46
گرفتار سکوت: من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است! https://instagram.com/caughtSilent Photo by: @meykar
چنین گفت پیران که مُردن به نام
بِه از زنده دشمن بر او شادکام
جنگ بزنگاه نام و ننگ است.
مرگ و زندگی!
چگونگی ماندن یا رفتن است،
که به هستی،
به زمانِ ویژهٔ هر کسی،
معنا میدهد،
نه تداوم زمان به هر بهائی.
برای همین مردانی خواستهای دل و خوشی زیستن را وامینهند تا نام خود را برآورند.
اما در ساحتی فراتر از کامجویی، از شادنوشی و شادخواری و لذت سرشار زنده بودن، آنجا که مردی جویای معنای هستی خود است یا اراده میکند که به آن معنا بدهد، آنگاه کام او در زیستن و مردن به نام است؛ در آزادگی!
چون که بودن و نبودن ما در زمان است بی خواستِ ما
اما چگونگی بودنِ ما، با سرفرازی یا سرافکندگی، به خواست خودِ ماست، زمان را به آن راه نیست.
در اینجاست که اراده خود را بر زمان فروانروا میکنیم، از بندگی او آزاد میشویم.
بدینسان چگونه مردن به زندگی معنا میدهد یا آن را از هر معنایی تهی میکند.
در جنگ، آنجا که مرگ رویارو ایستاده کمندش را تاب میدهد تا به گردن ما بیندازد،
آنگاه در دوراههٔ نام و ننگ، ناگزیر یکی را باید برگزید.
شاهرخ مسکوب
روزها در راه
صفحه ۵۴۱
اکنون که تجربه پیدا کردهام
میدانم کسی که کار بکند، کسی که زحمت بکشد، نیازی به دروغ و ریاکاری و تظاهر به دینداری و پشت هم اندازی ندارد.
حالا میفهمم، باور دارم و میبینم!
کسی که در خانه یا کارگاه کار میکند و زحمت میکشد،
وقتی برای دروغ گفتن ندارد؛
دروغ را کسی میگوید که میخواهد به جای کار نکرده، حرف و شعار تحویل بدهد و از زحمت و دسترنج دیگران استفاده کند؛ کسی که زحمت بکشد و عرق بریزد وقتی برای زبان بازی و شلتاق کردن ندارد، همین که از کار فراغت یافت بر اثر شدت خستگی از پا میافتد.
به گمان من بهترین محک داشتن یا نداشتن صداقت، کار است و کار...
صفحه ۲۰۷ از کتاب در جستجوی صبح عبدالرحیم جعفری
آن که از بال هما افسر دولت میخواست
کاش از سایه دیوار قناعت میخواست
که به این عمر کم از عهده برون میآمد؟
گر خدا شکر به اندازه نعمت می خواست
صائب تبریزی
برده است از دل من وحشت تنهایی را
با خیال تو سؤالی و جوابی که مراست
هر که افتاد، ز افتادگی ایمن گردد
چه کند سیل به دیوار خرابی که مراست؟
صائب تبریزی
به خموشی نشود راز محبت مستور
چه زنی مهر بر آن نامه که مضمون پیداست؟
صائب تبریزی
هزار بادیه راه است تا تغزل تو
هر آنچه بی تو سرودیم دلبرانه نبود
سیامک کیهانی
سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ
به غنچه میزد و میگفت در سخنرانی
جفا نه شیوهٔ دینپروری بود حاشا
همه کرامت و لطف است شرع یزدانی
تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر
برآمدی و سر آمد شبان ظلمانی
حافظ
چه پروای دل صد پاره دارد تیغ سیرابش؟
که هر برگی زبان شکر باشد نوبهاران را
به ابر امید دارد دانه تا زیر زمین باشد
نظر بر عالم بالاست دایم خاکساران را
به خط امیدها دارد دل بی طاقت عاشق
که وقت شام، صبح عید باشد روزه داران را
صائب تبریزی
اللّٰهُمَّ إِنَّهُ لَايُجِيرُنِى مِنْكَ أَحَدٌ،
وَلَا أَجِدُ مِنْ دُونِكَ مُلْتَحَداً،
فَلا تَجْعَلْ نَفْسِى فِى شَىْءٍ مِنْ عَذابِكَ،
وَلَا تَرُدَّنِى بِهَلَكَةٍ،
وَلَا تَرُدَّنِى بِعَذابٍ أَلِيمٍ
خدایا؛ بهیقین جز تو احدی مرا پناه نمیدهد
و بهجز تو پناهگاهی نمییابم،
پس هستیام را در دامن عذابت قرار نده
و به هلاکت و شکنجه دردناک بازمگردان.
فرض کنیم که اصلاً اسرائیلی وجود نداشت،
آیا وضع ما بهتر از این بود؟
تنها کاری که اسرائیل کرده، این بوده که واقعیت جامعه ما را برملا و ضعف ما را آشکار کرده است، نه کمتر و نه بیشتر.
چرا شکست خوردهایم؟
هر انسان و هر جامعهای اگر جای ما بود، تقریبا همین سرنوشت انتظار او را میکشید.
برای پیدا کردن علت شکستمان، لازم نیست اینجا و آنجا به دنبال عوامل جزیی بگردیم؛
باید واقعیت تکتک افراد این امت را بررسی کنیم و ببینیم افکار و اعمالشان چگونه است و اصلاً انگیزه آنان از کارهایشان چیست؟
صفحه ۱۹۶
کتاب انسانِ آسمان
جستارهایی دربارۀ امیرالمومنین علیهالسلام
امام موسی صدر
ترجمه احمد ناظم
درست است كه من به اندازه پيشينيان عمر نكردهام
امّا در كردار آنها نظر افكندم و در اخبارشان انديشيدم و در آثارشان سير كردم تا آنجا كه گويا يكى از آنان شدهام
بلكه با مطالعه تاريخ آنان، گويا از اوّل تا پايان عمرشان با آنان بودهام
پس قسمتهاى روشن و شيرين زندگى آنان را از دوران تيرگى شناختم و زندگانى سودمند آنان را با دوران زيانبارش شناسايى كردم
سپس از هر چيزى مهم و ارزشمند آن را و از هر حادثهاى، زيبا و شيرين آن را براى تو برگزيدم و ناشناختههاى آنان را دور كردم
با آنچه در گذشته ديده يا شنيدهاى، براى آنچه كه هنوز نيامده، استدلال كن، زيرا تحوّلات و امور زندگى همانند يكديگرند.
نهج البلاغه
شب قدر یعنی چه؟
آیا منظور معنایی است که قَدَریها میگویند؟
یعنی اینکه در این شب مجهول، بدون اطلاع ما تصمیمهایی گرفته میشود و اعمال و عمر و روزی ما و سعادت و بدبختی ما مقدر میشود و در نتیجه با آینده روبهرو میشویم و به سوی سرنوشتی میرویم که در تعیین آن هیچ دخالت و مشارکتی نداشتهایم؟
...
مفهوم استمرار شب قدر در میان امت اسلامی، آن است که این امت با مرور زمان و پیدایش نسلهای جدید، در هر شب قدری با احیای آن و استفاده از برکاتش، خود را در مقابل آینه قرار میدهد تا رفتار و کردارش را ارزیابی کند و راستی و کجی آن را ببیند.
صفحه ۲۱۵
کتاب انسانِ آسمان
جستارهایی دربارۀ امیرالمومنین علیهالسلام
امام موسی صدر
ترجمه احمد ناظم
سخن و زبان تو کلید شخصیت و وجود اوست.
اگر سخنان و نوشتههای خود را بیارزش شماریم و در آن دقت نکنیم،
خویشتن را بیارزش کردهایم.
زبان من، سخن من، شهادت و رفتار من، نوشتهها و امضا و عملکرد من جزیی از شخصیت و ثمره زندگی من است.
اگر آن را بیارزش بشمارم، پس معنای آن این است که برای خود ارزش و شخصیت قایل نیستم.
صفحه ۱۷۷
کتاب انسانِ آسمان
جستارهایی دربارۀ امیرالمومنین علیهالسلام
امام موسی صدر
ترجمه احمد ناظم
تعارفات و تملقها و سخنان چندگانه ما، دورویی و نفاق ما،
حقیقت را در جامعه ویران میکند و سبب میشود حق در جامعه ما برپا نشود و باطل از بین نرود.
چگونه ممکن است حق در چنین جامعهای رشد کند و باطل از میان رود، اگر ما در برابر سخن باطل سکوت کنیم؟
...
ولی ای کاش زمانی که میبینیم کسی کار زشتی انجام میدهد، فقط سکوت کنیم!
ما به سکوت اکتفا نمیکنیم،
بلکه به کسی که آن کار زشت را انجام میدهد، احترام هم میگذاریم، او را تشویق هم میکنیم تا اینکه آن شخص احساس میکند بعد از ظلم و حیلهگری و گناهی که مرتکب شده، مقام و منزلتش بالاتر رفته است.
صفحه ۱۷۸
کتاب انسانِ آسمان
جستارهایی دربارۀ امیرالمومنین علیهالسلام
امام موسی صدر
ترجمه احمد ناظم
چو غنچههای دگر بشکفند، ما برویم
کنون بیا که صف سبزه را بیارائیم
درین دو روزهٔ هستی همین فضیلت ماست
که جور میکند ایام و ما شکیبائیم
ز سرد و گرم تنور قضا نمیترسیم
برای سوختن و ساختن مهیائیم
پروین اعتصامی
یوتوپیای مور افسانۀ بهشت زمینی نیست،
بلکه بهانهای است برای خردهگیری از جامعۀ خویش.
آرمانشهر
صفحه ۲۱
نوشته تامس مور
ترجمه داریوش آشوری
نادر افشار نادری
انتشارات خوارزمی
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
سایه
دانه اشک بود توشه راهی که مراست
دل آسوده بود قافله گاهی که مراست
گر قناعت به پر کاه کنم، چشم حسود
پر برآرد به هوای پر کاهی که مراست
چه کنم صائب اگر سر به گریبان نکشم؟
غیر بال وپر خود نیست پناهی که مراست
تعمیرتان خرابی و تدبیرتان فساد
آزار اهل دانش و فضل است کارتان
بودی اگر حساب و کتابی به کار ملک
برکندمی به قوّت از بُن حصارتان
خرد و کلان ضعیفکشید و قویستای
سنجیدهام حساب صغار و کبارتان
عار آیدم که بازشمارم به نزد کس
ای ناکسان دون ستم بیشمارتان
شرم و شرف به جاه و مقامی فروختید
زودا که روزگار کند شرمسارتان
مظاهر مصفا
بر دلم نیست غباری ز سیه کاری بخت
قانعم با دل بیدار ز بیداری بخت
شکر این نعمت عظمی چه توانم کردن
که به دولت نرسیدم ز مددکاری بخت
نیست ممکن که ز یک دست صدا برخیزد
یار اگر یار نباشد چه کند یاری بخت؟
صائب تبریزی
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
خبرت هست که مرغان سحر میگویند
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار
تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او
همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟
تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار
سعدی
غم از دل میزداید چون صباح عید رخسارت
نماز عید واجب میکند بر خلق دیدارت
ز گلزار تو مرغ جان صائب چون هوا گیرد؟
که دامنگیر گردد بوی گل را خار دیوارت
قَالَ: أَوْصَى اَللَّهُ إِلَى بَعْضِ أَنْبِيَائِهِ:
قُلْ لِلَّذِينَ يَتَفَقَّهُونَ لِغَيْرِ اَلدِّينِ
وَ يَتَعَلَّمُونَ لِغَيْرِ اَلْعَمَلِ
وَ يَطْلُبُونَ اَلدُّنْيَا لِغَيْرِ اَلْآخِرَةِ
يَلْبَسُونَ لِلنَّاسِ مُسُوكَ اَلْكِبَاشِ وَ قُلُوبُهُمْ كَقُلُوبِ اَلذِّئَابِ،
أَلْسِنَتُهُمْ أَحْلَى مِنَ اَلْعَسَلِ
وَ أَعْمَالُهُمْ أَمَرُّ مِنَ اَلصَّبِرِ.
إِيَّايَ تُخَادِعُونَ وَ بِي تَسْتَهْزِءُونَ؟!
لَأُتِيحَنَّ لَكُمْ فِتْنَةً تَذَرُ اَلْحَلِيمَ حَيْراناً.
گرفتاریم در گرداب و میچرخیم با امواج
خدایا، ناخدا با رخنهی زورق چه خواهد کرد؟
ز ما پنهان شدی، حق داشتی، وقتش نبود انگار
متاعی خاص در بازارِ بیرونق چه خواهد کرد؟
ز پشتِ ابرهای تیرهی عالَم بیا بیرون
بگو خورشید با تاریکی مطلق چه خواهد کرد؟
محمدرضا طاهری
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى مَا عَرَّفَنَا مِنْ نَفْسِهِ
وَ أَلْهَمَنَا مِنْ شُکْرِهِ
وَ فَتَحَ لَنَا مِنْ أَبْوَابِ الْعِلْمِ بِرُبُوبِیَّتِهِ
حمد و سپاس خداوندی را که خود را به ما شناسانید
و شیوه سپاسگزاریاش را به ما الهام کرد
و ابواب علم ربوبیت خویش را به روی ما بگشاد
صحيفه سجادیه
ما کمال علی را در ایمانش میدانیم.
با ایمان به خدا و ازدیاد این ایمان، میتوانیم راه علی را برویم.
اما ما چه کردهایم؟
بعضیهایمان صادقانه پیروی نکردهایم.
عزت و شرافت و هدایت و نجاتی که باید برای شیعهٔ علی باشد، مهجور مانده است.
ای علی دوست،
ای کسی که برای خاطر علی بر سر میزنی، به سوگ مینشینی؛
ای کسی که برای علی جمع میشوی و چراغ روشن میکنی؛
ای کسی که برای علی اشک میریزی؛
ای کسی که با شنیدن منقبت علی دلت شاد میشود،
علی را اگر امروز دنیا بخواهد بشناسد، چطور میشناسد؟
یک راه از تاریخ میرود و کتابها را میبیند.
یک راه دیگر هم میگویند میرویم از پیروانش میشناسیم...
میخواهد پیروان علی، مامومین علی، دنبالهروهای علی، شیعیان علی را بشناسد، تا علی را بشناسد.
چه میبیند؟
آیا علم میبیند؟
آیا تقوا میبیند؟
آیا علاقه به یتیمی که در علی بود، میبیند؟
آیا خدمت به مردمی میبیند که در علی میدید؟
آیا شجاعت و صراحتی میبیند که در علی میدید؟
صفحه ۴۱
کتاب انسانِ آسمان
جستارهایی دربارۀ امیرالمومنین علیهالسلام
امام موسی صدر
ترجمه احمد ناظم
استثمار عاطفه، ظلم بر عقل است.
نه ظلم بر پیکر،
نه ظلم بر مال،
نه ظلم بر جاه،
نه ظلم بر آبرو.
استثمار عواطف خلق برای کسی مانند علی بسیار آسان بود،
چون همه گونه وسیلهای برای چنین کاری داشت و نکرد. سخنوری توانا بود،
دانشمندی بزرگ بود،
دلاوری بی نظیر بود،
یار رسول بود،
سوابق درخشانی داشت.
متفکر و اندیشمند بود
و شایستگیها و فضائل دیگر که بس بود یکی از آنها را دام قرار دهد و عواطف مردم را شکار کند،
تا مخالفی نیابد و در حکومتش کامیاب گردد؛
ولی نکرد.
توانست و نکرد.
دانست و نکرد.
از رسانههای گروهی بهرهبرداری نکرد.
استثمار عواطف خلق، بویژه عاطفه جوان،
خیانت به انسانیت است
و علی خادم انسانیت بود، نه خائن...
اگر علی استثمارگر عواطف بود میتوانست همه افکار عمومی را مسخر کند،
مخالفی برای خود در ملک، در حکومت پیدا نکند،
و صد در صد، در مقاصدش موفق بشود،
و کوچکترین توطئهای بر ضد او،
و جنبشی، بر ضد حکومتش رخ ندهد.
مطابق دلخواه مردم سخن گفتن
و به جای منطق به شعار اکتفا کردن
و از حقگوئی دم فرو بستن
و مردم را بوسیله سکوت در کارهای ناشایسته نگاه داشتن،
هر چند از همه کس ساخته است
ولی کار على نیست.
راه علی
سیدرضا صدر
علی میگوید نماز شخصی که به امور مردم و نیازهای ایشان و اصلاح آن و پناه دادن به ایتام اهمیت نمیدهد و برای عزت امت اسلام تلاش نمیکند، پذیرفته نیست.
صفحه ۱۷۲
کتاب انسانِ آسمان
جستارهایی دربارۀ امیرالمومنین علیهالسلام
امام موسی صدر
ترجمه احمد ناظم
ای دوست، تا که دسترسی داری
حاجت بر آر اهل تمنا را
پروین اعتصامی
جهان برای یکی چون من آسمان و زمین نیست
جهان برای من از جنسِ حرص و حسرت و کین نیست
جهان برای من از عشق گفتن است و سرودن
جهانِ کوچکِ من جز همین نبود و ... همین نیست
تو روزگارِ منی، روزگارِ من به تو بند است
که شادمانیِ من جز به شادیِ تو قرین نیست
جهان و هرچه در او هست، جز تو، مختصر آمد
که بیشتر ز تو چیزی در این جهانِ کَمین نیست
جهانِ من تویی ای عشق، ای تلألوِ مهتاب
جهان برای من از جنسِ آسمان و زمین نیست
جویا معروفی