنها در حین کار اصلاح خواهد شد.
پس ابتدا ببینیم چه چیزی مستقیماً همین الان در ید قدرت دولت است و مسئولیت او به شمار میرود. چیزی که در همه جای دنیا متولی مستقیم آن دولتها هستند، عبارت است از اورژانسها، بیماران ناتوان که مراقبت دائمی میخواهند و مردم بسیار فقیر.
چند ایالت بیرحم جمهوریخواه آمریکا را که کنار بگذاریم، در بقیهٔ نقاط دنیا، دانسته و نادانسته، یعنی بالاجبار، دولت متولی مستقیم این موارد است و تمام بحثهای انتخاباتی بین احزاب چپ و راست در حوزهٔ سلامت، در تعیین همین حدود و ثغور دولتی است. علاوه بر این، فارغ از درمان، بهداشت (به معنای عام، شامل پیشگیری primordial و primary) جزو وظایف همهٔ دولتهاست که اهمیتی فراتر از سلامت داشته و از عوامل امنیت ملی به حساب میآید.
دولت اگرچه مسئول مستقیم همهٔ این موارد است، اما، سوای بهداشت، در حال حاضر توان پرداختن به همهٔ این سه قسمت را هم ندارد و به گمانم باید، با نیمنگاهی به بقیه، از یکی از آنها شروع کند و آن یکی، بیتردید، اورژانسهای پزشکی است. اگر دولت میخواهد منابع جدیدی جذب کند که در کار سلامت اثری قابل رؤیت داشته باشند و سودی به مردم برسانند و خود مطمئن باشد کاری انجام داده، باید در درجهٔ اول مستقیماً خرج اورژانسها بکند، نگاهی به مراقبت از ناتوانان داشته باشد و با اعمال سیاست، از مردم بسیار فقیر حمایت کند.
اورژانسها، یعنی تصادفات، اورژانسهای قلبی و مغزی و سایر اورژانسهای داخلی، وضعیتهای کاملاً مشخص و متمایزی هستند که در تعریف نیز ابهام ندارند. در حال حاضر اورژانس ها از تمام جهات ؛انتقال بیماران ، درمان های اضطراری و حاد و……دچار مشکلات عدیده هستند تا آنجا که یک شب اقامت در هر اورژانسی فارغ از نگرانی بیماری از سایر جهات هم از دردناک ترین خاطرات مردم به شمار میرود .تجهیز و آمادهسازی اورژانسهای پزشکی، بدون پرداختهای مناسبی که باعث ماندگاری کادر درمان در همهٔ مناطق گردد، امکانپذیر نیست. با قوانین و پرداختهای فعلی، همه چیز با شکست مواجه شده و امکانات تخصیصیافته هم هدر میروند. بنابراین، حقوق و استفاده از همهٔ تسهیلاتی که زندگی و آیندهٔ فرد را میسازند، جزو ضرورتهای اصلی است و بدون آن هیچ باری به مقصد نمیرسد.
در سیستم ارجاع، قاعدتاً مقصد باید اهمیتی بیشتر از مبدأ داشته باشد، حال آنکه در برنامهٔ فعلی تنها از مبدأ صحبت میشود. اگر در مقصد ارجاع درمان مناسبی صورت نگیرد، کل سیستم ارجاع موفقیتی نخواهد داشت.
یادداشت روز دوشنبه شرق
پزشک خانواده
یا سیستم ارجاع
بیتردید، عدم وجود کمترین شکلی از سیستم ارجاع، یکی از اساسیترین مشکلات سیستم سلامت کشور است. این فقدان، به همراه وجود بیمههای سراسری ناتوان که ادعای بیمهٔ همهچیز را با بهایی ارزان و به کمک سیستم دولتی ناکارآمد دارند، مثل آتشی است که بر زیرانداز پوسیدهٔ سیستم سلامت کشور افتاده باشد.
هیچ چیز مثل چند مثال عینی موضوع را روشن نمیکند.
اگر شما ایرانیای باشید که اخیراً به کانادا مهاجرت کردهاید، احتمالاً گمان میکنید برای هر مشکل جزئی ابتدا باید امآرآی بگیرید. سیستم بیمه و ارجاع کانادا تا زمانی که مشکل جدی نباشد برای شما امآرآی نمینویسد. البته میتوانید آزاد بگیرید. در آن صورت، اگر بلیت بخرید و به تهران بیایید، میتوانید بدون مراجعه به پزشک به مرکز امآرآی بروید و از هر جایی از بدنتان، به هر تعداد، امآرآی بگیرید. هزینهٔ سفر و اقامت و ام ار ای شما باز هم بهمراتب از هزینهٔ امآرآی آزاد در کانادا کمتر خواهد بود.
بنده و بسیاری از متخصصان، ساعات طولانی از وقت خود را صرف ویزیت بیمارانی میکنیم که اساساً یا نیازی به هیچ پزشکی نداشتهاند، یا باید به متخصص دیگری مراجعه میکردهاند و…
در حال حاضر، کشور از نظر سیستم ارجاع در بدترین حالت ممکن به سر میبرد؛ به این معنا که اساساً سیستم ارجاع به هیچ شکلی وجود خارجی ندارد.
وزارت بهداشت و سیستم سلامت هر از چند گاه متوجه این نقیصهٔ جدی میشوند و عزم اصلاح آن میکنند. وقتی اجرای برنامه به دلیل نداشتن درکی از عمق مشکلات سلامت شکست خورد ، یا در بهترین حالت به نسخههای از پیش امضاشدهٔ ارجاع در مراکز درمانی دولتی تبدیل میشود ـ که بارها شده است ـ مأیوسانه سر به کار خود میگیرند و تا مدتی خبری نمیشود. گاه حتی ممکن است به این نتیجه برسند که اساساً سیستم ارجاع چیز خوبی هم نیست.
هدف از این یادداشت، اشاره به ریشههای اشکالات نگرشیای است که بهطور سنتی برنامههای ارجاع و پزشک خانواده را ناکام میگذارند؛ البته به قدر وسع و تجربه، که همیشه ناقص و ناکافیاند.
* اولین نکته آن است وزارت بهداشت، تلاش میکند برای چیزی برنامه بریزد که تحت کنترل و ادارهٔ او نیست. مثل راندن اتومبیلی که سوئیچ آن را در دست ندارید . تکرار همین رویکرد در طول چند دههٔ اخیر رفتهرفته ادارهٔ این ساختار را برای او دشوارتر هم کرده است. برنامهریزی از بالا مهم ترین عامل رها شدن مهار سلامت از دست وزارت بهداشت بوده است . چرا که دولت مکانیسم های واقعا موجود در عرضه خدمات مثل عرضه و تقاضا و مسایل فرهنگی را به رسمیت نمیشناخت و سیستم سلامت بسته به نیازها به شکلی بی ضابطه و علیرغم وزارت بهداشت رشد میکرد .برای تغییر مسیر یک اتوموبيل ابتدا باید بر آن سوارشد .
* دومین نکتهٔ مهم آن است که وزارت بهداشت هیچ تحلیلی از وضعیت موجود ندارد. اطلاعاتی در مورد هزینه ـ فایدهٔ خدمات سلامت و علل این بحرانها نهتنها وجود ندارد، بلکه ضرورت آن هم جا نیفتاده است. بنابراین، به جای شروع از پیشینیترین مشکل ،(یعنی از گره اصلی) ناگهان برنامهای مدون تدوین میشود ابلاغ میشود و تلاش میشود به اجرا درآید.مثل اتوبوسی که به اصرار میخواهد به پارکینگ مسقف سواری برود
* پروتکل یا دستورالعملی هم که وزارت بهداشت اخیراً منتشر کرده، بیشتر شبیه توصیف یا آرزوی یک سیستم ایدهآل است تا راهکاری برای رسیدن به آن ایدهآل. گویا ردیف کردن ایدهآلها و آرزوها بدون برشمردن راهکارها، در کشور ما مختص سیاست نیست. شلاق خشایار بر دریا، که کنار برو،حتی اگر بر دریا هم کارگر افتد؛ بر سیستم معیوب سلامت که هر روز در مشکلات بیشتری فرو میرود، بیتردید کارگر نخواهد افتاد.
* باورکردنی نیست، اما هستند مهندسانی که به جای طراحی نقشهٔ ساختمان، برآورد هزینههای آن، محاسبهٔ مقاومت مصالح و بررسی خصوصیات زمین، تنها به توصیف خانهٔ برساخته و تمامشده اکتفا میکنند. البته نه در ساخت خانه، بلکه در طراحی سیستم ارجاع!
سیستم سلامت زیر بار سنگین هزینههایی است که نوعی پوپولیسم درمانی بر او تحمیل میکند انواع اقدامات غیر ضروری آزمایشات و بررسی های ظاهرا ارزان فله ای نیازهای القایی که یک نمونه ام ار ای و کانادا را ذکر کردم در مقابل در چنین شرایطی دستورالعمل منتشره وزارت بهداشت خواستار پوشش بیمه برای همهٔ مردم و همهٔ خدمات میشود .بدونکوچکترین سطح بندی وجدا کردن خدمات ضروری تر به شکل مشخص ! آنچه که سطح ۲ و ۳ خوانده میشود شامل بیمارستان هاییست که دچار مشکلات و کمبود های فراوان هستند و پزشکانی که نه تنها به دلیل تعرفه پایین بلکه بیش از آن به دنبال جایی برای فعالیت درمانی و آموزشی علمی در سودای مهاجرتند . این شغل را شغل دائمی ای که در ازای آن حقوق و آیندهای مطمئن دریافت کنند به حساب نمی آورند .
بقیه یادداشت انصاف -۳
رسانه سراسری با یک چرخش قلم میتواند با سرعت منادی نگرشی جدید باشد. مجلس در انتخاباتی دیگر، بدون نظارت استصوابی، میتواند با سرعت از فاصله ملت ـ دولت بکاهد. هر هزینهای که هر یک از افراد یا گروهها برای چنین درخواستهایی (مثل تجمع، راهپیمایی، تظاهرات و…) بپردازند، در برابر هزینهای که کشور برای تجاوز خواهد پرداخت، بهمراتب کمتر است.
• صلحطلبی و مقابله با جنگ تنها به معنای مقابله با توهمات دیاسپورای خارجی و داخلی نیست؛ وجه مهمتر و دشوارتر آن مقابله با نیروهای فناتیک داخلی است که زوال تاریخی خود را درک کرده و جنگ را بهدرستی یکی از راههای بقا در برابر این جبر تاریخی میبینند؛ نیروهایی با محتوایی عمیقاً فناتیک، اما در روش و عمل بسیار عملگرا و واقعبین.
• در بحرانهای اجتماعی تند، جامعه با سرعت قطببندی میشود. یکی از دلایل این قطببندی، صراحت و سادگی انتخاب بین جنگ و صلح است. شاهدیم بسیاری از افراد، کنشگران و متفکرانی که کنه عقایدشان به جنگ منتهی میشد، در مقابله رودررو با واقعیت جنگ و زخمی که بر تن جامعه میگذارد، از قطب جنگطلبی دور و به قطب صلحطلبان میپیوندند. این استحاله و تغییر را نهتنها نباید تقبیح و تمسخر کرد، بلکه باید بهعنوان یک ارزش والای انسانی پاس داشت و گذشته را حتی به رو هم نیاورد.
/channel/bzyad
انصاف
انصاف در همه حال مهمتر و در عین حال دشوارتر است. میکوشم تنها انصاف را رعایت کنم و به جانب خاصی نلغزم، مگر آنکه انصاف حکم کند.
اگر جایی به گمان شما اشتباه میکنم ـ که قطعاً میکنم ـ فحش ندهید؛ اصلاحم کنید، قانعم کنید.
انصاف حکم میکند که:
• تسخیر روح کشور توسط «وطن خیالی» دیاسپورا بیش از هر کس دیگری تقصیر حکومت است. نهتنها فضای سیاسی را بهشدت محدود کرد، اجازه تنفس و آموزش سیاسی نداد، بلکه گفتمان رسمی را به یک خوانش ویژه و محدود تقلیل داد که روان کشور هر روز با آن بیگانه و بیگانهتر میشد. تنها رسانه سراسری کشور را به روایت اقلیتی محدود از مردم سپرد و اجازه تأسیس رسانه دیگری نداد. اجازه اصلاح تصویر بیرونی کشور و بازتاب زندگی پرجنبوجوشی که در داخل وجود دارد، و دستاوردهایی که در عمل در حال تغییر کشور هستند، داده نشد. این تصویر میتوانست نوعی امیدواری نسبت به فعالیت مدنی مسالمتآمیز ایجاد کند و از جنگ و خشونت بکاهد. هنوز هم هر از چند گاه، علیرغم واقعیات کف جامعه، تلاش میکند مثلاً با شلاق زدن بر خواننده، تصویر واقعی را حذف و تصویر مورد نظر دیاسپورای جنگطلب را به جای آن بنشاند.
• اگر مهمترین عامل در امنیت ملی، وحدت ملت و دولت است ـ که هست ـ باید گفت در حال حاضر وضعیت خوبی ندارد و مهمترین عامل آن هم همین فضای بسته و همان خوانش محدود است. وقایع اخیر نشان داد این فضای بسته، این روایات و این رفتارها، بزرگترین خطرات امنیت ملی ما و موجب تفرقه اجتماعی در میان مردم هستند.
• اغوا شدن بخشهایی از مردم ـ آنها که صدا دارند و صدایشان شنیده میشود ـ توسط کسانی که خواهان حمله و تجاوز به خاک کشور و مام میهن هستند، نشانه کاهش احساسات ناسیونالیستی است. ناسیونالیسم یکی از درسهای مهم در آموزش عمومی است. در همه جای دنیا در مدارس تدریس میشود و بر زبان کتابهای درسی علوم انسانی سایه انداخته است. در روزهای خاصی مردم پرچم کشور را در خانهها نصب میکنند و وحدت ملی خود را جشن میگیرند. در کشور ما از چند دهه پیش علیه ملیت تبلیغ شد و حالا هم فقط در زمان نیاز از آن نام برده میشود. کاهش احساسات ملیگرایانه و سستی تعلق تن به میهن نیز مسئولیت بزرگ حکومت بوده است. دولت، بهعنوان بزرگترین دستاورد بشر، نیرویی است که مسئول آنچه شهروندان میاندیشند نیز هست.
• آدم منصف نمیتواند بپذیرد که بین وقایع ۱۸ و ۱۹ دی و زمینهسازی برای حمله نظامی هیچ ارتباطی وجود نداشته باشد. مردمی که علت اصلی سختیهای خود را از جانب حکومت میبینند، حق اعتراض داشتند و اعتراضات مردم حدود یک هفته به شکل مسالمتآمیز ادامه داشت و میرفت که حکومت را وادار به واکنش و حداقل باز کردن فضای سیاسی برای مردم کند. بروز خشونت این روند را متوقف کرد.
• بار اول نیست که اعتراضات مردمی به خشونت کشیده میشود. وقتی اعتراضات بالا میگیرد، یکی از ترفندهای راحت برای هر کس که به دنبال گرفتن ماهی خود از گرداب پدیدآمده است، به خشونت کشاندن آن است و برنده خشونت هم همواره خود اوست.
• اینکه آیا شروعکننده خشونت، دستهای مشکوکی در حکومت بودند یا عوامل خارجی یا هر دو، معلوم نیست و مهم هم نیست. در هر حال، بسیاری مردم خشمگین با تبلیغات شبانهروزی ماهوارهای واقعاً گمان میکردند دارند انقلاب میکنند و به دنبال هر حرکت خشونتآمیزی روان میشدند. الگوی ۲۲ بهمن بر اذهان عمومی حاکم شده بود.
• بیتردید، احساسات جنگطلبانه دیاسپورا، تظاهرات مختلف در شهرهای گوناگون دنیا و اظهارنظر شخصیتهایی که قاعدتاً باید صلحطلب باشند، در دعوت به تهاجم علیه ایران در شروع تجاوز بیتأثیر نبوده است. اگرچه ممکن است ادعا شود یک لشکرکشی عظیم به درخواست عدهای و برای اهداف آنها انجام نمیشود، اما من نمیدانم کسانی که دعوت به تهاجم به کشور و مسلط شدن شرایط نظامی (با تمام عواقبی که شاهدیم) در کشور کردند، چگونه بعداً با وجدان خود کنار خواهند آمد؟
• هیچ چیز نمیتواند از مسئولیت حکومت، و بهخصوص دولت منتخب، کم کند. کنترل اعتراضات و حفظ جان معترضان مسئولیت هر دولتی است و باید در مورد آن پاسخگو باشد. کنترل اعتراضات با کمترین کشته و مجروح، یک تکنولوژی مدرن، مانند تکنولوژی «هوافضا» یا سیستم «برق» کشور است. دموکراسی مستلزم اعتراض و اعتراض مستلزم کنترل است. علاوه بر این، سیستم اطلاعاتی کشور میبایست حدس میزد که این بار ممکن است این تحریک احساسات زمینهسازی برای تجاوز باشد؛ بنابراین دولت منتخب میبایست از طریق همراهی جدی با اعتراضات تلاش میکرد امید ایجاد کند و درخواستهای برحقی را که مورد تأیید خودش هم بود، در مقابله با قدرت پیگیری کند.
ترامپ؛ بیماری روانپزشکی یا نورولوژی؟
یک مشاوره ناخواسته
آيا ترامپ مبتلا به اف تي دي است ؟
در بسیاری از موارد، بستگان بیماران سالمندی که اخیراً فراموشی یا اختلال رفتاری پیدا کردهاند، بدون حضور خودِ بیمار یا قبل از آوردن ایشان مراجعه میکنند تا علائم را توضیح دهند. خودِ بیمار متوجه هیچ مشکلی نیست. عدم اطلاع بیمار از غیرعادی و بیمارگونه بودن رفتارش، یکی از مهمترین علائم بیماریهای اینچنینی مغز است.
این بار کسی مراجعه نکرده و کسی اظهار نظر نخواسته است، اما شاید بهخاطر شبهای فراوان ترس و بمباران و بیخوابی، بتوان اندکی از اخلاقیات پزشکی عدول کرد و بدون مراجعه و بدون درخواست، در مورد بیمار سالمندی که توهمات و اختلالات رفتاریاش دنیا را به آشوب کشیده و چون کودکی شرور، کودکان ما را غرق خون کرده، اظهار نظر کنم.
در چنین مواردی که بسیار هم پیش میآید، مهمترین افتراق بین یک بیماری مغزی و یک بیماری روانپزشکی است. این افتراق گاه بسیار دشوار است و معاینات بالینی و پاراکلینیک هم قضاوت را آسان نمیکنند.
اختلال روانپزشکی در چنین مواردی، اختلالات شخصیت است.
در اختلالات شخصیت، خودِ فرد شکایت خاصی ندارد. به این دلیل بهسختی میتوان آن را بیماری خواند. فرد ممکن است آدمی بیش از حد جدی و سختگیر باشد (وسواسی)، ممکن است زیادی توسریخور باشد (منفعل)، ممکن است آدمی منزوی و مشکوک باشد (اسکیزوئید) و… یا ممکن است بیش از حد خودخواه و خودپسند باشد، بیدلیل خود را تافتهٔ جدا بافته بداند، به هیچ عنوان عیب و ایرادی را به خود نپذیرد و جز مدح و ستایش خود چیزی نخواهد که در این صورت «شخصیت خودشیفته» خوانده میشود. یا ممکن است هیچ اهمیتی به درد و رنج دیگران ندهد، بهسادگی باعث آزار دیگران شود، حدود و صغور قانون را بارها و بارها زیر پا بگذارد و از اینکه مشکلات و خطراتی برای دیگران ایجاد کند لذت ببرد. این نوع اختلال شخصیت را «ضد اجتماعی» میخوانند.
برخی روانپزشکان معتقدند دونالد ترامپ مبتلا به ترکیبی از این دو شخصیتِ آخر، یعنی ضد اجتماعی و خودشیفته است و این ترکیب را «خودشیفتگی بدخیم» میخوانند.
قطعاً دونالد ترامپ از دیرباز مبتلا به درجاتی از اختلال شخصیت بوده است، اما در هشتادسالگی، بروز اختلالات رفتاری شدید و عدم کنترل بر رفتار و گفتار، نوعی بیماری مغزی که همراه با کوچک شدن مغز میباشد را هم مطرح میکند. به این گروه بیماران «دمانس» یا زوال عقل میگویند. زوال عقل یا دمانس شامل گروهی از بیماریهاست که بهشکل پیشرونده باعث آتروفی، یعنی کوچک شدن مغز و کاهش فعالیتهای شناختی میشوند. بیماری آلزایمر معروفترین و شایعترین نوع دمانس و سردستهٔ انواع آن است، اما این گروه شامل بیماریهای متعدد دیگری هم میباشد.
وقتی یک فرد سالمند به دلیل نوعی اختلال رفتاری مراجعه میکند یا ارجاع داده میشود، یک احتمال هم دمانس فرونتوتمپورال است. در این نوع از زوال مغز ممکن است اختلال حافظه وجود نداشته باشد، اما اختلالات رفتاری شدید مثل پرخاشگری، رفتار بچهگانه، عدم همدردی با دیگران، افزایش مصرف بیرویهٔ غذا و شیرینیجات و گاه رفتار جنسی نامناسب وجود داشته باشد؛ که البته این بیماری پیشرونده بوده و نهایتاً سایر دومینهای مغزی را هم درگیر میکند.
میتوانم تصور کنم دونالد ترامپ روی یکی از صندلیهای سالن انتظار من نشسته باشد و خانوادهای نگران در داخل اتاق مطب در حال دادن شرح حال نگرانکنندهٔ فوق باشند و در عین حال، من صدای جر و بحث ایشان با منشی یا تعریفهای دور و درازی را که با صدای بلند با سایر بیماران دارند بشنوم.
در چنین حالتی که زیاد هم پیش میآید، من میکوشم بین دو حالت فوق افتراق بدهم.
از یک سو، سابقهٔ طولانی اختلال رفتاری همزمان با موفقیتهای کاری تا حد ریاستجمهوری آمریکا، به نفع اختلال شخصیت است؛ اما عدم تعادل رفتاری، عدم کنترل زبان و گفتار و بر زبان آوردن بسیاری از مکنونات که نباید گفته شوند—مثلاً اگر گفتهای برای نجات مردم حمله میکنی، اما در دل فکر میکنی اینها عصر حجری هستند و در اصل میخواهی نابودشان کنی—دلیلی ندارد «عصر حجری» و «عصر حجر کردن» را به زبان بیاوری! این میتواند نشاندهندهٔ عدم کنترل رفتار توسط لوب فرونتال مغز باشد. بعلاوه، صحبت زیاد، گاه متناقض و ادعاهای گوناگون میتواند به دلیل دمانس FTD باشد.
البته یکسری سؤالات کلیدی از همراهان و معاینهٔ بالینی و جستجوی علائم رهاسازی لوب فرونتال (release) خیلی به تشخیص کمک میکنند، ولی خوب امکانش نیست! و از همه دشوارتر اینکه اینها در تشخیص نافی هم نیستند. یک فرد مبتلا به اختلال شخصیت میتواند در سن بالا مبتلا به FTD رفتاری شود و بر اساس تئوری پروفسور میلر، شانس بیشتری برای ابتلا دارد.
در MRI لوب فرونتال راست ممکن است اندکی کوچکتر از چپ شده باشد.
فرود آمدن تبر رامون مركادر بر مغز تروتسكي در خانه فريدا نقاش مكزيكي به معناي پايان انقلاب جهاني و استقرار سيوسياليسم با پنجه آهنين در يك كشور بود . اكر جه اين تمركز گرايي به قيمت قتل كمونيست هاي بسيار از ملت هاي مختلف ( منحمله رهبران حزب كمونيست ايران ) تمام شد اما از سوي ديگر ميتواتست به معناي شروع نوعي همزبستي مسالمت آميز با بورزوازي و حتي با فاشيسم هم باشد استالين حتي با هيتلر هم پيمان صلح بست . مثل همه ديكتاتوري ها تا زماني كه كسي در حكومت ديكتاتور تزلزلي وارد نكند او با همه از در صلح در مي آيد و رهبران انقلابي اي كه حاضر نيستند سياست مماشات با ديكتاتور هاي خانگيشان را ببذيرند را هم خودش خفه ميكند . اگر جنگ جهاني دوم بديد نمي آمد ممكن بود جنگ و انقلاب هر دو رو به افول بگذارند اما جنگ جهاني دوم سواي انقلابات كه متوقف شده بودند همچنان ادامه يافت در جريان جنگ هيچ انقلاب واقعي رخ نداد تشكيل اردوگاه شوروي در اروباي شرقي و تلاش براي گسترش آن به مناطق ديگر به معناي انقلاب به واسطه جنگ نبود اگر جه احزاب كمونيست اروباي شرقي ايضا فرقه دموكرات آذزبايجان اين وقايع را انقلاب ميناميدند اما اينها فقط تقسيم مناطق نفوذ تحت تاثير پيروزي شوروي در جنگ جهاني دوم بودند اين جنگ هاي گسترده هيچ كدام باعث انقلاب در هيچ كدام از كشورها نشدند مبارزه نهضت مقاومت فرانسه و ايتاليا را بايد بخشي از جنگ به حساب آورد . ارتش ازاديبخش ايرلند كه به رهبري راجر كيسمنت تلاش ميكرد با كمك اتش المان در بحبوحه جنگ و تضعيف انگلستان انقلاب ايرلند را به سرانجام برساند شكست خورد و خود او بعدها تيرباران شد . البته جنبش ابرلند با سازمان هاي منسجم و حمايت توده اي از سالها پيش وجود داشت اما بازهم انقلاب موفق نشد .
تبديل جوانه انقلاب سوساليستي جهاني به يك قدرت بزرگ ديگر يكي از علت هاي مهم بدبيني بزرگ ووواقع بينانه اي بود كه مكتب فرانكفورت از مناديان آن به شمار ميرفت . تئودور آدورنو دوراهه سوسياليسم / بربريت لوكزامبورك را به شكل يك راهه بربريت ميديد .معتقد بود جنك حاصل تطور عقل مدرن است و بربريت ميتواند نتيجه عقل مدرن باشد و نه انحراف از آن ! مقصود او از بربريت به يك تعبير خود جنگ هم بود .او جنك را "انحطاط نهايي اجتماعي "ميخواند .تفاوت مكتب انتقادي أدورنو / هوركهايمر و ماركوزه با ماركسبسم كلاسيك آن است كه مكتب انتقادي حكم سير محتوم به سوي مدينه فاضله از طريق ديالك تيك تاريخي را اعتقادي متافيزيكي و غير عقلاني ميداند و احتمال سير قهقرايي به بر بريت ، جنگ و نابودي را هم در نظر ميگيرد و آن را نه نتيجه انحراف از عقل و تكنولوژي مدرن كه نتيجه محتمل آن ميداند. از نظر آدورنو خود جنگ جهاني و هولوكاست و هيروشيما نشانه آن است كه ماركس و ماركسيست هاي بزرك تنها سير ديالك تيكي محتوم به خير و بهروزي را ميديده اند و نميديدند كه عقل و تكنولوژي خود ممكن است ابزار شر بشوند . پلكان جنگ يا همان بربريت مدرن براي دستيابي به عدالت و آزادي در ديدگاه آدورنو أصلا جايي نداشت . آن را بلاهتي باور نكردني ميدانست
ديدگاه آدورنو نسبت به جنگ يا بربريت مدرن تا حدودي ادامه نظريات پدر ماركسيسم روسيه و استاد لنين بنظر ميرسد گيورگي پلخانف جنگ را شر مطلق براي مردم ميدانست و عليرغم اختلافات عميق با لنين در مورد انقلاب روسيه ووظيفه ماركسيست ها تنها در مقطع كوتاهي از تلاش لنين براي پايان جنگ ولو به قيمت خاك حمايت ميكرد . مثل هر انسان شرافتمندي كه در آن دوره خاص در روسيه ميزيست .
اوضاع و افكار سياسي اروبا در اوايل قرن بيستم قطعا با اوضاع ايران و سوريه يك صد سال بعد متفاوت و غير قابل مقايسه است اما نظرپردازي و تعمق در مسايل سياسي مهمي مثل جنگ و انقلاب قطعا از يكصد سال پيش ضرورت بيشتري بيدا كرده است .بسنديده نيست حتي كساني كه دانش و تحصيلاتشان علوم اجتماعي و تاريخي است به بكباره همه چيز را كنار بگذارند و مثل بقيه مردم چنين موضوعاتي را ناديده بگيرند و از كنار آن به سادگي بگذرند و تسليم سهل انگاري عاميانه اي بشوند كه اكنون فرا گير شده .
نزديك ترين تيوريسين به رفتار آن گروه از مردمي كه الان بخصوص در خارج از كشور خواستار انقلاب و جابجايي قدرت از طريق جنگ خارجي هستند نظريات لنين است . از شوخي هاي تاريخ يكي هم اينكه اين بار گويا خود تزار لنينيست شده است . آن هم بدون آنكه اين اعليحضرت بلشويك بداند كه اين يك انقلاب است و نه تقسيم مناصب مديريتي از جانب هيات مديره جهان ! اين مقايسه اي تحقير آميز نه براي اعليحضرت كه بيش از همه براي لنين به شمار ميرود .
آتش جنگ برای تقسیم این سرزمینها از یکسو منابع و بازارهای بکر برای سرمایه پیدا میکند و از سوی دیگر با انهدام تولیدات تسلیحاتی و غیرتسلیحاتی و تولید گسترده مجدد، بحران اضافهتولید سرمایهداری را بهبود بخشیده، امکان استثمار بیشتر و دادن رانت به بخشهایی از جامعه را مقدور میسازد و در نهایت شیپور جنگ، طبقات محروم ، از پرولتاریا گرفته تا حاشيه نشينان شهري تا لومپنپرولتاریا را زیر بیرق بورژوازی و خردهبورژوازی در جهت تخریب منافع خودشان بسیج میکند.
لنین معتقد بود کارگران و سایر اقشار زحمتکش ووحتي لومپن پرولتاريا نباید وارد جنگ امپریالیستی شوند و اتفاقاً زمان جنگ را بهترین موقعیت برای انقلاب اجتماعی میدید و معتقد بود تنها راه خاتمه جنگهای خانمانسوز امپریالیستی، انقلابات اجتماعی است. در جريان جنگ برولتارياي كشورها بايد سر اسلحه را به سمت امبرياليست خانگي بركرداند و ساير اقشار را هم بشت سر خود سامان دهند و با انقلاب طبقه حاكمه را ساقط و جنك را پايان ببخشند . عقیدهای که آشکارا و بهسادگی ميتوانست «خیانت به مام میهن» نام بكيرد .
با شروع و نضج گرفتن جنگ جهانی اول، لنین در تبعید هر چه بیشتر بر نظریه شكست طلبي انقلابي خود پای میفشرد . اين نظريه كه احتمالا ريشه در تاثير شكست روسيه در جنگ با زابن بر انقلاب ١٩٠٥ داشت افراطي ترين و بر خلاف نظر تمامي نظر پردازان سوسياليست و انقلابي آن زمان بود . به همين دليل بود که وقتی دولت موقت كرنسكي هم بعد از انقلاب فوريه بر طبل جنگ كوبيد ، لنین حاضر شد به پیشنهاد دولت متخاصم آلمان (که حضور لنین با این عقاید را به نفع خود و به ضرر حکومت روسیه میدانست) در قطاری مهر و مومشده با پنجرههایی پوشیده، از سوئیس تا روسیه، تمام طول آلمان را بپیماید. و به ميهن انقلابي بر گردد در حالي كه اعضاي دولت موقت انقلابي هم كه اندكي بعد حكم اعدام براي لنين صادر كردند براي استقبال به ايستگاه قطار آمده بودند . پنجرهها را پوشانده بودند تا در مسیر، پرولتاریای آلمان با دیدن لنین در قطار تحریک به اقدام مشابه و تضعیف حکومت آلمان نشود.هيچ كس حتي خود بلشويك ها تصور نميكردند اين انقلابي بزرگ در تصميم خود براي شكست طلبي انقلابي جدي باشد و آن را تنها يك ترفند تبليغاتي ميدانستند اما اوردر عزم خود جدي بود دريافته بود كاركران و دهقانان كه هريك فرزندي در جبهه داشتند از هر نيرويي براي خاتمه جنگ حمايت خواهند كرد و اين راز موفقيت بلشويك ها در اكتبر ١٩١٧ بود .
بعد از انقلاب وقتي كه لنين در حال استقرار حكومت شوراها بود بدون كوجكترين ترديد و درنگ با دادن بخش هايي از خاك مقدس روسيه در برابر صلح به بيمان خود با توده هاي وسيع كارگران روستايي و شهري كه هرروز گوشت دم توب ميشدند تا كرنسكي شنل سياه خود را هرروز در جبهه ها باد بدهد ، وفا كرد . حضور رهبر سياسي بزرگي در روسيه كه به شكست طلبي انقلابي معتقد بود بيشترين امتياز براي دولت متخاصم آلمان به شمار ميرفت . بايد گفت همين تصميمات شجاعانه لنين در مقاطع مناسب بيش از تمام تيوري هاي ماركسيستي - لنينيستي او به انقلاب اكتبر كمك كرد !
جنگ و صلح از ديدكاه لنين تنها از زاويه انقلاب معنا بيدا ميكرد و اين اطمئنان عجيب از اينكه راهي كه ميرود بي ترديد به سوسياليسم و عدالت و نحات زحمتكشان مي انجامد . تاريخ نشان داد اين اطمئنان بي بايه بوده است . جامعه سوسياليستي خيالي او به خونين ترين ديكتاتوري تاريخ منجر شد اما شكست طلبي انقلابي او در جريان جنگ جهاني اول به بايان خونين ترين جنك تاريخ ياري رساند .
حزب سوسیالدموکرات آلمان پیرامون حمایت یا تضعیف حکومت داخلی در جريان جنك دچار یک انشقاق بزرگ شد. اکثریت حزب حول شعار «دفاع ملی در شرایط حمله خارجی» متحد شدند و به رهبری ابرت و شایدمان به بودجه جنگ در پارلمان آلمان رأی مثبت دادند. حزب سوسيال دموكرات بزرگترين و متشكل ترين حزب آلمان در آن زمان بود . بعدها ارتش پذيرفت اين حزب اداره دولت را در دست بگيرد تا صلح حقارت آميز را جناح چپ امضا كرده باشد و از اين ننگ براي تضعيف دولت وايمار وونهايتا سرنگونيش به دست نازي ها استفاده كند . دولتي كه از جانب چپ ها هم سوسيال فاشيست خوانده ميشد وواين انفكاك تاريخي جنبش چب مهم ترين برگ برنده حزب نازي براي حكومت بر كشوري بود كه سوسياليست ترين كشور اروبايي به شمار ميرفت . به اين نشان كه حتي هيتلر هم جريت نميكرد سوسياليست نباشد ، اين بار اما ناسيونال سوسياليست .جناح رادیکال حزب به رهبری رزا لوکزامبورگ -ليبكنشت در مقابل، به لایحه اعتبارات جنگی رأی منفی داد؛ تنها رأی منفی متعلق به لیبکنشت بود. لوكزامبورگ خود نماينده پارلمان نبود .
ادامه يادداشت دياسبورا -٢
شاید، تنها شاید، اگر آن فضای باز چند سالی بیشتر دوام میآورد، جامعه میتوانست از بسیاری از افراطها و تندیها عبور کرده، پا به دنیای مدرن بگذارد که عقلانیت و آرامش مهمترین ویژگی آن است.
از نیم قرن پیش، جامعهای به جا ماند که نهتنها بالاجبار دچار فقر سیاسی شده بود، بلکه از سیاست بیزار و رویگردان بود و بسیاری از مصائب خود را ناشی از سیاست و بهخصوص سیاستورزان میدانست.
مقصود نهایی از این بحث آنکه این نوع نگاه، به نوعی همان فاصلهگذاریای است که آن بخش از دیاسپورا با واقعیت پیدا میکند. اگر به جامعهای که سیاست تعیینکننده فاکتورهای متعدد آن است با نگاهی منزجر از سیاست بنگرید، در واقع دارید با آن فاصله میگیرید.
بعد از انقلاب، این سیاستزدایی به شکل دیگری تا امروز ادامه یافته است. سوای احزاب و گروههایی که یکسره ناپدید شدند، حزب و تشکل سیاسی تا سالها وجود نداشت؛ دولت تحمل نمیکرد، برخی روشنفکران حزبگریزی را ارزش میدانستند و مردم هم ضرورتی به آموزش عملی سیاسی و رفتار سیاسی نمیدیدند.
جوانان و تحصیلکردگان، اگر میخواستند تشکل سیاسیای داشته باشند، باید کاملاً مطابق با گفتمان و روایت غالب عمل میکردند؛ گفتمان و روایتی که هرچه میگذشت، عدم کارایی خود را بیشتر نشان میداد و تنها انزجار یا حداقل بیتفاوتی میآفرید.
احساسات و آرزوها، که در کنش سیاسی مفری نمییافت، به فضای مجازی، متلکها، کاریکاتورها، شوخیها و طنزهای سیاسی—گاه به بدترین و تندترین شکل—منتقل شد؛ که اگرچه به ظاهر جدی گرفته نمیشد، اما بیتردید در تحکیم برخی از برداشتها در یک echo chamber بیش از حد مؤثر بود.
برخلاف بسیاری از حکومتهای توتالیتر که بهشدت گفتهها و کاریکاتورها را هم کنترل میکردند، در ایران این امر هیچ تعقیبی به همراه نداشت؛ حال یا به دلیل وسعت امکانپذیر نبود، یا حکومت هم به جهت تخلیه احساسات عمومی آن را مفید میپنداشت.
جامعه به نوعی زندگی دولایه رسید؛ که روزها در فضای عمومی و ادارات و دانشگاه ها جمهوری اسلامی، و شبها در جمع خانواده و در فضای مجازی، دیاسپورا بر آن حکومت میکرد.
گستردن سایه خیالات دیاسپورا بر کشور، در سطح و بهیکباره رخ نداد. در طول سالیان، هر امیدی به اصلاحات که ناامید شد و هر دستی که به جهت مصالحه از جانب ملت جلو آمد اما با دست آهنین حکومت پس زده شد، در واقع گامی به سمت ناامیدی از وطن واقعی و نیل به وطن خیالیای بود که دیاسپورا مشفقانه تبلیغ میکرد.
این بازار پررونق، آن بخش از دیاسپورا را در نیل به وطن خیالیاش، از راه ناسیونالیسم افراطی دوردست، مطمئنتر میکرد؛ و تبلیغات در داخل کشور به یک دلیل دیگر هم موفقیتآمیزتر مینماياند و دستیابی به این ایدهآل را حالا سهلتر میكرد .
لازم نبود کار خاصی بکنید؛ حتی میتوانستید به کار علنی و روزانه خود، با حفظ ظواهر، ادامه دهید. کار به «دیگری» سپرده و سفارش شده است. قرار شده «دیگری»، «امریکا»، با آن سابقه دراز در فجایع مربوط به صدور دموکراسی، این بار کار را تمیز دربیاورد!! نتيجه نوعي رفتار سياسي بيمانند در تاريخ بشريت بود كه مناديان آن تا مدتها فقط انفعال تبليغ ميكردند .
اگرچه قدرت سیاسی بر جامعه و عوامل مادی آن حکومت میکرد، رفتهرفته دیاسپورا حاکم مطلق رویاها شد.
رویایی که تصور میشد راه دستیابی به آن کالسکهای زرین است، با اسبهایی شاخدار، زیبا و بیدردسر. اگر قرار است بهیکباره به آن دوران طلایی برگردیم، بیتردید راهکار هم همان کالسکه خیالیای است که این را ببرد و آن را بیاورد.
بنابراین، از همان اولین لحظاتی که جامعه مدنی ایران، از خشم و غیظ و غضب، دیگر به راهکار سیاسی—ولو با تدبیر و حتی مکر—نیندیشید و فعالیت سیاسی را ترک کرد و به قهر و اجتناب رو آورد، در واقع تحت تأثیر همین وطن خیالی دیاسپورا و راهحل پیشنهادی آن—که به قدر ارابهراندن بر آسمان غیرواقعی و خیالی بود—قرار میگرفت.
بخشهایی از حکومت که بهتدریج به دلایل مختلف با آن زاویه پیدا میکردند، کسانی که سالها دم از اصلاحطلبی میزدند، در سرخوردگیهای متعدد، بهیکباره شیوه اصلاح را از دست نهاده، بدون آنکه خود بدانند، بر کالسکه زرین (آن بخش از) دیاسپورا سوار میشدند که میگفت: «نه! اینا باید کلاً برن.»
این کار آبرومندانهتر هم به نظر میرسید، جبران مافات هم میکرد. دانسته یا نادانسته، خود را به آن راه میزدند که گویی نمیدانند سؤال اساسی سیاسی آن است که: «اینا [چگونه ]باید برن؟» آن جای خالی، یعنی «چگونگی رفتن»، همان چیزی است که من آن را سوار شدن بر اسب زرین آرزو میخوانم.
در لحظه موعود معلوم شد نه كالسكه اي هست و نه اساسا پرواز در آسمان مقدور است
حالا بايد برسيد چه بايد كرد ؟
وقتي از آسمان آتش و از زمين خون ميبارد اساسا : «چه میتوان کرد؟»
همچنین به گفته تیم امداد و نجات هلال احمر، بر اثر این موج انفجار فردی هم حین عبور از خیابان شهید شده است.
آواربرداریها را دوباره ادامه میدهند.
خانوادهها که در شهر کوچک امدادگران را به اسم کوچک میشناختند، به آنها التماس میکردند که نشانهای از زنده بودن بچههایشان بدهند.
با گذشت زمان، پیدا کردن دانشآموزان سختتر میشد. چقدر باید بتنبرداری میکردند تا به کولهپشتی، کفشی یا اعضایی از بدن برسند؟
پدر آریا که برای کمک روی آوار ایستاده بود میگوید:
«آنجا بوی عجیبی میآمد. بوی خون جمعی را شنیدهاید؟ من نمیدانستم این چه بویی است. مردم میگفتند این بوی خونی است که روی زمین مانده.»
مردم سرگردان در جستوجوی بچههایشان گاهی صداهای عجیبی میشنیدند. واقعاً میشنیدند یا امیدشان به شکل اصوات مبهم کودکان درآمده بود؟ کسی نمیداند؛ ولی دهان به دهان میچرخید که از بالای آوار نمازخانه صدای بچهها میآید.
آریا را همان روز شنبه از روی روپوش و کفشهایش شناختند. او عاشق بازی در روستای خانوادگیشان بود و دست آخر هم در همانجا دفن شد.
بسیاری از خانوادهها تا ساعت ۱۸ روز بعد چشم از آوار برنداشتند. هر بار که عضوی از بدن پیدا میشد، به سمت امدادگران میدویدند تا شاید نشانی از دردانهشان پیدا کنند.
گاهی کیفی کنار بدنی میافتاد که بدن قابل شناسایی نبود، اما از کیف میشد گفت متعلق به کیست. آنها تا عصر فردا یکییکی به همه اجساد نگاهی میانداختند و ناامیدانه دوباره عقب میرفتند.
تحقیقات اولیه ارتش آمریکا نشان داده که این فاجعه نتیجه استفاده از نقشههای قدیمی و اشتباه در هدفگیری از سوی نیروهای آمریکایی بوده است (به نقل از نیویورک تایمز). اما چقدر قدیمی؟
پدر آریا میگوید که این مدرسه حدود ۱۰ سال پیش ساخته شده بود. نقشههای ماهوارهای هم از سال ۲۰۱۶ دیوارهای ساختهشده و مرزبندی بین مدرسه، بیمارستان و محوطه نظامی را نشان میدهند.
شواهد دیگری هم نشان میداد که سرنخ این شلیک به آمریکا میرسید. برای مثال، نیروی دریایی آمریکا درست روز شنبه عکسی از ناوشکن خود در حال شلیک یک موشک کروز تاماهاک منتشر کرد؛ موشکی که طبق اطلاعات سایت نیروی دریایی آمریکا معادل ۱۳۶ کیلوگرم TNT قدرت انفجاری دارد.
سپس خبرگزاری مهر ویدیویی از حمله به مدرسه منتشر کرد که یکی از رسانههای متخصص جنگ، موشک تاماهاک را در آن تشخیص داد.
بعد از انتشار اولین عکسها از بقایای موشک در خبرگزاریهای ایرانی، نیویورک تایمز خبر داد که این قطعات شامل بخشهایی از سامانه هدایت و یک آنتن ماهوارهای با نشانههای وزارت دفاع آمریکا است.
و به این ترتیب بود که شنبه نهم اسفند، آمریکا در حالی دقت موشکهای خود را جشن میگرفت، زنگ چهارم کلاس ریاضی آریا و همکلاسیهایش را با همین موشکها آتش زد.
ادامه يادداشت دردسرهاي كاپيتان ميهن
آيا يك كاپيتان ميهن ديگر پيدا خواهد شد كه اينبار احساسات منفی مردم امريكا و مردم كشورهاي ديگر را از مداخلات دوردست به تصوير بكشد، با آن مخالفت كند و روياي امريكايي را تنها در ايالات متحد بجويد و نه در آنسوي جهان جايي كه براي مردم آنجا كابوس امريكايي است . كسي كه باعث يك چرخش تاريخي ديگر بشود کسی که كتاب او را این بار هم سياستمداران اروبايي زیر بالش خود نگه دارند و از جانبی ديگر زبان گویای درخواست بین المللی برای چرخش تاريخي ديگري در ابتداي قرن جديد و بازگشت ايالات متحده به آرمانهاي بنيانگذارانش باشد ؟
/channel/bzyad
يادداشت زير را كه مدتها بيش نوشته بودم يادم آمد ، همين طوري
Читать полностью…
دیاسپورا
شش قرن پیش از میلاد، یهودیان تحت فشار امپراتوری بابل در جهان پراکنده شدند. واژهٔ «دیاسپورا» از دو جزء یونانی تشکیل شده است: dia به معنای «پراکندگی» و spora به معنای «بذر».
از آن زمان، دیاسپورا به مردمی اطلاق میشود که بذر خود را، خواه به اجبار و خواه به اختیار، در سراسر جهان میپراکنند؛ بذر فرهنگیای که هر جا جوانه میزند، در عین حفظ برخی ویژگیهای مبدأ، به تدریج خصوصیات جامعهٔ میزبان را نیز به خود میگیرد.
از همان آغاز، مفهوم دیاسپورا حامل نوعی تناقض درونی بوده است؛ تناقضی که میتواند از یک سو به زایش پدیدهای نو و متحول بینجامد و از سوی دیگر فرد یا جمع را در کشاکشی فرساینده میان دو هویت گرفتار کند.
دیاسپورا پدیدهای ذاتاً دینامیک است و نه ایستا. نسلهای بعدی دیاسپورا به تدریج تغییر میکنند و با نسل نخست تفاوت مییابند. این نسلها تجربهٔ مستقیم رویدادهای تاریخی نظیر سرکوبها، جنگها و انقلابها را ندارند؛ بلکه این تجربهها را از طریق روایتهای خانوادگی و همچنین از طریق جامعهای که در آن رشد یافتهاند دریافت میکنند.
این خاطرهٔ انتقالیافته گاه شدیدتر، سادهتر و اسطورهایتر از تجربهٔ واقعی میشود، زیرا با تخیل و روایتهای عاطفی ترکیب میگردد. این پدیده در نظریهای که Marianne Hirsch مطرح کرده با عنوان postmemory شناخته میشود.
این وضعیت تا حدی شبیه پدیدهای است که در پزشکی و نورولوژی confabulation نامیده میشود و در برخی موارد دمانس مشاهده میگردد. در این حالت، بیمار وقایع گذشته را همراه با آرزوها، رویاها و قطعات پراکندهٔ حافظه بازسازی میکند؛ زیرا هر بار که خاطرهای مرور میشود (rehearsal)، در تعامل با خاطرات دیگر دگرگون و بازساخته میشود.
با گذشت زمان، نسلهای بعدی دیاسپورا به تدریج با پرسش بنیادین هویت مواجه میشوند:
«من واقعاً متعلق به کجا هستم؟»
در چنین وضعیتی، سیاست و تاریخ به ابزارهای اصلی تعریف هویت تبدیل میشوند. اگر واقعیت موجود پاسخ رضایتبخشی به این پرسش ندهد، نوعی «وطن خیالی» در ذهن جمعی شکل میگیرد؛ مفهومی که در آثار Benedict Anderson و Salman Rushdie با عنوان imagined homeland مورد بحث قرار گرفته است.
در این وضعیت، گذشتهٔ کشور اغلب به صورت «دوران طلایی» بازنمایی میشود. در حالی که جامعهٔ واقعی دستخوش تغییر است، تصویر ذهنی ثابت باقی میماند و هر تغییری که این تصویر آرمانی را مخدوش کند به آسانی انکار میشود.
پیوند با چنین «میهن خیالی» نوع خاصی از کنش سیاسی را نیز پدید میآورد که Benedict Anderson آن را long-distance nationalism یا «ناسیونالیسم از راه دور» نامیده است. این نوع ناسیونالیسم غالباً افراطیتر از اشکال داخلی آن است، زیرا بیش از آنکه از تجربهٔ مستقیم خطر و واقعیتهای اجتماعی ناشی شود، از روایتی نمادین و سادهشده از تاریخ و تغییرات در «میهن خیالی» سرچشمه میگیرد.
زندگي در ساحل امن اگرجه در اين نوع راديكاليسم بي تاثير نيست اما نبايد مانع ديدن عوامل مهم تر گردد.
در چنین روایتهایی، شعارهایی از این دست به آسانی شکل میگیرند:
• «نبردی نهایی برای نجات کشور»
• «سرکوب خائنان»
• «بازگشت به دوران طلایی»
این روایتها هویت جمعی را تقویت میکنند، اما در عین حال پیچیدگیهای واقعی تاریخ و جامعه را به شکلی آگاهانه نادیده میگیرند.
در عصر حاضر، فضای مجازی این روند را تشدید کرده است. پدیدهٔ echo chamber موجب میشود افراد در محیطهای اطلاعاتی بستهای قرار گیرند که عمدتاً بازتابدهندهٔ دیدگاههای خود آنهاست. در نتیجه، گرایش به افراطیتر شدن مواضع افزایش مییابد؛ پدیدهای که در علوم اجتماعی با عنوان group polarization شناخته میشود و در آثار Cass Sunstein به تفصیل بررسی شده است.
از سوی دیگر، الگوریتمهای شبکههای اجتماعی کاربران را، آگاهانه یا نیمهآگاهانه، به سمت اطلاعاتی هدایت میکنند که با ترجیحات پیشین آنها سازگار است. این پدیده که filter bubble نام دارد، نخستین بار توسط Eli Pariser توصیف شد و به تدریج موجب محدود شدن افق اطلاعاتی کاربران میگردد.
به گفتهٔ Hamid Dabashi، پدیدهٔ echo chamber در میان دیاسپورای ایرانی برجستگی ویژهای یافته و این فضا را به مجموعهای از کانونهای فکری کاملاً جدا از یکدیگر و گاه در حال تعارض تبدیل کرده است.
در آثار Salman Rushdie نیز وطن برای مهاجران اغلب نه یک مکان واقعی بلکه نوعی بازسازی تخیلی است. این بازآفرینی میتواند پیامدهای مثبت و منفی داشته باشد. از یک سو موجب حفظ هویت فرهنگی و ایجاد پیوند میان نسلهای مهاجر میشود؛ از سوی دیگر ممکن است دیاسپورا را از واقعیت پیچیدهٔ جامعهٔ مبدأ دور کرده و انتظاراتی آرمانی و گاه غیرعملی ایجاد کند.
ادامه يادداشت ترس و تروما
ما در طی میلیونها سال به این دلیل باقی ماندهایم که از میان موجوداتی انتخاب شدیم که سیستم لیمبیک مغز ایشان، حفظ بقا را بر هر چیز دیگری مقدم میدانست.
آیا لازم است معانی مختلف این واقعیت را گفت، یا ناگفته قابل درک است؟
با درك اين واقعيت است كه ادامه حيات در كره شمالي قابل درك ميشود و در كامبوج آن زمان كه ويتنام پل پت را ساقط نكرده بود . چنين حكومت هايي اين واقعيت را در عمل دريافته اند اما رهبران سياسي فعالان جنبش مدني خير . جنبش مدني از همان ابتدا نياز به اميد دارد نه در انتها .تلاش به اميد موفقيتي در انتهاي جانفشاني هاي بيشمار متعلق به اسطوره است نه جنبش مدني هوشمندانه كه بر اساس دانش بنا شده باشد .
هویت و خاطرات تکهتکهشده، به معنای مرگ امید، رؤیا و آرزوست. ما بیش از آنکه در فیزیک جهان زندگی کنیم، در ایدهی جهان زندگی میکنیم.
ایده، روایتی است که با آن تا رسیدن به مقصود، ناملایمات را تاب میآوریم؛ تصوري انتزاعي از جهان است كه پيدايش آن در تصور ما اولين قدم در تحقق آن به شمار مبرود . داستانی است که با دیگران به اشتراک میگذاریم و هر یک نقشی در آن بازی میکنیم.ارگانيسم ما در نهايت ميتواند هر ايده و خيالي را در درون خود به قيمت بقا بميراند .
دنیای بدون ایده، بدون امید و بدون آرزو، جایی است در راه گورستان. اما مغز انسان بهگونهای ساخته شده که بقا در آن مقدم بر غرور و افتخار و نظایر آن است. تفوق بقا بر هر چيز ديگر ادعاييست درست بر خلاف تصور فرج بعد از شدت يا بهبودي اوضاع تنها به دليل تخريب فزون از حد . ديالك تيك ، اسطوره ايست كه لباس علم پوشيده !
قطعاً ادارهی مردگان و نیممردگان آسانتر است تا زندگان و رؤیاپردازان. مؤثرترین راه برای این اداره هم، شلیک مستقیم، بیهشدار و غیرمترقبه به سیستم لیمبیک جامعه است؛ شلیک هدفمند و هوشمندانهای که خوف مزمن را بهناگاه تبدیل به سکوتی مرگبار میکند؛ نه برای حال، بلکه به قصد هميشه .
چه میتوان کرد با جانهایی که بهناگاه در سکوتی حزنانگیز و در سوگی عمیق فرو میروند؟
بازسازی روایت، امید و کنش جمعی
با نیمنگاهی به جودیت هرمن میتوان گفت اولین کار، بههم چسباندن هویت و روایتی است که تکهتکه شده و در هوا پراکنده گردیده است؛ نه در انتها كه از همان ابتدا . خاطرات دور و نزدیک که معلق ماندهاند و روایتی که منطق درونیاش از هم گسسته است.
اولین قدم، احیای همین روایت است؛ با چشمانی بینا که روایت خود را از واقعیت فراموش نکردهاند و آن را پاس میدارند، تا تسلیم روایتهای دیگر نشوند؛ روایتهایی که میکوشند برای تداوم ترس و تروما، برای همیشه حاکم شوند.
جدیترین و واقعیترین رقابتها، رقابت روایتهاست.
جان و جامعهای که روایت خود را دوباره میسازد، روایت خود را سکوی رؤیای خود میکند و دوباره از ترس و تروما برمیخیزد.
سابقهی جنبش مدنی کشور ما، سابقهی باخت چند دهساله در رقابت روایتهاست. گفتن و گفتن، شنیدن و شنیدن، ترس را به کلام بدل میکند و تروما را که میرود تا چون تابویی اساطیری پنهان شود، عادی و روزمره میکند و از اعتبار میاندازد.
ترومای جمعی در هنر و ادبیات پوسته میریزد و به تاریخ میپیوندد و به تاریخ شکوه میبخشد. جامعهای که هراس و مصیبتهای خود را به هنر و ادبیات نميسپارد آنها را همچون دُملی چرکین، دههها با خود حمل میکند، بیآنکه به آنها بیندیشد و چاره اي اساسی برایشان بيايد ؛ در نتيجه هر چند سال، شاهد انفجار دوبارهی آن خواهد بود.
باز با نگاهی به جودیت هرمن باید گفت همانگونه كه درمان تروماي فردي با بازگشت به جمع یا مدرسه ميسر است ، در ترومای جمعی سیاسی، هم برجستهکردن عقل در برابر احساس و تداوم فعالیت اجتماعی و سیاسی به شکلی عاقلانهتر ، منظمتر و متشکلتر، آنگونه که از انسان برمیآید، نه از قهرمان.راه صحيح است
تداوم فعالیت اجتماعی و سیاسی با تدبیر و تعقل، ضامن نجات روایتی است که بدون این کنش، رقابت اساسی را در جنگ روايت ها خواهد باخت؛ و نهتنها این، بلکه به ترومای مهیبی که رخ داده معنا میبخشد و آن را سکوی پروازی بلند تا سقف رؤیاها میکند.
/channel/bzyad
گفت و شنود
گفتم " متاسفانه اين روز ها بين برادر و برادر ، خواهر و برادر بين پدر و پسر هم در مورد مسايل روز اختلاف افتاده با هم دعوا ميكنند قهر ميكنند از گروه خارج ميشوند "
گفت " بله خوشبختانه همه دوباره دارند حرف ميزنند هر إنچه در ته دلشان هست ميگويند "
گفتم " خب دعوا ميشه اختلاف ميفته با هم قهر ميكنند "
گفت " زن و شوهر هم با هم دعوا ميكنند قهر ميكنند بعد آشتي ميكنند .زندگان با هم دعوا ميكنند آشتي ميكنند .مردگان كنار هم ميخوابند "
گفتم " يعني دعوا خوبه ؟ "
گفت " سر ارث و ميراث كه دعوا نميكنند روي آنچه تصور ميكنند درست است دعوا ميكنند براي ديگري "
گفتم " يعني ميگي دعوا خوبه ؟ "
گفت " موضوعش مهمه ،بستگي داره به اينكه براي منافع خودت دعوا ميكني با منافع ديگران ، آينده ، آيندگان ؟ "
گفتم " يعني ميگي اينها هبچ كدام براي منافع خودشون دعوا نميكنن؟"
گفت " چرا اتفاقا همان هم خوبه به آينده اميدوارند كه براي منافعشون دعوا ميكنن . تازه حرف ميزنن چاقو كه نميكشن كه ! "
گفتم " عجب رويي داري يعني ميگي اين فضاي مجازي وقت آدم ها را نميگيره بينشون اختلاف نميندازه اونها رو آدم هاي كوكي نميكنه "
گفت " عجب رويي داري نميبيني فضاي مجازي كيفيت زندگيت را تغيير داده ؟ پير مرد ها و پيرزنها را نميني كه با همين فضاي مجازي از تنهاي اي مرگ آور خلاص شدند ؟ نميبيني عليرغم همه مشكلات هر لحظه و هر جا با فرزندانشان در آنسوي دنيا زندگي ميكنند؟ نميبيني كه با همين فضاي مجازي همه با سرعت از همه چيز باخبر ميشن ؟"
گفتم " آخه اين روزها راجع به چيزي بحث ميكنن كه راه حل نداره معلوم نيست چي ميشه با اين همه خشونت "
گفت " يعني ميگي چند ده سال سر در لاك خود فروبردن نااميدانه يك كوشه كز كردن بهتره ؟ "
گفتم " واقعا يعني اميدي داري ؟ "
گفت " من كه مهم نيستم اما اونكه دعوا ميكنه فرياد ميزنه اعتراض ميكنه خطر ميكنه لابد اميدواره آدم نا اميد كه جيك نميزنه ! "
گفتم "ولي وقتي به در بسته خورد از اول هم نااميد تر ميشه "
گفت " اينم بهتر از سكوته . طرفت هركي باشه ميفهمه كه زنده اي ، جاده سنگلاخي ، اسفالت نيستي كه به راحتي بتونه از روت رد بشه آخرش تو راهم مجبوره در نظر بگيره ساكت باشي خودشه و خودش "
گفتم " بعد از اين با اين همه خشونت و تندي حالي براي كسي ميمونه ؟ كسي بيرون ميياد ؟"
گفت " بنظرم اون مردمي كه آنقدر اميد داشتن بازم اعتراض ميكنن ، خشونت شيوه مردم نبود ازش اجتناب ميكنن . شيوه اعتراض را هر بار بيشتر اصلاح ميكنن با تدبير و سياست با مسالمت بيشتر ، با هماهنگي بيشتر انجام ميدن .بالاخره راه را بيدا ميكنن. اونهايي كه ادامه ميدن عاقبت بهتري دارن از اونها يي كه نااميد ميشن ساكت ميشن يا فرار ميكنن "
گفتم " آخرش چي ميشه "
گفت " آخرش را خدا ميدونه بنظرم بايد بپرسي
چه بايد كرد ؟ تو مگر تحليل گر و پيشگويي كه ميپرسي چي ميشه ؟ ببين با عقل خودت - ونه با احساساتت - الان چكار بايد كرد ؟"
انتظار نداشت اما گفتم
"چكار بايد كرد ؟"
/channel/bzyad
بقیه یادداشت با سیستم ارجاع چه باید کرد ؟
تجهیز سیستمهای اورژانس با آخرین تکنولوژی مدرن، تخصیص فضاهای مناسب و امکانات اقتصادی کافی، اطمینان به مراکز درمانی دولتی را در میان مردم چند برابر میکند و اقبال به این بیمارستانها را در برابر رویگردانیای که اکنون وجود دارد، تقویت مینماید.
در زمان اورژانس، بیشترین احساسات و عواطف تحریک میشوند و بیتردید بیشترین تأثیر را بر حافظهٔ جمعی خواهند گذاشت. خاطرهٔ اورژانسی که خود یا یکی از عزیزانمان در آن بستری شدهایم، جزو تلخ ترین وفراموش نشدنی ترین خاطرات زندگی ماست و بسیاری از برداشتهای ما از بیماری و سیستم سلامت از این خاطره نشئت میگیرد. بنابراین، رسیدگی به اورژانس باعث تقویت ارجاع در سایر زمینهها نیز میشود. این تبلیغ از میلیونها پوستر، مصاحبه، گردهمایی و یادداشت روزنامه مؤثرتر است.
دولت میتواند شبکهای مطمئن برای اورژانسها، با آخرین تکنولوژی روز دنیا ـ احیاناً با کمک کارشناسان خارجی ـ تأسیس و مورد کنترل و نظارت قرار دهد. در برخی کشورها، اورژانسها بخشی از وزارت بهداشت نیستند و به همراه آتشنشانی و صلیب سرخ، خود وزارتخانهٔ جداگانهای به شمار میروند.
بهبود سیستم اورژانس باعث میشود:
* به گروه زیادی از بیماران، با گمان اورژانس بودن، توجه بیشتری شود.
* درآمد گروهی از پزشکان که به کار پزشکی، به دقیقترین مفهوم آن، میپردازند، ارتقا پیدا کند.
* نظارت بر کیفیت درمان، به عنوان یک اصل اساسی، جا بیفتد. بدون نظارت، مأمور مخفی و انجام مانور، نمیتوان از درمان موفقیتآمیز در اورژانس صحبت کرد.
* درمان بهتر مردم در شرایط اورژانس، بهترین تبلیغ برای سیستم ارجاع و مراحل بعدی آن خواهد بود.
* در صورت عدم موفقیت کامل هم، دولت منابع مالی را به کاری که جزو وظایف خودش بوده و قطعاً به کار درمان آمده است اختصاص داده، نه رواج گستردهتر پوپولیسم با نظام ناپختهٔ ارجاع و بوروکراسی ناشی از آن.
* در اورژانس جایی برای تخیلات، ویتامینها (به استثنای بیماریهای کمبود ویتامین)، زالو و بادکش نیست. تجهیز اورژانس، به معنای تقویت طب مدرن در برابر موهومات است. خانههای بهداشت و پزشک خانواده در مراکز دولتی، جزو وظایف دولت است که تعطیلبردار نیست و همزمان میبایست بهطور مستقل و قطع نظر از سیستم ارجاع، تشویق و تقویت گردد. تقویت روزافزون و همزمان خانههای بهداشت، به عنوان مبدأ، و مراکز اورژانس، به عنوان مقصد، در صورت موفقیت، بیتردید گسترش سیستم ارجاع را به دنبال خواهد آورد.
/channel/bzyad
بخش اعظم کار نیز توسط پزشکان دستیار انجام میشود که نه با قوانین استخدامی انسانی، بلکه با نوعی قوانین بردهدارانه و با عنوان دانشجو، سنگینترین وظایف درمانی را انجام میدهند سیستم سلامت سالهاست از جاده منحرف شده و در بیراهه همچنان به پیش میرود. مشکلات موجود در سیستمدانشگاهی کار را به جایی رسانده که بسیاری از مردم حتی با رفع بسیاری از اشکالات هم رغبتی به مراجعه به این مراکز نخواهند داشت
چه باید کرد؟
اولین قدم ـ که آن را پیشینیترین میخوانم ـ بازگشت با احتیاط از این بیراهه است؛ کاری بهغایت دشوارتر از نوشتن بندهای متعدد یک برنامه دولتی که «باید» اجرا شوند!
برای چنین سیستمی نمیتوان چشمها را بست و با استفاده از برنامههای کشورهای اروپایی نسخه نوشت.
در هر کاری پیشینیترین موضوع ، ارزیابی هزینهٔ خدمات و نحوهٔ تأمین منابع به شکل خودسامان میباشد به ترتیبی که هزینه خدمات در یک معامله سالم بین خریدار و فروشنده رد و بدل شود . یعنی بیمه ها مجبور باشند هزینه حدمات پزشکی را به شکل واقعی و در زمان مناسب پرداخت کنند ، که البته تعیین « واقعی » در غیاب بازار و تحت کنترل دولتی خود معضل دیگریست که باید به تفصیل به آن پرداخت . تخصیص اعتبار دولتی برای به اصطلاح سیستم ارجاع مصداق دادن ماهی و نه ماهیگیریست . .چنین معامله ای بدون نظارت بر کیفیت خدمات سلامت امکان پذیر نیست . نظارتی که دولت ،سازمانهای پرداختکننده و مجامع حمایت از بیماران باید اعمال کنند .نهادهایی که اگر نداریم، باید بسازیم. منطقی نیست که در یک ساختمان ساده، وجود ناظر ساختمان از بدیهیات ساختوساز باشد، اما در نظام ارجاع اساساً هیچ نظارتی وجود نداشته باشد. بدون سطح بندی ، بدون تعرفه های شفاف واقعی یعنی بدون رویت هزینه های هر خدمت ، صرفا با اختصاص بودجه برای سیستم ارجاع برای رضایت عموم و اضافه حقوق ونظایر آن در صورت اصرار به اجرایی شدن وهمراهی بالادستان اقیانوسی از منابع مالی عالم را هم به باد خواهد داد .که البته چنین نخواهد شد چون اساسا چنین منابعی وجود ندارد وکار به افلاس وناامیدی طراحان خواهد انجامید همین حالا هم بیمه ها ودولت توان پرداخت حقوق وکارانه اندک بهترین متخصصین کشور در موعد مقرر را ندارند .
بی تردید بیماران اورژانس ، بیماران بسیار فقیر و بیماران ناتوان باید تحت پوشش کامل دولت باشند اما نکته اینجاست در غیاب مبادله ازاد کالای خدمات در بخش خصوصی دولت قادر به محاسبه نرخ دقیق خدمات نخواهد بود و این بیماران رهم خدمات با کیفیتی دریافت نخواهند کرد .
به گمانم مهم ترین و فعال ترین قدمی که وزارت بهداشت میتواند در نیل به سیستم ارجاع انجام دهد آن است که ابن بخشنامه اخیر را هر چه سریع تر لغو کند
/channel/bzyad
خون سیاوش
وقتیکه در سالهای اسطورهای خون شاهزاده معصوم ایرانی سیاوش در دفاع از حق و به جفا توسط تورانیان بر زمین ریخته شد، از آن پر سیاووشان رویید و ایرانیان که نتوانسته بودند به یاری او بشتابند از سالهای دور هرسال سووشون میگرفتند و بر این مصیبت میگریستند.
وقتیکه در تاريخ شاهزاده عرب، حسینبنعلی هم در دفاع از حقیقت مظلومانه خونش بر زمین ریخته شد سالهاست کسانی که نتوانستند «هل من ناصر» او را پاسخ دهند یاد حقیقت و تلاش در راه حقیقت را گرامی میدارند.
حسین و سیاوش دو نام پرطرفدار در میان ایرانیان است.
این نشانه جایگاهی است که دفاع از حقیقت و تلاش تا حد مرگ در راه آنچه صواب است در ذهن این تمدن دارد. با شباهتهایی ناگزیر و بسیار زیاد از تنهایی و معصومیت و صداقت گرفته تا جوانی و زیبایی و خیانت و پشت کردن نامردان روزگار.
رخداد بزرگ پیوند میان اسطوره و تاریخ در اذهان ایرانیان بود اسطوره که تجسد تاریخی یافت و تاریخی که به اسطوره پیوست .این پیوند تبدیل به یکی از مولفه های اصلی روح ایرانی شد .
اما دورادور دو ره پيداست ؛
ایرانیان و مردم آزاده دنیا که با برخی یادگارهای این فلات باستانی مشترکات یا همدلی دارند همواره در برابر اين سؤال قرار ميگيرند که آیا ترجیح میدهند در وقت مناسب آنچه در توان دارند به میدان آورند و تجربه عاشورا را به اوضاع روز ترجمه كنند جانب حق را بگيرند و حسين ها و سياوش ها را در روز واقعه ياري رسانند یا زنجير و زنار* و قمه را بر تن و بدن خود در عزا و عبرت و حسرتی چند هزارساله بیشتر میپسندند؟
/channel/bzyad
ادامه یادداشت انصاف ۲
کوتاهی رئیسجمهور و بخشهای اصلاحطلب داخل و پیرامون حکومت را به این آسانی نمیتوان هضم کرد، بهخصوص که وقایع بعدی نشان داد هر خطری در این کار متحمل میشدند، از خطرات تجاوز و حمله نظامی برای خودشان و کشورشان کمتر بود. احزاب قانونی اصلاحطلب مسئولیت سنگینتری داشتند. این احزاب وظیفه داشتند بستری برای فعالیت سیاسی مسالمتآمیز و انعکاس درخواستهای مردم فراهم کنند؛ آنسان که مورد اعتماد قرار بگیرند. معلوم شد هر خطری در این جهت متحمل میشدند، از خطر حمله نظامی به کشور، آن هم با تمایل باورنکردنی تعداد زیادی از مردم به آن، کمتر بود. «نمیگذاشتند» توجیه مناسبی برای این انفعال نیست.
• جای این سؤال باقی است: اگر وقایع ۱۸ دیماه واقعاً مطابق تصورات براندازان به سمت براندازی و رها کردن مناصب حکومت توسط مسئولان میرفت (که بسیار بعید بود)، فردای آن روز چه کسی مسئول گردش امور میشد و چه چیزی میتوانست در غیاب یک تشکیلات حداقلی برای اداره امور، از افتادن کامل امور به دست کسانی که تنها قدرت بیشتری دارند جلوگیری کند؟ آیا امکان نداشت این انقلاب یک بار دیگر مؤید نظر رزا لوکزامبورگ باشد که «انقلاب بدون بدیل مناسب راهی به سمت بربریت مطلق است»؟
• تهاجم نظامی آمریکا یکی از خساراتی که وارد کرد این بود که همه چیز تحتالشعاع تجاوز قرار گرفت و پاسخ دولت در مورد قتل حداقل همان تعدادی که اعلام کرده و قبول دارد نیز تا این لحظه به تأخیر افتاده است. این از بدترین عواقب جنگ است؛ عواقبی که پیشبینی آن دشوار نبود. چگونه است که میتوان از دولت در مورد آب و برق و ارزاق عمومی انتقاد کرد، اما در مورد توان کنترل اعتراضات با کمترین خسارت خیر؟ از این زاویه، جنگ آیا موهبتی برای رهایی مسئولین از پاسخ نبود؟
• ترغیب مردم به مقابله خشونتآمیز با یک حکومت مستقر و فاقد تکنولوژی کنترل اعتراضات، یک جنایت آشکار است و نیازی به تأکید بیشتر ندارد، بهخصوص که کمترین تشکیلات برای سازماندهی اعتراضات و نمایندگی از طرف مردم برای مذاکره با حکومت هم وجود نداشت. رهبران دیاسپورای متوهم واقعاً در فکر براندازی سریع از طریق خیابان و با حمایت خارجی بودند؛ انکار این واقعیت از انصاف به دور است. صدها ساعت مصاحبه، ویدئو و… در این باره وجود دارد. حتی یک توصیه ساده برای اجتناب از خشونت و عدم دنبالهروی از خشونتطلبان از جانب این رسانهها شنیده نشد.
• جنگ، جنبش مدنی ایران را که در حال تلاش برای یافتن تشکل بود، بهشدت تضعیف کرد. سوای اینکه اوضاع اضطراری جنگ همواره جنبشهای مدنی را به محاق میبرد و بخشهای تندروتر حکومتها را تقویت میکند، در شرایط ایران تنها همان اقلیت محدود محصور در حاکمیت توانست خود را بهعنوان مدافع میهن بنمایاند و بهشدت مشغول استفاده از این فرصت شد. اقلیتی که در وضعیت آرامش و صلح در حال حذف دائمی از تاریخ بود و تنها «پایداری» میکرد. استفاده از میهن در تبلیغات این گروه آشکارا ابزاری است و هر کسی میتواند حدس بزند که بهسرعت همین تبلیغات صوری ملیگرایانه هم محو خواهد شد. آمریکا و اسرائیل توانستند فناتیکترین اقشار کشور را بهعنوان حامیان اصلی میهن بنمایانند، حال آنکه نقش جنبش مدنی و روشنفکران داخل و خارج کشور در مقابله بیتزلزل با توهمات دیاسپورا، مخالفت با استبداد و در عین حال حفظ کیان کشور ـ که کاری بسیار دشوار اما قابل تقدیر بود ـ غیرقابل انکار است.
• بدون پایمردی مردم، مسئولان اجرایی رده میانی به پایین، روشنفکران عرصه عمومی و محققان و جامعهشناسان برجسته داخل و خارج کشور که تحت فشارهای سنگین، دفاع از میهن را پیشه کردند ـ و مدام از هر سو تیرهای زهرآگین بر ایشان بارید ـ مقاومت در برابر تجاوز و جلوگیری از فروپاشی اجتماعی غیرممکن بود و در صورت فروپاشی، آن اقلیت هیئت حاکمه با گفتمانی که گفتم باعث بیزاری جامعه و رو کردن جوانان به توهمات دیاسپورا گردید، اساساً وجود نداشت تا بتواند خود را مدافع میهن بنمایاند.
• انصاف حکم میکند از نقش نیروهای دفاعی کشور که اکثریت آنها واقعاً برای دفاع از خاک ایستادگی کردند، قدردانی شود. گفتهاند «توپچی را سالها نان میدهند تنها برای یک روز»؛ باید گفت نیروهای دفاعی کشور در این یک روز وظیفه اخلاقی و میهنی خود را با تمام مشکلات و ابهامات بهخوبی به انجام رساندند. علاوه بر این، مردم و مسئولان اجرایی کشور بیشترین همدلی را از خود نشان دادهاند و هیچ چیز از خدمات و ارزاق عمومی کم نگذاشتند.
• منافع ملی ما حکم میکند که روایات رسمی حاکم بر کشور هرچه سریعتر تعدیل شده و تغییر کنند. رسانه سراسری با یک چرخش قلم میتواند با سرعت منادی نگرشی جدید باشد. مجلس در انتخاباتی دیگر، بدون نظارت استصوابی، میتواند با سرعت از فاصله ملت ـ دولت بکاهد.
ادامه يادداشت ترامب …
در ارزیابی بالینی قسمتهای مختلف مغز ممکن است فعالیتهای لوب فرونتال اختلال نشان دهد.
نهایتاً PET scan که فعالیت و متابولیسم و احتمالاً رسوب مواد روی مغز را بررسی میکند، ممکن است اختلال نشان دهد.
نهایتاً با همهٔ اینها، باز هم گاه بهدقت نمیتوان نظر داد و تشخیص نهایی، بالینی و با نظر پزشک است. گاه حتی یک کمیسیون تخصصی پزشکی قانونی برای صدور حکم «حَجر» و محدود کردن اختیارات مالی و قانونی بیمار هم بهسادگی صورت نمیگیرد. گاه زمان و سیر علائم—آقا یا خانم «دکتر زمان»—موضوع را روشن میکند.
سؤال اصلی اما این است: آیا همراهان، مردمی که تصمیمات او بر سرنوشتشان تأثیری عمیق و وحشتناک میگذارد، میتوانند یا خواهند توانست چنین ارزیابیهایی را درخواست کنند و در صورت لزوم، درخواست حکم «حجر» یا هر اسمی که در آمریکا دارد برای محدود کردن ایشان در تصمیمگیری ارسال کنند؟
اختلال شخصیت یا FTD؟
معلوم نیست؛ خیلی چیزها معلوم نیست.
در هر حال، دلایل متعدد برای ارجاع بیمار و تشخیص نهایی در حال حاضر وجود دارد
/channel/bzyad
لنين در خواست حمايت از انقلاب از طريق تضعيف حكومت داخلي را در حالي مطرح ميكرد كه حزب سوسيال دموكرات كارگري روسيه از اواخر قرن نوزدهم در تمام كشور در كنار حزب سوسياليست انقلابي ( نارودنيك ها) يا خلقيون و در كنار حزب ليبرالي كادت در حال مقابله با حكومت تزار بودند . يك انقلاب ناموفق از سر گذرانده بودند اما باقي مانده و با تجربه تر شده بودند . جنگ طلبي و خوشحالي از تضعيف حكومت داخلي در شرايط عدم وجود ذره اي بديل جا افتاده مطلقا در نظر لنين هم قابل قبول نبود . آن را آنارشيسم از بدترين نوعش ميپنداشت . هيج كدام از نظريه پردازان و رهبران انقلابي معتقد به امكان انقلاب به واسطه جنك و توسط يك حزب نبودند آن را انحراف و درصورت پيروزي احتمال بربريت مطلق ميدادند . لنين تنها به واسطه اوضاع خاص روسيه در حال جنك و به اتكاي حزب بلشويك كه بر بسياري انقلابيون ديگر هم تاثير ميگذاشت به اين نتيجه رسيد . رزا لوكزامبورگ انقلاب را حتي با وجود جنگ نتيجه بلوغ سياسي مردم ميدانست و حتي حزب سراسري سوسيال دموكرات المان با آن همه گستردگي را هم كافي نميدانست .
همانطور كه گفتم هدف از اين ياد آوري به هيچ وجه كپي برداري از وقايع تاريخي و استفاده از آن در جنگ اسراييل و امريكا با ايران نيست . چنين اظهار نظر هايي بي ترديد تخصص وًتعمقي را ميخواهد كه نگارنده فاقد آن است . حداكثر ادعا اطلاع از برخي ناداني ها و دعوت به تعمق در مورد آنهاست .
با اين همه نميتوانم يك نكته را قبل از خاتمه ناگفته بگذارم كه در هيچ جنگي در تاريخ مهاجمين و تجاوز گران هدف اعلام شده شان كشور گشايي و دست يافتن بر منابع كشور مورد تجاوز نبوده است تلاش براي رهايي مردم تحت ستم از طريق بمب ها ي رهايي بخش مركبار يا جنگاوران خونريز رستگاري بخش توجيه سنتي همه تجاوز گران و جنايتكاران جنگي در طي تمام طول تاريخ بوده است .
/channel/bzyad
آنها اگرچه مانند لنین ماهیت جنگ را امپریالیستی میدانستند و سیاست انترناسیونال در حمایت احزاب سوسیالیست از دولتهایشان را تأیید نمیکردند، اما انقلاب را، برخلاف لنین، بیش از آنکه حاصل فرصت بهوجودآمده توسط جنگ و تضعیف حکومت مرکزی بدانند، حاصل بلوغ سیاسی تودهها، شامل کارگران، میدانستند.
رزا لوکزامبورگ در یک جمله تاریخی حقیقتی را بیان کرد که بعدها بارها در مقاطع مختلف به اثبات رسید:
«بدون بدیل سازمانیافته، جنگ میتواند بهجای انقلاب به بربریت مطلق ختم شود.»
رزا لوکزامبورگ طرفدار انقلاب بود و معتقد بود باید برای آن جانفشانی کرد و خود جان بر سر این راه گذاشت . اما نمیتوانست با ایده لنین در مورد وقوع انقلاب با پیشآهنگی طبقه کارگری که در حزب نمود پیدا میکند ، پيش از بلوغ و آگاهي طبقاتي طبقه كارگر کنار بیاید، بهویژه آنکه عامل مهمتر در نظریه لنین، استفاده از فرصت جنگ و تلاش برای تضعیف حکومت داخلی در کشوری آکنده از قرنها دسپوتیسم و استبداد و عقبماندگی بود.
رزا لوکزامبورگ با نگاهی دوراندیشانه، استبداد ناشی از پیشقراولی حزب يعني کسانی که خود را سیاستمدار طبقه کارگر مینامند را دیده بود و هشدار داده بود؛ آن زمان نتايج اين اتفاق هنوز معلوم نبود . بعدها قتل عام ها و دادگاههاي استالين در دهه سئ و چهل به وضوح صحت اين گفته را نشان داد .
لوکزامبورگ مانند لنین اهمیت بسیاری برای حزب طبقه کارگر قائل بود، اما نقش حزب را در تشکل و آگاهی طبقاتی میدانست، نه انجام انقلاب به نیابت از طرف طبقه کارگر ! لنین خود حزب را، سوای طبقه، عامل مهم انقلاب و مبارزه طبقاتی می دانست .او روشنفكران طبقه كارگر و تشكل طبقه كارگر را نشانه مهم بلوغ و توانايي طبقه كارگر در هدايت جامعه ميدانست و ذره اي در اين خوش بيني بدخيم ترديد نداشت .در هر حال صداقت ودرايت اين بانوي فرهيخته مانع از اقدامي مشابه قيام اكتبر در انقلاب آلمان شد اكر چه به قيمت جان خودش هم تمام شد .او به همراه كارل ليبكنشت توسط افراطيون آلمان نطفه هاي نازي در ارتش و پليس كشته شدند اما آزادي و قوانين تاريخي را بر رهبرئ يك انقلاب بلشويكي ترجيح داد .
كارل كايوتسكي تيوريسين بزرگ حزب سوسيال دموكرات آلمان موضعي ميانه گرفت .او اگر چه دفاع از ميهن در برخي شرايط را مجاز ميدانست اما موافق تاييد بودجه جنگ توسط حزب سوسيال دموكرات نيود . او برخلاف لنين و لوكزامبورگ جنگ و انقلاب را اجتناب نابذير نميدانست و برخلاف لنين معتقد بود ممكن است امپرياليست ها با پيدايش اولترا امبرياليسم با هم به نوعي تفاهم برسند و با وجود حزب طبقه كارگر كه بيشتر نقش اجتماعي خواهد داشت تا سياسي ، سطح رفاه طبقه كارگر و ساير زحمتكشان بهبودي بيدا كند .آنچه در دهه هاي بعد در اروبا بخصوص بعد از جنگ جهاني دوم تا امروز رخ داد بيش از هر چيز مويد نظرات كايوتسكي بوده است . كايوتسكي بر خلاف برنشتاين كه بطور مطلق مخالف انقلاب و تنها قايل به مبارزه سياسي و پارلماني بود امكان انقلاب در شرايط مناسب را ناديده نميگرفت .
تروتسكي رهبر برجسته بلشويك اساسا موفقيت سوسياليسم در يك كشور را امكان بذير نميدانست . او كه در ماههاي اول بعد از اكتبر بالاترين مسيوليت ها را در حكومت بلشويكي داشت تلاش كرد جنك بايان نيابد شايد انقلاب در آلمان سر بگيرد . او جنگ را عامل تهييج انقلاب ميدانست و همجون لنين معتقد به امكان برقراري سوسياليسم توسط حزب پيشرو طبقه كاركر بود و برخلاف لوكزامبورك تاخير براي آمادگي سياسي توده ها را إلزامي نميدانست .اما اين را در يك كشور واحد آن هم كشوري نيمه اسيايي و استبداد زده مثل روسيه ،بدون انقلاب جهاني ،مقدور نميديد . او هم مثل رزا لوكزامبورك معتقد بود انحصار سوسياليسم به يك كشور متعاقبا باعث ديكتاتوري حزب ميشود . اين منشأ اختلاف بعدي بزرگ بين استالين و تروتسكي بود . استالين رفته رفته و به شيوه اي عملگرايانه به راه حل هاي حكومت تزاري رسيد . راه حل هايي در جهت تمركز و در مخالفت با "حق ملل در تعيين سرنوشت" . اينها بصيرت هايي ماكياوليستي هستند كه بسياري از حكومتگران فعلي و ازاديخواهان قبلي سر انجام به آنها دست مييابند . وقتي آقايان و خانم هاي انتلكتويل كتابخوان و كتاب نويس بعد از انقلاب ١٩١٧ در فوريه از اقصي نقاط اروبا به مام وطن بازكشتند استالين اين راهزن قلدر كه مخارج حزب را با دزدي بانك و گروگانگيري تامين ميكرد تازه از تبعيد سيبري بازگشته بود ووقتي اهسته تمام قدرت را در دست گرفت تيوري هاي اين بروفسور هاي اب نكشيده بيش از هر چيز مايه دردسر او بودند .حالا كه استقرار سوسياليسم در يك كشور امكان بذير شده بود و آن را هم خدايگان لنين گفته بود نه اين مردك جلف ، تروتسكي خوب معلوم است راه حل همان داغ و درفش و ميراثي است كه از اخرانا ( بليس سياسي تزار) به ارث رسيده .
جنگ و انقلاب
جنگ و انقلاب دو پدیده کاملاً مجزا هستند.
توضيح واضحات است اما اخيرا گويا نياز به اثبات دارد ؛
جنگ، مقابله نظامی دو یا چند کشور با یکدیگر است.
انقلاب، به زیر کشیدن یک حکومت به میل و اراده ملت است که میتواند مسالمتآمیز یا مسلحانه و خشونتآمیز باشد.
در خواست يا آرزوي سقوط و تغيير يك حكومت مستقر نامش انقلاب است انقلابي كسي است كه خواستار آن باشد
قدر مسلم آنکه این دو پدیده کاملاً متفاوت و دارای معیارها، دیسیپلینها و چارچوبهای مختلفی میباشند. قطعاً این دو میتوانند همزمان رخ دهند یا بر یکدیگر تأثیر بگذارند، اما هیچ چیز عجیبتر از آن نیست که برخی از مردم این روزها این دو را با هم یکی میگیرند و وقتی دارند از یکی از اینها صحبت میکنند، گویی دارند دومي را را از اولي نتیجه میگیرند. عجیبتر آنکه نتیجهای را که از دو پدیده مستقل، با دلایل و زمینههایی جداگانه و با قانونمندیهای خاص خود حاصل خواهد شد، پيشابيش مطابق میل و سلیقه خود فرض ميكنند و همه را به چنين آينده محتومي دعوت ميكنند .و چنان بر آن نتیجه و آن دعوت اطمینان میکنند که تاکنون هیچ شمنی در دعوت مؤمنین به سوختن در آتش به چنان اطمينان دست نیافته است. گويا نميدانند كه پیشترها، در طول قرنها و سالیان دراز هم مردمانی میزیستهاند که جنگهای بیپایان كردند گاه بر حکومتهایشان شوريدند و گاه انقلاب میکردهاند. لحظهای تعمق نمیکنند که این پیشینیان در مورد ارتباط جنگ با انقلاب، که دغدغه امروز ایشان است، چگونه میاندیشیدهاند و چه نظرات متفاوتی در مورد ارتباط این دو خصيصه ذاتي ابنا بشر وجود داشته است!
در این یادداشت میکوشم مباحث مربوط به جنگ و انقلاب را در یکی از حساسترین مقاطع تاریخی، یعنی در ابتدای قرن بیستم و جنگ جهانی اول، مورد بررسی اجمالی قرار دهم و نظرات تئوریسینهای بزرگی را در این زمینه مرور کنم؛ همان زمانی که در اکثر نقاط اروپا بین کشورهای مختلف جنگ جریان داشت و در عین حال نظم کهن سرمایهداری، همراه با تناقضات ذاتی خود، به اوج رسيده بود و داشت به اشکال مختلف در کشورهای مختلف پوستاندازی مبكرد .
اروپا در حال تحول و انقلاب بود.
پیشاپیش باید بگویم که هدف از این یادآوری به هیچ وجه الگوسازی یا تشبیه مردم، نیروهای سیاسی و طرفهای مختلف ایران به نیروهای تاریخی و اجتماعی یکصد سال پیش نیست. هدف، تنها و تنها اطلاع از این وقایع تاریخی و دعوت به تعمق، مطالعه و احیاناً تشویق مباحثات در مواردی است که اکنون حتی به چشم هم نمیآیند.. مقصود آن است كه بگويم صد سال پيش با چه دقت و ظرافتي در مورد جنگ و انقلاب انديشه ميورزيدند و در چه موارد ظريفي با هم اختلاف نظر پيدا ميكردند و اين اختلاف نظر هاي جزئي در آن زمان بعدها تا چه حد اهميت بيدا كرد و گاها باعث چه فجائع و چه مصيبت هايي شد . حالا بايد كفت با آن همه ريز بيني كه در جزيئات جنگ و انقلاب داشتند بعد ها چه فجايعي به بار آمد حالا كه كل اين مسايل بي نياز از هرگونه تعمق و نظر برداري به نظر ميرسند چه خواهد شد؟
ازانجا كه در هر حال تغيير يك سيستم حكومتي را انقلاب مينامند نقل قول هم بايد از كساني باشد كه نظر برداز انقلاب هستند يا اساسا حرفه ايشان انقلاب بوده است . اينكه اكثر اين افراد متعلق به جريان چپ ميباشند به معناي چپ بودن نگارنده نيست به اين معناست كه پادشاهان و روحانيون و فيلسوفان ليبرالي هيچ وقت انقلاب نميكردند و تيوري انقلاب نميپرداخته اند .آنها هميشه از طرفداران نظم موجود بوده اند .
در اوایل قرن، لنین به عنوان یکی از رهبران انقلاب شکستخورده ۱۹۰۵ روسيه در تبعید به سر میبرد. یکی از دلایل مهم انقلاب ۱۹۰۵، شکست سنگین روسیه از ژاپن بود .اين انقلاب اگر چه شكست خورد اما اولاً هیمنه خداگونه تزار را شکست و ثانیاً مصایب بسیاری برای مردم به ارمغان آورد. ثالثا تمرين انقلاب در ذهن لنين و دوستانش بود و بسياري از نظرات لنين در مورد انقلاب بخصوص نظريه شكست طلبي انقلابي از همين سال ١٩٠٥ نشات ميگرفت .لنین معتقد بود جنگهای جهانی، جنگهايي امپریالیستی ، برای منافع امپریالیستی و براي حل تناقضات سرمایهداری در بالاترین مرحله خود هستند و ربطی به منافع تودههای مردم ندارند. سرمایهداری با رشد سرمایههای مالی و بحران اضافهتولید و درخواستهای اجتنابناپذیر طبقه کارگر و سایر زحمتکشان، چارهای جز دستاندازی به سرزمینهای دور ندارد.
دیاسپورا - ۲
در بخش اول تلاش کردم تعریفی از دیاسپورا، تاریخ و سازوکار آن، به اندازه فهم خودم تنظیم کنم.
در این بخش بر این ایده تمرکز میکنم که دیاسپورای ایرانی—بهویژه آن بخش گسسته از داخل—چگونه و به چه دلايلي توانست است «وطن خیالی» خود را نهفقط در خارج، بلکه در درون کشور نیز بازتولید کند.و بخشی از جامعه داخل نیز، در غیاب مشارکت سیاسی مؤثر، به نوعی «دیاسپورای ذهنی» بدل گردد .
بر این اساس، در پایان به این پرسش میرسم که بهجای «چه باید کرد»، واقعاً «چه میتوان کرد»
در عین حال میکوشم مصداقهای عینی مفاهیمی را که در بخش اول درباره دیاسپورا توضیح داده شد، در این بخش روشنتر بیان کنم. مفاهیمی مانند:
Postmemory
به معناي درجا زدن در گذشته
• وطن خیالی (imaginary homeland)
• وطنپرستی از راه دور (long distance nationalism)
• پدیدههای فضای مجازی، مانند:
• Echo chamber که صداهای موافق یکدیگر را تقویت میکنند
• Bubble filtering که الگوریتمهای فضای مجازی افکار عمومی را شکل میدهند
• Polarization که بهتدریج به قطببندی اجتماعی میانجامد
گفتم مهمترین خصوصیت دیاسپورای ایرانی (آن بخش از دیاسپورا که در قطع ارتباط کامل با سیستم داخل بود و آن را نفی میکرد)، در مقایسه با دیاسپورای مشابه سایر کشورها، این بوده است که توانست «وطن خیالی» خود را به داخل کشور هم بفروشد. شاید به این دلیل آشکار که بسیاری از مردم داخل کشور هم، بعد از سالها بیگانگی با روایت حاکم و عدم وجود کوچکترین منفذی برای حضور و بیان روایتی سوای روایت حاکم، خود تا حدود زیادی عملاً تبدیل به دیاسپورا شده بودند.
وقتی کسی کوچکترین نقشی در زندگی اجتماعی و سیاسی خود نداشته باشد و پلهپله تمام امیدهای خود را به تغییرات مسالمتآمیز از دست بدهد، دیگر حافظه فعال او آنچه رسماً جریان پیدا میکند را نه میبیند و نه به حافظه خود میسپارد و، مثل دیاسپورای خارج از کشور، واقعیت در حال تغییر کشور را به همان شکل ایستایی که به ناامیدی سپرده شده بود به خاطر میآورد.
پیچیدگیهای سیاست—که مربوط به واقعیت موجود و آینده نامتعین هستند—به روایتی سادهشده، تمثیلی و گاه حتی اسطورهای تبدیل میشوند.
ممکن است با کسی که هیچگاه ندیدهای و هزاران کیلومتر دورتر زندگی میکند همدلی بیشتری داشته باشی تا با همسایه دیواربهدیوار خود.
حضور نمادها و روایتهایی در خارج از کشور که آشکارا نماینده آن «وطن خیالی» هستند، مثل بقایای خانواده سلطنتی، و تکنولوژیهای پیشرفته ارتباطی و تبلیغاتی، با مکانیزمهایی که پیشتر توضیح داده شد، بستری برای تقویت و گسترش این تخیل جمعی فراهم کرده است.
واقعیت آن است که در کمتر جامعهای تا این حد با هرگونه نهاد و تشکل سیاسی مستقل بهطور فعال مقابله شده است. جامعهای از بهمن ۵۷ بیرون آمد که تا پیش از آن بهشدت از سیاست منع شده بود. هیچ حزب سیاسی قانونی، واقعی و فعال وجود نداشت؛ همه نهتنها ممنوع که بهشدت سرکوب شده بودند.
اخلاق سیاسی مردم، که در هر حال شکل میگرفت و اجتنابناپذیر بود و باید با آموزش عملی سیاسی پرورش مییافت، رفته رفته به دو قطب متضاد پولاریزه شد: یک طرفداری از رژیم پهلوی و تبلیغات سطحیاش، و دیگری هواداری از گروههای افراطی چپ مذهبی و غیرمذهبی که به زیرزمین رفته بودند. و هرچه پیشتر رفت، این قطبی شدن تشدید شد؛ یعنی هرچه بیشتر از احزاب میانهرو کاسته و به افراطیون افزوده شد.
وقتی تیر خلاص تحزب با تأسیس حزب رستاخیز در سال ۵۵ شلیک شد، این قطببندی به اوج خود رسید. یکی از سیاسیون میانهرو این روند قطبی شدن را به بهترین نحو بیان کرد: «ما آخرین گروهی هستیم که با شما به زبان اصلاح و ملايمت صحبت میکنیم.»
در سالهای ۵۷ و ۵۸، جامعه و جوانان، که بهناگاه و بهواسطه انقلاب درها به رویشان باز شد و میتوانستند هر مطلبی را بخوانند و آزادانه وارد فعالیت سیاسی شوند، خود را با مسائل متعددی که تازه با آنها آشنا شده بودند رودررو دیدند؛ آن هم در شرایط تند سیاسی که عدم اظهار نظر یا عدم مداخله در مسائل روز نوعی انفعال به حساب میآمد.
جامعه مدنی ايران هنوز بسیاری مسائل اساسی، از دین و تبیین جهان گرفته تا عقاید سیاسی و فلسفی مدرن و نیروهای بینالمللی را درست نشناخته بود، تکلیف خود را با بسیاری چیزها روشن نکرده بود و هر شب با انبوهی از کتاب پیرامون مسائل مختلف، گرداگرد رختخوابش، به خواب میرفت؛ و در عین حال مجبور بود در مسائل سیاسی تندی که هر لحظه پدید میآمد موضعگیری کند یا وارد عمل شود—مداخلاتی که آشکارا و به دلایلی قابل درک (که گفتم) اكثرا خام و حتی نابخردانه بودند.
ناگهان همان فضای محدود هم با خشونت بسته شد و هرگونه فعالیت سیاسی چنان پاسخ سختی دریافت کرد که تا سالها بر ناخودآگاه جامعه تأثیر گذاشت.
♦️ بوی خون جمعی را شنیدهاید؟! گزارشی از جنایت هولناک مدرسه میناب
March 13, 2026
گزارش: نگین باقری
«امید داشتم آریا را با گرد و خاک روی صورتش پیدا کنم»
روایتی از حمله موشکی آمریکایی به مدرسه میناب
ساعت ۱۱:۰۵ صبح، مادر آریا بعد از دریافت تماسی از خانم معلم دعا میکرد که وقت کافی برای بیرون آوردن پسر کلاسسومیاش از مدرسه داشته باشد. چند کیلومتر آنطرفتر از خانه آنها، لابهلای جیغ ممتد دانشآموزان، بعد از حمله هوایی آمریکا و اسرائیل به سولههای اطراف مدرسه، زندگی تنها به اندازه هفت دقیقه بعد از این تماس ادامه داشت.
موشک دوم درست وسط پیشانی دو مدرسه دخترانه «شجره طیبه» و پسرانه «رهپویان شهدای خلیج فارس» شلیک شد و لیست حضور و غیاب امسال دبستان معروف میناب را به آتش کشید.
‼️ هشدار: خواندن این بخش ممکن است برای همه مناسب نباشد.
ساعاتی بعد، با برداشته شدن هر لایه از آوار، شکل وحشت در دقایق پایانی مدرسه آشکار میشد. امدادگران میگویند که اکثر اجساد را به صورت گروهی و کنار هم پیدا کردهاند. در راهروها، ردیفی از بدنهای کوچک احتمالاً به دنبال راه خروج کنار هم افتاده بودند.
در نمازخانه طبقات دخترانه و پسرانه که حالا روی هم فروریخته بود، گروههایی از بچهها را یافتند که به سمت آخرین پناهگاهشان هدایت شده بودند.
در آواربرداری آخر، وقتی به کف مدرسه که موشک زمین را شکافته بود رسیدند، تکههای بسیار ریزی از بدنها را چسبیده به قطعات فلزی موشک پیدا کردند که نشان میداد راکت درست به یک تجمع وحشتزده دیگر از کودکانی برخورد کرده و حلقه انسانی آنها را چشم در چشم خود ذوب کرده است.
همچنین اندامهای چسبیده بر دیوار حیاط گواهی میداد که شدت موج انفجار، پیکر برخی از دانشآموزان را به بیرون پرت کرده و به سطوح سنگی مقابل ساختمان اصلی کوبیده است.
اینها مشاهدات علیرضا دادخواهی، یکی از اعضای تیمهای امدادی، از سه دوره آواربرداری از مدرسه معروف میناب به خبرآنلاین است.
ساختمان شامل دو مدرسه دخترانه و پسرانه و یک پیشدبستانی با ورودیها و حیاط مجزا میشود. دختران در طبقات بالایی درس میخواندند و پسرها و کودکان پیشدبستانی در طبقات پایین ساختمان بودند که با دیوار از هم جدا میشدند.
هدف، بعد از حملات هوایی اسرائیل و آمریکا به پایتخت در روز شنبه نهم اسفند، سولههای اطراف این مدرسه بود که دقایقی پس از ساعت ۱۱ مورد هدف قرار گرفتند. کمتر از پنج دقیقه بعد، موشک بعدی به سمت خود مدرسه شلیک میشود و نام ۴۶ دانشآموز دختر و ۷۳ دانشآموز پسر، روز بعد در لیست شهدا قرار میگیرد.
همچنین ۲۶ معلم و ۴ نفر از والدین هم کشته شدهاند. یکی از والدین قبل از شلیک دوم ابتدا فرزند خود را از آن شلوغی و همهمه نجات میدهد و به سمت مدرسه میرود تا کودک دیگری را بیرون بیاورد، اما با حمله موشک شهید میشود. او را زیر آوار در حالی که دانشآموز دیگری در آغوش خود داشته پیدا کردهاند.
درست مثل معلم دیگری، ندا صلحیزاده، که فرزندان خودش نیلا و حامی را از مدرسه بیرون میکند و برمیگردد تا بقیه کودکان را بیرون بیاورد؛ اما حمله موشک او و فرزند کوچکش، حامی، که به دنبال مادر به مدرسه برگشته بود را به کام مرگ میکشاند.
آن روز، شنبه نهم اسفند، معلمها از حدود ساعت ۱۰ صبح میدانستند که این دیگر یک روز عادی نیست.
عقربههای ساعت به ۱۱ نرسیده بود که تلفن به دست، خروج اضطراری دانشآموزان را با تماس به خانوادهها آغاز کردند و از آنها خواستند دنبال فرزندانشان بیایند.
ساعت ۱۱:۰۵ با مادر آریا تماس گرفته شد، اما هفت دقیقه بعد موبایل خانم معلم از دسترس خارج شد و در غبار موج دوم حملات ناپدید شد؛ معلمی که با گذشت زمان هنوز هیچ اثری از پیکر یا DNA او پیدا نشده است.
اگرچه حمله اول به سولههای اطراف مدرسه آسیب زیادی به کسبه و ساختمانها نمیزند، اما صدای حمله دوم که درست به زنگ چهارم بچهها خورده بود تا روستاهای اطراف هم میرسد.
آقای بهادری، پدر آریا کوچولو، متولد سال ۱۳۶۸ است. او به سمت مدرسه شروع به دویدن میکند. بچههای بازمانده را از گوشه چشم میدید که زخمی و خاکگرفته از محل دور میشدند. با این امید میدوید که آریا را با گرد و خاک روی صورتش ببیند، بغل کند و با چند جراحت سطحی به بیمارستان ببرد.
جمعیت حول مدرسه آنقدر زیاد بود که نیروهای امدادی نمیتوانستند نزدیک شوند.
«هر کسی آن بین سعی میکرد بچهاش را پیدا کند… هر کسی دنبال گمشدهاش میگشت.»
مردم و امدادگران مشغول آواربرداری بودند که ساعت ۱۵:۳۰ موشکهای بعدی از راه رسیدند.
«موشک سوم به مقر تیپ عاصف و موشک چهارم و پنجم و ششم هم به بیمارستان و نقاط دیگر در همان محدوده برخورد کرد.»
آقای غریبزاده، مسئول داروخانه همانجا، جان خود را از دست میدهد و شهید میشود.
یادداشت روز پنجشنبه صفحه آخر اعتماد
دردسرهاي كاپيتان ميهن
بابك زماني
وقتي در سالهاي پايانی قرن نوزدهم كاپيتان آلفرد ميهن رييس دانشكده نيروي دريايي امريكا كتاب «اهميت نيروي دريايي در تاريخ» را منتشر كرد بلافاصله بهصورت يك ستاره بينالمللي درآمد. ملكه انگلستان ضيافت بزرگي به افتخار او برگزار كرد، به عنوان فرمانده نيروهاي امريكايي در اروپا انتخاب شد، رقباي اروپايي به يكسان شيفته او بودند. قيصر آلمان كتاب او را زير بالش خود نگه ميداشت و همه افسران ارشد نيروي دريايي بايد يك نسخه از اين كتاب را ميداشتند اما در امريكا تا سالها او مورد اقبال نبود. عدم مداخله در خارج از امريكا، عدم مداخله در قارههاي ديگر جزو اصول اساسي بنيانگذاران امريكا بود؛ تابويي ممنوع. «تامس ريد» رييسجمهوريخواه و اصولگراي مجلس نمايندگان در ابتدای قرن، حاضر نبود حتي يك كلمه درباره مداخله خارجي كشور امريكا چيزي بشنود. این از زاویه آرمان های آمریکا یک کفر مطلق بود. راستي در قرني كه گذشت چه اتفاقي افتاد كه مداخله خارجي از يك تابوي ممنوعه به يكي از وجوه اصلي ايالات متحد تبديل شد. سادهانديشي است اگر اين مداخله را نتيجه كتاب كاپيتان ميهن بخوانيم اما اين كتاب بيترديد بازتاب اشتياق آتشين جهان سرمايهداري به مداخله و تقسيم جهان بود كه تاريخچه آن در اين كتاب تا عهد باستان ادامه پيدا ميكرد و آن را بديهي ميدانست. كتاب ميهن زبان گوياي آتشي بود كه كمتر از بيست سال از قرن بيستم جهان را به كام جنگ جهاني فرو برد و آشكار بود كه زادگاه كاپيتان ميهن هم از اين وسوسه بركنار نماند و هر جا صحبتي از مداخله خارجي ميشد چه در هاييتي و كوبا و چه در فيليپين، دفاع تئوريك كاپيتان ميهن را هم همواره در پشت سرخود داشت. كاپيتان ميهن پدر معنوي تفنگداران امريكا بوده است. مداخلات آغازين امريكا در جنگهاي جهاني آزاديخواهانه و رهاييبخش بود. روزولت رييسجمهور امريكا بعد از پايان جنگ جهاني اول به عنوان قهرمان دوران جديد در سال ١٩١٩ قدم به كنفرانس صلح پاريس گذاشت و بر چيزي كه خود او هم تعريف روشني از آن نداشت تكيه كرد؛ «حق ملل در تعيين سرنوشت خود». معلوم نيست اگر كمكهاي امريكا نبود جهان ميتوانست از شر نازيسم خلاص شود يا نه؛ اما وقايع سالهاي بعد نشان داد توصيههاي كاپيتان ميهن اگر هم براي دولتهاي استعماري منجر به دو جنگ خونين تاريخي شد اما از اساس با اهداف و ساخت و كار ايالات متحد در تضاد قرار داشت، حق با تامس ريد مرحوم بود اين مداخلات نهتنها به نام دموكراسي به پروار شدن كارتلهاي بزرگ ميانجاميد بلكه به جاي آوردن پيام آزادي براي ملتهاي ديگر تنها آنها را طعمهاي در دست منافع اين شركتها قرار ميداد. نوع خاصي از امپرياليسم پديد آورد كه با ظاهر آزادي گستري ديگر حتي آن را استعمار (كه از عمران ميآيد) هم نميتوان خواند. ميلياردها دلار پولي كه در افغانستان خرج شد نتوانست حتي به اندازه مداخله انگلستان در هند به ساختارسازي در افغانستان كمك كند. اگرچه انگلستان هم مثل امريكا در افغانستان به ناگاه و به اصطلاح به شكل «آزادي در نيمهشب» توسط «لرد مونت باتن»، هند را رها كرد و با جاخالي دادن ناگهاني خود و احتمالا عامدانه و به قصد انتقام استقلال هند باعث تجزيه هند و ميليونها كشته شد، ولي حداقل يك ساختار اداري منسجم و شيوه كاري منظم از خود به جا گذاشت، اما ايالات متحده نشان داد با ميلياردها دلار پولي كه ميتوانست تقريبا تمام كارتنخوابهاي روزافزون خود امريكا را سامان دهد هيچ نشاني از مدرنيته به جا نگذاشت. ميلياردها دلار پولي كه به مصرف ساخت موسسات خودسامان به كار نرفت و ازاينرو به آتش تهيه جنگسالاران و سردستگان تبديل شد، نشاندهنده آن است كه آرمانهاي ايالات متحده با اشغالگري در تناقض است. نشاندهنده آن است که تناقضات اساسي اين سيستم، در عين فلاكت جهاني و گستردگي بيخانماني در خود امريكا تنها با دور ريختن ميلياردها دلار پول و سپس انباشت بیشتر سرمايه حل ميشود. در عصر دیژیتال هم امکان کانالیزه کردن این منابع عظیم به رفاه مردم آمریکا و دنیا وجود ندارد.آنچه در مورد هند «آزادي در نيمهشب» نام گرفت در مورد افغانستان بايد «اسارت در نيمهشب» نام بگيرد. اگر هند درهرحال راه دموكراسي و پيشرفت را بهرغم مشكلات فراوان پيمود اما افغانستان به سياهه تاريخ سپرده شد و به شكل اسيري در دست ماموتهاي چند هزارساله درآمد. که میدانیم وقتی مسلط شدند و بر عمیق ترین اعتقادات مردم سوار شدند (اعتقاداتی که مقابله با بسیاری از آنها جزو وظایف ذاتی یک دولت مدرن است) دیگر رهایی آسان نخواهد بود. بار قبل هم تنها بمب افکن های آمریکایی قادر به مقابله با آن شدند نه مردم خسته افغانستان.
ادامه يادداشت دياسپورا
در این میان، هرچند Carl Jung مستقیماً دربارهٔ دیاسپورا چیزی ننوشته است، اما نظریهٔ او دربارهٔ ناخودآگاه جمعی به طور گسترده در مطالعات دیاسپورا مورد استناد قرار گرفته است.
در چارچوب یونگی، دیاسپورا را میتوان به صورت جدایی جغرافیایی از فرهنگ مبدأ در عین تداوم الگوهای فرهنگی در ناخودآگاه جمعی درک کرد. در این وضعیت، اسطورههایی همچون «خانه» و «بازگشت» فعال میشوند و بحران هویت در کنار امکان تفرد (individuation) پدید میآید. همچنین آرکتایپهایی مانند «سفر» و «تبعید» در ناخودآگاه جمعی فعال میگردند.
از دیدگاه یونگ، رشد روانی انسان از طریق فرايند تفرد individuation تحقق مییابد. در شرایط دیاسپورا، فرد میان دو نظام فرهنگی قرار میگیرد؛ وضعیتی که میتواند هم منبع بحران هویت باشد و هم امکان شکلگیری هویتی پیچیدهتر و چندلایه را فراهم آورد.
با این حال، آنچه در سالهای اخیر از رفتار دیاسپورای ایرانی مشاهده میشود و گاه موجب شگفتی میگردد، پدیدهای منحصر به ایران نیست. در تاریخ معاصر نمونههای متعددی از رفتارهای مشابه در میان دیاسپوراهای دیگر کشورها دیده شده است. علیرغم تفاوتهای فراوان، این جوامع اغلب الگوهای رفتاری مشابهی نشان میدهند که از همان اصول کلی مورد اشاره سرچشمه میگیرد.
رفتار دیاسپورای ایرانی از جهاتی شباهتهایی با دیاسپورای روسیه و کوبا پس از انقلابهای این کشورها دارد. با این حال، این جامعه اغلب وضعیت خود را کاملاً استثنایی تلقی میکند و کمتر به تجربههای تاریخی دیاسپوراهای دیگر برای تحلیل وضعیت خود رجوع میکند.
در عین حال، واکنش بخشی از دیاسپورای ایرانی به تهاجم نظامی و بمباران شهرهای کشور ـ چه مناطق نظامی و چه غیرنظامی ـ میتواند موضوعی تازه در مطالعهٔ رفتار دیاسپوراها برای پژوهشگران علوم اجتماعی به شمار آید.
بدون ورود به داوری اخلاقی، میتوان گفت که این رفتار از برخی جهات کمسابقه بوده است. میزان تأثیری که نگاه آرمانی دیاسپورا بر بخشی از افکار عمومی داخل کشور گذاشت، اگر نه بیسابقه، دستکم کمسابقه بوده است.
در شرایطی که نارضایتی گسترده از ساختار سیاسی و نبود آلترناتیوهای مدنی در داخل کشور وجود داشت، «وطن خیالی» دیاسپورا توانست در داخل کشور نیز مخاطبانی پیدا کند. به این ترتیب، imaginary homeland دیاسپورا در فضای داخلی نیز تا حدی بازتولید شد.
اگر از استعارهٔ یونگی استفاده کنیم، میتوان گفت نوعی «سایهٔ جمعی» دیاسپورا با نمادهایی که یادآور همین وطن خیالی بودند، بر فضای ذهنی داخل کشور گسترده شد. در این فضا، تغییراتی که تنها از فاصلهٔ جغرافیایی دور آسان و ممكن به نظر میرسید، در داخل کشور نیز ممکن و حتی مطلوب تصور شد.
در چنین چارچوبی، این تصور شکل گرفت که جنگ یا فشار خارجی میتواند به تغییر سیاسی بینجامد. گسترش فزاينده این گفتمان، دستکم در سطح نمادین، به داخل كشور نمیتوانست بر روند رويداد ها و مداخله خارجي اي كه مستقيما به اسيب مردم داخل منجر ميشد بي تاثير باشد ا
دياسبوراي ايران در نوعي خلا سياسي موفق شد ايده " وطن خيالي "خود را با نماد هاي روشني از گذشته ، بدون كمترين ارتباط با واقعيت موجود در داخل كشور ، جايي كه علي القاعده آثار حمله نظامي بيواسطه بر بوست و گوشت آشكارند بفروشد
با این حال، واقعیت روابط بینالملل نشان میدهد که دولتها عمدتاً بر اساس منافع خود عمل میکنند، نه آرمانهای دیاسپوراها.
در مقایسه، دیاسپورای کوبا هرگز تا این حد موفق نبود. حتی در آن مورد نیز ایالات متحده در نهایت منافع راهبردی خود را بر خواستههای دیاسپورا ترجیح داد.
در اتحاد جماهیر شوروی نیز اصلاحات عمدتاً از درون ساختار حاکم آغاز شد و دیاسپورای روسیه تنها سالها بعد توانست در روسیهٔ پساکمونیستی نقش مهمتری ایفا کند.
از این منظر، رفتار بخشی از دیاسپورای ایرانی ـ که میتوان آن را نوعی diaspora Cassandra syndrome نامید، یعنی حالتی که در آن گروهی خود را تنها ناظران آگاه آینده میپندارند و دیگران را ناتوان از درک آن میدانند ـ پدیدهای است که میتواند موضوعی مهم برای پژوهش جامعهشناسان دیاسپورا و حتی اسطورهشناسان باشد
/channel/bzyad
آن روز که بادِ جنگ از افق برخاست،
کاساندرا بر برجِ شهر ایستاد.
گفت:
«ای مردم،
جنگ را به شهر راه مدهید.
جنگ نيكي نمیآورد؛
جنگ، آتش میآورد.»
مردم خندیدند.
باز گفت:
«مهاجمی که از دور میآید
بخت نمیآورد؛
او سایه میآورد،
و سایهاش بر خانهها میافتد.»
باز خندیدند.
پس اسبی از چوب،
چون هدیهای باشکوه،
به میان شهر آوردند.
کاساندرا فریاد زد:
«این هدیه نیست،
شکمِ پنهانِ جنگ است!»
اما مردم گفتند:
«خاموش باش.
تو همیشه از بلا سخن میگویی.»
شب فرود آمد.
شهر به خوابِ امید فرو رفت.
و از دلِ اسب،
آتش زاده شد.
بامدادان،
شهر خاکستر بود.
و باد،
در کوچههای سوخته میگفت:
«حقیقت گفته شده بود.»
/channel/bzyad
ترس و تروما
از ديدگاه نوروساينس
تجربهی زیستهی ترس
حال خوشی نداشتیم. هر لحظه انتظار یک صدای مهیب از آسمان، از زمین، از پنجره را میکشیدیم. گاه حتی میشنیدیم و احساس میکردیم صدایی را که وجود نداشت و هیاهویی را که هر لحظه در دل میتپید و میلرزاند.
در همین حال بودیم که ناگهان پنجره را باز کردیم به نوعی خشونت بیسابقه، وحشتناک و تکاندهنده. جوانان، زنان، کودکان و سالمندان بسیار، در یک شب به ضرب گلوله کشته شدند؛ گلولههایی ریز و فراوان که پاشیده میشد و گلولههایی سنگین و سوزان که میشکافت و میکشت. خون بر همهچیز پاشید و ترس بر همهجا مستولیتر شد.
ترس و اضطراب بر مغزهایی که در آرامش بودند مستولی نشد؛ بر مغزهایی ظاهر شد که از پیش نگران بمباران بودند، پیش از آن بمباران شده بودند، پیشتر تحت فشارهای زیادی برای دفاع از شیوهی زندگیشان قرار داشتند، پیش از آن…
ما دچار تروما نشدیم؛ ما سالهاست تروما را زندگی میکنیم!
این ترس و این تروما چه با ما میکند و با آن چه باید کرد، موضوع این یادداشت است.
تروما از نگاه عصب شناسي
اگر یک سلول عصبی را بهطور مکرر و با یک فرکانس ثابت تحریک کنید، بعد از مدتی میزان پاسخ الکتریکی به همان تحریک ثابت با پاسخ اولیه متفاوت خواهد بود. اگر این تحریکات مداوم را به مدت طولانیتری ادامه دهید، نهتنها پاسخ متفاوت خواهد بود، بلکه ساختار درون سلول عصبی هم برای همیشه تغییر خواهد کرد. به این «تجمع زمانی» (temporal summation) میگویند.
اگر یک دسته سلول عصبی را بهطور همزمان مورد تحریک قرار دهید، پاسخ هر سلول عصبی به همان تحریک ثابت متفاوت خواهد بود. به این میگویند spatial summation یا «تجمع مکانی».
دستجات سلولی تحت تأثیر این تحریکات، از آن پس بهگونهی دیگری رفتار خواهند کرد. این یکی از مکانیزمهای پایهی یادگیری است.
این هر دو خاصیت تجمعی میتوانند از دستجات عصبی فراتر رفته، از یک سو جامعه و از سوی دیگر تاریخ را شامل شوند. مدت طولانی تحت تأثیر ترس و استرس قرار داشتن، انسان و جامعهی دیگری میآفریند که به هیچ عنوان انسان و جامعهی پیش از آن نخواهد شد.
تروماهای متعدد هرچند ساله، به شکل عودکننده و پیشرونده (relapsing progressive) بدون هیچ بهبودی (remitting)، نمونهی بارز یک تجمیع زمانی تاریخی (temporal summation) است.
انعکاس یک شعار، یک حرف، یک ترس به شکل همزمان در میان بسیاری از مردم، خود نمونهای از یک spatial summation یا تجمیع مکانی است.
اثرات اجتماعی و تاریخی هیچگاه قابل حذف نیستند؛ بنابراین، تروما و ترس از همان ابتدا اجتماعی و سیاسی است.
بيولوژي ترس و بقا
مغز در طول تکامل و بهتدریج، با گسترش لایههای جدید پیرامون هستهی باستانی (لیمبیک) که در بدویترین موجودات هم وجود دارد، تنیده شده است.
خشم، ترس و اضطراب از بدویترین فعالیتهای مغزی هستند که هنوز توسط این هستهی باستانی، در ارتباط با تمام مغز، تولید و کنترل میشوند.و از اين طريق بر تمام فعاليت هاي ارگانيسم تاثير ميگذارند . احساس اضطراب تنها ادراك فعل وانفعالات سيستم وژتاتيو و خودكار توسط كورتكس مغز نيست (James &longe theory ) خود يكي از كنش هاي مستقلي است كه ترس و اضطراب را شكل ميدهند(canon-bard theory ). ترس و اضطراب مهمترین كنشي است که "اصلح "به دلیل داشتن آنها "باقی" مانده است.
به هنگام خطر، ترس و اضطراب تمام مکانیزمهای مغز را در جهت فرار و بقا آرایش میدهند: کورتکس مغز احساس ترس و مرگ نزدیک میکند، ضربان قلب بالا میرود، خون از زیر پوست به مناطق حیاتی میرود، پوست سفید میشود، ادرار بند میآید، ریهها برای دویدن آماده میشوند و…
آنچه به نام حملهی اضطراب یا پانیک خوانده میشود، همین علائم جسمی اضطراب است که گاه بدون محرک مشخص، برای دقایقی بروز میکنند.
حملهی پانیک نتیجهی مدتهای طولانی تروماهای متعدد با مکانیزمهای تجمیع مکانی و زمانی و انعکاس آنها از طریق سیستم لیمبیک به تمام بخشهای مغز است . مغزی که پیشاپیش به دلايلي قابل توضيح ، دلايل خانوادگي ، سياسي و اجتماعي ، استعداد بیشتری نسبت به سایر افراد داشته، حالا به شکل شرطی، حتی با کمترین محرک هم دچار پانیک میشود، چه برسد به محرکی که خود ترومايی سنگینتر از تمام تروماهای پیشین باشد.
ترومای دائمی که در حال حاضر در حال زندگی کردن آن هستیم، مغز و روح جامعه را هرچه بیشتر و بیشتر در این وضعیت فرو میبرد. ترس و تروما یک آسیب روانی و نرمافزاری نیست که با برطرف شدن عامل کاملاً برطرف شود.
تغییرات و آسیبهایی جسمی است (به تعبیر جودیت هرمن) که در صورت تداوم، احساس امنیت و اعتماد به خود و دیگری را زایل میکند، هویت و خاطرات فرد را تکهتکه و بیاعتبار میگرداند و در صورت تداوم بیشتر، همهچیز تنها در جهت حفظ بقا فرو میریزد.
/channel/bzyad
يادداشت روز دوشنبه شرق
کلمات و حالات
یکی نوشته بود:
«من از احمد شاملو متنفرم ، اما این شعرش حرف ندارد…»
مدتهاست با خود فکر میکنم این پدیدهای را که این روزها هرچه بیشتر و بیشتر رواج مییابد، چه میتوان نامید:
Perplexity؟
Ambivalence؟
Alienation؟
Perplexity (سردرگمی)
Perplexity وضعیتی است که فرد با اطلاعات تازهای روبهرو میشود که چارچوب ذهنی قبلیاش را بههم میریزد و برای مدتی نمیتواند موضع روشنی بگیرد.
بیتردید، این وضعیت را میتوان پرپلکسیتی خواند:
کسی که سالها شاملو را خوانده، تحسین کرده، با «پریا» بزرگ شده، «آیدا در آینه» را دیده و عکس شاعر را بالای تختش آویزان کرده، حالا ناگهان، تحت تأثیر موجی که همهجا را فراگرفته، کلیتی نامتعین به نام «چپ» را عامل اصلی مشکلاتش میپندارد.
با اندکی تعجب درمییابد که شاملو هم تودهای بوده، برای بيژن جزني هم سروده، و تازه از هوشنگ ابتهاج هم خبر ندارد .
آگاهیاش شوکه میشود.
قضاوتش به حالت تعلیق درمیآید.
Ambivalence (دوگانگی عاطفی)
Ambivalence یعنی داشتن دو احساس همزمان اما متضاد نسبت به یک موضوع واحد:
عشق و نفرت
تحسین و انکار
«ازش بدم میآد، ولی شعرش عالیه.»
Alienation (ازخودبیگانگی هویتی–فرهنگی)
در این زمینه، ازخودبیگانگی به معنای جداافتادن فرد از سنتهای فکری و تاریخی خویش است؛
به این ترتیب که با معیارهای تازه و غالبشده، گذشتهی خود را ارزیابی میکند.
از میراث فرهنگیاش شرم میکند،
از خود فاصله میگیرد،
و میکوشد خود را سانسور کند.
بهجای فهم تاریخی شاملو، با معیار امروز او را قضاوت میکند.
میان نگاه گذشته و ارزشهای در حال گسترش گم میشود،
و با خود بیگانه میگردد.
هر سهی این واژهها تنها توصیف بخشهایی از واقعیتاند.
زبان، در بیان احساس واقعی انسان و اجتماعات، کم میآورد.
آنچه زندگی و تجربه میکنیم، همواره بیش از آن چیزی است که میگوییم.
از همین روست که من از هر سه واژه سود میبرم.
این وضعیتی فراگیر در جامعهی ايران است ؛
جامعهای که همزمان با گذشتهی خود درگیر است، معیارهای تازه را میآزماید، و در نوعی لَختی و بیوزنی فرهنگی به سر میبرد؛
تا آنجا که حتی در یک احساس انتزاعی، مثل لذت از یک شعر، نیز دچار تردید میشود.
تنها جامعهای در هراس—جامعهای که سالیان طولانی در اضطراب مداوم و پیشرونده زیسته و در نهایت، بهواسطهی خشونتی عریان، در شوکی عمیق فرو رفته—میتواند به چنین سطحی از دوگانگی، سردرگمی و ازخودبیگانگی برسد.
چگونه میتوان از این وضعیت عبور کرد،
بیآنکه آن را محکوم کنیم، تقدیس کنیم یا انکار کنیم؟
بیتردید، راه دستیافتن به بلوغ فرهنگی و سیاسی، از چنین گذرگاههای دشواری عبور میکند.
گذشته را نه میتوان انکار کرد،
نه میتوان تقدیس کرد،
نه میتوان صرفاً مایهی افتخار دانست.
گذشته، گذشته است؛
و تنها با بازگشت به حالوهوای تاریخی آن میتوان دربارهاش داوری کرد—اگر داوری اساساً محلی از اعراب داشته باشد.
نمیتوان به خوانشی تازه از انقلاب کبیر فرانسه رسید،
و سپس از ويكتر هوگو نفرت نفرت پیدا کرد،
اما همچنان در فهم و داوری بينوايان درماند
/channel/bzyad