11383
اشعار اختصاصی از مجموعه ادبی چامه شعر و غزل @chaame تلفیق تک بیت و تصویر @chaameadmin تماس با ما
خاکم به سر، ز غصه به سر، خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم
برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم
مرد آن بود که این کلهش بر سر است و، من:
نامردم ار که بی کله، آنی بسر کنم
من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت
تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم
زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ما
ای چرخ! زیر و روی تو، زیر و زبر کنم
جائیست آرزوی من، ار من به آن رسم
از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم
هر آنچه میکنی؟ بکن ای دشمن قوی!
من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم!!
من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک
وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم
معشوق «عشقی» ای وطن، ای مهد عشق پاک!
ای آنکه ذکر عشق تو شام و سحر کنم:
«عشقت نه سرسری است که از سر به در شود»
«مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم»
«عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم»
«با شیر اندرون شد و با جان به در کنم»
#میرزاده_عشقی
@chaameghazal ⛱️
هر آن که جانبِ اهلِ خدا نگه دارد
خُداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیثِ دوست نگویم مگر به حضرتِ دوست
که آشنا، سخنِ آشنا نگه دارد
دلا مَعاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشتهات به دو دستِ دعا نگه دارد
گَرَت هواست که معشوق نَگْسَلد پیمان
نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سرِ زلف ار دلِ مرا بینی
ز رویِ لطف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت؟
ز دستِ بنده چه خیزد؟ خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فدایِ آن یاری
که حقِّ صحبتِ مهر و وفا نگه دارد
غبارِ راهگذارت کجاست تا حافظ
به یادگار نسیمِ صبا نگه دارد
#حافظ
@chaameghazal ⛵️
باد از مزار پاک شهیدان رسیدهاست
اینسان که لالهریز و گلافشان رسیدهاست
در چارفصل مرثیه، آفاق چشممان
ابری شدهست و نوبت باران رسیدهاست
رهتوشه را ز خون عزیزان گرفتهاست
تا کاروان به منزل جانان رسیدهاست
یاران رفته با خط خونین نوشتهاند:
اوج ستم همیشه به طغیان رسیدهاست
پاکیزه دامنا! وطنا! در هوای توست
این چاکِ سینهای که به دامان رسیدهاست
کی سر تهی شدهست ز شور و ز شوق تو؟
کی داستان عشق به پایان رسیدهاست؟
#حسین_منزوی
@chaameghazal ⛵️
اینکه آدم یک جهان تنهاست بعضی وقتها
قصهای غمگین ولی زیباست بعضی وقتها
هرچه با لبخند پنهان میکنی اندوه را
ماه پشت ابر هم پیداست بعضی وقتها
خندهٔ شیرین گل یا گریهٔ تلخ گلاب؟
مرگ، بیش از زندگی با ماست بعضی وقتها
برگی از سرشاخهای افتاد و چیزی کم نشد
زندگی اینقدر بیمعناست بعضی وقتها
فرض کن سنجاقکی بر آب گاهی هم نشست
یا برای پر زدن برخاست بعضی وقتها
قدر شادیها و غمها را بدان، این لحظهها
آخرین غمها و شادیهاست بعضی وقتها
گرچه تنهایی ندارد چارهای، شادم که اشک
قدری از دلتنگی من کاست بعضی وقتها
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛵️
همرنگ گونههای تو مهتابم آرزوست
چون بادهٔ لب تو می نابم آرزوست
ای پردهپرده چشم توام باغهای سبز
در زیر سایهٔ مژهات خوابم آرزوست
دور از نگاه گرم تو بیتاب گشتهام
بر من نگاه کن که تب و تابم آرزوست
تا گردن سپید تو گرداب رازهاست
سرگشتگی به سینهٔ گردابم آرزوست
تا وارهم ز وحشت شبهای انتظار
چون خندهٔ تو مهر جهانتابم آرزوست
#فریدون_مشیری
@chaameghazal ⛱️
«ایران»! صدای خستهام را بشنو ای ایران
شِکوای نای خستهام را بشنو ای ایران
من از «دماوند» و «سهندت» قصّه میگویم
از کوههای سربلندت قصّه میگویم
از رودهایت، اشکهای غرقه در خونت
از رود، رود «کرخه»، زاریهای «کارونت»
از «بیستون»کن عاشقانِ تیشهدارانت
وآن نقشهای بیگزند از باد و بارانت
از دفتر فال و تماشایی که در «شیراز»
«حافظ» رقم زد، جاودان در رنگ و در پرداز
از «اصفهان» باغِ خزاننشناسی از کاشی
از «میر» و از «بهزاد» یعنی خط و نقاشی
از نبض بی مرگ «امیر» و، خونِ جوشانش
که میزند بیرون هنوز از «فین کاشانش»
ایران من! آه ای کتابِ شور و شیدایی
هر برگی از تاریخ تو فصلی معمایی {تماشایی}
فصلی همه تقدیرِ سرخ مرزدارانت
فصلی همه تصویرِ سبزِ سربهدارانت
فصل ستونهای بلندِ «تخت جمشیدت»
در سر بلندی برده بالاتر ز خورشیدت
از سرخجامه چون کفنپوشندگانِ تو
وز خونِ دامنگیرِ «بابک» در رگانِ تو
آوازِ من هر چند ایرانم! غمانگیز است
با این همه از عشق، از عشقِ تو لبریز است
دیگر چه جای باغهای چون بهشتِ تو
ای در خزان هم سبز بودن سرنوشت تو
در ذهنِ من ریگِ روانت نیز سرسبز است
حتا کویرت نیز در پاییز سرسبز است
میدانمت جای به مرداب اوفتادن نیست
میدانمت ایثار هست و ایستادن نیست
گاهیت اگر غمگین اگر نومید میبینیم
ناچار ما هم با تو نومیدیم و غمگینیم
با این همه خونی که از آیینهات جاری است
رودی که از زخمِ عمیقِ سینهات جاری است
میشوید از دلهای ما زنگارِ غمها را
همراهِ تو با خود به دریا میبرد ما را
#حسین_منزوى
@chaameghazal ⛵️
این خانه قشنگ است ولی خانهٔ من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دخترِ چشم آبی گیسوی طلایی
طنّاز و سیهچشم چو معشوقهٔ من نیست
آن کشور نو، آن وطن دانش و صنعت
هرگز به دلانگیزیِ ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفیست که در کَلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجیست که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطریست که در نافهٔ آهوی خُتن نیست
آوارهام و خسته و سرگشته و حیران
هر جا که رَوَم، هیچ کجا خانهٔ من نیست
آوارگی و خانه به دوشی چه بلاییست
دردیست که همتاش درین دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست؟
هر کس که زَنَد طعنه به ایرانی و ایران
بیشبهه که مغزش به سر و، روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بُوَد دامنهٔ آلپ
چون دامن البرز پر از چین و شکن نیست
این کوه بلند است، ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست، ولی رود تجن نیست
این شهر عظیم است، ولی شهر غریب است
این خانه قشنگ است، ولی خانهٔ من نیست
#خسرو_فرشیدورد
@chaameghazal 🪐
تنپرور از شهادت گر سر کشد عجب نیست
کی قدر آب داند هر کس که تشنهلب نیست
بی لب گشودن از ابر گوهر صدف نیابد
اظهار تنگدستی هر چند از ادب نیست
نادان بود مسلّم از گوشمال دوران
آسوده از شکست است فردی که منتخب نیست
هر چند آن پریرو وحشیتر از غزال است
این صید را کمندی چون آه نیمشب نیست
همّت صلای عام است نسبت به هر که باشد
در خانهٔ کریمان مهمان بی طلب نیست
با ما شبی به روز آر، روزی به ما به شب کن
یک روز نیست صد روز، یک شب هزار شب نیست
از استخوان بیمغز پوچ است لاف، صائب
حرف از نسب مگویید در هر کجا حسب نیست
#صائب_تبریزی
@chaameghazal ⛵️
از دل و دیده، گرامیتر هم
آیا هست؟
-دست،
آری، ز دل و دیده گرامیتر:
دست!
زین همه گوهر پیدا و نهان
در تن و جان،
بیگمان دست گرانقدرتر است.
هرچه حاصل كنی از دنیا،
دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را كه شنیدهست چنین؟!
شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایهی دلبستگی من با اوست
در فروبستهترین دشواری،
در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود، بانگ زدم:
-هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست كه هست!
بیستون را یاد آر،
دستهایت را بسپار به كار،
كوه را چون پرِ كاه از سر راهت بردار!
وه چه نیروی شگفت انگیزیست،
دستهایی كه به هم پیوستهست!
به یقین، هركه به هر جای، در آید از پای
دستهایش بستهست!
دست در دست كسی،
یعنی: پیوند دو جان!
دست در دست كسی،
یعنی: پیمان دو عشق!
دست در دست كسی داری اگر،
دانی، دست،
چه سخنها كه بیان میکند از دوست به دوست؛
لحظهای چند كه از دست طبیب،
گرمیِ مهر به پیشانی بیمار رسد؛
نوشداروی شفابخشتر از داروی اوست!
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست،
پرچم شادی و شوق است كه افراشتهای!
لشكرِ غم خورد از پرچم دست تو شكست!
دست، گنجینهی مهر و هنر است:
خواه بر پردهی ساز،
خواه در گردن دوست،
خواه بر چهرهی نقش،
خواه بر دندهی چرخ
خواه بر دستهی داس،
خواه در یاری نابینایی
خواه در ساختن فردایی!
آنچه آتش به دلم میزند، اینک، هر دم
سرنوشت بشرست،
داده با تلخیِ غمهای دگر دست به هم!
بارِ این درد و دریغ است كه ما،
تیرهامان به هدف نیک رسیدهست، ولی
دستهامان، نرسیدهست به هم!
#فریدون_مشیری
@chaameghazal 🪐
دل چون توان بریدن ازو مشکل است این
آهن که نیست جان من آخر دل است این
من میشناسم این دل مجنون خویش را
پندش دگر مگوی که بیحاصل است این
جز بند نیست چارهٔ دیوانه و حکیم
پندش دهد هنوز، عجب عاقل است این
گفتم طبیب این دل بیمار آمدهست
ای وای بر من و دل من، قاتل است این
منّت چرا نهیم که بر خاک پای یار
جانی نثار کردم و ناقابل است این
اشک مرا بدید و بخندید مدعی
عیبش مکن که از دل ما غافل است این
پندم دهد که سایه درین غم صبور باش
در بحر غرقهام من و بر ساحل است این
#هوشنگ_ابتهاج
@chaameghazal ⛵️
در قدح عکس تو، یا گُل در گلاب افتاده است؟
مهر در آیینه یا آتش در آب افتاده است؟
بادهٔ روشن، دمی از دست ساقی دور نیست
ماه امشب همنشین با آفتاب افتاده است
خفته از مستی به دامان ترم آن لالهروی
برق از گرمی در آغوشِ سحاب افتاده است
در هوای مردمی از کید مردم سوختیم
در دل ما آتش از موج سراب افتاده است
طی نگشته روزگار کودکی، پیری رسید
از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است
نیست شبنم اینکه بینی در چمن، کز اشتیاق
پیش لبهایت دهان غنچه آب افتاده است
آسمان در حیرت از بالانشینیهای ماست
بحر در اندیشه از کارِ حباب افتاده است
گوشهٔ عزلت بُوَد سرمنزل عزّت، رهی
گنجِ گوهر بین که در کنج خراب افتاده است
#رهی_معیری
@chaameghazal 🌱
چشم از پی آن دارم تا روی تو میبینم
دل را همه میل جان با سوی تو میبینم
تا جان بوَدم در تن رو از تو نگردانم
زیرا که حیات جان با روی تو میبینم
بس عاشق سرگردان از عشق تو لب برجان
آواره ز خان و مان بر بوی تو میبینم
از عشق تو نشکیبم گر خوانی و گر رانی
زیرا که دل افتاده در کوی تو میبینم
هر جا که یکی بیدل از عشق تو بیحاصل
سرگشته و بیمنزل سر کوی تو میبینم
آن دل که بود سرکش گشته است اسیر عشق
اندر خم چوگانت چون گوی تو میبینم
گفتم که مگر کلی وصل تو بدانستم
صد جان و دل خود را یک موی تو میبینم
عطار مگر روزی ترکیش بود در سر
کامروز به عشق اندر هندوی تو میبینم
#عطار_نیشابوری
@chaameghazal ⛵️
مگر چه ریختهای در پیالهٔ هوشم
که عقل و دین شده چون قصهها فراموشم
تو از مساحت پیراهنم بزرگتری
ببین نیامده سر رفتهای از آغوشم
چه ریختی سر شب در چراغ الکلیام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم
همین خوش است همین حالِ خواب و بیداری
همین بس است که نوشیدهام... نمینوشم
خدا کند نپرد مستیام چو شیشهٔ می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم
شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانیست مانده بر دوشم
#سعید_بیابانکی
@chaameghazal 🪐
هجران اگر نکردی آهنگ زندگانی
بیچاره جان چه کردی با ننگ زندگانی
داراست هر که جان برد از چنگ مرگ بیرون
ما جان به مرگ بردیم از چنگ زندگانی
بی عشق کس ممیراد، بی درد کس مماناد
کان عار مرگ باشد وین ننگ زندگانی
میبرد زندگانی گر جان ز چنگ مردن
کس جان بدر نمیبرد از چنگ زندگانی
ای آنکه سنگ کوبی بر سینه از غم مرگ
گویا سرت نخوردست بر سنگ زندگانی
ای آنکه زندگی را بر مرگ میگزینی
یا رَب مبارکت باد اورنگ زندگانی
پیوسته زندگانی در جنگ بود با ما
با مرگ صلح کردیم از ننگ زندگانی
دوریّ او رضی را نزدیک گشته گویا
کهآثار مرگ پیداست از رنگ زندگانی
#رضیالدین_آرتیمانی
@chaameghazal ⛵️
در جهانی که همه مدّعیاند
در جهانی که پر از حرّافی است
منم و بیکسی و تنهایی
و خدایی که به شدت کافی است
عید قربان شد و قربان کردم
پای لبخند خدا دنیا را
به خودش رو زدهام تا زین پس
نکِشم منّت آدمها را
خواندم او را که اجابت کُنَدَم
که بگویم ز همه بیزارم
بوسه زد روی مرا با لبخند
چه خداوند رفیقی دارم
رفتم و در زدم و در وا کرد
دیدم آن چشم خطاپوشش را
اصلا انگار نه انگار که من
بارها پس زدم آغوشش را
آن خدایی که برایم یک عمر
از سر باغ خودش گل میچید
هدیهها داد به من اما گاه
هدیه را بین بلا میپیچید
از همان دم که خدا را دیدم
دل به شاهان جهان نسْپُردم
نان یک عدّه به نرخ روز است
من فقط نان دلم را خوردم
پشت من گرم به خونی داغ است
تیغها بغض مرا داشتهاند
گُردهام باغچهٔ خنجرهاست
دوستانم همه گُل کاشتهاند
نیستم بینِ شما، معتقدم
که خدا کرده مرا غربالم
خوبهاتان اگر ایناند چه خوب!
من به بد بودنِ خود میبالم
بگذارید مرا طرد کنند
راه من سخت از این قشر جداست
چون که عمری است نیاموختهاند
که قضاوت فقط از آنِ خداست
نشدم من به نقاب آلوده
هرچه هستم خودمم باکی نیست
غُسل دادم دل خود را با اشک
دین به جز پاکی و دلپاکی نیست
خستهام خسته از این شهری که
حرفها ساخته پشت سر من
مهربان بودم و تاوان دادم
نیست با هیچکسم میل سخن
چای مینوشم و با یاس حیاط
خانهام یکسره عطرآگین است
شعر و مداحی و سجاده و اشک
خلوت سادهٔ من شیرین است
هرکه را شهر خرابش کرده است
میکند دست خدا آبادش
آن خدایی که در این تنهایی
دلم آرام شده با یادش
#محسن_کاویانی
@chaameghazal 🪐
دلم شکستهتر از شیشههای شهر شماست
شکسته باد کسی کاین چنینمان میخواست
شما چقدر صبور و چقدر خشم آگین
حضورتان چو تلاقی صخره با دریاست
به استواری معنای تازه بخشیدید
شما نه مثل دماوند، او به مثل شماست
بیا که از همهٔ دشتها سؤال کنیم
کدام قله چنین سرفراز و پا برجاست؟
به یک کرامت آبی نگاه دوختهاید
کدام پنجره اینگونه باز سوی خداست؟
میان معرکه که لبخند میزنید به عشق
حماسه چون به غزل ختم میشود زیباست
شما کهاید صفی از گرسنگی و غرور
که استقامت و خشم از نگاهتان پیداست
اگر چه باغچهها را کسی لگد کرده
ولی بهار فقط در تصرف گلهاست
تخلص غزلم چیست غیر نام شما؟
ز یُمن نام شما خود زبان من گویاست
#سهیل_محمودی
@chaameghazal ⛵️
خائنین اهل وطن را مایه دردسرند
جمله همچون خار گل باشند و خار بسترند
گوشها را در زمان حق شنیدن پنبهاند
چشمها را در مقام راه دیدن نشترند
همچو رهزن هرکه را یابند دور از قافله
از تنش سر میبرند، از کیسهاش زر میبرند
بیجهت بازیچهٔ اغراض اینان گشتهاند
سادهلوحانی که هم خوشبین و هم خوشباورند
تا که دفع شرّشان از بهر ما مشکل شود
دشمنان ما، عموماً دوست با یکدیگرند
تا که هی گردد دل دزدان غارتگر قوی
این جماعت حامی هر دزد و هر غارتگرند
محو استقلال این کشور بود امری محال
دشمنان ما درین ره رنج بیخود میبرند
#رهی_معیری
@chaameghazal ⛵️
الهی سخت بیبرگم به ساز طاعتاندوزی
همین یک الله الله دارم آن همگر تو آموزی
ز تشویش نفس بر خویش میلرزم ازین غافل
که شمع از باد روشن میشود هرگه تو افروزی
تجدد از بهارت رنگ گرداندن نمیداند
نفس هر پر زدن بیپرده دارد صبح نوروزی
سرانجام زبان آرایی من بود داغ دل
سیهکردم چو شمع آیینه از سعی نفس سوزی
درین وادیکه دل از آه مأیوسان عصا گیرد
چو شمع از خارهای پی سپر دارد قلاوزی
ز بیصبری درین مزرع تو قانع نیستی ورنه
تبسّم میکشد سویت چو گندم محمل روزی
قباهای هنر از عیبجویی چاک شد بیدل
چو عریانی لباسی نیست گر مژگان بهم دوزی
#بیدل_دهلوی
@chaameghazal ⛵️
من از تو روی نپیچم گرم بیازاری
که خوش بُود ز عزیزان تحمّل خواری
به هر سلاح که خون مرا بخواهی ریخت
حلال کردمت الّا به تیغ بیزاری
تو در دل من از آن خوشتری و شیرینتر
که من ترُش بنشینم ز تلخ گفتاری
اگر دعات ارادت بود و گر دشنام
بگوی از آن لب شیرین که شهد میباری
اگر به صید روی وحشی از تو نگریزد
که در کمند تو راحت بود گرفتاری
به انتظار عیادت که دوست میآید
خوش است بر دلِ رنجورِ عشق، بیماری
گرم تو زهر دهی چون عسل بیاشامم
به شرط آن که به دست رقیب نسپاری
تو میروی و مرا چشم و دل به جانب توست
ولی چه سود که جانب نگه نمیداری
گرت چو من غم عشقی زمانه پیش آرد
دگر غم همه عالم به هیچ نشماری
درازنای شب از چشم دردمندان پرس
که هر چه پیش تو سهل است سهل پنداری
حکایت من و مجنون به یکدگر ماند
نیافتیم و بمردیم در طلبکاری
بنال سعدی اگر چارهٔ وصالت نیست
که نیست چارهٔ بیچارگان به جز زاری
#سعدی
@chaameghazal ⛵️
در کارگه کوزهگری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش!
#خیام
@chaameghazal ⛱️
تا جرعهای ز خونِ دلم نوش میکنی
مستانه، عهد خویش فراموش میکنی
آن شمع مهر را که به جان برفروختم
از باد قهر، یکسره خاموش میکنی
هر دم مرا به بوی دلاویزِ موی خویش
از دست میربایی و مدهوش میکنی
ترسم که همچو طبع تو سودائیام کند
این طرّهای که زیبِ بر و دوش میکنی
راز نهان عشق خود از چشم من بخوان
تا چندش از زبان کسان گوش میکنی؟
گر یک نظر به جوش درون من افکنی
کی اعتنا به خون سیاووش میکنی؟
ای ماه! رخ مپوش که چون شب، دل مرا
در سوگ هجر خویش، سیهپوش میکنی
ما را که بر وصال تو دیگر امید نیست
کی با خیال خویش همآغوش میکنی؟
گفتار نغز سایهٔ ما گرچه نادر است
اما بِهْ از دُریست که در گوش میکنی
#نادر_نادرپور
@chaameghazal ⛵️
بهار ار باده در ساغر نمیکردم چه میکردم؟
ز ساغر گر دماغی تر نمیکردم چه میکردم؟
هوا تر، می به ساغر، من ملول از فکر هشیاری
اگر اندیشهی دیگر نمیکردم چه میکردم؟
عَرَض دیدم به جز می هرچه زان بوی نشاط آید
قناعت گر به این جوهر نمیکردم چه میکردم؟
چرا گویند در خم خرقهی صوفی فرو کردی
به زهد آلوده بودم گر نمیکردم چه میکردم؟
ملامت میکُنَنْدَم کز چه برگشتی ز مژگانش؟
هزیمت گر ز یک لشکر نمیکردم چه میکردم؟
مرا چون خاتم سلطانی ملک جنون دادند
اگر ترک کُلَهْ افسر نمیکردم چه میکردم؟
به اشک ار کیفر گیتی نمیدادم چه میدادم؟
به آه ار چارهی اختر نمیکردم چه میکردم؟
ز شیخ شهر جان بردم به تزویر مسلمانی
مدارا گر به این کافر نمیکردم چه میکردم؟
گشود آنچهَ از حرم بایست از دیر مغان یغما
رخ امید بر این در نمیکردم چه میکردم؟
#یغمای_جندقی
@chaameghazal ⛵️
ناودانها شرشر باران بیصبریست
آسمانْ بیحوصله، حجمِ هوا ابریست
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کولهباری مختصر لبریز بیصبریست
پشت شیشه میتپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی، جبریست
و سرانگشتی به روی شیشههای مات
بار دیگر مینویسد: «خانهام ابریست»
#قیصر_امینپور
@chaameghazal ⛵️
جز بی چراغی، جز گران باری
با خود چه در این پوستین داری؟
جز اینکه بر هر گُردهام تیغی
یا غیر از اینکه بر دلم خاری!
یک مشت وَهمِ تازهای هر بار!
یک توده زخمِ کهنهٔ کاری!
من جوهر یک شعرِ محزونم
یک روحِ غالب در خودآزاری!
آه ای گیاهِ بیشفا ای عشق
ای شوکرانِ در رگم جاری
گیرم بیفروزی، بسوزانی
این هیمهٔ تر را به دشواری
تاریکم و روشن نخواهد کرد
تنهاییام را هیچ سیگاری...
#سیده_تکتم_حسینی
@chaameghazal ⛵️
تا با تو آرمیدهام از خود رمیدهام
منّت خدای را که چه خوش آرمیدهام
روی تظلّم من و خاکِ سرای تو
دست تطاول تو و جیب دریدهام
در اشک من به چشم حقارت نظر مکن
کاین لعل را به خون جگر پروریدهام
زان پا نهادهام به سر آهوی حرم
کز تیر چشم مست تو در خون تپیدهام
گو عالمی به مهر تو از من برند دل
زیرا که من دل از همه عالم بریدهام
هر موی من شکسته شد از بار خستگی
از بس به سنگلاخ محبت دویدهام
آب بقاست زهر فنا در مذاق من
تا شربت فراق بتان را چشیدهام
کیفیّت شراب لبت را ز من مپرس
کاین نشئه را شنیدهام اما ندیدهام
گر بر ندارم از سر زلف تو دست شوق
عیبم مکن که تازه به دولت رسیدهام
آهی کشم به یاد بناگوش او ز دل
هر نیمهشب که طالب صبح دمیدهام
افتادم از زبان که به دادم رسید دوست
رنجی کشیدهام که به گنجی رسیدهام
طفلی به تیر غمزه دلم را به خون کشید
کز تیر وی کمان فلک را کشیدهام
تا گوش من شنیده فروغی نوای عشق
باور مکن که پند کسی را شنیدهام
#فروغی_بسطامی
@chaameghazal 🪐
از این به بعد من از دوست، شر نخواهم دید
سفر به خیر، تو را من دگر نخواهم دید
دگر برای کسی درددل نخواهم کرد
دگر ز دست خودم دردسر نخواهم دید
به ریگِ همسفر رودخانه میگفتم
از این به بعد تو را همسفر نخواهم دید
قبول کن که نفاق از فراق تلختر است
قبول کن که از این تلختر نخواهم دید
فقط به صاحب اسمم سپردمت، زیرا
که تیر آهم را بیاثر نخواهم دید
#فاضل_نظری
@chaameghazal ⛵️
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامه هایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای سادهی سرودنم
درد میکند
انحنای روح من
شانههای خستهی غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکستهاست
کتف گریههای بی بهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خوردهاست
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنهٔ لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشتهاست
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشتهاست
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچهی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازهٔ مرا
درد گفتهاست
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
#قیصر_امینپور
@chaameghazal ⛱️
چه جرم رفت که با ما سخن نمیگویی؟
جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی؟
تو از نبات گرو بردهای به شیرینی
به اتفاق ولیکن نبات خودرویی
هزار جان به ارادت تو را همیجویند
تو سنگدل به لطافت دلی نمیجویی
ولیک با همه عیب از تو صبر نتوان کرد
بیا و گر همه بد کردهای که نیکویی
تو بد مگوی و گر نیز خاطرت باشد
بگوی از آن لب شیرین که نیک میگویی
گلم نباید و سروم به چشم درناید
مرا وصال تو باید که سرو گلبویی
هزار جامه سپر ساختیم و هم بگذشت
خدنگِ غمزهٔ خوبان ز دلق نُه تویی
به دست جهد نشاید گرفت دامن کام
اگر نخواهدت ای نفس خیره میپویی
درست شد که به یک دل دو دوست نتوان داشت
به ترک خویش بگوی ای که طالب اویی
همین که پای نهادی بر آستانهٔ عشق
به دست باش که دست از جهان فروشویی
درازنای شب از چشم دردمندان پرس
تو قدر آب چه دانی که بر لب جویی
ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگش ار بینبویی
#سعدی
@chaameghazal ⛵️
با علم اگر عمل برابر گردد
کام دو جهان تو را میسّر گردد
مغرور مشو به خود که خواندی ورقی
زان روز حذر کن که ورق برگردد
#ابوسعید_ابوالخیر
@chaameghazal 🌱
دلم را بود از آن پیمانگسل امید یاریها
به نومیدی کشید آخر همه امیدواریها
رقیبان را ز وصل خویش تا کی معتبر سازی
مکن جانا که هست این موجب بیاعتباریها
به اغیار از تو این گرماختلاطیها که من دیدم
عجب نبود اگر چون شمع دارم اشکباریها
به سد خواری مرا کشتی وفاداری همین باشد
نکردی هیچ تقصیر، از تو دارم شرمساریها
شب غم کشت ما را یاد باد آن روز خوش وحشی
که میکرد از طریق مهر ما را غمگساریها
#وحشی_بافقی
@chaameghazal ⛵️