45
گرفتار سکوت: من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است! https://instagram.com/caughtSilent Photo by: @meykar
عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار
تا عنان آمد به دستم اختیار از دست رفت
عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران
تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟
صائب تبریزی
لَا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِيمًا
إِلَّا قِيلًا سَلَامًا سَلَامًا
در آنجا نه حرف بیفایدهای میشنوند و نه تهمت و غیبتی.
هرچه به گوش میرسد، آرامشدهنده است و تسلّیبخش.
آیات ۲۵و۲۶
سوره واقعه
ترجمه خواندنی قرآن کریم
علی ملکی
نیست شیطان ناامید از آستان رحمتش
چون توانم من به نومیدی ازین در بازگشت؟
آن که صائب منع ما می کرد از ان خورشید رو
دید چون آن چهره را با دیده تر بازگشت
صائب تبریزی
زندگی قصّۀ غمانگیزیست
نوبهاران نه کهنه پاییزیست
ریشهسوزِ درختِ دیرینسال
برگریزِ نهالِ نوخیزیست
مظاهر مصفا
قامتت خم گشت و پشتت بار طاعت برنداشت
چهره بی شرمیت رنگ خجالت برنداشت
هر که در فصل بهاران دانه اشکی نریخت
وقت خرمن خوشه ای جز آه حسرت برنداشت
صائب تبریزی
ای غربتیِ خاک و ندیده رهِ افلاک!
جز پرسه در این گوشهٔ ویرانه چه کردی؟
ای چشمِ تو جیحون و دلت چشمهٔ پُر خون!
ای بغض! بگو بر سرِ آن شانه چه کردی؟
جویا معروفی
خوشم به گوشهنشینی، جهان به هیچم نیست!
به حالِ خویش خوشم، بزمِ خان به هیچم نیست!
چنان به کنج تغافل خزیدهام که مپرس!
چه بگذرد، چه بماند، "زمان" به هیچم نیست!
چه غم که بر دل دشمن نشست یا ننشست؟!
پرید تیرم و اکنون نشان به هیچم نیست!
اگرچه داغِ ستمدیدگان به جانم هست،
ولی شکوه ستمپیشگان به هیچم نیست!
برو به گوشِ نصیحتکنانِ من برسان
که خواب رفتهام و کاروان به هیچم نیست!
مرتضی لطفی
سینِ هفتم
سیبِ سُرخیست،
حسرتا
که مرا
نصیب
ازاین سُفرهی سُنّت
سروری نیست.
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستانها که گذشت
نامی نیست.
احمد شاملو
اگرچه شاخه شکست و درخت دلخون شد
ولی ز حبسِ زمستان، بهار بیرون شد
چه باغها که به دستِ خزان به غارت رفت
چه غم، هر آنچه که کم شد دوباره افزون شد
جویا معروفی
مردم از پستترين حالات زمامداران در نزد صالحان اين است كه
گمان برند آنها دوستدار ستايشاند،
و كشوردارى آنان بر كبر و خودپسندى استوار باشد
و خوش ندارم، در خاطر شما بگذرد كه من ستايش را دوست دارم،
و خواهان شنيدن آن مىباشم.
سپاس خدا را كه چنين نبودم.
اما من از شما مىخواهم كه مرا با سخنان زيباى خود مستاييد،
تا از عهده وظايفى كه نسبت به خدا و شما دارم برآيم،
و حقوقى كه مانده است بپردازم،
و واجباتى كه بر عهده من است و بايد انجام گيرد اداء كنم،
پس با من چنانكه با پادشاهان سركش سخن مىگويند، حرف نزنيد،
و چنانكه از آدمهاى خشمگين كناره مىگيرند دورى نجوييد،
و با ظاهرسازى با من رفتار نكنيد،
و گمان مبريد اگر حقّى به من پيشنهاد دهيد بر من گران آيد،
يا در پى بزرگ نشان دادن خويشم،
زيرا كسى كه شنيدن حق،
يا عرضه شدن عدالت بر او مشكل باشد،
عمل كردن به آن، براى او دشوارتر خواهد بود.
پس، از گفتن حق، يا مشورت در عدالت خوددارى نكنيد،
زيرا خود را برتر از آن كه اشتباه كنم و از آن ايمن باشم نمىدانم،
مگر آن كه خداوند مرا حفظ فرمايد.
نهجالبلاغه
دوستی با دشمنانِ دوست را از دوست، آه
دشمنی با دوستان را از هم از آن آموختم
جیرهخوار سفرهی ما و مجیزِ غیرگو
بیوفایی را از این سوداگران آموختم
اصل بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است
بیش از هر چیز این را در جهان آموختم
سیامک کیهانی
صدای تو آبیست
صدای تو افشانهی نرم ابریشمی ارغوان از گلوی قناریست
صدای تو تُرد و جوان است
صدای تو آمیزهی بوی گل در نسیم بهاریست
که بر گوش و بر گونهام میوزد زان سوی دوردستان البرز
صدای تو پژواک آن آرزوهای پاک است:
بلندآرزوها که همدم به آوازها خوانده بودیم در کوهپیمایی جمعههامان،
هماوازهایی که در گوش هر سنگ و هر صخره زان سالها یادگاریست؛
از آنان که رفتند و ماندند در قصهی باد و آواز باران.
و در ذهن نسل شقایق که هر نوبهاران چراغانی چشمهساران جاریست
صدای تو پیغام نور و نوازش،
صدای تو آهنگ آرامش و غمگساری ست.
من این جا دلم تنگ و آفاق هم تنگ و تارند
صدای تو اما زلال است و جاریست بر بستر روشنایی
صدای تو ای دوست آیا تواند به من گفت
چه رفتهست و باری چهها میرود در فراخای آن با مَنَش هرچه پیوند
همان یادگارانمان از نیاکان؛
و هر یادمانی در آن خانهمان خوب و دلبند.
برایم از آن خانه هر چیز گویی، اگر چندهم گفته باشند، خواهم شنیدن دگر بار!
برایم بگو جشن نوروز امسال، باری چگونه گذشتهست؟
بگو تا بدانم درختان پس از این همه سال: هر چار فصلش زمستان،
بر اندام مجروحشان، نوبهاران امسال، سبزینه تنپوش دارند؟
بگو تا بدانم درختان گیلاس و سیب و گلابی،
به هر شاخه انگشتها از نگین جوانه پر از جوش دارند؟
نمیپرسم از یاسها، اطلسیها،
که در خانهی ناگهان مانده متروک،
به ناچار لب تشنه ماندند و در خاک خفتند.
بگو سرو بسیار بالابلندی که در خانه مان بود،
و آن ارغوانی که خود کاشتم، سبز و سرزنده هستند؟
مرا میشناسند اگر بازبینند؟
بگو از فرازای بالابلند چکادش دماوند،
مهین دیدهبان نگهبان ایران،
چه میخواند از نقشهای افق در سحرگاه یا شامگاهان؟
بگو بوسهی گرم خورشید در بامداد بهاران،
فراروی پیشانی برفپوش دماوند، اکنون چه رنگ است؟
همان رنگ باور؟ همان رنگ نارنجی شوق؟
و آمیزهای از غرور و جلال است؟
صدای تو نجوای گلبرگ و باران نرم بهاریست
و میبینی ای دوست، ای دور و نزدیک، در دوردستان!
که گلهای این یادها را صدای تو رویانده در دشتهای مه آلود ذهنم و از بس فراوان در اندازهی هیچ نامه نگنجد...
نعمت آزرم
گرچه بستت ره آشیانه
باورت کرد خواهد، زمانه
نان به خون دل آغشته خوردی
نامه اما به دشمن نبردی
راههای خطا بیشماران
رفتی، اما نه بر دوش یاران
آتشی ساختی از محبت
خود بسوزاندی، اما به غیرت
رنجها بردی از خویش و ناخویش
گاهگاهی هم از کیش و ناکیش
باز اما به پندار و کردار
پاسبان در خانه یار
شب نشستی، نه بیهوده اما،
در تکاپوی تنظیم فردا
دست و دل تنگ، اما نظر باز
دشمن مرثیه، اهل آواز
رفتی آرام و آرام کردی
در ره عاشقی پایمردی
هرچه بدتر گذشتت زمانه
سخت جانتر شدی زین میانه
اشکدانت پس پرده پنهان
شمعدانت سر کوی جانان
تاج خوارت تو را خوشتر آمد
زان کلاهی که مزدوری آرد
گرچه امروز قدرت ندانند
روزگاری به نامت بخوانند:
خوب یا بد، گنهکار یا پاک
هرکه بودی سرت سوی افلاک
جواد طالعی
اولین روز سال نو
خورشید طلوع کرد
بسان آخرین روز سال.
عباس کیارستمی
میرسد هر دم آوای پاییز
از در و دشت و صحرا به گوشم
میزند چنگ در تار و پودم
میرباید ز من عقل و هوشم
گر شنیدی ز من بوی پاییز
بشنو آوای پاییز را هم
بشنو ای حسرت دیده و دل
این نوای غمانگیز را هم
مظاهر مصفّا
جانی که دادهای همه قربان جان دوست
بی دوست حیفِ عمر که بیهوده زیستن
مهدی صفییاری
گرم بگذر همچو مردان در زمان زندگی
چون ازین هنگامه آخر سرد میباید گذشت
درد بیدردی به جز مردن ندارد چارهای
از علاج مردم بیدرد میباید گذشت
صائب تبریزی
دست از آب زندگی نتوان به خاک تیره شست
وای بر آن کس که بهر نان ز آب رو گذشت
صائب تبریزی
هر قدر پایم به سنگ آمد درین ظلمت سرا
هیچ دلسوزی چراغی پیش پای من نداشت
عمر خود بیجا تلف کردم به دست و پا زدن
ساحلی این بحر خونین جز فرو رفتن نداشت
نیست جز بیگانگی از آشنایان روزیم
گر چه پاس آشنایی هیچ کس چون من نداشت
صائب تبریزی
مپرس از این که چه خواهد شد و چه باید کرد
جواب، چشمِ پر از اشک و دستِ بستهٔ ماست
دَوان شدیم و نشد، پُر توان شدیم و نشد
که یأس و باخت سرشته به بذر و هستهٔ ماست
جویا معروفی
هزار سرو تو را دیدهاند و خم گشتند
ولی چه سود، که در سمتِ تو جهان بستهست
ز بختِ پیرِ تو در حیرتم، که با یادت
به هر کران که دعا کردهام، کران بستهست
در این شب، این شبِ تردید، این شبِ جاوید
مکوب دربِ سحر را، که بیگمان بستهست
جویا معروفی
غنیمت دار رمضان را چو عیدت روی ننمودهست
و عیدت گر کنارستی ز غم جان برکناره ستی
اگر امر تصوموا را نگهداری به امر رب
به هر یا رب که میگویی تو لبیکت دوباره ستی
مولوی
چه سخت شکستهام اینک چه بیکس و تنها
نه انتظار نگاهی نه شوق دیداريست
به پیچ و تاب مسیری که سخت تاریک است
چه اضطراب عجیبی به عمق بیداريست
سکوت تا به کی آخر دلم ندارد تاب
هزار جملۀ ناگفته در دلم جاریست
فاطمه مشاعی
گریه کن از تهِ دل، روحِ فروریختهام!
از تظاهر به قوی بودنِ خود بیزارم
من به تاریکترین فاجعهی نسلکشی
من به سنگینیِ آوار تعلّق دارم
صنم نافع
تحمل کن عذاب راه را، پا پس نکش هرگز
که بعد از پیچ و خمها بی گمان مقصد تماشاییست
نمیدانستم آن روزی که پرواز آرزو کردم
جهان ماورای حصر تا این حد تماشاییست
فاطمه مشاعی
اللهم وَ انْشُرْ عَلَیْنَا رَحْمَتَک بِالسَّحَابِ الْمُنْبَعِقِ وَ الرَّبِیعِ الْمُغْدِقِ وَ النَّبَاتِ الْمُونِقِ سَحّاً وَابِلًا تُحْیِی بِهِ مَا قَدْ مَاتَ وَ تَرُدُّ بِهِ مَا قَدْ فَاتَ.
پروردگارا
و رحمتت را بر ما شامل گردانی به ابر پر باران و بهار پر ابر و گیاه پربرکت شگفت آور، باران فراوان درشت دانه که به آن آنچه مرده است زنده نمائی، و آنچه که از بین رفته بازگردانی.
نهجالبلاغه
هر که خواهد گو برآرد گرد از بنیاد ما
این درخت خشک را دلبستگی با ریشه نیست
صائب تبریزی
شمارش معکوس روز مرگ من آغاز شد درست لحظه تولدم.
عباس کیارستمی
روزهایم ناتمام میماند
هفتهها، ماهها
در انتهای پاییزم و بهار را دوره میکنم.
عباس کیارستمی
چشمها را تا قیامت خیره بر در میکنم
با خیالت گوشۀ ویرانهام سر میکنم
آبروی عاشقان را برد حال و روز شمع
درد بسیار است اما گریه کمتر میکنم
مهدی صفییاری