chaameghazal | Unsorted

Telegram-канал chaameghazal - شعر و غزل چامه

14003

اشعار اختصاصی از مجموعه ادبی چامه شعر و غزل @chaame تلفیق تک بیت و تصویر @chaameadmin تماس با ما

Subscribe to a channel

شعر و غزل چامه

لب ما و قصهٔ زلف تو، چه توهمی، چه حکایتی
تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی، چه عنایتی

به نماز صبح و شبت سلام، و به نور در نَسَبت سلام
و به خال کنج لبت سلام، که نشسته با چه ملاحتی

به جمال، وارث کوثری، به خدا! محمدِ دیگری
به روایتی، خودِ حیدری، چه شباهتی، چه اصالتی

«بلغ العُلی به کمالِ» تو، «کشف الدُجی به جمال» تو
به تو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتی

شده پُر، دو چشم تو از ازل، یکی از شراب و یکی عسل
نظرت چه کرده در این غزل، که چنین گرفته حلاوتی

تو که آینه، تو که آیتی، تو که آبروی عبادتی
تو که با دل همه راحتی، تو قیام کن، که قیامتی

زد اگر کسی در خانه‌ات، دل ماست، کرده بهانه‌ات
همه.جا گرفته نشانه‌ات، به چه حسرتی، به چه حالتی

غزلم اگر تو بسازی‌ام، و نِی‌ام اگر بنوازی‌ام
به نسیمِ یاد تو راضی‌ام، نه گلایه‌ای، نه شکایتی

نه! مرا نبین، رصدم نکن و نظر به خوب و بدم نکن
ز درت، بیا و ردم نکن، تو که از تبار کرامتی

#قاسم_صرافان
@chaameghazal ⛱️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

رنج تن دور از تو ای تو راحت جان‌های ما
چشم بد دور از تو ای تو دیدهٔ بینای ما

صحّت تو صحّت جان و جهانست ای قمر
صحّت جسم تو بادا ای قمرسیمای ما

عافیت بادا تنت را ای تن تو جان‌صفت
کم مبادا سایهٔ لطف تو از بالای ما

گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابد
کان چراگاه دلست و سبزه و صحرای ما

رنج تو بر جان ما بادا مبادا بر تنت
تا بوَد آن رنج همچون عقلِ جان‌آرای ما

#مولوی
@chaameghazal ⛵️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

نیست حاجت که دل از دست کسی او برباید
که خود اندر پی او دل نتواند که نیاید

رو به هر سو کند آن فتنهٔ دیوانه و عاقل
دل هر عاقل و دیوانه به دنبال وی آید

قید کردن نکند رفع جنون از من شیدا
مگر آن بند که یارم زده بر دل بگشاید

باغبان با همه کوته‌نظری گو قد او بین
تا دگر قامت سروش به بلندی نستاید

آب در چشم فلک نیست وگر باشد از این پس
پیش رویت مه و خورشید به مردم ننماید

با لب شوق مکرّر دهن خویش ببوسم
هر زمانی که زبانم سخنی از تو سراید

سوختن با تو مرا بر سر آتش سزد اما
ساختن یک نفسم بی تو به فردوس نشاید

کی برآیم ز پریشانی و غم تا سر زلفت
گرد روز سیه از گونهٔ زردم نزداید

نیست بهبود صفایی به مداوای اطبّا
شربت این مرض از لعل شکربخش تو باید

#صفایی_جندقی
@chaameghazal 🪐

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

زان طرّه دل سوی ذقنت رفته رفته رفت
در چَه ز عنبرین رسنت رفته رفته رفت

پیشت چو شمع اشگ بتان قطره قطره ریخت
صد آبرو در انجمنت رفته رفته رفت

من بودم و دلی و هزاران شکستگی
آن هم به زلف پرشکنت رفته رفته رفت

گفتی که رفته رفته چو عمر آیمت به سر
عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت

رفتی به مصر حسن و نرفتی ازین غرور
آن جا که بوی پیرهنت رفته رفته رفت

جان را دگر به راه عدم ده نشان که دل
در فکر نقطهٔ دهنت رفته رفته رفت

ای محتشم فغان که نیامد به گوش یار
آوازه‌ای که از سخنت رفته رفته رفت

#محتشم_کاشانی
@chaameghazal ⛵️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

یاری کن ای نفس که درین گوشهٔ قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس

تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه نالهٔ جرس

خونابه گشت دیدهٔ کارون و زنده رود
ای پیک آشنا برس از ساحل ارس

صبر پیمبرانه‌ام آخر تمام شد
ای آیت امید به فریاد من برَس

از بیم محتسب مشِکن ساغر ای حریف
می‌خواره را دریغ بود خدمت عسس

جز مرگ دیگرم چه کس آید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس

ما را هوای چشمهٔ خورشید در سر است
سهل است سایه گر برود سر در این هوس

#هوشنگ_ابتهاج
@chaameghazal ⛵️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

سزد کز حسن در عالم کنی دعوی به یکتائی
که از آدم نیامد چون تو فرزندی به زیبائی

دهانت عارفان را شد دلیل نیستی اما
ز هستی دم زند گاهِ سخن تا خود چه فرمائی

روا باشد که عطّاران همه بندند دکّان را
به آرایش اگر تاب و گره از زلف بگشائی

پریشان حال جمعی منتظر بنشسته در راهت
بیا از پرده بیرون کن تماشای تماشائی

چو رفتی از برم رفت از سرم هوش از دلم طاقت
بیاید آنچه از من رفته باز ار در برم آئی

چه پروائی دگر از روز محشر دارد ای زاهد
کسی کو دیده باشد محنت شب‌های تنهائی

چو چنگ از بار غم افسوس نخل قامتم خم شد
نیامد چون به چنگم تاری از آن زلف خرمائی

بلند اقبال وصف از آن لب شیرین مگر گوید
که می‌بینم دکان را بسته هر جا هست حلوائی

#بلند_اقبال
@chaameghazal 🪐

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

زمین نخورده، نمی‌داند از چه می‌گویم
چگونه خوب شود جای زخمِ زانویم

غریبه زخم اگر زد که جای شِکوه نبود
چگونه دسته‌ی خود را بُرید چاقویم!

از این شمارِ ستاره در آسمان دلت
عجیب نیست نیاید به چشم، سوسویم

جواب حسرت زلف مرا چه خواهی داد؟
که جای دست تو برف است سهم گیسویم

به سخت جانی خود غرّه بودم اما حیف
غم فِراقِ تو یَل بود و بُرد از رويم

مپرس حال دلم را، نمانده امّيدی
خدا کند برسد قبل مرگ، دارویم

#فاطمه_اتحاد
@chaameghazal 🪐

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

آن پری‌چهره نگاری که منم خاک درش
میل دارم که شبی تنگ بگیرم ببرش

من نظر جز به جمالش نکنم جایی و، او
روی درهم کشد ار سوی من افتد نظرش

بی‌وفایی همه آموخته در مکتب و بس
گویی از علم وفا هیچ نباشد خبرش

در پسِ پرده، دل از دست، برد خلقی را
آه اگر پرده فتد از رخ همچون قمرش

به قدم بوسی‌اش از خاک برون آرم سر
بعد مردن، اگر افتد، به مزارم گذارش

عاشق سوخته دل، پا نکشد از در دوست
چون قلم، گر بشکافند دو صد بار سرش

هر شبی را سحری هست ولی در عجبم
چه شب است این شب هجران، که نباشد سحرش

مرغ هر دل که گشاید به هوایش پر و بال
بشکند عاقبت از سنگ جفا بال و پرش

نه عجب گر بچکد از سخنم شربت و قند
گر شبی بوسه زنم بر لب همچون شکرش

خبرش نیست که شب تا به سحر «ترکی» را
عوض اشک، رَود خون دل از چشم ترش

#ترکی_شیرازی
@chaameghazal 🪐

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

دلتنگ شده عاشق بی برگ و نوایت
ای گل! نشد این یک گُله جا خانه برایت!

عمری‌ست که دلدادهٔ بی چون و چرایم!
سوگند به زیبایی بی چون و چرایت!

دارد خبری ابر که طوفان شده امروز
شاید خبر از گیسوی در باد رهایت

چندی‌ست که از عشق سراغی نگرفتی
چندی‌ست دلم گم شده در مشغله‌هایت!

بعد از تو مرا ای همه‌ٔ دار و ندارم
جانی‌‌ست به جا مانده که آن هم به فدایت!

#علیرضا_نورعلی‌پور
@chaameghazal ⛱️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

از ساز شکسته، راز آهنگ بپرس
معنای محبّت از دل تنگ بپرس

آیندهٔ آیینهٔ بی‌منظره را
بر شیشه قدم گذار و از سنگ بپرس

#سید_حسن_حسینی
@chaameghazal ⛱️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

کارم شده با یاد تو شب را سحر کردن
با حسرت و دلشوره و اندوه سر کردن

دیگر سراغ از روز برگشتت نمی‌گیرم
دلسردم از هربار اما و اگر کردن

عطر تو ماشینِ زمانِ لحظه‌هایِ من
عادت کنم باید به تنهایی سفر کردن

بعد از تو آرامم اگر، قدری زمانگیر است
از لحظه‌ی نوشیدن‌‌ سَم تا اثر کردن

تو آفتاب داغی و من یخ فروشی پیر
از هم‌نشینی با تو سهمم شد ضرر کردن

شوق تو در من هست، امّید رسیدن نیست
سخت است از روی پلی ویران گذر کردن

پا پس کشیدم از مسیرت، چون من خسته
مانند سابق نیستم اهل خطر کردن

#محمد_شیخی
@chaameghazal 🪐

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

از حجاب عشق محروم از گل روی توییم
ورنه ما صد پیرهن محرم‌تر از بوی توییم 

گر به ظاهر چون نگاه از چشم، دور افتاده‌ایم
هرکجا باشیم در محراب ابروی توییم

گرچه در چون غنچه بر روی دو عالم بسته‌ایم
چشم بر راه نسیم آشناروی توییم

ما ز چشم پاک چون آیینه بر بزم حضور
بر سر دست تو و بر روی زانوی توییم

نیست ما را در وفاداری به مردم نسبتی
دیگران آبند و ما ریگ ته جوی توییم

سنگ را هرچند با گوهر نمی‌سنجد کسی
قدر ما این بس که گاهی در ترازوی توییم

کیست تا چون سایه ما را جز تو برگیرد ز خاک
بر زمین افتادهٔ بالای دلجوی توییم

سرکشانِ عشق را در کاسهٔ سر خاک کن
ورنه ما پیوسته زیر تیغ ابروی توییم

ما که چون شبنم ز گل بالین و بستر داشتیم
این زمان از غنچه‌خسبانِ سر کوی توییم

ما که صائب ره به حرف آشنایان بسته‌ایم
گوش بر آواز حرف آشنا روی توییم

#صائب_تبریزی
@chaameghazal ⛱️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

غم که می‌آید در و دیوار شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقّاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود

تا زمانی با توام، انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم، دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی چطور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار، شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود

#نجمه_زارع
@chaameghazal 🪐

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

عیبم مکن که دوست ندارم رقیب را
کز دست او به خواب نبینم حبیب را

گر من شکایتی کنم از غصهٔ رقیب
از باغبان رسد گله‌ای عندلیب را

ای من غریب شهر تو دانی نه لایق است
گر جانبی نگاه نداری غریب را

من جهد می‌کنم به وصالت ولی چه سود
دولت مساعدت نکند بی‌نصیب را

بیمار عشق و دردِ دل و صحّت و دوا
ممکن که در خیال نگنجد طبیب را

در مکتب معلّم عشق و مجال آن
باشد محال ابجد هوّز ادیب را

با دوست غم مدار ز دشمن نزاریا
با خویشتن مبر به مصلا صلیب را

#حکیم_نزاری
@chaameghazal 🌙

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

صبح شکفتگی ز شفق کم بهاتر است
خو کن به گریه، خنده ز گل بی‌وفاتر است

رسم رهش ز همت اهل جهان مخواه
طفل‌اند و دستشان به دهن آشناتر است

ما اجر از عبادت ناکرده می‌بریم
هر طاعتی که فوت شود بی‌ریاتر است

در باغ دهر از خنکی‌های روزگار
هر جا سموم بیش وزد خوش هواتر است

بر ساز بخت تار کشیده است عنکبوت
طنبور ما ز دست تهی بی‌نواتر است

لخت جگر به کوی تو نگرفت قدر اشک
آتش ز آب در همه جا کم‌بهاتر است

دیدم کلیم، فقر غنی، کلبهٔ فقیر
ویرانهٔ جنون ز همه دل‌گشاتر است

#کلیم_کاشانی
@chaameghazal ⛵️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

هرچه کردم به ره عشق وفا بود، وفا
وانچه دیدم به مکافات جفا بود، جفا

شربت من ز کف یار الم بود، الم
قسمت من ز در دوست بلا بود، بلا

سکّهٔ عشق زدن محض غلط بود، غلط
عاشق ترک شدن عین خطا بود، خطا

یار خوبان ستم پیشه گران بود، گران
کار عشّاق جگرخسته دعا بود، دعا

همه شب حاصل احباب فغان بود، فغان
همه جا شاهد احوال خدا بود، خدا

اشک ما نسخهٔ صد رشته گهر بود، گهر
درد ما مایهٔ صد گونه دوا بود، دوا

نفس ما از مدد عشق قوی بود، قوی
سر ما در ره معشوق فدا بود، فدا

دعوی پیر خرابات به حق بود، به حق
عمل شیخ مناجات ریا بود، ریا

هر که جز مهر تو اندوخت هوس بود، هوس
آن که جز عشق تو ورزید هوا بود، هوا

هر ستم کز تو کشیدیم کرم بود، کرم
هر خطا کز تو به ما رفت عطا بود، عطا

زخم کاری ز فراق تو به جان بود، به جان
جان‌سپاری به وصال تو به جا بود، بجا

در همه عمر فروغی به طلب بود، طلب
در همه حال وجودش به رجا بود، رجا

#فروغی_بسطامی
@chaameghazal 🪐

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

پریدیم و در این پرواز، پر بیرون نمی‌آید
عجب بختی! که عقرب از قمر بیرون نمی‌آید

چنان خون دل ما از نگاه ما سرازیر است
که وقت مرگ هم خون از جگر بیرون نمی‌آید

پی یک ذره آسایش به هر در می‌زنیم اما
سری در پاسخ از آن سوی در بیرون نمی‌آید

درختیم و به هر خاکی که می‌روییم در غربت
به استقبال، دستی بی تبر بیرون نمی‌آید

درونم نیست غیر از آه، ماییم و غمی جانکاه
مرا نشکن که از این نی، شکر بیرون نمی‌آید

به پاکی نیست، دنیا دیگر آن دنیای سابق نیست
از این آتش سیاوش بی خطر بیرون نمی‌آید

#سیده_تکتم_حسینی
@chaameghazal ⛱️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

این منم غمگین‌‌ترین دیوانه‌‌ی غمگین شهر
مثل فرهادی که تلخی دیده از شیرین شهر

بی تو حتی مرگ من هم قصه‌ی پیچیده‌‌ای ا‌ست
خانه‌ی من می‌شود یک روز باغ فین شهر

دل شکستن بعد تو در شهر ما مرسوم شد
کاش می‌دیدی چه کرده رفتنت با دین شهر

بعد تو باران نیامد، چون دعاهای مرا
بی‌اثر کرده طلسمِ مَردمِ بدبینِ شهر

از تو تنها وصف دیدارت نصیب ما شده
برف تجریش است و سوزش می‌رسد پایین شهر

#محمد_شیخی
@chaameghazal 🪐

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

عشق تو بربود ز من مایهٔ مایی و منی
خود نبود عشق تو را چاره ز بی‌خویشتنی

دست کسی بر نرسد به شاخ هویّت تو
تا رگ نحنیّت او ز بیخ و بن بر نکنی

با لب تو باد بود، سیرت نیکی و بدی
با رخ تو خاک بود صورت مردی و زنی

خنجر تیزیست برو حنجر هر کس که بُری
حلقه به گوشیست درو حلقهٔ هر در که زنی

پردهٔ نزهتگه تو روی بلال حبشی
عود سراپردهٔ تو جان اویس قرنی

جان مرا مست کنی مست چو بر من گذری
عقل مرا پست کنی زلف چو در هم شکنی

راست چو دیوانه شوم بند مرا برگسلی
باز چو هشیار شوم سلسله درهم فگنی

چند کشی جان مرا در طلب بی‌طلبی
چند زنی عقل مرا از حَزَنِ بی‌حزنی

ایزدی و اهرمنی کرد مرا زلف و رخت
باز رهان جان مرا زیزدی و اهرمنی

از ره شیرین سخنی بس تُرُشم در ره تو
جان مرا پاک بشوی از خوشی و خوش‌سخنی

چون تو بیایی برود هم دل و هم تن ز برم
دل که بود تا تو دلی تن چه بود تا تو تنی

از من و من سیر شدم بر در تو زان که همی
من چو بیایم تو نه‌ای من چو نمانم تو منی

بر در و در مجلس تو تا تو بوی من نبوم
خود نبود در ره تو هم صنمی هم شمنی

بوالحسنم گشت لقب از بس تکرار کنم
پیش خیال تو همی از سخن بوالحسنی

شرّقنی غرّبنی اخرجنی من وطنی
اذا تغیّبت بدا وان بدا غیّبنی

کی رهم از خوف و رجا تا کند از منع و عطا
غمزهٔ تو عمر هبا خندهٔ تو عیش هنی

کی شود ای جان جهان با لب و با غمزهٔ تو
عشق سنایی و فنا عقل سنایی و سنی

#سنایی
@chaameghazal 🌙

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

بغضم شکست و فرصت آهی نیافتم
از دست اشک بخت نگاهی نیافتم

هرقدر کوله‌بار تو را گشتم ای فلک
چون بخت خویش شام سیاهی نیافتم

من کوه را شکافتم ای بی‌وفا ولی
آخر به قلب سنگ تو راهی نیافتم

وقتی دلیل خواستی از من برای عشق
غیر از خود تو هیچ گواهی نیافتم

گفتی کسی پناه به دشمن نمی‌برد
آری ولی به جز تو پناهی نیافتم

#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛵️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

ای که به شیرین سخنی نرخ شکر می‌شکنی
حبک اضنی بدنی شوقک افنی وسنی

چهره برافروخته‌ای جان کسان سوخته‌ای
ماه کدامین فلکی شمع کدام انجمنی

دیده کنم فرش رهت چون تو به سویم گذری
سر فکنم در قدمت گر تو ز پایم فکنی

گشت چمن کن بگشا غنچه صفت بند قبا
تا نکند شاهد گل دعوی نازک بدنی

پرده چو از چهره کشی حیرت شمع چگلی
شانه چو در طره زنی غیرت مشک ختنی

عشق تو و هستی من آتش و آبند به هم
حین تغیبت بدا حین بدا غیبنی

جامی اگر ساخت هدف یار سواد بصرت
به که قدم پیش نهی دیده به هم برنزنی

#جامی
@chaameghazal 🌙

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

آنچه می‌دانیش دنیا خورد و خوابی بیش نیست
وآنچه می‌خوانیش گردون پیچ و تابی بیش نیست

هیچ‌کس کام مراد از بحر امکان تر نکرد
راستی چون بنگری عالم سرابی بیش نیست

مکنت و ثروت عیال و مال و ایوان و سرا
روی هم چون جمع سازی اضطرابی بیش نیست

هست هستی بحر ژرفی موج‌خیز و بی‌کران
واندران دریا وجود ما حبابی بیش نیست

عمر نوح و گنج قارون ملک اسکندر تو را
گر میسّر شد به وقت مرگ خوابی بیش نیست

اهل دنیا عمر خود را صرف دنیا می‌کنند
گر حیات اینست خود سوءالعذابی بیش نیست

از حلال و از حرام مال، مال‌اندوز را
عاید و واصل حسابی یا عقابی بیش نیست

در جهان آمد صغیر و چند روزی ماند و رفت
یادگار از وی در این عالم کتابی بیش نیست
 
#صغیر_اصفهانی
@chaameghazal ⛵️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

سد خانهٔ دین سوخت به هر رهگذر از تو
کافر نکند آنچه تو کردی، حذر از تو!

بی‌رحم کسی شرح جگر خوردن من پرس
پیکان جفا چند خورم بر جگر از تو

آنکس که برآورد مرا از چو تو نخلی
یا رب نخورد در چمن عمر، بر از تو

ای قاصد از آن همسفر غیر خبر چیست؟
مشتاب که معلوم کنم یک خبر از تو

وحشی چه دهی شرح به ما حرف غم خویش؟
ما نیز اسیریم به سد غم بتر از تو

#وحشی_بافقی
@chaameghazal ⛵️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را
اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را

آشنایی‌های آن بیگانه‌پرور بین، که من
می‌خورم در آشنایی حسرت بیگانه را

چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمی‌ست
واعظ کوته‌نظر! کوته کن این افسانه را

گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبوَد، که نیست
الفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه را

کاش می‌آمد شبی آن شمع در کاشانه‌ام
تا بسوزانم ز غیرت شمع هر کاشانه را

نیم جو شادی در آب و دانهٔ صیاد نیست
شادمان مرغی که گوید ترک آب و دانه را

تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس
نازم این مهمان که بیرون کرد صاحب‌خانه را

دُرِّ اشکم را عجب نبوَد اگر لعلش خرید
جوهری* داند بهای گوهرِ یکدانه را

بس که دارد نسبتی با گردش چشمان دوست
زان فروغی دوست دارد گردش پیمانه را

#فروغی_بسطامی
*: جواهر فروش
@chaameghazal ⛵️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

افتاده درین راه، سپرهای زیادی
یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی

بیهوده به پرواز میندیش کبوتر!
بیرون قفس ریخته پرهای زیادی

این کوه که هر گوشهٔ آن پاره‌ی لعلی‌ست
خورده‌ست بِدان خون جگرهای زیادی

درد است که پرپر شده باشند درین باغ
بر شانهٔ تو، شانه به سرهای زیادی

از یک سفر دور و دراز آمده انگار
این قاصدک آورده خبرهای زیادی

راهی‌ست پر از شور، که می‌بینم ازین دور
نی‌های فراوانی و سرهای زیادی

هم در به دری دارد و هم خانه‌خرابی
عشق است و مزیّن به هنرهای زیادی

بیچاره، دلِ من که درین برزخ تردید
خورده‌ست به امّا و اگرهای زیادی

جز عشق بگو کیست که افروخته باشند
در آتش او، خیمه و درهای زیادی؟

#سعید_بیابانکی
@chaameghazal 🪐

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

شود میسّر و گویی که در جهان بینم؟
که باز با تو دمی شادمانه بنشینم؟

به گوشِ دل سخن دلگشای تو شنوم؟
به چشمِ جان، رخِ راحت‌فزای تو بینم؟

اگر چه در خور تو نیستم، قبولم کن
اگر بدم و اگر نیک، چون کنم؟ اینم

به سوی من گذری کن، که سخت مشتاقم
به حال من نظری کن که، سخت مسکینم

ز بود من اثری در جهان نبودی، گر
امید وصل ندادی همیشه تسکینم

بدان خوشم که مرا جان به لب رسید، آری
ازان سبب دو لب توست جان شیرینم
 
#عراقی
@chaameghazal ⛵️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

جانم به فدا بادا آن را که نمی‌گویم
آن روز سیه بادا کو را بنمی‌جویم

یک باره شوم رسوا در شهر اگر فردا
من بر در دل باشم او آید در کویم

گفتم صنم مه‌رو گه گاه مرا می‌جو
کز درد به خونِ دل رخساره همی‌شویم

گفتا که تو را جُستم در خانه نبودی تو
یا رب که چنین بهتان می‌گوید در رویم

یک روز غزل گویان والله سپارم جان
زیرا که چو مو شد جان از بس که همی‌مویم

#مولوی
@chaameghazal 🪭

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

از بس‌که خورده‌ام به خم زلف یار پیچ
طومار ناله‌ام همه جا رفته مارپیچ

زال فلک طلسم امل خیز هستی‌ام
بسته ‌است چون ‌کلاوه به چندین هزار پیچ

ای غافل از خجالت صیادی هوس
رو عنکبوت‌وار هوا را به تار پیچ

پیش ازتو ذوق جانکنیی داشت‌کوهکن
چندی تو هم چو ناله درین ‌کوهسار پیچ

امید در قلمرو بی‌حاصلی رساست
از هر چه هست بگسل و در انتظار پیچ

رنج جهان به همّت مردانه راحت است
گر بار می‌کشی ‌کمرت استوار پیچ

بر یک جهان امل دم پیری چه می‌تنی
دستار صبح بِه‌ که بوَد اختصار پیچ

افسرده‌ گیر شعلهٔ موهومی نفس
دود دلی‌ که نیست به شمع مزار پیچ

موجی که صرف‌ کار گهر گشت گوهر است
سرتا به پای خود به سراپای یار پیچ

صد خواب ناز تشنهٔ ضبط حواس توست
بر خویش غنچه‌ گرد و لحاف بهار پیچ

بیدل مباش منفعل جهد نارسا
این یک نفس عنان ز ره اختیار پیچ

#بیدل_دهلوی
@chaameghazal ⛵️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

خورشید خم شد تا نگاهت را ببوسد
گل غنچه شد تا قرص ماهت را ببوسد

هفت آسمان افتاد در آیینهٔ آب
تا لحظه‌ای ردّ نگاهت را ببوسد

افتاده حتی سایهٔ خورشید بر خاک
تا ذره‌ای از گرد راهت را ببوسد

شب خیمه زد بر سایه‌روشن‌های نیزار
تا تارِ مژگان سیاهت را ببوسد

در برکه خم شد روی عکس ماه در آب
نیلوفری، تا روی ماهت را ببوسد

با سوز سینه بر لب تفتیدهٔ عشق
آتش زدی تا دود آهت را ببوسد

دل آستین افشاند بر وهم دو عالم
تا آستان بارگاهت را ببوسد

#قیصر_امین‌پور
@chaameghazal ⛱️

Читать полностью…

شعر و غزل چامه

در نمازم فکر می‌کردم چه کاری داشتم؟
یادم آمد با دل سنگت قراری داشتم

بر همین سجاده در مستی دلم را باختم
در همین میخانه با هستی قماری داشتم

شیشه‌ٔ مِی را اگر نشکسته بودم دستِ‌ کم
با خود از لب‌های سرخت یادگاری داشتم

آنچه ما آموختیم از عمر، درس رنج بود
ای فلک من سنگدلْ آموزگاری داشتم

چون صدف بر خاک ساحل ماندم اما مثل موج
باز می‌گشتم اگر چشم‌انتظاری داشتم

در دلت یادی هم از من نیست می‌دانم ولی
من زمانی در دلِ سنگت مزاری داشتم

#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛵️

Читать полностью…
Subscribe to a channel